حصار تنهایی من10
سيني رو گذاشتم خواستم برم که فرحناز گفت:صبر کن..
نگاش کردم وگفتم:بله..
باز با همون نگاه تحقير اميز گفت:اسمت چيه؟
-آيناز...
پوزخندي زد وگفت:حيف اين اسم نبود رو توگذاشتن...تاحالا کسي بهت گفته خيلي زشتي؟
قلبم درد گرفت نگاش بس نبود حرفشم تحقير اميز شد به خودم مسلت شدم
وگفتم:نه...اين افتخارو به تو دادم..اگه يه وقت اومدم خواستگاريت ميتوني
جواب مثبت ندي..
برگشتم که برم داد زد :وايسا ...
از صداش معلوم بود که خيلي اعصباني اومد سمتم با خشم يه سيلي زد به صورتم
آراد سرش پايين بود چايي ميخورد فرحناز با اعصبانيت گفت:خيلي گستاخي..اگه
کلفت من بودي ميدونستم چه جوري ادبت کنم...(با حرص به آراد گفت)نميخواي
چيزي بهش بگي؟
-چرا عزيزم..ولي به زبون خودم ميگم
پوزخندي زدم وگفتم:خوش بگذره شب بخير..
از لحن حرف زدنش ترسيدم اگه بخواد منو بزنه چي من با اين جثه ضعيفم به
فوتش بندم با دو رفتم سمت خونه سرم وکردم زير پتو وخوابيدم بازم کابوس
ليلا وبچه ها اومد سراغم ...هنوز نتونستم به کابوسام عادت کنم ..صبح خاتون
بيدارم کرد بعد از نمازرفتم به اتاق اقا.... که بيدارش کنم خدا کنه اين
دفعه لباس پوشيده باشه اصلا حوصله عقب گرد ندارم دراتاقش وباز کردم با حرص
روم وبرگردوندم ودوباره عقب عقب راه رفتم کنار تخت ،پشت به اقا وايسادم
وگفتم:اقا...اقا... ولي انگار اقا گوشاشو زير بالشت گذاشته بود... من
نميدونم اين چرا ساعت زنگدار پيش خودش نميزاره ...اقـــــــالطفا بيدار
شيد..نکنه مرده سرم وکمي چرخوندم ..که يهو با يه دستش يقمو گرفت وکشيد طرف
خودش بالا تنم رو تخت افتاد وپاهام اويزون بود...چش تو چش بوديم ترسيدم
نگاهش اعصباني بود گفت:مگه ديروز بهت نگفتم ديگه اينجوري بيدارم نکن ها؟چرا
حرف گوش نميکني؟
دستشو از يقم کشيدم وگفتم:ازم انتظار نداشته باش وقتي لختي چهار چشي نگات کنم وصدات بزنم..تا وقتي لباس نپوشي اوضاع همينه
بلند شدم وايسادم سرم انداختم پايين حواسم بهش بود نشست وبا تعجب گفت:نگو تا حالا مرد لخت نديدي؟
همين جور که سرم پايين بود با اعصبانيت گفتم:نه پدر و برادر ي داشتم..نه دوست پسري که بخواد جلوم لخت بشه...
پوزخندي زد وگفت:خوب بلدي اداي ادماي چشم پاک رو دربياري...
پشتم وکردم بهش وگفتم:نيم ساعت ديگه وان وحاضر ميکنم
خواستم برم که داد زد :وايسا...
اين ابولهول انگار يک روز داد نزنه کارش پيش نميره بدون اينکه تکون بخورم گفتم :بله...
با تاکيد گفت:بله اقا
-بله اقا..
-اگه از فردا بخواي اينجوري بيدارم کني ...روزگارت وسياه ميکنم
پوزخندي زدم وگفتم:روزگارم سياه هست ..شما سياه ترش کنيد
اينو گفتم ورفتم به اشپزخونه وقتي صبحانه براش بردم با اخم نگام کرد وگفت:مگه بهت نگفته بودم ديگه با اين قيافه جلو من ظاهر نشو ؟
به اب پرتقالش نگاه کردم وگفتم:اختيار صورتمم نبايد داشته باشم؟ شما اگه خوشتون نمياد ميتونيد يکي ديگه بياريد
با اعصبانيت نگام کرد بلند شد با تلفن شماره اي رو گرفت گفت:بيا بالا...
نشست با اعصبانيت پاشو به زمين ميزد بعد از چند از دقيقه خاتون امد :بله اقا
-اين چرا صورتش اينجوريه؟
خاتون بهم نگاه کرد وگفت:چيکار کنم اقا؟
-من نميدونم ميخواي چيکار کني ....اگه دفعه ديگه با اين قيافه بياد....من ميدونم وتو
گفتم:تو اول برو ريش خودتو بزن بعد به فکر صورت من باش......فقط مونده با
اين ريشات يه عمامه بزارن رو سرت و بري بالا منبر بشيني ..
دهن خاتون باز شد زد به صورتشو گفت:خدا منو مرگ بده دختر اين چه حرفيه ميزني؟اقا شما ببخشيد....اين جوونه يه حرفي زد...
آراد فقط نگام ميکرد چهرش خنثي بود نه از خشم خبري بود نه از اعصبانيت
يه لبخند روي لبش بود که فقط چشم بصيرت ميتونست ببينه ولي با اخم
گفت:نميخوام کسي فکر کنه يه کولي تو خونم نگه داشتم...
دستمو گذاشتم رو ميز تو چشماش خيره شدم با اعصبانيت گفتم:کولي چو کولي ببيند خوشش ايد .....تو اگه از من خوشت نمياومد منو نمياوردي
-بگو بازم بگوخودتو خالي کن.... تو يه ادم عقده اي هستي که از بهش محبت نکردن مثل وحشي ها به همه ميپره
-خود تو هم عين مني ....اگه بهت محبت کرده بودن الان مثل غار نشينا يه ادمو راحت نمکشتي ...ديگ به ديگ ميگه روت سياه
ديگه صبرش تموم شد با اعصبانيت دستشو کوبيد به ميز که فنجون افتاد زمين
وشکست بلند شد توچشماي پر خشمش نگاه کردم ترسيدم ضربان قلبم رفت بالا..
نفسم داشت بند مياومد با همون حالت گفت:راه اومدن با تو هيچ فايده اي نداره
...ميدونم باهات چيکار کنم
مچ دستمو گرفت وکشيد خاتون دنبالم دويد وگفت:اقا خواهش ميکنم ولش کنيد ....بچه است نادوني کرده ..
همين جور که دستامو مي کشيد گفت:ميخوام از نادوني درش بيارم ....
بدبخت خاتون با التماس دنبال ما ميدويد از ترس عرق کرده بودم داشت من وکجا
ميبرد؟ از پله ها رفت پايين ومنو دنباله خودش ميکشيد بعد از پله ها منو
برد سمت راست يه اتاق کوچک زير را ه پله بود کليد روش بود درش وباز کرد
وهلم داد تو ..گفت :منو چهر بهم گفت از تاريکي ميترسي اين تنبيه اولته ..
خاتون پشتش وايساده بود گفت:اقا گناه داره
دادزد:بسه خاتون...بايد ياد بگيره با من چه جوري حرف بزنه
با ترس نگاش کردم پريدم سمت در اما اون زودتر درو بست ..جاي تنگ و تاريک
بود مردنم حتمي بود ..با جيغ داد گفتم:درو باز کنيد..خواهش ميکنم ..من
ميميرم در وباز کن ..اقــــــا..خاتون ...خاتون کمکم کن ..(.گريم شديد شد
)...اقا خواهش ميکنم درو باز کنيد نميتونم نفس بکشم...مش رجب ..مش رجب
کجايي؟ روي ديوار دست ميکشيدم شايد کليد پيدا کنم اما نبودپام خورد به ميز
دردم گرفت.... گريه کردنم خفگيموبيشتر ميکرد به در تکيه دادم ونشستم
نبايد گريه ميکردم... تاريکي داشت نفس وازم ميگرفت حتي يه روزنه نورم
نبود ..خدا لعنتت کنه منوچهر چرا بهش گفتي؟....يک دقيقه دو دقيقه سه دقيقه
زمان بدون توجه به من ميرفت جلو به ده دقيقه نکشيد که احساس خفگي کردم
روي زمين دراز کشيدم ..نفس هاي بلند بلند ميکشيدم اکسيژن ميخواستم اما
دريغ ..چشمام سنگين شد بايد اشهد مو ميخوندم زبونم سنگين شده بود توان
حرکت دادنشو نداتشم ...در باز شد يه نور ديدم باسايه يه مرد ولي تار بودن
.....همه جا سياه شد...
گريه وزاري خاتون رو ميشنيدم ...خدا يا خودت کمکش کن ...ايناز گلم چشات
وباز کن ...خانمم ..اي خدا چقدر بهش گفتم رو حرف اقا حرف نزن چرا حرف گوش
نميکنه؟ارومم چشمام وباز کردم خاتون کنارم نشسته بود واشکاشو پاک ميکرد تا
من ديد گفت:ايناز ..حالت خوبه مادر ..(بغلم کرد وبا گريه گفت)اخه چرا
حرفمو گوش نکردي؟مگه بهت نگفتم...با اقا کلکل نکن..
الان ميتونستم راحت نفس بکشم گفتم:کي منو اورد بيرون؟
نگام کرد وگفت:رجب...
خاتون پذيرايي مفصلي ازم کرد موقع نهار خواستم بهش کمک کنم اما قبول
نکرد....وقتي نهار حاضر شد .. خاتون گفت:بيا کمک کن ميز نهار خوردي رو
بچينيم
با تعجب گفتم:ميز نهار خوري براي چي؟
-فرحناز خانم اومدن ميخوان با اقا نهار بخورن ...
-وقتي به دو تاشون نگاه ميکنم ميبينم خيلي بهم ميان ..ايشالله که غذا کوفتشون بشه
-اين حرفونزن مادر..
-از دوتاشون بدم مياد ميفهمي خاتون؟
-اره مادر ميفهمم..اما با لج بازي کردن که کاري درست نميشه
به کمک خاتون ميز وچيدم صداي پاشون که از پله ها مياومدن پايين شنيدم...
نگاشون کردم فرحناز با خنده داشت براي آراد داستان تعريف ميکرد اونم با
اخم گوش ميداد من وکه ديد اخمش بيشترشد رومو ازش برگردوندم سرميز
نشستن..کنار فرحناز وايسادم خواستم براش سوپ بکشم بشقاب واز دستم کشيد
وگفت:دست کثيفت وبه بشقاب من نزن خودم ميکشم
با طعنه به آراد نگاه کردم وگفتم:شما چطور ؟بکشم براتون؟
فرحناز:لازم نکرده خودم براش ميکشم ...
همين جور که سوپ ميکشيد گفت:تو چطو رتا حالا قيافيه اينو تحمل
کردي؟اشتهاتم کور نميشه؟اگه ميدونستم دنبال خدمتکاري يه خوشکلي رو برات
مياوردم ...
آرادبه من نگاه کرد وگفت:برو
فرحناز:بخور عزيرم خيلي لاغر شدي...
آراد:مرسي کافيه ...
اداشو دراوردم مرسي کافيه ...مرده شور خودتو عشقتو ببرن..خدا خوب بلده درو
تخته رو چه جوري با هم جور کنه ...بعد از نهار آراد با فرحناز رفتن
...کل عمارت ودور زدم حوصلم سر رفته بود هيچ کاري هم نبود بخوام انجام بدم
اگه اون گدا ميذاشت يکي از کتاباشو بردارم الان اينجوري الاف نميگشتم
...رفتم سمت استخر خيلي وقت بود شنا نکرده بودم به استخر نگاه کردم
ميترسيدم يهو سر برسه وشر بشه ...بيخيال استخر...رفتم بيرون تا شب توي
عمارت ولگردي کردم
ساعت شيش طبق معمول هميشه رفتم به کاخ سلطنتي که اقا رو بيدار کنم
هواي سرد ابان ماه به صورتم ميخورد دستامو زير بغلم جمع کرده بودم با سر
پايين راه ميرفتم صداي پارس سگ شنيدم سرم وبلند کردم ديدم يه سگ به چه
زيبايي از سمت چپم با دو مياد طرف من ،منم با تمام سرعتم دويدم سمت عمارت
..وقتي ديدم داره بهم نزديک ميشه دور ابشار عين فلکه دور زدم ودويدم سمت
خونه ....با جيغ وداد خاتون ومش رجب وصدا ميزدم ..ايناز بدو سگ بدو..با هم
کورس بسته بوديم هر چي ميدويدم به خونه نميرسيدم مشت رجب و خاتون با ترس
از خونه اومدن بيرون رجب دويد سمتم سوت ميزد وميگفت:داگي بشين
.داگي...اما گوش داگي بدهکار اين حرفا نبود وپارس ميکرد دنبالم ميدويد
..مشت رجب ازم رد شد ورفت سمت سگ که ارومش کنه منم خودمو انداختم تو خونه
ودرو بستم وبه در تکيه دادم ...ديگه نفس برام نمونده بود نفساي بلند بلند
ميکشيدم خاتون پشت در وايساد وگفت:ايناز حالت خوبه ؟
-اره..
-درو با زکن ...
درو باز کردم تا خاتون من وديد گفت: واي رنگ به صورت نداري دختر...
اومد تو رفت به اشپزخونه منم همونجا رو زمين ولو شدم ...نفس نفس ميزدم با
يه ليوان اب قند اومد پيشم وگفت:بگير مادر ..يه قلپ از اين بخور...
ليوان و از دستش گرفتم وکمي خوردم وگفتم:اين خير نديده از کجا پيداش شد؟
-سگ اقاست...
-ميگم چقدر وحشي بود ..نگو سگ اقاست خلق وخوشم به خودش رفته... کجا بوده که الان پيداش شده ؟
-بخاطر مريضيش چند روزي ...پيش دامپزشک بوده ديشب اوردنش....
بعد از اينکه حالم بهتر شد ....با احتياط کامل رفتم سمت کاخ خدا رو شکر
نبودش...نزديک خونه بودم که حس کردم يکي پشت سرم با اعصباني وايساده اروم
چرخيدم ...چشمم که به چشماي زيباش افتاد دويدم اونم دويد جيغ زدم
وگفتم:بابا دست از سرم بردار وحشي ادم نديده...با تمام سرعتم ميدويدم وپشت
سرم ونگاه ميکردم انگار اون سرعتش بيشتر بود نميدونم اين بچه به اين چه
ميده اينقدر تند ميدوه... خدا خيرت بده رجب براي چي نبسيش در عمارت وباز
کردم وخودمو پرت کردم تو سريع از پله ها رفتم بالا خودمو انداختم تواتاق
آراد درو محکم بستم که گوشم درد گرفت پشت دروايسادم ونفس نفس ميزدم
...چشمام وباز کردم ديدم آراد با اعصبانيت حالت نيم خيز نگام ميکنه سريع
روم وبرگردوندم طرف در با همون حالت وحرص گفت:ديگه نميدونم به چه زبوني بگم
عين بچه ادم بيدارم کن ..(داد زد)مگه سگ دنبالت کرده اينجوري ميدوي؟
-بله سگه شما...داگي جونت
-اها..لابد فکر کرده براش همبازي اوردم
بيشعور کثافت به من ميگه سگ؟ ...صدامو صاف کردم وگفتم:نه اتفاقا ادرس اتاق همبازيش وميخواست منم اومدم کسب تکليف کنم
با اعصبانيت گفت:مثل اينکه دلت براي انباري تنگ شده نه؟
-فکر کردي با اين حرفت الان ترسيدم ؟
خواستم برگردم ببينم چيکار ميکنه که عين جن پشت گردنمو گرفت سرمو چسبوند
به در و با اعصبانيت گفت:صبحونه فقط تخم مرغ وعسل وشير کاکائوميخورم
همين جور که سرم به در چسبيده بود زير چشي نگاش کردم وگفتم:اگه چيز ديگه اي ميخواي بگو تعارف نکن..
با فک منقبض شده سرمو کشيد عقب درو باز کرد وپرتم کرد بيرون در وبا خشم
بست... وحشي....سگشم از خودتش ياد گرفته پاچه مردم و بگيره رفتم پايين چند
دقيقه بعد رفتم بالا وان وحاضر کردم بعد از اينکه اقا دوش شون وگرفتن
صبحونه رو براش بردم روزنامه دستش بود وميخوند کنار وايسادم گفت:برام لقمه
بگير..
باتعجب گفتم:بله؟
-سمعک ميزني؟گفتم لقمه برام بگير...
تخم مرغ وعسل وگذاشتم تو نون سنگک وجلوش گرفتم دهنشو باز کرد وگفت:بزار تو دهنم
به دهن بازش نگاه کردم ...دهنشو بست و با اخم گفت:نه واقعا مثل اينکه به سمعک احتياج داري..
-ببخشيد من چرا بايد بزارم تو دهنتون ؟
-چون دستم بنده(با و سر کچل واخم نگام کرد وگفت)اگه ايندفعه انداختمت تو انباري ديگه کليدو نميدم مش رجب...
فقط بلده دست بازه رو نقطه ضعفم ..عين بچه ها سرم وانداختم پايين ولقمه رو
طرف دهنش گرفتم دهنشو باز کرد با نوک انگشتم لقمه رو کذاشتم تو دهنش
خيلي سعي کردم انگشتم به لبش نخورده ...لقمه بعدي هم گذاشتم تو دهنش که
انگشتمو گاز گرفت جيغ کشيدم انگشت اشارمو تو دست گرفتم و با اعصبانيت
گفتم:چرا گاز ميگيري؟
بازم از دردچشماشو وفشار داد و گفت:دلم خواست... روزنامه شو گذاشت کنارو گفت: خودم لقمه ميگرم
... ديوونه رواني فقط ميخواد حرص منو دربياره...کله بادمجوني...
نگاش کردم با هر لقمه اي که پايين ميکرد از درد معده دستاشو مشت ميکرد
وچشماش وفشار ميداد يعني اينقدر درد داره؟کمي اين دست و اون دست کردم
وگفتم:
براي چي همراه دوستام نفرستادي برم ؟
شير کاکائو شو وخورد سرش پايين بود گفت :مجبور نيستم جواب بدم ...ولي ميگم، چون به خدمتکار احتياج داشتم
عين ادمايي که خجالت ميکشن گفتم:خوب...چرايکي از دوستام نيوردي؟قيافه اونا صدبرابر من خوشکل بودن
بدون اينکه نگام کنه گفت:صد البته شک نکن.... خدمتکار ميخواستم قصد راه
انداختن شوي لباس که نداشتم هرچي زشت تر بهتر اينجوري ديگه جلوي مهمونام
جلب توجه نميکنه
پوزخندي زدم وگفتم:استدلال خوبي بود
با اخم همراه اعصبانيت نگام کرد وگفت:اگه زبونت وکوتاه نکني مجبور مي شم کوتاش کنم
با پرويي تو چشماي اعصبانيش نگاه کردم وگفت:شرمندم.... اگه کوتاش کنم لال ميشم ..تو که دوست نداري لال بشم وديگه بهت نگنم چشم اقا؟
فقط نگام کرد وگفت:رامت ميکنم
-هيچ حيوون وحشي رام نميشه ...چون خوي وحشيش رو داره
يه نفس کشيد وگفت:پس به وحشي بودن خودت ايمان داري؟
-اره ...اخه از اربابم ياد گرفتم وحشي باشم
با اعصبانيت سريع بلند شد دستشو برد بالا...تو هوا مشت کرد چشماشو فشار داد وگفت:برو بيرون تا دستم نيومده پايين
ترسيدم به چشماش که از اعصبانيت بسته بود نگاه کردم يعني ميخواست بزنه؟دو
قدم رفتم عقب ... يه نفسي کشيدم وسريع اومدم بيرون درو بستم ... واقعا اگه
منو ميزد چي؟ دستمو گذاشتم رو صورتم حتما خيلي درد داشت غلط کرده منو
بزنه کچل زشت با اون چشاي بيريخت سبزش فکر کرده کيه؟چقدر دلم ميخواد اون
دخترايي رو که براي اين زاقارت ميمرن و ببينم لابد هم قبيله خودشن ..اخ
چقدر بدم مياد....ازش بدم مياد...بعد از اينکه اقا صبحانشون رو کوفت کردن
به اتاق لباس رفت منم ميز صبحانه رو جمع کردم...رفتم پايين ديدم مختار
نشسته وداره با گوشيش ور ميره سرش و اورد بالا وگفت:سلام ايناز خانم صبح
بخير..
جوابشو ندادم ورفتم به اشپزخونه ... وقتي اقا تشريف بردن لباسا شو شستم و
اتو کرده گذاشتم سرجاشون در بستم که چشمم افتاد به کتابخونه الان که
نيستش راحت ميتونم کتاب بخونم ...دستگيره درو فشار دادم قفلش کرده بود يه
لگد زدم به در ورفتم پايين خاتون داشت براي نهار گوشت وتکه تکه ميکرد
گفتم:کمک نميخواي؟
نگام کرد وگفت:نه دستت درد نکنه تو رو لباسمو بدوز...
-باشه....
رفتم به اتاقم مشغول دوختن کتک ودامن خاتون شدم بايد بين تمام لباس هايي
که دوختم بهترين ميشد ...تا عصر مشغول دوختن شدم کتش وتموم کردم ميموند
دامنش ...موقع شام خاتون صدام زد رفتم به اشپزخونه سيني رو داد دستم
وگفت:ايناز جلو زبونت وميگيري يه وقت صداي اقا رو نشنوم ...
-اون خودش مريضه هر روز داد ميزنه من که کاريش ندارم...
يه سري تکون داد منم با لبخند سيني رو برداشتم وبردم بالا..دم اتاق
وايسادم سيني سنگين بود نميتونستم با دست در بزنم با پام دو تاضربه به در
زدم صدايي نيومد...پوفي کردم ودوباره با پام زدم ...ايشاالله که مرده باشه
وقتي ديدم در باز نميکنه پامو اوردم بالا و درو باز کردم ورفتم تو
...نبودش دستم درد گرفته بود سيني رو گذاشتم رو ميز دور وبرو نگاه کردم
خبري ازش نبود ..اخه بگو وقتي گشنت نيست مجبوري بگي غذا بيارين صداي شر
شر اب مياومد سرم وچرخوندم ديدم داره دستش وميشوره کورم که شدم ادم به اين
گندگي رو نديدم همون جا وايسادم سرم پايين انداختم حوله اي که دستشو خشک
کرده بود پرت کرد رو صورتم ...با اعصبانيت حوله رو انداختم زمين ..نگام
کرد وگفت:برشدار..(حوله برداشتم نشست وگفت)اگه فردا با همين سرو وضع
بيايي تا دو روز تو انباري ميندازمت...البته اگه روزاول زنده بموني...
-ميتونم بپرسم با صورت من چيکار داري؟
چنگال وبرداشت وگفت:هر وقت ميبينمت اشتهام کور ميشه...
-فکر کنم کوري اشتهات بخاطر ريشاي خودتت نه قيافه من..
با اعصبانيت گفت :بازم که زبون درازي کردي
تو چشماش زل زدم وگفتم: اخه حرف زور تو کَتم نميره..
با اعصبانيت بلند شد دستشو گذاشت رو گلوم وچسبوندم به ديوار رو انگشت پام
وايساده بودم چشام گشاد شده بود آراد با فک منقبض شده گفت:هيچ کس جرات
نکرده بود با من اينجوري حرف بزنه..اون وقت تو بي سر وپا تو روي من وايمسي؟
دستشو بيشتر به گلوم فشار دادجونم داشت به لبم مي اومد صدام در نيومد ولي با همون حال گفتم:ازت متنفرم ...
هنوز عصبي نگام ميکرد دستشو از گردنم برداشت وگفت:احتياجي به دوست داشتن
تو ندارم ...اونقدر سيندرلا دورم ريخته که کُذت توش گمه...گمشو بيرون
نفسم نمي اومد تند تند نفس ميکشيدم به طوري که قفسه سينم مياومد بالا...
با اشک تو چشماش نگاه کردم وگفتم :هيچ وقت کسي رو بخاطرصورتش تحقير نکن..
خواستم برم که صدام زد :به خاتون بگو مهموني فرداشبو يادش نره ... صبح نميخواد بيدارم کني...به رجبم بگو بياد بالا کارش دارم....
با چشم پر از اشک نگاش کردم و گفتم:چشم اقا.
و راه گريه هامو کردم به خونه که رسيدم
شير روشورو باز کردم چند مشت اب به صورتم زدم صورتمو خشک کردم چند تا نفس
عميق کشيدم ورفتم تو سفره پهن کرده بودن وداشتن شام ميخوردن به رجب گفتم
آراد باش کار داره بعد از شام رفت پيشش من وخاتونم رفتيم به اتاقم ومشغول
دوخت دامنش شديم کت وکه پوشيد خيلي ازش خوشش اومد گفتم:خاتون...
خاتون کنارم نشسته بود وسيب برام پوست ميگرفت با خنده گفت:بپرس...
-چرا آراد ريشش ونميزنه؟
-وا بدبخت کجاش ريش داره
-خوب همون ته ريش ديگه..چراهميشه ته ريش ميذاره؟ ..
-نميدونم والله شايد دل ودماغ زدنشو نداره
-خوب بده من تا براش بزنم
-تو چيکار به ريش اون داري؟
-نميدونم...دلم ميخواد ببينم صورتش بدون ريش چه جوريه ميشه؟
-دخترا اين بدبختو با ته ريش کشتنش اگه ته ريششم بزنه درسته قورتش ميدن
-حالاهمچين تحفه اي هم نيست.... تا حالا ريششم زده؟
با تاکيد گفت:ته ريش..اره اگه جايي دعوت باشه..
بلند گفتم:به اميد يه روز مهموني ...
خنديد وگفت:الان بحث مهمتر از ريش اقا نيست؟
-نه...اول بايد به اين رسيدگي بشه
خاتون خنديد وگفت:زودتر کارتو بکن فردا صبح زود بايد بيدار شيم عمارت وبراي مهموني حاضر کنيم
-فقط منو شماييم؟
-نه بابا من وتو اگه بخوايم کار کنيم که شيش روز طول ميکشه...سه تا کارگر ديگه هم ميارم...
بعد از اينکه دامن خاتون وتموم کردم خوابيدم
صبح موعد رسيدطبق فرمايش اقا بيدارشون نکردم ...من وخاتون وبا سه تا خانم
ديگه مشغول تمييز کردن خونه شديم يه سکوت عجيبي حکم فرما شد ...دلم گرفت و
گفتم :يکي يه چيزي بگه حوصلم سرازير شد ..
خانمي که اسمش پريسا بود گفت:چي بگيم ؟
خاتون:اينازبرامون بخون ..
گفتم:چي؟من صدا م کجابود که بخونم
خاتون:شکسته نفسي نفرماييد..صدات شنيدم ناز نکن بخون
مولود:خوب اگه..صدات خوبه برامون بخون...اينجوري شارژ ميشيم بيشترکار ميکنيم
گفتم:باشه اگه اقا بيدار شد ودعوام کرد چي؟
خاتون:اقا خوابش سنگينه بخون...
سينمو صاف کردم وشروع کردم به خوندن ... صدام تو سالن ميپيچيد :کجايي که
بي تو داره نفسم ميگيره /تو رو ميخوام کنارم بي تو اروم ندارم/ نميتونه
کسي جاتو تو دلم بگيره/ فقط تو رو ميخوام من بي تو اروم ندارم بي تو زندگي
محاله بي تو يه روز يه ساله /دلم برات چه تنگه دنيا با تو قشنگه /ميبوسمت
يه عالمه اروم ميشه خيالم/ با تو همش رو ابرام نباشي خيلي تنهام /تو دنيا
هيچ کس واز تو بهتر نديدم يه تارموتو عزيزم به صد تا دنيا نميدم/ به
ارزوم ميرسم با تومن خوشبختم تمام عمرم شب وروز دنبالت ميگشتم/ قلبم ،مال
تو..... جونم، مال تو عشقم به تو مينازم/ نفسم... قلبم مال تو.. جونم مال
تو عشقم من تو رو دوست دارم عزيزم/ کجايي که بي تو داره نفسم ميگيره /تو
رو ميخوام کنارم بي تو اروم ندارم. نميتونه کسي جاتو تو دلم بگيره. فقط
تو رو ميخوام من بي تو اروم ندارم /..... عشق هميشگيمي تمام زندگيمي/ همش
توروياهامي ومثل نفس باهامي /تو خوبي وخواستني پاکي ودوست داشتني/...هر
جاي دنيا باشي الهي زنده باشي/ تو دنيا هيچ کس واز تو بهتر نديدم يه
تارموتو عزيزم به صد تا دنيا نميدم/ به ارزوم ميرسم با تومن خوشبختم تمام
عمرم شب وروز دنبالت ميگشتم/ قلبم،(همه با هم ميخونديم) مال تو... جونم،
مال تو عشقم به تو مينازم/ نفسم ...قلبم مال تو ..جونم مال تو عشقم من تو
رو دوست دارم عزيزم (دادزدم )کجاييييييي که ...
داد زد:چه خبره خونه رو گذاشتي رو سرت (سرم وبرگردوندم آراد با اخم روي
راه پله وايساده بود سريع روسريمو کشيدم جلو ) براي چي صداي نکير ومنکرتو
اينقدربلند کردي؟فکر کردي صداي قشنگي داري؟(حولشو روشونش انداخته بود از
پله ها اومد پايين )يه ليوان ابميوه بيار استخر ...
وقتي رفت گفتم : ديديد گفتم بيدار ميشه..
خاتون با خنده گفت:فکر کرده صداي حورالعينه که داره از خواب بيدارش ميکنه ...بخاطر همين بيدار شد
همشون خنديد ...براي من درد سر درست ميکنن وبعدش به ريشمم ميخندن... سيب
موزو براش بردم به استخر وقتي ديدم شنا ميکنه سريع روم رو برگردوندم اين
بچه انگار شرم وحياشو ميخوره...پشتمو کردم بهش رفتم ليوان وگذاشتم رو ميز
خواستم فَلنگ وببندم که از تو استخر داد زد :کجا؟
يه روز خيري بياد من از دست اين راحت شم پشتم بهش بود گفتم:ميرم (حالا چي بگم)ميرم...اها ميرم نماز بخونم...
صداش از پشت سرم اومد:يک ساعت داشتي فکر ميکردي که چيکار ميخواي بکني؟ ساعت ده صبح چه نمازي ميخواي بخوني؟
فقط سرم وبرگرندم به صورت پر اخمش نگاه کردم دونه هاي اب روصورتش بود
چقدرسفيد شده معلوم اب استخر بهش ميسازه..با همون اخم گفت: اينقدر نگاه نکن
چشمت انحراف پيدا ميکنه...اون حوله رو بده به من
سرم وبرگرندم به حالت اوليش ... حولش رو صندلي بود برداشتم وبدون اينکه بچرخم فقط دست راستمو فرستادم پشت وگفتم:بفرماييد
-اين چه وضع حوله دادنه؟
-لباس تنتون نيست وبد تر از اون شلوارم نپوشيدين .. ميشه برداريد دستم خسته شد
حوله رو از دستم گرفت وگفت:برگرد..
کمي ترسيدم گفتم:برنميگردم...
دادزد:گفتم برگرد ..
منم دادزدم :لباس تنت نيست برنميگردم...
با دو تا دستاش منو برگردوند طرف خودش چشمام وبستم گفت:چشماتو باز کن..
-باز نميکنم...
-اين بار اخر ميگم چشماتو باز کن...
-منم براي بار اخر ميگم تا زماني که لباس نپوشيدي بهت نگاه نميکنم....
با دو تا دستاش ميخواست به زور چشمامو باز کنه ..منم چشمام و فشار ميدادم
تا باز نکنه... با دستام سعي ميکردم دستشو دور کنم اما اون زورش بيشتر
بود چشمام درد گرفته بود بازشون کردم وداد زدم :نکن...چشمام درد گرفتن
سر تا پاشو نگاه کردم ديدم بدبخت حولشو پوشيده گفت:بار اخرت باشه سرم من داد ميزني...
سرم پايين انداختم وگفتم:ببخشيد ...
-به خاتون بگو براي خريد ميرم بيرون نهارو برا ي خودتون درست کنيد...
-چشم اقا....
بعد از اينکه تمييز کاريمون تموم شد مشغول نهار خوردن شديم ...يه گوشه
نشسته بوديم داشتيم استراحت ميکرديم که ديدم خاتون داره مياد طرفم کنارم
نشست يه بندم تو دستش بود گفتم:ميخواي چيکار کني خاتون ؟
-اقا گفته به صورتت يه سرو ساموني بدم
-اما من دلم نميخواد
-کسي با دل تو کاري نداره..دستور اقاست (تا خواست بند وبزاره رو صورتم
بلند شدم وگفتم)اقا اول بره ريش خودش ويه سامو ني بده بعد به فکر صورت من
باشه ...
چند قدمي رفتم گفت:اقا امشب اگه تو اينجوري ببينه منو ميکشه
وايسادمو گفتم: اولا اينکه صورت من مو نداره چيو ميخواي بزني ؟دويوما جرات داره بهت دست بزنه...تا شقه شقش کنم
بعد از اينکه کارمون تموم شد خاتون دست مزد خانم ها داد....رفتيم حموم اول
مش رجب رفت بعدش خاتون ...اخرين نفر من شدم بعد از اينکه دوش گرفتنم تموم
شد چشمام وتو حموم چرخوندم که حوله رو پيدا کنم اما نبود يادم رفته بود
بيارمش سرم وکردم بيرون وگفتم:خاتون حوله رو برام مياري؟تو اتاقم روزمين
افتاده...قربون دستت
چند دقيقه بعد دو تا تقه به در خورد دستمو تابالاي بازو بيرون کردم ازش گرفتم و گفتم:عزيز دلمي ...ممنون جيگر
بعد از اينکه خودمو خشک کردم لباسمو پوشيدم اومدم بيرون ..صداي خاتون زدم
اما جوابمو نداد معلوم نيست کجا گذاشته رفتم به اتاقم سرمو خشک کردم
وموهام وبستم که صداي بسته شدن در شنيدم روسريمو پوشيدم اومدم بيرون ديدم
خاتون ومش رجبه با تعجب گفتم:شماها کجا بوديد؟
مش رجب :رفتيم براي امشب خريد کنيم
اينو گفت ورفت به اتاق... بازوي خاتون وفشار دادم وبا ترس گفتم:کي رفتين؟
-همون موقع که رفتي به حموم..
بازوهاشو بيشتر فشار دادم وگفتم:پس کي به من حوله داد؟
-چي؟
-حوله...ازتو حموم صدات کردم گفتم برام حوله بياري؟
خاتون کمي فکر کرد وبعد با صداي بلندي خنديد وگفت:حتما اقا آراد بهت داده چون فقط اون خونست
دستم شل شد با حرص گفتم:پس چرا بهم نگفتيد ميخوايد بريد بيرون؟
همين جور که ميخنديد گفت:من کجا ميدونستم جنابعالي يادت ميره حوله رو با خودتت ببري...خوب ميگفتي بياد پشتتم کيسه بکشه
با حرص گفتم:خاتووووووون
واي ...واي ....بد بخت شدم چي بهش گفتم...حالا فکر نکنه اون حرفو واقعا به
خودش زدم ...نه بابا اونقدرا هم خر نيست که نفهمه ...من خاتون وصدا زدم
خاتون زد پشت کمرم وگفت:کجا رفتي؟تو فکرش نباش..اينو بگير
ازش برداشتم گفتم:اينا چيه؟
والله ما بهش ميگيم لوازم ارايشي ... نميدونم تو چي بهش ميگي ...اقاگفته اينارو برات بخرم براي امشب استفاده کني
گفتم:ممنون پلاستيک وانداختم تو اتاقم ...به يه رژمايع صورتي اکتفا کردم
من وخاتون رفتيم به عمارت تا بساط پذيرايي رو حاضر کنيم ...روي يه ميز
دراز سبد هاي ميوه وظرف شيريني واب ميوه وخلاصه هر چي براي مهموني لازم
بود گذاشتم... دل تو دلم نبود استرس واضطرابم به اخرين حدش رسيده بود به
طوري که با دست لرزون چاقوها رو رو ميز ميذاشتم حتما مهموني شلوغي ميشه
...خاتون با وسواس خاصي همه چي رو چک ميکرد ...به اشپزخونه رفتم که يه
ليوان اب بخورم زنگ ايفن تو عمارت پيچيد خاتون اومد تو اشپزخونه وجواب
داد:بياريدشون توي اشپزخونه..همون جا منتظر موندم ببينم چي ميخوان بيارن
...بعد از چند دقيقه دو تا مرد که کارتون هاي کوچيکي دستشون بود وارد
اشپزخونه شدن گذاشتنش رو ميز خاتون پولشون وداد رفتن در کارتون ها رو با
زکرد گفتم:اينا چين خاتون ؟
-مشروب وماءالشعير ...
با تعجب گفتم:چي؟مشروب؟مگه مشروبم ميخوان بخورن ؟
چهار تا از شيش ها رو داد دستم وگفت:نه ميخوان نگاش کنن..ببر بالا.
-وقتي همشون مشروب ميخورن ماءالشعير براي چيه؟
-براي پرهيزکارانه...
خاتون چند تا شيشه دستش بود از اشپزخونه رفت بيرون منم پشت سرش رفتم وگفتم:يه سوال..اقامون از کدومش ميخوره؟
-هيچ کدوم...
خواستم چيزي بگم که تلفن اشپزخونه زنگ خورد شيشه ها رو گذاشتم روميز و با دو رفتم به اشپزخونه تلفن وبرداشتم وگفتم:بله...
-يه ليوان اب بيار ..
بــــــــــوق...اگه يک روز به عمرم مونده باشه سلام وخدا حافظي نشونت
ميدم..يه ليوان اب و گذاشتم توي بشقاب کوچيک ...پشت در وايسادم دو تا تقه
به در زدم مش رجب گفت:بيا تو ..
اون داخل چيکار ميکرد؟رفتم تو آراد پشت به من وايساده بود.. مش رجب کمکش ميکرد کتش وبپوشه گفت:خسته نباشي ايناز خانم..
با لبخند گفتم: درمونده نباشي مش رجب ...
کارش که تموم شد گفت:اقا با من ديگه امري نداري؟
-نه ميتوني بري...فقط حواست باشه ماشيناشون وپشت عمارت پارک نکنن
-چشم اقا
مش رجب با لبخند از کنارم رد شد گفتم:اب اوردم..کجا بزارمش؟
برگشتن آراد همان و افتادن ليوان از دست من همان با دين قيافش از تعجب
چشمام شيش تا شد...باورم نميشد خودش باشه چقدر ناز شده بود .... بالاخره
دست از ريشاش برداشت وشيش تيغش کرد صورتش صاف صاف شده بود سفيدي پوستش
وچشماي درشت سبزش بيشتر خودنمايي ميکرد...توي اون کت وشلوار محشر شده بود
اما اي کاش اون اخم رو صورتش نبود پوزخندي زد وگفت:دست وپا چلفتي...
به خودم اومدم وسريع نشستم وهول هولکي خورده شيشه ها رو جمع مي کردم که
انگشتم بريد گذاشتم تو دهنم ومکيدم اومد روبه روم وايساد سرموبالا گرفتم
چسبو گرفت جلوم وگفت:يعني اينقدر خوشکل شده بودم که هول شدي؟
وايسادم با اخم چسبو ازش گرفتم وگفتم:اگه يه بادمجون با چند تا خط قرمز شد هندونه تو هم با زدن ريشت خوشکل ميشي؟
نگاش کردم ديدم داره به لبم نگاه ميکنه گفت:حق داشتي بگي ارايش نميکنم ...اينم زدي مالي نشدي
انگشت اشارمو کشيدم به لبم نگاش کردم رژي بود ..واي رژصورتي براق زده بودم...تند تند با پشت دستم پاکش کردم گفت:چيکارميکني؟
-هيچي...غلطي که کردم ودارم پاکش ميکنم
برگشتم که برم يه عطسه کردم .. يه قدم برداشتم آراد گفت:وقتي از حموم مياي بيرون بايد موهات وخشک کني
با اعصبانيت نگاش کردم وگفتم:چشم اقا جون
سريع رفتم پايين ساعت هشت بود که سرو کله مهمونا يکي يکي پيدا شد ...يکي
از يکي خوشکل ترو پولدار تر جالب اينجا بود که هيچ پير پتالي همراهشون
نبود همه جوون بودن ...
وظيفه منم وايسادن دم در وبرداشتن مانتو خانما بود همشون عين ادم نديده
ها نگام ميکردن حقم داشتن اونا کجا من کجا ...بعد اينکه اين وظيفه خطير
مانتو برداشتن رو به پايان رسوندم رفتم به اشپزخونه صداي همهمه ممياومد
بعضي وقت ها هم صداي قهقه يه دختر بلند ميشد ...خدا انگار دنيا رو براي
اينا افريده نه من...دوباره استرس اومد سراغم يه ليوان از کابيت برداشتم
زير شير پراب کردم گذاشتم تو دهنم که يه دختر عين جن پريد تو اشپزخونه و با
داد گفت:سلام خاتوني..
از ترس هر چي اب تودهنم بود ريخت بيرون وشروع کردم به سرفه کردن..دختره
اول تعجب کرد بعد هل شد سريع اومد و زد پشت کمرم ..حالاديگه ول نميکرد با
نگراني گفت:اخ ببخشيد ...فکر ميکردم خاتون تو اشپزخونه است ...واقعا
شرمنده
همين جور که سرفه ميکردم دستشو از پشت کمرم برداشتموگفتم:عيبي نداره
-يه نفس عميق بکش
يه نفس عميق کشيدم حالم بهتر شد...نگام کرد وگفت:بهتري ؟
-اره...تجويزت خوب بود..
-بازم معذرت ميخوام ...نبايد اون جوري ميپريدم تو اشپزخونه..
با لبخند گفتم:مهم نيست...
-شما از فاميلاي خاتوني؟
-نه...خدمتکار اقا آرادم...
-اها..گفته بود ميخواد خدمتکار بياره پس شما رو استخدام کرده....اسمتون چيه؟
-ايناز..
با ذوق گفت :واي چه اسم نازي داري...(دستشو دراز کرد)منم کامليام خوشبختم
باهاش دست دادم وگفتم:همچنين ...
خاتون اومدتو کامليا با خوشحالي پريد تو بغلش و گفت:سلام خاتوني چطوري خيلي دلم برات تنگ شده بود
بعد از روبوسي خاتون گفت:نه اينکه راهت خيلي دوره نميتوني سر بزني ...بخاطر همين دلت تنگ شده
-خوب ببخشيد ...کارو زندگي نميزاره (رفت عقب وبه خاتون نگاه کرد )واي خاتوني تو اين کت ودامن چقدر ناز شدي ؟از کجا خريدي ؟
خاتون قيافه جدي گرفت وگفت:از المان.. يکي از خواهرام اونجاست ..گفتم برام يه کت ودامن بخره
کامليا باورش شد گفت:جدي ميگيد ؟ميگم اين جور کت ودامنا تو ايران نيست
خيلي شيکه... ميشه براي خواهرتون بگيد براي منم يه لباس مجلسي بگيره ؟پولش
هر چقدر شد ميدم
خاتون به من نگاه کرد وگفت:خوب چرا به خودش نميگيد ؟سرو مرو گنده اين جا وايساده
کامليا با تعجب به من نگاه کرد وگفت:شما اينو دوختيد ؟
با لبخند گفتم:بله...
-واي..خياطيتون يکه ....ميشه براي منم يه لباس مجلسي بدوزيد؟
خنديدم وگفتم:حتما چرا که نه
پريد تو بغلم وگفت:ممنون آني خيلي ماهي
با تعجب چشمام وگشاد کردم چه زود دختر خالم شد.. ازم جدا شد وگفت:بوس براي دوتاتون بعدا مي بينمتون فعلا
با تعجب رفتنش ونگاه کردم خاتون خنديد وگفت:کامليا همين جوري زود با همه دوست ميشه
يه سيني شيريني داد دستم و گفت : رو ببر بالا
بازم اين استرس لعنتي اومدم سراغم سيني رو سفت تو دستام گرفته بودم که
ارزش دستام مشخص نشه خاتون هم يه سيني به دست گرفت وپشت سرم اومد...منم
پله ها رو يکي يکي طي کردم با سلام وصلوات وارد مجلس شدم ...واي خفه شدم
چيزي به اسم اکسيژن ديگه تو فضا وجود نداشت..هرچي عطر وادکلان گرون قيمت
بود روي خودشون خالي کرده بودن يه نفس عميق کشيدم ورفتم جلو سيني رو جلوي
تک تک مهمونا گرفتم همشون برداشتن داشتم ميرفتم به اشپزخونه که يکي
گفت:به من نرسيد
نگاش کردم رو مبل کنار ديوار سمت چپم نشسته بود يه لبخند بهم زد وگفتم:الان براتون ميارم
رفتم به اشپزخونه يه نفس عميق کشيدم چند تاشيريني رو گذاشتم تو بشقاب گفت:منو يادتت مياد ايناز خانم ؟
سرم وبلند کردم توي چهار چوب در وايساده بود سرم وتکون دادم وگفتم:بله ..اقاي وسوق
با لبخند گفت:مثل اينکه اسمم وفراموش کردي
-نه اقاي...امير علي
با خنده گفت:چي؟
با تعجب گفتم:اشتباه گفتم؟
خنديد وگفت:نه...ولي اون اقا چي بود به اسمم چسبوندي ؟بگو امير علي راحت ترم
با خجالت گفتم:اما اين درست نيست من به اسم کوچيک صداتون بزنم
اومد جلو يکي از شيريني ها رو برداشت وگفت:خيليم درسته ...دفعه بعد من وديدي نميگي اقاي امير علي فقط امير عليok؟
سرم وانداختم پايين وگفتم:راحت نيستم اجازه بديد ...اقاي امير علي صداتون کنم
لبخندي زد وگفت:اولش سخته بعد عادتت ميکني
اينو گفت ورفت بالا به طرف سالن
منم رفتم بالا ..همه جا نگاه کردم ولي خبري از آراد نبود ... يهوي صداي
دختري که گفت ..واي چقدر ناز شده شنيدم ..... برگشتم ديدم به آراد که از
پله ها مياد پايين نگاه ميکنن خندم گرفته بود اين همه پسر خوشکل اينجا
نشتسن اونوقت همه به اين کچل نگاه ميکنن واقعا اين خول وچلا فدايان آرادن
...به فرحناز نگاه کردم چنان خودخواهانه به اراد نگاه ميکرد انگار شوهرش
داره از پله ها مياد پايين گفت:واي عزيزم امشب فوق العاده شدي ..
اره جون خودش با اين سر کچلش خوش تيپم ميشه.....وقتي آراد با همشون سلام
کرد رفت روي تخت شاهيش که همون مبل مخصوصش بود نشست ...يه ليوان اب ميوه
گذاشتم رو ميزش چند قدمي رفتم که پسري گفت: ببخشيد خانم
برگشتم ديدم يه پسر با چشماي خمارکنار آراد نشسته... گفت:شما چرا روسري پوشيدي؟
همه نگام کردن اين اضطراب ولکن ما نبود ..حالا چي بهش بگم ..فرحناز گفت:چي شد لال شدي؟خوب جوابشو بده
امير علي وآراد هم نگام ميکردن به پسره نگاه کردم گفتم:به همون دليلي که شما شورت ميپوشيد..
ابرو شو برد بالا گفت :چي؟چه ربطي داشت ؟
-ربطش اينه که دوتاش براي پوشاندن برهنگي استفاده ميشه ..
-اها...ولي من شورت نپوشيدم
جدي گفتم:درش بيار.
پسره با تعجب گفت:چيو؟
-شلوارتو..
فرحناز با اخم گفت:خجالت نميکشي همچين حرفي ميزني ؟
نگاش کردم وگفتم:چرا کشيدم کم اورد داري بزار روش...
چند نفر بهش خنديد فرحناز با فک منقبض شده نگام کرد وچيزي نگفت بد جور خفش کردم ...پسره گفت :اگه نپوشيده باشم چي؟
نگاش کردم وگفتم:روسريمو در ميارم ..
همه گفتن اووووووو...پسره لبخندي زد وگفت:باشه قبول
ليوانشو گذاشت رو ميز وبلند شد کمربندش اروم کشيد چند تا از دخترا جيغ
کشيدن ...چند نفرن با خنده جلوي چشماشو نو گرفته بودن ...يکي از پسرا
گفت:قربون غيرتت حميد ...چند نفر از پسرا بلند خنديدن ... يکي از پسرا که
گوشه اي وايساده بود گفت: به افتخار اقا حميد چند تا از دختر وپسرا با خنده
براش دست زدن کمربندش و دراوردگذاشت جلوي ميز دکمه شلوارشو باز کرد که
آراد داد زد :بسه حميد...
همه نگاش کردن رو مبل نشسته بود با اخم گفت:ميدونيم مردي نميخواد شلوات ودربياري ...اين مسخره بازي رو تمومش کن
يکي از دخترا که کنار فرحناز وايساده بود گفت:اَه آرادخوب ميزاشتي ببينم پوشيده يا نه ..
يکي از پسرا گفت:راست ميگه خوب ...ببينيم کدومشون ضايع ميشه بعد بهشون بخنديدم
آراد با اخم به حميد نگاه کرد و با تاکيدگفت:د کمه ..شلوارت وببند
حميد :چرا؟خوب بزار نشونش بدم نپوشيدم
آراد باچنان اخمي نگاه حميد کرد که گفته خودش پشيمون شد ودکمه شلوارش وبست
..با همون اخم نگاه منم کرد فکر کنم امشب کارم تمومه اب دهنم وقورت دادم
...وبا سرعت وارد اشپزخونه شدم بعد از خوردن چند قلپ اب صدا ي موسيقي تو
سالن پيچيد ...از پله هاي اشپزخونه رفتم بالا ديدم همه دارن ميرقصن
يهو يه دختري گفت:داداش چرا نشستي بيا برقصيم ديگه..
نگاش کردم کامليا بود داشت به امير علي که پشتم نشسته بود نگاه ميکرد
..يعني اين دو تا خواهرو برادرن؟ چشماشون که هم رنگ همن... اميرعلي
گفت:حوصله ندارم کامليا جان خودت برو..
لبو لوچشو اويزون کرد وگفت:بي ذوق
از کارش خندم گرفته بود امير علي به من نگاه کرد و لبخند زد منم با لبخند
جوابشو دادم ... به همه نگاه کردم هر پسري دست يه دخترو گرفته بود
وميرقصيد آرادم با عشقش فرحناز ميرقصيد البته با چند تا دختر لوند ديگه هم
رقصيد حتي با چند تاشون لب داد ... مهموني خسته کننده اي بود البته براي
من که کاري جز پذيرايي وخم راست شدن نداشتم ...ساعت دو صبح خوابيدم ...
صبح براي نماز بيدار شدم وضو گرفتم سجادمو پهن کردم چادرم وانداختم رو سرم
که صداي در اومد ..هر کي بود با مشت ميزد انگار يادش رفته چيزي به اسم
ايفون اختراع شده منم گيج شدم و با چادر دويدم سمت در ..در وکه باز کردم
ديدم يه خانم خوش تيپ با قد متوسط وايساده من وکه ديد گفت:تو کي هستي؟
-من..
يه پسري از پشت سرش گفت:مامان ميشه بري کنار ...
مامانش رفت به سمت عمارت پسره هم پشت سرش اومد خواب الود بود انگار از
خواب بيدارش کرده بودن با سر پايين چمدونو اورد داخل تا ديدمش گفتم:بازم
تو...؟
سرش اورد بالا خواب از سرش پريد وگفت:جغجغه ؟؟!!!!!تو اينجا چيکار ميکني؟
سر تا پاش نگاه کردم وگفتم:خودتت اينجا چيکار ميکني؟
اونم سر تا پاي منو که زير چادر بود نگاه کرد وگفت:خواهر خدا حفظتون بکنه ..خيلي ببخشيدا اينجا خونه ماست ...
با تعجب گفتم:چييي؟
مامانش صداش زد:پرهام چرا وايسادي بيا ديگه...
-چشم مامان ..مي بيني بچش که نيستم حمالشم ..به خاتون بگو رويا اومده (چمدون بلند کرد وگفت)با اجازه خواهر
يعني اين مامان وبرادر اقاست؟پس چرا پرهام شبيه داداش نيست ؟نزديک بود
افتاب طلوع کنه دويدم سمت خونه وسريع نمازم وخوندم خاتون که بيدار شد بهش
گفتم رويا اومده ...خاتون وقتي اسم رويا رو شنيد با نگراني گفت:واي ..شروع
شد ..
با تعجب گفتم :چي شروع شد ؟
-دعواهاي اقا بارويا خانم....
راس ساعت شيش رفتم به اتاق که اقا رو بيدار کنم ديگه عقب گرد نکردم سرمو
انداختم پايين وبالا سرش وايستادم...صداش زدم :اقا...سريع چشماشو باز کرد
بچم چه زود بيدار ميشه ومن خبر نداشتم..خواستم برم که گفت:امير علي واز
کجا ميشناسي؟
نگاش کردم سرش رو بالشت بود چشماشم بسته گفتم:با ليلا..هموني که کشتيش رفتيم نمايشگاه نقاشيش اونجا با هم اشنا شديم
-چه زود با همه رفيق ميشي..
-رفيقش نيستم ...
سرش ورو بالشت درست کرد وبا اخم نگام کردو گفت:فکر کردي ديشب حواسم بهت
نبود يک ساعت داشتيد گل ميگفتيد وگل ميشنيديد...چي بهش ميگفتي که ميخنديد
ها؟
قلبم شروع به تند تند زدن کرد گفتم:هيچي به خدا..
نشست داد زد:قسم نخور...
سرم وانداختم پايين وچيزي نگفتم خودش دو ساعت با دختراي زيبارو ميرقصيد و
لب ميداد اونوقت... بامن بدبخت که فقط دو کلام حرف زدم دعوا ميکنه گفت:از
بحثي که با حميد داشتي گذشتم ...اما نميتونم از اين يکي بگذرم ... برو
صبحونمو بيار تا بعد حسابت برسم.
از پله ها سريع اومدم پايين به خدا فرار ميکنم فقط منتظرم يه فرصت خوب به
دست بيارم حتما ميرم..حالا ببين اقا آراد بعد از اينکه دوش گرفت صبحونه رو
براش بردم کنار وايسادم گفت: برو اون کفشي رو که اونجا گذاشتموواکس بزن
(به کفش هايي که روزمين بود نگاه کردم برداشتمشون که برم پايين گفت) همين
جا ..
با حرص نشستم رو زمين وشروع کردم به واکس زدن گفت:تمييز واکس بزن
-چشم اقا...
خاتون اومد تو وگفت:ببخشيد اقا پرويزخان اومدن با شما کار دارن
-بفرستش بياد...راستي مختار اومده؟
-بله پايين منتظر شماست خوبه...
به من نگاه کرد وگفت:مانتوداري؟
با تعجب گفتم:چي؟
-اره يانه؟
سري تکون دادم وگفتم:بله..
-خوبه پس برو اماده شو ميخوايم بريم جايي..
به خاتون نگاه کردم اونم از روي بي اطلاعي شونشو انداخت بالا....بعد اينکه
مانتوم پوشيدم به همراه مختار ويه مرد سيبل کلفت سوار ماشين شديم منو
آراد عقب نشستيم اون دوتا هم جلو ...مختار از تو ايينه به آراد نگاه کرد
وگفت:اينو ميخواي کجا ببري؟
-همون جايي که قرار خودمون بريم...
-مگه زده برسد؟..اين چه کاريه ميخواي بکني
-اره زده به سرم حسابي هم زده..
-تو که ميدوني قرار اونجا چه اتفاقي بيوفته پس چرا داري مياريش؟
-ميخوام تنبيهش کنم...
ماشين نگه داشت با اعصبانيت به آراد نگاه کرد وگفت:اينجوري؟اين يه دختره...
آراد حرفش وقطع کرد وگفت:ميري يا بگم پرويز برونه ؟فکر نکنم اين جز وظايف کاريت باشه...
با حرص گفت:ولي کارت اشتباهه...
ماشين راه افتاد يعني داشتن من وکجا ميبردن رفتيم به جايي که پر بود از
انواع واقسام ماشين هاي اوراقي... پياده شديم مختار رفت سمت يه دربزرگ و
بازش کرد رفتيم تو وحشت کردم يه مرد دست بسته روزمين نشسته بود... يه نفرم
بالاي سرش وايساده وقتي رفتيم تو پرويز درو بست يه جوب رو زمين بود
برداشت دستمو جلو دهنم گرفته بودم مردي که رو زمين نشسته بود با ترس به
آراد نگاه ميکرد آراد جلوش وايساد وگفت:يک سوال ويک بار ازت ميپرسم دوست
دارم يه جواب ازت بشنوم باشه؟ عبدالله کجاست؟
مرده با ترس ولرز گفت:اقا...به جون...
آراد با خونسردي همراه اعصبانيت گفت:نه نه ..مثل اينکه متوجه نشدي...اسم شهر يا مکاني که عبدالله هست رو بگو
مرده با گريه گفت:اقا به خدا...به جون بچه هام نميدونم به مرگ خودم نميدونم ...اگه ميدونستم حتما جاش وبهتون ميگفتم
بلند شد وگفت:بزنديش..
پرويز واون مرد با مشت ولگد افتادن به جونش.. پشتم وبهش کرده بودم و فقط
جيغ ميکشيدم تا صداي اه ونالشو نشنوم آراد داد زد:بسه(ولش کردن)...عبدالله
کجاست؟
با حال بيجوني گفت:نميدونم...نميدونم به پير به پيغمبر نميدونم
آراد:اينقدر بزنيدش تا مغر بياد...
دوباره شروع کردن به زدنش من به جاي مرده گريه ميکردم ...حاضر بودم من وبزنه ولي شکنجه روحيم نده..
آراد:ميگي عبدالله کجاست يا مادرتو به عزات بشونم؟
برگشتم نگاش کردم تمام صورتش خوني شده بود ديگه جون حرف زدن نداشت ولي با همون حال گفت:نميدونم...
آراد داد زد : داري سنگ کيو به سينه ميزني ؟ اخه بدبخت فکر کردي اگه بره
پيش پليس و به همه چي اعتراف کنه به نفع تو ميشه؟يا فکر کردي با قايم کردن
اون پليسا بهت لوح تقدير ميدن؟بگو عبدالله کجاست؟
-نميدونم.....کجاست
آراد دستشو به طرف پرويز دراز کرد وگفت:اسلحه..
پرويز بهش داد دستشو به طرف مختارم دراز کرد وگفت:اسلحتو بده..
مختار:ميخواي چيکار کني؟فکر نميکني داري زياده روي ميکني ؟اون اگه چيزي ميدونست تا الان ميگفت..
اراد شمرده گفت:گفتم....اسلحتو ...بده
مختار اسلحشو بهش داد به پرويز واون مرده که چوب دستش بود گفت:شما ها بريد بيرون
پرويز:اما اقا سيروس گفته اينجا بمونيم تا مُغر بياد
آراد:اگه نريد بيرون يه کاري ميکنم خودتون مغر بيايد...
به همديگه نگاه کردن انگار دلکندن براشون سخت بود ولي بالاخره رفتن..آراد
با همون اعصبانيت اومد طرف من بازومو گرفت وکشيد روبه روي مرده وايسادم
ترسيدم دست وپاهام ميلرزيد ميخواست چيکار کنه ؟يکي از اسلحه ها رو جلوم
گرفت وگفت:بگيرش ...
با ترس نگاش کردم وگفتم:چيکارش کنم؟
-بگيرش..
با دست لرزون اسلحه رو برداشتم بهش نگاه کردم گفت:بُکشش..
-چي؟
دادزد:نشنيدي؟گفتم بکشش...
با گريه گفتم:من...من ...نميتونم..
اسلحه که دستش بود وگذاشت رو شقيقمو گفت:ميزني يا بزنم؟
ترسيده بودم درحال مردن بودم اسلحه رو اروم اروم.... اوردم بالا دستم
ميلرزيد ثابت نميشد اشکام مانع ديدم بودن آراد داد زد:شليک کن..
با گريه داد زدم:نميتونم..نميتونم..
اسحلشو داد دست مختار پشتم وايساد دستشو گذاشت رو دستم اورد بالا دم گوشم
گفت:ميخوام بيرحم بودن ويادت بدم ....حالا اگه نزني با هم ميزنيمش
مرده چيزي نميگفت با ترس نگامون ميکرد. من گريه ميکردم و اون ميشمرد:يک...دو ...سه..
شليک کرد من جيغ زدم يکي داد زد:ميگم... ميگم....پيش اردشير (با گريه)پيش اردشير...
سرم واوردم بالا نگاش کردم هنوز زنده بود پس اون کجا شليک کرد؟...به آراد
نگاه کردم نفس نفس ميزد کنار مرده زانو زد چونه پر خونشو به دست گرفت
وگفت:گوش کن اگه بابام بويي ببره که جاي عبدالله رو ميدونم سرت واز تنت جدا
ميکنم ...هيچ کس ديگه حق نداره بدونه عبدالله کجاست فهميدي؟
سرش وبا تعجب تکون داد وگفت:بله اقا ..
آراد بلند شد وگفت:مختار با ماشين پرويز ببرش بيمارستان...
-باشه
سوئيج واز دست مختار برداشت من هنوز گيج ومنگ به مرده نگاه ميکردم آراد بلند گفت:نترس زندست داره نفس ميکشه راه بيوفت بريم
چشمام واروم چرخوندم ونگاش کردم حرکتي نکردم..اومد طرفم بازومو گرفت وکشيد رفتيم سمت ماشين درو با زکرد وگفت:سوار شو ...
سوار شدم حالم خوب نبود تنبيه بدي برام انتخاب کرده بود سرم وگذاشته بودم
رو شيشه وبيرون ونگاه ميکردم هيچي نميگفتم...چند دقيقه ماشين وايساد کجا
بوديم؟ترافيک...ضبط ماشينشو روشن کرد يه اهنگ ملايم از ياني گذاشته بود
عاشق اهنگاش بودم وهميشه گوش ميدادم يهو بي هوا گفتم: اين اهنگ يانيه وقتي
هومن ازم جدا شد هميشه گوشش ميدادم...
-چي؟هومن کيه؟
جوابشو ندادم...سرم ورو شيشه گذاشته بودم بازومو کشيد طرف خودش وبا اعصبانيت گفت.....