حصار تنهایی من9
همين جور که راه ميرفتيم گفتم:خاتون اين رود وکي درست کرده؟
خاتون:پدربزرگ اقا آراد...نقشه اين عمارت و کشيده و دستور داد يه ابشار مصنوعي درست کنن ويه رود هم بهش بچسبونن.
خنديدم وگفتم:چه باحال...خيلي خوشکل
وقتي از پله ها ميرفتم بالا بوي گل هاي
رز مستم ميکرد درچوبي وخاتون برام باز کرد رفتيم تو چشمم گشاد بود گشاد تر
شد... خونه که نبود .. ميشد جاي لابي هتل ازش استفاده کرد روبه روم يه
راه پله بزرگ چوبي بودخاتون بازوم وکشيد وگفت:از اينطرف رفتيم سمت چپ سه
تا پله رفتيم پايين سالن با چند دست مبل تزيين شده بود پشت مبل ها وکنار
ديوار چند تا گلدون بزرگ گذاشته بودن که زيبايي خونه رو دو چندان ميکرد ..
پنجره که جاي ديوارو گرفته بود تا نوک سقف رسيده بودن نميدونم اين پنجره
ها چند متر پارچه ميبرن سمت راستمو نگاه کردم چشام گشاد شد يه سالن به چه
بزرگي با با شيک ترين مبل تزيين شده ... چرا شبي که منو اوردن حواسم به
خونه نبود ؟
گفتم:خاتون اون سالن بزرگه براي چيه؟
-اقا مهمونيهاشو تو اون سالن ميگره
برگشتم ببينم پشت سرم چه خبره.. آراد و
ديدم که با مختار مياومدن طرف ما سريع سرموبرگردوندم نميخواستم قيافه
نحسشو نو ببينم خاتون گفت:سلام اقا..
با اخم گفت:سلام
مبل کنار من نشست مختارم کنارش وايساد
کفري شدم و رفتم سمت چپ خاتون وايسادم خاتون با تعجب نگام کرد ..آراد هنوز
قيافه اخمو وسر کچلش داشت ...يه پيراهن سرمه اي با شلوار لي ابي روشن
پوشيده بود هنوز ته ريششو نزده بود ...يه ذره بايد از خدمتکارش ياد بگيره
اون ريششو ميزنه اما اين چي.... پا رو پا انداخت چشماي سبزش که هم رنگ
درخت کاج بود به من دوخت وگفت:معتادي؟
-چي؟
-اگه معتادي بگم مختار برات مواد بياره ...
پوزخندي زدم وگفتم:يه بار مواد اوردنت وديدم ...
-چي مصرف ميکني؟
-به تو چه؟
خاتون زد به پهلوم ولبش وگزيد وگفت:اقا ببخشيد .
با اعصبانيت به من نگاه کرد وگفت:خاتون برو بيرون ..
-اخه اقا.
دادزد:گفتم برو بيرون ...
-چشم اقا ..چشم
خاتون از روي نگراني نگاهي بهم انداخت
ورفت..با همون اخم رو صورتش گفت:ميدوني من کيم؟آراد...آراد سعيدي تمام کله
گنده هاي تهران از روزي که اسم من وشنيدن شب ادراري دارن ..اين بار اخرت
باشه که با من اينجوري حرف ميزني ...ميدوني گربه رو دم حجله کشتن يعني
چي؟(تو چشمام نگاه کرد وگفت)منم ميخوام گربه رو همين جا بکشم که حساب کار
دستش بياد
يه چرخي به چشمام داد وبيرون ونگاه کردم يعني حرفات برام مهم نيست داد زد:وقتي دارم باهات حرف ميزنم به من نگاه کن
اونم چه دادي فکر کنم تا يه هفته بايد
اب جوش بخوره تا صداش بازبشه ترسيدم با ترس توي چشماي سبز اعصبانيش نگاش
کردم خشک وجدي گفت:قانون اينجا رو فقط يک بار ميگم پس سعي کن فراموش
نکني...يک من از دخترايي که حاضر جوابي ميکنن خوشم نمياد...دو وقتي يه
چيزي ازت خواستم تنها کلمه اي که از دهنت مياد بيرون چشم اقاست نه يک کلمه
بيشتر نه يک کلمه کمتر...سه حق بيرون رفتن از اين عمارت رو نداري حتي
اجازه زنگ زدن هم نداري.. چهار دفعه بعد با اين وضع صورت نمياي (مختارو
ديدم داشت ريز ريز ميخنديد).... پنج من اين عمارت مهموني ميگرم پس خوشم
نمياد با هيچ مردي رابطه داشته باشي تو خونه منوچهر هر غلطي ميکردي به
خودت ربط داره ..اينجا ازاين غلطا نميکني شيش...
با اين حرفش اعصباني شدم دادزدم:حق
نداري راجبع من همچين فکرايي بکني.. يه عمر پاک زندگي نکردم که الان يکي
عين تو جلوم وايسه وازاين حرفا بهم بزنه
از اعصبانيت چشماشو اروم بست وباز کرد
وگفت: من با هرکسي ،اونجوري که دلم ميخواد حرف ميزنم .. مثل اينکه قانون
اول وفراموش کردي بار اخرت باشه با من کلکل ميکني..فهميدي؟
شير شدم وگفتم:نميدونم چرا صداتو نميشنوم
خواستم برم که بازم داد زد"وايسا" اين
دفعه قلبم افتاد تو شلوارم از ترس نزديک بود شلوارم وخيس کنم با ترس ولرز
برگشتم ديدم وايساده از اعصبانيت سفيدي صورتش قرمز شده ورگ هاي سبز ش
چسبيده بود به گردن سفيدش با حالت عصبي گفت:بار اخرت باشه با من اينجوري
حرف ميزني فهميدي؟
با ترس گفتم:ب..بلله..
داد زد:نشنيدم..
-بله...فهميدم..
دادزد:نشنيدم چي؟
-بله اقا فهميدم..
-خوبه ..حالابرو بيرون ...
راه رفتنم شد عين ربات به زور خودمو کشيدم بيرون يه نفس عميق کشيدم که بوي گلهاي رزارومم کردن... يا خدا اين کي بود ديگه ؟
نميدونستم کجا برم خاتون صدام زد: بيا اينجا...
رفتم سمت راستم خاتون رفت تو اونجا کجا
بود ديگه؟ .... يه اتاق بزرگ تمام سنگ با در وپنجره چوبي که چپ وراست اتاق
گل هاي شاه پسند کاشته بود... فکر کنم بايد اشپزخونه باشه رفتم تو حدسم
درست بود...اشپزخونه که چه عرض کنم کابينت ها برداشته ميشد يه خونه دوبلکس
ازش ساخت... همين جور که نگاه ميکردم خاتون گفت:غرق نشي..
با گيجي گفتم :اها.....
خودم وانداختم رو ميز گفت:چته مادر چرا رنگت پريده؟
دستمو عين گيجا چند بار اروم زدم به صورتم وگفتم:اين چرا اينجوريه؟
-کي؟
-اقاتون..
خنديد وگفت:حالا شد اقاي ما؟.. اين که
مهربونه باباش ونديدي تو استخر عسل هم بندازيش نميشه خوردش...ايناز جان از
من به تو نصيحت ...اعصاب اقا رو خورد نکن يه کاري نکن سرت داد بزنه و
دعوات کنه هر چند ميدونم با زبوني که تو داري به قرص اعصاب هم کشيده ميشه
ميدونم برات سخته ولي سعي کن جلوي زبونت وبگيري و اعصبانيش نکني ... چون
تا حالا اعصبانيت اعصبانيتشونديدي..... پس حواست باشه هر چي ازت خواست
بدون چک وچونه بگي چشم...
-حالا اگه يه چيز غير شرعي ازم خواست چي؟بازم بگم چشم...؟
خاتون لبشو گزيد و با لبخندگفت:خاک به سرم اين حرفا چيه ميزني؟
-يه سوال؟
سيب زميني ها رو گذاشت جلوم وگفت:اول اينا رو پوست بگير تا من جوابتو بدم
بلند شد رفت طرف يخچال گفتم:اقاتون چند سالشه ؟
گوجه رو ريخت تو سينگ وبا خنده گفت:بازم که گفتي اقاتون.. چيه عاشق شدي؟
با چشاي گشاد گفتم:من به ريش بابام بخندم عاشق اين ماموت بشم
خاتون بلند خنديد وگفت:اقا بدونه اين حرفا رو بهش زدي سرتو ميزاره کنار همون ابشارو بيخ تا بيخ ميبره..
-حالا ميگيد چند سالشه؟
-بيست وهشت...حالا خودت چند سالته؟
-بيست وچهار
همين جور که گوجه ها رو ميشست با لبخند گفت:خوبه سناتون بهم نزديکه مبارکه ايشاالله..
با حرص گفتم:خاتوووووون.. من اگه بميرمم حاضر نميشم زن اين اختاپوس بشم
خنديد وگفت:تو چرا هر دفعه رو اين بدبخت
يه اسم ميزاري؟ زودتر پوست سيب زميني ها رو بگير اگه نهار اقا دير بشه
اشپزخونه رو سرمون خراب ميکنه
همين جور که پوست سيب زميني ها رو ميگرفتم خاتونم گوجه ها رو خورد ميکرد گفتم:خاتون..يه سوال..
خنديد وگفت:از دست تو بپرس
-کار اقامون چيه؟
نشست وگفت:شرکت صادرات مواد غذايي داره
-اها...اونوقت چرا ظهر مياد خونه نهار ميخوره بعد ميره؟
-اول اينکه شرکتش نزديکه دوم اينکه غذاي بيرون ودوست نداره
-يه سوال ديگه ..چند سال اينجاييد؟
-دوازده سال
با تعجب گفتم:دوازده...فکر ميکردم از اول جونيتون اينجا باشيد
-نه بابا وقتي شوهر خدا بيامرزم فوت کرد دنبال کار ميگشتم شنيدم اقا سيروس دنبال خدمتکار ميگرده رفتم پيشش اونم منو قبول کرد ...
-پس رجب شوهرت نيست؟
با لبخند گفت:چرا هست ما فقط دو سال ازدواج کرديم
-جدي ميگيد؟
-بله.
فضوليم بيشتر گل کرد وگفتم:قضيشو ميگيد؟
-اگه
نگم که تو مخم ميزاري تو تشت وميسابي...رجب باغبون اينجا بود هفته اي دوسه
بار مياومد به گل ودرخت هاي اينجا ميرسيد هميشه چشمش دنبال من بود
ميدونستم دوستم داره منم دوستش داشتم(از خجالت سرخ شده بود ومنم با لبخند
نگاش ميکردم) اما خوب ديگه شرم وحيام نميزاشت چيزي بروز بدم هروقت کارش
تموم ميشد .چاي براش ميبردم اونم يه شکلات بهم ميدادسه چهار سال کارمن ورجب
چايي بده شکلات بسون شده بود ..جرات نميکرد به اقا سيروس بگه منو
ميخواد... منم خوب کاري نميتونستم بکنم ميترسيدم اقا سيروس اخراجم کنه يه
روز مثل هميشه چاي براي رجب بردم اونم از توجيبش يه شکلات بهم داد...اقا
آراد مي بينتمون وميفهمه ما همديگه رو ميخوايم.. خيلي ترسيدم دعوامون کنه و
بعدشم اخراج اما خدا رو شکر مثل باباش نبود .. عصر همون روز با اقا آراد
رفتيم محضروعقد کرديم
به يه لبخند گفتم:مبارک ..
-ممنون (به سيب زميني ها نگاه کرد وگفت)واي دختر دست بجونبون ظهر شد ..
سيب زميني ها رو شستم وگفتم:خاتون.....
خاتون با تاکيد گفت:يه سوال بي يه سوال اول کارتو بکن بعد بپرس
قبل از اينکه نهار بخورم رجب وخاتون
نهار براي اقا شون بردن منم سفره خودمون وميچيدم ...وقتي اومدن مشغول نهار
خودرن شديم که خاتون گفت:اقا گفته از فردا کارت وشروع کن ...بعد نهار
بايد کل خونه رو نشونت بدم
يه باشه اي گفتم ومشغول خوردن شدم بعد
از نهار رفتيم تو اشپزخونه... به سيني که ازغذاش شايد دو يا سه قاشق خورده
باشه نگاه کردمو گفتم:خاتون اين ظرف اقاست؟
-اره..چيزي نميخوره
-چرا؟
-بخاطر زخم معدش ...اين دولقمه هم ميخوره که درد نکشه
با تعجب گفتم:زخم معده داره؟
-اره بيچاره...هر غذايي هم نميتونه بخوره
-با اينکه نميخوره اما بدنش خوش استيله..
يه لبخندي زد وزير چشمي نگام کرد گفت: ايناز کارت وبکن
-وقتي ندونم کارم چيه از کجا بدونم بايد چيکار کنم؟
-تمام اين غذا هايي که اضاف اومده ميريزي تو قابلمه ...ظرف هاي کثيفم ميريزي تو سينگ وميشوري ...هله؟
-تا اينجاش که هله ...ميترسم بقيش منهل شه..
خاتون خنديد وگفت:ادم با تو خسته نميشه
بعد از اينکه ظرف سابيدنم تموم شد خاتون
کل عمارت ونشونم داد پشت عمارت رفتيم ..ديديني بود اون رود وصل ميشد به
يه حوض بزرگ که وسطش فواره بود چند متر اون طرف تر از حوض يه الاچيق بزرگ
بود سمت راستم يه استخر شنا بود سمت چپم يه کلبه چوبي کوچکي که دور
واطرافش درخت وگل کاشته بودن همين جور که راه ميرفتيم گفتم:خاتون اون کلبه
چوبي براي کيه؟
خاتون بهش نگاه کرد وگفت:اون قشلاق اقا آراد بيشتر زمستونا اونجاست ...کل دکور داخلش از چوبه داخلش خيلي خوشکله بايد ببيني
-يه سوال...
-بله
-زمين اين خونه مال يه نفر بوده؟
-نه بابا..اونجوري که اقا آراد ميگفت زمين چند نفر بوده پدربزرگ اقا اين زمين رارو ميخره وهمچين عمارتي و ميسازه
گفتم:آراد گفت من خدمت کار شخصي شونم يعني بايد چيکار کنم؟
-اول اينکه نبايد بگي آراد ميگي اقا
..عادت ميکني جلو روشم ميگي اونوقت که اقايه بلايي به سرت مياره که جز اقا
کلمه اي ديگه به زبون نياري..واما دوم..کار هر روزتو اينکه که صبح راس
ساعت شيش بيدارش کني اونم با ملايمت... اقا بعد از ورزش ميرن دوش ميگرن
چند دقيقه قبل از اينکه برگردن بايد وان وپر اب کني. ساعت هفت براش صبحانه
ميبري..همون جا وايميسي تا صبحونش تموم بشه ... تمييز کردن اتاق وبردن
نهارو شام وهمچنين شستن واتو کردن لباساش هم باشماست....
خاتون همين جور براي خودش ميگفت ميرفت
من وايساده بودم نگاش ميکردم يهو وايساددور وبرش نگاه کرد ديد من نيستم
برگشت تا من وديد گفت:پس چرا نمياي؟
-خاتون مطمئني چيزي جا ننداختي ؟ اگه هست بگو ها..
خنديد وگفت:هنوز بقيشو نگفتم...
-مگه بقيه هم داره؟
-خوب اره ...
-ميشه بپرسم کي قبلا اين کارا رو ميکرده؟
اشاره کرد به سمت نيمکتي که زير درخت بيد مجنون بود گفت:بريم اونجا بشينم تا بهت بگم
وقتي نشستيم گفت:همه اين کارا رو خودم
ميکردم...ولي يک ساليه زانو درد گرفتم و ديگه نميتونم پله ها رو بالا
پايين کنم ..قرار شد اقا براي خودش يه خدمتکار بياره ..که قرعه کار به نام
تو افتاد
-يعني تو رو اخراج ميکنه؟
-نه بابا..بهم گفته تازماني که تو مش رجب زنده ايد همينجا بمونيد...
بعد از نماز صبح خواستم بخوابم که يادم
افتاد که از امروز بايد جلوي اقا خم وراست شم ...من حاضر نيستم براي اين
اَلدنگ زهرم ببرم چه برسه به اين که بخوام برم بيدارش کنم اونم با ملايمت
... خوابيدم وپتو رو کشيدم رو سرم ...در اتاق باز شد خاتون با حرص گفت:تو
براي چي خوابيدي؟مگه بهت نگفتم از امروز بايد کارت وشروع کني؟
سرم واز زير پتو کشيدم بيرون گفتم:من نميرم بيدارش کنم..
دوباره پتو رو کشيدم روسرم خاتونم اومد
پتو رو از رو سرم برداشت وگفت:الان ساعت يه ريع به شيش تا بخواي اونجا
برسي پنج دقيقه توراهي اگه راس ساعت شيش بيدارش نکني مياد اينجا وبه باد
کتک ميگيردت
سريع نشستم با تعجب گفتم:ميزنه؟
-بله...اگه کاراش طبق برنامه پيش نره عصبي ميشه
با درموندگي وايسادم وگفتم:باشه ميرم ..ولي چه جوري بيدارش کنم؟
-وايسا بالاي سرش وصداش بزن اين کاري داره ؟
-اگه بيدار نشد چي؟من بهش دست نميزنما
-با من....اگه بيدار نشد بيا به خودم بگو ...خودم بيدارش ميکنم
يه نفس عميقي کشيدم وراه افتادم قلبم
ريتم بندري گرفته بود پاهام با ترس ولرز برميداشتم يهو ياد يه چيزي افتادم
با دو برگشتم رفتم به اشپزخونه خاتون تا من وديد گفت:چي؟چي شده؟ (با
تاکيد گفت)نگي نمي خوام برم..
با نفس نفس زدن گفتم:نه....اتاقش کدوم يکيه؟
-اي خاک عالم به سرم يادم رفت اتاقشو نشونت بدم طبقه دوم دست راست اولين اتاق
يه تشکر تو هوا کردم و..دِ بدو که رفتي
با سرعت نور خودم وبه اتاق مورد نظر رسوندم چند تا نفس عميق کشيدم تا
ضربان قلبم بياد پايين ...يه بسم الله ويه يا الله رفتم تو اتاق اينقدر
تاريک بود که نوک دماغ فرغونيم هم نميديدم حالا کجا برم؟ کليد برق کجا
بود؟ واي اگه دير بشه چي؟کليد برق هميشه کنار در کورمال کورمال به ديوار
دست ميکشيدم بالاخره پيداش کردم کليد وزدم کل اتاق روشن شد ...تا چشمم
افتاد بهش رومو برگردوندم خاک تو سر بدون لباس ميخوابه نيم تنش لخت بود
...خدا رو شکر روشکمش خوابيده بود وجاي شو نديدم ... منم عين خودرويي که
دنده عقب ميگيره عقب عقب رفتم پشت به تخت وايسادم اروم گفتم:اقا..چقدر اين
کلمه برام خنده دار بود دوباره گفتم: اقا..هي اقا.... ...از حرف خودم
خنديدم مگه بيدار ميشد تن صدامو کمي بردم بالا...اقا..اقا...... گوشام
شنيد که تخت تکون خورد اما حرفي ازش در نيومد بفهمم خواب يا بيدار کاش دو
تا چشم پشت کلم داشتم .......اقا بيدار شديد ؟.. جوابي نيومد.... ..چقدر
خوابش سنگينه .....داد زدم: اقـــــا
داد زد:زهر مار براي چي داد ميزني ؟
از ترس برگشتم تا ديدم لخت نشسته سريع سرمو برگردوندم گفتم:ببخشيد ..نميدونستم خوابيد يا بيدار
با اعصبانيت گفت:اين چه وضع بيدار کردنه...پشت تو به من کردي اون وقت ميخواي بدوني خوابم يا بيدار؟
سرم انداخته بودم پايين وسکوت کردم از تخت اومد پايين وگفت:بار اخرت باشه اينجوري بيدارم ميکني؟(چيزي نگفتم) ..گفت: نشنيدي؟
سرم وبلند کردم وسريع گفتم:بله اقا....نه.... چشم اقا
حکم سرباز ي رو پيدا کرده بودم که به
فرماندش بله قربان چشم قربان ميگفت ..... خدا رو شکر شلوار پاش بود
...لباسش که رو زمين بود برداشت ورفت به اتاقي که با تختش فاصله داشت يه
نفس راحتي کشيدم گفت:تنگي نفس داري که اينجوري نفس ميکشي؟
دستمو گذاشتم جلوي دهنم چه راداراي تيزي
داره.. صداي شرشر اب اومد فکر کنم دستشوي وحمومش اونجا باشه با حوله اومد
بيرون صورتشو که خشک کرد حوله رو پرت کرد تو صورتم با حرص حوله رو
برداشتم گفت:وقتي برگشتم وان حاضر باشه..
-باشه
گره اي به ابرو هاش داد ونگام کردسريع درستش کردم:چشم اقا..
-عادت ميکني...يعني مجبوري ..
اينو گفت واز اتاق رفت بيرون اره جون
خودت عادت ميکنم ...اگه از دست منو چهر فرار نکردم از دست تويکي حتما فرار
ميکنم روبه روم يه تلويزيون نميدونم چند اينچ بود سمت چپ تلويزيون يه در
بود رفت تو اتاق منم سرم وپايين انداختم رفتم به حموم و دستشويي که نصف
اتاقش بود حوله رو اويزون کردم صدام زد :کجا رفتي؟
اومدم بيرون گرمکن پوشيده بود گفتم:بله اقا..
-خاتون بهت گفته چه کارهايي بايد انجام بدي؟
-بله اقا
-خوبه ...
اين وگفت رفت بيرون الان فرصت خوبي بود
که به اتاق نگاه کنم سمت چپم حموم ودستشويي بود وبغلش پنجراي بود که کل
ديوار وگرفته بود سمت چپِ پنچره يه ميز سفيد کوچک با دوتا صندلي شيک
گذاشته بودن سمت راستم تخت خوابش بود با دوتا عسلي کنار تخت که دوتا اباژر
روش گذاشته بودن روبه روي تخت يه تلوزيزيون ال سي دي به اندازه اتوبوس
گذاشته بودن؟ رفتم سمت دري که کنار تلويزيون بود درش و باز کردم...تو عمرم
اين همه لباس يه جا نديده بودم کفشاش جدا بود...شلوارش وپيراهنش و کرابات
تمييز ومرتب واتو کرده يه جا کنار هم گذاشته بودن اين کار خاتون که اين
چقدر ترو تمييز کار ميکنه درو بستم واومدم بيرون يه ميز وايينه هم کنار
اتاق بود که روش از انواع واقسام عطر ها گذاشته بودن... اتاق بزرگي بود
خيلي بزرگ خواستم برم که چشمم افتاد به گيتار مشکي که به ديوار نصب بود
...پس اين اقاي اخمو اهل موسيقي هم هست...نزديک بود يادم بره تختش و مرتب
کنم رفتم سمت بالشتش دو تا مشت زدم بهش که يه بويي ازش بلند شد...خفه شدم
چه جوري با اين بو ميخوابه.. هر چي عطر داشته روي تخت خالي کرده اخه بگو
خفه نميشي؟.. چند دقيقه تو اتاقش بودم بيست دقيقه به هفت بود رفتم به حموم
وان وپر اب کردم خواستم برم بيرون که عين جن جلوم وايساد...يه جيغ اروم
زدم وسريع گفتم:ببخشيد ..معذرت ميخوام متوجه نشدم اومديد ..
جوبمو نداد با اخم زيپ گرمکنشو کشيد پايين سرم انداختم پايين خواستم برم که گفت:با اين قيافه برام صبحونه نمياري...
چيزي نگفتم واومدم بيرون معلوم نيست خدمتکارشم يا مدل .. رفتم به اشپزخونه چشمم افتاد به سيني وگفتم:خاتون چه خبره ...اينا براي کيه؟
-براي اقا..
- اها فکر کردم براي مختاره....حالا خوبه ميدونيد چيزي نميخوره اين همه براش گذاشتيد..
-يه پنير و مربا که چيزي نيست..
-چي؟شما به سه نوع مربا وخامه و پنير وعسل و کره وتخم مرغ وشکلات صبحانه واب پرتقال ميگيد چيزي نيست ؟
-اينقدرغرنزن اينا رو ببر
-هنوز که زود.... بعدشم من کجا ميتونم
اين سيني رو بلند کنم ..تازه بلندشم کردم چه جوري اين همه پله رو برم
بالا..اصلا چرا نميايد پايين ؟
رو ميز نشستم خاتون گفت:مگه اين چقدر سنگينه که اين قد غر ميزني؟...بلندش کن اگه نتونستي بگو خودم ميبرمش
به ساعت نگاه کردم چهار دقيقه به هفت
بود پوفي کردم ودستمو دراز کردم که سيني روبردارم خاتون با شيطنت گفت:اگه
نميتوني بگم مختار بياد
-اي دَخيلَتم..نميخواد خودم ميبرمش
خاتون قهقه بلندي زد سيني رو بلند کردم
زياد سنگين نبود يه در اشپزخونه به حياط باز ميشد يه درش هم تو عمارت بود
که بايد ده تا پله روبالا ميرفتي تا به سالن ميرسيدي ... وارد سالن که شدم
صداي مختار از پشتم اومد گفت:به به خانم ابغوره بگير...چه عجب ما شما رو
زيارت کرديم البته ميدونم کم سعادتي از ماست.
با دندوناي فشرده شده گفتم:خفه شو... حالم ازت بهم ميخوره جاي تو واقات تو اشغالدونيه
اينو گفتم وسريع از پله ها رفتم بالا اومد پشتم وگفت:اگه سنگينه من ببرم
داد زدم:برو گمشو ..
با اعصبانيت رفتم به اتاق روي همون ميز
کوچيکه.... کره ومربا رو ميزاشتم که در با زشد پشتم بهش بود با حوله حموم
نشست کلاهش انداخت رو سرش دو تا تقه به در خورد مختار گفت:اجازه هست اقا؟
-بيا تو..
خواستم برم که آراد گفت:کجا ؟
-برم ديگه..
-نميدونستي تا صبحونم تموم نشده نبايد بري؟
واي يادم رفته بود سرم وتکون دادم وگفتم:بله اقا ميدونم
-چي شده مختار؟
-پليسا فهميدن ..
با همين جور که مربا رو نون تست ميزاشت گفت:چي رو؟
-قضيه دخترا...
-خوب چرا به من ميگي؟ خودت رئيسي يه کاريش بکن....
-حالت خوب نيست نه؟
-خسته شدم مختار.. ديگه از اين موش وگربه بازي خسته شدم..
-ديگه تو اخراشه تموم ميشه ..حال پدرت چه طوره ؟
-برام مهم نيست...
-پايين منتظرتم..فعلا
داشتن در مورد چي حرف ميزدن دخترا يعني
دوستاي من؟به صبحونه خوردنش نگاه کردم ...چيزي نميخورد فقط بازي ميکرد اب
دهنم وقورت دادم با صداي ضعيفي گفتم: دوستامو کجا فرستادي؟
سرش پايين بود گفت:تازه يادت افتاده دوستم داري؟
-من هيچ وقت دوستام و فراموش نميکنم..
به نون تستش نگاه کرد وگفت:ادماي مثل تورو که دم از رفاقت ميزنن به پاش که برسه کوچه رو خالي ميکنن وميرن زياد ديدم..
-نون وگذاشت تو دهنش گفتم:ميخوام بدونم چه بلايي سر دوستام اومده؟
-لقمه رو پايين کرد واز درد چشماش وفشار داد وگفت:ميدونم برو از مختار بپرس
-پس مختار رئيس تو ...نه تو رئيس مختار..
با دست پا هاشو فشار داد وبا اعصبانيت نگام کرد وگفت:درستت ميکنم
-ماشين خراب نيستم که بخواي درستم کني..
سرشو گرفت پايين دستشو گذاشت رو پيشونيش و گفت:يه کاري نکن دست روت بلند کنم..برو بيرون
-فکر کردي اينجا وايميسم ونگات ميکنم
يعني دردش بخاطر زخم معدشه ؟اومدم بيرون
خواستم برم که چشمم افتاد به درباز روبه روم رفتم تو واي خدايا...عجب
کتاب خونه اي..سمت قفسه کتابا رفتم از رمان وشعر گرفته تا علمي فرهنگي...
يکي از کتاباي رمان وبرداشتم چند صفحشو ورق زدم گذاشتم سر جاش رفتم پشت
شاهنامه فردوسي اوه..چه کتابايي هم ميخونه..گذاشتم سرجاش کتاب سهراب سپهري
برداشتم وسطش وباز کردم چند سطرشو واز خوندم.... شب سردي است و من افسرده
/راه دوري است وپايي خسته/تيرگي هست وچراغي مرده/ميکنم تنها از جاده
عبور/دور ماندند زمن ادمها/سايه اي از سر ديوار گذشت/غمي افزود مرا برغم
ها/فکر اين تاريکي واين ويراني/بي خبر امد تا به دل من/قصه ها سازکند
پنهاني......
چند صفحه ديگه هم ورق زدم که يه عکس ازش
افتاد...برداشتمش عکس يه دختر بود چه خوشکل بود پشتش نوشته بود... ديگه
فرصتي نمونده واسه ديدن نگاهت /واسه بوسيدن دستات/ واسه بودن کنارت/ديگه
فرصتي ندارم واسه لمس عاشقونه /گفتن دوست دارم ها با بهونه بي بهونه
...امضاء مهتاب .... تقديم به عشقم آراد دختره عشق آراد بوده؟ حيف اين
خوشکله ...اخه چطور تونسته عاشق اين ماموت بشه؟عکس وگذاشتم لاي کتاب
وگذاشتم تو قفسه کتابخونه .
-تو اينجا چيکار ميکني؟
از ترس برگشتم دستمو گذاشتم رو قلبم هول شدم گفتم:چيزه اومدم ..ميخواستم.. يعني ...کتاب بردارم
-من بهت اجازه دادم کتاب برداري؟
-نه اقا..خوب..
-برو ميزو جمع کن...
-ميتونم يکي از کتابا رو بردام؟
با اخم وتاکيد گفت:نه...
-اخه چرا...من..
داد زد:گفتم برو ميز وجمع کن...
سرم وانداختم پايين ورفتم به اتاقش خسيس گدا ...ناخن خشک کنس...اخه بگو
ميخواستم کتابا تو بخورم که نذاشتي يکي شو بردارم...سيني رو بردم به
اشپزخونه رفتم پيش مش رجب وخاتون نشسته بودن داشتن چايي ميخوردن مش رجب به
خاتون گفت:پس کي کت ودامن تو ميدوزه؟
-فکر نکنم حالا حالا ها بدوزه ..ميگه پارچه زياد دارم... ميدونم اخرش مجبور ميشم برم بخرم
براي خودم چايي ريختم ونشستم گفتم:يه فضولي....کت ودامن براي چيه؟
خاتون:چند روز ديگه اقا ميخوان مهموني بگيرن يک ماه پارچم ودادم دستش هنوز برام ندوخته..
-خوب اگه بخوايد من براتون ميدوزم...
خاتون:مگه بلدي؟
خنديدم وگفتم:خياطم..
خاتون با شوق گفت:راست ميگي؟
-بله...
مش رجب:برو پارچتو ازش بگير بده ايناز برات بدوزه..
-حتما ..امروز ميرم پارچه روميارم
گفتم:چرخ خياطي داريد؟
مش رجب:اره پارسال تو قرعه کشي برنده شدم
با تعجب نگاش کردم يهو سه نفرمون خنديديم... بعد از اينکه خاتون پارچه شو
اورد با هم نهارو درست کرديم کار زيادي نبود که انجام بدم پشت عمارت رفتم
.. بازم چشمم افتاد به کلبه ....کلبه نقلي کوچيکي که فقط براي يه نفر خوب
بود دلم ميخواست ببينم داخلش چه شکليه.. برگشتم به اشپزخونه ديدم مختار
نشسته و داره با ولع سالاد ميخوره با اعصبانيت سالادو از جلوش کشيدم
وگفتم:تو چطور ميتوني اينقدر راحت اينجا بشيني و اين سالاد کوفت کني؟
دهنش پر بود سالاد وقورت داد وبا لبخند گفت:سلام ايناز خانم خوبي؟ميشه اون سالاد وبدي؟
-اگه ندم چي؟نکنه ميخواي مثل دوستم بکشيم
با ناراحتي نگام کرد وگفت:اون تقصير من نبود دستور اقا بود
سالادو پرت کردم جلوش وگفتم:کوفت کن ...ايشاالله همين نهار اخرت باشه...
چيزي نگفت وبا خنده سالادشو خورد...
بعد از شام مش رجب چرخ خياطي واورد به اتاقم خاتونم با مترو قيچي وهر چي که براي کت ودامنش لازم داشتم اومد
مترو گذاشتم رو شونه هاش با خوشحالي گفت: ميخوام يه جوري برام بدوزي که هرکي ديد فکر کنه خريدم
-خيالتون راحت اينقدر خوشکل بدوزم که ميتوني بگي از خارج سفارش دادي..
خنديد وگفت:ممنون...سريع حاضرش ميکني ديگه؟
-بله ...
قربون دستت ...
داشتم اندازه هاشو مينوشتم که گفت:واي ايناز يادم رفت ..
با تعجب گفتم:چيو؟
-ميوه
-ميوه چي؟
-بايد براي اقا ميوه ببري
مترو گذاشتم رو پارچه وگفتم :حالا بزار بعد ميبرم
-نميشه مادربخاطر زخم معدش بايد يه چيزي بخوره
-خيل خوب بديد ببرم ...
ميوه ها رو ازش گرفتم ورفتم به عمارت ...داشتم از پله ها ميرفتم بالا که يکي گفت:کجا داري ميري بيا اينجا ..
از پله ها اومدم پايين سرم واين ور واون ور چرخوندم اما نديدمش نکنه
خيالاتي شدم؟..يه پله رفتم بالا دوباره گفت: مگه کر شدي گفتم بيا اينجا..
سرم چرخوندم کنار راه پله سمت راست تو يه راهرو بود دست به جيب وبا اخم وايساده گفت:بيا اينجا
خودش رفت تو منم پش سرش رفتم راهرو به يه هال چهل وهشت متري ختم ميشد
نگاه کردم ديدم دور تا دور مبل سفيد گذاشته بودن و يه تلويزيون گنده هم به
ديوار بود پس اينجا اتاق تلويزيون ...ميوه رو گذاشتم رو ميز وگفتم:ميتونم
برم ؟
فقط سرشوتکون ...انگار خدا زبونش وازش گرفته ..
ساعت دوازده ونيم شب خوابيدم بين خواب وبيداري بودم که دراتاق باز شد خاتون اومد تو گفت:ايناز اقا گفته براشون چايي ببري
با حرص سرم وکوبيدم به بالشت و با حالت گريه گفتم: خدا چرا اين جونور دست از سرم برنميداره ؟الان چه وقت چايي خوردنه؟ ..
-مهمون دارن...
نشستموبا تعجب گفتم:مهمون ..اين موقع شب؟مهمون نبايد وقت اومدنشم بلد باشه؟
خاتون با خنده گفت:حرص نخور پوستت خراب ميشه..
-حالا مهمونش کي هست؟
-يکي از عاشقاي پرو پا قرص وکنه .. فرحناز دختر عمه اقا
-خوبه اينطوري ميتونم يکي از عشاق رو ببينم ...خدا کنه مثل اسمش ناز باشه
بلند شدم خاتون گفت:تو الاچيقن...
با غر غر کردن رفتم به اشپزخونه چايي رو دم کردم ...مرده شور خودش ومهمونش
وببرن عرضه يه چايي رو هم نداره ..فقط بلده دستور صادر کنه کار که
هيچ...چايي رو گذاشتم تو سيني ورفتم سمت الاچيق ..چراغ هاي الاچيق روشن بود
واي اين الاچيق شبا چه خوشکله... يه دختر لاغر اندام وظريف رو به روم
نشسته بود موهاي بور بلندش که تا ارنجش بود باز گذاشته بود تو هواي
سردپاييز که من منجمد ميشم اون يه تاپ قرمز وشلوار لي پوشيده بود ... اقا
هرکوله هم پشتش به من بود ...داشتن حرف ميزدن که يهو........