نور آفتاب خورد تو چشمم . به پهلو شدم و خودم را کش و قوس دادم و سرم را از روی بالش بلند کردم . از ساحل خبری نبود . به ساعت نگاه کردم . خوب معلومه تا الان رفته سر کار من چقدر تنبلم . آفتاب نصف اتاق را گرفته و من هنوز تو تختم . پتو را کنار زدم . با لباس خواب نازک و کوتاه جلوی آینه ایستادم و سرم را تکان دادم . موهای لختم ریخت تو صورتم . زدمش کنار . چقدر بلند شده . تا سرشانه هام رسیده باید کوتاه کنم . به آشپزخانه سرک کشیدم . اِ .. .. چرا هیچکس نیست . مامان کجاست ؟ یعنی چی ؟ دور خودم چرخیدم آها یادم افتاد . دیشب گفت که برای ناهار می خواد بره خانه یکی از همکارهای قدیمی اش که تازه بازنشسته شده . من چقدر خنگم . زود فراموش کردم . یک لیوان شیر برای خودم ریختم و کنار پنجره رفتم . پرده های لیمویی رنگ را کنار زدم و به شکوفه های سفید و صورتی درخت سیب خیره شدم . نفس بلندی کشیدم . آخی ... همش باز شده . چقدر قشنگه . مثل چترهای کوچیک کوچیک می مونه . عین تابلوهای نقاشی . چرخی زدم و لیوان خالی را درون ظرفشویی گذاشتم و با عجله از آشپزخانه بیرون آمدم . می دونم چکار کنم . تک تک ساختمان ها را نگاه کردم و جلو رفتم . کاش آدرس دقیق داشتم . ولی نظری هم می تونم پیداش کنم . آن دفعه که از اینجا رد شدیم بهم نشان داد . یادمه یه پیتزافروشی نارنجی رنگ نزدیکش بود . جلوتر رفتم . آها . همین جاست . پیداش کردم . روی تابلو را با دقت خواندم . آره خوشه همین ساختمونه . با تردید پله ها را بالا رفتم ولی دوباره برگشتم پایین . به خودم تشر زدم . داری چکار می کنی ؟ این همه غرورم غرورم که کردی این بود ؟ خاک بر سرت خودت را ضایع نکن . دستهایم را مشت کردم . نه می خوام برم و می رم . پله ها را دو تا یکی بالا رفتم . کنار در یک تابلوی برنزی نصب شده بود . شرکت نیکرو . سهامی خاص . وحشت ورم داشت . دستم را روی قلبم گذاشتم وای چقدر تند می زنه . اگه از حرکت نایسته خوبه . چشمام را بستم و انگشت های سبابه ام را بهم نزدیک کردم . اگه بهم رسید زنگ می زنم وگرنه .... وجود کسی را کنار خودم حس کردم . چشمام را باز کردم . دو تا چشم قهوه ای درشت و کنجکاو جلوی صورتم بود . از ترس جیغ کشیدم و یک متر به هوا پریدم . کیفم از دستم افتاد . مسعود به در تکیه داد و با دهن باز و مبهوت بهم خیره شد . نفس نفس زدم و صورتم از خجالت گر گرفت . وای حتما فکر می کنه من دیوونه شدم . سرم را پایین انداختم . کاش نیامده بودم . بدون اینکه یک کلمه حرف بزنم به سمت پله ها رفتم . اگه برگردم بهتره . صدای مسعود میخکوبم کرد . " کجا ؟ بدون کیفت ؟ " و خم شد و اون را از روی زمین برداشت . یک قدم به عقب برگشتم و عین میمون کیف را از دستش قاپیدم . ولی او زرنگی کرد و بازویم را گرفت . " چرا فرار می کنی ؟ حالا که تا اینجا اومدی بهتره بیای تو . " و در را باز کرد و خودش کنار ایستاد . بی فکر و شتاب زده وارد شدم . او هم پشت سرم وارد شد . و با یه آقایی که در حال تمیز کردن میز تو هال بود احوالپرسی کرد . منم به تبعیت از او فقط سر تکان دادم . روبه رویم چند تا اتاق بود . به طرف یکی از آنها رفت . " این اتاق منه بیا تو ." خودم را روی مبل چرمی قهوه ای انداختم . در را بست و آرام و با طمانینه پشت میز بزرگی نشست و در سکوت بهم خیره شد . مثل یک غریبه . چرا حرف نمی زنه و مثل بز بهم زل زده . سرم را به عقب تکیه دادم و شقیقه هایم را مالیدم . حالم زیاد خوب نیست . انگار فشارم اومده پایین . شاید مربوط به دم در باشه که ترسیدم . بهتره چشمام را ببندم . شاید یه مقدار تشویم کمتر بشه . به درک بذار اونم حناق بگیره . سرفه کوتاهی کرد و زنگ زد . " آقا مراد لطفا چای و یک لیوان آب قند بیار . " دزدکی نگاهش کردم . سرش را انداخت پائین و با ورقه هایی که جلوی دستش بود ور رفت . مسخره . می خواد کلاس بذاره . پس موضعش را مشخص کرده . از عصبانیت انگشتانم را به هم پیچاندم . تقصیر خودته . من که بهت گفتم نیا . حالا هم واسه چی نشستی . پاشو گورت را گم کن دیگه . از جایم نیم خیز شدم . در زدند . همون آقایی که تو هال دیدمش با سینی چای وارد شد دوباره نشستم . مسعود گفت :" آقا مراد بی زحمت در را پشت سرت ببند . " بعد هم بلند شد و اومد روبه روم نشست و آب قند را بهم زد . " بخور ." لیوان را بطرفم دراز کرد . لحنش مودبانه بود ولی سرد . نه تلخی نه تندی نه عصبانیت . حالم بدتر شد . دندانهایم را به هم فشردم . تا حالا اینطوری خشک باهام برخورد نکرده . معلومه خیلی کینه ایه . دوباره گفت "بخور ." لیوان را پس زدم و اخم کردم . " نمی خورم ." جدی تر گفت :" می گم بخور . رنگت پریده . حالت جا می آد ." لج کردم . لیوان را از دستش گرفتم و گذاشتم روی میز . " نمی خورم . حالم هم خیلی خوبه . تو هم برای من دکتری نکن . " لبهایش را بهم فشرد . " خیلی خوب میل خودت نخور." بلند شد و شروع کرد به قدم زدن . دو تا دکمه بالای بلوز سفیدش باز بود و سینه اش پیدا . با خودم فکر کردم رنگ های روشن خیلی بهش می آد . چون با پوست تیره اش تضاد داره و جذاب ترش می کنه . پیشانی اش پر از اخم بود . باز راه رفت . خسته شدم و با لحن تند و تلخی گفتم :" من نیومدم اینجا که راه رفتنت را تماشا کنم و کفشت ... یعنی صدای کفشت سوهان روحم بشه ." جزوه ها را به طرفش دراز کردم . " بیا بگیر بد نبود دیروز یه زنگ خانه ما می زدی ؟ شاید من مرده بودم که سر قرار نیومدم . " ایستاد و پوزخند زد . " لازم نبود . بچه ها گفتند که با دوست عزیزت تشریف بردی " حالت نگاهش رنجیده بود . دلم سوخت ولی ژستم را تغییر ندادم . " حالا این جزوه ها پیشت باشه . هفته دیگه برام بیار ." با بی اعتنایی آنها را پس زد . " ببرش دیگه احتیاج ندارم ." بهم برخورد . از روی مبل بلند شدم . " خیلی خوب حالا که نمی خوای نخواه . فکر نکن التماست می کنم . " بطرف در رفتم . دستگیره را گرفت و نذاشت در را باز کنم . اخم تندی کردم . " از سر راهم برو کنار حیف من که دلم برات سوخت گفتم گناه داری بیام اینها را بهت برسونم . نمی دونستم جنبه نداری و ... " انگشتش را جلوی لبم برد . " هیس چقدر بلند حرف می زنی ؟" از کوره در رفتم . " تو فکر کردی کی هستی که ... " صورتش از شیطنت برق زد و غش غش خندید . " حالت را گرفتم نه ؟ حقته . این به تلافی دیروزه . تا تو باشی که دیگه منو سر کار نذاری . " دستم را تو دستش گذاشت و آرام فشار داد . " قصد ندارم اذیتت کنم . ولی دلم می خواد برای دوستی مون حرمت قائل باشی . " لحنش کاملا جدی بود . بدون ذره ای شوخی یا کنایه . با حیرت نگاهش کردم نمی تونم باور کنم . نوع نگاهش طرز صحبتش . حتی اینطوری که الان دستم را فشار داد . یه جور دیگه ای شده مطمئنم که مسعود تغییر کرده ولی نه مطمئن نیستم شاید این منم که عوض شده ام و رفتارهای او را طور دیگه ای تعبیر می کنم . چشمک زد . " خوب حالا بگو چطوری ؟ خوبی؟ " لبهایم را جمع کردم . " مگه تو می ذاری آدم خوب باشه ؟" لبخند گرمی زد . " حالا می گم آقا مراد دو تا چای دیگه با شیرینی برامون بیاره . اون موقع دلخوری ات هم برطرف می شه . " خودم را باد زدم . " توی این گرما چایی ؟ تو همیشه همینطوری از مهمونت پذیرایی می کنی ؟" دستش را لای موهایش برد . " خیلی خوب شکمو می گم برامون بستنی بخره . هر چند من تا حالا مهمون به این پرویی نداشته ام ." خندیدم . مسعود چند قاشق از بستنی را خورد و گذاشتش کنار . انگار زیاد میل نداشت . ولی من به خوردن ادامه دادم . پرسید :" راستی تو دم در داشتی چکار می کردی ؟" " هیچی . تو چرا مثل جن بو داده جلویم سبز شدی . خیلی ترسیدم . بلند خندید . " خوب من داشتم می آمدم تو شرکت که دیدم تو وایسادی و دستهات را اینطوری .... " ادایم را درآورد . " شما دخترها به چه چیزهایی اعتقاد دارید . ولی تو دیگه چرا ؟ تو که یه دختر تحصیلکرده ای ؟" حرف را عوض کردم . " می گم من شرکتتون را درست و حسابی ندیدم . نمی خوای بهم نشان بدی ؟" با دکمه بلوزش ور رفت . " چرا . اگه دوست داشته باشی . " آمدیم تو سالن . اتاق کنار اتاق خودش را نشانم داد . " اینجا دفتر امیره . که معلوم نیست آقا امروز کجا رفته و هنوز پیدایش نشده . " به روبرو اشاره کرد . " اینم مال آقای عضدی حسابدار شرکته . میز توی هال هم مال منشی مون خانم دباغیه که امروز مرخصیه . " چرخی زد . " آها . این در سبزه هم آبدارخانه ست . " همه جا را زیر نظر گذراندم . شرکت جمع و جور و خوبی بود و خیلی هم تمیز . مشخص بود که دیوارها به تازگی رنگ شده و چند تا پوستر تبلیغاتی هم روی آنها نصب شده بود .گفتم :" راستی تا حالا ازت نپرسیدم . تو چه زمینه ای فعالیت می کنید ؟" " فروش مواد اولیه آرایشی ." حالتم گنگ بود . گفت :" ساده برات توضیح بدم . ما مواد اولیه کرم و رژ و ریمل را و کلا لوازم آرایش را از خارج وارد می کنیم و به تولیدکنندگان داخلی می فروشیم ." آهسته زد روی بینی ام ." البته کیفیت این لوازم آرایش دقیقا با لوازم آرایش خارجی رقابت می کنه . تازه می تونم بگم بهتر هم هست ." در یه کشو را باز کرد . " هر چی می خوای بردار . اینها همه برای تبلیغه ." توی کشو را نگاه کرم پر از ریمل رژ و رژگونه و ... بود . سرم را تکان دادم . " نه ممنون . خودم به اندازه کافی دارم ." " دِ اشتباه می کنی شما دخترها هر چقدر هم که از این چیزها داشته باشید بازم کمه . مونا هر وقت می آد اینجا خودش را خفه می کنه . یه ده بیست تایی از اینها را بلند می کنه . " چند قدم بطرفم اومد و تو صورتم خم شد ." هر چند تو احتیاج به ... " سرم را عقب بردم و اخم کردم . " اِ .. لوس نشو ." خندید . منم خندیدم . صدای انداختن کلید تو قفل اومد . مسعود خودش را جمع و جور کرد و به سرعت ازم فاصله گرفت و بطرف پنجره رفت . نفسش را بیرون داد . سینه اش بالا و پائین شد و از پشت شانه های پهنش تکان خورد . کاملا دستپاچه بود . دکمه بالای بلوزش را بست . امیر وارد شد و از دیدن من تعجب کرد مودب سلام کرد . " چه عجب از این طرفها ساغر خانم ." هنوز تو شوک بودم . مسعود زیرچشمی نگاهم کرد و خودش جواب داد . " ساغر زحمت کشیده جزوه هایش را برامون آورده . " خوشم اومد که اینطوری گفت . امیر سرش را خم کرد . " خیلی لطف کردید . " و بعد یک تعداد پاکت به دست مسعود داد . " از صبح تا حالا گرفتار این قراردادها بودم باور کن خسته شدم . " مسعود اوراق را ورق زد . امیر پرسید ." خانم دباغی نامه ها را تایپ کرده ؟" " نه نیستش . دیروز بهش مرخصی دادم ." " آقای عضدی چی هنوز نیامده ؟" " چرا تو اتاقشه ." " یه سر می روم پیشش . نمی دونم سندهای جدید را زده یا نه ؟ " و رو کرد به من . " ساغر خانم شما که فعلا تشریف دارید ؟" کیفم را برداشتم . " نه اتفاقا دارم می رم خیلی کار دارم ." " ناهار در خدمت باشیم ." " مرسی وقت ندارم . ان شاءالله دفعه بعد ." سرش را تکان داد . " پس من با اجازه تون مرخص می شم و باز هم از بابت جزوه ها ممنون امیدوارم بتونیم جبران کنیم ." دوباره با مسعود تنها شدم . هر دو نگاهمان را از هم دزدیدیم . خیلی معذب بودم . آهسته گفتم . " خوب پس من می روم ." چشمش را به سرامیک های کف شرکت دوخت . " حالا چقدر عجله داری بمون ."
" نه نمی تونم . " صدایم مال خودم نبود . گیج بودم . تا دم در بدرقه ام کرد . " مرسی که اومدی . " چند لحظه مکث کرد . " تو دانشگاه می بینمت . " دستش را جلو آورد . با نوک انگشت باهاش دست دادم . " خداحافظ ." بهم خیره شد .پله ها را با سرعت پائین آمدم . چند دقیقه سر در گم و بی هدف گوشه خیابان ایستادم . حالا چکار کنم ؟ کجا برم ؟ دلم یه جای دنج و آروم می خواد که تنها باشم و با خودم خلوت کنم . احتیاج به فکر کردن دارم اما کجا ؟ راننده ماشین خطی بلند داد زد :" ولنجک ولنجک دو نفر ." ذهنم جرقه زد . آره بام تهران ولنجک . بهترین جایی که می شه رفت . جلو سوار شدم . " آقا بریم من دو نفر حساب می کنم ." دستم را سایه بان چشمم قرار دادم و به بالا نگاه کردم . اوه هنوز تا تله کابین خیلی راه مونده . چه سربالایی تند و نفس گیری . آفتاب هم که مستقیم روی سرم ئه . مغزم داره می پزه . یک لحظه ایستادم . عجب سکوتیه اینجا . من را می ترسونه . شاید علتش اینکه وسط هفته است والا پنجشنبه جمعه ها که همیشه غلغله ست . با زحمت زیاد باز هم بالا رفتم نیم ساعت تمام . باد خوبی وزید و تن خیس از عرقم را خنک کرد . آخیش . بالاخره رسیدم . ولی حیف که تله کابین تعطیله . خیلی دلم می خواست برم بالای کوه . روی نیمکت نشستم و گره روسری کوتاهم را باز کردم . اگه آدم هفته ای دو بار بیاد کوه می شه مانکن . سنگریزه ای از زیر پایم قل خورد و افتاد ته دره . خم شدم وای چه ارتفاعی . خودم را عقب کشیدم اگه بیفتم پائین تکه بزرگم گوشمه . به درختهای کاج که در سراشیبی دره بود نگاه کردم . خدایا تو چه عظمتی داری . این همه درخت همه یک شکل و یک اندازه و یک دست و همه سبز سبز . آدم توی این همه قشنگی می مونه . نفس بلندی کشیدم زوزه باد شدید شد . بوی گل تو مشامم پیچید و دوباره از لبه پرتگاه به پائین خیره شدم و به شقایقهای قرمز به رنگ خون . کاش می شد یکدسته از اینها را بچینم . یک مشت از خاک گرم کنار پایم را برداشتم و بو کردم . مست کننده ست . چشمانم را بستم . کاش تا ابد اینجا بمونم . اینجا ته دنیا ست . زیبا و بکر و دست نیافتنی . حس می کنم تو بهشت هستم . غرق لذت شدم . ناخوداگاه تصویر مسعود در ذهنم نقش بست . ضربان قلبم تند شد . دستم را روی سینه ام گذاشتم . نه نمی تونم به خودم دروغ بگم . در وجودم چیزی در حال جان گرفتنه که نمی دونم خوبه یا نه . فقط مطمئنم که نمی تونم جلویش را بگیرم . یه چیز جدید و تازه . خاک را از لای انگشتانم یواش یواش پائین ریختم . دلم می خواد عاقل باشم و محکم و استوار . عین کوههای پشت سرم .بدنم لرزید . چرا می ترسم ؟ از چی می ترسم ؟ ولی می ترسم خیلی هم زیاد . از این حس ناشناخته و دوست داشتنی چشمام را باز کردم . کوه بزرگ و قهوه ای زیر نور سوزاننده آفتاب دلگرم کننده بهم لبخند زد . وجودم گرم شد تبسم زدم . ترس از چی ؟ سرم را چند بار تکان دادم . ولش کن نمی خواهم در موردش فکر کنم . هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده . شاید هیچوقت هم نیفته . باید اروم باشم . اروم و محتاط همین و بس . برای آخرین بار از لبه پرتگاه ته دره را نگاه کردم . چقدر همه چیز از این بالا کوچک و حقیره و در اوج قرار گرفتن چه عالیه . احساس قدرت می کنم . درست مثل موقعی که با پاترول بابا رانندگی می کنم . آن موقع هم همچین حسی دارم آخه بلندتر از بقیه ماشینهاست با خودم خندیدم نمی دونم شاید من خیلی مغرورم شاید هم کوتاه فکر شاید هم هر دو . دلم به قال و قیل افتاد . چقدر گرسنمه . از صبح که با مسعود بستنی خوردم تا الان دیگه چیزی نخوردم . معده ام داره درد می گیره . چراغ بوفه و رستوران خاموش بود . ولی دکه کوچکی که پسر بچه ای فروشنده اش بود باز بود . بطرفش رفتم . " آب میوه خنک داری ؟ " " آره خیلی خنکه ." دست زدم . " این که گرمه . " اخم کرد . " از این خنک تر ." " کلوچه چی داری ؟ " " دارم ." " تازه است ؟ " صدای رادیو را کم کرد . " پس چی دیروز اوردم ." و آن را جلویم گذاشت . " حتما تازگی اش به خنکی همین آب پرتغاله ست نه ؟" دستهای کثیفش را به کنر زد . " خانم اگر نمی خواهی چرا اذیت می کنی ؟ راهت را بگیر و برو . " بالای ابرویش جای شکستگی قدیمی بود . و بینی اش پهن . پول را از بالا انداختم تو دستش چه بی ادب و بد اخلاق اه . نی را درون آب پرتغال فرو کردم و به ساعت نگاه کردم داره دیر می شه . اگه مامان برگشته باشه تا الان حتما نگران شده . بهتره برم . دفعه دیگه که بیام تا غروب می مونم . غروب اینجا محشره . چند لحظه دیگه هم خودم را در سکوت غریبانه و لطیفی که در همه جا حکم فرما بود غرق کردم و سلانه سلانه بطرف پائین سرازیر شدم . خیلی خوب شد که اومدم . دلم حسابی باز شد . صدای صحبت دو و سه نفر به گوشم خورد . چه خوب بالاخره سر و کله چند تا اهل طبیعت پیدا شد . من پائین آمدم و آنها بالاتر . بهم نزدیک شدیم دوتا پسر بودند . به صورتشان دقیق شدم . اوه اوه چه زیر ابرویی برداشته اند . از قیافه شون شرارت می باره . رنگم پرید . نکنه بخوان بهم گیر بدن ؟ قدمهایم را تند کردم و سرم را زیر انداختم . در سکوت با هم نگاهی رد و بدل کردند و یکی شون اومد جلو گوشواره گوشش بود و گردنبندی مثل خرمهره تو گردنش . بهم نزدیک شد . جویدن آدامسش را تندتر کرد و دندانهایش را نشانم داد . خنده کریهی کرد . " ا...ا... چرا تنها می پری عزیزم . مگه ما مردیم ؟ " اخم تندی بهش انداختم و رویم را برگرداندم . و از ترس نفسم تند شد . وای خدای من قلبم مثل جوجه داره می زنه . سکته نکنم خوبه . بی اراده لبم را گاز گرفتم . نگاهش شهوت آلود بود ." حیف این لبهای خوشگل نیست که گازش می گیری . می خوای من به جای تو این کار را بکنم . " حرصم گرفت . اه چقدر لشه . دلم می خواد یه چاقو تو شکمش فرو کنم . باز گفت : " حالا چرا اخم می کنی با ما نمی خواهی نپری نپر ولی من تشنمه . آب میوه ای که تو دستته بده به من . " از ذهنم گذشت بذار بهش بدم و خودم را خلاص کنم . یه جوری شدم ولی نه نباید ضعیف باشم . غلط کرده چه عوضی . دستهایم را مشت کردم . پسره دستش را بطرف آب پرتقال دراز کرد . نفسش به صورتم خورد . چندشم شد و خونم به جوش اومد . در یک لحظه دستم را به هوا بردم و مشت گره کرده ام را محکم تو صورتش زدم . درست پای چشم چپش عین زنها جیغ زد . " آخ چشمم . " دو پا داشتم دو پا هم قرض کردم و با سرعت هر چه تمامتر دویدم . به درک حقته اوا خواهر . خودش و دوستش دنبالم دویدند و فحش های رکیک و ناموسی دادند . یک لحظه برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . خدایا دارن بهم نزدیک می شن . با تمام قدرتم دویدم و از کنار اتاقک نگهبانی گذشتم خالی بود . پس نگهبان کدام گوریه ؟ سر خیابان رسیدم . ماشین پیکان قرمز رنگی در حال دور زدن بود . خودم را بهش رسوندم و محکم زدم روی کاپوتش . " آقا جون هر کسی که دوست داری نگهدار . " ایستاد پریدم تو ماشین . " آقا ترا خدا حرکت کن دارن می رسن . " پیرمرد بی چاره هول کرد . " کیا ؟ " و به سرعت گاز داد . به پشت سرم اشاره کردم دوتایی دنبال ماشین دویدند و سنگ پرتاب کردند . به عقب تکیه دادم و تند تند نفس کشیدم . آخ چقدر سینه ام می سوزه . پیرمرد از توی اینه نگاهم کرد . " اینا کی بودند ؟ " آب دهنم را قورت دادم و بریده بریده گفتم . " لات ... اوه ... لوت ... مزاحم . " سرش را با تأسف تکان داد . " چه دوره بدی شده . امنیت نیست . خیلی باید مواظب باشی دخترم . هیچوقت این جور جاهای خلوت را تنها نیا . " حرفش را تصدیق کردم . " راست می گی پدر جان اشتباه کردم نباید تنها می آمدم . " این شد واسه من درس عبرت سکوت کردم و با خودم کلنجار رفتم . مثل چی دروغ می گی دو روزه دیگه یادت می ره و اگر پاش بیفته باز هم می آی . ولی دمت گرم . آفرین . خوب حالش را جا آوردی . نفس بلندی کشیدم . ولی کاش مرد بودم و طوری گوشمالی اش می کردم که جنازه اش روی زمین بمونه . دندانهایم را روی هم فشار دادم وای که چقدر عصبانیم . دست به دامان ورقه شدم . نه و نیم . ده و بیست و پنج . یازده . دوباره از نو شمردم . سایه ای روی ورقه ام افتاد . سرم را بلند کردم . مسعود با خوشرویی سلام کرد . " چیه پکری ؟ " " اره امتحانم را خراب کردم ." انگشتش را بطرفم دراز کرد . " تو ... تو ... امکان نداره . باور نمی کنم ." " ولی باور کن جدی می گم فکر کنم بیفتم ." " حالا چند می شی ؟ " " نهایتش یازده ." با نوک کفشش چند تا ضربه به زمین زد . " استادتون کیه ؟" " راهب ." " اقای راهب ؟ خوب پس خیالت تخت . آدم معرکه ایه . تا حالا هیچکس را واسه یک نمره ننداخته ." " واقعا ؟ راست می گی ؟ " " آره مطمئنم خودم ترم پیش دو نمره ازش گرفتم ." نفس آرومی کشیدم . " خدا کنه ." در سامسونتش را باز کرد . " بیا بگیر این هم جزوه هات . دستت درد نکنه . از همش زیراکس گرفتم . کلی پولش شد . " " خوب تقصیر خودته از بسکه تنبلی . " " اره ولی سربه هوا نیستم . " حرفش با طعنه بود . اخم کردم . " منظورت چیه ؟ " از تو کیفش چند تا عکس درآورد . " اینها لای جزوه ات بود . " " کو ؟ ببینم ؟ " و ازش گرفتم . اوه اینها همون عکسهایی ئه که چند هفته پیش آوردم فریبا اینا نگاه کنند . ولی چرا یادم رفت برش دارم . وای چقدر هم افتضاحند . همه لختی و ناجور . نکنه فکر کنه از قصد گذاشتم تا اون ببینه ؟ بی صدا منتظر عکس العملم بود . دستم را به کمر زدم . " خوب که چی ؟ تو اگه ناراحت بودی می تونستی نگاه نکنی ." چهره اش تو هم رفت . " ا... تو چرا متوجه نیستی . اره من دیدم . خیلی هم حظ کردم . ولی جای عکس لای کتاب نیست . مخصوصاً تو که دم و دقیقه کتابت را به این و اون قرض می دی ." به صورتش نگاه کردم برافروخته بود . سکوت کردم . حق با اونه . فقط کافیه یکی از این عکسها دست پسرهای دانشکده بیفته . هیچی دیگه . آبرو برام نمی ذارند . من خیلی بی احتیاطم ساحل راست می گه . آخر یه روز سرم را به باد می دم . آهسته زد روی بینی ام . " حالا بیا بیرون دیگه . می خوام یه اعتراف کنم . " و چشمک زد . " دوست داری بدونی از کدام عکست بیشتر از همه خوشم اومد ؟ " " کدوم ؟ " " همون لباس قرمزه . همون بندی ئه . خیلی بهت می آد . " دوزاریم افتاد . هوم ... آقا چقدر هم خوش سلیقه تشریف دارن . ساحل همیشه می گه این لباس خیلی تو تنت قشنگه . سرم را بالا آوردم .خندید . نگاهش را با نگاه جواب دادم . مهتاب را از دور دیدم . عکسها را توی کیفم گذاشتم . " راستی امروز با تو نمی آم ." ابروی صاف و مشکی اش را بالا برد . " چرا ؟" " می خوام با مهتاب برم خرید . " " خرید چی ؟ " " فضولی موقوف . خرید خانمانه ست . " " ا... پس از اون خریدهاست . خوش بگذره . " خندید . " آها مسعود یک دقیقه صبر کن یادم افتاد . می خوام پس فردا بچه ها را ناهار میهمان کنم . تو و امیر هم بیائید . " دقیق شد . " به چه مناسبت ؟ " تبسم زیرکانه ای زدم ." حالا ... " " حالا بی حالا . باید علتش را بگی . " " ا . تو چقدر سوال می کنی به موقع اش می فهمی . " دستش را تو جیب شلوارش کرد . " نچ تا نگی نمی آم . " " ای بابا تو چقدر لجبازی . خیلی خوب تولدمه . راحت شدی ؟ " " جدی . جون من تولدته ؟ چند ساله می شی ؟ " " نوزده ." " خوب پس حسابی رسیده رسیده ای . " تبسم جذابی زد . " درست می گم ؟ نه ؟ " چشمکش از اون معنی دارها بود . بهش تشر رفتم . " مسعود تو باز بی جنبه شدی ؟ " یه ابرویش را شیطون بالا برد . " اوه . یعنی اصلا نباید شوخی کنم ؟ " چشم غره رفتم و حرف را عوض کردم . " در ضمن مونا هم دعوته . بهش می گی یا خودم زنگ بزنم . " " نه من می آرمش . " " حتما ؟ یادت نره ؟ " سوئیچ را تو دستش چرخاند . " نه مطمئن باش . خداحافظ . " توی آینه برای خودم بوسه فرستادم . رژ صورتی با روسری صورتی کمرنگم کاملا هماهنگ بود به ساحل نگاه کردم . در حال ور رفتن به دکمه های مانتویش بود . " جون من یه خورده عجله کن . می ترسم اونا زودتر از ما برسند . خیلی بده ها . ناسلامتی ما میزبان هستیم . " به بغل گردن و گوشش عطر زد . " الان تموم میشه . " تو صدایش هنوز دلخوری بود چشم هایم را به سقف دوختم . خدای من چه اراده فولادی دارم که دیشب تا حالا مخش را خورده ام و راضی اش کردم که باهام بیاد . پس دندم هم نرم باید به هر سازی که می زنه برقصم . دم در این پا آن پا کردم . پرسید ." گفتی کدوم رستوران جا رزرو کردی ؟ " " شبهای تهرون . جای خوبیه . دنج و خلوته جدید باز شده . " کیفش را برداشت . " من آماده ام بریم ." سر تا پایش را برانداز کردم . تو مانتوی سبز رنگش جذاب بود . مثل همیشه . وارد رستوران شدیم . " ا ... نگاه کن مهتاب اینا زودتر از ما اومدند . " رفتم جلو ." سلام بچه ها . چه خبر ؟ " فریبا لپم را کشید . " ای بی شرف عجب تیپی زدی . چقدر روسری ات بهت می اد ." چشمک زدم . " بچه ها این خواهرمه . خوشگله ؟ " مهتاب با ساحل روبوسی کرد و اشاره زد . " اونها هم اومدند ." سرم را برگرداندم . امیر با یه دسته گل بزرگ و پشت سرش مونا و مسعود به میز نزدیک شدند . امیر لبخند ملایمی زد . " بفرمائید . قابل شما را نداره . " " وای امیر خان . چه دسته گل قشنگی خیلی زحمت کشیدید . " اشاره کرد ." مال من تنها نیست . مسعود هم ... " نذاشتم حرفش تمام شه و رو کردم به مسعود . " لطف کردی ممنون . " موقر و سنگین سرش را تکان داد . " خواهش می کنم . قابل نداره . " جان خوشم اومد . چقدر رفتارش جلوی ساحل مودبانه ست . به بلوز آستین کوتاه سرمه ای و کراوات طوسی اش نگاه کردم و چقدر هم خوب لباس پوشیده . مسعود مونا را به مهتاب و فریبا معرفی کرد . با هم دست دادند . با مونا گرم گرفتم . " از کنکور چه خبر ؟ خودت را آماده کردی ؟ " چینی به پیشانی اش انداخت . " ترا خدا حرفش را نزن . بدنم مور مور می شه . شبها همش خواب امتحان می بینم . کم مونده دیوونه بشم . برام دعا کن . اگه دانشگاه قبول نشم از غصه دق می کنم ." ساحل به جلو و به میز تکیه داد . " مونا جون شما که فقط هیجده سالته . هنوز خیلی وقت داری . از چی نگرانی ؟ " " وای نه . اگه امسال قبول شدم شدم وگرنه حوصله دوباره خواندن را ندارم . " با آمدن گارسون حرف مونا قطع شد . منوی غذا را تک تک به ما داد و منتظر ماند . به لیست غذاها نگاه کردم . " خوب بچه ها تعارف نکنید . هر کی هر چی دوست داره سفارش بده ." فریبا به شوخی گفت : " خانم امروز حاتم طائی شده پس فرصت را از دست ندین . شاید دیگه همچین اتفاقی نیفته ." زدم بهش . " واقعا که خیلی رویت زیاده . خوبه که خودت یکدونه پوست تخمه هم تا حالا من را مهمان نکردی . " چپ چپ نگاهم کرد . " من ... من ... " گردنش را با غرور برد بالا . " ما شمالی ها به دست و دلبازی معروفیم . " " شمالی ها ؟ ولی تو یکی اشتباها بر خوردی . ما که هنوز چیزی ندیده ایم مگه نه مهتاب ؟ " سرش را تکان داد . " اره دقیقا درسته . " فریبا حرصش گرفت . " اصلا می دونی چیه اشتباه من این بود که همین دیروز که امتحانها تمام شد نذاشتم برم شهرمون و برای تولدت موندم . ولی تو که آدم نیستی . " سرم را به گوشش نزدیک کردم . " آره برای رفتن تا می تونی عجله کن . شاید تو این سه ماه تعطیلی شانست بزنه و آرش بیاد خواستگاریت و شرت را از سر ما کم کنه . " از پشت یواشکی نوک انگشتش را وسط استخوانهای کتفم فرو کرد . انگار که چاقوم زد . دردم گرفت . پایش را لگد کردم . " دیوونه مگه آزار داری ؟ " " پس هیس دهنت را ببند . و یک کلمه دیگه نگو . " ساحل بهم چشم غره رفت . یعنی درگوشی حرف نزن . گارسون هنوز منتظر بود . همگی سفارش جوجه کباب دادیم . در حین غذا خوردن از بالای سر مهتاب به مسعود نگاه کردم . اونم سرش را بالا گرفت و نگاه معنی داری با هم رد و بدل کردیم و با محبت تبسم جذابی زد . حس خوبی بهم دست داد . از این پنهان کاری از اینکه بین ما چیزی در جریانه که فقط خودمون ازش خبر داریم و بس . فریبا زودتر از همه غذایش را تمام کرد . " شما اگر می خواهید بمونید بمونید ولی کادوی من را زود باز کن میخوام برم ترمینال . اگه بلیط گیرم بیاد . احتمالا تا دوازده شب خانه ام . " بهش تشر زدم . " ای بابا تو چقدر عجله داری . هنوز غذا از گلویمان پائین نرفته . تازه من هنوز کیک را نبریده ام . " سرش را خم کرد . " جون من این تن بمیره اینقدر لفتش نده . " ساحل از تو کیفش چاقو درآورد . مهتاب خودش را عقب کشید . " نگفته بودی خواهرت چاقوکشه ." ساحل خنده اش گرفت و من شمع ها را خاموش کردم و کیک گرد شکلاتی را بریدم . همه دست و هورا کشیدند سرها بطرف ما چرخید . مدیر رستوران خیلی با ادب هشدار داد . " اگه میشه کمی آرومتر . " با خودم غر زدم . " اینجا هم مثل کتابخانه ست همش می گن ساکت ساکت آدم حناق می گیره . دیگه اینجا نمی ام . " فریبا ساعت را نشانم داد . " د یاالله دیگه باز کن کادوها را ." بسته کوچکی را بالا گرفتم . " این مال کیه و این مال کیه ؟ " ساحل گفت :" مال منه . " بازش کردم . تویش یک گردنبند خیلی ظریف طلا سفید بود از همون ها که زنجیرش کوتاهه و فقط تا گودی گردنه . ذوق کردم . " وای چقدر نازه . خیلی باحاله . " بسته بعدی را نشان دادم . " این مال کیه ؟ " امیر اروم گفت : " مال منه . " کاغذ کادو را پاره کردم . سری کامل اشعار فروغ فرخزاد بود . بهش لبخند زدم . " خیلی با ارزشه من عاشق شعرم . شما از کجا می دونستید من به چی علاقه دارم ؟ " به مسعود اشاره کرد ." اون گفت " مسعود دستش را به زیر چانه اش کشید و تبسم کرد . به بسته بزرگ روی میز اشاره کردم . " و حالا این ... " مونا زود دستش را بالا برد . " مال منه . مال منه ." بازش کردم . یک عروسک بزرگ پنبه ای با موهای بلند و کلاه لبه دار روی سرش . قدش تا سینه ام بود . بغلش کردم و سرم را به سرش چسباندم . " آخی چه نرمه ." فریبا بلند گفت : " عین مامان ها بچه بغل کردی بهت می آد ." یک لحظه کوتاه نگاهم با مسعود گره خورد . بدون اینکه کسی متوجه بشه بهم چشمک زد . خون به صورتم دوید . فریبا بی طاقت کادوی خودش را باز کرد . " این بلوز آبیه از طرف منه و ... " چنگ زد و بسته مهتاب را هم باز کرد " این شلوار جین هم از طرف مهتاب . " محکم زدم روی دستش . " آی وحشی کی گفت تو باز کنی ؟ " رفتم سراغ کادوی مسعود یواش کاغذش را باز کردم . از دیدن تابلو مات موندم . خیلی زیبا بود . تلفیقی از نقاشی و کاردست تصویری از روستا و چند زن دهاتی با لباس های رنگی و خانه های چوبی برجسته و آسمان آبی آبی همه سرشان را جلو آوردند . " به محشره . " " حرف نداره ." " خیلی رویش کارشده . " تو فکر رفتم . مطمئنم که قیمت این تابلو خیلی بالاست .واسه چی همچین خرجی کرده ؟ به مسعود نگاه کردم . آرنجش روی میز بود و چشمهای قهوه ایش پر از محبت و گرما . به گرمای سوزان تابستان . به گرمای تیرماه و من چقدر دوست دارم توی این گرما ذوب بشم . بیرون رستوران برای خداحافظی با همه دست دادم . حیف توی این سه ماه تعطیلی ممکنه نبینمشان . چقدر دلم واسشون تنگ می شه . مسعود از یه فرصت مناسب استفاده کرد و آهسته گفت :" من بعضی وقتها باهات تماس می گیرم قرار بذاریم با هم بریم بیرون . موافقی ؟ " پلک زدم . " اره خوبه . " خندید . " عالی شد . ترسیدم تمام تابستان نبینمت . " لحنش شوخ بود ولی نگاهش جدی . قلبم از خوشی به رقص درآمد . در راه برگشت به خانه ساحل را زیر نظر گرفتم . تو خودش بود . پرسیدم : " چیه ساکتی ؟ " " هیچی دارم فکر می کنم چطور این دوست عزیزشما مسعود خان امروز اینقدر ساکت و جدی و مودب بود . هیچ شوخی و حرف بی ربطی نزد . خیلی عوض شده نه ؟ " شانه هایم را بالا انداختم . " نمی دونم شاید " ولی تو دلم راضی خندیدم . راهرو دانشکده را پائین آمدیم . " خوب پس که اینطور . کار خودت را کردی و پسره را وادار کردی بیاد خواستگاریت تو عجب زرنگی هستی . " فریبا از خوشی خندید . " وای نمی دونی ساغر روز خواستگاری دل تو دلم نبود . همش فکر می کردم اگه خانواده ام بگن نه چه خاکی به سرم بریزم . طوری استرس گرفته بودم که هر چی ناخن داشتم جویدم . " " خوب بعد چی شد ؟ " سرش را تکان داد . " هیچی دیگه . وقتی بابام گفت من مخالفتی ندارم ولی دخترم هنوز داره درس می خونه . از خوشی باور کن نزدیک بود غش کنم . خلاصه اینطوری بگم موقعیکه آرش حلقه را بدستم کرد . حس کردم دیگه هیچ آرزویی ندارم ." دستش را بالا آورد و با خوشحالی حلقه اش را نگاه کرد . " قشنگه نه ؟ " " آره در نهایت سادگی قشنگه ." نفس آرومی کشید . " خوب تو تعریف کن . این سه ماه تعطیلی چکار کردی ؟ از مسعود چه خبر ؟ می دیدیش ؟ " تو محوطه دانشگاه رسیدیم . چشمم را به ردیف گلهای داوودی سفید و زرد و چمن سبز دوختم . " راستش را بخوای آره توی این مدت زیاد دیدمش زیاد هم این ور و آن ور رفتیم خیلی خوش گذشت . " تو صورتم دقیق شد . " خوب پس حسابی بهش دل بستی نه ؟ " چند لحظه سکوت کردم و سعی کردم لحنم کاملا عادی باشه . " ببین فریبا در حال حاضر دوستی ما یه دوستی ساده ست هنوز چیزی اتفاقی این وسط نیفتاده . یعنی اصلاً مسعود اشاره ای به دوست داشتن نکرده . منم همینطور . ولی با هم خوشیم حالا که بیشتر شناختمش می دونم که برخلاف ظاهر شیطون و شلوغش دل مهربونی داره . هر چیه روی زبونشه . در ضمن خیلی هم لارج و دست و دلبازه . وقتی می ریم بیرون اصلاً نمی ذاره من پول چیزی را حساب کنم . بعدش هم همیشه حرفی برای گفتن داره . یعنی اینطوری بهت بگم . آدم از بودن باهاش خسته نمی شه . هم صحبت خوبیه ." " اوه . خوب پس یکدفعه ای بگو که هر چی خوبیه توی این فرشته آسمونی جمع شده . " لپم را کشید . جلوی در دانشگاه رسیدیم بی ام و مسعود را روبه رو دیدم . بوق زد و رفت جلو نگه داشت . فریبا ابروی نازکش را برد بالا. " اولین روز دانشگاه آقا اومدند شما را ببرند . بعد تو من را سیاه کن و بگو نه بین ما چیزی نیست . " خندیدم . " به جون تو دروغ نمی گم . " " به جون خودت . بی خودی سر من را شیره نمال . من خیلی زرنگتر از این حرفهام . " هولم داد . " حالا هم برو بچه مردم را معطل نکن . بعداً با هم مفصل حرف می زنیم . " مسعود در جلو را برایم باز کرد سوار شدم . " سلام تو امروز کجا بودی ندیدمت . امیر را هم ندیدم . " لبخند پرمهری تحویلم داد . " آخه هنوز کلاسهای من شروع نشده . " " خوب پس اینجا چکار می کنی ؟ " زبانش را به دندان گرفت و چشمک زد . " هیچی دلم واسه یکی از همکلاسی هام تنگ شده بود آمدم ببینمش . تو میشناسیش ؟ یه دختر ظریف و مریف با دو تا چشمهای سیاه شیطان . امروز ندیدیش ؟ " قند تو دلم آب شد و سرم را بطرف خیابان چرخاندم . چقدر خوبه که احساسش را نشان می ده . دستم را که روی پایم بود به نرمی گرفت و فشار داد . " خوشحالم که می بینمت . " دستم را کشیدم و لبخند قشنگی زدم . ماشین را روشن کرد . " خوب پیشنهاد می کنی کجا بریم ؟ " " مگه تو کار نداری ؟ " " فعلاً نه چند ساعتی می تونیم با هم باشیم . می گی کجا بریم ؟ " " نمی دونم . جای خاصی تو نظرم نیست . " " خوب یک ذره فکر کن . " سرم را از ماشین بیرون آوردم نسیم ملایم و خنک زود هنگام پاییز به صورتم خورد . نفس بلندی کشیدم . آخی هوای ملس چقدر خوبه . سرم را آوردم تو . " می گم بریم پارک . " بهم نگاه کرد . باد موهایم را از مقنعه بیرون ریخت . از ماشین جلویی سبقت گرفت . " موافقم . " پایم را روی برگهای خشک گذاشتم . صدای خش خش لذت بخشی تو گوشم پیچید . مسعود دستهایش را به کمر زد و نگاهی به اطراف انداخت . " چه پارک قشنگی . تا حالا اینجا نیامده بودم . " به انتهای پارک اشاره کردم . " حالا کجایش را دیدی . اصل کاری اونجاست . شرط می بندم تا حالا همچین جای قشنگی را ندیدی . " کنجکاو دنبالم راه افتاد . " مگه اونجا چه خبره ؟ " " حالا بیا بهت می گم . " کنار درخت بزرگ سپیدار ایستادم . " همین جاست . " درسکوت به پل زیبایی که بین چند تا درخت بزرگ محسور شده بود نگاه کرد . نفس عمیقی کشید . حس کردم داره لذت می بره . به نهر آب زیر پل و صدای شلپ شلپ آن اشاره کردم . " می شنوی ؟ " فقط سرش را تکان داد و به پائین خیره شد . هیچکس دور و اطراف نبود . فقط من بودم و مسعود و بارانی که نم نم و آهسته شروع به باریدن کرد . صورتم خیس شد و موهای او پر از قطرات بلور . زمزمه کرد . " چه باران قشنگی . انگار امسال پائیز برای اومدن خیلی عجله داره . " زبانم را درآوردم و چند قطره باران را مزه مزه کردم . طعم خاصی نداشت . حالم دگرگون شد . آخ که چقدر دلم می خواد وسط همین چمن دراز بکشم و خیسی زمین تا اعماق وجودم رخنه کنه . مسعود نگاهش را از گلهای ارغوانی ریخته شده روی زمین برگرفت . " عجب جای رویاییه . چه جوری پیدایش کردی ؟ " " همین طوری تصادفی . یکروز با دوستهای دبیرستانی ام آمده بودیم صفا گذری اینجا را کشف کردیم . " ساقه درخت شکسته ای که از بغل در حال جوانه زدن بود را برای نشستن انتخاب کردم . " تو هم بیا بشین . " به تنه درخت مقابلم تکیه داد . " نه همین جا راحتم . " پایم را روی پا انداختم و دستهام را درون زانوم قفل کردم . " می دونی چیه مسعود . من همیشه دلم می خواد یه خانه چوبی وسط درختها بسازم طوریکه از هیچ جا دید نداشته باشه و پنجره ها هم دور تا دورش با پیچک محسور شده باشه . توی خانه هم دنج و نیمه تاریک باشه . با دو تا آباژور و نورهای کمرنگ صورتی خیلی رمانتیکه نه ؟ " لبخند زد . " خوب بعد این خانه مرد نداره ؟ " " نه یعنی چرا باید مرد داشته باشه . ولی من هنوز پیدایش نکردم . آخه اون باید کسی باشه که عاشقم باشه که اگه چند سال هم از زندگی مشترکمون بگذره باز هر دفعه که می بینمش دلم مثل روز اول براش بطپه . " شانه هایم را بالا انداختم . " نمی دونم دیگه می خوام خیلی دوست داشتنی باشه و ... " همین جوری محو من بود . یکدفعه سکوت کردم و لبم را گزیدم وا این حرفها چیه که می زنم ؟ نکنه فکر کنه منظورم با اونه ؟ " خوب ادامه بده بقیه اش . " سرخ شدم . " همین دیگه بقیه نداره . " دزدکی نگاهش کردم . لرزشی را در گوشه چشم و خطوط چهره اش دیدم . با طعنه گفت : " خوش به حال اون مرد خوشبخت که زندگی اش هیچوقت یکنواخت نمی شه . " و یک لحظه کوتاه چشمش را بهم دوخت و بعد به سمت پل نگاه کرد . تو صدایش یه نوع حسادت خاصی بود . پیرمرد باغبانی بیل به دست نزدیک شد . حال و هوا عوض شد . منم حرف را عوض کردم . " یه خبر دسته اول دارم . " برگهای درخت را که نمی ذاشت من را خوب ببینه کنار زد . " چی ؟ " " فریبا نامزد کرد . " متعجب بهم زل زد . " چی ؟ نامزد کرد ؟ کی ؟ " " همین تابستونی . " " نامزدش کیه ؟ " " یکی از همشهری های خودش . اسمش آرشه . چند سالی بود که همدیگر را می خواستند . حالا هم ... خوب دیگه به قول خودش به آرزویش رسید . " یکی از گلهای کنار پایش را خم شد و چید . " چه خوب . " یه برق آنی از چشمهای قهوه ای تیره اش به چشمهای سیاه من وارد شد . قلبم طپش گرفت . " گفتم بریم ؟ " " بریم . " سوار ماشین شدیم به عقب تکیه دادم . " می دونی چند ساعته با هم هستیم داره غروب می شه . " ماشین را روشن کرد . " نگران نباش زود می رسونمت . " " نه خانه نمی رم . جایی دعوت دارم . باید برم اونجا . " اخمش را کرد تو هم . " تنها ؟ کجا ؟ " از حساسیتش خنده ام گرفت. شام خانه یکی از دوستهای خانوادگی مون مهمون هستیم . بابام اینا قراره خودشون برن . من گفتم از دانشگاه یه سره می آم اونجا . " " خوب حالا کجاست ؟ " " عباس آباد . " سرعتش را زیاد کرد . " ببین من عجله ندارم . می تونی یواشتر بری . " " نه آخه خودم عجله دارم . باید مونا و دخترعمویم را هم سر راه بردارم . جدیدا اسمشون را کلاس گیتار نوشته اند . " " منظورت دخترعموت افسانه ست ؟ " " آره همون . " " دختر خوب و مودبیه . ازش خوشم می اید . " سرش را تکان داد . " آره دختر خوبیه ." درست جلوی ساختمان پگاه نگه داشت و کلاسورم را از عقب صندلی بهم داد . " خوش بگذره . " برایش دست تکان دادم . به سرعت دور شد . زنگ در را زدم بهزاد در را باز کرد و لبخند زد . " خوش امدی ساغر خانم . " شلوار پارچه ای مشکی و بلوز آستین کوتاه کرم به تن داشت و بوی عطر خنکش خورد تو مشامم . اوه حتما با عطر دوش گرفته . منتظر ماند تا مانتویم را در بیاورم و آنرا به جالباسی آویزان کرد . دستم را روی موهایم کشیدم . " مامان اینا اومدند ؟ " " آره نیم ساعتی می شه . " پروین خانم اومد جلو و صورتم را با مهربانی بوسید . و مهندس نصیری دستش را انداخت دور شانه ام و منو به خودش چسباند . " چطوری دختر گلم . " پروین خانم یک لیوان بزرگ شربت اناناس خیلی خنک برایم آورد . تشنه ام بود . بدون معطلی چند قلپ پشت سر هم خوردم و از پشت لیوان به ساحل نگاه کردم . بهم چشم غره رفت . انگار که بگه مگه از قحطی فرار کردی تو آبروی ما را هم می بری . بهش اهمیت ندادم و بقیه شربتم را خوردم ولی آهسته تر و نم نمک . مامان و پروین خانم سرگرم صحبت شدند حواسم رفت به اونها . مامان دستش را روی زانویش کشید . " حالا خوبه شما بازنشسته شرکت نفتی و مزایایی داری ما آموزش و پرورشی ها که هیچ . حیف وقت که آدم صرف دولت کنه . وقتی هم که بازنشست شدی چندرغاز حقوق می ذارند کف دستت و می گن به سلامت . " پروین خانم تایید کرد . " بد دوره ای شده . بی چاره جوانها که تازه می خوان تشکیل زندگی بدن . با کدوم پول با کدوم امکانات ؟ " حوصله ام سر رفت . رویم را برگرداندم و به در و دیوار خیره شدم . عجب چقدر دکوراسیون خونه شون تغییر کرده . سرم را بالا بردم . توی سقف با سبک خاصی گچ بری هایی به اشکال مختلف هندسی مربع و دایره و لوزی تعبیه شده بود و نورهای مخفی دورن آن هر کدام به یک رنگ به گوشه های سالن می تابید . وای چه جالبه آدم فکر میکنه وسط رنگین کمان نشسته . چه طرح قشنگی تا حالا هیچ جا ندیده ام . حواسم متوجه حرف بابا شد . اونم دقیقا همین را گفت : " بهزاد جان کارت حرف نداره . خیلی سلیقه به خرج دادی . معلومه پشتکارت خیلی خوبه بابات گفت داری یه کارهایی تو خانه انجام می دی ولی فکر نمی کردم به این خوبی از پسش برآمده باشی . سبک جدیدیه . خوشم اومد . " و چند بار زد روی شانه اش . " آفرین آفرین . " بهزاد سرخ شد و تشکر کرد . " البته هنوز خیلی مونده تا مثل شما استاد بشم . " بابا با محبت نگاهش کرد . " دیگه شکسته نفسی نکن . خودت خوب می دونی کارت درجه یکه . " لبخند رضایت بر روی لبهای پروین خانم نشست . انگار از اینکه از بهزاد تعریف شد خیلی خوشش اومد . بی اجازه بلند شدم و بطرف کتابخانه بزرگ انتهای سالن رفتم و خودم را با یک کتاب روانشناسی مشغول کردم . صفحات را بدون اینکه درست بخونم ورق زدم . اه ... اینها خیلی خوبند ولی یک دختر هم سن و سال من ندارند تا باهاش گپ بزنم و این همه تا موقع رفتن به خانه صد بار ساعت را نگاه نکنم . ساحل هم که هیچی فعلاً تو ژسته و منو آدم حساب نمی کنه . از بالای کتاب ساحل را دید زدم . چشمام صد تا شد . ساحل و بهزاد روبه روی هم نشسته بودند و نگاهشان به هم . انگار با زبان بی زبانی در حال صحبت بودند . دقیق تر شدم . چی باور نمی کنم ولی انگار یه چیزی این وسط طبیعیه . بهزاد متوجه من شد و تندی سرش را پایین انداخت . ساحل هم قرمز شد و با دستپاچگی بطرف آشپزخانه رفت . مامان و پروین خانم اونجا بودند . تو فکر رفتم . ساحل و دستپاچگی ؟ امکان نداره . این اولین باره که همچین چیزی می بینم . نکنه این دو تا .... یعنی داره اتفاقی می افته و من بی خبرم ؟ گوشه لپم را به دندان گرفتم . نه بابا چرا چرت می گی ؟ ذهنم آروم نشد . موذیانه بهزاد را زیر ذره بین گذاشتم . قد بلند با صورت کشیده و پوست سفید و حدوداً بیست و هفت ساله و چقدر هم شبیه خلبان های آلمانی می مونه . با خودم فکر کردم . ولی اخه ... اخلاقش ... دقیقا نمی دونم . خیلی بچه خوبیه ولی یه شخصیت بخصوصی داره . مغرور نیست نه . خیلی هم مهربونه اما هیچ شوخی بی جا و یا تعریف و تمجید بی خودی از کسی نمی کنه . رفتار و کردارش حساب شده ست . خیلی عاقله شاید هم خسته کننده ست یا خیلی یکنواخت هیجان هیجان تو کارش نیست . بنظر نمی آد من یکی بتونم با همچین آدمی زندگی کنم ولی ساحل نه . از آدمهای این تیپی و به قول خودش باکلاس خوشش می آد . بهزاد معذب روی مبل جابه جا شد . به خودم اومدم . وای بیچاره اینقدر نگاهش کردم که کلافه شد . از خجالت بلند شدم و بطرف آشپزخانه راه افتادم اگه به پروین خانم کمک کنم بهتره از اینکه چشم پسرش را در بیاورم . بشقابها و غذا را به کمک ساحل روی میز چیدم . بابا تا چشمش به فسنجان افتاد گفت : " به به چه غذایی . امشب من چربی خونم چند برابر می شه . مهندس نصیری صندلی را برایش پیش کشید . " نترس رضا یک شب هیچ اتفاقی نمی افته . پروین این را فقط مختص تو درست کرده چون می دونه چقدر دوست داری . " من لب به فسنجان نزدم . فقط یک مقدار سینه مرغ و سالاد گذاشتم تو بشقابم . پروین خانم با محبت گفت : " چقدر کم غذایی عزیزم . یه خرده بیشتر بکش . " تبسم کردم . " چشم حالا این را بخورم . " دزدکی ساحل را پائیدم . حسابی تو حس بود و مواظب بود خیلی باکلاس غذا بخوره . با چنگال کاهو را تو دهنم گذاشتم . همین اخلاقشه که منو کشته . بعد از شام سری دوم و سوم چای آمد خمیازه کشیدم و به مامان اشاره کردم . " کی می ریم ؟ " نگاهی به ساعت انداخت و به بابا که تازه بحثش در مورد ساخت و ساز اطراف تهران در حال بالا رفتن بود گفت : " رضا جون دیروقته . نمی خوای رفع زحمت کنیم ؟ " بابا سر تکان داد . " باشه الان بلند میشم . " و رو کرد به من . " ساغر اون کت منو بده ." از جا بلند شد . عینکش را روی چشمش جابه جا کرد . " خیلی خوب کمال بقیه حرفها بمونه فردا تو شرکت . می بینی که اینها دم در منتظرند . " زودتر از مامان اینا من و ساحل تو ماشین نشستیم . شروع کرد به غر زدن . " تو عین بچه ها می مونی . خوابت تو جیبته یعنی چی هی بریم بریم . " لحنش توام با دلخوری بود . بی خیال گفتم : " وا ... ما مثل بعضی ها به چیزی دلخوشی نداریم که بتونه ما را تا صبح سرپا نگه داره . تو اگه ناراحتی برگرد برو بالا . " انگار بهش صاعقه وارد شد . نفسش را حبس کرد . " منظورت چیه ؟ " زیرکانه لبخند زدم و به بالا اشاره کردم . بهزاد پشت پنجره بود . " ساحل خانم خودتی . " خودش را از تک و تا نینداخت و با عصبانیت زد پشت گردنم . " خوب این چه ربطی به من داره . واقعا که خیلی منحرفی . فکر کردی منم مثل توام . بار آخرت باشه همچین حرفی می زنی ها . " و پشتش را بهم کرد . بدش نمی آمد خفه ام کنه . لحنش قاطع و محکم بود . بدون هیچ گونه لرزشی . به شک افتادم . یعنی من اینقدر کودنم که اشتباه کرده ام ؟ سکوت کردم . ولش کن بالاخره هر چی باشه دیر یا زود مشخص می شه . سرم را به پشتی تکیه دادم و چشمانم را بستم . تو دانشگاه با اولین کسی که برخورد کردم شاهین کیوانی بود . از دیدنش هری دلم فرو ریخت . واویلا عجب روز بدی . با سر و صدا از کنارم رد شد و نگاه وقیحانه اش را بر و بر بهم دوخت تو دلم فحشش دادم . مرده شورت را ببرند . حالا نمی شه اول صبحی توئه مارمولک جلوی من سبز نمی شدی . دیدنت کفاره داره . قدمهایم را تند کردم و وارد کلاس شدم . فریبا در حال شیرینی تعارف کردن بود . تا من را دید جعبه را جلویم گرفت . " بفرما این هم شیرینی نامزدیم . کچلم کردین از بس که شیرینی شیرینی کردین ." بعد حرکتی به چشمش داد و به سمت چپ اشاره کرد . سرم را به آن طرف چرخاندم . مسعود آهسته سلام کرد . با زدن پلک جوابش را دادم . نباید بذارم بچه ها زیاد از رابطه ما دو تا باخبر بشن . هر چند فکر کنم خیلی ها بدونن . بغل دستش هم امیر بود اونم با سر سلام کرد . کنار مهتاب نشستم و با خودم گفتم عجب پسر توداریه . دیروز یک کلام نگفت زبان را با من کلاس برداشته . حتما به خیال خودش می خواسته سورپریز کنه . آقای کاشف حضور و غیاب کرد و یک ربع اول کلاس را درس داد . البته درس که نه فقط قسمتهای مهم کتاب را گفت ما هم علامت زدیم . مهتاب گفت : " این استاد کاشف خیلی باحاله . یعنی منظورش اینه که امتحان از همین هاست که علامت زدیم . واقعا ماهه . اصلاً بچه ها را اذیت نمی کنه . یادته ترم پیش هم که باهاش چند واحد داشتیم چقدر راحت بودیم ؟ همه پاس کردند . هیچکس را ننداخت . " روی میز لم دادم . " آره کاش همه استادها مثل این بودند . " آقای کاشف چند قدمی توی کلاس راه رفت . " بچه ها می تونید مطالعه آزاد داشته باشید . " و خودش صندلی اش را کنار پنجره برد و زل زد به بیرون . " ببینم بیرون چه خبره که اینطوری محو شده ؟" فریبا گفت : " مگه خبر نداری تازگیها یه پژوی صفر آلبالویی خریده و تمام فکر و ذکرش اونه و مواظبه که کسی خط بهش نندازه . " دستش را زد زیر چانه اش . " البته حق داره بنده خدا زن و بچه که نداره دلش به همین خوشه . " مکث کرد . " می گم راستی چرا تا حالا زن نگرفته ؟ فکر نکنم بیشتر از چهل داشته باشه . قیافه اش هم که قابل تحمله . " خندیدم . " البته اگه از سمت چپ سرش موهایش را بطرف راست سیم کشی نکنه . طفلکی از ترم پیش هم موهایش کمتر شده . " فریبا هم لم داد روی میز . " ولش کن از اون بگذریم . می خوام یه چیزی را بگم . " مهتاب خودش را به عقب صندلی پرت کرد . " اه برو بابا حتما دوباره در مورد آرشه . " فریبا چشمهایش را گشاد کرد . " اولاً دلتون بخواد از اون بگم دوماً اشتباه کردین در مورد بچه های کلاس خودمونه . " من و مهتاب کنجکاو سرمون را جلو آوردیم ." چی ؟ " زبانش را به دندان گرفت . " شما می دونید یکی از بچه هامون کم شده ؟ " نگاه سریعی به همه جا انداختم . " نه کی؟ از دخترها یا پسرها ؟ " مسخره کرد ." واقعاً تو چقدر باهوشی . نمی بینی راحله نیست ؟ " ردیف جلو را دید زدم . جای همیشگی راحله ولی نبود . مهتاب طاقت نیاورد . " می گی کجاست یا جون به سرمون می کنی ؟ " نیشخند زد ." نیست که غذاهای دانشکده خیلی خوبه . مخصوصاً هم ساچمه پلو و سویا پلو خانم دچار سوءتغذیه شده دکتر هم گفته این مسئله برای بچه ای که در شکم داره خطرناکه . شوهرش هم غر زده که سلامتی خودت و بچه از درس مهمتره . اونم انصراف داده و الان در حال حاضر در منزلش تو شیراز روی مبل لم داده و به ریش ماها که سه سال دیگه مونده تا از شر این غذاها نجات پیدا کنیم می خنده . " دستش را روی شکمش گذاشت . " البته اگه شانس بیاریم و تا آن موقع دچار زخم معده ای سرطانی چیزی نشیم ." مهتاب شکمش را فشار داد . " نگران نباش کپل من ماشاءالله تو اینقدر خوب به خودت می رسی که دچار هیچ نوع سوءتغذیه ای نمی شی . " دست مهتاب را محکم کنار زد . " تا چشمت درآد حسود استخونی . " اخم کردم . " هیس بابا چرا سر و صدا میکنین . می خواین سه تایی مون را بندازه بیرون . مگه نمی بینین حواسش به ماست ؟ " دوتایی آروم شدند . مهتاب چند تار موهای فرش را از مقنعه بیرون آورد و بهش ور رفت . " آخی چه حیف شد . راحله رفت کاش حداقل چند تا عکس یادگاری باهاش گرفته بودیم . " گفتم . " آره عین گربه آروم و خجالتی بود . تو دست و پا بود ولی از دیوار صدا درمی آمد از اون نه . نمی دونم چطوری با این همه مظلومی بله ازدواجش را گفته ؟ " فریبا تنه سنگینش را از روی میز بلند کرد . " اتفاقاً این ساکتها از همه زرنگترند . خبر نداری . در ضمن مهتاب خانم اشکال نداره ما به جایش یادمون می مونه که اگه تو یکدفعه بی هوا خواستی .... بری .... قبلش ازت عکس بگیریم . " خواستی بری را کشید . لحنش با کنایه بود . مهتاب اخم کرد . مشکوک شدم . " ببینم منظورت چیه ؟" " بع مگه خبر نداری برای مردم خواستگار پیدا شده ." مهتاب برافروخته شد . "تو خیلی فضولی مگه بهت نگفتم دلم نمی خواد در این مورد چیزی بشنوم . " بدجوری کنجکاو شدم . " جریان چیه ؟ " هر دوتایی سکوت کردند . طاقت نیاوردم . نیم خیز شدم و یقه مهتاب را گرفتم . " می گی چیه یا ... " کلنجار رفت تا دست منو از یقه اش جدا کنه . " خوب باشه می گم چرا اینقدر آبروریزی می کنی ؟ همه دارن نگاهمون می کنن . " دستم را پائین انداختم و سرسری بچه ها را دید زدم بعضی ها حواسشون به ما بود محل ندادم . مهتاب با خودکار افتاد به جون میز . " هیچی بابا این پسره ... اسمش چیه کیومرث محمدی ازم خواستگاری کرده . " سریع به سمت آقای محمدی برگشتم دوتا صندلی بعد از امیر نشسته و سرش پائین بود . داشت چیزی می نوشت . دوباره به مهتاب نگاه کردم . " خوب تو چی جواب دادی ؟" " خوب معلومه گفتم نه . " " وا... چرا زود گفتی نه شاید پسر خوبی باشه . باید در موردش کمی تحقیق کنی می خوای از مسعود یه چیزهایی بپرسم ؟ می دونم خیلی با هم دوست هستند . " " نه لازم نکرده . " خودکارش را محکم تر روی میز فشار داد طوریکه یه تکه چوب پرید . خودکار را از دستش گرفتم . " حالا چرا این بدبخت را سوراخ سوراخ می کنی ؟" " برای اینکه عصبانی ام برای اینکه از هر چی مرده بدم می آد . همشون پست و کثیف اند اصلاً برای چی باید ازدواج کنم ؟ " صدایش لرزید و صورتش عبوس و جدی شد . نه من نه فریبا جرأت نکردیم نطق بکشیم . رفتم تو فکر . عجیبه چرا اینقدر جبهه گرفته و با خصومت صحبت می کنه . یعنی راست می گه که از همه مردها بدش می آد یا فقط آقای محمدی ؟ پس چرا تا حالا چیزی بروز نداده بود ؟ زنگ خورد . از فکر اومدم بیرون مهتاب و فریبا آماده بیرون رفتن شدند . گفتم ." بچه ها شما برید من می مونم زنگ دیگه همین جا کلاس دارم ." فریبا دلم را سوزاند . " تقصیر خودته که لوس بازی درآوردی و واحد زیاد گرفتی . حالا ببین تنها بودن حال می ده یا نه ؟ ما دو تا هم می ریم یه گشت همین اطراف بزنیم تا کلاس بعدی شروع بشه . می خوام برای آرش پلیور بخرم . تو هم بشین و هی جزوه بردار بی چاره بدبخت . " پایش را لگد کردم . " برو تنبل بی خاصیت . شاید تو بخوای پنج ساله دانشگاه را تموم کنی من که نمی تونم به ساز تو برقصم . " خندید . " خیلی خوب ما رفتیم ولی آدم وقتی یه جاش آتیش می گیره اصولاً از این حرفها میزنه . " از پشت رفتنشون را تماشا کردم . شاید هم حق با اونه . هنوز هیچی نشده داره حوصله ام سر می ره . با آت و آشغالهای کیفم ور رفتم . مسعود از در اومد تو . با تعجب نگاهش کردم . " ببینم مگر تو هم حسابداری صنعتی دو را گرفتی؟ " ابرویش را جذاب برد بالا . " با اجازه شما . " " خوب چرا بهم نگفتی ؟ " چشمک زد . " حالا . " تو خودم ذوق کردم . چه خوب دیگه تنها نیستم . با مسعود بودن هم حال و هوایی داره . چند تا از بچه ها پشت سرش اومدند تو دیگه با هم حرف نزدیم . رفت سرجایش نشست . پنجره باز بود . به آسمان خاکستری رنگ که کم کم در حال تیره تر شدن بود خیره شدم . انگار امروز هم می خواد بباره . میل قدم زدن در این هوای دلچسب دلم را اسیر کرد . دستم را دو طرف صورتم گذاشتم . آخه چرا هر وقت پائیز می شه من بی تاب و بی تحمل می شم . برای چی آروم و قرار ندارم ؟ صدای جیک جیک دسته گنجشکان گوشم را نوازش داد . اگه امروز توی این هوا بیرون نرم تا ابد حسرت می خورم . پائیز خیلی غم باره . بوی مرگ می ده . بوی نیستی . اه ... واقعاً که چقدر کج سلیقه اند . دوباره نگاهم به سوی ابرها پر کشید . نه اینجوری نمی شه . اصلا حال و حوصله کلاس را ندارم . باید یه کاری بکنم . فکری به ذهنم رسید . سریع کیف و کتابم را برداشتم و رفتم پشت در کلاس گذاشتم و برگشتم . مسعود تمام حرکاتم را زیر نظر داشت . با اشاره پرسید . " داری چکار می کنی ؟ " خواستم جوابش را بدم . استاد اومد . با زبان بی زبانی نگاهی به پنجره و آسمان انداختم و بعد سرم را بطرف در چرخاندم و چشمک زدم . دوزاریش افتاد و تبسم زد . فهمیدم موافقه . منتظر شدم خانم پورسانی حاضر و غایب کرد . از خوشی بشکن زدم . خوب شد حالا دیگه خیالم راحته که غیبت نمی خورم و هر زمان که بخوام می تونم جیم بزنم . ده دقیقه ای صبر کردم . استاد رفت تو حس درس دادن . محتاط سرم را انداختم پائین و در حین بیرون آمدن نگاهی با مسعود رد و بدل کردم . مژه زد . با خوشحالی کیفم را از پشت در کلاس برداشتم . چقدر خوبه که توی دانشگاه برای بیرون رفتن احتیاج به اجازه گرفتن نیست . بزرگترین مزیتش یکی اینه یکی هم اینکه با پسرها مختلطه . دختر و پسر خوب با هم صفایی می کنن و هیشکی به هیشکیه . به حیاط رفتم و گوشه دیوار تکیه دادم . الان جون می ده بریم بام تهران . هواش حرف نداره . بذار به مسعود پیشنهاد کنم ببینم قبول می کنه یا نه ؟ تو شادی خودم غرق بودم صدای شاهین کیوانی تنم را لرزاند . لجم گرفت . ای خدا اینکه دوباره مثل اجل معلق پیدایش شد . چرا امروز دست از سرم برنمی داره ؟ نمی دونم از کدوم سوراخی اومد بیرون مگه الان کلاس نداره ؟ جلو اومد . چشمهایش قرمز و حالت عادی نداشت . رذیلانه خندید. چرا وقتی می خنده صورتش ترسناک می شه ؟ ازش فاصله گرفتم . دستش را جلو آورد . " کجا می ری خانم مگه ما چی مون از این پسره لندهور دراز . اسمش چیه مسعوده پسعوده . همون ترم بالایه کمتره که وقتی می بینیش گل از گلت می شکفه ولی ما رو تحویل نمی گیری ؟ " بوی دهنش به مشامم خورد . عقم گرفت . بوی سیگار نه بوی یه چیز سوخته مثل تریاک می داد . معلوم نیست چه کوفتی می کشه . ادامه داد . " با ما هم مهربان باش . و دلمون را نشکن . " تو سرم اتصالی پیدا کرد . با غضب فریاد زدم . " گنده تر از دهنت حرف می زنی مارمولک بو گندو . یا ا.. راهت را بگیر و برو . پسره تن لش عوضی . " نگاهش را مثل یه شکارچی موذی بهم دوخت و چشمهای ریزش تنگ شد . عصبانی تر شدم . " یکباره دیگه مزاحمم بشی مسئولین دانشگاه را در جریان می ذارم . " در کمال خونسردی خنده ترسناکی تحویلم داد . " تو همه این توهینها را به من کردی ؟ " آب دهنم را با ترس قورت دادم ولی خودم را نباختم . " معلومه با تو بودم پس چی ؟ " با انگشت تهدیدم کرد . " خیلی خوب پس منتظر تلافی باش . ببین چه جوری حالت را بگیرم . حیف که الان جاش نیست والا حالی ات می کردم . " خشم و نفرتم به سر حد رسید . جلوی پایش تف انداختم . " تو ؟ ... تو مارمولک بدقواره . نه بچه پرو . همچین غلطی نمی تونی بکنی . تو عرضه نداری شلوارت را بکشی بالا می خوای حال منو بگیری . مسخره ست . " دستش مثل سد جلویم بود . به ضرب انداختمش پائین و به حالت دو ازش دور شدم . صدایش را شنیدم . " حالا می بینی چه دماری ازت درمی آرم . فقط صبر کن . " خودم را به دستشویی رسوندم و چند مشت آب سرد به صورتم زدم . تو آینه خودم را تماشا کردم . چقدر برافروخته ام . دوباره آب به صورتم زدم . نباید بذارم مسعود چیزی از جریان بفهمد . ممکنه قشقرق راه بندازه . یه خرده خودم را صاف و صوف کردم و به لبهایم رژ کمرنگ زدم . احتیاج به رژ گونه نداشتم . صورتم کاملا قرمز بود . به حیاط برگشتم . مسعود داشت دنبالم می گشت . " ا ... دختر تو کجایی ؟ چند دقیقه ای می شه که دارم دنبالت می گردم . " لبم را بهم فشردم . صورتم را با دقت برانداز کرد . " چیزی شده ؟ چرا مثل لبو شدی ؟ حالت بده ؟ " سعی کردم عادی باشم . " نه چیزیم نیست . شاید چون دویده م سرخ شده م . " و زیر چشمی اطراف را نگاه کردم خدا را شکر از شاهین کیوانی خبری نیست لعنتی دل و دماغ قدم زدن را از سرم بیرون انداخت . چند تا نفس عمیق کشیدم . نباید بذارم روزم خراب بشه . مسعود دستش را به کمر زد . " دختر تو اولین جلسه کلاس را ول کردی اومدی بیرون که کجا بریم ؟ " تبسم زدم . " ته دنیا . " سرش را جلو آورد و گوشش را نشان داد . " کجا ؟ " " ته دنیا . " تعجب کرد . " اینجایی که تو می گی روی زمینه یا باید بریم کره ماه . " آستینش را کشیدم . " نه زیاد دور نیست . اگه لفتش ندی زود می رسیم . " زد روی بینی ام . " تو دست من را هم از پشت بستی . خدا عاقبت منو با تو بخیر کنه . معلوم نیست از کجاها سر دربیاریم . " صدای موسیقی ملایمی از ضبط پخش شد . خودش هم با لحن گرمی باهاش شروع کرد به خواندن .سربالایی ولنجک را طی کردیم . کوه بلند و خاکستری درست روبه رویم بود . به مسعود گفتم . " همین جا نگه دار . " به قطرات ریز و تند که با سر و صدا به شیشه می خورد اشاره کرد . " بارون زیاد شده می خوای تو این هوا قدم بزنی ؟ " سرم را از شیشه بیرون کردم . خورشید از پشت ابرها در حال بیرون آمدن بود و باد داشت یواش یواش ابرهای سیاه را کنار می برد . در را باز کردم . " نترس هوا داره آفتابی می شه . " پیاده شدم و گذاشتم که بارون خیسم کنه . شعر سهراب سپهری را با خودم زمزمه کردم . چتر را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد . با همه مردم شهر زیر باران باید رفت . دوست را زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . چند بار دور خودم چرخیدم و باز زمزمه کردم . عشق را زیر باران باید جست . مسعود صدام زد . " داری چکار می کنی سرما می خوری ها ؟ " رویم را بطرفش برگرداندم . به در ماشین تکیه داده و منو نگاه می کرد . بلند داد زدم . " می خوام برم اون بالا . بیا تله کابین سوار بشیم . " بطرف باجه فروش بلیط رفت و سر تکان داد . " امان از دست هوسهای بچه گانه تو . " توبیخش با مهربونی همراه بود . بالای کوه از تله کابین پیاده شدیم . دستهایم را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم . مسعود هم همین کار را کرد و گفت : " بارون چه یکدفعه ای قطع شد . " گفتم . " اره " و به آسمان اشاره کردم . " ببین ته دنیای من همینه . فقط کافیه دستت را دراز کنی و آسمون را بگیری . در چند وجبی توئه . باید بهش وصل بشی و خودت را در اون غرق کنی غرق غرق ." مات و مبهوت به دهنم خیره شد . انگار هیچی نفهمید . دوباره ادامه دادم . " اگه بتونی خودت را رها کنی و بذاری اون تو را هر جایی که می خواد ببره . آن موقع آزادی . فقط خودتی و خودت . یکه و رها . " بغضی تو گلوم شکست و چشمام پر از اشک شد . دستم را دو طرف صورتم گذاشتم و آه بلندی کشیدم . " باور کن بیشتر از این نمی تونم برات بگم باید غرق بشی تا بفهمی . " سرم را پائین انداختم و لبم را گاز گرفتم . آه من که دوباره احساساتم غلیان کرد . چرا به خودم تسلط ندارم ؟ چرا هر وقت این بالا می آم بدون هیچ دلیلی یه جور خاصی میشم ؟ دلتنگ می شم ؟ شاد می شم . اصلاً انگار خودم نیستم . مسعود جلو اومد و دستهایم را توی دستهای بزرگ و مردانه اش جمع کرد و با مهربانی هر چه تمامتر گفت : " بهت غبطه می خورم ساغر . تو دنیای قشنگی داری . ساده و کودکانه در تو نیروی زندگی و شادی موج می زنه و روح آزادی داری ." دستم را محکم تر فشار داد . " من می دونستم تو خیلی بااحساسس ولی نمی دونستم تا این حد زیاد . " آروم پلک زد . " می خوام یک لحظه جای تو باشم چکار باید بکنم ؟ " آروم دستم را از دستش بیرون کشیم ." با صدای بلند تو کوه فریاد بزن . " " چی بگم ؟ " " هر چی که دوست داری . هر چیزی که بهت ارامش می ده ." چند لحظه مکث کرد و بعد نگاهش را با حرارت تمام به من دوخت و فریاد زد . " ساغر ساغر ساغر " بدنش به لرزه درآمد و رگهای گردنش متورم شد . قلبم به تلاطم افتاد . آه خدایا یعنی من مایه آرامشش هستم ؟ لذتی بی انتها تو سلولهای تنم رخنه کرد . دوباره فریاد زد : " ساغر ساغر ساغر " صدایش تو کوهستان پیچید و انعکاسش چند برابر شد . با خوشی خنده بلندی سر داد . تماشایش کردم . صورتش از هیجان و شادی درخشش خاصی گرفت . تبسم کردم . " حالا چه احساسی داری ؟ " دستهایش را بالا برد و بدنش را کشید . " حس رهایی و آزادی . همان طور که تو گفتی . " نفس آرومی کشیدم . " خوشحالم که خوشحالی . " در سکوت به اطراف نگاه کرد . غرق خودش شد . خم شدم و تخته سنگ بزرگ زیر پایم را لمس کردم . هنوز رطوبت باران را داشت . صورتم را بهش مالیدم و زمزمه کردم . " تو سنگ صبور خیلی ها بودی می دونم می دونم که خیلی ها سینه پردردشان را فقط پیش تو خالی کرده اند و تو ساکت و آروم فقط گوش کردی و گوش کردی . الان هم من و مسعود اینجا پیش تو هستیم و هنوز نمی دونم عاقبت دوستی ما به کجا می کشه ولی قلبم یه چیزهایی را بهم می گه که هنوز مطمئن نیستم درسته یا نه . ولی قول می دهم به موقعش بیام و همه چی را برایت بگم پس همینطور استوار و پا بر جا منتظر باش . من برمی گردم . " برای آخرین بار صورتم را روی سنگ صیقلی سیاه رنگ کشیدم و سرم را بالا آوردم . مسعود کنارم روی زمین زانو زد . " چیه از این مراد می خوای ؟ " خندیدم . " مراد که نه ولی من هر وقت می آم بالا کلی باهاش درد و دل می کنم . می دونی چند ساله این سنگ اینجاست و تکان نخورده ؟ در واقع مدتهاست باهاش انس گرفتم . " دستش را روی سنگ کشید . چشماش برق زد . " حالا می شه حرف دلت را به من بگی ؟ " بهش زل زدم . " حرف دلمو ؟ مگه تو سنگ صبوری ؟ " سرش را ملایم خم کرد . " اگه تو بخوای آره . " موهایم را از روی پیشانی کنار زدم . " حالا شاید یکروز هم به تو گفتم . خدا را چه دیدی ؟ " چشمک زد . " به من هم مربوط میشه ؟ " " آی قرار نشد زیاد سوال کنی ها ! " الکی اخم کرد . " شما دخترها چرا اینقدر تو دارید ؟ " " مگه شماها نیستید ؟ " آسمان یکدفعه رعد و برق شدیدی زد و منو از جا پراند . دستم را گرفت . " چی شد ترسیدی ؟ " " آره راستش را بخوای من از بچگی از رعد و برق می ترسم . الان هم بهتره زودتر بریم تا بارون خیسمان نکرده . " توی تله کابین نشستیم . مسعود در را بست . یکهو دلم گرفت . چند دقیقه اول را طاقت آوردم ولی فقط چند دقیقه بعد بلند شدم و لای در را کمی باز کردم . آروم گفت : " ببند می افتی . " در را بیشتر باز کردم . " نه نمی افتم ." بی خبر هولم داد . " خیلی خوب حالا که نمی ترسی بپر پایین ." جیغ زدم و خودم را به عقب پرت کردم . بلند بلند خندید . فهمیدم داره شوخی می کنه . چون دستش محکم دور مچ دستم بود . در را با پایش هل داد و دستم را آروم ول کرد . " بیا اینجا اینقدر شیطونی نکن . " و یه جایی کنار خودش برام باز کرد . کنارش نشستم . سرش را بطرفم برگرداند و زمزمه کرد . " بچه دوست داشتنی . " و تو صورتم خیره شد . با یه حالت خاص کششی مثل آهن ربا تو نگاهش بود طوریکه یه آن حتی نتونستم مژه بزنم . انگار زمان متوقف شد و بعد به وضوح لرزش لبها و قرمزی چشمش را دیدم . قلبم دیوانه وار طپیدن گرفت خودم را کنار کشیدم . اونم به خودش اومد و نفس تندی کشید . مشخص بود حالش دگرگونه و عذاب می کشه و تندی گفت : " دیگه هیچوقت به کسی اینطوری که به من نگاه کردی نگاه نکن . " لحنش مثل مردهای متعصب و غیرتی بود که زنشان را توبیخ می کنند . گفتم : " چطوری ؟ " " همانطوری که الان منو نگاه کردی . " چند لحظه مکث کرد . " تو چشمات یه چیزیه که .... کم مانده بود .... " سرش را با ناباوری تکان داد . " کم مانده بود که .... من را بیچاره کنه . " پیشانی اش را مالید و به بیرون خیره شد . منتظر بود تله کابین هر چه زودتر بایسته و وقتی ایستاد به سرعت بیرون آمد و بطرف پائین ماشینش رفت بدون اینکه به من کوچکترین کمکی برای پیاده شدن بکنه . به شانه های ستبر و قد بلند و کشیده اش که در حال دور شدن بود خیره شدم . آره اون داره فرار می کنه از خودش از من از احساسش ولی دیگه فایده نداره چون من به وضوح جوانه زدن عشق را در چشمهای بی تابش دیدم . این اتفاقی که افتاده و نمی شه جلویش را گرفت . حالا منم عاشقم . منم واله و شیدا هستم . دستهایم را دو طرف گونه ام گذاشتم . مثل کوره داغ بود . حس می کنم در اوج هیجان هستم در اوج حادثه دلم می خواد خود را در این گرداب و تلاطم غرق کنم . گم کنم . من عاشق دوست داشتنم . عاشق خشم خنده عاشق شوریدگی عاشق جسارت و عاشق گستاخی و دلم می خواد تا عمق این حادثه پیش برم هرچه بادا باد . هوا رو به درون ریه هایم بلعیدم و با قدمهای تند به سمت ماشین حرت کردم . مسعود بدون کوچکترین حرفی دور زد و راه افتادیم . در طول راه سعی کرد به من نگاه نکنه . فقط مثل برق گرفته ها دو تا دستش به فرمان لبود و به جلو خیره شده بود . خاکهای روی کفشم را با دستمال پاک کردم . چه سکوت سنگینی کاش حداقل ضبط را روشن کنه . ولی نه انگار همچین خیالی نداره . فقط لحظه به لحظه سرعتش را زیاد می کنه .... خودم ضبط را روشن کردم . صدای خواننده پخش شد . چشمات گفتن که بشکن من شکستم شک نکردم هزار بار مردم و می میرم و باز ترک نکردم چشمات رنگش لعلب داره رو مژه هاش التهاب داره ولی بی دین لامذهب زیارتش صواب داره صورتم داغ شد . ای وای عجب آهنگی . درست زده تو خال . صدای نفسهای تند مسعود سنگین تر شد . از شرم دستهام را به هم پیچاندم . عجب غلطی کردم کاش روشن نکرده بودم . خودش اون را خاموش کرد و گفت : " تو را می رسونم دانشگاه خودم هم می رم شرکت خیلی کار دارم . هنوز به هیچکدام نرسیدم . لحنش عصبی بود کلافه بود . مشخص بود هنوز با خودش درگیره . بهم برخورد . رفتار تندش دلم را رنجاند با ناراحتی گفتم : " من که اجبارت نکرده بودم بیایی . حالا هم من را اینجا پیاده کن و برو دنبال کارت . " فهمید دلخور شدم . یک دستش را از فرمان برداشت و گذاشت زیر چانه ام . " چیه بغض کردی کوچولو ؟ دیدی گفتم بچه ای ؟ " لحنش هم مهربانانه بود و هم عذرخواهانه . بی چاره خودش هم نمی دونست چکار باید بکنه . " آخه من چی گفتم که زود اخم می کنی ها ؟ " خم شد و از تو داشپورت یک شکلات هوبی درآورد . " بیا اینو بخور تا بغضت بره پائین . باور کن رفتارت مثل تانیا برادرزاده ام می مونه . همون که تو تولد مونا دیدیش . اونم وقتی قهر می کنه زود لب برمی چینه و بغض می کنه . من دیگه بچه داری را کاملاً یاد گرفته ام . ولی می ترسم تا بخوام تو را بزرگ کنم موهام مثل دندانهام سفید بشه . " ناخودآگاه خنده ام گرفت . ترا خدا ببین منو با بچه سه ساله مقایسه می کنه . تا دید خندیدم گفت : " دیدی دیدی بالاخره شکلاته کار خودش را کرد . " و با آرامش نفس بلندی کشید . انگار از اینکه دلم را بدست آورد خیالش راحت شد چند لحظه سکوت کرد و بعد با پشیمانی سرش را تکان داد . " ببخش که بد حرف زدم دست خودم نبود . نمی دونم یکدفعه ای چرا ... " بهش لبخند زدم . " ولش کن مهم نیست ." تبسم کوتاهی زد و سرش را به عقب برد . انگار حالش بهتر شد . نزدیکهای دانشگاه رسیدیم نگاهم کرد . " می گم اگه بهت برنمی خوره و دوباره قهر و ناز نمی کنی می خوام یه نصیحتی بهت بکنم ." " چی؟ " " اگر یک کم از گردش و تفریحت بزنی و سرکلاس ها حاضر بشی بد نیست ها . این حسابداری صنعتی از اون درسهایی نیست که بی خیالش بشی . خیلی سخته . استادش هم که زنه و نمره بده نیست . فکر خودت را بکن . " " بی خیال تو که هستی نهایتش اشکالاتم را از تو می پرسم . " " نه دیگه نشد وقتی منم با خانم جیم می شم دیگه چیزی یاد نمی گیرم که به تو بگم . با این وضعیت می ترسم دوتایی بیفتیم . " " اره تو راست می گی باید بیشتر حواسم را جمع کنم . ولی چکار کنم آخه الان پائیز و من عاشق . " ابروهایش را با شیطنت بالا برد . " عاشق ؟ " صورتم عرق کرد و تندی حرفم را تصحیح کردم . " خوب آره دیگه من عاشق فصل پائیزم مگر تو نمی دونی ؟ " دستش را روی صورت بی ریش و سبیلش کشید و در سکوت نفسش صداداری کشید . سرکوچه دانشگاه پیاده شدم . " مرسی مسعود خوش گذشت . " نگاهش روی صورتم ثابت ماند . " به منم همین طور خداحافظ . " تمام کلاس های بعد از ظهر را سعی کردم با دقت به درس گوش کنم و جزوه بردارم . موقع برگشت به خانه تمام ذهنم پر از اعداد و ارقام و صورتهای مالی بود . فروش خالص موجودی انبار و مطالبات سوخت شده و ... پایم را روی زمین کوبیدم . اه که حسابداری برای من جز عذاب هیچی نداره . کاش زودتر دانشگاه تمام بشه و مغزم ترکید از بسکه این آت و آشغالها را تویش فرو کردم . سر کوچه مون پیاده شدم . پشت سرم نادر هم از تاکسی پیاده شد . " ا. سلام تو اینجا چکار می کنی؟ " " دارم می آیم خانه شما . " " تنهایی ؟ پس خاله و نازنین کجا هستند ؟ " " کار داشتند . سرشون خیلی شلوغ بود . نتونستند بیان . " " خیره . خبری شده ؟ " " حالا بریم تا بهت بگم . " " پس کلاسورم را بگیر و من را هم بکش بالا که اصلا نا ندارم . " " چه لوس از خود راضی خوب شد من اومدم . " و دستم را گرفت . بهش آویزان شدم . نصفه های کوچه رسیدیم . " راستی ببینم از دوست دخترهایت چه خبر؟ هنوز به هیچکدامشون قول ازدواج ندادی ؟ " " ول کن بابا حال داری ؟ کی زن می گیره فعلا بذار خوش باشیم . امروز این فردا یکی دیگه . خوش می گذره . " قلبم یه جوری شد . یعنی همه پسرها فقط بلدن دخترها را سر کار بذارن و آخرش هیچی به هیچی ؟ یعنی مسعود هم همینطوریه ؟ خوره به جونم افتاد و دست و پایم مور مور شد . خودم را دلداری دادم . نه مسعود اینطوری نیست . امکان نداره . اون منو دوست داره . مگه امروز اینقدر منقلب نشد ؟ مگه دستهایش نلرزید ؟ نه اینها نمی تونه اتفاقی باشه . احساسم به من دروغ نمی گه . مطمئنم که خیلی مردتر از این حرفهاست . نادر توی کلاسورم را دید زد . " تو چی ؟ هنوز کسی را تو دانشگاه پیدا نکردی ؟ " به صورت گرد و تپلی و چشمهای شیطون ریزش نگاه کردم . چشمک زدم . " اتفاقا چرا . " وایساد . " جون من راست می گی ؟ " " به جون تو . " انگشتش را گاز گرفت . " ااا... عجب بابا خیلی زرنگی . پس بگو تو هم تا حالا آب نبوده والا شناگر ماهری هستی . خوب حالا طرف کی هست ؟ ما کی باید ببینیمش ؟ " " برای چی ببینیش ؟ " " برای اینکه بفهمم آدم خوبیه یا نه ؟ اصلا سرش به تنش می ارزه یا نه باید گردنش را بشکنم . " چشمام را برایش چپ کردم . " خوبه خوبه . خودت که دم و دقیقه عین لاشخور دنبال دخترهای مردمی حالا که به ما رسید غیرتت گل کرد ؟ " اخم کرد . " اولاً لاشخور عمته . دوماً این مساله اش فرق داره تو مثل خواهرمی باید مطمئن بشم طرف ادم حسابی هست یا نه ؟ " بی هوا زدم پس گردنش و دویدم . " نترس از تو آدم حسابی تره . " تا دم خانه دنبالم کرد ولی نتوانست منو بگیره . داد زدم . " ای بابا تمام حرفهام دروغ بود . داشتم سربه سرت می گذاشتم . " دستش را توی موهای فرق وسطش فرو کرد . " آره جون خودت بی خودی منو خام نکن . " ایستادم بهم برسه . نفس نفس زدم . " باور کن شوخی کردم . تو چرا جدی گرفتی ؟ " ضربه کوچکی به پیشانی ام زد . " آی خانم خانم ها ما بعد از این همه سال گدایی شب جمعه را خوب بلدیم . چشمات داد می زنه چکاره ای . فقط مواظب باش سرت کلاه نره همین . "با هم وارد خانه شدیم. مامان از دیدن ما دو تا با هم تعجب کرد. دست انداخت گردن نادر و بوسیدش. "چه عجب از این طرفها؟ راه گم کردی خاله؟" خندید و چشمک زد. "نه اومدم یه خبر دسته اول بهتون بدم." مامان آستین بلوز بوکله اش را آورد پائین. "انشاءالله خوش خبر باشی. پس بذار اول برات یک لیوان چای بریزم بعد تو سر فرصت برام بگو." نادر روی مبل نشست. من هم کنارش نشستم و با شانه ام بهش تنه زدم. "جریان چیه؟" "بذار خاله هم بیاد یک دفعه میگم." مشت کوبیدم روی پایش. "خیلی بی مزه ای خوب بگو دیگه." ابروهایش را بالا انداخت. "نچ محاله." "واقعا که... تو هیچوقت..." مامان با سینی چای برگشت. "خوب بگو خاله." خودش را جابه جا کرد. "یه راست می رم سر اصل مطلب قراره امشب برای نازنین خواستگار بیاد. آمدم شما و آقا رضا را دعوت کنم بیاین خانه ما. البته مامان می خواست خودش خبرتون کنه. ولی از بدبختی الان دو روزه که تلفنمان قطع شده. می گن می خوان کابل برگردون کنن. برای همین من اومدم." مامان قندان را گذاشت روی میز. "اتفاقا چند وقت پیش نسرین یه چیزهایی در مورد این خواستگار بهم گفته بود. پس حالا آمدنشان قطعی شده. خوب به سلامتی مبارکه." چشم هایم گرد شد. "ببینم خاله نسرین نگفت خواستگاره کیه؟ چه شکلیه؟" نادر ابروهای هشتی اش را با شیطنت بالا برد. "چه سوال هایی می پرسی معلومه یه مَرده دیگه." "اه نادر شورش را درنیار. پسره چکاره ست؟" چایش را سر کشید. "تکنسین برقه. صبح ها تو اداره کار می کنه و بعد از ظهرها هم برای خودش. مغازه الکتریکی داره. مامانم خانواده اش را می شناسه دو کوچه ی پائین تر از ما هستند. ظاهرا آدمهای ساکت و بی آزاری اند. امشب هم که قراره بیان خواستگاری." موهای خوش حالت قهوه ای رنگش را عقب زد. "من دیگه برم. باید کلی سر راه خرید کنم. همه خرحمالی ها گردن من بدبخته." از جایش بلند شد. "خاله تا قبل از هشت بیائی ها همه منتظریم." "باشه نادر جون بذار رضا بیاد. زود راه می افتیم." به ساعت نگاه کردم یازده بود. طاقتم تمام شد. نخیر انگار مامان اینا قرار نیست حالا حالاها بیان. باید خودم سر و گوشی آب بدم. شماره خانه ی خاله را گرفتم. نازنین خودش گوشی را برداشت. "سلام چه خبر؟ پسره چطوره؟" خندید. "چیه تو که از من هول تری." "خوب آره. مگه نمی دونی من چقدر فضولم. حالا ازش خوشت اومد؟" "ای پسر بدی نیست. ظاهرا پسر خوبیه. حالا قراره چند بار با هم بیرون بریم اگه از هم خوشمان اومد بقیه حرف ها را بزنیم." مات موندم. "عجب بابا هیجان میجانی شوق و ذوقی. چقدر ماستی. انگار خیلی برات عادیه؟" "می گی چکار کنم برقصم؟" "نه نمی خواد برقصی ولی آخه یه خرده... چی بگم... اصلا ولش کن بگذریم. فعلا خداحافظ." گوشی را گذاشتم. ساحل در حال مسواک زدن بود. جلوی در دستشویی ایستادم. "تو حرف های نازنین را شنیدی؟ از قصد روی آیفن گذاشتم تا تو هم بشنوی." سر تکان داد. دهنش پر از کف بود. به قد متوسط و کمر باریکش تو پیراهن قرمزش زل زدم. نمی دونم چرا اینقدر شل و ول بود. اه... دهنش را شست. "خب هر کس یه جوریه به هر حال هر چیه دختر خیلی عاقلیه. با احساس تصمیم نمی گیره." زیر چشمی منو نگاه کرد. سینه ام را با قلدری جلو آوردم. "منظورت اینه که من عاقل نیستم؟" در دستشویی را بست و منو کنار زد. "وا... دیوونه. مگه به خودت شک داری؟" روی تخت در سکوت دراز کشیدم و تو فکر رفتم. عشق جایگاه خاصی داره. مقدسه. من نه کاری به نازنین دارم نه به ساحل نه به هیچکس دیگه ولی خودم فقط و فقط با عشق ازدواج می کنم. همین و بس. چهره مسعود یک لحظه در ذهنم درخشید. نفسم سنگین شد. وای امروز چقدر بی تاب و از خود بی خود بود و چقدر جذاب. چشمانم را بستم. بند بند وجودم به شوق درآمد. دم در دانشگاه با کیومرث محمدی رو به رو شدم. انگار منتظرم بود. چون تا منو دید اومد جلو و گفت: "ببخشید می خوام چند لحظه وقت شما را بگیرم." ایستادم. "بفرمائید. امرتون؟" کمی این پا و آن پا و من من کرد. "حتما خبر دارید که چند روز پیش من از مهتاب خانم خواستگاری کردم ولی ایشون جواب سربالا دادند. بنابراین مزاحم شما شدم که یکبار دیگه تقاضای من را به مهتاب خانم بفرمائید. شاید نظرشون عوض شده باشه." نفس بلندی کشید و صورتش یکدست قرمز شد. چند لحظه به هیکل نه چندان درشت و به ریش پروفسوری و موهای بغل گوشش که در حال سپید شدن بود نگاه کردم. هوم... صورتش عیب خاصی نداره. مردانه ست. معمولیه ولی برای چی موهایش به این زودی داره سفید می شه؟ مگه چند سالشه نهایتش بیست و پنج سال. هم سن و سال مسعوده. حتما ارثیه... لبهای درشتش را به هم فشرد. "پس ساغر خانم شما پیغام منو می رسونید؟" سرم را تکان دادم. "چشم حتما ولی شما هم برای جواب گرفتن زیاد عجله نکنین. من فکر نمی کنم به این سرعت نظرش عوض بشه. باید بهش فرصت بدین که بیشتر فکر کنه." با ناراحتی سکوت کرد و سرش را پائین انداخت. بطرف کلاس راه افتادم. مهتاب تو راهرو بود. دستش را کشیدم. "هی بیا یه خبر برات دارم." چشم های بادامی خوش حالتش را به دور و ور انداخت. "چه خبری؟" "هیچی مجنون دوباره ازت خواستگاری کرده. "دهنش وا موند. "مجنون؟" "آره خنگ خدا. کیومرث محمدی دیگه." لبش را با حرص جوید. "چقدر سمجه. من که گفته بودم نه. چرا ول کن نیست؟" چشمک زدم. "چون بدجوری گلوش گیره و خاطرخواهته." فریبا سر رسید. "کی گلوش گیره کیومرث؟" خندیدم. "آره." دو دستی کوبید تو سر مهتاب. "می میری اگه با این بنده خدا حرف بزنی؟ واقعا که تو چقدر بی احساسی تو باید با سوسمارها ازدواج کنی نه آدم ها. لوس از خودراضی. فکر کرده کیه؟" مهتاب عصبانی شد. "ببند اون دهن گشادت را مسخره." فریبا دستش را به کمر زد. "بدبخت کور من هر جایم گنده باشه لبهام نازک و کوچیکه مگه نمی بینی؟" یه خرده صدایم را بالا بردم. "ا... بس کنید دیگه." مهتاب با پرخاش بطرفم اشاره کرد. "یا همین الان می ری بهش می گی دور من را خط بکشه یا اینکه خودم می رم و قشقرق راه می اندازم." "خیلی خوب خیلی خوب. چرا جلز و ولز می کنی. باشه بهش می گم دیوونه." کیومرث محمدی را تو طبقه اول پیدا کردم و صدایش زدم. چشم به دهنم دوخت مشتاق و منتظر. غصه ام گرفت بر پدرت لعنت مهتاب. من چه جوری این بیچاره را نا امیدش کنم. آب دهنم را قورت دادم. "ببینید من باهاش صحبت کردم اون احتیاج به زمان داره تا شما را بهتر بشناسه." اخم پیشانی اش باز شد و با خوشحالی گفت : "پس قطعی نگفتن نه درسته؟" بهش خیره شدم و حال عجیبی بهم دست داد گفتن کلمه نه چقدر سخت و عذاب آوره. لبخند کوتاهی زدم. "نه همچین حرفی نزدن ولی دقیقا هم آره نگفتن." دستش را به ریش پروفسوری اش کشید و نفسش را آروم بیرون داد. "خوب باشه من صبر می کنم. اصلا ایرادی نداره." سرش را پائین انداخت. "خیلی ممنون که پیغام منو بهش رسوندین." ناراحتی ام را پنهان کردم. "خواهش می کنم. ببخشید که کار بیشتری از دستم برنمی آد و با قدم های تند ازش دور شدم. فریبا توی کلاس آهسته با انگشتش روی صندلی ضرب گرفت و هی تو گوشم وز وز کرد. "اه چقدر درس عربی بده. و استادش هم گندتر از خودش. کم تو دبیرستان عربی خوندیم اینجا هم ولمون نمی کنن." بهش چشم غره رفتم. "تو چقدر ور می زنی. یه خرده دندون رو جیگر بذار الان تموم میشه دیگه. ساعت را نگاه کن؟" با خوردن زنگ من و فریبا بلند شدیم ولی مهتاب از جایش تکان نخورد. صدایش زدم. "وا تو چرا نشستی پاشو بریم بوفه." اخم کرد. "نه نمی آم حوصله ندارم." فریبا دستم را کشید. "ولش کن واسه ما طاقچه بالا گذاشته. اصلا به ما چه که نمی خوای شوهر کنی. عجب بدبختی ای گیر کردیم ها. خودخواه خودسر." تو راهرو فریبا به شانه ام زد. "هی نگاه ببین چه خبره. دخترها دور یه استادی جمع شده اند." "خوب حتما نمره می خوان." نگاه مسخره ای بهم انداخت. "چرا مزخرف میگی؟ الان اول ترمه. کسی که نمره گدایی نمی کنه باید خبر دیگه ای باشه." کنجکاوی ام تحریک شد. جلوتر رفتم و به زحمت دیوارهای گوشتی را کنار زدم. پشت سرم هم فریبا آمد. هر دو با هم استاد را دید زدیم. فریبا سوت آهسته ای کشید و زیر گوشم گفت: "لامصب عجب تیکه ایه. فکر کنم تازه اومده. تا حالا ندیدمش." بهش خیره شدم. حواسش به ما نبود داشت چیزی را به شاگردهایش توضیح می داد. حدود چهل و پنج سال داشت. ولی خیلی تر و تمیز و اطو کشیده بود. ریش و سبیل هفت تیغه با ابروان صاف و منظم چشمان مشکی مغرور و مژه های پرپشت. با خودم گفتم راست می گه فریبا چقدر باحاله. شبیه هنرپیشه های ایتالیایی می مونه. او ناگهانی بطرفم برگشت. نگاهم را دزدیدم و خودم را ازجمعیت بیرون کشیدم و به فریبا که هنوز در حال به به و چه چه بود تشر رفتم. "بسه خجالت بکش. خوبه که نامزد داری تو چرا؟" نیشگانی از بازویم گرفت. "وا... چه ربطی داره؟ خوشگل خوشگله. من که نمی تونم چشمام را ببندم." دستم را برای زدنش دراز کردم شروع کرد به دویدن. تا آخر سالن دنبالش کردم. بهش نرسیدم. به... چه سرعتی داره. ماشاءا... با اینکه تپله ولی بدنش عین ژله می مونه. نرم و روانه زود در می ره. ایستادم و نفس نفس زدم. بوی عطر آشنایی به مشامم خورد. بی اراده دستم را روی سینه ام گذاشتم و قلبم طنین خاصی گرفت. مگه می شه بوی این ادکلن تلخ و خوشبو را تشخیص ندم؟ کی جز مسعود همچین بویی می ده؟ بام تهرون و تمام اتفاقات توی تله کابین تو ذهنم تداعی شد. سلول های تنم از خوشی به رقص درآمدند. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. مسعود گرم و مشتاق بهم لبخند زد. "سلام" "سلام." امیر هم سر تکان داد. "خوب هستین ساغر خانم؟" "مرسی خیلی ممنون." چند تا دختر از جلوی ما رد شدند. آشنا نبودند ولی یه طوری نگاهمان کردند. مسعود اشاره کرد. انگار ما بریم بهتره. و چشمک خیلی مهربونی زد. "فعلا خداحافظ." به دیوار تکیه دادم و دور شدنش را نگاه کردم. چقدر خوبه که بیشتر روزها می تونم ببینمش. خیلی عادت کرده ام. ولی ترم دیگه که فارغ التحصیل شد چکار کنم؟ تنها می شم. یه آن وجودم تهی و قلبم سنگین شد. آه بلندی کشیدم نه به اون روزهای اول که مثل سگ و گربه بهم می پریدیم و چشم دیدنش را نداشتم نه به حالا که دلم می خواد همیشه باهاش باشم. آدم ها چه زود عوض می شن و خدا می دونه سرنوشت ما چی می شه.نازنین از آرایشگاه اومد . تازه بند و ابرو کرده بود . مثل لبو قرمز بود . طبق گفته آرایشگر ماست و خیار درست کرد و روی صورتش مالید و دراز کشید . بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم به جز لبش و چشماش همه صورتش خیاری بود . بوسه ای برایش فرستادم . " وای جان چه دلبری شدی ." خندید . " گمشو ." " می گم نازنین تو راست راستی فردا می خوای عروس بشی من که باور نمی کنم معلومه علی رضا خیلی زرنگه که تونست توی همین یکی و دو ماه قاپت را بدزده که راضی شدی بگی بله . " سعی کرد جوابم را بده ولی ماسک روی صورتش در حال سفت شدن بود گفتم ." نمی خواد حرف بزنی فقط با سر جوابم را بده . تو فکر می کنی علی رضا همان مرد ایده آل زندگی ات باشه ؟" نتونست جواب نده . با دو تا دستش کناره های لبش را گاز گرفت و گفت :" هیچوقت هیچکس ایده آل نیست حتی تو حتی من و تا وقتی هم که با کسی زیر یه سقف زندگی نکنی نمی تونی کاملا اون را بشناسی . ولی با تمام این وجود فکر می کنم علی رضا مرد اهل و زندگی کنی باشه و بتونیم با هم کنار بیائیم . " ابرویم را بالا انداختم . " ا... چه حرفهای فیلسوفانه ای می زنی . انگار هنوز هیچی نشده کلی خانم شدی . شوهر کنی دیگه چی میشی ؟" ساحل از پائین پله داد زد . " بدو دیگه شب شد ." کیفم را انداختم روی کولم . " خیلی خوب عروس خانم من رفتم . یه مقدار خرید خرده ریز دارم . لاک و کرم پودر و از این چیزها تا همه جا نبسته بهتره زودتر برم . فردا می بینمت . بای بای ." چشمش را تکان داد . به ساعت نگاه کردم. هفت بود . پس چرا نیامدن ؟ زمزمه های فک و فامیل داماد را شنیدم" یعنی عروس چه شکلی شده ؟" " گریم اش هم کردن ؟" بالاخره نازنین با لباس سپید بلند همراه علی رضا در میان دود و اسپند و هلهله و کل وارد شد . با دیدنش دهنم واموند . وای چقدر خوشگل شده . چقدر آرایش آجری به پوست شیری رنگش می آد . خیلی ماه شده . ذوق کردم و چند تا سوت بلند کشیدم . ساحل بغل دستم بود بهم طعنه زد و چشم غره رفت . " یه امشبه را مثل آدم رفتار کن خوب ؟" اخم کردم . " برو بابا بی احساس ." نگاهم به چشمان پر از اشک خاله نسرین افتاد . بی اختیار بغض گلویم را گرفت و سرم را تکان دادم . می دونم که داره بین من و نازنین فاصله می افته . چه حیف دیگه اون شبهایی که می آمد خانه مان و تا صبح می گفتیم و می خندیدیم تمام شد . آهی بلند کشیدم . و به حمید خان خیره شدم . ارام و اهسته یه گوشه ایستاده بود و با نگرانی و شادی دخترش را نگاه می کرد . خدا می دونه تو دلش چی می گذره . نادر خیلی بی خیال و شیطون وسط سالن در حال رقصیدن بود و هر دقیقه به ارکستر نواختن یه آهنگ را دستور می داد. بطرفم اومد و صدام زد . " پس تو چرا نشستی . نمی خوای برقصی ؟ " و دستم را گرفت و بلندم کرد . به عمق چشماش نگاه کردم و پرسیدم . " نادر چه احساسی داری ؟" خندید . " پاک خل شدی ؟ معلومه دیگه خوشحالم ." لبخندش تصنعی بود . غم تو وجودش را حس کردم . زدم روی شانه اش . " واسه من فیلم بازی نکن . می دونم دروغ میگی ." با آهنگ دور من چرخید و نگاهش را به نازنین که کنار علی رضا نشسته بود و با هم پچ پچ می کردند دوخت . " می دونی چیه یه احساس خاصی دارم انگار که چیزی مال من بوده ولی الان دیگه نیست . " صدایش رگه دار و سنگین شد ولی فقط برای چند لحظه و دستش را روی صورتش کشید و دوباره خودش را خوشحال نشان داد . و به گروه ارکستر اشاره کرد . " لامبادا بزن ." تو خودم رفتم . چرا مردها اینقدر قد هستن و نمی خوان ناراحتی شان را بروز بدن . شاید می ترسن بقیه مسخره شون کنن ؟ تا آخر شب فقط رقصیدم با عروس و داماد . با ساحل . با شهاب و نادر . اصلا با همه . پاهام تو کفش پاشنه بلند تاول زد و به نگاههای چپ چپ پرغیظ عمه پری اصلا توجه نکردم . البته بیشتر حواسش به ساحل بود . اول فکر کردم متوجه نشده . ولی ساحل سرش را نزدیک گوشم آورد . " می بینی چطوری بهم زل زده . دلش میخواد سرم را ببره ." سیاهی زیر چشمم را پاک کردم . " خوب حق داره . وقتی تو به خواستگاری اش جواب رد دادی . انگار جونش را گرفتی . پس انتظار نداشته باش واست بشکن بزنه . تازه فکر کنم حالا حالاها باهامون سرسنگین باشه ." نگاهم به شهاب گوشه سالن افتاد . کنار مهشید نشسته بود . بهش لبخند زدم . بی چاره پسر به این ماهی اگر مادرش بدبختش نکنه خوبه . و وای به روزگار اون پسری که می خواد مهشید را بگیره . حتما هنوز به عروسی نرسیده اینقدر ازش خواسته داره . که دق مرگش می کنه از اون مادرزنهایی میشه که وای ... خدا نصیب هیچکس نکنه . نازنین و علیرضا نزدیک ساعت دو شب از همه مهمانها خداحافظی کردند و سوار ماشین عروس شدند . خاله مامان را بغل کرد و با صدای بلند گریه کرد . روی یکی از صندلی ها نشستم و پاهای آش و لاشم را از کفش بیرون آوردم . ساحل کنارم نشست و آه بلندی کشید . " بیچاره خاله حالا جای خالی نازنین را خیلی احساس می کنه." پاهایم را بالا آوردم . " بی چاره پاهای من ." بهم زل زده و نتونست نخنده . " این همه احساست منو کشته ." با لبخند غمگینی نگاهم را ازش دزدیدم . خدا می دونه ساحل کی میره و من تنها می شم . لنگ لنگان پله های دانشگاه را بالا رفتم . وای دیر شده همه رفتن سر کلاس . یه پله دیگه را هم به آرومی بالا رفتم و به خودم غر زدم . آخه دختر مگه مجبوربودی اینقدر با اون کفشها برقصی که خودت را چلاق کنی . قدمهایم را تندتر کردم و پاهایم را روی پله ها کشیدم . صدایی پشت سرم شنیدم . " چی شده حالت خوب نیست ؟ بذار بغلت کنم . من تو این کارها تخصص دارم ." ستون فقراتم به لرزه درآمد برگشتم و اخم تندی به روی شاهین کیوانی انداختم . " گورت را گم کن ." بهم نزدیک شد و نگاه وقیح و حریصی به سر تا پایم انداخت . " جون بخورم اون لبها رو ." از ترس مغزم مثل پاهایم فلج شد . ای خدا منو از دست این دیوونه نجات بده . چه گیری کردم ها . هلش دادم . " خفه شو . " و با بیچاره گی دور و ورم را نگاه کردم . شاهین کیوانی خنده زشتی تحویلم داد . یه آقای کت و شلواری در حالیکه سرش پائین بود به سرعت پله ها را بالا آمد . ناخودآگاه صداش زدم . " ببخشید .... اگه می شه چند لحظه .... " ایستاد و سرش رابالا آورد . " بله بفرمائید ." خشکم زد . وای این همون استاده ست . همون خوش تیپه . حالا چی بهش بگم ؟ آب دهنم را قورت دادم . " استاد عرض کوچیکی داشتم ." نگاهی به ساعتش انداخت و چند پله ای را که جلوتر از من بود پائین اومد . شاهین کیوانی با حرص دندون قروچه کرد و رفت . نفس بلندی کشیدم . آخیش شرش کنده شد . بدبخت چقدر هم ترسوئه . زود جا می زنه . استاده سرفه کوتاهی کرد . " کارتون را بفرمائید . من عجله دارم ." دستپاچه شدم و من من کردم . وای چقدر قیافه اش جدیه . حالا چکار کنم ؟ لبم را به شدت گازگرفتم و به خودم فشار آوردم و سرم رو بالا گرفتم و مستقیم بهش نگاه کردم و باز آب دهنم را قورت دادم . " ببخشید استاد من شما را با یه استاد دیگه اشتباه گرفتم ." مغزم بیشتر از این یاری ام نکرد . لال شدم و ساکت جلویش ایستادم . با دقت و تعجب سرتاپایم را برانداز کرد . چشمان مشکی و صورت خوش ترکیب مغرورش جدی تر شد . پوشه اش را در دستش جابه جا کرد و با تاسف سر تکان داد و بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه پشتش را بهم کرد و از پله ها بالا رفت . دوباره لبم را گزیدم . خاک بر سرت . خودت را بی چاره کردی فقط خدا کنه شانس بیاری و اون استادت نشه والا حسابی حالت را می گیره . با خودم کلنجار رفتم آخه من چکار کنم . همش تقصیر این پسره عوضی ئه . جدیدا خیلی پرو شده . روز به روز هم بدتر میشه پاک اعصابم را بهم ریخته . باید دمش را قیچی کنم . تنها راهش اینکه با دکتر ذاکر رئیس دانشکده صحبت کنم . عزمم را جزم کردم و بطرف دفترش راه افتادم . خودش نبود ولی منشی اش خانم بهمن حرفهایم را به دقت گوش کرد و یه چیزهایی را یادداشت کرد . " ناراحت نباش دخترم ما حتما جریان را پی گیری می کنیم . تو اولین کسی نیستی که از او شکایت کرده ای . چند تا دختر دیگه هم مثل تو شاکی اند قراره برایش شورا بگیریم و تکلیفش را روشن کنیم . یه مقدار احساس دل خنک شدن بهم دست داد کاش اخراجش کنند . از اتاق خانم بهمن بیرون آمدم و نفس عمیقی کشیدم . نگاهم به ساعت افتاد . وای .... چهل و پنج دقیقه از کلاس گذشته . وقتی وارد شدم استاد در حال حل کردن مسئله بود . از همانجا توانستم چشمهای منتظر و بی قرار مسعود را ته کلاس ببینم با نگاهش پرسید چرا اینقدر دیر آمدی ؟ لنگ لنگان روی اولین صندلی نشستم و منتظر شدم که درس تموم بشه و زنگ بخوره . اصلا توجهم به حرفهای استاد پورمانی نبود تقریبا کلاس در حال خالی شدن بود که مسعود پیشم اومد . " سلام پات چی شده ؟" " هیچی بابا پنجشنبه عروسی دخترخاله ام بود اینقدر رقصیده تا به این روز افتادم . ابرویش را بالا انداخت . " حالا با کی رقصیدی ؟ نشنوم با غریبه ها رقصیده باشی ." لحنش شوخی بود ولی صورتش جدی . به روی خودم نیاوردم و حرف را عوض کردم . " خوب چه خبر ؟" موهای لختش را عقب زد . " یه خبر دسته اول دارم امروز عصر یه مهمانی دعوت دارم ." " مهمانی ؟" " آره در اصل گودبای پارتیه . یکی از دوستان قدیمم بورس گرفته برای ادامه تحصیل می خواد بره کانادا . برای همین جشن گرفته . با دلخوری گفتم :" خوب به سلامتی بهت خوش بگذره ." با محبت خاصی تو چشمام خیره شد . " ولی من دلم می خواد ملکه منو همراهی کنه تو می آی ؟" از خنده ریسه رفتم . " تو هیچوقت دست از مسخره بازی برنمی داری نه ؟" چشمک زد . " حالا چکار می کنی ؟ می آی ؟" " چی بگم خیلی دوست دارم بیام ولی اولا منکه دعوت ندارم دوما نمی دونم به خانواده ام چی بگم ." جلوتر اومد و روی صورتم خم شد . کلاس کاملا خالی بود . " سعید گفته تو هر کی را دوست داری با خودت بیار پس این مساله حله . می مونه خانواده ات . " ابرویش را شیطون بالا برد . " تو اینقدر بلا هستی که یه کلک جور کنی مگه نه؟" یه خرده فکر کردم . " ببینم مهمونی دوستت چطوریه ؟ از اونا نیست که .... یعنی خطر و مطری نداره ؟" اخم کرد . " نه بابا اولا سعید زن داره . بعدش هم مگه من تو را همچین جاهایی می برم ؟"دست به کمر منتظر شد ." خوب چی شد می آی ؟"