قسمت آخر رمان بهادر
کوچکترین انگشتم رو داخل جام عسل فرو کردم و به دهان سمانه بردم..جام عسل..اونم برای سومین بار...همه ی این لوس بازیا زیر سر این دختره ی فیلم بردار بود..این چندمین دفعه ای بود که این قسمت رو انجام میدادیم و دیگه کم کم داشت میرفت رو اعصاب..یه باری هم که اعتراض کردم با عشوه گفت:
"آقا داماد...در عوض فیلمتون قشنگتر میشه"..
این بار دهنم رو باز کردم و انگشت سمانه رو که حالا ماستی بود میون هل و کل دور و بریا به دهن بردم..نگاهی به سمانه انداختم...با تاج کوچیکی که بین انبوه موهاش نشونده بودند و اون ارایش محشر صورتش عین پری ها شده بود...فقط دو تا بال کم داشت تا اوج بگیره که اونم خدا رو شکر نداشت...یه لباس سفید با دامن پفی و دنباله دار..قشنگترین لباس عروسی بود که تا حالا دیده بودم...اونقدر که چشم همه ی دخترای اونجا رو حسابی گرفته بود....یه نیم کُت حریر هم شونه های برهنه ش رو پوشونده بود...این یکی انتخاب خودم بود..انگشتم رو تو ظرف ماست فرو بردم و نگاهی به شکمش کردم..خدا رو شکر با وجودی که لباس عروس به تنش چسبیده بود اما چیزی از برجستگی شکمش رو نشون نمیداد..
با سوزش انگشتم صورتم تو هم رفت..لعنتی..گازش گرفته بود..انگشتم رو از دهنش کشیدم بیرون و چشم غره ای بهش رفتم..اونم چشمکی زد و شیطون خندید..بی توجه به غرغر فیلمبردار خم شدم و زیر گوشش گفتم:
_میخندی!!...مطمئن باش تلافیشو شب در میارم..
باز بی اهمیت به حرف من خندید...بالاخره فیلمبرداره رضایت داد و شرشو کم کرد..کتم رو مرتب کردم و گره کراواتم رو یه کم سفت تر..از جایی که نشسته بودم پشت اون خنچه ی پر زرق و برق همه رو زیر نظر داشتم..هرکسی رو که تو این شهر میشناختم دعوت کرده بودم..از کله گنده های صنف تا کاسبای خرده پا....شاید به ظاهر یه جشن پر زرق و برق بود اما برای من حکم جشن پیروزی بود..جشن بازگشت دوباره به صحنه..یه بازگشت پر از صلابت..سه روز پیش علیه حسام و حاجی اعاده ی حیثیت کرده بودم....این خودش خیلی گرد و خاک به پا کرده بود....اونقدری که دهن خیلیا رو الان پر کنه... پیدا شدن قاتل جمشید...این جشن عروسی و حضور من کنار این دختر... خود به خود خیلی از شایعه ها رو کم رنگ و به مرور زمان محو میکرد...
تک تک مهمونا رو از اون بالا از نظر گذروندم...حاج امینی بازنش همون ردیفای اول نشسته بودند..بدون حضور دخترا..حیدر هم درحالیکه دختر بیست روزشو تو بغل گرفته بود با عیالش یه میز اونطرف تر نشسته بود...این مرد برام حکم یه برادر بزرگتر رو داشت و چقدر مدیونش بودم...و چند تا میز اونطرف تر بابام با زنش نشسته بود..مرضیه ای که مات زده چشماش به یه نقطه دوخته شده بود..چقدر با اون موقع هاش فرق کرده بود..دیگه نه خبری از اون همه زیبایی بود و نه جوونی...رد نگاش رو که دنبال کردم یه پوزخند رو لبم نشست...پس هنوز از شوک دیدن مهناز در نیومده بود...مهناز داشت با اون پیراهن صورتی پفش وسط پیست رقص سرخوش با آیدا میرقصید و مرضیه با دهن باز و بابا با شرمندگی نگاش میکردند..با اون ارایش عروسکیش و موهاش که به بالا بسته شده بود و با اون تاج سفیدش مثل شاهزاده خانما شده بود...حاج خانم و مادر سمانه و اسدلله هم سر یه میز نشسته بودند...مادرش با کلی گریه و اشک و التماس سمانه و اخرش با وساطت من راضی شده بود که دخترش رو ببخشه..مادر بود دیگه و طاقت دیدن اشکای بچه ش رو نداشت..
صدای دختر فیلمبردار از بلند گو بلند شد..
_از عروس خانم و شاه دوماد میخوایم بیان وسط جایگاه رقص...به افتخارشون..
و همزمان از ارکست خواست تا اهنگ ملایمی رو بزنه...
از بعد از ظهر تا حالا این فیلمبردار بد رقم رو اعصابم بود و حالا بفرما..اینم یه مدل دیگه ش...لعنت بهش...تعداد دستایی که به افتخار رقص من و سمانه به هم میخورد اونقدر زیاد بود که چاره ای جز بلند شدن نداشتیم..دست سمانه رو گرفتم و وسط جایگاه رقص میون اون هم دود و چراغ رقصون ایستادیم...سمانه اروم زیر گوشم گفت:
_من بلد نیستم برقصم...
نگاش کردم..نگرون زل زد بهم...سوتی بزرگی میشد..اروم خم شدم و زیر گوشش گفتم:
_کاری نداره مامان کوچولو..دستاتو درورگردنم حلقه کن و همزمان با من اروم تکون بخور..
دیگران به خیال اینکه من سمانه رو بوسیدم همگی جیغ و کل کشیدند...نچی کردم و زیر لب گفتم "منحرفا"..
با شروع شدن اهنگ دستام رو دور کمر سمانه حلقه کردم و به طرف خودم کشوندمش...اونم دستاش رو همونطور که گفته بودم دور گردنم حلقه کرد....چند تا دوربین تو زوایای مختلف از ما فیلم میگرفتند و این اوضاع رو سخت ترمیکرد....اروم شروع به حرکت کردم و خدا رو شکر به چند ثانیه نشد که قدم ها رو گرفت...
بین اون همه جمعیت خیره شدم به چشمای سمانه و دوباره غرق اون نگاه عسلیش...
_یه سوال بپرسم؟؟
سئوال!! ... این دفعه بیخیال خصوصی عمومیش شدم و گفتم:
_بپرس عروس خانم..
اسم بچه رو چی بذاریم؟؟
اهسته گفتم:
_هیسس !! ارومتر دختر!!..نکنه میخوای همه بفهمن ما قبل عروسی شیطونی کردیم...
لب پایینش رو گاز گرفت و شیطون گفت:
_باشه..حالا بگو...
_اگه پسر بود تو انتخاب کن...
_اگه دختر بود چی؟؟
_اگه دختر بود میخوام اسم مادرم رو زنده نگهدارم..اسمشو میذارم" بهار".
ساکت نگام کرد..یعنی خوشش نیومده بود..کمی فکر کرد و گفت:
_اسم قشنگیه..دوستش دارم..خیلی..
زوج ها ی دیگه کم کم داشتند وارد پیست میشدند و با فاصله از ما شروع میکردند به رقصیدن..هومان با زنش...امیر با دختری که نمیشناختم و آرش به همراه پریسا...چقدر به این زن و شوهر مدیون بودم...هیچ وقت اینهمه مهربونی رو که این پسر خالصانه و بی هیچ چشم داشتی بهم کرده بود فراموش نمیکردم..چراغا ی نور افکن خاموش شد...حالا زوج ها داشتند میون اون همه دود تو تاریکی میرقصیدند...رو کردم به سمانه..
_تو چی؟؟اگه پسر بود چی میذاری؟؟
بدون اونکه فکرکنه گفت:
_منم میذارم ارسلان...
_چی؟؟!
خندید و گفت:
_چرا اینجور نگام میکنی؟؟..منم میخوام اسم پدر بزرگت رو زنده نگه دارم..
بدون توجه به حضور بقیه بغلش کردم...چقدر دوستش داشتم...شهرزاد ساده قصه من هم کم کم داشت سیاست یاد میگرفت..
دستام رو محکم تر دور بدنش حلقه کردم و زیر گوشش گفتم:
_بگو که دوستم داری...
سرشو کمی عقب اورد و تو چشمام نگاه کرد...بعد هم خندید و زیر لب نچی کرد..بی اختیار دستام شل شد..دستاش رو از دور گردنم برداشت و دور کمرم حلقه کرد..زیر چونه م رو بوسید و گفت:
_فقط دوستت ندارم...عاشقتم ..دیوونتم..میپرستمت...
بعد مظلوم نگام کرد و گفت:
_دیگه تنهام نذار..هرجایی رفتی منو با خودت ببر...حتی اگه جهنم باشه...
نفسی از سر اسودگی کشیدم..دستام رو محکمتر از قبل دورش گرفتم و اروم زیر گوشش گفتم:
_تلافی این یکی رو هم شب در میارم..مواظب باش خانم خوشکله که حسابت داره سنگین میشه..
قطره اشکی رو که از گوشه چشمش بیرون زده بود با انگشت گرفتم....خندید و نگام کرد...بیتوجه به کسایی که دورو برمون بودند پیشونیش رو بوسیدم و بعد گونه هاش رو...
زیر اون چراغای رنگی رقصون تو گرمای اولین شبای تابستون خیره موندم به دوتا چشم عسلی که با عشق نگاهم میکرد...عشقی که به راحتی به دست نیاورده بودم. سخت بود..خیلی هم سخت...اما ارزشش رو داشت..ارزش داشتنش، در بغل گرفتنش و به ارامش رسیدن در نگاهش...
پایان....
در 22 بهمن 1392
در رمان رمان رمان
اولین و بهترین مرجع رمان در ایران