قسمت نوزدهم رمان بهادر
بدون اونکه چشم از محسن بردارم مات زده نگاش میکردم..همراه با رشیدی جلوی میز قاضی ایستاده بود. سرگرد داشت پرونده رو برای قاضی برگ میزد و توضیح میداد..سرش رو تا جایی که میتونست چرخونده بود تا صورتش رو از من پنهون کنه....حیرت تو صورت پدر و مادر جمشید فریاد میزد..اونا هم بدتر از من...چشمای پیرمرد داشت از کاسه در میومد...اگه وکیلش نگهش نمیداشت تا حالا حمله کرده بود به سمت میز قاضی...باورم نمیشد محسن این پسر ساکت و سربه زیر که بعد مرگ پدرش سرپرست خونوادش شده بود قاتل باشه..یه باره یاد اون همه اعتمادی که بهش داشتم افتادم....تو این چند ماه کل حسابای شرکت و نمایشگاه دستش بود..تو کار خیلی جدی بود...وجدان کار ی داشت..تو این مدت کارشو زیر نظر داشتم...امتحانش کرده بودم و امتحانش رو خوب پش داده بود...
خاموش تمام حرکات محسن رو زیر نظر گرفته بودم که سرگرد چرخیدو با دیدن من لبخندی زد و دستش رو به نشونه سلام گذاشت رو سینه...فقط تونستم در جواب سلامش پوزخندی بزنم...این سرگرد خیلی کاربلد که رد خیلی از قاتلا رو بدون یه سرنخ گرفته بود حالا باید میومد پیش پریسا لنگ مینداخت...دو ماه و بیست روز از عمرم رو تو زندان بیگناه گذرونده بودم..ابرویی برام باقی نمونده بود...زنم تا مرز بازداشت شدن رفته بود...توقع زیادی داشت اگر منتظر جواب میبود...اونقدر تو چشاش خیره شدم تا اینکه خودش از رو رفت و سرش رو برگردوند سمت قاضی.....یکی یکی افراد تو سالن رو دوباره از نظر گذروندم..حاجی براق شده بود به محسن که پشت بهش ایستاده بود...حالا دیگه واسه محسن شاخ میکشید..و مادرش که هنوزم از بهت درنیومده بود..معلوم بود که محسن رو از قبل میشناختن...هردوشون اما از کجا؟؟...
تو کار خدا مونده بودم...امروز قرار بود اینجا جمع بشند تا در مورد اینکه منو بفرستند بالای چوبه دار جر و بحث راه بندازن اما حالا..حاضر بودم شرط ببندم بابای جمشید هرشب خواب میدیده چجوری مثل یه قهرمان از جرثقیل بالا بره و جلوی جمعیت طناب دارو بندازه گردن من که هم خوب تسبیح بندازه هم فیگورش قشنگ از اب در بیاد ...
***********
با بیرون رفتن اون سرگرد احمق قاضی رو کرد به محسن که صندلی مقابلش با چهار تا صندلی فاصله از ما نشسته بود و بلند و محکم گفت:
_ نام و نام خانوادگی؟؟
محسن کمی سرش رو بالا گرفت و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:
_محسن...محسن مقیمی.
_چند سالته اقای مقیمی؟؟
_بیست و چهار سال..
_چه کاره ای؟؟
سرش رو اونقدر گرفت پایین که چیزی نمونده بود دماغش به قفسه سینه اش برخورد کنه...
_واسه بهادر خان کار میکردم...حسابدارش بودم..
با نفرت نگاش کردم..
_چند سال با جمشید رفیق بودی؟؟
_از دوره ابتدایی با هم بودیم...از همون کلاس اول...
متحیر از جمله ای که شنیدم با دهن باز نگاش کردم...محسن و جمشید رفیق بودند!!! اونم رفیق بیست ساله !!!
_رفت امد خانوادگی هم داشتید؟!
_خانوادگی به اون شکل نه..گاهی وقتا مادر جمشید میومد خونه ما روضه گاهی وقتا هم مادر من میرفت خونه اونا روضه..
_بیشتر جمشید میومد خونه شما یا تو میرفتی خونه ش؟؟
_بیشتراون میومد...
_چرا اون بیشتر میومد؟؟
_من پنجاه تایی تایی کفتر داشتم که روزی چند بار پرشون میدادم...واسه همین جمشید به هوای پروندن کفترا میومد خونه ی ما.
بیشتر جمشید میومد خونه شما یا تو میرفتی خونه اش؟؟
_بیشتراون میومد...من پنجاه تایی کفتر داشتم که روزی چند بار پرشون میدادم...واسه همین جمشید به هوای پروندن کفترا میومد اونجا...
_از کی فهمیدی جمشید با خواهرت رابطه داره؟؟
خواهرش !!!با شنیدن این جمله چشمام چیزی نمونده بود که بزنه بیرون...باورم نمیشد..رابطه ی جمشید با خواهر محسن!!!..
صورت محسن لحظه به لحظه داشت کبودتر میشد..دست ازادش رو گرفت به سرش...
_اخرش...هممون اخر اخرش فهمیدیم...
قاضی نگاهی به پرونده ی جلوش کرد و گفت:
_قبل از سقط بچه فهمیدید و یا بعد از سقط؟؟
قبل از اینکه با دهن باز کلمه سقط رو هضم کنم بابای جمشید بلند شد و فریاد کشید...
_خجالت بکش اشغال...این وصله ها به بچه ی من نمیچسبه...
قاضی با عصبانیت اشاره کرد بهش و با داد گفت:
_اقای محترم...اینجایی که نشستی دادگاهه نه طویله.....
حاجی با اشاره ی وکیلش دوباره نشست و دست مشت شده ش رو محکم کوبید رو زانوش...
_سوال رو جواب بده...قبل از سقط فهمیدین یا بعد سقط؟؟
سقط بچه !!!تمام تنم لرزید...محسن چند قطره اشکی رو که تو چشماش دویده بود با کف دست ازادش پاک کرد و با بغض گفت:
_بعد از سقط...
_چطور فهمیدین؟؟!!
بغض سنگینی که تو گلوش مونده بود رو به سختی قورت داد و گفت:
_یه روز که بعد از مدرسه اومد خونه بیحال بود...مادرم که پاپی شده بود گفت چیزیش نیست اما اونقدر حالش بد شد که یهو بیهوش شد...من تازه از سرکار برگشته بودم...اونموقع داخل یه شرکت کوچیک نیمه وقت کار میکردم...هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که صدای جیغ مادرم بلند شد..بابام خونه نبود..بدن نیمه جونش رو بلند کردم و با مادرم رسوندیمش بیمارستان..
ریزش اشکاش از یکی دو قطره بیشتر شد اونقدر که دیگه با کف دستش نمیتونست جمعشون کنه..
_اونجا معاینه ش کردن و گفتند که تازه سقط کرده...هنوز چند ساعتم از سقطش نمیگذره..گفتند بدنش به امپولی که برای سقط بهش تزریق شده حساسیت نشون داده....
قاضی دستی به ریشش کشید...
_خواهرت چند سالش بود؟؟
_فقط هفده سال داشت...
_چه جور فهمیدید جمشید بابای بچه ست؟؟!!
شونه هاش پایین تر افتاده بود..
_تا دو روز بیهوش بود...به هوش که اومد اونقدر وحشت کرده بود که لال شد...مادرم با کلی اشک و التماس از زیر زبونش کشید بیرون که کار کی بوده...
برای چند لحظه سرش رو بین دستاش گرفت..
_به مادرم گفت که جمشید از یه سال قبل ازش خواستگاری کرده...تو همون خونه ی خودمون...از چند ماه قبلش هم با هم رابطه داشتند...جمشید بهش قول داده بوده همین که تکلیف سربازیش مشخص بشه بیاد خواستگاریش...میخواسته بابای پیرشو تحت تکلف بگیره و معافی بگیره...اونقدر در گوش خواهر ساده من خونده بود که رابطه نداشتن قبل ازدواجشون املیه که خواهر بیچاره منو خام کرده بود...بعد چندماه هم حامله شده بود از جمشید خواسته بود تا دیر نشده بیاد خونمون خواستگاریش ...اما جمشید زیر بار نرفته بود و بهش گفته بود بچه رو سقط کنه.....خودشم برده بودش پیش یه ماما که غیر قانونی سقط میکرد..به خاطر پونصد تومنی هم که خرج کرده بود تو گوشش زده و بهش انگ هرزگی چسبونده بود..
بغضش اونقدری سرباز کرده بود که اجازه صحبت رو بیشتر از این بهش نداد...به شونه هاش که میلرزیدند نگاه میکردم....برای یه لحظه صورت مهناز اومد جلوی چشمم...
قاضی ازش پرسید:
_بعد از اینکه فهمیدید چیکار کردید؟؟
اشکاش رو گرفت...
_چیکار باید میکردم...بابام قلبش ناراحت بود...خودم رفتم در خونه جمشید..مادرش اومد دم در و گفت خونه نیست...تا دو روز کارم شده بود این که دنبالش بگردم..اخر تو خونه مجردی یکی از بچه ها پیداش کردم...رو در رو که شدیم زد زیر همه چی...رفیقاش پشت سرش وایساده بودند...حسامم بود....حاجی میشناسدش..حسابی شیر شده بود...جلوی اونا به من خاک برسر گفت میخوای خواهر خرابتو به ریش من ببندی... بی غیرت برو یکی دیگه رو پیدا کن...من احمق فکر میکردم لااقل یه جو مردونگی تو وجودش باشه تا پای کاری که کرده وایسه اما دریغ از یه ارزن...همینکه انگ هرزگی بهش زد چشمام تیره و تار شد..تا بیام یه مشت بزنم حسام با اون هیکلش بیخ گلومو چسبید...
شروع کرد به گریه کردن و میون گریه گفت:
_حتی انگشتمم به اون نامرد کثافت نخورد..
شروع کرد به گریه کردن و میون گریه گفت:
_حتی انگشتمم به اون نامرد کثافت نخورد..سه به یک ریختند روی سرمو تا میتونستند زدند..اخرشم گفت کردم که کردم... خوب کردم...هیچ غلطی نمیتونی بکنی...خیلی مردی برو خواهرتو جمع کن تا یکی دیکه حالشو نبره...
اشکاش رو با دست جمع کرد و ادامه داد..
..فرداش با بابای مریضم رفتیم واسه شکایت...خواهر مریضمو ازاین شعبه به اون شعبه کشوندیم و بردیم..احضاریه بردم در خونشون و دادم دست مادرش...مادرش همونجا تموم ایل و تبارمونو به فحش کشید که چی.. چرا به پسر دردونه ش تهمت زدم..
سرش رو برگردوند و به مادر جمشید نگاه کرد...پیرزن روشو کامل گرفت..سری تکون داد وگفت:
_ نیومد جلبشو گرفتم...بعد دو هفته تازه اقا از مسافرت تشریف اورد و با پای خودش اومد دادگاه و اونجا زد زیر همه چیز...قاضی از خواهرم پرسید با اختیار خودش بود یا به اجبار...اونم جواب داد بامیل خودش میرفته..قاضی هم تو حکمش نوشت چون با رضا و رغبت خودش بوده پس تجاوز به عنفی صورت نگرفته...حکم رو بردم پیش یه وکیل اونم تایید کرد و گفت چون رابطه به میل خودش بوده تجاوز محسوب نمیشه.. گفت اگه پسره اعتراف کنه فقط میتونه یه پولی به اسم ارش البکاره بگیره...
اشکاش رو دوباره پاک کرد و خندید..
_اخرش این شد که جمشید راست راست تو محله میچرخیدو به ریش ما میخندید..
_چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟؟
_از ترس ابرومون از همون موقع نذاشتیم بره مدرسه..تو همون فاصله هم کم کم افسردگی گرفت..تمام مدت رو کز میکرد یه گوشه و اگه چیزی جلوش نمیذاشتی غذا خوردنم یادش میرفت.. منم از همون شرکتی که کار میکردم اخراج شده بودم..اونقدر مرخصی رد کرده بودم و غیبت داشتم که عذرمو خیلی محترمانه خواستند.. تا اینکه بابام از درد خواهرم سکته کرد و مرد..بعد مرگ بابام از خواهرم متنفر شده بودم....مسبب همه بدبختیامون خودش بود...مادرم هم اونقدر داغدار بود که از خواهرم غافل موند...یهو دیدیم رفتاراش عجیب غریب شده...گاهی عین دیوونه ها میخندید و قهقهه میزد بعد هم یهویی گریه میکرد..گاهی وقتا هم کنترل اجابت مزاجشو از دست میداد و خودش رو کثیف میکرد...تا اینکه یه شب رگ دستشو زد...سریع رسوندیمش بیمارستان...از بدبختیش زنده موند و نمرد...بردیمش پیش یه روانپزشک...معاینه ش که کرد گفت احتمال جنون وجود داره...
به اینجا که رسید بادست به زنجیر کشیده ش زد تو سرش و با گریه گفت:
_تو یه ماه بابام مرد و خواهرم دیوونه شد..
شونه هاش میلرزید و میون هق هق گریه ش گفت:
_من احمق میدونستم دختربازه اما نمیدونستم به ناموس رفیقشم رحم نمیکنه...
سرش رو بین دستاش گرفت و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن...
دستام رو به صورتم کشیدم و سرم رو تکون دادم...دختر بیچاره..
************
چند دقیقه که گذشت اروم شد...قاضی نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
_چطور شد که با اقای سپهرتاج اشنا شدید؟؟
خجالت زده نیم نگاهی به من که ساکت نگاهش میکردم انداخت و با صدایی که گرفته بود گفت:
_خواهرمو تو تیمارستان بستری کردیم و به همه فامیل و اشنا گفتیم بعد مرگ بابام افسردگی گرفته...بعد بستری شدنش شب و روز به یه چیز فکر میکردم...انتقام از جمشید..مادرم شب و روزش شده بود گریه و هر قطره اشکش مثل نفت بود که اتیش انتقامم رو شعله ور میکرد....بارها خواستم تو یه کوچه خلوت جلوشو سد کنم و چاقو بذارم و شاهرگشو بزنم اما از ترس رسوا شدن تو محل جرات نمیکردم...بعد از اون شدم سایه جمشید..دنبال یه اتو ازش بودم که بهش ضربه بزنم....کوچه به کوچه و خونه به خونه تعقیبش میکردم..امار همه کاراشو داشتم... از خانم بازیاش گرفته تا مشروب فروختناش...دنبال یه فرصتی بودم تا بهش ضربه بزنم..همون موقع فهمیدم یه شکار جدید پیدا کرده... دختر اسدالله...دختر خوشکلی بود و بابای تریاکیش تو محل معروف..دست رو دختری گذاشته بود که کس و کار درست و حسابی نداشت...سگ پدر حساب همه جاشو کرده بود..لابد میخواسته مثل دفعه قبلی براش دردسر درست نشه و پاش یه بار دیگه به دادگاه کشیده نشه..
سگ پدر حساب همه جاشو کرده بود..دیگه داشتم از تعقیب کردنش خسته میشدم ...بارها خواستم تو یه کوچه خلوت جلوشو سد کنم و چاقو بذارم و شاهرگشو ببرم اما از ترس رسوا شدن جرات نمیکردم..یقین داشتم همین که بمیره حاجی اول از همه سروقت من میاد تا اینکه خبر دار شدم دختر اسدالله یه خواستگار کله گنده داره...خبر نامزدیش خیلی زود تو محل پیچیده بود..امار جمشید رو که برداشتم دیدم هنوز دختره رو میبینه...بهترین فرصت رو پیدا کرده بودم..کافی بود نامزده دختره رو مینداختم به جون جمشید...پاپی که شدم دیدم دست راستش یه محل اونورتر از ما میشینند...طرفای مسجد مولا...خونه آرش رو پیدا کردم و یکی دوبار دنبالش کردم تا اینکه فهمیدم تو مکانیکی یکی از رفیقام رفت و امد داره...تو همون محل خودمون..کارم چند روز شده بود اینکه برم تو اون مکانیکی وایسم...به بهونه بیکاری چند روزی اونجا کارکردم.. تا اینکه یه روز آرش اومد..پسر خوش مشربی بود و زود با همه صمیمی میشد...چند کلمه که حرف زدیم با منم راحت شد...از گرونی گازوییل حرف زد تا شب قبل که با رفیقاش شلم بازی کرده و باخته بود و یه سور کله پاچه داده بود...منتظر بودم یه فرصت پیدا کنم تا موضوع جمشیدو وسط بکشم تا اینکه رفیقم یهویی ازش پرسید چند وقت دیگه عقد کنونه بهادرخان با دختر اسدالله ست... قبل از اینکه جواب بده خودمو زدم به اون راه گفتم کدوم اسدالله..نشونی که داد گفتم اون اسدلله که دخترش رفیق داره...همه هم خبر دارند...اولش غیرتی شد و یقمو چسبید..منم گفتم ثابت میکنم..میدونستم بعد از ظهرش کلاس خیاطی داره و جمشید سر راهش وایمیسه...قرار گذاشتیم واسه عصر... بردمش جای همیشگی که جمشید منتظر دختره وایمیساد و از دور نشونش دادم..
نفس بلندی کشید و ادامه داد...
_وقتی دیدشون غیرتی شد..خواست بره جلو جمشیدو بزنه که نذاشتم..گفتم به نامزدش بگو تا خودش تصمیم بگیره...یه هفته ای گذشت و خبری نشد...دیگه فکر کردم که بهادر خان نامزدی رو ساکت و اروم به هم زده و تیرم به سنگ خورده تا اینکه یه روز آرش بهم زنگ زد وپرسید کجا میشه با هم دیدشون..وقتی بهادر خان اون دو تا رو با هم دید اونقدر عصبانی شد که من خوشحال گفتم کار جمشید تمومه اما چند روز بعد بهادر خان رفت خارج و جمشیدم رفت شمال و همه چی برگشت همونجور که بود...
قاضی دستی به ریشش کشید و گفت:
_پس چرا تو نمایشگاهش مشغول به کار شدی؟؟
_همون اوایل از آرش خواستم یه کار تو نمایشگاه بهادر خان واسه من جور کنه...مشکل مالی نداشتم...حقوق بابام بسمون بود...فقط میخواستم به بهادر نزدیکتر باشم که اونم با خارج رفتنش همه چی به هم خورد...دنبال یه نقشه دیگه بودم تا اینکه بهادر برگشت و تو یه هفته عقد کردند و دختر اسدالله رو برد خونه ش...نفهمیدم چی به چی شد اما بهتر دیدم تو همون شرکت بمونم...جمشید رو میشناختم..یه شهر بهش میگفتند جمشید پیله..مطمئن بودم اونقدر پیله هست که به این راحتی ول کن نباشه و دوباره سر و کله ش پیدا میشه...
از شنیدن حرفای محسن خون تو بدنم منجمد شده بود..باورم نمیشد محسن خودشو با نقشه به من نزدیک کرده...جمشید از یه طرف واسه من خواب میدید و محسن از یه طرف دیگه.
از شنیدن حرفای محسن خون تو بدنم منجمد شده بود...جمشید از یه طرف واسه من خواب میدید و محسن از یه طرف دیگه...قاضی رو به محسن که حالا ساکت شده بودکرد و گفت :
_در مورد نقشه قتل جمشید بگو؟؟چی شد که بعد از اونهمه نقشه کشیدن خودت دست به کار شدی؟؟
نفس بلندی کشید و گفت:
_بعد از جشن عقد بهادر خان تا یه مدت همه چی اروم بود...منم اونقدر درگیر حسابای شرکت و نمایشگاه شده بودم که فرصت سرخاروندنم پیدا نمیکردم...فقط دورادور اخبارشو از بچه های بازار داشتم...تا اینکه بهادر خان رفت مسافرت...چیزی که این وسط عجیب بود از روزی که قرار بود بره مسافرت آرش چند تایی بسیج کرد تا دنبال جمشید بگردند...تا اینکه سراغ منم اومد و ازم پرسید خبر ندارم جمشید کدوم گوری هست که منم گفتم بیخبرم...مطمئن شدم یه خبری شده...دنبال جمشید که حالا غیبش زده بود گشتم تا بوسیله یکی خبردار شدم توی خونه مجردی یکی از رفیقاش خودشو قایم کرده...خونه رو میشناختم..پس لازم نبود دنبالش بگردم..برگشتم پیش آرش و گیر شدم که چه خبر شده...دو روز اولی لو نداد..گذاشتم خوب مستاصل بشه تا بهتر زبون باز کنه...بعد چند روز اخر که سریش شدم گفت که جمشید بهادر خان رو غیر مستقیم مسموم کرده و بهادر خان الان به جای اینکه مسافرت باشه بیمارستان بستریه...همونجا بود که فهمیدم جمشید چه غلطی کرده ..اینبار از یه دختر ساده سوء استفاده جنسی نکرده بود..از سادگی اون دختر استفاده کرده بود واسه ی ادم کشتن...لقمه بزرگتری برداشته بود...
_دروغگوها...جمعش کنید...
با نعره ی حاجی همه به سمتش چرخیدند...حاجی بلند شده بود . تسبیحشو از فرط عصبانیت تو هوا تکون میداد و از شدت خشم میلرزید...
_دروغه ..همش دروغه..
پیرزن هم انگار جرات پیدا کرده بود داد زد...
_دروغه....پسر من سر گوشش میجنبید...قبول اما ادم کشتنش دروغه...به خاکش قسم دروغه...
قاضی نیم خیز شد و با عتاب به پیرزن و پیر مرد توپید...
_اقای به ظاهر محترم بشین..خواهر با شما هم هستم..این دفعه دومه دارم تذکر میدم.....
پیر مرد زیر لب چیزی گفت و پیرزن نفرین کرد...با نشستن پیرزن و پیرمرد قاضی هم نشست و گفت:
_ به وقتش اگه حرفی داشتید فرصت میدم بزنید...
محسن رو کرد به حاجی و بلند تر از قبل گفت:
_حق داری حاجی باور نکنی... منم تا شنیدم دهنم واموند...منم فکر میکردم فقط هوسبازه....میدونید اقای قاضی تو این یه سال امارشو همه جوره داشتم...از مارک سیگاری که میکشید تا مارک مشروبی که میخورد...تک تک خونه هایی که میرفت خبر داشتم...تمامی فسق و فجورشو... ارتباطشو با زنای اونجوری میدونستم..حتی ادرس خونه ای که بیشترین رفت امدش اونجا بود و بعد فهمیدم که شریکی با حسام تو زیر زمینش مشروب میسازند...طلبکارای چکای برگشتیش رو یک به یک میشناختم اما ادم کشتنش رو !!!..حق داری حاج خانم حق داری حاج اقا...من که رفیق بیست سالشم اولش باورم نشد...همونجور که اولش باورم نمیشد چه بلایی سر خواهرم اورده....
قاضی رو بهش با دست به میز زد و گفت:
_ادامه بده...
نفسی تازه کرد و گفت:
_ بعد اینکه بهادر خان از بیمارستان مرخص شد رفتم سر وقت آرش و وانمود کردم چند ساعت قبل جاش رو پیدا کردم...یه شبم با چند نفر که نمیشناختمشون رفتیم خونه رو نشونشون دادم..از آرش خواستم بذاره منم تو جزو گروه باشم...اونم اول قبول نمیکرد اما وقتی دید که من از همه جریان با خبرم و گزینه خوبی برای کمک هستم قبول کرد..فردا شبش همون ادما ریختند داخل خونه و جمشیدو گرفتند و بردند حسین اباد..
نیم نگاهی به من انداخت و با سر پایین گرفته ادامه داد...
_اون شب بهادر خان اومد اما به یه ساعتم نکشید که رفت..از چیزی سر در نمی اوردم...نمیفهمیدم میخواد چیکار کنه..همه امیدم به این لحظه بود و معلوم نبود چه نقشه ای داره..دلم میخواست بدبختی جمشید و با چشمام ببینم اما از ترس اینکه جمشید من رو ببینه و باعث لو رفتنم بشه موقع خوابم که بچه ها رفتند تو سوله به بهونه ی نگهبانی دادن شب رو تو ماشین صبح کردم...فرداش تا طرفای غروب خبری از بهادر خان نشد...منم حدودای ظهر از بیحوصلگی رفتم یه دوری اطراف سوله زدم...چند تا سوله دیگه هم اونجا بود اما بالکل جای پرتی بود..رفتم روی تپه و از اون بالا همه جا رو نگاه کردم...نزدیک هزارمتر اونطرف تر از سوله یه رودخونه خشک بود با یه پل خراب گل و سنگی هم رو بستر خشک رود خونه...در کل جای پرتی بود...برگشتم سوله..بچه ها بیرون داشتند خودشون رو با اتیش گرم میکردند..چند ساعت دیگه هم گذشت تا اینکه غروب آرش زنگ زد و گفت همه برند پشت سوله بایستند...نیم ساعت بعدشم صدای یه ماشین اومد که رسید در سوله...بچه ها بیخیال تو ماشین نشستند اما من داشتم به مرز جنون میرسیدم...همه چی خیلی مرموز بود و من باید میفهمیدم چی به چیه.. به بهونه دست به اب از ماشین بیرون زدم و رفتم اون یکی سمت سوله تا از چشم بچه ها دور باشم....بارون شدید میبارید . من تمام بدنه سوله رو واسه پیدا کردن یه روزنه گشتم...تا اینکه روی در سوله یه سوراخ ریز دیدم...از توی سوراخ فقط یه قسمت از انتهای سوله معلوم بود..اول بهادر خان رو تشخیص دادم و یه زن رو از پشت سر دیدم..حدس زدم باید زنش باشه اما مطمئن نبودم تا اینکه چند دقیقه که گذشت زن چرخید وچهره دختر اسدالله رو شناختم..تازه فهمیدم بهادر خان از کشوندن جمشید به اونجا چه نقشه ای داشته..
تازه فهمیدم بهادر خان چه نقشه ای داشته...رو در رو کردنشون..اینجوری جمشید نمیتونست جا بزنه...از خوشحالی روی پام بند نبودم..برای اینکه بچه ها مشکوک نشند برگشتم...از اینکه بدون درگیر شدن با جمشید غیر مستقیم حسابشو میرسیدم هیجان زده بودم...یقین داشتم که دیگه کار جمشید تمومه...تا اینکه دو ساعتی که گذشت بهادر خان اومدو گفت موبایلشو بهش بدین و بذارید گورشو گم کنه بره...گوشام چیزی رو که میشنید باور نمیکرد...همه حسابام به هم خورد..اون همه سگ دو زدنام و تعقیب کردنام همه و همه ش دود شده بود و رفت هوا...اون همه نقشه کشیدنام..دو تا از بچه ها دستور بهادر خان اجرا کرد و برگشت سوار ماشین شدند اما من هنوز تو شوک بودم..من با پراید خودم اومده بودم...وقتی پشت سر اون یکی ماشین حرکت کردم از عصبانیت داشتم به جنون میرسیدم...با مشت میکوبیدم به فرمون...دایم صورت بابام جلوی چشمم میومد و خواهرم...حیثیتی که ازش برده بود و عقلی که ازش زایل شده بود...
اشکاشو با استین لباسش گرفت...
_اونقدر عصبی و سر خورده بودم که حتی جاده خاکی رو واضح نمیدیدم..داشتم به مرز انفجار میرسیدم.. هیچ فرصتی بهتر از این برای انتقام پیدا نمیکردم...نرسیده به جاده تصمیم رو گرفته بودم... مرگ یکبار شیون هم یکبار...نمی فهمیدم بهادر خان چرا ازش گذشته اما دیگه نمیتونستم تحمل کنم اون کثافت راست راست بگرده...همراه بچه ها نیم ساعتی تا خیابون اصلی رفتم.. سرعتم رو کم کردم و رفتم دنده دو به این امید که بچه ها تو اون بارون میون ماشینای دیگه منو گم کنند اما راهنما زدند و کنار خیابون نگه داشتند..کنارشون که رسیدم شیشه رو دادم پایین و به دروغ گفتم دنده از جا در رفته و ازشون خواستم برند تا منم اروم با دنده دو بیام..اولش خواستند با هم حرکت کنیم اما بعد از اصرار من قبول کردند و رفتند...وقتی مطمئن شدم رفتند ماشینو دور زدم و برگشتم سوله..مطمئن بودم تا الان به یکی زنگ زده تا برن دنبالش...فرصت کم بود...ماشینو جلوی در گذاشتم و از صندوق عقب جک ماشین رو در اوردم...چشمام چیزی جز خون نمیدید...فقط یه کلمه تو ذهنم تکرار میشد...انتقام ...انتقام بی عفت کردن خواهرم که مثل یه دستمال چرک انداختش تو سطل اشغال...انتقام پدرم که فرستادش سینه قبرستون و انتقام اشکای مادرم...انتقام از هم پاشوندن خونوادم...در سوله رو با یه لگد باز گردم...حتم داشتم صدای ماشین رو شنیده ...ایستاده بود کنار اتاقک سوله...از دیدن من شوکه شد و به لکنت افتاد اونقدری که به جای اینکه بگه تو تکرار میکرد ت.ت...اما زود خودشو جمع کرد...عادتش بود..غافلگیرم که میشد سریع خودشو جمع میکرد انگار که نه انگار...بعد اون گندی که کاشته بود فقط پای یه چشمش کبود شده بود و لباساش خاکی...من احمق فکر میکردم بهادر خان پوستشو غلفتی میکنه اما فکرشو نمیکردم نازشو میکشه...
از شنیدن حرفش اخمام رفت توهم...ادامه داد...
_به خودش اومد و بهم گفت تو اینجا چه غلطی میکنی منم گفتم چی فکر میکنی؟؟میخوام جون یه دزد ناموس بیشرف رو بگیرم...فکر میکردم بترسه اما قهقهه زد و همین دیوونه ترم کرد...برگشت بهم گفت:لابد تا اینجا هم تعقیبم کردی ..ها؟؟ خیلی ادعای مردی داشتی همون یکسال پیش جونشو میگرفتی نه اینکه مثل خاله زنکا دوره بیافتی تو محله دنبالش...الانم خیلی غیرت داری برو اون خواهرهرزتو پیدا کن که معلوم نیست کدوم گوریه..
با شنیدن حرفاش دنیا برام تار شد..از زور عصبانیت سرم داشت گیج میرفت... انگار فقط یه چیز بود که میتونست ارومم کنه اونم دیدن خون بود خون اون حرومزاده...جک رو از پشت سرم در اوردم و به سمتش دویدم ...غافلگیر شد..فکر میکرد دست خالی رفتم دیدنش...اول در گیر شدیم ...جمشید از من بلند تر بود امامن ورزیده ترو فرزتر بودم..چند بار روی زمین غلت خوردیم تا اینکه تویه فرصت نشستم روی سینه ش و....
نفس بلندی کشید...جو سنگینی تو اتاق بود...پدر جمشید براق بود به طرفش ...محسن دستی کشید به صورتش و ادامه داد...
_ضربه ی اول رو که کوبیدم گیجش کرد...با چشمای از حدقه در اومده نگام کرد..تو همون گیجیش گفت تو رو به خاک...دیگه فرصتش ندادم..نمیدونم چند ضربه زدم اما همینکه به خودم اومدم از گوشاش و بینیش خون میزد بیرون...از روی سینه ش بلند شدم...با چشمای باز داشت جون میکند درست عین یه سگ...
_قاتل ...ادمکش چجور تونستی بچمو بکشی؟؟ادمکش...چرا نیومدی دردتو به خودم بگی کثافت...اونموقع یه غلطی میکردم..
حاجی پرید به محسن و با دو تا دستاش بیخ گلوش رو گرفت..سرباز با همون یه دست ازادش حاجی رو از محسن جدا کرد و وکیلش اونو کشید عقب...مادر جمشیدم بلند بلند گریه میکرد...خاموش داشتم به این اشفته بازار نگاه میکردم...مثله یه فیلم.
حاجی پرید و بیخ گلوی محسن رو گرفت..سرباز با همون یه دست ازادش حاجی رو از محسن جدا کرد و وکیلش اونو کشید عقب...مادر جمشیدم بلند بلند گریه میکرد...خاموش داشتم به این اشفته بازار نگاه میکردم...مثله یه فیلم...
قاضی از جاش بلند شد و مقابل حاجی که صدای نعره هاش سالن رو پر کرده بود ایستاد و گفت:
_این سومین دفعه ست که تذکر میدم...یکبار دیگه نظم اینجا رو به هم بزنی اخراجی.. میفهمی؟؟...اخراج...
پیرمرد گریه کرد و میون گریه هاش گفت:
_اقای قاضی سخته...به پیر به پیغمبر...تحملش سخته...بچه م...
اینبار محسن از جاش بلند شدو فریاد کشید...
_بچه تو ادم نبود یه حیوون بود...یه زالو..تنها کاری که بلد بود این بود که یکی رو پیدا کنه و بهش بچسبه و خونشو بمکه.. وقتی کثافت کاریاش نقل همه محل بود نگو که از گندکاریاش خبر نداشتی حاجی...نگو احضاریه ای رو که اوردم در خونتون دادم دست زنت ندیدی...خبر داشتی..خوبم داشتی.. از همه گندکاریاش خبر داشتی اما خودتو زدی به ندیدن...خودتو زدی به نشنیدن ...عین کبک سرتو کردی تو برف و خودتو زدی به نفهمیدن...حتی حالا هم که مرده میدونی که یه شهر از رفتنش نفس راحت کشیدند اما خودتو میزنی به بیخبری و میگی دروغه دروغه...
پیر مرد حالا با دهن بسته به محسن و بقیه که زل زده بودند بهش و منتظر جواب بودند نگاه کرد...حرفی برای پاسخ دادن به محسن به ذهنش نمیرسید..حرف حق که جواب نداشت...
قاضی دوباره نشست و یلند گفت :
_نظم جلسه رو حفظ کنید...از این به بعد جدی تر برخورد میکنم..همگی بشینید...
جو که کمی ارومتر شد قاضی پرسید..
_بعد مرگ مقتول چه کردید؟؟
سرش رو انداخت پایین و گفت:
_یک ان به خودم اومدم و تازه فهمیدم چه کردم...انگار با دیدن رنگ خون از خواب بیدار شده باشم...هیچوقت جرات کشتن یه حیوون رو هم نداشتم...تو چند دقیقه دیوونه شده بودم..نمیدونستم چه غلطی باید بکنم..همونجور مات به جنازه بودم تا وقتی که صدای زنگ موبایلش بلند شد...با صدای موبایل به خودم اومدم..گوشی رو از تو جیب شلوار ورزشیش کشیدم بیرون...نگاه که کردم دیدم حسامه....بعد قطع شدن رفتم تو تماساشو دیدم به حسام زنگ زده....اول خواستم جنازه رو همونجا ول کنم ولی اینجور همین که حسام سر میرسید همه چی معلوم میشد و چون سوله ی بهادر خان بود اول از همه اون درگیر میشد و بعد ما...فرصتی نبود..گوشی رو خاموش کردم و جنازه رو انداختم عقب ماشین با یه پتو مسافرتی رد خون رو از روی زمین پاک کردم...سریع در سوله رو بستم ...اول خواستم که برم یه سمت دیگه ی شهر اما با یه جنازه عقب ماشین جرات اینکه تو جاده خاکی هم برم رو نداشتم...به خصوص که یه طرف جاده هم پلیس راه میخورد...هیچ چاره ای نداشتم...ماشینو روندم طرف همون پلی که ظهر دیده بودم...یه مقدار از مسیر ماشین رو نبود..جنازه رو انداختم رو دوشمو تا پل پیاده رفتم...هونجا یه گوشه از پل یه حفره کوچیک بود...جسدو انداختم اونجا اول تو همه جیباشو گشتم..یه گوشی یازده دوصفرم تو جیب شلوارش بود... تا میتونستم روی جسدشو با سنگ و چندتیکه اشغال و شاخه خشکی که اونجا بود پوشوندم...تو اون بارون کمی عقب رفتم...تو اون تاریکی هم مطمئن بودم هیچی معلوم نیست...پیاده برگشتم سمت سوله تا ببینم کسی هست یا نه که یه پژو رو دم در سوله دیدم که چراغاشو روشن کرده بود...اما از کسی خبری نبود..یه پنج دقیقه تو بارون همونجا نشستم تا اینکه یکی رو دیدم که از پشت سوله در اومد...باز یه چرخی اون حول و جوش زد و جمشید رو صدا زد...صدای حسامو شناختم ..گوشیش به گوشش بود...گمونم شماره جمشیدو میگرفت...بعد رفت سمت صندوق عقب ماشین و یه وسیله برداشت و مشغول ور رفتن با در شد...در رو باز کرد و رفت توسوله...یه ده دقیقه هم اون تو بود تا اینکه اومد بیرون....بعد اینکه چندباردیگه جمشیدو صدا زد سوار ماشین شد و رفت...منم نیم ساعتی تو ماشین نشستم و وقتی مطمئن شدم رفته حرکت کردم سمت خونه...
قاضی دستی به ریشش کشید...
_وقتی جنازه رو اونجا رها کردی فکر نکردی وجود جنازه نزدیک ملک جناب سپهرتاج میتونه ایشون رو در مظان اتهام به قتل قرار بده؟
وقتی جنازه رو اونجا رها کردی فکر نکردی وجود جنازه نزدیک ملک جناب سپهرتاج میتونه ایشون رو در مظان اتهام به قتل قرار بده؟؟
سرش رو زیر انداخت..
_اون موقع نه...بعد هم که به فکرم رسید جرات اینکه جنازه رو جابه جا کنم نداشتم...به خودم امیدواری میدادم که کسی سال تا سال از اونجا رد نمیشه پس جایی برای ترس وجود نداره تا اینکه به یه ماهم نکشیده جنازه پیدا شد و چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد..
_چرا بعد از اینکه ایشون بیگناه به خاطر جرمی که شما مرتکب شدید به زندان افتاد نیومدی اعتراف کنی؟؟
_....
_با توام تا کی میخواستی اینطور سکوت کنی؟؟
دستامو گرفتم به زیر بغلم و با انزجارنگاش کردم...دلم میخواست ببینم چه جوابی میده...سرش رو زیر گرفت و گفت:
_به علی روم سیاهه..حتی روی اینکه تو چشماشون نگاه کنم ندارم...به ارواح خاک بابام این دوماه تو جهنم زندگی میکردم..من احمق حتی فکر نمیکردم به اینکه جنازه پیدا بشه چه برسه به اینکه بهادر خان دستگیر بشه...چند بار خواستم خودمو لو بدم اما از اینکه بی ابرویی خونوادم لو بره ترسیدم..
قاضی انگار که تازه یاد چیزی افتاده باشه...
_جریان موبایلا چی بود؟؟
_یه روز آرش داشت تو شرکت تعریف میکرد که بعد چند ماه موبایلا هنوز ردیابی نشدند..میگفت احتمالش وجود داره که قاتل یه دزد بوده که جمشید رو به خاطر موبایلا کشته...من هر دوتا گوشیا رو تو زیرزمین خونه قایم کرده بودم..عصر که برگشتم رفتم سروقت گوشیا...اول همه اطلاعاتشونو پاک کردم ..از فیلما و عکساش گرفته تا اسم مخاطبین و پیاما...فردا صبح رفتم در پاساژ خورشید...یکی یکی گوشی ها رو گذاشتم کنارم و بعد بلند میشدم و وانمود میکردم فراموش کردم گوشیا رو با خودم ببرم...فکر میکردم اینجوری شاید کمک کنه تا بهادر خان از زندون در بیاد..
_و بعد هم تئوری اینکه جمشید و حسام با هم اختلاف داشتند رو مطرح کردی تا اتهام قتل رو متوجه حسام کنی..درسته؟؟اونم با یه شاهد؟؟
_میدونستم حسام با جمشید سر یه پولی درگیرشدند...اما شاهد نداشتم..از یکی خواستم بیاد شهادت بده که اون از شهادت دروغ دادن ترسید و جا زد...
قاضی نگاهی به ساعت مچیش انداخت..ساعت پشت سرش نزدیک ده و نیم بود...دستاش رو حلقه کرد تو هم و رو به سرباز همراه محسن گفت:
_جلسه تمومه...میتونی ببریش...
سرباز بلند شد و محسنم همراهش..قبل اینکه حرکت کنه سرشو به طرفم چرخوند و بدون اونکه نگام کنه گفت:
_خیلی مردی بهادر خان...روی اینکه بخوام تو صورتت نگاه کنم ندارم...این چند ماه واسه من جهنم تر بود...حلالم کن..
از شنیدن کلمه اخرش خنده م گرفت...
_حلال؟؟!!شوخی میکنی؟؟!!
به حلقه ی دستبندی که دور دستش پیچیده بود نگاه کردم..
_سی سال از خدا عمر گرفتم و به هر بدبختی که بود با عزت و ابرو زندگی کردم..تو بدترین شرایط پام نلغزید ...هرچند اخرشم نفهمیدم چه گناهی در درگاه خدا مرتکب شده بودم که یه نامرد بیشرفی رو مثل جمشید انداخت وسط زندگیم و دنبالشم یکی مثل تو.
سی سال از خدا عمر گرفتم و به هر بدبختی که بود با عزت و ابرو زندگی کردم..تو بدترین شرایط پام نلغزید ...هرچند اخرشم نفهمیدم چه گناهی در درگاه خدا مرتکب شده بودم که یه نامرد بیشرفی رو مثل جمشید انداخت وسط زندگیم و دنبالشم یکی مثل تو...
از جام بلند شدم و مقابلش ایستادم...
_فکر نکن خودتم فرقی با یکی مثل جمشید داشتی؟؟
انگشت اشاره م رو کوبیدم به شونه ش...
_جمشید دزد ناموس بود و تو دزد ابرو..جمشید ناموس مردم رو به لجن کشید و تو ابروی مردم...
زدم به سینه م و گفتم:
_این سه ماه زندان به کنار ، همه ی ابرویی که سی سال قطره قطره جمعش کرده بودم با حماقت تو دود شد و رفت هوا...همین الان که جلوت وایسادم دارم به این فکر میکنم که فردا که رفتم نمایشگاه چجوری سرمو جلوی مش صمد بالا بیارم ..میشناسیش که... ابدارچی نمایشگاه رو میگم....
شونه هاش پایین افتاده بود و اشکاش صورتش رو پوشوند...با التماس گفت:
_ارواح خاک پدرم پشیمونم...
_پشیمونی تو هیچ فایده ای برای من نداره..تاوان حماقت تو رو من دادم..حماقتت نه به این خاطر که لاشه اون کثافتو خوب قایم نکرده بودی....حماقتت به این خاطر که با وجود یه دختر جوون تو خونه سر هر کس و ناکسی رو تو اون خونه باز کردی...
نگاهی به بابای جمشید که شرمزده سرش رو پایین انداخته بود کردم و گفتم:
_لابد اون موقع ها روز و شب از ترس اینکه یه گربه بیاد سروقت کفترات خواب و خوراک نداشتی...اما خبر نداشتی پای یه گرگ رو به خونت باز کردی...گرگی که راحت میومد و راحت تر میرفت...اگه توی احمق یک صدم اون توجه و محبتایی که به یه دونه از کفترات میدادی در حق خواهرت میکردی دلبسته اون گرگ نمیشد که اینجور دریده بشه...
بدون اینکه نگاهش کنم برگشتم و نشستم روی صندلی...از در که بیرون میرفت صدای غل و زنجیری که به پاش بسته شده بود با صدای گریه هاش قاطی شده بود...
سرمو از روی تاسف تکون دادم..خواهر محسن هم یه دختر محبت ندیده بود..یکی مثل سمانه...یکی مثل هزاران دختری که محبت رو بیرون ازخونه جستجو میکردند و به نابودی کشیده میشدند...دستی به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم "دختر بیچاره..
قاضی رو کرد به پدر و مادر جمشید و گفت:
_حاج اقا برزگر..از مهمترین وظایف والدین تربیت اولاد هست...پدر و مادر هیچ هدیه ای بهتر از تربیت نیک نمیتونند به فرزندشون اعطاء کنند...رسول خدا میفرماید هیچ عطا و بخشش از طرف پدر و مادر برای فرزندان بهتر از تربیت خوب و پسندیده نیست...فرزندان امانت های خداوند هستند که به والدین سپرده میشند و تربیت خوب و پسندیده ی اونها جزو مسئولیت های پدران و مادران هست...این پرونده با شکایت شما علیه اقای سپهرتاج باز شده بود که با توجه به اعترافات اقای محسن مقیمی همینجا بسته میشه و شما باید به طرح شکایت مجدد از محسن مقیمی اقدام کنید..اما از نظر این بنده حقیر که در این جایگاه نشستم با اوصافی که از جمشید برزگر شنیدم و همچنین تحقیقات محلی که توسط کلانتری محل صورت گرفته و اشتهار مقتول به فساد اخلاقی از نظر من جناب برزگر، فرزند شما مفسد فی الارض بوده و مهدور الدم تلقی میشه...بنده در همینجا بیگناهی جناب اقای سپهرتاج رو اعلام میکنم...این پرونده با صدور حکم مبنی بر برائت اقای سپهرتاج بسته میشه..مضاف بر اینکه حق اعاده حیثیت علیه شاکیان پرونده برای ایشان محفوظ هست..ومن الله توفیق...
با شنیدن اخرین کلمه از دهن قاضی چشمام رو بستم و گذاشتم همه ی ارامشی رو که به وجودم تزریق شده بود قطره قطره تو رگهام پخش بشه....فکر اینکه از این لحظه ازادم تا بدون هیچ قید و زنجیری به دستام ، پام رو از این اتاق بیرون بذارم تو باورم نمیگنجید..با دستای ارش که دور گردنم حلقه شد دستامو چند بار کشیدم به صورتم و زیر لب گفتم:
_خدایا..خیلی چاکرتم.
با بلند شدن قاضی هومان و بقیه هم بلند شدند...هنوز باورم نمیشد که همه چی تمومه..بدون اونکه از روی صندلی بلند بشم نگاشون میکردم....انگار هنوزم تو حال و هوای زندان و زندانی بودن مونده بودم...
_بلند شو داداش...بلند شو که تموم شد...
_چجور فهمیدید؟؟
_بلند شو بریم....تو راه بهت میگم..جریانش مفصله...
از روی صندلی بلند شدم و سری به نشونه احترام قاضی که به من نگاه میکرد تکون دادم....هومان داشت با وکیل حاجی حرف میزد...به سمت در اتاق قدم برداشتم که صدایی متوقفم کرد...
_بهادر خان!!
به سمت صدا برگشتم و پیرمرد رو دیدم که با شونه هایی خمیده خجالت زده پشت سرم ایستاده بود...
_حلالمون کن....
حلالمون کن !!!! بعد از این همه بی ابرویی....پوزخندی زدم و گفتم:
_حلالتون کنم ؟!!!!!....
_روم سیاهه..تو ببخش..
_مگه تو از قصاص خون کثیفش میگذری که من از حقم بگذرم...
تسبیحش رو گذاشت تو جیبش و دستمال یزدیش رو در اورد و اشکاش رو پاک کرد...
_شرمنده م به خدا...کمرم خم بود ، خم ترم شد..
به پیرزن نگاه کردم که چادرش رو کشیده بود رو سرش...
_حاجی...ای کاش اونموقع که سنگ به شیطون میزدی به فکر اون شیطونی هم بودی که کم کم تو جلد بچه ت میرفت...روسیاهی تو نه حیثیت رفته منو برمیگردونه حاجی نه عقل و عفت لکه دار شده اون دختر بیچاره...شرمندگیتم دردی از هیچ کدوممون دوا نمیکنه...
بدون گفتن حرف دیگه ای همراه با آرش از سالن خارج شدم...با باز شدن در توی راهرو حیدرو دیدیم که با یه ساک و یه برگه توی دستش بیرون ایستاده بود..آرش با دیدنش پقی زد زیر خنده و گفت:
_اینو نگاه ....دیر رسیدی داداش...فیلمش تموم شد...سانس اخرشم بود...
حیدر شرمنده به سمتم اومد و دستاشو دو رشونه هام گرفت و صورتم رو بوسید...
_شرمنده ام رییس..اومدم سریع بیام زندان تو راه تصادف کردم...ازادیت مبارک...
دستشو به دست گرفتم و فشار دادم و گفتم:
_دشمنت شرمنده باشه حیدری..
آرش محکم کوبید سر شونه اشو گفت:
_راستشو بگو داش حیدر اول رفتی زندان نامه رو برسونی یا رفتی پمپرز بخری واسه فینگیل عموش...
حیدر اخمی کرد و آرش رو نهیب کرد..رادارم فعال شد...
_اینجا چه خبره ؟؟!!
آرش خندید و گفت:
_خبر !!! سلامتی داداش...راستی چرا هرچی میومدیم در زندون افتخار ملاقات و دست بوسی نمیدادی؟؟
با خوشحالی گفتم:
_آرش خفه...حیدر داداش مبارکه..پسر یا دختر؟؟...
قبل اینکه چیزی بگه آرش پرید تو حرفش و گفت:
_عروس عموشه..البته جلوی دوماد اومده ولی من و پریسا خیلی ایراد نمیگیریم....
حیدر بهش توپید و آرش دستشو به علامت سکوت گذاشت روی لبشش...
_دختره بهادرخان...پنج روزشه...
_مبارکت باشه داداش..زیر سایه پدر و مادر...راست میگند دختر قدم داره....
خندید و گفت:
_ایشالله روزی خودت رییس...
آرش با خنده گفت:
_عجب خوش قدمم بوده این دختر...عروس عموشه دیگه...
و به ساک اشاره ای کرد و گفت:
_ راستی این لباسا رو کجا میخوای عوض کنی؟؟
نگاهی به ساکی که تو دست حیدر بود انداختم...
_میتونی بیای پاتوق من...
به طرف صدا چرخیدم...همون سرگرد کار درست کار بلد... شونه شو بالا انداخت و ادامه داد:
_اتاق انتظامات رو میگم.
لباسای زندان رو گوله کردم و انداختم تو سطل اشغال...حالا یه بلوز کرم با یه شلوار به همون رنگ به تن کرده بودم...میشناختمشون...از لباسایی بود که تو کیش خریده بودم اونم با سلیقه ی سمانه.....آرش اینا رو باید از خونه اورده باشه....یاد خونه که افتادم دلم برای دیدن خانم اون خونه پر کشید...هر چند هنوزم دلخور بودم ازش بدجور..از اتاق اومدم بیرون ...راهروی دادگاه شلوغ بود اما اینبار کسی برنمیگشت تا من رو نگاه کنه..مثل بقیه ادما...دستی رو شونه م نشست...
_خوب بزن بریم داداش که دخترا منتظرند؟؟
با تعجب برگشتم...
_دخترا؟؟!!
_اره داداش خانمت و خانمم رو میگم...
_از دست تو ارش!...چرا اوردیشون اینجا ؟؟
_اروم باش داداش...به جان خودم اون بیرونند...تو ماشین خودم نزدیک اَرگ....پریسا دوست داشت تو جلسه باشه ولی سمانه از ترس تو گفت داخل ماشین منتظر میمونه...پریسا هم ناچار پیشش موند..
نگام رفت به ساعت بزرگ روی دیوار که عدد یازده رو نشون میداد..هومان و حیدر نزدیک در ورودی ایستاده بودند...رشیدی هم کنارشون..با رسیدن من کنارشون دستش رو جلو گرفت..
_خوب جناب سپهرتاج از ازادیتون خوشحال شدم..
لبخندی زدم و گفتم:
_من هم از اشنایی با جناب سرگرد حاذق و کاردان و وظیفه شناسی مثل شما که مجرمای خیلی کله گنده رو گله گله دستگیر میکنه خوشحال شدم...
دستم رو گذاشتم پشت شونه ش و گفتم:
_ولی جناب سرگرد یادتون باشه..افتخار پیدا کردن قاتل این پرونده به شما نمیرسه...شیرینیش مال یکی دیگه ست...
و بعد بی توجه به صورت درهمش و بدون اینکه ازش خدا حافظی کنم به سمت در خروجی مجتمع رفتم...
بیرون از دادگاه یه نفس خیلی بلند کشیدم...عجیب این هوا با هوای دو ساعت پیش توفیر میکرد...بوی آزادی میداد...بوی رهایی..با اشاره آرش به سمت ماشین رفتیم...قرار به این شد حیدر بره نمایشگاه واسه شب سور و ساط جشن راه بندازه...هومانم قول داد خودش رو حتما واسه جشن برسونه...از خیابون که رد شدیم ماشین آرش رو از دور دیدم...هنوز باورم نمیشد که این منم که دارم با پاهای خودم ازادانه و بدون هیچ دستبندی و سربازی راه میرم و به غیر از قدو هیکلم هیچی نیست که توجه مردم رو جلب کنه..دستام رو دوباره روی صورتم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم..
_خدایا شکرت...
کمی که جلوتر رفتم قامت سمانه رو که روی نیمکت کنار اَرگ نشسته بود دیدم..یه مانتو و شلوار کرم با یه شال سفید...با من ست کرده بود..شاید بهتر بود بگم من با اون ست کرده بودم...کنارش هم پریسا نشسته بود...با یه مانتو و شلوار سفید..تازه عروس..نگاهی به تازه دوماد که همقدم با من میومد انداختم....بهترین رفیق دنیا و من بی معرفت پاک یادم رفته بود حداقل عروسیش رو تبرک بگم.. باید با یه کادوی خوب جبران میکردم...هم عروسیش رو هم همه ی زحمتایی که برام کشیده بود..هرچند مطمئن بودم واسه همه ی معرفت این ادم کادویی که مناسب باشه پیدا نمیشد..آرش زودتر ازمن به سمتشون دوید و از پشت سر پریسا رو غافلگیر کرد..هر دوتاشون با ترس از روی نیمکت بلند شدند و به آرش که سرخوش قهقهه میزد نگاه میکردند..سمانه رو دیدم که سرش رو به مسیری که آرش اومده بود چرخوند و اون دوتا چشمای عسلیش رو قفل کرد تو چشمای من...همون چشمایی که زندگی منو به اتیش کشوند و اخرش اخرشم من راضی از اتشی که درش میسوختم به سمتش قدم بر میداشتم...با دیدن من به سمتم دوید و خواست در اغوشم بگیره که با چشم ابرو بهش اشاره کردم تا رعایت جایی که درش ایستادیم رو بکنه..متوجه شد و کنار من که رسید با اون همه هیجان ایستاد و نگام کرد...اروم دستشو اورد جلوم و با بغضی که باعث شده بود تا صداش بلرزه گفت:
_خدا رو شکر...خدایا شکرت که همه چی تموم شد...
ساکت نگاش کردم...دستم رو گرفت و گفت:
_خوشحالم که ازاد شدی..
خم شدم و آروم در گوشش اروم گفتم:
_کی گفته همه چی تموم شده ؟!!! هیچی تموم نشده...تازه شروع شده...اشکاتو نگهدار...حالا حالاها مونده تا گریه کنی.
کی گفته همه چی تموم شده !!! هیچی تموم نشده...تازه شروع شده...اشکاتو نگهدار...حالا حالاها مونده تا گریه کنی...
با بهت نگام کرد و مظلوم گفت:
_واسه چی؟؟
خودمو عصبانی نشون دادم و گفتم:
_واسه اینکه وقتی حرفی میزنم بگی چشم و حرف گوش کنی نه اینکه....
با تماس دستی که محکم دور بازوم حلقه شد سربرگردوندم و آرش رو دیدم که بازوم رو محکم چسبیده بود..
_پریسا گرفتمش...
با خنده گفت:
_یالله جایزه پری رو بده ما بریم دنبال زندگانیمون داداش..
بازوم رو به زور از دستش در اوردم و گفتم:
_چه خبرته شاه دوماد؟؟!!..مگه دزد گرفتی؟؟...جایزه هم به روی چشم...باشه واسه وقتی که همه چی روشن شد...
پریسا جلوتر اومد و گفت:
_سلام..تبریک میگم بهادر خان...
نگاهی بهش که سراپا سفید پوشیده بود کردم...چقدر با اخرین موقعی که در خونشون تو اون چادر مشکی دیده بودمش فرق کرده بود...
_ممنون..ازدواج شما هم مبارک باشه زن داداش...
زیر لب تشکری کرد ولی یهویی بلند گفت:
_راستی بهادر خان من شیرینی میخوام....
از تغییر لحنش خنده م گرفت..خدا درو تخته رو خوب با هم جور کرده بود...از این جهت با ارش شباهت داشت...
_به روی چشم پریسا خانم...آرش گفت که خیلی کمک کردید..شیرینیتون محفوظه...
شیطون شد و گفت:
_ اون شیرینی به کنار... من یه شیرینی دیگه میخوام..
با سقلمه ای که سمانه بهش زد ساکت شد و ریز خندید..سمانه هم براش چشم و ابرو اومد و اخماشو کرد تو هم..قبل از اینکه بپرسم از چه شیرینی حرف میزنه آرش گفت:
_از هرچه بگوییم سخن غذا خوشتر است..نهار دعوت من..
با ابروهای بالا رفته نگاش کردم...
_چه خبر شده شاه دوماد؟!! قبلنا از این نا پرهیزی ها نمیکردی...
بلند خندید و گفت:
-تریاکتم رفیق.. میسوزم تا بسازمت..یه نهار که چیزی نیست.
و چشمکی زد و گفت:
_بزار به حساب شام عروسی...
داشتم به منوی غذا نگاه میکردم..نمیدونستم سمانه هم از شاه میگوی پفکی خوشش میاد یا نه....شاید بهتر بود همون یه پرس رو سفارش بدم...
_شما چی میخورید سمانه خانم؟؟
سمانه سرش رو بالا اورد و نگاهی به من انداخت...از اون برخوردم تا الان ساکت نشسته بود...منو رو گذاشت روی میز و گفت:
_من کوبیده میخورم...
نگاهی به منوی طلاکوب رستوران کردم..از دست این دختر...ارزونترین غذای منو رو انتخاب کرده بود...
_سمانه خانم خوراک ماهیچه اینجا خیلی معروفه ها...
پریسا مشت کم جونی به بازوی آرش زد...
_ اِ...آرش...تو چیکار داری؟؟ شاید هوس کرده باشه..
آرش به شوخی دست رو بازوی کلفتش کشید که مثلا دردش گرفته....
_باشه بابا...بچه که زدن ندارره...
دوباره نگاهی به منو کردم و زیر لب گفتم:
"ای زن ذلیل".
گارسن سفارشا رو گرفت و رفت..تکیم رو دادم به صندلی و خیره شدم به سمانه که داشت با لبخند آرش و پریسا رو که هنوز کل کل میکردن نگاه میکرد..کمی چاق شده بود..یه جورایی رو اومده بود..صورتش هم یه کم تپل تر شده بود...در کل خوشکلیش چند برابر شده بود..چشم از آرش وپریسا برداشت و متوجه نگاه من شد..اینبار نگاش رو ندزدید و اونم زل زد تو چشمام...مست اون نگاه عسلیش بودم که با سرفه آرش و پشت بندش منویی که جلوی صورتم تکون میخورد به خودم اومدم..
_داداش...رییس جان با شما هستند..
سمانه شرمگین خندید و سر به زیر انداخت..سرم رو به سمت گارسنی که کنارم ایستاده بود چرخوندم..
_اقا از اشپزخونه اطلاع دادند شاه میگومون تموم شده...
و منو رو گرفت سمتم و گفت:
_اگه میشه غذای دیگه ای رو سفارش بدید..
صدای خنده ی ریز آرش پشت سرش بلند شد..ای تو روحت آرش..عجب شانسی داره این پسر..این دیگه چه رستورانیه...
_منو لازم نیست..منم کوبیده میخورم...
و رو به آرش که نیشش باز بود گفتم:
_ببند تا...
متوجه پریسا شدم که کنارش با دقت نگام میکرد..لعنتی...حالا که بزرگتر پیدا کرده بود دیگه نمیشد چیزی بهش پروند....به ناچار ابرویی بالا انداختم...
_....به هرحال این جای شام عروسیتون حساب نمیشه..
آرش خندید و و گفت:
_بی خیال داداش..اصلا میخوای با جایزه پریسا یر به یر کنیم...
پریسا معترضانه نگاش کرد و گفت:
_ اِ...آرش از خودت مایه بذار..من جایزمو میخوام...آرش سرشو برد نزدیک گوش پریسا و مثلا اروم گفت:
_پریسا خانم...من و شما زن و شوهریم...این یعنی هر ضرری به جیب من بخوره به جیب شما خورده...
_ولی من جایزمو میخوام...
_باشه خانم..باشه..ای بابا اصلا بیخیال...شکر خوردم..
خلال دندون رو انداختم توی بشقاب..بعد از اون اشغالایی که به اسم غذا تو زندان میخوردم این کباب پنج هزارتومنی عالی که نه محشر بود...
سمانه هم با اشتها غذاش رو خورد...تقریبا نصف بشقابش رو خالی کرد...تعجب کردم... سمانه ای که گاهی باید به زور غذا میریختم تو شکمش حالا نصف بیشتر بشقاب غذاش رو تموم کرده بود...بیخود نبود که یه کم چاق تر از قبل شده بود..آرش هم لیوان خالی دوغش رو گذاشت روی میز...
_داداش دسر نمیخوری؟؟
_نه..
بشقاب رو کشیدم عقب...
_نمیخواین بگین واسه چی باید جایزه بدم به پریسا خانم؟؟..
آرش خندید و گفت:
_پریسا نگو... بگو خانم مارپل...
پریسا دلخور گفت:
_ اِ...آرش خانم مارپل که پیره...
_پوارو چی؟؟پوارو خوبه؟؟..
_اونکه کچله...تازشم مرده...
_اصلا چرا بریم سروقت اجنبیا...مگه کاراگاه شمسی خودمون چشه...حمایت از تولید داخلی....
پریا معترض تر ازقبل بلند گفت:
_آررررررش...
بیحوصله از کل کل این تازه عروس و دوماد گفتم:
_شوخی رو بس کنید..
آرش خندید و قلپ اخره دوغش رو خورد...بعد دوسر کتش رو به هم اورد و گفت:
_خوب خبر داری که عروسی رو نوزدهم گرفتیم..همون تاریخی که خودت گفتی...من چندبار قبلش اومدم زندان اما حضرتعالی...
_خوب..خوب... فهمیدم..باقیش رو بگو...
_اهان عروسی رو تو خونه خودمون گرفتیم..خونه ما شد زنونه و مردونه رو انداختیم خونه همسایه..دعوتی زیاد نداشتیم ولی عروسی خوبی بود..جات حسابی خالی بود داداش...
_آرش....برو سر اصل مطلب...
_اصل مطلب !!..
خندید و گفت:
_خو داداش من...منم دارم همون اصل مطلبو میگم دیگه..امون بده..کارت دعوتا رو خودمون دوتایی بردیم پخش کردیم..دو سه روز قبل مراسم خونه به خونه میرفتیم...هم کارت میدادیم و هم معذرت خواهی میکردیم بابت دفعه قبل...روز اخر غروب که خواستم پریسا رو برسونم خونشون دیدم خونه محسن هم سر راهه برم کارت محسن رو هم بدم...همینکه در خونشون ترمز زدم دیدم پری تعجب کرد..گفت مگه تو این خونه اشنا داری..منم گفتم اره..چطور مگه؟؟.....گفت هیچی...اول برو کارتشونو بده..محسن یه چند روزی بودکه ناخوش بود و نمایشگاه نمیومد...اومد دم در و کارتو دادم دستش و رفت...وقتی سوار شدم دیدم پری ماتش برده..ازم پرسید محسن رو از کجا میشناسم...منم متعجب تر گفتم حسابدارمونه...اونم گفت که....
پریسا پرید تو حرفش...
_آرش بذار از اینجاشو من بگم...
آرش دستشو گذاشت رو چشماش...پریسا ادامه داد...
_من و مهسا تو یه مدرسه بودیم...سمانه هم میشناختش...چون خونمون نزدیک بود با هم میرفتیم و برمیگشتیم..محسن هم یکی دوبار با ماشین اومد دنبالش..واسه همین میشناختمش..
نگاهی به آرش کرد و گفت:
_تا اینکه مهسا یکی در میون کلاسای کامپیوترش رو جیم میشد..بعد مدرسه هم به من میگفت تو برو و خودش برمیگشت خونه...تا اینکه یه روز سرخیابون با جمشید دیدمش...جمشیدو میشناختم...یکی دوبار با مادرم رفته بودیم دکونشون..خیلی هیز و دله بود..من بهش گفتم که جمشید ادم خوبی نیست اما زیر بار نرفت..منم که دیدم اینجوریه از ترس داداشام خودم تنها میرفتم و میومدم...تا اینکه بعد چندماه یه دفعه ای مهسا نیست شد...نه مدرسه میومد نه کلاس کامپیوتر..وقتی رفتم در خونشون مادرش گفت چند وقت پیش شوهر کرده رفته شهرستان..
آرش دنبالشو گرفت و گفت:
_وقتی فهمیدم خواهر محسن با جمشید دوست بوده میخواستم از تعجب شاخ در بیارم...تا چندروز فکرمو مشغول کرده بود..تو عروسی هم همش زیر نظر داشتمش...خیلی تو خودش بود...همون موقع ها بود که کم کم بهش شک کردم..تو این مدت حتی چند بار تو حسابا اشتباه کرده بود..یه روز رفتم سروقت پسر داییم..همونی که مکانیکی داره..واسطه اشناییمون هم همون بود...خلاصه بهش گفتم نمیدونی چرا محسن اینقدر ناراحته...گفت خودت که بهتر خبرداری....مثل اینکه رفیق بیست سالشو کشتند...تعجب زده گفتم کدوم رفیقش که جواب داد جمشید دیگه ...دهنم از حیرت واموند...اونقدر که پسرداییم فکر کرد سکته رو زدم...همون روز رفتم پیش حیدر ...یه روزی بود که دخترش به دنیا اومده بود و نمایشگاه نمیومد...زن و بچه ش هنوز بیمارستان بودند..رفتم سروقتش تو بیمارستان و ازش خواستم اونشب و دقیق بدون اینکه یه واو جابندازه بگه..دوباره همون حرفا رو تکرار کرد..پرسیدم از محسن کجا جدا شدند که یهو یادش اومد و گفت که اونشب دنده پراید محسن از جا دررفته بود و مجبور شد سنگین بیاد..واسه همین ما زودتر جدا شدیم...
دیگه مطمئن شدم کار خودشه...فوری رفتم دفتر سرمدی و همه چی رو براش گفتم...گفت دلایلت برای دادگاه قانع کننده نیست..نا امید خواستم برگردم که پرسید فامیل این پسره چیه؟..
فوری رفتم دفتر سرمدی و همه چی رو براش گفتم...گفت دلایلت برای دادگاه قانع کننده نیست..نا امید خواستم برگردم که پرسید فامیل این پسره چیه؟؟..منم گفتم مقیمی..چندبار تو ذهنش مقیمی رو تکرار کرد و یهو از رو صندلیش پرید...رفت سراغ کیفش و بعد کلی گشتن یه برگه پیدا کرد..ازم پرسید اسم بابای این پسره چیه..نمیدونستم اما گفتم کپی شناسنامه و کارت ملیش تو پرونده استخدامیش هست زنگ میزنم جلال در بیاره...همونجا زنگ زدم به جلال و گفتم چراغ خاموش بره سروقت پرونده محسن و اسم باباشو دربیاره...ربع ساعت بعد زنگ زد و گفت محمد..تا اسمشو گفتم دیدم سرمدی پرید بالا و گفت پیداش کردیم..قاتلو پیدا کردیم...
اینجا که رسید خودش رو دلخور نشون داد و گفت:
_دقت کردی داداش...گفت کردیم..جمع میبست...در صورتیکه باید مفرد میگفت پیداش کردی..
_اون برگه چی بود؟؟
_رای همون شکایتی بود که از جمشید کرده بودند به خاطر تجاوز به خواهرش..مربوط به پارسال که سرمدی به زبون خودشون میگفت جمشید برائت خورده بوده..سرمدی سابقه کیفری جمشیدو استعلام کرده بود.. اکثرا هم چک بی محل....واسه همین اون خدا نیامرز کمتر خونه باباش میمونده و بیشتر خونه رفیقاش بوده..
_بعدش چی شد؟؟
_سرمدی زنگ زد به رشیدی...همین سرگرده رو میگم..خوشم اومد داداش..
دستی به شونه م زد...
_خوب حالشو گرفتی...به خصوص اون تیکه ش که گفتی شیرینیش مال یکی دیگه ست..کارت درست...
_خوب...
_خوب به جمالت...رشیدی هم سریع جلبشو گرفت و صبح علی الطلوع رفتیم در خونشون...اولش باور نمیکرد رفتم واسه بازداشتش...نمیدونی نارفیق چه فیلمی میومد..از همون فیلمایی که این چندماه اومده بود و همه رو گول زد.. سر قضیه گوشی ها دو روز تو شهرستان اواره این پاسگاه و اون دادسرا و مخابرات بودم..خداییش حرفه ای نبود اما در حد یه حرفه ای عمل کرد...تا دو روز اولم از ترسش اعتراف نمیکرد تا اینکه دیشب دهنش رو باز کرد..
سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم...اینکه هوسبازی یه حیوون چند تا ادم رو به نابودی و نیستی فرستاد..نفسم رو با یه فوت دادم بیرون و نگاهی به ساعت رستوران کردم ...دیگه وقت رفتن بود..
بعد از گرفتن یه دوش اب گرم و یه اصلاح اساسی حالم حسابی سرجا اومد..تو این دو سه ماه تمام تنم بوی زندون گرفته بود.....ساعت سه بود ...باید خودمو برای جشن امشب اماده میکردم..رویارویی دوباره با تک تک کارکنا...یه جورایی سخت بود...ولی کاری بود که هرچی زودتر باید انجام میگرفت...بدون حتی یه روز تاخیر.... قبلش باید سروقت مهناز هم میرفتم...روی مبل لم دادم و خیسی موهامو با کلاه حوله ای که تنم بود کمی گرفتم.....دلم برای مهناز بدرقم تنگ شده بود..خواهر کوچولوی نازنینم..سمانه بهش گفته بود که مسافرتم اما مهناز باهوشتر از اونی بود که رتبه بندی ایکیوش نشون میداد..با دیدن لیوان شیرموزی که مقابلم گرفته شد سرم رو بالا گرفتم و به سمانه خیره شدم.
با دیدن لیوان شیر موزی که به سمتم گرفته شده بود سرم رو بالا گرفتم و به سمانه نگاه کردم...تاپ و شلوار سرهمی صورتی رنگی پوشیده بود و موهای بلندش رو به یه گیره ی سفید داه بود بالا...لیوان رو از دستش گرفتم...به هیکلش نگاه کردم..تو این مدت عجیب چاق تر شده بود..سمانه ای که شکمش چسبیده بود به کمرش حالا شکم در اورده بود.. پوزخندی زدم..انگار دوری از من خوب بهش ساخته بود...روبه روم نشست روی میز و سینی رو گرفت تو بغلش..بدون اونکه به حضورش بعد از این همه مدت دوری اونم درست مقابلم اهمیت بدم شیرموز رو مزه کردم..شیرینیشم..ای بد نبود...
_قهری؟؟
یه جرعه دیگه خوردم و با اخم نگاش کردم..
_خودت چی فکر میکنی؟؟
مظلوم گفت:
_قهری..
در جوابش سکوت کردم...
_باور کن دیگه نمیتونستم ساکت بمونم؟؟
زل زدم تو چشماش...تازه متوجه ارایش اون چشمای خوشکلش شدم...از دست این دختربا این همه زیبایی...نشستم و صورتم رو نزدیکش گرفتم و جدی گفتم:
_من بهت تو زندان چی گفته بودم؟؟..یادته یا نه؟؟..گفتم خوش ندارم پات تو این ماجرا وا بشه..گفتم یا نگفتم ؟؟..
ساکت سرش رو انداخت پایین..یه قلپ دیگه از نوشیدنیم خوردم..
_حالام پاشو برو...میخوام استراحت کنم...
نا امید گفت:
_یعنی راستی راستی قهری؟؟!!
_اره و دارم به این فکر میکنم چه تنبیهی برات در نظر بگیرم..
از شنیدن کلمه تنبیه لبخند قشنگی رو صورتش نشست...لعنتی چرا این دختر از من حساب نمیبرد...دوباره لم دادم توی مبل..
_میخندی!!..اونموقع که به فلک گرفتمت باید بخندی...
اینبار غش غش خندید و میون خنده ش گفت:
_باشه.. تنبیه بکن ولی فیزیکی نه..
ابروهام رو دادم بالا...یه جرعه دیگه از نوشیدنیم رو خوردم و گفتم:
_فیزیکی نه!!!..اتفاقا همه ی مزه ش به همون فیزیکشه...
خنده از تو صورتش محو شد و مظلوم تر از قبل گقت:
_باشه.. من مقصر...اما این بچه چه گناهی کرده؟؟
بی اونکه بفهمم چی میگه ابروهام گره خورد تو هم ..بچه !!!!
_بچه ؟!!! چی داری میگی؟؟بچه چیه؟؟
با یه لبخند رو لباش دستش رو گذاشت رو شکمش و گفت:
_همینی که این تو نشسته و داره به همه حرفات گوش میکنه...
نگاهی به شکمش کردم و یهویی صاف نشستم...
_منظورت چیه؟؟!!!
موهاش رو فرستاد پشت گوشش و اهسته گفت:
_خب...خب من باردارم...
باردار !!!!!ز شنیدن این کلمه اونقدر شوکه شدم که از فرط حیرت لیوان از دستم افتاد روی پارکت و واسه خودش چرخید...متحیر از خبری که شنیده بودم ایستادم و بلند گفتم:
_چـــی؟؟!!! تُ...تو...تو حامله ای؟؟!!!
سرش رو تکون داد و دست گذاشت رو ی شکمش...
_این کوچولو ده دوازده روز دیگه سه ماهش کامل میشه..
به دستش که روی شکمش گذاشته بود زل زدم...تازه دوزاری کجم افتاد که چرا چاق شده...بچه!! ..بچه ی من!!..اون تو !!! اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_ام...اما چرا؟؟!!
_چرا چی؟؟!!
بلند گفتم:
_چرابهم نگفتی؟؟
دلخور نگام کرد و گفت:
_من که صدبار واست پیغام فرستادم حتما باید ببینمت.....
بازوش رو محکم گرفتم و بلندش کردم....
_اما باید زودتر از این خبردارم میکردی؟؟!!
ناراحت تر از قبل گفت:
_چه جوری بهت خبر میدادم ؟؟!!...توقع نداشتی برم پیش وکیلت و بگم من حامله م...
_نه..توقع نداشتم ولی میتونستی یه ندا بدی؟؟
_اخه چجوری ندا میدادم...روزای اخرم که قهر کرده بودی و کسی رو نمیدیدی...منم روم نمیشد به کسی بگم حتی خاله م...
دوباره دست گذاشت رو شکمش و با بغض گفت :
_فقط به پری گفتم..همین سه روز پیش...اونم گفت که خدا بزرگه...صبر کن..اگه تا چند روز دیگه بهادرخان ازاد نشد به ارش میگم هرجور شده برات پیغام ببره.
فقط به پریسا گفتم..همین سه روز پیش...اونم گفت که خدا بزرگه صبر کن..اگه تا چند روز دیگه بهادرخان ازاد نشد به ارش میگم هرجور شده برات پیغام ببره...
به شکمش نگاه کردم...راست میگفت..حرف حساب که جواب نداشت...
مظلوم گفت:
_خوشحال نشدی؟؟
خوشحال نشدم!!!!...خوشحال نشدم !!!! دستی به سر و صورتم کشیدم و بعد دستام رو یهویی گرفتم به کمرش...غافلگیرانه بلندش کردم و تو هوا چرخوندمش..حتی یه ذره هم به جیغایی که میکشید و با خنده هاش قاطی شده بود اهمیتی ندادم..اینم به جای تنبیهش...
به کاغذ کوچیک تو دستم برای دهمین بار بلکه بیشتر خیره شدم..هر چی نگاش میکردم کمتر ازش سر در میاوردم... یه عکس از بچه !!!!!..این دیگه چجور عکسی بود!!..جنسیتش که هیچ....رنگ چشمای بچه هم به کنار.....هرچی نگاه میکردم اثری از خود بچه هم نمیدیدم...با اون توده ی پر از خط و خطوط بیشتر شبیه یه عکس میمونست که از یه طوفان گرفته شده باشه..اونم تو شب..نگاهم گیج از عکس سونوگرافی که هیچ ازش سر نمیاوردم به لیوان شیرموزی که دوباره جلوم گرفته شد خورد..سرم رو بالا گرفتم و پرسیدم...
_چجوری فهمیدی ؟!...
کنارم نشست و گیره ی موهاش رو باز کرد....
_راستش من اول نفهمیدم...
_چی ؟!!!
خندید و نگام کرد..
_منظورت چیه ؟؟ اگه تو اول نفهمیده باشی پس کی فهمیده؟؟!!
سرش رو انداخت پایین و زیرچشمی نگام کرد.. بعد آروم گفت:
_فرناز....
با حیرت لیوان رو گذاشتم روی میز و گفتم :
_کی؟!! همین دختره ی فضول...
موهای بلندش رو اینبار جمع کرد و با کلیپس داد بالا...دستش رو کشید رو زانوم و گفت:
_خوب چند روز بود که حالم خوب نبود...اشتها نداشتم و خیلی خیلی بیحوصله بودم.. یه روز که حالم هیچ خوب نبود فرناز اومد دنبال نون...وقتی دید حالم بده و همش تهوع دارم گیر داد بریم دکتر...قبول نکردم...گفت که با این نشونه هایی که تو داری ممکنه حامله باشی...وقتی گفت ممکنه حامله باشی خیلی ترسیدم...اونقدر زیاد که جرات نکردم برم دکتر...همون روز خودش رفت برام یه بیبی چک خرید و اومد...
ترسیده بود !!!
_از چی ترسیدی؟؟
نگام کرد بعد سرش رو گذاشت رو سینه م و دستاش رو دور بدنم حلقه کرد..
_از همه چی..از اینکه تو پیشم نبودی..از حرف مردم..از تهمتاشون ... بدتر از همه اینکه اگه اتفاقی برات بیافته من چجور باید تو روی این بچه نگاه کنم....
سرش رو که توی بغلم بود بوسیدم و دوباره به عکس خیره شدم...
_این وروجکی که میگی کجاست؟؟!! ..
خندید و به یه نقطه ی سیاه که با قسمتای دیگه هیچ توفیری نداشت اشاره کرد...
_فرناز میگفت اینه...
نگام رو از عکس گرفتم و گفتم:
_ دوباره فرناز !!
سرش رو تکون داد...
_مگه اون مفتش این عکس رو دیده؟؟..
_اوهومم...
ابروهام رفت بالا...
_بفرما..اینم یه نمونه دیگه ش...حیفه این دختر که تو این ساختمون اینجور حروم بشه...اصلا این دختر باید بره وردست اون رشیدی...
خندید و گفت:
_دختر بیچاره.. با خودش رفتم دکتر...
_با خودش رفتی؟؟
دوباره سرش رو تکون داد...عکس رو گذاشتم روی میز و دستام رو دور شونه هاش حلقه کردم..
_انگار حسابی به این دختر بیچاره ی مفتش زحمت دادی...
پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:
_ پس یه شیرینی ام به این دختره ی مفتش بیچاره بدهکار شدم.
پتو رو تا رو شونه های مهناز بالا کشیدم..هوای این کولر اونقدر سرد بود که ادم تا صبح یخ میزد...اینقدر تو خواب شیرین شده بود که دلم میخواست لپش رو گاز بگیرم..پریروز که به دیدنش رفتیم تا چند ساعت از بغلم بیرون نمیومد اونقدر که دیر به جشن رسیدم...اونقدر نازش رو کشیده بودم تا راضی شده بود از من جدا بشه...بوسه ای رو گونه ش گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم...با اومدن بچه این خونه هم کوچیکتر میشد..نگاهی دوباره به خونه انداختم...تصمیمم رو گرفته بودم...بهتر بود از این خونه میرفتیم..شاید اینجوری از خیلی خاطرات بد رها میشدیم..شایدم بچه بهانه بود..یه شروع جدید با یه خونه جدید گزینه ی بهتری بود.اروم رفتم توی اتاق خواب..سمانه هم توی اون لباس خواب صورتیش غرق خواب بود...بوسه ای به روی شونه اش نشوندم و پتو رو تا زیر گردنش کشوندم...روبه روی پنجره ایستادم...خورشید داشت طلوع میکرد...امروز روزی بود که عارف برای اجرای حکمش میرفت...هومان میگفت اعداما رو بین گرگ و میشی هوا انجام میدند..تا حالا هم باید پرونده زندگی عارف بسته شده باشه...دوباره به طلوع خورشید نگاه کردم..صحنه زیبایی بود..شروع یه زندگی رو نوید میداد غافل از اینکه این طلوع برای بعضی ادمای دیگه یه غروبه....یادم به شب قبل افتاد...حتی واسطه گری من که اینبار با پیش نماز مسجد رفته بودم هم فایده ای نکرد...پیش نماز از گذشت و بخشش گفت که سیره انبیاست و منِ همسلولش از ندامت پشیمونی این پسر..اما هیچ فایده ای نداشت..مرغ پیرمرد یک پا بیشتر نداشت...
اروم زیر پتو خزیدم تا سمانه بیدار نشه....چشمام رو بستم و با خودم گفتم دیگه راحت شد از اون عذاب جهنمی...
با تکونایی که به بازوم میخورد از خواب پریدم..
_چیه؟؟!!
سمانه گوشی رو به سمتم گرفت...
_موبایلت داره زنگ میخوره...
بین خواب و بیداری گفتم:
_بخوره..میگفتی خوابه..
_بازم قطع شد..اخه وکیلته..دو بار دیگه هم زنگ زده بود..گفتم شاید واجب باشه..
هومان!!!یعنی چیکار داشت؟!!..گوشی رو از سمانه گرفتم و به صفحه ی گوشی نگاه کردم..سه میس کال از هومان اونم ساعت هفت و نیم صبح..سابقه نداشت...دکمه تماس رو گرفتم...فوری تماس وصل شد...
_الو هومان !!...
_به... سلام داداش بهادر خوش خواب...عجبی جواب دادی!!.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_اول صبحی مزه نریز که هیچ حوصله ندارم..
خندید و گفت:
_اکی...زنگ زدم واسه شیرینی..
_شیرینی!! خبر نداری چرا این روزا هرکی به من میرسه شیرینی میخواد؟؟!!...
خندید و گفت:
_دیگرون رو نمیدونم ولی خبر من شیرینی داره..
سرم رو از روی بالش برداشتم...
_اول بگو تا ببینم چقدر میارزه ...شاید ارزش پول خرج کردن نداشته باشه.
اول بگو تا ببینم چقدر میارزه ...شاید ارزش پول خرج کردن نداشته باشه....
خندید و گفت:
_خوب..پس بدون مقدمه عرض میکنم..راجع به عارفه...مثل اینکه بابا ننه ی مقتول گذشت کردند...
تقریبا شوکه زده از روی تخت پریدم اونقدر که سمانه ترسید..
_شوخی که نمیکنی؟!
_شوخی کجا بود!!..مگه همچین چیزی شوخی بر میداره داداش؟!
دست به سرم گرفتم و کنار پنجره ایستادم..خیره شدم به خورشید..باورم نمیشد...
_چطور؟؟!! اونا که تا همین دیشبم کوتاه نیومدند؟؟
_میدونی کجا گذشت کردند !!..پای چوبه دار!! ..وکیلشون همین یه ربع پیش زنگ زد و خبرو داد..برای اجرای حکم رفته بود زندان...پدر و مادر عارف بیچاره ها با چشم گریون اون بیرون منتظر بودند تا جنازه تحویل بگیرند..میگفت حتی طناب دار هم انداخته شده بوده دور گردنش..قبل اینکه چهار پایه رو از زیر پاش بکشند بابای مقتول طناب رو از دور گردنش در میاره و میگه از خون بچه م گذشتم تا خدا ازش بگذره..همکارم میگفت جو خیلی احساسی شده بود..
خندید و گفت:
حالا شیرینی دار بود یا نه؟؟
دستم رو به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم خدایا شکرت...
_انصافا شیرینی دار بود...
خندیدم و گفتم:
_ولی هومان... موافقی دوتا شیرینی رو یه جا بهت بدم...
_دوتا شیرینی !!..ناقلا کدوم یکی دیگه شیرینی؟؟!!
_شیرینی این خبرت رو با شیرینی عروسی..
_عروسی!!..عروسی کی؟؟!!
نشستم روی تخت و دستم رو حلقه کردم دور شونه های سمانه که متعجب گوش میکرد...گونه ش رو بوسیدم و کشوندمش سمت خودم...
_شیرینی عروسی داداشت رو میگم دیگه...
خندید و گفت:
_مبارک باشه داداش بهادر...ولی گفته باشم..قبول نیست...حواست باشه..سر هرکی رو کلاه بگذاری سر وکیل جماعت رو نمیتونی کلاه بگذاری...
بلند خندیدم و بین خنده م گفتم:
_هومان یه باغ اشنا سراغ داری؟؟...هم شیک باشه و هم مجلسی..
_باغ اشنا!! ..اره...واسه کِی میخوای؟؟
_حداکثر تا ده روز دیگه..
_ده روز دیگه!!!! چه خبره؟؟!!..چرا اینقدر زود؟؟
_میخوام قبل ماه مبارک باشه...
_چه عجله اییه برادر من...بندازش برای بعد ماه رمضون..
_نه...بعد ماه روزه خیلی دیر میشه...
_دیر !!...واسه چی دیرمیشه؟؟!!
سرم رو خم کردم و شکم سمانه رو بوسیدم...سمانه با چشمای گرد شده و دهن باز دست گرفت به سرش...چشمکی بهش زدم و گفتم:
_ببین هومان....میخوام جلوی شایعه ها رو تا بزرگتر از اینا نشده هرچی زودتر بگیرم...با این جشن دهن خیلیا بسته میشه....پس هرچی زودتر بهتر...
بلند خندید و گفت:
_افرین خوشم اومد سیاست خوبیه..بازگشت دوباره با تمام قدرت...با یه تیر دونشون کردن.. مثل الان که دوتا شیرینی رو یکی کردی...
بعد قطع تماس سمانه با ترس گفت:
_ده روز دیگه !!! زود نیست؟!
ده روز !!! ده روز دیگه زود نیست؟!
صورتش رو بوسیدم و گفتم:
_نه...مگه اینکه بخوای همه بفهمند عروس خانم حامله ست..
شروع کرد به شکوندن انگشتاش..نگاهی به دستاش کردم...خوب میدونستم از چی میترسه....با این وضعیتش نباید میذاشتم استرس زده بشه...
_راستی خانم خونه...موافقی اسباب کشی کنیم؟؟
_اسباب کشی کنیم!!
_اوهومممم...
_یعنی از این خونه بریم ؟!!...
سرم رو تکون دادم..
_اخه واسه چی؟؟!!
_واسه چی که نداره...یه خونه بزرگتر...جدیدتر...قشنگ تر....
نگاهی به پرده های اویزون از سقف کرد...زیر گلوش رو بوسیدم...
_نظرت چیه؟؟
نگام کرد و گوشه ی پرده رو با دستش گرفت و گفت:
_اینا رو هم ببریم....
چی!!..این پرده ها !!! خندیدم و گفتم:
_نچ...نمیشه...
خودشو لوس کرد و دلخور گفت:
_چرا نمیشه؟؟؟
گونه ش رو بوسیدم و گفتم:
_میخوام خونه ی جدید که رفتیم به این البالوهه زنگ بزنم بیاد...
_البالوهه!!!!!
_اره...همین رادمنش خودمون رو میگم..میخوام بگم کل اتاق خواب رو البالویی کنه...
موهاش رو از رو پیشونیش کنار زدم...
_حتی سقفشو...
اول ساکت نگام کرد ولی بعد دوباره پرده رو کشید و گفت:
_ولی اینا رو هم اویزون کنیم...
نمیدونم این دختر چه علاقه ای به این پرده های دست و پاگیر داشت..
_اون دیگه بستگی به نظر رادمنش داره...
معترض گفت:
_ولی من اینا رو دوست دارم...
نگاهی به پرده های تور اویزون از سقف با یه حاشیه ی قهوه ای کردم...عمرا اگه رادمنش قبول میکرد...
یه بوسه کنار لبش نشوندم و گفتم:
_باشه...ولی راضی کردن اون البالوهه با خودت...
دست بردم زیر لباسش و کمرش رو نوازش کردم..
_خوب عروس خانم...سر صبحی با یه ذره شیطونی موافقی؟؟!!
زیر گلوش رو شروع کردم به بوسیدن..قلقلکش شد و خندید...سرش رو کمی دور کرد و گفت:
_وای نه..اگه مهناز بیدار شد چی؟؟...
موهاش رو دوباره از تو پیشونیش کنار زدم و گفتم:
_اون بچه اونقدر عاقل هست که بفهمه پشت هر در بسته ای اول باید در زد..
دیگه اعتراضی نکرد و اینبار میون خنده های شیطونش یه بوسه گذاشتم رو غنچه ی لباش....
خاموش تمام حرکات محسن رو زیر نظر گرفته بودم که سرگرد چرخیدو با دیدن من لبخندی زد و دستش رو به نشونه سلام گذاشت رو سینه...فقط تونستم در جواب سلامش پوزخندی بزنم...این سرگرد خیلی کاربلد که رد خیلی از قاتلا رو بدون یه سرنخ گرفته بود حالا باید میومد پیش پریسا لنگ مینداخت...دو ماه و بیست روز از عمرم رو تو زندان بیگناه گذرونده بودم..ابرویی برام باقی نمونده بود...زنم تا مرز بازداشت شدن رفته بود...توقع زیادی داشت اگر منتظر جواب میبود...اونقدر تو چشاش خیره شدم تا اینکه خودش از رو رفت و سرش رو برگردوند سمت قاضی.....یکی یکی افراد تو سالن رو دوباره از نظر گذروندم..حاجی براق شده بود به محسن که پشت بهش ایستاده بود...حالا دیگه واسه محسن شاخ میکشید..و مادرش که هنوزم از بهت درنیومده بود..معلوم بود که محسن رو از قبل میشناختن...هردوشون اما از کجا؟؟...
تو کار خدا مونده بودم...امروز قرار بود اینجا جمع بشند تا در مورد اینکه منو بفرستند بالای چوبه دار جر و بحث راه بندازن اما حالا..حاضر بودم شرط ببندم بابای جمشید هرشب خواب میدیده چجوری مثل یه قهرمان از جرثقیل بالا بره و جلوی جمعیت طناب دارو بندازه گردن من که هم خوب تسبیح بندازه هم فیگورش قشنگ از اب در بیاد ...
***********
با بیرون رفتن اون سرگرد احمق قاضی رو کرد به محسن که صندلی مقابلش با چهار تا صندلی فاصله از ما نشسته بود و بلند و محکم گفت:
_ نام و نام خانوادگی؟؟
محسن کمی سرش رو بالا گرفت و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:
_محسن...محسن مقیمی.
_چند سالته اقای مقیمی؟؟
_بیست و چهار سال..
_چه کاره ای؟؟
سرش رو اونقدر گرفت پایین که چیزی نمونده بود دماغش به قفسه سینه اش برخورد کنه...
_واسه بهادر خان کار میکردم...حسابدارش بودم..
با نفرت نگاش کردم..
_چند سال با جمشید رفیق بودی؟؟
_از دوره ابتدایی با هم بودیم...از همون کلاس اول...
متحیر از جمله ای که شنیدم با دهن باز نگاش کردم...محسن و جمشید رفیق بودند!!! اونم رفیق بیست ساله !!!
_رفت امد خانوادگی هم داشتید؟!
_خانوادگی به اون شکل نه..گاهی وقتا مادر جمشید میومد خونه ما روضه گاهی وقتا هم مادر من میرفت خونه اونا روضه..
_بیشتر جمشید میومد خونه شما یا تو میرفتی خونه ش؟؟
_بیشتراون میومد...
_چرا اون بیشتر میومد؟؟
_من پنجاه تایی تایی کفتر داشتم که روزی چند بار پرشون میدادم...واسه همین جمشید به هوای پروندن کفترا میومد خونه ی ما.
بیشتر جمشید میومد خونه شما یا تو میرفتی خونه اش؟؟
_بیشتراون میومد...من پنجاه تایی کفتر داشتم که روزی چند بار پرشون میدادم...واسه همین جمشید به هوای پروندن کفترا میومد اونجا...
_از کی فهمیدی جمشید با خواهرت رابطه داره؟؟
خواهرش !!!با شنیدن این جمله چشمام چیزی نمونده بود که بزنه بیرون...باورم نمیشد..رابطه ی جمشید با خواهر محسن!!!..
صورت محسن لحظه به لحظه داشت کبودتر میشد..دست ازادش رو گرفت به سرش...
_اخرش...هممون اخر اخرش فهمیدیم...
قاضی نگاهی به پرونده ی جلوش کرد و گفت:
_قبل از سقط بچه فهمیدید و یا بعد از سقط؟؟
قبل از اینکه با دهن باز کلمه سقط رو هضم کنم بابای جمشید بلند شد و فریاد کشید...
_خجالت بکش اشغال...این وصله ها به بچه ی من نمیچسبه...
قاضی با عصبانیت اشاره کرد بهش و با داد گفت:
_اقای محترم...اینجایی که نشستی دادگاهه نه طویله.....
حاجی با اشاره ی وکیلش دوباره نشست و دست مشت شده ش رو محکم کوبید رو زانوش...
_سوال رو جواب بده...قبل از سقط فهمیدین یا بعد سقط؟؟
سقط بچه !!!تمام تنم لرزید...محسن چند قطره اشکی رو که تو چشماش دویده بود با کف دست ازادش پاک کرد و با بغض گفت:
_بعد از سقط...
_چطور فهمیدین؟؟!!
بغض سنگینی که تو گلوش مونده بود رو به سختی قورت داد و گفت:
_یه روز که بعد از مدرسه اومد خونه بیحال بود...مادرم که پاپی شده بود گفت چیزیش نیست اما اونقدر حالش بد شد که یهو بیهوش شد...من تازه از سرکار برگشته بودم...اونموقع داخل یه شرکت کوچیک نیمه وقت کار میکردم...هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که صدای جیغ مادرم بلند شد..بابام خونه نبود..بدن نیمه جونش رو بلند کردم و با مادرم رسوندیمش بیمارستان..
ریزش اشکاش از یکی دو قطره بیشتر شد اونقدر که دیگه با کف دستش نمیتونست جمعشون کنه..
_اونجا معاینه ش کردن و گفتند که تازه سقط کرده...هنوز چند ساعتم از سقطش نمیگذره..گفتند بدنش به امپولی که برای سقط بهش تزریق شده حساسیت نشون داده....
قاضی دستی به ریشش کشید...
_خواهرت چند سالش بود؟؟
_فقط هفده سال داشت...
_چه جور فهمیدید جمشید بابای بچه ست؟؟!!
شونه هاش پایین تر افتاده بود..
_تا دو روز بیهوش بود...به هوش که اومد اونقدر وحشت کرده بود که لال شد...مادرم با کلی اشک و التماس از زیر زبونش کشید بیرون که کار کی بوده...
برای چند لحظه سرش رو بین دستاش گرفت..
_به مادرم گفت که جمشید از یه سال قبل ازش خواستگاری کرده...تو همون خونه ی خودمون...از چند ماه قبلش هم با هم رابطه داشتند...جمشید بهش قول داده بوده همین که تکلیف سربازیش مشخص بشه بیاد خواستگاریش...میخواسته بابای پیرشو تحت تکلف بگیره و معافی بگیره...اونقدر در گوش خواهر ساده من خونده بود که رابطه نداشتن قبل ازدواجشون املیه که خواهر بیچاره منو خام کرده بود...بعد چندماه هم حامله شده بود از جمشید خواسته بود تا دیر نشده بیاد خونمون خواستگاریش ...اما جمشید زیر بار نرفته بود و بهش گفته بود بچه رو سقط کنه.....خودشم برده بودش پیش یه ماما که غیر قانونی سقط میکرد..به خاطر پونصد تومنی هم که خرج کرده بود تو گوشش زده و بهش انگ هرزگی چسبونده بود..
بغضش اونقدری سرباز کرده بود که اجازه صحبت رو بیشتر از این بهش نداد...به شونه هاش که میلرزیدند نگاه میکردم....برای یه لحظه صورت مهناز اومد جلوی چشمم...
قاضی ازش پرسید:
_بعد از اینکه فهمیدید چیکار کردید؟؟
اشکاش رو گرفت...
_چیکار باید میکردم...بابام قلبش ناراحت بود...خودم رفتم در خونه جمشید..مادرش اومد دم در و گفت خونه نیست...تا دو روز کارم شده بود این که دنبالش بگردم..اخر تو خونه مجردی یکی از بچه ها پیداش کردم...رو در رو که شدیم زد زیر همه چی...رفیقاش پشت سرش وایساده بودند...حسامم بود....حاجی میشناسدش..حسابی شیر شده بود...جلوی اونا به من خاک برسر گفت میخوای خواهر خرابتو به ریش من ببندی... بی غیرت برو یکی دیگه رو پیدا کن...من احمق فکر میکردم لااقل یه جو مردونگی تو وجودش باشه تا پای کاری که کرده وایسه اما دریغ از یه ارزن...همینکه انگ هرزگی بهش زد چشمام تیره و تار شد..تا بیام یه مشت بزنم حسام با اون هیکلش بیخ گلومو چسبید...
شروع کرد به گریه کردن و میون گریه گفت:
_حتی انگشتمم به اون نامرد کثافت نخورد..
شروع کرد به گریه کردن و میون گریه گفت:
_حتی انگشتمم به اون نامرد کثافت نخورد..سه به یک ریختند روی سرمو تا میتونستند زدند..اخرشم گفت کردم که کردم... خوب کردم...هیچ غلطی نمیتونی بکنی...خیلی مردی برو خواهرتو جمع کن تا یکی دیکه حالشو نبره...
اشکاش رو با دست جمع کرد و ادامه داد..
..فرداش با بابای مریضم رفتیم واسه شکایت...خواهر مریضمو ازاین شعبه به اون شعبه کشوندیم و بردیم..احضاریه بردم در خونشون و دادم دست مادرش...مادرش همونجا تموم ایل و تبارمونو به فحش کشید که چی.. چرا به پسر دردونه ش تهمت زدم..
سرش رو برگردوند و به مادر جمشید نگاه کرد...پیرزن روشو کامل گرفت..سری تکون داد وگفت:
_ نیومد جلبشو گرفتم...بعد دو هفته تازه اقا از مسافرت تشریف اورد و با پای خودش اومد دادگاه و اونجا زد زیر همه چیز...قاضی از خواهرم پرسید با اختیار خودش بود یا به اجبار...اونم جواب داد بامیل خودش میرفته..قاضی هم تو حکمش نوشت چون با رضا و رغبت خودش بوده پس تجاوز به عنفی صورت نگرفته...حکم رو بردم پیش یه وکیل اونم تایید کرد و گفت چون رابطه به میل خودش بوده تجاوز محسوب نمیشه.. گفت اگه پسره اعتراف کنه فقط میتونه یه پولی به اسم ارش البکاره بگیره...
اشکاش رو دوباره پاک کرد و خندید..
_اخرش این شد که جمشید راست راست تو محله میچرخیدو به ریش ما میخندید..
_چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟؟
_از ترس ابرومون از همون موقع نذاشتیم بره مدرسه..تو همون فاصله هم کم کم افسردگی گرفت..تمام مدت رو کز میکرد یه گوشه و اگه چیزی جلوش نمیذاشتی غذا خوردنم یادش میرفت.. منم از همون شرکتی که کار میکردم اخراج شده بودم..اونقدر مرخصی رد کرده بودم و غیبت داشتم که عذرمو خیلی محترمانه خواستند.. تا اینکه بابام از درد خواهرم سکته کرد و مرد..بعد مرگ بابام از خواهرم متنفر شده بودم....مسبب همه بدبختیامون خودش بود...مادرم هم اونقدر داغدار بود که از خواهرم غافل موند...یهو دیدیم رفتاراش عجیب غریب شده...گاهی عین دیوونه ها میخندید و قهقهه میزد بعد هم یهویی گریه میکرد..گاهی وقتا هم کنترل اجابت مزاجشو از دست میداد و خودش رو کثیف میکرد...تا اینکه یه شب رگ دستشو زد...سریع رسوندیمش بیمارستان...از بدبختیش زنده موند و نمرد...بردیمش پیش یه روانپزشک...معاینه ش که کرد گفت احتمال جنون وجود داره...
به اینجا که رسید بادست به زنجیر کشیده ش زد تو سرش و با گریه گفت:
_تو یه ماه بابام مرد و خواهرم دیوونه شد..
شونه هاش میلرزید و میون هق هق گریه ش گفت:
_من احمق میدونستم دختربازه اما نمیدونستم به ناموس رفیقشم رحم نمیکنه...
سرش رو بین دستاش گرفت و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن...
دستام رو به صورتم کشیدم و سرم رو تکون دادم...دختر بیچاره..
************
چند دقیقه که گذشت اروم شد...قاضی نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
_چطور شد که با اقای سپهرتاج اشنا شدید؟؟
خجالت زده نیم نگاهی به من که ساکت نگاهش میکردم انداخت و با صدایی که گرفته بود گفت:
_خواهرمو تو تیمارستان بستری کردیم و به همه فامیل و اشنا گفتیم بعد مرگ بابام افسردگی گرفته...بعد بستری شدنش شب و روز به یه چیز فکر میکردم...انتقام از جمشید..مادرم شب و روزش شده بود گریه و هر قطره اشکش مثل نفت بود که اتیش انتقامم رو شعله ور میکرد....بارها خواستم تو یه کوچه خلوت جلوشو سد کنم و چاقو بذارم و شاهرگشو بزنم اما از ترس رسوا شدن تو محل جرات نمیکردم...بعد از اون شدم سایه جمشید..دنبال یه اتو ازش بودم که بهش ضربه بزنم....کوچه به کوچه و خونه به خونه تعقیبش میکردم..امار همه کاراشو داشتم... از خانم بازیاش گرفته تا مشروب فروختناش...دنبال یه فرصتی بودم تا بهش ضربه بزنم..همون موقع فهمیدم یه شکار جدید پیدا کرده... دختر اسدالله...دختر خوشکلی بود و بابای تریاکیش تو محل معروف..دست رو دختری گذاشته بود که کس و کار درست و حسابی نداشت...سگ پدر حساب همه جاشو کرده بود..لابد میخواسته مثل دفعه قبلی براش دردسر درست نشه و پاش یه بار دیگه به دادگاه کشیده نشه..
سگ پدر حساب همه جاشو کرده بود..دیگه داشتم از تعقیب کردنش خسته میشدم ...بارها خواستم تو یه کوچه خلوت جلوشو سد کنم و چاقو بذارم و شاهرگشو ببرم اما از ترس رسوا شدن جرات نمیکردم..یقین داشتم همین که بمیره حاجی اول از همه سروقت من میاد تا اینکه خبر دار شدم دختر اسدالله یه خواستگار کله گنده داره...خبر نامزدیش خیلی زود تو محل پیچیده بود..امار جمشید رو که برداشتم دیدم هنوز دختره رو میبینه...بهترین فرصت رو پیدا کرده بودم..کافی بود نامزده دختره رو مینداختم به جون جمشید...پاپی که شدم دیدم دست راستش یه محل اونورتر از ما میشینند...طرفای مسجد مولا...خونه آرش رو پیدا کردم و یکی دوبار دنبالش کردم تا اینکه فهمیدم تو مکانیکی یکی از رفیقام رفت و امد داره...تو همون محل خودمون..کارم چند روز شده بود اینکه برم تو اون مکانیکی وایسم...به بهونه بیکاری چند روزی اونجا کارکردم.. تا اینکه یه روز آرش اومد..پسر خوش مشربی بود و زود با همه صمیمی میشد...چند کلمه که حرف زدیم با منم راحت شد...از گرونی گازوییل حرف زد تا شب قبل که با رفیقاش شلم بازی کرده و باخته بود و یه سور کله پاچه داده بود...منتظر بودم یه فرصت پیدا کنم تا موضوع جمشیدو وسط بکشم تا اینکه رفیقم یهویی ازش پرسید چند وقت دیگه عقد کنونه بهادرخان با دختر اسدالله ست... قبل از اینکه جواب بده خودمو زدم به اون راه گفتم کدوم اسدالله..نشونی که داد گفتم اون اسدلله که دخترش رفیق داره...همه هم خبر دارند...اولش غیرتی شد و یقمو چسبید..منم گفتم ثابت میکنم..میدونستم بعد از ظهرش کلاس خیاطی داره و جمشید سر راهش وایمیسه...قرار گذاشتیم واسه عصر... بردمش جای همیشگی که جمشید منتظر دختره وایمیساد و از دور نشونش دادم..
نفس بلندی کشید و ادامه داد...
_وقتی دیدشون غیرتی شد..خواست بره جلو جمشیدو بزنه که نذاشتم..گفتم به نامزدش بگو تا خودش تصمیم بگیره...یه هفته ای گذشت و خبری نشد...دیگه فکر کردم که بهادر خان نامزدی رو ساکت و اروم به هم زده و تیرم به سنگ خورده تا اینکه یه روز آرش بهم زنگ زد وپرسید کجا میشه با هم دیدشون..وقتی بهادر خان اون دو تا رو با هم دید اونقدر عصبانی شد که من خوشحال گفتم کار جمشید تمومه اما چند روز بعد بهادر خان رفت خارج و جمشیدم رفت شمال و همه چی برگشت همونجور که بود...
قاضی دستی به ریشش کشید و گفت:
_پس چرا تو نمایشگاهش مشغول به کار شدی؟؟
_همون اوایل از آرش خواستم یه کار تو نمایشگاه بهادر خان واسه من جور کنه...مشکل مالی نداشتم...حقوق بابام بسمون بود...فقط میخواستم به بهادر نزدیکتر باشم که اونم با خارج رفتنش همه چی به هم خورد...دنبال یه نقشه دیگه بودم تا اینکه بهادر برگشت و تو یه هفته عقد کردند و دختر اسدالله رو برد خونه ش...نفهمیدم چی به چی شد اما بهتر دیدم تو همون شرکت بمونم...جمشید رو میشناختم..یه شهر بهش میگفتند جمشید پیله..مطمئن بودم اونقدر پیله هست که به این راحتی ول کن نباشه و دوباره سر و کله ش پیدا میشه...
از شنیدن حرفای محسن خون تو بدنم منجمد شده بود..باورم نمیشد محسن خودشو با نقشه به من نزدیک کرده...جمشید از یه طرف واسه من خواب میدید و محسن از یه طرف دیگه.
از شنیدن حرفای محسن خون تو بدنم منجمد شده بود...جمشید از یه طرف واسه من خواب میدید و محسن از یه طرف دیگه...قاضی رو به محسن که حالا ساکت شده بودکرد و گفت :
_در مورد نقشه قتل جمشید بگو؟؟چی شد که بعد از اونهمه نقشه کشیدن خودت دست به کار شدی؟؟
نفس بلندی کشید و گفت:
_بعد از جشن عقد بهادر خان تا یه مدت همه چی اروم بود...منم اونقدر درگیر حسابای شرکت و نمایشگاه شده بودم که فرصت سرخاروندنم پیدا نمیکردم...فقط دورادور اخبارشو از بچه های بازار داشتم...تا اینکه بهادر خان رفت مسافرت...چیزی که این وسط عجیب بود از روزی که قرار بود بره مسافرت آرش چند تایی بسیج کرد تا دنبال جمشید بگردند...تا اینکه سراغ منم اومد و ازم پرسید خبر ندارم جمشید کدوم گوری هست که منم گفتم بیخبرم...مطمئن شدم یه خبری شده...دنبال جمشید که حالا غیبش زده بود گشتم تا بوسیله یکی خبردار شدم توی خونه مجردی یکی از رفیقاش خودشو قایم کرده...خونه رو میشناختم..پس لازم نبود دنبالش بگردم..برگشتم پیش آرش و گیر شدم که چه خبر شده...دو روز اولی لو نداد..گذاشتم خوب مستاصل بشه تا بهتر زبون باز کنه...بعد چند روز اخر که سریش شدم گفت که جمشید بهادر خان رو غیر مستقیم مسموم کرده و بهادر خان الان به جای اینکه مسافرت باشه بیمارستان بستریه...همونجا بود که فهمیدم جمشید چه غلطی کرده ..اینبار از یه دختر ساده سوء استفاده جنسی نکرده بود..از سادگی اون دختر استفاده کرده بود واسه ی ادم کشتن...لقمه بزرگتری برداشته بود...
_دروغگوها...جمعش کنید...
با نعره ی حاجی همه به سمتش چرخیدند...حاجی بلند شده بود . تسبیحشو از فرط عصبانیت تو هوا تکون میداد و از شدت خشم میلرزید...
_دروغه ..همش دروغه..
پیرزن هم انگار جرات پیدا کرده بود داد زد...
_دروغه....پسر من سر گوشش میجنبید...قبول اما ادم کشتنش دروغه...به خاکش قسم دروغه...
قاضی نیم خیز شد و با عتاب به پیرزن و پیر مرد توپید...
_اقای به ظاهر محترم بشین..خواهر با شما هم هستم..این دفعه دومه دارم تذکر میدم.....
پیر مرد زیر لب چیزی گفت و پیرزن نفرین کرد...با نشستن پیرزن و پیرمرد قاضی هم نشست و گفت:
_ به وقتش اگه حرفی داشتید فرصت میدم بزنید...
محسن رو کرد به حاجی و بلند تر از قبل گفت:
_حق داری حاجی باور نکنی... منم تا شنیدم دهنم واموند...منم فکر میکردم فقط هوسبازه....میدونید اقای قاضی تو این یه سال امارشو همه جوره داشتم...از مارک سیگاری که میکشید تا مارک مشروبی که میخورد...تک تک خونه هایی که میرفت خبر داشتم...تمامی فسق و فجورشو... ارتباطشو با زنای اونجوری میدونستم..حتی ادرس خونه ای که بیشترین رفت امدش اونجا بود و بعد فهمیدم که شریکی با حسام تو زیر زمینش مشروب میسازند...طلبکارای چکای برگشتیش رو یک به یک میشناختم اما ادم کشتنش رو !!!..حق داری حاج خانم حق داری حاج اقا...من که رفیق بیست سالشم اولش باورم نشد...همونجور که اولش باورم نمیشد چه بلایی سر خواهرم اورده....
قاضی رو بهش با دست به میز زد و گفت:
_ادامه بده...
نفسی تازه کرد و گفت:
_ بعد اینکه بهادر خان از بیمارستان مرخص شد رفتم سر وقت آرش و وانمود کردم چند ساعت قبل جاش رو پیدا کردم...یه شبم با چند نفر که نمیشناختمشون رفتیم خونه رو نشونشون دادم..از آرش خواستم بذاره منم تو جزو گروه باشم...اونم اول قبول نمیکرد اما وقتی دید که من از همه جریان با خبرم و گزینه خوبی برای کمک هستم قبول کرد..فردا شبش همون ادما ریختند داخل خونه و جمشیدو گرفتند و بردند حسین اباد..
نیم نگاهی به من انداخت و با سر پایین گرفته ادامه داد...
_اون شب بهادر خان اومد اما به یه ساعتم نکشید که رفت..از چیزی سر در نمی اوردم...نمیفهمیدم میخواد چیکار کنه..همه امیدم به این لحظه بود و معلوم نبود چه نقشه ای داره..دلم میخواست بدبختی جمشید و با چشمام ببینم اما از ترس اینکه جمشید من رو ببینه و باعث لو رفتنم بشه موقع خوابم که بچه ها رفتند تو سوله به بهونه ی نگهبانی دادن شب رو تو ماشین صبح کردم...فرداش تا طرفای غروب خبری از بهادر خان نشد...منم حدودای ظهر از بیحوصلگی رفتم یه دوری اطراف سوله زدم...چند تا سوله دیگه هم اونجا بود اما بالکل جای پرتی بود..رفتم روی تپه و از اون بالا همه جا رو نگاه کردم...نزدیک هزارمتر اونطرف تر از سوله یه رودخونه خشک بود با یه پل خراب گل و سنگی هم رو بستر خشک رود خونه...در کل جای پرتی بود...برگشتم سوله..بچه ها بیرون داشتند خودشون رو با اتیش گرم میکردند..چند ساعت دیگه هم گذشت تا اینکه غروب آرش زنگ زد و گفت همه برند پشت سوله بایستند...نیم ساعت بعدشم صدای یه ماشین اومد که رسید در سوله...بچه ها بیخیال تو ماشین نشستند اما من داشتم به مرز جنون میرسیدم...همه چی خیلی مرموز بود و من باید میفهمیدم چی به چیه.. به بهونه دست به اب از ماشین بیرون زدم و رفتم اون یکی سمت سوله تا از چشم بچه ها دور باشم....بارون شدید میبارید . من تمام بدنه سوله رو واسه پیدا کردن یه روزنه گشتم...تا اینکه روی در سوله یه سوراخ ریز دیدم...از توی سوراخ فقط یه قسمت از انتهای سوله معلوم بود..اول بهادر خان رو تشخیص دادم و یه زن رو از پشت سر دیدم..حدس زدم باید زنش باشه اما مطمئن نبودم تا اینکه چند دقیقه که گذشت زن چرخید وچهره دختر اسدالله رو شناختم..تازه فهمیدم بهادر خان از کشوندن جمشید به اونجا چه نقشه ای داشته..
تازه فهمیدم بهادر خان چه نقشه ای داشته...رو در رو کردنشون..اینجوری جمشید نمیتونست جا بزنه...از خوشحالی روی پام بند نبودم..برای اینکه بچه ها مشکوک نشند برگشتم...از اینکه بدون درگیر شدن با جمشید غیر مستقیم حسابشو میرسیدم هیجان زده بودم...یقین داشتم که دیگه کار جمشید تمومه...تا اینکه دو ساعتی که گذشت بهادر خان اومدو گفت موبایلشو بهش بدین و بذارید گورشو گم کنه بره...گوشام چیزی رو که میشنید باور نمیکرد...همه حسابام به هم خورد..اون همه سگ دو زدنام و تعقیب کردنام همه و همه ش دود شده بود و رفت هوا...اون همه نقشه کشیدنام..دو تا از بچه ها دستور بهادر خان اجرا کرد و برگشت سوار ماشین شدند اما من هنوز تو شوک بودم..من با پراید خودم اومده بودم...وقتی پشت سر اون یکی ماشین حرکت کردم از عصبانیت داشتم به جنون میرسیدم...با مشت میکوبیدم به فرمون...دایم صورت بابام جلوی چشمم میومد و خواهرم...حیثیتی که ازش برده بود و عقلی که ازش زایل شده بود...
اشکاشو با استین لباسش گرفت...
_اونقدر عصبی و سر خورده بودم که حتی جاده خاکی رو واضح نمیدیدم..داشتم به مرز انفجار میرسیدم.. هیچ فرصتی بهتر از این برای انتقام پیدا نمیکردم...نرسیده به جاده تصمیم رو گرفته بودم... مرگ یکبار شیون هم یکبار...نمی فهمیدم بهادر خان چرا ازش گذشته اما دیگه نمیتونستم تحمل کنم اون کثافت راست راست بگرده...همراه بچه ها نیم ساعتی تا خیابون اصلی رفتم.. سرعتم رو کم کردم و رفتم دنده دو به این امید که بچه ها تو اون بارون میون ماشینای دیگه منو گم کنند اما راهنما زدند و کنار خیابون نگه داشتند..کنارشون که رسیدم شیشه رو دادم پایین و به دروغ گفتم دنده از جا در رفته و ازشون خواستم برند تا منم اروم با دنده دو بیام..اولش خواستند با هم حرکت کنیم اما بعد از اصرار من قبول کردند و رفتند...وقتی مطمئن شدم رفتند ماشینو دور زدم و برگشتم سوله..مطمئن بودم تا الان به یکی زنگ زده تا برن دنبالش...فرصت کم بود...ماشینو جلوی در گذاشتم و از صندوق عقب جک ماشین رو در اوردم...چشمام چیزی جز خون نمیدید...فقط یه کلمه تو ذهنم تکرار میشد...انتقام ...انتقام بی عفت کردن خواهرم که مثل یه دستمال چرک انداختش تو سطل اشغال...انتقام پدرم که فرستادش سینه قبرستون و انتقام اشکای مادرم...انتقام از هم پاشوندن خونوادم...در سوله رو با یه لگد باز گردم...حتم داشتم صدای ماشین رو شنیده ...ایستاده بود کنار اتاقک سوله...از دیدن من شوکه شد و به لکنت افتاد اونقدری که به جای اینکه بگه تو تکرار میکرد ت.ت...اما زود خودشو جمع کرد...عادتش بود..غافلگیرم که میشد سریع خودشو جمع میکرد انگار که نه انگار...بعد اون گندی که کاشته بود فقط پای یه چشمش کبود شده بود و لباساش خاکی...من احمق فکر میکردم بهادر خان پوستشو غلفتی میکنه اما فکرشو نمیکردم نازشو میکشه...
از شنیدن حرفش اخمام رفت توهم...ادامه داد...
_به خودش اومد و بهم گفت تو اینجا چه غلطی میکنی منم گفتم چی فکر میکنی؟؟میخوام جون یه دزد ناموس بیشرف رو بگیرم...فکر میکردم بترسه اما قهقهه زد و همین دیوونه ترم کرد...برگشت بهم گفت:لابد تا اینجا هم تعقیبم کردی ..ها؟؟ خیلی ادعای مردی داشتی همون یکسال پیش جونشو میگرفتی نه اینکه مثل خاله زنکا دوره بیافتی تو محله دنبالش...الانم خیلی غیرت داری برو اون خواهرهرزتو پیدا کن که معلوم نیست کدوم گوریه..
با شنیدن حرفاش دنیا برام تار شد..از زور عصبانیت سرم داشت گیج میرفت... انگار فقط یه چیز بود که میتونست ارومم کنه اونم دیدن خون بود خون اون حرومزاده...جک رو از پشت سرم در اوردم و به سمتش دویدم ...غافلگیر شد..فکر میکرد دست خالی رفتم دیدنش...اول در گیر شدیم ...جمشید از من بلند تر بود امامن ورزیده ترو فرزتر بودم..چند بار روی زمین غلت خوردیم تا اینکه تویه فرصت نشستم روی سینه ش و....
نفس بلندی کشید...جو سنگینی تو اتاق بود...پدر جمشید براق بود به طرفش ...محسن دستی کشید به صورتش و ادامه داد...
_ضربه ی اول رو که کوبیدم گیجش کرد...با چشمای از حدقه در اومده نگام کرد..تو همون گیجیش گفت تو رو به خاک...دیگه فرصتش ندادم..نمیدونم چند ضربه زدم اما همینکه به خودم اومدم از گوشاش و بینیش خون میزد بیرون...از روی سینه ش بلند شدم...با چشمای باز داشت جون میکند درست عین یه سگ...
_قاتل ...ادمکش چجور تونستی بچمو بکشی؟؟ادمکش...چرا نیومدی دردتو به خودم بگی کثافت...اونموقع یه غلطی میکردم..
حاجی پرید به محسن و با دو تا دستاش بیخ گلوش رو گرفت..سرباز با همون یه دست ازادش حاجی رو از محسن جدا کرد و وکیلش اونو کشید عقب...مادر جمشیدم بلند بلند گریه میکرد...خاموش داشتم به این اشفته بازار نگاه میکردم...مثله یه فیلم.
حاجی پرید و بیخ گلوی محسن رو گرفت..سرباز با همون یه دست ازادش حاجی رو از محسن جدا کرد و وکیلش اونو کشید عقب...مادر جمشیدم بلند بلند گریه میکرد...خاموش داشتم به این اشفته بازار نگاه میکردم...مثله یه فیلم...
قاضی از جاش بلند شد و مقابل حاجی که صدای نعره هاش سالن رو پر کرده بود ایستاد و گفت:
_این سومین دفعه ست که تذکر میدم...یکبار دیگه نظم اینجا رو به هم بزنی اخراجی.. میفهمی؟؟...اخراج...
پیرمرد گریه کرد و میون گریه هاش گفت:
_اقای قاضی سخته...به پیر به پیغمبر...تحملش سخته...بچه م...
اینبار محسن از جاش بلند شدو فریاد کشید...
_بچه تو ادم نبود یه حیوون بود...یه زالو..تنها کاری که بلد بود این بود که یکی رو پیدا کنه و بهش بچسبه و خونشو بمکه.. وقتی کثافت کاریاش نقل همه محل بود نگو که از گندکاریاش خبر نداشتی حاجی...نگو احضاریه ای رو که اوردم در خونتون دادم دست زنت ندیدی...خبر داشتی..خوبم داشتی.. از همه گندکاریاش خبر داشتی اما خودتو زدی به ندیدن...خودتو زدی به نشنیدن ...عین کبک سرتو کردی تو برف و خودتو زدی به نفهمیدن...حتی حالا هم که مرده میدونی که یه شهر از رفتنش نفس راحت کشیدند اما خودتو میزنی به بیخبری و میگی دروغه دروغه...
پیر مرد حالا با دهن بسته به محسن و بقیه که زل زده بودند بهش و منتظر جواب بودند نگاه کرد...حرفی برای پاسخ دادن به محسن به ذهنش نمیرسید..حرف حق که جواب نداشت...
قاضی دوباره نشست و یلند گفت :
_نظم جلسه رو حفظ کنید...از این به بعد جدی تر برخورد میکنم..همگی بشینید...
جو که کمی ارومتر شد قاضی پرسید..
_بعد مرگ مقتول چه کردید؟؟
سرش رو انداخت پایین و گفت:
_یک ان به خودم اومدم و تازه فهمیدم چه کردم...انگار با دیدن رنگ خون از خواب بیدار شده باشم...هیچوقت جرات کشتن یه حیوون رو هم نداشتم...تو چند دقیقه دیوونه شده بودم..نمیدونستم چه غلطی باید بکنم..همونجور مات به جنازه بودم تا وقتی که صدای زنگ موبایلش بلند شد...با صدای موبایل به خودم اومدم..گوشی رو از تو جیب شلوار ورزشیش کشیدم بیرون...نگاه که کردم دیدم حسامه....بعد قطع شدن رفتم تو تماساشو دیدم به حسام زنگ زده....اول خواستم جنازه رو همونجا ول کنم ولی اینجور همین که حسام سر میرسید همه چی معلوم میشد و چون سوله ی بهادر خان بود اول از همه اون درگیر میشد و بعد ما...فرصتی نبود..گوشی رو خاموش کردم و جنازه رو انداختم عقب ماشین با یه پتو مسافرتی رد خون رو از روی زمین پاک کردم...سریع در سوله رو بستم ...اول خواستم که برم یه سمت دیگه ی شهر اما با یه جنازه عقب ماشین جرات اینکه تو جاده خاکی هم برم رو نداشتم...به خصوص که یه طرف جاده هم پلیس راه میخورد...هیچ چاره ای نداشتم...ماشینو روندم طرف همون پلی که ظهر دیده بودم...یه مقدار از مسیر ماشین رو نبود..جنازه رو انداختم رو دوشمو تا پل پیاده رفتم...هونجا یه گوشه از پل یه حفره کوچیک بود...جسدو انداختم اونجا اول تو همه جیباشو گشتم..یه گوشی یازده دوصفرم تو جیب شلوارش بود... تا میتونستم روی جسدشو با سنگ و چندتیکه اشغال و شاخه خشکی که اونجا بود پوشوندم...تو اون بارون کمی عقب رفتم...تو اون تاریکی هم مطمئن بودم هیچی معلوم نیست...پیاده برگشتم سمت سوله تا ببینم کسی هست یا نه که یه پژو رو دم در سوله دیدم که چراغاشو روشن کرده بود...اما از کسی خبری نبود..یه پنج دقیقه تو بارون همونجا نشستم تا اینکه یکی رو دیدم که از پشت سوله در اومد...باز یه چرخی اون حول و جوش زد و جمشید رو صدا زد...صدای حسامو شناختم ..گوشیش به گوشش بود...گمونم شماره جمشیدو میگرفت...بعد رفت سمت صندوق عقب ماشین و یه وسیله برداشت و مشغول ور رفتن با در شد...در رو باز کرد و رفت توسوله...یه ده دقیقه هم اون تو بود تا اینکه اومد بیرون....بعد اینکه چندباردیگه جمشیدو صدا زد سوار ماشین شد و رفت...منم نیم ساعتی تو ماشین نشستم و وقتی مطمئن شدم رفته حرکت کردم سمت خونه...
قاضی دستی به ریشش کشید...
_وقتی جنازه رو اونجا رها کردی فکر نکردی وجود جنازه نزدیک ملک جناب سپهرتاج میتونه ایشون رو در مظان اتهام به قتل قرار بده؟
وقتی جنازه رو اونجا رها کردی فکر نکردی وجود جنازه نزدیک ملک جناب سپهرتاج میتونه ایشون رو در مظان اتهام به قتل قرار بده؟؟
سرش رو زیر انداخت..
_اون موقع نه...بعد هم که به فکرم رسید جرات اینکه جنازه رو جابه جا کنم نداشتم...به خودم امیدواری میدادم که کسی سال تا سال از اونجا رد نمیشه پس جایی برای ترس وجود نداره تا اینکه به یه ماهم نکشیده جنازه پیدا شد و چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد..
_چرا بعد از اینکه ایشون بیگناه به خاطر جرمی که شما مرتکب شدید به زندان افتاد نیومدی اعتراف کنی؟؟
_....
_با توام تا کی میخواستی اینطور سکوت کنی؟؟
دستامو گرفتم به زیر بغلم و با انزجارنگاش کردم...دلم میخواست ببینم چه جوابی میده...سرش رو زیر گرفت و گفت:
_به علی روم سیاهه..حتی روی اینکه تو چشماشون نگاه کنم ندارم...به ارواح خاک بابام این دوماه تو جهنم زندگی میکردم..من احمق حتی فکر نمیکردم به اینکه جنازه پیدا بشه چه برسه به اینکه بهادر خان دستگیر بشه...چند بار خواستم خودمو لو بدم اما از اینکه بی ابرویی خونوادم لو بره ترسیدم..
قاضی انگار که تازه یاد چیزی افتاده باشه...
_جریان موبایلا چی بود؟؟
_یه روز آرش داشت تو شرکت تعریف میکرد که بعد چند ماه موبایلا هنوز ردیابی نشدند..میگفت احتمالش وجود داره که قاتل یه دزد بوده که جمشید رو به خاطر موبایلا کشته...من هر دوتا گوشیا رو تو زیرزمین خونه قایم کرده بودم..عصر که برگشتم رفتم سروقت گوشیا...اول همه اطلاعاتشونو پاک کردم ..از فیلما و عکساش گرفته تا اسم مخاطبین و پیاما...فردا صبح رفتم در پاساژ خورشید...یکی یکی گوشی ها رو گذاشتم کنارم و بعد بلند میشدم و وانمود میکردم فراموش کردم گوشیا رو با خودم ببرم...فکر میکردم اینجوری شاید کمک کنه تا بهادر خان از زندون در بیاد..
_و بعد هم تئوری اینکه جمشید و حسام با هم اختلاف داشتند رو مطرح کردی تا اتهام قتل رو متوجه حسام کنی..درسته؟؟اونم با یه شاهد؟؟
_میدونستم حسام با جمشید سر یه پولی درگیرشدند...اما شاهد نداشتم..از یکی خواستم بیاد شهادت بده که اون از شهادت دروغ دادن ترسید و جا زد...
قاضی نگاهی به ساعت مچیش انداخت..ساعت پشت سرش نزدیک ده و نیم بود...دستاش رو حلقه کرد تو هم و رو به سرباز همراه محسن گفت:
_جلسه تمومه...میتونی ببریش...
سرباز بلند شد و محسنم همراهش..قبل اینکه حرکت کنه سرشو به طرفم چرخوند و بدون اونکه نگام کنه گفت:
_خیلی مردی بهادر خان...روی اینکه بخوام تو صورتت نگاه کنم ندارم...این چند ماه واسه من جهنم تر بود...حلالم کن..
از شنیدن کلمه اخرش خنده م گرفت...
_حلال؟؟!!شوخی میکنی؟؟!!
به حلقه ی دستبندی که دور دستش پیچیده بود نگاه کردم..
_سی سال از خدا عمر گرفتم و به هر بدبختی که بود با عزت و ابرو زندگی کردم..تو بدترین شرایط پام نلغزید ...هرچند اخرشم نفهمیدم چه گناهی در درگاه خدا مرتکب شده بودم که یه نامرد بیشرفی رو مثل جمشید انداخت وسط زندگیم و دنبالشم یکی مثل تو.
سی سال از خدا عمر گرفتم و به هر بدبختی که بود با عزت و ابرو زندگی کردم..تو بدترین شرایط پام نلغزید ...هرچند اخرشم نفهمیدم چه گناهی در درگاه خدا مرتکب شده بودم که یه نامرد بیشرفی رو مثل جمشید انداخت وسط زندگیم و دنبالشم یکی مثل تو...
از جام بلند شدم و مقابلش ایستادم...
_فکر نکن خودتم فرقی با یکی مثل جمشید داشتی؟؟
انگشت اشاره م رو کوبیدم به شونه ش...
_جمشید دزد ناموس بود و تو دزد ابرو..جمشید ناموس مردم رو به لجن کشید و تو ابروی مردم...
زدم به سینه م و گفتم:
_این سه ماه زندان به کنار ، همه ی ابرویی که سی سال قطره قطره جمعش کرده بودم با حماقت تو دود شد و رفت هوا...همین الان که جلوت وایسادم دارم به این فکر میکنم که فردا که رفتم نمایشگاه چجوری سرمو جلوی مش صمد بالا بیارم ..میشناسیش که... ابدارچی نمایشگاه رو میگم....
شونه هاش پایین افتاده بود و اشکاش صورتش رو پوشوند...با التماس گفت:
_ارواح خاک پدرم پشیمونم...
_پشیمونی تو هیچ فایده ای برای من نداره..تاوان حماقت تو رو من دادم..حماقتت نه به این خاطر که لاشه اون کثافتو خوب قایم نکرده بودی....حماقتت به این خاطر که با وجود یه دختر جوون تو خونه سر هر کس و ناکسی رو تو اون خونه باز کردی...
نگاهی به بابای جمشید که شرمزده سرش رو پایین انداخته بود کردم و گفتم:
_لابد اون موقع ها روز و شب از ترس اینکه یه گربه بیاد سروقت کفترات خواب و خوراک نداشتی...اما خبر نداشتی پای یه گرگ رو به خونت باز کردی...گرگی که راحت میومد و راحت تر میرفت...اگه توی احمق یک صدم اون توجه و محبتایی که به یه دونه از کفترات میدادی در حق خواهرت میکردی دلبسته اون گرگ نمیشد که اینجور دریده بشه...
بدون اینکه نگاهش کنم برگشتم و نشستم روی صندلی...از در که بیرون میرفت صدای غل و زنجیری که به پاش بسته شده بود با صدای گریه هاش قاطی شده بود...
سرمو از روی تاسف تکون دادم..خواهر محسن هم یه دختر محبت ندیده بود..یکی مثل سمانه...یکی مثل هزاران دختری که محبت رو بیرون ازخونه جستجو میکردند و به نابودی کشیده میشدند...دستی به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم "دختر بیچاره..
قاضی رو کرد به پدر و مادر جمشید و گفت:
_حاج اقا برزگر..از مهمترین وظایف والدین تربیت اولاد هست...پدر و مادر هیچ هدیه ای بهتر از تربیت نیک نمیتونند به فرزندشون اعطاء کنند...رسول خدا میفرماید هیچ عطا و بخشش از طرف پدر و مادر برای فرزندان بهتر از تربیت خوب و پسندیده نیست...فرزندان امانت های خداوند هستند که به والدین سپرده میشند و تربیت خوب و پسندیده ی اونها جزو مسئولیت های پدران و مادران هست...این پرونده با شکایت شما علیه اقای سپهرتاج باز شده بود که با توجه به اعترافات اقای محسن مقیمی همینجا بسته میشه و شما باید به طرح شکایت مجدد از محسن مقیمی اقدام کنید..اما از نظر این بنده حقیر که در این جایگاه نشستم با اوصافی که از جمشید برزگر شنیدم و همچنین تحقیقات محلی که توسط کلانتری محل صورت گرفته و اشتهار مقتول به فساد اخلاقی از نظر من جناب برزگر، فرزند شما مفسد فی الارض بوده و مهدور الدم تلقی میشه...بنده در همینجا بیگناهی جناب اقای سپهرتاج رو اعلام میکنم...این پرونده با صدور حکم مبنی بر برائت اقای سپهرتاج بسته میشه..مضاف بر اینکه حق اعاده حیثیت علیه شاکیان پرونده برای ایشان محفوظ هست..ومن الله توفیق...
با شنیدن اخرین کلمه از دهن قاضی چشمام رو بستم و گذاشتم همه ی ارامشی رو که به وجودم تزریق شده بود قطره قطره تو رگهام پخش بشه....فکر اینکه از این لحظه ازادم تا بدون هیچ قید و زنجیری به دستام ، پام رو از این اتاق بیرون بذارم تو باورم نمیگنجید..با دستای ارش که دور گردنم حلقه شد دستامو چند بار کشیدم به صورتم و زیر لب گفتم:
_خدایا..خیلی چاکرتم.
با بلند شدن قاضی هومان و بقیه هم بلند شدند...هنوز باورم نمیشد که همه چی تمومه..بدون اونکه از روی صندلی بلند بشم نگاشون میکردم....انگار هنوزم تو حال و هوای زندان و زندانی بودن مونده بودم...
_بلند شو داداش...بلند شو که تموم شد...
_چجور فهمیدید؟؟
_بلند شو بریم....تو راه بهت میگم..جریانش مفصله...
از روی صندلی بلند شدم و سری به نشونه احترام قاضی که به من نگاه میکرد تکون دادم....هومان داشت با وکیل حاجی حرف میزد...به سمت در اتاق قدم برداشتم که صدایی متوقفم کرد...
_بهادر خان!!
به سمت صدا برگشتم و پیرمرد رو دیدم که با شونه هایی خمیده خجالت زده پشت سرم ایستاده بود...
_حلالمون کن....
حلالمون کن !!!! بعد از این همه بی ابرویی....پوزخندی زدم و گفتم:
_حلالتون کنم ؟!!!!!....
_روم سیاهه..تو ببخش..
_مگه تو از قصاص خون کثیفش میگذری که من از حقم بگذرم...
تسبیحش رو گذاشت تو جیبش و دستمال یزدیش رو در اورد و اشکاش رو پاک کرد...
_شرمنده م به خدا...کمرم خم بود ، خم ترم شد..
به پیرزن نگاه کردم که چادرش رو کشیده بود رو سرش...
_حاجی...ای کاش اونموقع که سنگ به شیطون میزدی به فکر اون شیطونی هم بودی که کم کم تو جلد بچه ت میرفت...روسیاهی تو نه حیثیت رفته منو برمیگردونه حاجی نه عقل و عفت لکه دار شده اون دختر بیچاره...شرمندگیتم دردی از هیچ کدوممون دوا نمیکنه...
بدون گفتن حرف دیگه ای همراه با آرش از سالن خارج شدم...با باز شدن در توی راهرو حیدرو دیدیم که با یه ساک و یه برگه توی دستش بیرون ایستاده بود..آرش با دیدنش پقی زد زیر خنده و گفت:
_اینو نگاه ....دیر رسیدی داداش...فیلمش تموم شد...سانس اخرشم بود...
حیدر شرمنده به سمتم اومد و دستاشو دو رشونه هام گرفت و صورتم رو بوسید...
_شرمنده ام رییس..اومدم سریع بیام زندان تو راه تصادف کردم...ازادیت مبارک...
دستشو به دست گرفتم و فشار دادم و گفتم:
_دشمنت شرمنده باشه حیدری..
آرش محکم کوبید سر شونه اشو گفت:
_راستشو بگو داش حیدر اول رفتی زندان نامه رو برسونی یا رفتی پمپرز بخری واسه فینگیل عموش...
حیدر اخمی کرد و آرش رو نهیب کرد..رادارم فعال شد...
_اینجا چه خبره ؟؟!!
آرش خندید و گفت:
_خبر !!! سلامتی داداش...راستی چرا هرچی میومدیم در زندون افتخار ملاقات و دست بوسی نمیدادی؟؟
با خوشحالی گفتم:
_آرش خفه...حیدر داداش مبارکه..پسر یا دختر؟؟...
قبل اینکه چیزی بگه آرش پرید تو حرفش و گفت:
_عروس عموشه..البته جلوی دوماد اومده ولی من و پریسا خیلی ایراد نمیگیریم....
حیدر بهش توپید و آرش دستشو به علامت سکوت گذاشت روی لبشش...
_دختره بهادرخان...پنج روزشه...
_مبارکت باشه داداش..زیر سایه پدر و مادر...راست میگند دختر قدم داره....
خندید و گفت:
_ایشالله روزی خودت رییس...
آرش با خنده گفت:
_عجب خوش قدمم بوده این دختر...عروس عموشه دیگه...
و به ساک اشاره ای کرد و گفت:
_ راستی این لباسا رو کجا میخوای عوض کنی؟؟
نگاهی به ساکی که تو دست حیدر بود انداختم...
_میتونی بیای پاتوق من...
به طرف صدا چرخیدم...همون سرگرد کار درست کار بلد... شونه شو بالا انداخت و ادامه داد:
_اتاق انتظامات رو میگم.
لباسای زندان رو گوله کردم و انداختم تو سطل اشغال...حالا یه بلوز کرم با یه شلوار به همون رنگ به تن کرده بودم...میشناختمشون...از لباسایی بود که تو کیش خریده بودم اونم با سلیقه ی سمانه.....آرش اینا رو باید از خونه اورده باشه....یاد خونه که افتادم دلم برای دیدن خانم اون خونه پر کشید...هر چند هنوزم دلخور بودم ازش بدجور..از اتاق اومدم بیرون ...راهروی دادگاه شلوغ بود اما اینبار کسی برنمیگشت تا من رو نگاه کنه..مثل بقیه ادما...دستی رو شونه م نشست...
_خوب بزن بریم داداش که دخترا منتظرند؟؟
با تعجب برگشتم...
_دخترا؟؟!!
_اره داداش خانمت و خانمم رو میگم...
_از دست تو ارش!...چرا اوردیشون اینجا ؟؟
_اروم باش داداش...به جان خودم اون بیرونند...تو ماشین خودم نزدیک اَرگ....پریسا دوست داشت تو جلسه باشه ولی سمانه از ترس تو گفت داخل ماشین منتظر میمونه...پریسا هم ناچار پیشش موند..
نگام رفت به ساعت بزرگ روی دیوار که عدد یازده رو نشون میداد..هومان و حیدر نزدیک در ورودی ایستاده بودند...رشیدی هم کنارشون..با رسیدن من کنارشون دستش رو جلو گرفت..
_خوب جناب سپهرتاج از ازادیتون خوشحال شدم..
لبخندی زدم و گفتم:
_من هم از اشنایی با جناب سرگرد حاذق و کاردان و وظیفه شناسی مثل شما که مجرمای خیلی کله گنده رو گله گله دستگیر میکنه خوشحال شدم...
دستم رو گذاشتم پشت شونه ش و گفتم:
_ولی جناب سرگرد یادتون باشه..افتخار پیدا کردن قاتل این پرونده به شما نمیرسه...شیرینیش مال یکی دیگه ست...
و بعد بی توجه به صورت درهمش و بدون اینکه ازش خدا حافظی کنم به سمت در خروجی مجتمع رفتم...
بیرون از دادگاه یه نفس خیلی بلند کشیدم...عجیب این هوا با هوای دو ساعت پیش توفیر میکرد...بوی آزادی میداد...بوی رهایی..با اشاره آرش به سمت ماشین رفتیم...قرار به این شد حیدر بره نمایشگاه واسه شب سور و ساط جشن راه بندازه...هومانم قول داد خودش رو حتما واسه جشن برسونه...از خیابون که رد شدیم ماشین آرش رو از دور دیدم...هنوز باورم نمیشد که این منم که دارم با پاهای خودم ازادانه و بدون هیچ دستبندی و سربازی راه میرم و به غیر از قدو هیکلم هیچی نیست که توجه مردم رو جلب کنه..دستام رو دوباره روی صورتم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم..
_خدایا شکرت...
کمی که جلوتر رفتم قامت سمانه رو که روی نیمکت کنار اَرگ نشسته بود دیدم..یه مانتو و شلوار کرم با یه شال سفید...با من ست کرده بود..شاید بهتر بود بگم من با اون ست کرده بودم...کنارش هم پریسا نشسته بود...با یه مانتو و شلوار سفید..تازه عروس..نگاهی به تازه دوماد که همقدم با من میومد انداختم....بهترین رفیق دنیا و من بی معرفت پاک یادم رفته بود حداقل عروسیش رو تبرک بگم.. باید با یه کادوی خوب جبران میکردم...هم عروسیش رو هم همه ی زحمتایی که برام کشیده بود..هرچند مطمئن بودم واسه همه ی معرفت این ادم کادویی که مناسب باشه پیدا نمیشد..آرش زودتر ازمن به سمتشون دوید و از پشت سر پریسا رو غافلگیر کرد..هر دوتاشون با ترس از روی نیمکت بلند شدند و به آرش که سرخوش قهقهه میزد نگاه میکردند..سمانه رو دیدم که سرش رو به مسیری که آرش اومده بود چرخوند و اون دوتا چشمای عسلیش رو قفل کرد تو چشمای من...همون چشمایی که زندگی منو به اتیش کشوند و اخرش اخرشم من راضی از اتشی که درش میسوختم به سمتش قدم بر میداشتم...با دیدن من به سمتم دوید و خواست در اغوشم بگیره که با چشم ابرو بهش اشاره کردم تا رعایت جایی که درش ایستادیم رو بکنه..متوجه شد و کنار من که رسید با اون همه هیجان ایستاد و نگام کرد...اروم دستشو اورد جلوم و با بغضی که باعث شده بود تا صداش بلرزه گفت:
_خدا رو شکر...خدایا شکرت که همه چی تموم شد...
ساکت نگاش کردم...دستم رو گرفت و گفت:
_خوشحالم که ازاد شدی..
خم شدم و آروم در گوشش اروم گفتم:
_کی گفته همه چی تموم شده ؟!!! هیچی تموم نشده...تازه شروع شده...اشکاتو نگهدار...حالا حالاها مونده تا گریه کنی.
کی گفته همه چی تموم شده !!! هیچی تموم نشده...تازه شروع شده...اشکاتو نگهدار...حالا حالاها مونده تا گریه کنی...
با بهت نگام کرد و مظلوم گفت:
_واسه چی؟؟
خودمو عصبانی نشون دادم و گفتم:
_واسه اینکه وقتی حرفی میزنم بگی چشم و حرف گوش کنی نه اینکه....
با تماس دستی که محکم دور بازوم حلقه شد سربرگردوندم و آرش رو دیدم که بازوم رو محکم چسبیده بود..
_پریسا گرفتمش...
با خنده گفت:
_یالله جایزه پری رو بده ما بریم دنبال زندگانیمون داداش..
بازوم رو به زور از دستش در اوردم و گفتم:
_چه خبرته شاه دوماد؟؟!!..مگه دزد گرفتی؟؟...جایزه هم به روی چشم...باشه واسه وقتی که همه چی روشن شد...
پریسا جلوتر اومد و گفت:
_سلام..تبریک میگم بهادر خان...
نگاهی بهش که سراپا سفید پوشیده بود کردم...چقدر با اخرین موقعی که در خونشون تو اون چادر مشکی دیده بودمش فرق کرده بود...
_ممنون..ازدواج شما هم مبارک باشه زن داداش...
زیر لب تشکری کرد ولی یهویی بلند گفت:
_راستی بهادر خان من شیرینی میخوام....
از تغییر لحنش خنده م گرفت..خدا درو تخته رو خوب با هم جور کرده بود...از این جهت با ارش شباهت داشت...
_به روی چشم پریسا خانم...آرش گفت که خیلی کمک کردید..شیرینیتون محفوظه...
شیطون شد و گفت:
_ اون شیرینی به کنار... من یه شیرینی دیگه میخوام..
با سقلمه ای که سمانه بهش زد ساکت شد و ریز خندید..سمانه هم براش چشم و ابرو اومد و اخماشو کرد تو هم..قبل از اینکه بپرسم از چه شیرینی حرف میزنه آرش گفت:
_از هرچه بگوییم سخن غذا خوشتر است..نهار دعوت من..
با ابروهای بالا رفته نگاش کردم...
_چه خبر شده شاه دوماد؟!! قبلنا از این نا پرهیزی ها نمیکردی...
بلند خندید و گفت:
-تریاکتم رفیق.. میسوزم تا بسازمت..یه نهار که چیزی نیست.
و چشمکی زد و گفت:
_بزار به حساب شام عروسی...
داشتم به منوی غذا نگاه میکردم..نمیدونستم سمانه هم از شاه میگوی پفکی خوشش میاد یا نه....شاید بهتر بود همون یه پرس رو سفارش بدم...
_شما چی میخورید سمانه خانم؟؟
سمانه سرش رو بالا اورد و نگاهی به من انداخت...از اون برخوردم تا الان ساکت نشسته بود...منو رو گذاشت روی میز و گفت:
_من کوبیده میخورم...
نگاهی به منوی طلاکوب رستوران کردم..از دست این دختر...ارزونترین غذای منو رو انتخاب کرده بود...
_سمانه خانم خوراک ماهیچه اینجا خیلی معروفه ها...
پریسا مشت کم جونی به بازوی آرش زد...
_ اِ...آرش...تو چیکار داری؟؟ شاید هوس کرده باشه..
آرش به شوخی دست رو بازوی کلفتش کشید که مثلا دردش گرفته....
_باشه بابا...بچه که زدن ندارره...
دوباره نگاهی به منو کردم و زیر لب گفتم:
"ای زن ذلیل".
گارسن سفارشا رو گرفت و رفت..تکیم رو دادم به صندلی و خیره شدم به سمانه که داشت با لبخند آرش و پریسا رو که هنوز کل کل میکردن نگاه میکرد..کمی چاق شده بود..یه جورایی رو اومده بود..صورتش هم یه کم تپل تر شده بود...در کل خوشکلیش چند برابر شده بود..چشم از آرش وپریسا برداشت و متوجه نگاه من شد..اینبار نگاش رو ندزدید و اونم زل زد تو چشمام...مست اون نگاه عسلیش بودم که با سرفه آرش و پشت بندش منویی که جلوی صورتم تکون میخورد به خودم اومدم..
_داداش...رییس جان با شما هستند..
سمانه شرمگین خندید و سر به زیر انداخت..سرم رو به سمت گارسنی که کنارم ایستاده بود چرخوندم..
_اقا از اشپزخونه اطلاع دادند شاه میگومون تموم شده...
و منو رو گرفت سمتم و گفت:
_اگه میشه غذای دیگه ای رو سفارش بدید..
صدای خنده ی ریز آرش پشت سرش بلند شد..ای تو روحت آرش..عجب شانسی داره این پسر..این دیگه چه رستورانیه...
_منو لازم نیست..منم کوبیده میخورم...
و رو به آرش که نیشش باز بود گفتم:
_ببند تا...
متوجه پریسا شدم که کنارش با دقت نگام میکرد..لعنتی...حالا که بزرگتر پیدا کرده بود دیگه نمیشد چیزی بهش پروند....به ناچار ابرویی بالا انداختم...
_....به هرحال این جای شام عروسیتون حساب نمیشه..
آرش خندید و و گفت:
_بی خیال داداش..اصلا میخوای با جایزه پریسا یر به یر کنیم...
پریسا معترضانه نگاش کرد و گفت:
_ اِ...آرش از خودت مایه بذار..من جایزمو میخوام...آرش سرشو برد نزدیک گوش پریسا و مثلا اروم گفت:
_پریسا خانم...من و شما زن و شوهریم...این یعنی هر ضرری به جیب من بخوره به جیب شما خورده...
_ولی من جایزمو میخوام...
_باشه خانم..باشه..ای بابا اصلا بیخیال...شکر خوردم..
خلال دندون رو انداختم توی بشقاب..بعد از اون اشغالایی که به اسم غذا تو زندان میخوردم این کباب پنج هزارتومنی عالی که نه محشر بود...
سمانه هم با اشتها غذاش رو خورد...تقریبا نصف بشقابش رو خالی کرد...تعجب کردم... سمانه ای که گاهی باید به زور غذا میریختم تو شکمش حالا نصف بیشتر بشقاب غذاش رو تموم کرده بود...بیخود نبود که یه کم چاق تر از قبل شده بود..آرش هم لیوان خالی دوغش رو گذاشت روی میز...
_داداش دسر نمیخوری؟؟
_نه..
بشقاب رو کشیدم عقب...
_نمیخواین بگین واسه چی باید جایزه بدم به پریسا خانم؟؟..
آرش خندید و گفت:
_پریسا نگو... بگو خانم مارپل...
پریسا دلخور گفت:
_ اِ...آرش خانم مارپل که پیره...
_پوارو چی؟؟پوارو خوبه؟؟..
_اونکه کچله...تازشم مرده...
_اصلا چرا بریم سروقت اجنبیا...مگه کاراگاه شمسی خودمون چشه...حمایت از تولید داخلی....
پریا معترض تر ازقبل بلند گفت:
_آررررررش...
بیحوصله از کل کل این تازه عروس و دوماد گفتم:
_شوخی رو بس کنید..
آرش خندید و قلپ اخره دوغش رو خورد...بعد دوسر کتش رو به هم اورد و گفت:
_خوب خبر داری که عروسی رو نوزدهم گرفتیم..همون تاریخی که خودت گفتی...من چندبار قبلش اومدم زندان اما حضرتعالی...
_خوب..خوب... فهمیدم..باقیش رو بگو...
_اهان عروسی رو تو خونه خودمون گرفتیم..خونه ما شد زنونه و مردونه رو انداختیم خونه همسایه..دعوتی زیاد نداشتیم ولی عروسی خوبی بود..جات حسابی خالی بود داداش...
_آرش....برو سر اصل مطلب...
_اصل مطلب !!..
خندید و گفت:
_خو داداش من...منم دارم همون اصل مطلبو میگم دیگه..امون بده..کارت دعوتا رو خودمون دوتایی بردیم پخش کردیم..دو سه روز قبل مراسم خونه به خونه میرفتیم...هم کارت میدادیم و هم معذرت خواهی میکردیم بابت دفعه قبل...روز اخر غروب که خواستم پریسا رو برسونم خونشون دیدم خونه محسن هم سر راهه برم کارت محسن رو هم بدم...همینکه در خونشون ترمز زدم دیدم پری تعجب کرد..گفت مگه تو این خونه اشنا داری..منم گفتم اره..چطور مگه؟؟.....گفت هیچی...اول برو کارتشونو بده..محسن یه چند روزی بودکه ناخوش بود و نمایشگاه نمیومد...اومد دم در و کارتو دادم دستش و رفت...وقتی سوار شدم دیدم پری ماتش برده..ازم پرسید محسن رو از کجا میشناسم...منم متعجب تر گفتم حسابدارمونه...اونم گفت که....
پریسا پرید تو حرفش...
_آرش بذار از اینجاشو من بگم...
آرش دستشو گذاشت رو چشماش...پریسا ادامه داد...
_من و مهسا تو یه مدرسه بودیم...سمانه هم میشناختش...چون خونمون نزدیک بود با هم میرفتیم و برمیگشتیم..محسن هم یکی دوبار با ماشین اومد دنبالش..واسه همین میشناختمش..
نگاهی به آرش کرد و گفت:
_تا اینکه مهسا یکی در میون کلاسای کامپیوترش رو جیم میشد..بعد مدرسه هم به من میگفت تو برو و خودش برمیگشت خونه...تا اینکه یه روز سرخیابون با جمشید دیدمش...جمشیدو میشناختم...یکی دوبار با مادرم رفته بودیم دکونشون..خیلی هیز و دله بود..من بهش گفتم که جمشید ادم خوبی نیست اما زیر بار نرفت..منم که دیدم اینجوریه از ترس داداشام خودم تنها میرفتم و میومدم...تا اینکه بعد چندماه یه دفعه ای مهسا نیست شد...نه مدرسه میومد نه کلاس کامپیوتر..وقتی رفتم در خونشون مادرش گفت چند وقت پیش شوهر کرده رفته شهرستان..
آرش دنبالشو گرفت و گفت:
_وقتی فهمیدم خواهر محسن با جمشید دوست بوده میخواستم از تعجب شاخ در بیارم...تا چندروز فکرمو مشغول کرده بود..تو عروسی هم همش زیر نظر داشتمش...خیلی تو خودش بود...همون موقع ها بود که کم کم بهش شک کردم..تو این مدت حتی چند بار تو حسابا اشتباه کرده بود..یه روز رفتم سروقت پسر داییم..همونی که مکانیکی داره..واسطه اشناییمون هم همون بود...خلاصه بهش گفتم نمیدونی چرا محسن اینقدر ناراحته...گفت خودت که بهتر خبرداری....مثل اینکه رفیق بیست سالشو کشتند...تعجب زده گفتم کدوم رفیقش که جواب داد جمشید دیگه ...دهنم از حیرت واموند...اونقدر که پسرداییم فکر کرد سکته رو زدم...همون روز رفتم پیش حیدر ...یه روزی بود که دخترش به دنیا اومده بود و نمایشگاه نمیومد...زن و بچه ش هنوز بیمارستان بودند..رفتم سروقتش تو بیمارستان و ازش خواستم اونشب و دقیق بدون اینکه یه واو جابندازه بگه..دوباره همون حرفا رو تکرار کرد..پرسیدم از محسن کجا جدا شدند که یهو یادش اومد و گفت که اونشب دنده پراید محسن از جا دررفته بود و مجبور شد سنگین بیاد..واسه همین ما زودتر جدا شدیم...
دیگه مطمئن شدم کار خودشه...فوری رفتم دفتر سرمدی و همه چی رو براش گفتم...گفت دلایلت برای دادگاه قانع کننده نیست..نا امید خواستم برگردم که پرسید فامیل این پسره چیه؟..
فوری رفتم دفتر سرمدی و همه چی رو براش گفتم...گفت دلایلت برای دادگاه قانع کننده نیست..نا امید خواستم برگردم که پرسید فامیل این پسره چیه؟؟..منم گفتم مقیمی..چندبار تو ذهنش مقیمی رو تکرار کرد و یهو از رو صندلیش پرید...رفت سراغ کیفش و بعد کلی گشتن یه برگه پیدا کرد..ازم پرسید اسم بابای این پسره چیه..نمیدونستم اما گفتم کپی شناسنامه و کارت ملیش تو پرونده استخدامیش هست زنگ میزنم جلال در بیاره...همونجا زنگ زدم به جلال و گفتم چراغ خاموش بره سروقت پرونده محسن و اسم باباشو دربیاره...ربع ساعت بعد زنگ زد و گفت محمد..تا اسمشو گفتم دیدم سرمدی پرید بالا و گفت پیداش کردیم..قاتلو پیدا کردیم...
اینجا که رسید خودش رو دلخور نشون داد و گفت:
_دقت کردی داداش...گفت کردیم..جمع میبست...در صورتیکه باید مفرد میگفت پیداش کردی..
_اون برگه چی بود؟؟
_رای همون شکایتی بود که از جمشید کرده بودند به خاطر تجاوز به خواهرش..مربوط به پارسال که سرمدی به زبون خودشون میگفت جمشید برائت خورده بوده..سرمدی سابقه کیفری جمشیدو استعلام کرده بود.. اکثرا هم چک بی محل....واسه همین اون خدا نیامرز کمتر خونه باباش میمونده و بیشتر خونه رفیقاش بوده..
_بعدش چی شد؟؟
_سرمدی زنگ زد به رشیدی...همین سرگرده رو میگم..خوشم اومد داداش..
دستی به شونه م زد...
_خوب حالشو گرفتی...به خصوص اون تیکه ش که گفتی شیرینیش مال یکی دیگه ست..کارت درست...
_خوب...
_خوب به جمالت...رشیدی هم سریع جلبشو گرفت و صبح علی الطلوع رفتیم در خونشون...اولش باور نمیکرد رفتم واسه بازداشتش...نمیدونی نارفیق چه فیلمی میومد..از همون فیلمایی که این چندماه اومده بود و همه رو گول زد.. سر قضیه گوشی ها دو روز تو شهرستان اواره این پاسگاه و اون دادسرا و مخابرات بودم..خداییش حرفه ای نبود اما در حد یه حرفه ای عمل کرد...تا دو روز اولم از ترسش اعتراف نمیکرد تا اینکه دیشب دهنش رو باز کرد..
سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم...اینکه هوسبازی یه حیوون چند تا ادم رو به نابودی و نیستی فرستاد..نفسم رو با یه فوت دادم بیرون و نگاهی به ساعت رستوران کردم ...دیگه وقت رفتن بود..
بعد از گرفتن یه دوش اب گرم و یه اصلاح اساسی حالم حسابی سرجا اومد..تو این دو سه ماه تمام تنم بوی زندون گرفته بود.....ساعت سه بود ...باید خودمو برای جشن امشب اماده میکردم..رویارویی دوباره با تک تک کارکنا...یه جورایی سخت بود...ولی کاری بود که هرچی زودتر باید انجام میگرفت...بدون حتی یه روز تاخیر.... قبلش باید سروقت مهناز هم میرفتم...روی مبل لم دادم و خیسی موهامو با کلاه حوله ای که تنم بود کمی گرفتم.....دلم برای مهناز بدرقم تنگ شده بود..خواهر کوچولوی نازنینم..سمانه بهش گفته بود که مسافرتم اما مهناز باهوشتر از اونی بود که رتبه بندی ایکیوش نشون میداد..با دیدن لیوان شیرموزی که مقابلم گرفته شد سرم رو بالا گرفتم و به سمانه خیره شدم.
با دیدن لیوان شیر موزی که به سمتم گرفته شده بود سرم رو بالا گرفتم و به سمانه نگاه کردم...تاپ و شلوار سرهمی صورتی رنگی پوشیده بود و موهای بلندش رو به یه گیره ی سفید داه بود بالا...لیوان رو از دستش گرفتم...به هیکلش نگاه کردم..تو این مدت عجیب چاق تر شده بود..سمانه ای که شکمش چسبیده بود به کمرش حالا شکم در اورده بود.. پوزخندی زدم..انگار دوری از من خوب بهش ساخته بود...روبه روم نشست روی میز و سینی رو گرفت تو بغلش..بدون اونکه به حضورش بعد از این همه مدت دوری اونم درست مقابلم اهمیت بدم شیرموز رو مزه کردم..شیرینیشم..ای بد نبود...
_قهری؟؟
یه جرعه دیگه خوردم و با اخم نگاش کردم..
_خودت چی فکر میکنی؟؟
مظلوم گفت:
_قهری..
در جوابش سکوت کردم...
_باور کن دیگه نمیتونستم ساکت بمونم؟؟
زل زدم تو چشماش...تازه متوجه ارایش اون چشمای خوشکلش شدم...از دست این دختربا این همه زیبایی...نشستم و صورتم رو نزدیکش گرفتم و جدی گفتم:
_من بهت تو زندان چی گفته بودم؟؟..یادته یا نه؟؟..گفتم خوش ندارم پات تو این ماجرا وا بشه..گفتم یا نگفتم ؟؟..
ساکت سرش رو انداخت پایین..یه قلپ دیگه از نوشیدنیم خوردم..
_حالام پاشو برو...میخوام استراحت کنم...
نا امید گفت:
_یعنی راستی راستی قهری؟؟!!
_اره و دارم به این فکر میکنم چه تنبیهی برات در نظر بگیرم..
از شنیدن کلمه تنبیه لبخند قشنگی رو صورتش نشست...لعنتی چرا این دختر از من حساب نمیبرد...دوباره لم دادم توی مبل..
_میخندی!!..اونموقع که به فلک گرفتمت باید بخندی...
اینبار غش غش خندید و میون خنده ش گفت:
_باشه.. تنبیه بکن ولی فیزیکی نه..
ابروهام رو دادم بالا...یه جرعه دیگه از نوشیدنیم رو خوردم و گفتم:
_فیزیکی نه!!!..اتفاقا همه ی مزه ش به همون فیزیکشه...
خنده از تو صورتش محو شد و مظلوم تر از قبل گقت:
_باشه.. من مقصر...اما این بچه چه گناهی کرده؟؟
بی اونکه بفهمم چی میگه ابروهام گره خورد تو هم ..بچه !!!!
_بچه ؟!!! چی داری میگی؟؟بچه چیه؟؟
با یه لبخند رو لباش دستش رو گذاشت رو شکمش و گفت:
_همینی که این تو نشسته و داره به همه حرفات گوش میکنه...
نگاهی به شکمش کردم و یهویی صاف نشستم...
_منظورت چیه؟؟!!!
موهاش رو فرستاد پشت گوشش و اهسته گفت:
_خب...خب من باردارم...
باردار !!!!!ز شنیدن این کلمه اونقدر شوکه شدم که از فرط حیرت لیوان از دستم افتاد روی پارکت و واسه خودش چرخید...متحیر از خبری که شنیده بودم ایستادم و بلند گفتم:
_چـــی؟؟!!! تُ...تو...تو حامله ای؟؟!!!
سرش رو تکون داد و دست گذاشت رو ی شکمش...
_این کوچولو ده دوازده روز دیگه سه ماهش کامل میشه..
به دستش که روی شکمش گذاشته بود زل زدم...تازه دوزاری کجم افتاد که چرا چاق شده...بچه!! ..بچه ی من!!..اون تو !!! اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_ام...اما چرا؟؟!!
_چرا چی؟؟!!
بلند گفتم:
_چرابهم نگفتی؟؟
دلخور نگام کرد و گفت:
_من که صدبار واست پیغام فرستادم حتما باید ببینمت.....
بازوش رو محکم گرفتم و بلندش کردم....
_اما باید زودتر از این خبردارم میکردی؟؟!!
ناراحت تر از قبل گفت:
_چه جوری بهت خبر میدادم ؟؟!!...توقع نداشتی برم پیش وکیلت و بگم من حامله م...
_نه..توقع نداشتم ولی میتونستی یه ندا بدی؟؟
_اخه چجوری ندا میدادم...روزای اخرم که قهر کرده بودی و کسی رو نمیدیدی...منم روم نمیشد به کسی بگم حتی خاله م...
دوباره دست گذاشت رو شکمش و با بغض گفت :
_فقط به پری گفتم..همین سه روز پیش...اونم گفت که خدا بزرگه...صبر کن..اگه تا چند روز دیگه بهادرخان ازاد نشد به ارش میگم هرجور شده برات پیغام ببره.
فقط به پریسا گفتم..همین سه روز پیش...اونم گفت که خدا بزرگه صبر کن..اگه تا چند روز دیگه بهادرخان ازاد نشد به ارش میگم هرجور شده برات پیغام ببره...
به شکمش نگاه کردم...راست میگفت..حرف حساب که جواب نداشت...
مظلوم گفت:
_خوشحال نشدی؟؟
خوشحال نشدم!!!!...خوشحال نشدم !!!! دستی به سر و صورتم کشیدم و بعد دستام رو یهویی گرفتم به کمرش...غافلگیرانه بلندش کردم و تو هوا چرخوندمش..حتی یه ذره هم به جیغایی که میکشید و با خنده هاش قاطی شده بود اهمیتی ندادم..اینم به جای تنبیهش...
به کاغذ کوچیک تو دستم برای دهمین بار بلکه بیشتر خیره شدم..هر چی نگاش میکردم کمتر ازش سر در میاوردم... یه عکس از بچه !!!!!..این دیگه چجور عکسی بود!!..جنسیتش که هیچ....رنگ چشمای بچه هم به کنار.....هرچی نگاه میکردم اثری از خود بچه هم نمیدیدم...با اون توده ی پر از خط و خطوط بیشتر شبیه یه عکس میمونست که از یه طوفان گرفته شده باشه..اونم تو شب..نگاهم گیج از عکس سونوگرافی که هیچ ازش سر نمیاوردم به لیوان شیرموزی که دوباره جلوم گرفته شد خورد..سرم رو بالا گرفتم و پرسیدم...
_چجوری فهمیدی ؟!...
کنارم نشست و گیره ی موهاش رو باز کرد....
_راستش من اول نفهمیدم...
_چی ؟!!!
خندید و نگام کرد..
_منظورت چیه ؟؟ اگه تو اول نفهمیده باشی پس کی فهمیده؟؟!!
سرش رو انداخت پایین و زیرچشمی نگام کرد.. بعد آروم گفت:
_فرناز....
با حیرت لیوان رو گذاشتم روی میز و گفتم :
_کی؟!! همین دختره ی فضول...
موهای بلندش رو اینبار جمع کرد و با کلیپس داد بالا...دستش رو کشید رو زانوم و گفت:
_خوب چند روز بود که حالم خوب نبود...اشتها نداشتم و خیلی خیلی بیحوصله بودم.. یه روز که حالم هیچ خوب نبود فرناز اومد دنبال نون...وقتی دید حالم بده و همش تهوع دارم گیر داد بریم دکتر...قبول نکردم...گفت که با این نشونه هایی که تو داری ممکنه حامله باشی...وقتی گفت ممکنه حامله باشی خیلی ترسیدم...اونقدر زیاد که جرات نکردم برم دکتر...همون روز خودش رفت برام یه بیبی چک خرید و اومد...
ترسیده بود !!!
_از چی ترسیدی؟؟
نگام کرد بعد سرش رو گذاشت رو سینه م و دستاش رو دور بدنم حلقه کرد..
_از همه چی..از اینکه تو پیشم نبودی..از حرف مردم..از تهمتاشون ... بدتر از همه اینکه اگه اتفاقی برات بیافته من چجور باید تو روی این بچه نگاه کنم....
سرش رو که توی بغلم بود بوسیدم و دوباره به عکس خیره شدم...
_این وروجکی که میگی کجاست؟؟!! ..
خندید و به یه نقطه ی سیاه که با قسمتای دیگه هیچ توفیری نداشت اشاره کرد...
_فرناز میگفت اینه...
نگام رو از عکس گرفتم و گفتم:
_ دوباره فرناز !!
سرش رو تکون داد...
_مگه اون مفتش این عکس رو دیده؟؟..
_اوهومم...
ابروهام رفت بالا...
_بفرما..اینم یه نمونه دیگه ش...حیفه این دختر که تو این ساختمون اینجور حروم بشه...اصلا این دختر باید بره وردست اون رشیدی...
خندید و گفت:
_دختر بیچاره.. با خودش رفتم دکتر...
_با خودش رفتی؟؟
دوباره سرش رو تکون داد...عکس رو گذاشتم روی میز و دستام رو دور شونه هاش حلقه کردم..
_انگار حسابی به این دختر بیچاره ی مفتش زحمت دادی...
پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:
_ پس یه شیرینی ام به این دختره ی مفتش بیچاره بدهکار شدم.
پتو رو تا رو شونه های مهناز بالا کشیدم..هوای این کولر اونقدر سرد بود که ادم تا صبح یخ میزد...اینقدر تو خواب شیرین شده بود که دلم میخواست لپش رو گاز بگیرم..پریروز که به دیدنش رفتیم تا چند ساعت از بغلم بیرون نمیومد اونقدر که دیر به جشن رسیدم...اونقدر نازش رو کشیده بودم تا راضی شده بود از من جدا بشه...بوسه ای رو گونه ش گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم...با اومدن بچه این خونه هم کوچیکتر میشد..نگاهی دوباره به خونه انداختم...تصمیمم رو گرفته بودم...بهتر بود از این خونه میرفتیم..شاید اینجوری از خیلی خاطرات بد رها میشدیم..شایدم بچه بهانه بود..یه شروع جدید با یه خونه جدید گزینه ی بهتری بود.اروم رفتم توی اتاق خواب..سمانه هم توی اون لباس خواب صورتیش غرق خواب بود...بوسه ای به روی شونه اش نشوندم و پتو رو تا زیر گردنش کشوندم...روبه روی پنجره ایستادم...خورشید داشت طلوع میکرد...امروز روزی بود که عارف برای اجرای حکمش میرفت...هومان میگفت اعداما رو بین گرگ و میشی هوا انجام میدند..تا حالا هم باید پرونده زندگی عارف بسته شده باشه...دوباره به طلوع خورشید نگاه کردم..صحنه زیبایی بود..شروع یه زندگی رو نوید میداد غافل از اینکه این طلوع برای بعضی ادمای دیگه یه غروبه....یادم به شب قبل افتاد...حتی واسطه گری من که اینبار با پیش نماز مسجد رفته بودم هم فایده ای نکرد...پیش نماز از گذشت و بخشش گفت که سیره انبیاست و منِ همسلولش از ندامت پشیمونی این پسر..اما هیچ فایده ای نداشت..مرغ پیرمرد یک پا بیشتر نداشت...
اروم زیر پتو خزیدم تا سمانه بیدار نشه....چشمام رو بستم و با خودم گفتم دیگه راحت شد از اون عذاب جهنمی...
با تکونایی که به بازوم میخورد از خواب پریدم..
_چیه؟؟!!
سمانه گوشی رو به سمتم گرفت...
_موبایلت داره زنگ میخوره...
بین خواب و بیداری گفتم:
_بخوره..میگفتی خوابه..
_بازم قطع شد..اخه وکیلته..دو بار دیگه هم زنگ زده بود..گفتم شاید واجب باشه..
هومان!!!یعنی چیکار داشت؟!!..گوشی رو از سمانه گرفتم و به صفحه ی گوشی نگاه کردم..سه میس کال از هومان اونم ساعت هفت و نیم صبح..سابقه نداشت...دکمه تماس رو گرفتم...فوری تماس وصل شد...
_الو هومان !!...
_به... سلام داداش بهادر خوش خواب...عجبی جواب دادی!!.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_اول صبحی مزه نریز که هیچ حوصله ندارم..
خندید و گفت:
_اکی...زنگ زدم واسه شیرینی..
_شیرینی!! خبر نداری چرا این روزا هرکی به من میرسه شیرینی میخواد؟؟!!...
خندید و گفت:
_دیگرون رو نمیدونم ولی خبر من شیرینی داره..
سرم رو از روی بالش برداشتم...
_اول بگو تا ببینم چقدر میارزه ...شاید ارزش پول خرج کردن نداشته باشه.
اول بگو تا ببینم چقدر میارزه ...شاید ارزش پول خرج کردن نداشته باشه....
خندید و گفت:
_خوب..پس بدون مقدمه عرض میکنم..راجع به عارفه...مثل اینکه بابا ننه ی مقتول گذشت کردند...
تقریبا شوکه زده از روی تخت پریدم اونقدر که سمانه ترسید..
_شوخی که نمیکنی؟!
_شوخی کجا بود!!..مگه همچین چیزی شوخی بر میداره داداش؟!
دست به سرم گرفتم و کنار پنجره ایستادم..خیره شدم به خورشید..باورم نمیشد...
_چطور؟؟!! اونا که تا همین دیشبم کوتاه نیومدند؟؟
_میدونی کجا گذشت کردند !!..پای چوبه دار!! ..وکیلشون همین یه ربع پیش زنگ زد و خبرو داد..برای اجرای حکم رفته بود زندان...پدر و مادر عارف بیچاره ها با چشم گریون اون بیرون منتظر بودند تا جنازه تحویل بگیرند..میگفت حتی طناب دار هم انداخته شده بوده دور گردنش..قبل اینکه چهار پایه رو از زیر پاش بکشند بابای مقتول طناب رو از دور گردنش در میاره و میگه از خون بچه م گذشتم تا خدا ازش بگذره..همکارم میگفت جو خیلی احساسی شده بود..
خندید و گفت:
حالا شیرینی دار بود یا نه؟؟
دستم رو به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم خدایا شکرت...
_انصافا شیرینی دار بود...
خندیدم و گفتم:
_ولی هومان... موافقی دوتا شیرینی رو یه جا بهت بدم...
_دوتا شیرینی !!..ناقلا کدوم یکی دیگه شیرینی؟؟!!
_شیرینی این خبرت رو با شیرینی عروسی..
_عروسی!!..عروسی کی؟؟!!
نشستم روی تخت و دستم رو حلقه کردم دور شونه های سمانه که متعجب گوش میکرد...گونه ش رو بوسیدم و کشوندمش سمت خودم...
_شیرینی عروسی داداشت رو میگم دیگه...
خندید و گفت:
_مبارک باشه داداش بهادر...ولی گفته باشم..قبول نیست...حواست باشه..سر هرکی رو کلاه بگذاری سر وکیل جماعت رو نمیتونی کلاه بگذاری...
بلند خندیدم و بین خنده م گفتم:
_هومان یه باغ اشنا سراغ داری؟؟...هم شیک باشه و هم مجلسی..
_باغ اشنا!! ..اره...واسه کِی میخوای؟؟
_حداکثر تا ده روز دیگه..
_ده روز دیگه!!!! چه خبره؟؟!!..چرا اینقدر زود؟؟
_میخوام قبل ماه مبارک باشه...
_چه عجله اییه برادر من...بندازش برای بعد ماه رمضون..
_نه...بعد ماه روزه خیلی دیر میشه...
_دیر !!...واسه چی دیرمیشه؟؟!!
سرم رو خم کردم و شکم سمانه رو بوسیدم...سمانه با چشمای گرد شده و دهن باز دست گرفت به سرش...چشمکی بهش زدم و گفتم:
_ببین هومان....میخوام جلوی شایعه ها رو تا بزرگتر از اینا نشده هرچی زودتر بگیرم...با این جشن دهن خیلیا بسته میشه....پس هرچی زودتر بهتر...
بلند خندید و گفت:
_افرین خوشم اومد سیاست خوبیه..بازگشت دوباره با تمام قدرت...با یه تیر دونشون کردن.. مثل الان که دوتا شیرینی رو یکی کردی...
بعد قطع تماس سمانه با ترس گفت:
_ده روز دیگه !!! زود نیست؟!
ده روز !!! ده روز دیگه زود نیست؟!
صورتش رو بوسیدم و گفتم:
_نه...مگه اینکه بخوای همه بفهمند عروس خانم حامله ست..
شروع کرد به شکوندن انگشتاش..نگاهی به دستاش کردم...خوب میدونستم از چی میترسه....با این وضعیتش نباید میذاشتم استرس زده بشه...
_راستی خانم خونه...موافقی اسباب کشی کنیم؟؟
_اسباب کشی کنیم!!
_اوهومممم...
_یعنی از این خونه بریم ؟!!...
سرم رو تکون دادم..
_اخه واسه چی؟؟!!
_واسه چی که نداره...یه خونه بزرگتر...جدیدتر...قشنگ تر....
نگاهی به پرده های اویزون از سقف کرد...زیر گلوش رو بوسیدم...
_نظرت چیه؟؟
نگام کرد و گوشه ی پرده رو با دستش گرفت و گفت:
_اینا رو هم ببریم....
چی!!..این پرده ها !!! خندیدم و گفتم:
_نچ...نمیشه...
خودشو لوس کرد و دلخور گفت:
_چرا نمیشه؟؟؟
گونه ش رو بوسیدم و گفتم:
_میخوام خونه ی جدید که رفتیم به این البالوهه زنگ بزنم بیاد...
_البالوهه!!!!!
_اره...همین رادمنش خودمون رو میگم..میخوام بگم کل اتاق خواب رو البالویی کنه...
موهاش رو از رو پیشونیش کنار زدم...
_حتی سقفشو...
اول ساکت نگام کرد ولی بعد دوباره پرده رو کشید و گفت:
_ولی اینا رو هم اویزون کنیم...
نمیدونم این دختر چه علاقه ای به این پرده های دست و پاگیر داشت..
_اون دیگه بستگی به نظر رادمنش داره...
معترض گفت:
_ولی من اینا رو دوست دارم...
نگاهی به پرده های تور اویزون از سقف با یه حاشیه ی قهوه ای کردم...عمرا اگه رادمنش قبول میکرد...
یه بوسه کنار لبش نشوندم و گفتم:
_باشه...ولی راضی کردن اون البالوهه با خودت...
دست بردم زیر لباسش و کمرش رو نوازش کردم..
_خوب عروس خانم...سر صبحی با یه ذره شیطونی موافقی؟؟!!
زیر گلوش رو شروع کردم به بوسیدن..قلقلکش شد و خندید...سرش رو کمی دور کرد و گفت:
_وای نه..اگه مهناز بیدار شد چی؟؟...
موهاش رو دوباره از تو پیشونیش کنار زدم و گفتم:
_اون بچه اونقدر عاقل هست که بفهمه پشت هر در بسته ای اول باید در زد..
دیگه اعتراضی نکرد و اینبار میون خنده های شیطونش یه بوسه گذاشتم رو غنچه ی لباش....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۲ ساعت 17:10 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|