قسمت هجدهم رمان بهادر
چیزی تا پایان زمان ملاقات نمونده بود...ملاقاتی که سراسر با اشکای سمانه گذشته بود...دلم گرفته بود و گرفته تر هم شد....کمی جابه جا شدم و دستمو محکم تر از قبل دورش گرفتم...
_بهتری خانمم؟؟
چیزی نگفت و سرش رو بیشتر تو سینه م فرو کرد..دستش رو بالا گرفتم و بوسیدم...نگام افتاد به حلقه ی عقدمون تو اون یکی دستش...از اون شبی که دستش کردم تو همون انگشت خونه کرده بود......
_بهتره اماده شی...وقت رفتنه؟؟
نفس بلندی کشید..
_با توام خانم خانما...دیگه باید بری...
-بوی خوبی میدی...
_چی؟!
یقه لباسم رو به بینیم نزدیک کردم...اگه اون ترازوهای کوچیک رو که بوی قفس میداد فاکتور میگرفتم ته تهش بوی مواد شوینده میداد...
_کدوم بوی خوب؟؟!! میدونی چند وقته یه اسپره هم نزدم...
_بوی بدنت رو میگم ...بویی رو که میدی دوست دارم..
لبخندی رو لبام نشست...تعریف قشنگی بود...بلند شدم و نشستم روی تخت...
_سمانه با توام ...بلند شو دیگه..آرش بیرون منتظرته..
نشست و محکم بازوم رو گرفت......
_لااقل اجازه بده بازم بیام...
شالش رو انداختم رو سرش...
_نه...
مثل بچه ها لجوجانه گفت:
_اخه واسه چی نه؟؟
_گفتم که نه...همین یه بارم تقصیر اون هومانه ...و گرنه عمرا میذاشتم پات همچین جایی باز بشه...
نا امید شال رو روی سرش مرتب کرد...
_شبا هم خونه تنها نمون.. به پریسا بگو بیاد اونجا...اگر نتونست از دخترخالت بخواه بیاد پیشت...
_پریسا !! پری خیلی وقته گوشیش خاموشه...
-خاموشه!!برای چی؟؟
-نمیدونم...از بعد به هم خوردن عروسیش گوشیش خاموش شده..دو سه بارم که زنگ زدم به خونشون باباش گفت خونه نیست....
_دختر خالت چی؟! همونی که اسمش فاطمه ست...نمیتونه بیاد...
_نه...اون کلاس میره..راهشم دوره...نمیتونه بیاد..
بلند شدم و ایستادم... سمانه هم بعد من بی میل بلند شد..
_ ساعت هفته...بهتره خودمون بریم تا بیرونمون نکردند...
دوباره بازوم رو گرفت...
_بازم به حرفام فکر میکنی؟؟
حرفش رو نشنیده گرفتم...چادرش رو برداشتم و کشیدم رو سرش...این اولین بار بود که تو قاب چادر میدیدمش..هنوز جدا نشده دلتنگش شده بودم...
_دیگه بهت سفارش نکنم ...مراقب خودت و مهناز باش...
نا امید نگام کرد و گفت:
_باشه...حواسم به مهناز هست...
_با این دختره همسایه م خیلی گرم نگیر...
_اون که دختر خوبیه !!...
_خوبه....ولی زیادی فضوله...نمیخوام کسی تو اون ساختمون بفهمه من تو چه هتلی اتاق دارم...
اینبار سرش رو اروم تکون داد...
_دیگه م گریه نکن...
دوباره بغلش کردم و گونه شو نوازش کردم...
_خدا بیامرز حاج ارسلان پدر مادرم میگفت " تا خواست خدا نباشه برگی از درخت نمیافته"...لابد حکمتی تو این مصیبتا هست که من و تو نمیفهمیمش...
چونه ش شروع کرد به لرزیدن...بازم بغض تو گلوش نشسته بود...دستام رو گرفتم دو طرف صورت خوشکلش و پیشونیش رو بوسیدم..یعنی کی دوباره میدیدمش..
ایستادم مقابل تقویم داخل اتاق...یه تقویم تبلیغاتی از یه مغازه ی ساندویچی...ساندویچی نخلک....دوازده روز دیگه هم گذشته بود و هیچ خبری از پیدا شدن قاتل جمشید نشده بود...اگه این تقویم تبلیغاتی هم تو این اتاق نبود روزا رو گم میکردم..نفس یلندی کشیدم تا اروم تر بشم اما بر عکس هرچی دود بود به داخل ریه هام کشوندم...با وجودیکه کسی تو سلول نبود اما دود و دمی که به راه انداخته بودند هنوز این داخل مونده بود....بیخیال فرصت استفاده از سکوت سلول شدم و رفتم تو محوطه ی حیاط ...یه حیاط مرکزی دوهزارمتری که بین همه ی بندا مشترک بود..تا همین چند روز پیش چشم میچرخوندم تا قیافه ی اشنا پیدا کنم اما بعد از کانال هومان خبردار شدم که حسام رو به زندان دیگه ای فرستادند...
هنوز یه ساعتی تا بستن در سالن وقت بود...شب خیلی خنکی بود ...از اون شبا که دلت میخواست رو پشت بوم خونت یه تشک بندازی و تا خود اذون صبح ستاره ها رو نگاه کنی...شایدم اون وسط یه شهاب بی خبر رد میشد و دیدنش رو تا اخر هفته به فال نیک میگرفتی.
شب خنکی بود ...از اون شبا که دلت میخواست رو پشت بوم خونت یه تشک بندازی و تا خود اذون صبح ستاره ها رو نگاه کنی...شایدم اون وسط یه شهاب بی خبر رد میشد و دیدنش رو به فال نیک میگرفتی.....
از دور عارف رو دیدم که نشسته روی زمین و به دیواربتد تکیه داده بود.. خیره به ادما...نگاش کردم...همسن و سالاای مهرداد بود..پسر بابام رو میگفتم...این روزا خیلی کم حرف میزد ولی بیقرارتر از همیشه...حتمی خیلی باید درد داشته باشه هر صبحی که از خواب بیدار میشی با خودت حساب کنی تا سی روز دیگه زنده ای....فردا صبحش دوباره حساب میکنی و میگی بیست و نه روز دیگه..بیست وهشت و بیست و هفت..تا چشم به هم بزنی میبینی داری ساعتا رو میشماری ...و بعد دقیقه ها و اخرشم .....اونقدر باید ترسیده باشی که یادت بره چه جور ثانیه ها رو میشمارند..
کنارش نشستم و رد نگاهش رو گرفتم..از بین اون همه ادم رسیدم به حبیب با دو سه نفر جوونی که دور وبرش ایستاده بودند...سر چرخوند و متوجه من شد...کمی که گذشت پرسید...
_به نظرت ادما چه رنگی اند؟؟
برگشتم سمتش...
_ادما؟!!
_اره دیگه...ما ادما...به نظرت چه رنگیند؟؟
سرم رو برگردوندم ...نگام دوباره خورد به حبیب...داشت از یکی از اون سه تا جوون پول میگرفت...
_اول خودت بگو...تو ادما رو چه رنگی میبینی؟؟
_من؟!
کمی فکر کرد و گفت:
_از نظر من ادما خاکستری اند...
_خاکستری !!... چرا خاکستری؟؟!!
_خاکستری اند دیگه...البته بستگی به ذاتشون داره... بعضیاشون کمرنگ ترند و بعضیاشون پررنگ تر...
خندیدم...تفسیر جالبی بود...
_اونوقت خودت چه رنگی هستی؟؟
شونه هاشو انداخت بالا و خندید...
_من که دیگه خاکستری پررنگ رو هم رد کردم...شدم مثل زغال سیاه..
نگام کرد و دوباره پرسید..
_نگفتی به نظر خودت ادما چه رنگیند؟؟
همونجور که زوم کرده بودم رو حبیب پاهام رو دراز کردم و دستام رو گرفتم زیر بغل...
_خوب....به نظر من که ادما همشون سفیدِ سفیدند...
خندید...
_چی ؟!! سفید!! مطمئنی داداش؟؟!!
حبیب کمی اطرافش رو نگاه کرد...بعد مشتش رو از تو جیب شلوارش در اورد و گذاشت کف دست اونی که بهش پول داده بود.....پیرمرد عوضی..همین روزا باید سر سفره ی اخرت به عزراییل بله میداد ولی هنوزم دست بردار نبود...
_اره مطمئنم...ادما سفید سفیدند...درست عین برف...
چشمامو از حبیب گرفتم و خیره شدم به اسمون....
_ادما وقتی تو این دنیا پا میذارند سفیدند... به همون سفیدی و پاکی برفا...بعضیاشونم همونجور سفید از این دنیا میرند و دوباره برمیگردند تو اسمون...اما بعضیاشون شانس این که سفید برگردند رو ندارند... لگد میخورند و کثیف میشند ....چرک میشند و سیاه... قبل از اینکه هم برگردند اون بالا برفای دور و برشون رو چرک میکنند..
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
_اونوقت کی لگدشون میکنه؟!
_کی!
_اره دیگه کی؟!..ولی حتما میخوای بگی زمونه...
_زمونه !!!..
کمی فکر کردم...
_آره همین زمونه ای که میگند....البته خیلیا هم بهش میگند تقدیر و سرنوشت...
سری تکون دادم و گفتم:
_اما اگه از من بپرسی میگم هنوز کسی نتونسته روش اسم بگذاره....
گیج نگام کرد...باز خیره به بابا حبیب که حالا داشت گوشه ی دیوارکنار مجید با یکی دیگه چونه میزد...
_ببین پسر یه مثال برات میزنم تا بهتر بفهمی....یه مواد فروش رو در نظر بگیر...از شکم مادرش که مواد فروش به دنیا نیومده....روزی که به این دنیا اومده مثل بقیه پاک بوده و سفید...تا روزی که لگد نخورده...گلی و چرک نشده...الوده ی این کار نشده....اما میتونی حدس بزنی وقتی لگد خورد و چرک شد چندتا ادم سفید رو چرک کرده..چند نفرو معتاد کرده ...چندتا خونواده رو از هم پاشونده...چندنفر به خاک سیاه نشونده...چندتا بچه شام شبشون دود شده رفته هوا و شب سر گشنه زمین گذاشتند...و چندتا بچه هستن که حسرت یه اسباب بازی ارزون رو دارند.....
_به نظرت من چقدر چرک و کثیفم؟!..
به نظرت من چقدرچرک و کثیفم؟!
_چرک و کثیف؟!!
_به نظرت من چه رنگیم؟!..
زل زدم بهش...یه پسر جوون با بیست سال سن که دو سالش رو تو زندون گذرونده.....یعنی تا حالا عاشق شده؟!
_نمیدونم...چون قضاوت در مورد رنگ ادما با ادما نیست...
_یعنی چی؟!
_میگم با یکی مثل من نیست....با اونیه که اون بالا نشسته....
نگاهی به اسمون کرد و گفت:
_اما من میدونم که سیاهم..سیاه سیاه...
چیزی تا بسته شدن در سالن نمونده بود..
_پشیمونی؟؟!!
_پشیمون!!..بیچاره بابام همیشه میگفت تو دعوا حلوا برنمیکنند..پسر اینقدر دنبال شرنباش......اما من خر بهش چی میگفتم...میگفتم زندگیت یکنواخته...کسل کننده ست.....ادم قدیمی....ادم باید تو زندگیش دنبال هیجان باشه و از این چیزا...اون روزم خیر سرم رفته بودم واسه خونه نون بخرم..دیدم تو کوچمون دعواست..بین یه یارویی با یکی از پسرای همسایمون...سر اینکه ماشینش رو جلو پل خونشون پارک کرده.....منم خودمو انداختم وسط....چه میدونستم فحش خواهر و مادر میخورم....وقتی هلش دادم خورد لبه جدول و از گوشاش خون زد بیرون...تازه فهمیدم چه غلطی کردم..
اب دماغش رو کشید بالا....
_از خدا خواستم که زمان روفقط...فقط پنج دقیقه برگردونه عقب اما هیچ فایده ای نداشت....
اشکاش رو با استین لباسش پاک کرد..سرم رو بر گردوندم و نگاش کردم...چقدر شبیه سمانه حرف میزد..
_پشیمون !! ..از همون اولشم پشیمون بودم اما چه فایده....دلم نمیخواد بمیرم..تازه رفته بودم ترم دو دانشگاه...با کلی ارزو..
با بغضی که تو گلووش نشسته بود گفت:
_اما حتی اگه به دیه م رضایت بدند چه فایده..با یه داغ ادم کشی رو پیشونیم بین این مردم هیچ حایی ندارم..من نمیخواستم ادم بکشم اما الانم تو همین زندون همه به چشم یه جانی ادم کش بهم نگاه میکنند...همون بهتر که بمیرم ...خداکنه زودتر اعدامم کنند و از این عذاب راحت شم..
از جاش بلند شد و به طرف در سالن رفت...دلش نمیخواست بیشتر از این اشکاشو ببینم...سرم رو تکیه دادم به دیوار و به اسمون پر از ستاره نگاه کردم...یعنی این راست بود که هر ادمی تو اسمون یه ستاره داره که با مرگش خاموش میشه؟! اگه راست میگفتند کدوم یکی ستاره عارف بود و کدوم یکی ستاره من؟!!
بعد سی سال عمر اونقدر تو خوندن قیافه ها حرفه ای بودم که همون اولی که هومان مقابلم نشست تا اخرش رو بخونم...چیزی نگفتم تا خودش با تک سرفه ای شروع کرد...
_شرمنده م بهادر..خبرای خوبی ندارم.
جوابی نداشتم تا بگم..پس دوباره سکوت کردم..تمام امیدم به خبری بود که امروز منتظر شنیدنش بودم ...خبر گرفتن رد هر دوتا گوشیای جمشید و حالا....دوباره سرفه ای کرد..
_ بعد این همه مدت که رد گوشیای جمشیدو گرفتیم یکیشون سر از شهرستان در اورد...خبرداری که آرش رو با برگ جلب فرستادم اونجا..یکی دیگه از گوشی ها رو هم که همین جا ردشو گرفتیم...
_خوب؟؟
_خوب هردوتاشون رو جلب کردیم...تو دادسرا موقع بازجویی اون که مدل پایینه دستش بود...همونی که شهرستان بود رو میگم...اینطور که میگه دو هفته پیش که رفته پاساژ خورشید موبایل بخره این موبایله رو روی نیمکت تو طبقه ی سوم پاساژ میبیه..پاساژ خورشید رو که میشناسی ..
_همونی که مرکز موبایل فروشاست...
_اره...به گمونم راست میگفت...بازپرسم گفت در مورد این گوشی احتمال سرقت منتفی هستش...
_اون یکی چی؟؟اون یکی موبایلش که گرون قیمت بود؟؟
_خوب اون یکی هم گفت که موبایل رو از یه موبایل فروشی خریده...اتفاقا از همون پاساژ...حتی رسید خریدش رو هم اورده بود...
_یعنی چی؟!
_این احتمال وجود داره که قاتل گوشی رو فروخته باشه.....با یه مامور رفتیم سروقته مغازه داره...طرف یه مغازه خرید و فروش گوشیای دست دوم تو همون پاساژ خورشید داشت..گفت این گوشی چند روز پیش از یه پسر جوون خریده..بعدشم دوباره فروخته به مشتری..
عصبی گفتم:
_مگه میشه....یکی بیاد یه گوشی یه میلیونی رو بدون جعبه و رسید بخره...
_متاسفانه بعضی کسایی که تو کار خرید فروش گوشی دست دوم هستند خوب میدونند که خیلی از این گوشی ها مسروقه هستند و مورد دارند..اما تا جایی که میتونند قیمت رو پایین میارند و میخرند چون نفع زیادی براشون دارن...واسه همینه که میگند موقع خرید گوشیای دست دوم باید خیلی احتیاط به خرج داد..
دستی به صورتم کشیدم...ته ریش صورتم باعث شد دستام سوزن سوزن بشه و دلم ریش..
دستی به صورتم کشیدم...ته ریش صورتم باعث شد دستام سوزن سوزن بشه و دلم ریش ..
_یعنی قاتل همون پسره بوده که فروخته و رفته؟!
_احتمالش هست...
با خودکار تو دستش بازی کرد...
_من درخواست چهره نگاری دادم تا ببینیم چی میشه...
سرم رو بین دستام گرفتم..همه ی امیدم به این خبر بود..
_متاسفم بهادر اما یه خبر بدتر هم برات دارم...
ازشنیدن حرفاش تمام تنم لرزید...سرم رو بالا اوردم نگاش کردم...
_فقط میخوام اینو بدونی که من همه تلاشم رو کردم..
چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم:
_فقط بگو چی شده...
_متاسفانه امروز صبح بازپرس کیفرخواست روصادر کرد...
کیفرخواست!!!..چیزی از حرفش سردر نیاوردم..
_این که میگی یعنی چی؟؟!!
_این یعنی از نظر قانون تو دیگه متهم به حساب نمیای...
خودکارش رو تو دستش فشار داد...
_..بلکه مجرم محسوب میشی..متاسفم بهادر... من و تمام بچه ها سعیمون رو کردیم تا قبل از ورود به این مرحله بتونیم بیگناهی تو رو ثابت کنیم اما متاسفانه دلایل و شواهدی که علیه تو وجود داشت خیلی قویتر از حدس و احتمالاتی بود که ما مطرح کردیم..خودتم شاهد بودی...هیچ کدومشون هم راه به جایی نداشت...تمامی راههای موجود رو برای اثبات بیگناهی تو رفتیم به غیر از یه راه...فقط یه راه میمونه که اونم بستگی به خودت داره که چه تصمیمی بگیری...
_از چه راهی حرف میزنی؟!
با خودکارش روی کاغذ شروع به خط کشیدن کرد...
_ببین بازم میگم.. تو اونشب تنها نبودی..چهارتا شاهد وجود داره که حاضرند شهادت بدند تو سوله رو در زمان حیات مقتول ترک کردی...کافیه تو رضایت بدی تا از اینجا بیرون بیای..حتی خانمت هنوز اصرار داره که...
با دست محکم کوبیدم روی میز...
_نه...
_با کی داری لج میکنی برادر من...الان که وقت لجبازی نیست...
کلافه از تکرار حرفام گفتم:
_وقتی میگم نه یعنی نه..این مشکله منه پس خودم هم پای همه چیزش وایمیسم...
_چرا نمیفهمی...مشکل تو مشکل همه ی ماست...
_بفهم هومان...اون چهار نفر فقط فقط دستورات منو اجرا کردند...اونم مو به مو...وگرنه اونموقع شب تو اون بارون تو اون سرما تو خونشون کنار خونوادهاشون نشسته بودند....چه جور توقع داری برای خلاصی خودم پای اونا رو وسط بکشم..
_باشه...باشه اونا به کنار..خانمت چی؟! اینو بدون بیان حقیقت میتونه تو جلب نظر مثبت قاضی موثر باشه...
_نه...اینو بفهم...نمیخوام پای سمانه تو پرونده باز بشه..
_چرا درست فکر نمی کنی بهادر...نمیخوام بند دلت رو خالی کنم اما وضعیتت خیلی خطرناکه....اون که راضیه بیاد و....
صدامو بردم بالا...
_وقتی بهت گفتم نه یعنی نه...دیگه نمیخوام کلمه ای در این مورد بشنوم..
دستاشو به علامت اروم باش تکون داد....
_باشه هرچی تو بگی...
دستامو با کلافگی چند بار کشیدم روصورتم...ظرفیت امروزم پرشده بود...دیگه چیزی هم برای بحث کردن نمونده بود...بلند شدم...هومانم همراه با من بلند شد و خودکارش رو گذاشت تو جیب بلوزش...
_وقتی پرونده ای قرار مجرمیت میخوره از دادسرا به دادگاه منتقل میشه...گفتم که حالا تو قانونا یه مجرم به حساب میای و اگه تو این مرحله نشه عدم انتساب قتل رو به تو ثابت کنیم ممکنه اتفاقای بدتری بیفته...
پوزخندی زدم...مگه بالاتر از سیاهی رنگی هم بود...
_مثلا چه اتفاقی دیگه قراره بیافته؟!
نفس بلندی کشید و فوت کرد بیرون...
_تو همچین پرونده هایی احتمال اینکه از ناحیه اولیای دم تقاضای قصاص بشه زیاد هست..
با شنیدن کلمه قصاص خشکم زد...به هومان خیره شدم...نفهمیدم چند لحظه بود زل زده بودم بهش و داشتم کلمه قصاص رو حلاجی میکردم که گفت:
_این پرونده داره خیلی پیچیده میشه...
فکرشم نمیکردم که یه روز قصاص بشم اونم به خونخواهی کی؟...یه بی همه چیز مثل جمشید...عوضی لامصب چقدر بدپیله بود...
_من دیگه برم بهادر ولی رو حرفام خوب فکر کن...اگه اون حسام اعتراف نکرد که بعید میدونم بکنه فقط همین گزینه برامون میمونه..
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم..کتش رو برداشت تا بپوشه...نباید میذاشتم بفهمه دارم کم میارم...خودم رو جمع کردم و صاف ایستادم..
_ببینم هومان... تو کادر اداری اینجا بند پ هم سراغ داری؟؟
_بند پ؟؟!!
_همون پارتی و اشنا...
خندید....
_اهان...اره...واسه چی میخوای؟؟!!
_میخوام امار دوتا از زندانیای اینجا رو برام در بیاری...ادرس دقیق شاکیاشون رو میخوام...
ناباورانه نگام کرد..
سپهرتاج ملاقاتی داری...
متعجب نگاه سرباز کردم..تازه از سالن ملاقات برگشته بودم...حیدر با یکی از بچه های نمایشگاه برای ملاقات اومده بودند و تا همین یه ربع پیش اینجا بودند...نگاه به ساعت کردم...چیزی تا اخر وقت ملاقات نمونده بود...
_نفهمیدی کیه؟!
_نمیدونم...یه خانمیه؟؟
یه خانم !! نفسم رو با عصبانیت دادم بیرون..از دست این دختره. ..دیگه نمیدونستم چه جوری حرفامو به این دختره خیره سر لجباز حالی کنم...
دمپاییم رو به پا کردم و پشت سرش به راه افتادم...فردا اولین جلسه دادگاهم بود و این باعث شده بود تا به اندازه زیادی اعصابم حساس بشه و حالا این دختر زبون نفهم..خوش نداشتم وقتی حرفی بهش میزنم نشنیده بگیره..این دفعه باید جدیتر برخورد میکردم...این درسته که بدجور دلتنگش بودم اما این دلیل نمیشد که خیره سری این دفعه ش بیجواب بمونه...
با اشاره همون سرباز به طرف کابین شماره دوازده رفتم نفس عمیقی کشیدم تا از عصبانیتم کم کنم...خودم رو برای یه برخورد تند با سمانه اماده کرده بودم اما همین که به کابین رسیدم از دیدن زنی که پشت شیشه دیدم ماتم برد...این بنده ی خدا اینجا چیکار میکرد...حیرت زده نشستم رو صندلی..گوشی رو برداشتم و گرفتم کنار گوشم...از پشت شیشه شروع کرد به حرف زدن...به گوشی اشاره کردم تا برش داره...تازه دوزاریش افتاد..چادرش رو روی سرش مرتب کرد و گوشی رو برداشت...
_سلام پسرم...
_سلام از ماست حاج خانم...
چادر مشکیش رو دوباره روی سرش جابه جا کرد..قیافه ش پر از تردید بود...
_شرمندتم مادر..هرچی به این پسر گفتم منو ببر تا بهادرو ببینم گوش نکرد...میگه زندان جای زن جماعت نیست...
_راست میگه مادر من...
_وا ..مادر اون برای یه زن جوونه... نه برای منی که سن وسالی ازم گذشته...هرچی بهش گفتم فایده نداشت این شد که خودم پاشدم اومدم
_لطف کردی حاج خانم...شما هم جای مادرم رو داری...راضی به زحمتت نبودم...
اشکاش از گوشه چشماش دوید بیرونو تو صورت پر از چروکش غلطید....با گوشه روسریش اشکاش رو گرفت..
_چی بگم مادر این از تو که اینجور به ناحق به زندان افتادی اونم از آرش...اینم از خودم که موندم از کی گله کنم و کیو واگذار کنم به خدا....
از صدای لرزون پیرزن ترسم گرفت...آرش !!
_آرش چش شده حاج خانم؟!...همین دیروز که دیدمش حالش خوب بود...
بدون اونکه جوابم رو بده چادرش رو تا روی صورتش کشید و شروع کرد به گریه کردن...
ناراحت تر از همیشه نشسته بودم و نگاش میکردم...یعنی چه اتفاقی افتاده بود...حیدر که چیزی نگفت...دلم بد رقمه سنگین شده بود...فقط ربع ساعت تا تمام شدن وقت ملاقات مونده بود که رضایت داد و دوباره گوشی رو به دست گرفت..
_چی بگم مادر از زندگی شما دوتا که شده مصیبت نامه....منم باید بشینم هم به حال تو اشک بریزم هم به حال آرش..
_مادر من به جون مهناز قسم بگو چی شده؟؟
خودش میدونست جون مهنازو الکی قسم نمیخورم..واسه همین اشکاش رو با دست گرفت و گفت:
_نمیدونم از کجاش بهت بگم مادر...آرش الان دوماهه زنشو ندیده...حتی صداش...حتی صداشو نذاشتند بشنوه...
_چی میگی حاج خانم!!...مگه میشه؟؟
_شانس منه دیگه...همه دلخوشیم این بود که عروسی تو و آرش رو ببینم...اون از آرش اینم از تو که گیر همچی دختر افتادی و...
_ببین مادر من..من که از این تو نمی فهمم اون بیرون چه خبره...حالا اروم و شمرده، بدون گریه همه چیزو برام تعریف کن شاید بتونم از همینجا هم یه کاری کنم...
سرشو تکون داد و دوباره با گوشه روسریش اشکاشو گرفت..
_خبرداری که آرش عروسیشو به هم زد..
سرم رو شرمزده انداختم پایین.
سرم رو شرمزده انداختم پایین...
_خبردارم و رو سیاهم....خدا شاهده خبر نداشتم وگرنه نمیذاشتم همچین کاری کنه...
_خدا نکنه مادر...به حق فاطمه ی زهرا ایشالله دشمنات روسیاه بشند.....تقصیر تو چی بود مادر..کف دستت رو بو نکرده بودی که رفتی سراغ همچین دختری...کی باورش میشد تو دست بذاری رو دختری که نه خونواده داشت و نه معرفت و...
کلافه از تیکه هایی که به سمانه مینداخت با دست اشاره کردم بهش...
_شرمنده م که میپرم وسط حرفت.....فقط پنج دقیقه دیگه تا تمام شدن وقت ملاقا ت نمونده...تا دیر نشده بگید چی شده؟؟
نگاه به ساعت دیواری سالن انداخت و تندی چادرشو مرتب کرد...
_از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون خانواده پریسا از اینکه عروسی عقب افتاد حسابی شاکی شدند...اگه آرش این قد و هیکل رو هم نداشت بعید نبود اون داداشای عوضیش بریزند رو سرش و بچمو ناکار کنند...
بغض کرد و گفت:
_تو این دو ماه حتی اجازه ندادن تلفنی با زنش حرف بزنه..گوشی پریسا رو که ازش گرفتند هیچ تلفن خونشونم جواب نمیدند...هرچی آرش رفت در خونشون بازم فایده ای نداشت...خودم رفتم خونشون تا ببینم چی میگند...بیچاره عروسم...بمیرم براش...از غم و غصه پوست و استخون شده....هرچی به باباش گفتم اخه پدرخدابیامرز مردم عقد میکنند چند سال بعد عروسی میگیرن...لا اقل بذارید تا آرش دنبال کارای برادرشه تو همین خونه همدیگه رو ببینند..بی انصاف تو گوشش نرفت که نرفت...
اشکی که کنار چشمای پر از چروکش دویده بود رو با نوک روسریش گرفت...
_اهل نفرین نیستم مادر ولی امیدوارم به خدا یه همچین خونواده ای نصیب خودشون بشه ...میبینی چه جوری زندگی رو به بچه م و عروسم جهنم کردند...دل بچمو چه جوری شکوندن...
دوباره اشکاش سرازیر شد...حالا میفهمیدم چرا آرش اینقدر تو خودش بود...و من ساده فکر میکردم به خاطر شرایط منه...نفس عمیقی کشیدم...
_حرف حسابشون چیه حاج خانوم؟؟
اشکاش رو اینبار با دستش گرفت...
_میگند یه عروسی جمع و جور هم که شده راه بندازه ، دست زنش رو بگیره ببره خونش اما آرش پاشو تو یه کفش کرده میگه تا داداش بهادر از زندان بیرون نیاد و بیگناهیش ثابت نشه عروسی م بگیرم واسم با مجلس عزا فرقی نداره...
صدای بلندگو که پایان وقت ملاقات رو اعلام میکرد بلند شد...دیگه وقتی نمونده بود..
_مادر من ..گوش کن...من ممکنه حالاها حالاها اینجا موندگار باشم..خودم باهاش حرف میزنم....راضیش میکنم ...شما هم برو با خونواده ی عروست صحبت کن و یه تاریخی رو برای همین ماه خرداد که میاد تعیین کنید...
کیفش رو گذاشت روی پاش...
_خدا از بزرگیت کم نکنه مادر...الهی هرچی از خدا میخوای خدا بهت بده...امیدوارم به حق ماه مبارک زودتر از اینجا دربیای..من دلم روشنه مادر..هیچ کار خدا بی حکمت نیست...حتما یه حکمتی توشه که هیچ کدوممون خبر نداریم.
از روی صندلی بلند شد و چادرش رو زد زیر بغلش...چقدر شبیه حاجی خدا بیامرز حرف میزد...
_باشه مادر من میرم باهاشون حرف میزنم...ریش و قیچی هم دست خودت .. از اولشم میدونستم غیر خودت هیچ کی نمیتونه راضیش بکنه...اون دختر بیچاره چه گناهی کرده که اسمش اینجوری افتاد سرزبون مردم....
دلم برای پریسا سوخت..چرا زندگی برای این دختر مظلوم اینقدر سخت بود...
_فقط یه چیزی مادر..در مورد امروز که اومدم اینجا...
دستمو بردم بالا...
_خیالت تخت مادر من...نمیذارم آرش چیزی بفهمه..
_الهی که خیر از جوونیت ببینی بهادر...نمیدونی چه تیاتری بازی کردم تا بدون اینکه این پسره بفهمه بیام اینجا...
از حرفش خندم گرفت...
_بابت اون یکی دخترمم نگران نباش...خودم حواسم بهش هست..اینقدر که رفتم مدرسه ش که بعضیاشون فکر میکنند من مادرشم..
قدرشناسانه نگاش کردم.....چقدر این زن مهربون بود.
تو دادگاه هومان و آرش و چندتا دیگه از بچه ها همگی جلو در شعبه ایستاده بودند...کنارشون هم کسی ایستاده بود که ترجیح میدادم بمیرم و من رو در این حالت نبینه ولی از بد بختی و نحسی که تو این چند وقت نسیبم شد ه بود دید....هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که این مرد یه روزی من رو تو یه همچین لباسی و با یه دستبند به دستام ببینه....تا نگاهش به من افتاد سرشو به نشونه تاسف تکون داد.....نفس بلندی کشیدم و با شدت دادمش بیرون...به طرفم اومد و محکم بغلم کرد...و با صدایی که بغض داشت گفت:
_خوبی بابا....
خوبی؟!!!چند وقت بودکه خوب نبودم و اون تازه یادش افتاده بود یه پسر دیگه داره...
_بهادر بابا...به خدا من همین دیروز فهمیدم و گرنه زودتر میومدم دیدنت...
با دستمال کاغذیش اشکاش رو گرفت...
_خدا باعث و بانیشو لعنت کنه که اینجور...
خداروشکر قبل از اینکه چیز بیشتر بگه سرباز همراهم از من دورش کرد...
_اقا نزدیکش نشو...خلافه قوانینه...
_باشه...باشه...جناب بذار فقط یه چیزی بهش بگم...
یه کارت از تو جیبش در اورد و نشونم داد...
_ببین بابا...این کارت یه وکیله خیلی معروفه...غصه نخور... من بهترین وکیل این شهرو برات میگیرم...
بی اختیار نگام چرخید روی هومان که داشت با ابروهای بالا رفته نگامون میکرد...بادیدن قیافه ی نه چندان راضیش لبخندی روی لبم نشست...
که حتی دیدن چهره خشمگین و پر از نفرت خانواده جمشید و همراهاشون چیزی ازش کم نکرد..
_دستت درد نکنه بابا...اگه لازم شد خبرت میکنم....
کنار هومان که رد شدم اهسته گفتم:
_کیا میتونند تو این جلسه باشند؟؟!
_کیا ؟! جلسه علنیه...
_علنی که میگی یعنی هرکسی میتونه باشه؟؟..
_سرش رو تکون داد و گفت:
_اره مگه یکی از طرفین در خواست کنه که غیر علنی برگزار بشه..
_پس از طرف من درخواست بده غیر علنی باشه...به خصوص بابام و آرش...نمیخوام این دو تا تو جلسه باشند.
********
روی صندلی نشستم و سالنی رو که درش نشسته بودیم از نظر گذروندم...یه سالن بزرگ با چند ریف صندلی...یه میز بزرگ در ضلع شمالی با دوتا میز کوچکتر در دو سمت راست و چپ که چهارتا مرد دیگه نشسته بودند .. باز همون علامت ترازو که رو میز وسطی نقش شده بود...همون ترازوی معروف عدالت...هرچند سالن تازه رنگ شده بود اونم به رنگ کرم اما خوفناک به نظر میرسید....پدر مادر جمشید با یه مرد میانسال کت و شلوار پوش قسمت سمت راست سالن همردیف با ما نشستند...مردی که همراهشون بود رو از نظرگذروندم...یه مرد حدود پنجاه ساله بود که مشغول خوندن یه برگه بود...هومان سرش رو اورد نزدیک گوشم و گفت:
_اسمش جاویدانه... از اون وکلای کله گنده ست...فقط پرونده های قتل برمیداره...موندم چجوری دستمزدش رو جور کردند چون رقمش نجومیه...
نگاهی به پدر جمشید کردم..
_شاید دکونشو فروخته باشه..
_بعید نمیدونم..اینا عزمشون جزم کردند تا تو رو بفرستن اون بالا...نگاه کن پیرزن و پیرمرد چجور بهت نگاه میکنند...کم مونده همینجا طناب بندازن گردنت...
گفت طناب !! نگاش کردم...لبخند پهنی زد و شونه هاشو انداخت بالا...
_ممنون از این همه روحیه ای که بهم رسوندی...
_قابلی نداشت...من امروز به خاطر لجبازی تو دست خالی باید بجنگم...اینم به تلافیش...
اشاره ای به قاضی کرد که مشغول مطالعه پرونده بود...
_اسمش رضاییه..اگه دیدی شوخی ای کرد و خندید خیلی جدی نگیر..شگردشه واسه حرف کشیدن..از اوناست که با کسی شوخی بر نمیداره...
نگاهی به قاضی کردم....صورت سفیدش ، چین و چروک انچنانی نداشت ولی قشنگ شصت و پنج رو میزد..هومان سرش رو نزدیکنر گرفت...
_نگاه به اون قیافه ی ملکوتیش نکن..زیادی سختگیره...همیشه اشد مجازات رو حکم میکنه...
با تک سرفه قاضی که شروع به جلسه رو اعلام کرد از هومان فاصله گرفتم......
_بسمه تعالی و با نام خداوند بزرگ جلسه رو اغاز میکنیم ....
اول به نظرم رسید لهجه داره اما بعد متوجه شدم سعی میکنه کلمات رو خیلی غلیظ ادا کنه...
_...اقای بهادر سپهرتاج.
اقای بهادر سپهرتاج...
با اشاره قاضی به من حواسم رو جمع کردم و گفتم:
_خودم هستم جناب..
_طبق کیفر خواست صادره شما در خصوص قتل جمشید برزگر مجرم شناخته شدید...ایا این اتهام رو قبول دارید؟
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_جناب قاضی همونطور که من درتمام مراحل خدمت همکارتون عرض کردم من جمشید برزگر رو نکشتم...بازم تکرار میکنم من قتلی مرتکب نشدم..
لبخندی زد و گفت:
_اما طبق مدارک بدست اومده از ملک شخصی شما همچنین اظهارات شهود مبنی بر وجود خصومت قبلی بین شما و مقتول شما تنها کسی هستید که میتونه مرتکب قتل شده باشه..
هومان از روی صندلی بلند شد و گفت:
_با اجازه جناب قاضی ...
قاضی با سر اشاره کرد..
_لازمه به اطلاع برسونم که شهودی که شهادت دادند طبق استشهادیه محلی همگی اشتهار به فساد دارند علاوه بر اینکه یکی از شهود اصلی که علیه موکل من شهادت داده خودشون از مظنونین به قتل هستند و الان در بازداشت به سر میبرند...سابقه ی کیفری ایشون و مدارک مربوطه در مورد صدق ادعای اینجانب ضمیمه پرونده هست...
قاضی دستی به ریشش کشید و دوباره پرونده رو برگ زد...ده دقیقه ای طول کشید تا پرونده رو نگاه بندازه..
هومان زیر گوشم گفت:
_حاضرم شرط ببندم غیر از برگ کیفرخواست پرونده رو نخونده بوده...
نگاهی به پدرمادر جمشید انداختم..مادرش اشک میریخت و هر از گاهی اشکاشو با گوشه چادرش میگرفت و پدرش طوری به من نگاه میکرد که انگار ارث باباشو طلب داره....الحق که پدر همون پسر بود..قاضی بعد خوندن پرونده متفکرانه رو کرد به من...
_اقای سپهرتاج علت خصومت شما با مقتول چی بوده؟!
بیتفاوت گفتم:
_یه سری اختلافات جزیی...
با خنده گفت:
_جزییه چه مدلی ؟؟
بی توجه به لبخندش گفتم:
_اونقدر جزیی که قابل گفتن هم نیست...
_ایا شما مقتول رو از همون ابتدا با انگیزه قتل به ملک خودتون دعوت کردید یا قصدتون فقط یه پذیرایی کوچک بود...
_قصد من فقط یه گپ دوستانه بود..بدون هیچ قصد قتلی..
خندید و گفت:
_این همه جا...این روزا مده که جوونایی به سن و سال شما واسه ی گپ زدن میرن کافی شاپ، کافی نت اگه پولی هم ته جیبشون باشه میرن رستوران...اونور شما واسه یه گپ زدن کوبیدی رفتی حسین اباد...
هومان خیلی اروم با پا زد به پام..این یعنی مراقب باش...موندم چی جواب بدم...
_من و جمشید با هم رفتیم اونجا....بعد یه صحبت کوچولو من برگشتم همین...
_مقتول وسیله نقلیه داشت؟!
_نه...
_پس چرا با خودتون برش نگردوندید؟؟
با خودم گفتم که ای کاش اون اشغال رو با خودم برگردونده بودم...
_قرار شد زنگ بزنه یکی از رفیقاش بره دنبالش...
_در صورتجلسه بازجویی شما گفتی جمشید قصد انتقام از شما رو داشته...میشه بگید به چه علت مقتول میخواست از شما انتقام بگیره؟؟
"لعنت به من...لعنت به من".
_سر یه دلخوری کوچیک ...همین و بس...
منشی داشت تند تند همه حرفای من رو صورتجلسه میکرد...قاضی لم داد به صندلی و گفت:
_وکیل اولیای دم اگه حرف یا سوالی دارید بفرمایید..
مرد همراه با بلند شدن کتش رو هم مرتب کرد...
_با اجازه از محضر دادگاه محترم من چند تا سوال از قاتل حمشید برزگر دارم...
هومان یهو بلند شد...
_اعتراض دارم اقای قاضی.
اعتراض دارم اقای قاضی...
قاضی سرش رو دوباره تکون داد....
_هنوز بزه قتل توسط موکل من به اثبات نرسیده ،وکیل محترم اولیای دم لفظ قاتل رو به کار میبرند...
_اعتراض وکیل متهم وارده...با توجه به این موضوع ادامه بدید..
وکیل سرفه ای کرد و ادامه داد...
_جناب قاضی بعد از مطالعه این پرونده و همچنین تحقیقات صورت گرفته توسط اینجانب قتل فرزند موکلین من میتونسته با انگیزه ناموسی صورت گرفته باشه...همسر متهم قبل از ازداواج و حتی بعد از ازدواج با مقتول رابطه پنهانی داشته و...
شنیدن این حرف از دهنش خیلی برام سنگین در اومد...اونقدر که از فرط عصبانیت بی اختیار از روی صندلی بلند شدم تا چیزی بگم که هومان هم همزمان با من بلند شد و شونه هامو گرفت و یواش گفت:
_اروم باش بهادر..اروم..اون کارشو خوب بلده...میخواد اب رو گل الود کنه تا ماهی بگیره...
به شونه هام فشاری داد تا بشینم...
_سعی کن کنترل خودتو حفظ کنی...اروم باش و همه چیزو بسپار به خودم..
لا اله اللهی گفتم و دوباره نشستم...سری تکون دادم و دستی به صورتم کشیدم..چشمام رو بستم و نفس بلندی کشیدم....این حرف برام اونقدری ثقیل بود که نفس کشیدن رو برام سخت تر کنه...چشمام رو باز کردم متوجه قاضی شدم که تک تک حرکاتم رو زیر نظر داشت...لعنت بهت جمشید... لعنت...
هومان بدون اون که بشینه گفت:
_اعتراض دارم جناب قاضی...در همین جمله که وکیل محترم خانواده ی اولیاء دم به کار بردند صراحتا به وجود رابطه نا مشروع بین مقتول و همسر موکل بنده اشاره کردند و به همسر ایشون تهمت زدند...همونطور که خودتون مستحضرید جناب قاضی طبق قانون جزا عنوان قذف رو داره و از این جهت قابل پیگیری هست...
قاضی باز دستی به ریش دو رنگش کشید...
_تذکر وکیل متهم به جاست..اقای جاویدان سعی کنید از خط قرمزها عبور نکنید...
وکیل خودکارشو تو دستش چرخوند..
_اقای قاضی اجازه بدید سوالم رو به گونه دیگه ای مطرح کنم...
با تایید قاضی به طرف من چرخید...
_اقای سپهرتاج شما میدونستیدکه مقتول قبل از ازدواج شما با همسرتون از خانم شما خواستگاری کرده؟!
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم...
_بله میدونستم....همه دخترا قبل ازشوهر کردنشون یکی دو تا خواستگارو دارند...زن منم یکی مثل بقیه...
نگاهی به پیرزن کردم که چیزی زیر لب زمزمه میکرد..
_هرچند اون خدا بیامرز تو خواستگاری کردن از دخترای محلشون رکود شکونده بود...
و بیتوجه به پدر جمشید که به سمتم براق شده بود پوز خندی زدم و ادامه دادم..
_کلا شگردش بوده.... واسه گول زدن و نزدیک شدن به دخترای ساده و چشم و گوش بسته....میتونید اینو نه از همون رفیقاش که تحقیق کردید، بلکه برید از همه اهل محلشون بپرسید..
بابای جمشید یهو از جاش بلند شد و فریاد زد...
_نامرد دروغگو...خجالت بکش...بچمو کشتی ، بست نبود..حالا پشت سر مرده شم حرف درمیاری..
قاضی محکم با دست روی میز کوبید و به در اشاره کرد...
_اقای محترم..اگه نمیتونی ساکت بشینی برو بیرون...
بعد از نشستن حاجی که از صدای فریاد قاضی پاک جا خورده بود وکیلش بیتوجه به جو سالن ادامه داد...
_ایا شما این رو هم میدونستید که خانم شما قبل از قتل مقتول یکبار جمشید رو در مسجد نزدیک به خونه پدریشون ملاقات کردند؟؟...اونم در زمانی که همسر شرعی و قانونی شما بودند !!!..
اب دهنم رو به سختی قورت دادم.... چی باید میگفتم.
اب دهنم رو به سختی قورت دادم....باید چی میگفتم...هومان که سکوتم رو دید بلند شد و گفت:
_اعتراض دارم...حرفای ایشون دوباره همون لحن سابق رو گرفته...ایشون با تهمت و افترا اصرار در بدنام کردن همسر موکل بنده رو دارند...
قاضی گفت:
_اعتراض وارد نیست..وکیل اولیای دم ادامه بدید...
وکیل دوباره رو به من کرد..
_شما اطلاع داشتید؟؟
_اینا همه ش تهمته...
-اما تهمت نیست...عین واقعیته...
محکم گفتم:
اگه میگید واقعیته اثباتش کنید...با فیلم با عکس...هرچیزی رو که نشونم بدید قبول میکنم...شاهد هم قبول دارم هر شاهدی که بیارید..الا شهادت یه نفر... اونم حسام زارع....چون تا حالا هرچی شهادت داده دروغ از اب در اومده..
وکیل که انگار حسابی تو ذوقش خورده بود نگاهی به ساعت مچیش انداخت و به سمت قاضی برگشت...
_ولی به هرحال جناب قاضی علیرغم انکار مجرم نمیشه انگیزه ناموس پرستی رو در در ارتکاب قتل ندیده گرفت...
هومان بلند شد و برای صحبت کردن اجازه خواست..
_با اجازه از دادگاه محترم موکل بنده در تمامی مراحل دادرسی انتساب به قتل رو از جانب خودشون با صراحت کامل نفی کردند...باز هم تاکید میکنم موکل من در قتل جمشید برزگر هیچ نقشی نداشته و بهتره اقای جاویدان اول به دنبال قاتل واقعی باشند و بعد به دنبال انگیزه بگردند...
**********
دستی به پیشونیم کشیدم...سرم داشت منفجر میشد...به وکیل حاجی نگاه کردم که داشت لایحه ای رو که خونده بود روی میز قاضی میگذاشت...از اون لایحه دو صفحه ای که با اب و تاب و صدای بلندش خونده بود ، دو خط اخرش تو سرم رژه میرفت..
"بنا بر دلایل و شواهد و مدارک موجود انتساب بزه قتل از سوی مشتکی عنه نامبرده محرز و مسلم است.بنا بر این با وکالتی که از جانب اولیای دم به بنده اعطاء شده است تقاضای صدور حکم شایسته مبنی بر قصاص اقای بهادر سپهر تاج قاتل جمشید برزگر را از دادگاه محترم دارم ."
هومان از جلوی میز قاضی برگشت و گفت:
_جلسه بعدی افتاد بیست و پنجم خرداد...
هومان راست میگفت...
_بهتره تا جلسه بعد رو حرفام فکر کنی...حسامم اگه قاتل باشه اعتراف بکن نیست ...بهتره تا اوضاع از این وخیم تر نشده بگیم بچه ها واسه ی شهادت بیان...
دستی به صورتم کشیدم...
_بسه دیگه ..واسه امروز ظرفیتم پر پره..تا بیست و پنجم هم خدا بزرگه...
وکیل حاجی هنوز داشت با قاضی حرف میزد...
_هومان یه چیزی... نمیخوام آرش از جریان امروز چیزی بفهمه...
با تعجب گفت :
_جریان امروز!! کدوم یکیش رو میگی؟!
_همین قصاص و مزخرفایی که یارو گفت....نه آرش نه بچه های دیگه...
سری تکون داد و گفت:
_باشه ...
تقویم کوچیکی که دستش بود رو گذاشت تو کیفش و گفت:
_راستی تا یادم نرفته... با زن مجید تلفنی صحبت کردم...از شرایط مجید تو زندان هم براش گفتم....زنه هم انگار حسابی پشیمون بود...این مدت هم خونه برادرش زندگی میکرده...قرار شد تا دیرتر نشده رضایت بده....ادرس همون بانکی که گفتی بهش دادم ...قرار شد بعد بیرون اومدن مجید برند سراغ همون اشنایی که گفتی....
_البته اگه شوهره بعد اون تو رفتن اشتی کنه...
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ زن و شوهرن دیگه..خودشون با هم کنار میان...
با ابرو به خودم اشاره کرد...
_یه نمونه ی مجسمش اینجا نشسته...نمیشه تو کارشون دخالت کرد..
بی توجه به تیکه ی هومان نگام چرخید به وکیل حاجی...داشت پرونده رو برگ میزد وبعضی برگه ها رو نشون قاضی میداد...
_پسره رو چیکار کردی؟!
_پسره ؟! اهان !!...اونو که شرمنده...از توان من خارجه..با وکیلش دو بار رفتیم در خونه ی طرف...هر دوبارم منتظر شدم باباش از مسجد بیاد...بعد دوسال هنوز سیاه تنشونه...
برخوردشون چطور بود؟؟
_تحویل نگرفتند امابی احترامی هم نکردند ...رضایت هم بی رضایت...یک کلامند...
_فقط قصاص..
فقط فقط...
_گفتی باباش از مسجد اومد..
_اره...تو کوچشون یه مسجده...مسجد رقیه...چند تا خونه باهاشون فاصله داره...
_میدونم برات زحمته هومان ...همه جوره جبران میکنم...یه بار دیگه هم برو....این دفعه برو مسجدشون ...هیات امنای مسجد رو بنداز وسط...شاید این دفعه جواب داد...
نگام کرد اما نگاش چندان مطمئن نبود...
_باشه داداش...این یکی راهم امتحان میکنم....
بالاخره قاضی از روی صندلیش بلند شد و با این کارش پایان جلسه رو اعلام کرد.
این دفعه با دقت بیشتری به آرش نگاه کردم..حاج خانم راست میگفت...لاغرتر از قبل شده بود....دیگه از اون همه شادی تو چهره ش خبری نبود...قیافه ش داد میزد اون بیرون حال و روز خوبی نداره...خندید و از پشت شیشه گفت:
_چیه داداش؟؟...پسندیدی؟؟
چشم ازش برداشتم....نچی کردم و گفتم:
_نه داداش...جنس بنجل اونم دست دوم راست کار ما نیست...
_ قهقهه ای زد و گفت:
_دست شما درد نکنه...یادم باشه به پریسا بگم...
نگاهی به لب خندونش کردم...حتی دیگه خنده هاش از ته دل نبود...
_کارم داشتی؟؟
_اهان این محسن میگفت اینجور که فهمیده یه مدت پیش بین حسام و جمشید شکر اب شده بود....
_نگفت سر چی؟!
_چرا سر یه پول کلونی که حسام باید میداده به جمشید...محسن هم از یکی از رفیقاش فهمیده...بهش گفتم میتونه رفیقشو بیاره دادگاه واسه شهادت؟!! گفت راضیش میکنه...
بازم یه امید دیگه...اینبار به جای خوشحال شدن احساس ترس میکردم...نفس بلندی کشیدم تا افکار منفی که این روزا بیشتر از روزای قبل اذیتم میکرد بندازم بیرون..
_راستی آرش...سمانه میگفت هرچی زنگ میزنه گوشی عیالت خاموشه...مثل اینکه کار واجبش داشته ...خبر نداری چرا؟
_نمیدونم ...چطور مگه؟؟!!
_یعنی چی نمیدونی چرا گوشی زنت خاموشه؟!
_چه میدونم...
کلافه دستی تو موهاش کشید...
_لابد اونموقع شارژ تموم کرده...
پوزخندی زدم و گفتم:
_لازم نیست فیلم بیای...تابلوئه ازش خبر نداری...
نگام کرد با یه عالم غصه...
_چرا عروسیتو بهم زدی؟؟....تو که خوب میشناختیشون ...یه شب بود... تموم میشد و میرفت...نه اینکه تو اینجوری عذاب بکشی و اون دختر بیچاره اونجا تو خونه ی باباش..
_چه عذابی؟؟....هیچ عذابی بدتر از این نیست که برادرت ناحق زندونی بکشه... اونوقت پاشی بری دستک و دنبک را بندازی و عرو ....
گوشی رو تو دستم جابه جا کردم...
_...لازم نبود به خاطر من عروسی رو به هم بزنی...اشتباه خودم بود ..فکر همه جاشو نکردم و جمشیدو کشوندم اونجا...گذاشتم احساسم جای عقلم تصمیم بگیره....درست کاری که تو الان داری میکنی....هیچ فکر اون دختر بیچاره رو کردی؟؟...کم پشت سرش سر اون نامزدی مسخره ش حرف نبود ...اونم که حالا تو با به هم زدن عروسی چند برابرش کردی...
آرش از فرط عصبانیت سرخ شده بود اما چیزی نمیگفت...رگ خواب آرش دستم بود..غیرتش...کافی بود دیگ غیرتش رو به جوش بیارم...لحنم رو ارومتر کردم...
_اخه چرا فکر اون دختر بیچاره رو نمیکنی برادر من؟؟...خدا داده مردم بیکار...آرش در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردمو نمیشه بست...هیچ فکر کردی در و همسایه براش چه حرفایی در میارند و چه انگایی رو میچسبونند به این دختر....
یهو گرگرفت و داد زد:
_غلط میکنند...به گور باباشون خندیدند اگه...
گوشی رو محکم تو دستم فشار دادم و با همون لحن گفتم:
_چه خبرته؟؟...ارومتر...مگه تو این مملکت زندگی نمیکنی...مگه خبر نداری کافیه یه عروسی به هم بخوره تا یه مشت ادم بیکار بشینند یه کلاغ چهل کلاغ کنند...خبرداری کوچکترین انگشون چیه؟؟... میگند لابد دختره دختر نبوده که دوماد جا زده و عروسیو به هم...
_بسه دیگه...
با فریادی که کشید از جاش بلند شد و گوشی رو محکم کوبید روی میز....اونقدرا صدا داشت که حواس چند نفری که اونجا ایستاده بودند متوجه ما بشه...از فرط عصبانیت صورتش کبود شده بود...دستی به گردنش کشید و چند قدم دورتر پشت به من ایستاد..دستش رو گرفت به گردنش...خوب میدونستم چه عذابی میکشه ...خود منم تجربه ش رو داشتم...اونم خیلی زیاد...تجربه دوری و جدایی از کسی که بند بند تنت صداش میکنه و از تو طلبش میکنه و اگر چه حقته نمیتونی داشته باشیش....به ده دقیقه نرسید که دوباره نشست و گوشی رو برداشت..
_میگی چیکار کنم...خودمم مثل خر موندم تو گل...نه راه پس دارم نه راه پیش...بی مروتا حتی نمیذارن دو دقیقه ببینمش ..دیدنش به درک...حتی تلفنشو ازش گرفتند ، نمیذارند دو کلوم باهاش حرف یزنم.
_لازم نیست خیلی فسفر بسوزنی آرش..راه حلش خیلی ساده ست...یه جشن عروسی بگیر... بعدشم دست زنت رو بگیر و ببر خونه ت..
_اخه چطور؟؟...چه جوری وقتی تو این تویی من برم رخت دومادی بپوشم؟؟
لحنم رو ارومتر کردم..
_ببین برادر من...کار من اینجا معلوم نیست...شاید امروز شایدم فردا... شایدم یه سال دیگه..اصلا بگو ده سال دیگه...تا قاتل اصلی پیدا نشه من از اینجا بیرون بیا نیستم...دست زنت رو بگیرو برو سر خونه زندگیت...
_......
_آرش....اینقدر لجبازی نکن پسر...
پوزخندی زد و گفت:
_من لجبازی میکنم ؟؟..تو که خودت روی همه لجبازارو روسفید کردی...هم من هم حیدر و محسن و امیر همه حاضرند بیان به بیگناهیت شهادت بدند...خانمت هم هست...چرا با خودت لج کردی...
خندیدم....
_با خودم لج کنم !!... مگه احمقم؟؟
برای اینکه بحث رو بپیچونم گفتم:
_گفتی حیدر...راستی بچه ش به دنیا اومد؟
_تا اونجا که میدونم هنوز نه...
_خبرشو نداری کی به دنیا میاد؟؟
با خنده گفت:
_چیه ؟؟ توقع نداری برم ازش بپرسم خانمت کی فارغ میشه؟؟...مگه من چند سالمه..برای پا به قبله شدن هنوز جوونم ...
خندیدم و گفتم:
_میخوام همین که بچه به دنیا اومد یه سکه از طرف من براش کادو ببری..
_به روی چشم داداش...ایشالله خودت تا اونموقع بیای بیرون و کادوش رو خودت بزاری تو قنداقش...
خندید و ادامه داد...
_هرچندم ایروزا هیچ بچه ای قنداق نمیشه..هر بچه ای رو که بببینی یه پوشک بستند به پاش دو برابر خودش...اونم یا سیستم تهویه مطبوع....دوره ی ما که بود یه کهنه میبستند دور پای بچه...اونم دوسه روزی یه بارم عوضش میکردند..
خنده هاش بازم از ته دل نبود..دستی به صورتم کشیدم...
_تو تقویم نگاه کردم...نوزدهم همین برج میلاده...بهتر از این وقت پیدا نمیکنی...هم خودتو نجات بده هم اون دختر بیچاره رو...
شرمزده گفت:
_اما تو داداش...
نذاشتم حرفش رو ادامه بده...
_منم با هومان حرف میزنم... ببینم میشه یه وثیقه ای چیزی بذارم برای همون یه شب...
خجالت زده سرش رو زیر انداخت و تکون داد.
وحشتزده چشمام رو باز کردم..دستامو روی گلوم کشیدم و با یاد اوردن موقعیت زمانی و مکانی که درش بودم نفسی نه چندان بلند کشیدم...بازم یه کابوس دیگه...یه کابوسه مجسم..دستی به صورتم کشیدم...از روی تخت بلند شدم تا یه لیوان اب بخورم....این شبها هرشبش با کابوس میگذشت....کابوسایی که حضور یه چیز درشون مشترک بود...شاید بهتر بود میگفتم یه نفر...جمشید...گاهی جمشید رو به خواب میدیدم که جیغ میزد...گاهی هم خودم رو در حالیکه از طناب دار اویزون بودم و تو هوا میچرخیدم میدیدم و جمشید رو اون پایین در حال جیغ زدن...با اون صورت باد کرده ی شلی.....بعضی شبا فشار طناب اونقدر شدید میشد که وقتی از خواب بیدار میشدم تا مدتی فشار طناب رو دور گردنم حس میکردم...چندبار دست کشیدم روی سر و صورتم...زیر لب زمزمه کردم "دارم دیوونه میشم...این قفس آخرش منو دیوونه میکنه"چشمام رو روی هم گذاشتم تا دوباره بخوابم اما باز چهره ی وحشت زده ی جمشید مقابلم نقش بست...دوباره نشستم و یقه لباسم رو کمی کشیدم تا شل تر بشه...مرده ای که جیغ میکشید...یعنی این خوابا چه تعبیری داشت...بلند شدم...چرخی تو اتاق زدم و سرم روبه میله های سلول تکیه دادم...زیر لب گفتم:
"ای تو روحت جمشید که مردتم دست از سر من برنمیداره...هنوز نمیدونم چه گناهی در درگاه خدا کردم که جونوری مثل تو رو سر راهم قرار داد....حتما گناهش باید خیلی بزرگ بوده باشه اما چرا من چیزی به یاد نمیارم.."
سرم رو تکون دادم و سعی کردم همه افکار منفی رو دور بریزم...امروز دهم بود ...آرش چیزی نمی گفت اما از حیدر شنیدم که قرار عروسی رو برای همون نوزدهم خرداد گذاشته بودند...نه روز دیگه...این بهترین خبری بود که تو این دوماه شنیده بودم..سمانه هم چند بار پیغام فرستاده بود که باید حتما منو ببینه اما باز قبول نکردم....نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا به اون دختر فکر کنم...شاید یادشم مثل اون چشماش جادو میکرد و دیگه کابوس نمیدیدم...
رو به روی هومان نشسته بودم...هومان تو فکر بود و با روان نویسش بازی میکرد...به غیر از سلام و احوالپرسی های معمولی هنوز چیزی بینمون رد و بدل نشده بود...اونقدر غرق فکر بود که من هم ترجیح دادم حرفی نزنم و به روان نویس توی دستش خیره شم...چند دقیقه که گذشت روان نویسش رو به روی میز گذاشت و گفت:
_یه چیزی هست که میدونم خیلی عصبانیت میکنه اما بهتره که در جریان باشی...
نگام رو از روی روان نویسش برداشتم و خیره شدم بهش...
_من دیروز و امروز رفتم پیش قاضی...
چیزی از حرفاش سر در نیاوردم...تو این مدت که اونقدر فشار روم زیاد بود که تا جنون فاصله ای نداشتم...شایدم به قول زندونیای دیگه روح زندان کم کم داشت روح من رو هم تسخیر میکرد...حرفش رو ادامه نداد...کلافه از سکوتش دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
_خوب تو دیروز و امروز رفتی پیش قاضی..حالا بگو چرا من باید عصبانی بشم؟؟
مکثی کرد و گفت:
_چون تنها نرفتم...
سعی کردم روح زندان رو از خودم دور کنم تا بهتر فکر کنم...منظورش چی بود؟؟
_خوب تو دیروز و امروز رفتی پیش قاضی و تنها نرفتی...بگو چرا من باید عصبانی بشم؟؟
_میدونم ازشنیدنش عصبانی میشه فقط ازت میخوام که آروم باشی.....
بی اراده دستام مشت شد....
_جان هومان این تنها راهمون برای اینکه زمان بخریم بود....
زیر لب غریدم...
_تو چیکارکردی هومان؟؟!!
دوتا دستاش رو گرفت بالا و به نشونه آروم باش تکون داد...
_قبل از اینکه چیزی بگم میخوام اینو بدونی.....دیر یا زود این اتفاق می افتاد..من پرونده روچندروز پیش خوندم...اون وکیله جاویدان رو میگم.. از قاضی خواسته بودتابرای جلسه بیست و پنجم سمانه رواحضارکنن ..خواسته بود ازش بازجویی بشه و...
با شنیدن اسم سمانه از زبون هومان بلند شدم ...
_شماها چه غلطی کردین؟؟؟
_ببین بهادر ..داد نزن...این چیزی نبود که دست من و تو باشه... بهتر بود قبل از این که رسما احضاربشه خودش بره و همه چیزو بگه...درسته کم سن و ساله اما به سنی رسیده که بدونه باید خودش پای اشتباهش تا اخر وایسه...فکر میکنی تا کی میتونی با قایم کردنش و سینه سپر کردن ازش محافظت کنی؟؟
یقه کتشو محکم به دست گرفتم...
_خفه شو... فقط خفه شو....تو میدونی چیکار کردی؟؟
با دستاش سعی کرد یقشو از دستم در بیاره...
_این خواست خود سمانه بود..من همه چی رو براش توضیح دادم...حتی گفتم که احتمال زندانی شدنش هم وجود داره...ولی قبول کرد...هر روز به گوشی من زنگ میزد و گریه میکرد...خودش میخواست بیاد تا....
فریاد زدم..
_تو چرا خامش شدی.؟؟..تو که میدونستی اگه اعتراف کنه بازداشتش میکنند...
_سعی کن اروم باشی مرد تا همه چیزو برات بگم...مو به مو...
یقه ش رو ول کردم و سرمو بین دو تا دستام گرفتم...
_گوش کن بهادر...
برگشتم و انگشتم رو به سمتش گرفتم..
_نه تو گوش کن هومان ...امروز کمرم شکست...تو شکوندیش...کاری که جمشید نتونست بکنه تو کردی...من اگه میخواستم پای سمانه رو به اینجایی که باز شد باز کنم این همه بدبختی نمیکشیدم..همون اول میرفتم و از جمشید شکایت میکردم و تمام...نه اینکه الانه بیافتم گوشه ی این زندون...
زدم به تخت سینه م و داد زدم...
_....شدم یه ادم بی خاصیت...ادمی که یه گوشه افتاده....میفهمی هومان..ادمی که دوماهه فقط نفس میکشه...
در حالیکه به نفس افتاده بودم گفتم:
_فقط اینو بدون... اگه زنم بیافته زندون همه چی بین ما تمومه هومان...
با تاسف نگام کرد...روی صندلی نشستم و ارنجم رو گذاشتم روی میز...سرم رو بین دستام گرفتم و تا اونجا که میتونستم چشمام رو قایم کردم...لعنت...لعنت به این بغض لعنتی...چه وقت شکستن بود و لعنت به این اشکا ، چه وقت نشستن....
_ببین مرد...من میرم بیرون یه دوری میزنم تا اروم بشی..اونموقع بهتر میشه صحبت کرد...
وقتی رفت دستام رو برداشتم و سرم رو بالا اوردم...قلبم به سوزش افتاده بود..این روزا این درد قلب لعنتی به بقیه ی بد بختیام اضافه شده بود..فکر اینکه سمانه الان بازداشت شده دیوونه م میکرد...
دستامو محکم به صورتم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم...یه جایی شنیدم که وقتی مرد درد داره یه کوه غم داره...اما صد رحمت به کوه..لعنت به این درد لعنتی که از ده تا کوه هم سنگین تره....دوباره به اشکام اجازه دادم رو صورتم غلط بزنند...کدوم احمقی بوده که گفته مرد گریه نمیکنه...هرکی بوده عجب دل خوشی داشته..
ساکت به هومان خیره شدم...
_بهتری؟؟
فقط نگاش کردم...
_شروع کنم؟
وقتی دید چیزی نمیگم تک سرفه ای کرد و گفت:
_خوب...من چند روز پیش دوباره پرونده رو خوندم..این جاویدان وکیل صفر برزگر رو میگم..یه لایحه گذاشته رو پرونده و از قاضی خواسته بود تا سمانه خانم رو احضار کنند ..مبنای درخواستش رو هم نوشته بود به خاطر روشن شدن ابهامات پرونده..احضاریه هم صادر شده بود...منتهی هنوز احضاریه شماره نخورده بود.....میفهمی مرد...من فقط یه کم زرنگی کردم...اگه یه کم دیرتر عمل میکردم احضاریه میرفت در خونه ت و اگه سمانه نمیرفت با یه مامور میرفتند در خونتون و جلبش میکردند..متوجهی بهادر..من بهترین کارو کردم....
پوزخندی زدم...بهترین کار!!
_چرا به من نگفتی؟؟
_الان که دارم میگم؟؟
با دست کوبیدم روی میز..
_چرا زودتر به من نگفتی؟؟
_میشناختیمت...میدونستیم قبول نمیکنی..من گفتم در برابر عمل انجام شده قرارت بدیم...
_عمل انجام شده...تو زندگی منو به گند کشیدی...لجن تر از این که الان بود..اخر سمانه رو فرستادی زندون نه..از اولش هم همینو میخواستی...
رنجیده گفت:
_ببین رفیق..من سه روز پیش با قاضی صحبت کردم...از حساسیت و تعصبی که روی خانمت داری براش گفتم.....اینم ذکر کردم موکلم نمیخواد تحت هیچ حالتی اسمی از زنش تو پرونده باشه..حتی خود رضاییم از جلسه اول فهمیده بود که هیچ رقمه نمیخوای حرفی از زنت تو این پرونده ببری..بعدشم قرار شد وقت استراحت دادگاه ببرمش دادگاه تا قاضی به حرفاش گوش کنه..دیروزم آرش رفت دنبالش..ساعت یک و نیم ظهر بود و دادگاه خلوت خلوت....مطمئن باش کسی ندیدتش...
چشمام رو گذاشتم روی هم تا ارامشم رو به دست بیارم...
_قاضی حتی سربازی که تو اتاق کشیک میداد رو فرستاد بیرون...حتی از منشی هم خواست بره بیرون..صورتجلسه رو هم خودش نوشت اما قرار شد محرمانه بمونه و در صورت نیاز در پرونده ازش استفاده بشه...
با روان نویس توی دستش مشغول بازی شد...
_سمانه همه چی رو گفت..از همون اولش...از اشنایی با جمشید تا جریان خواستگاری تو ...از مهلتی که به جمشید دادی تابیاد خواستگاری و جا زدنش...بعدم فریب خوردنش از جمشید تا وکالتنامه و پودری که به اسم داروی خواب اور گیاهی که بهش داده بود تا بریزه تو غذای تو و جریان مسموم شدنت...همه رو گفت...قاضی با چشمای گرد شده و دهن باز داشت گوش میکرد...سمانه حتی همون وکالتنامه رو با خودش اورده بود و نشون داد.....از سمانه در مورد اون شب پرسید سمانه هم همه چی رو گفت مو به مو...بدون اونکه اسمی ازبچه ها ببره..حتی در مورد اینکه اون شب رو تا صبح تو پارکینگ بیدار بوده هم گفت...اینکه شاهد بوده که تو تمام شب رو از مجتمع بیرون نزدی...قاضی هم اونقدر تعجب کرده بود که تا ده دقیقه بعد تمام شدن حرفای سمانه داشت به ریشش دست میکشید و فکر میکرد...بعد هم گفت شاهد یا مدرکی که حرفت رو اثبات کنه داری... من هم گفتم شاهد که نه ولی یه نفره که اعترافش میتونه حرف ما رو تصدیق کنه...علاوه بر اون پرونده پزشکیت هم بود...من در خواست استعلام پرونده رو از بیمارستان کردم که قاضی موافقت کرد و همین امروز براش بردم با یه گواهی از پزشک معالجت....
همراه با پوزخندی گفتم:
_میشه بگی غیر اون جمشید که خدانیامرزتش کی هست که اعترافش میتونه حرف سمانه رو ثابت کنه؟؟
_خودت فکر میکنی کی میتونه باشه...غیر از حسام...
عصبی خندیدم ...
_چی ؟؟!!حسام !!!...عجب فکری!!...واقعا فکر میکنی حسام اگه دخالتی هم داشته میاد اعتراف میکنه...
لبخندی زد و روان نویسش رو توی دستش تکون داد...
_به هرحال تیری بود در تاریکی که اتفاقا خیلی خوب به هدف خورد...
حیرت زده گفتم:
_یعنی قبول کرد سر قضیه ی فریب سمانه با جمشید همدست بوده؟؟
خندید و گفت:
_ البته نه به این راحتی که تو میگی...به هرحال شواهد زیادی داشت که حسام همدست جمشید بوده...مثل همون پسر محضر دار که گفته بود جمشید همراه یکی اومد دنبال وکالتنامه..یا تعقیب تو بوسیله حسام اونم درست شب عقدکنونت..اینکه حسام کسی بوده که شهادت داده اون روز تو عطاری بابای جمشید تهدیدش کردی..اینکه اولین کسیکه جمشید از سوله بهش زنگ زده حسام بوده..همه ی اینا رو کنار هم بذاری نشون میده حسام در جریان همه چی بوده...همه ی اینا به کنار اصرار عجیب حسام برای محکوم کردن تو به هر نحو ممکن به کنار..
_واقعا فکر میکنی که مدارکت محکم بوده؟
واقعا فکر میکنی که مدارکت محکم بوده؟؟
_دقیقا شواهد محکمی برای این فرضیه بود..مضاف بر اینکه حسام محکومیت قطعی به حمل مواد مخدر از نوع روانگردان رو هم داشت...به هرحال قاضی برای فرداش که همین امروز صبح بود یه جلسه فوق العاده داد..در ضمن دستور داد تا حسام رو برای روشن شدن پرونده از زندان به دادگاه منتقل کنند....
_سمانه هم بود؟؟
_خود قاضی ازش خواست تا بیاد..میدونی یکی از نکته های جالب جلسه امروز کجا بود؟؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم..وقتی دید ساکت موندم ادامه داد...
_اینکه سمانه خانم با دیدن حسام وحشت کرد..اونقدر که پشت آرش سنگر گرفت...
_چی ؟؟!!سمانه از حسام ترسید...
_اوهومم..اونقدری که نزدیک بود پس بیافته...
شوک زده گفتم:
_این یعنی سمانه حسام رو میشناخته؟؟
_کاملا درسته..
_ولی چرا سمانه باید از حسام بترسه؟؟
_راستش دختر بیچاره اونقدر وحشت کرد که هم من و هم آرش و هم قاضی فهمیدیم..آرشم پاپی شد و سمانه گفت چند ماه قبل که کلاس خیاطی میرفته این پسره مزاحمش میشده...گویا خیلی اذیتش میکرده تا اینکه یه روز جمشید از راه میرسه و با یارو درگیر میشه و حقشو میذاره کف دستش...
خندید و گفت:
_فیلم قشنگی بازی کردند نه؟درست عین فیلم هندیای دهه ی هشتاد نود...
چشمام از فرط تعجب بسته نمیشد..
_چی شد..باورت نمیشه نه؟؟
ذهنم کشیده شد به گذشته و حرفای سمانه...
_سمانه بهم گفته بود تو راه برگشت از کلاس یکی مزاحمش میشده و جمشید نجاتش داده بوده اما....اما عمرا فکرشم نمیکردم این ادم همون حسام باشه...
سری تکون داد وگفت:
_همینم باعث شده تا اینقدر به طرف جمشید جذب بشه...کلا شگردشون بوده برای اغفال دخترا..حالا معلوم شد چرا حسام تو سابقه کیفریش در دو مورد ازش به خاطر مزاحمت شکایت شده..به احتمال زیاد تو اون دو مورد سر وقت دخترایی رفته بودند که ترجیح میداند برای کم کردن شر این مزاحم به خانواده هاشون متوسل بشند نه به یکی مثل جمشید...
خندید و گفت:
_خلاصه اینکه دو نفری باند اغفال دخترا رو راه انداخته بودند...
سرم رو ناباورانه تکون دادم...باورم نمیشد یه آدم میتونه اینقدر حیله گر باشه...هومان ادامه داد...
_وقتی حسام با لباس زندان و دستبندو پابند وارد شد اول متوجه ی سمانه نشد....گفتم که سمانه با دیدن حسام شوکه شد...قاضی هم متوجه شد و با سر به من اشاره کرد که چی شده...منم رفتم پیش قاضی و مختصر براش توضیح داد...بعدم که نشستم و قاضی یه نگاه دیگه به پرونده کرد... قاضی اول ازش پرسید چه رابطه ای با مقتول داشته و اینکه چند سال رفیقند و چندتا سئوال این شکلی...بعد ازش پرسید این خانم رو میشناسی و با دست به سمانه اشاره کرد....اون موقع بود که حسام سر چرخوند طرف ما و متوجه سمانه که نزدیک آرش نشسته بود شد...اونقدر از دیدن سمانه شوکه شد که وقتی قاضی دوباره سوالش رو تکرار کرد گاف داد و گفت نمیشناستش...قاضی هم بهش توپید که اگه نمیشناسدش چرا تو شهادتش گفته که این خانم رو با مقتول تو مسجد محلشون دیده...حسام کپ کرد...سوتیه بزرگی داده بود...قاضی هم ازش پرسید چرا شهادت دروغ داده که باز لال شد و موند چی جوابش بده...
پوزخندی زدم...رسوایی دوباره اون کثافت ارومم میکرد اما نه اونقدری که از غم وسط کشیده شدن سمانه توی این پرونده چیزی کم کنه...
_این قاضیه رضایی خیلی ادم زرنگیه..نه گذاشت و نه برداشت گفت هدف تو وجمشید از طرح نقشه قتل بهادر سپهرتاج با سوء استفاده از سادگیه این دختر چی بوده؟
این قاضیه رضایی خیلی ادم زرنگیه..نه گذاشت و نه برداشت گفت هدف تو وجمشید از طرح نقشه قتل بهادر سپهرتاج با سوء استفاده از سادگیه این دختر چی بوده؟؟
پوزخندی زدم و گفتم :
_لابد اونم هدفشون رو کامل و واضح توضیح داد؟!
خندید و گفت :
_اره اما نه به این سرعت..اول عین اسفند روی اتیش پرید تو هوا طوری که سربازی که با دستبند بهش وصل بود رو نیم متر پروند جلو...که چی اینا همش دروغه بهادر و دار ودستشه و از این حرفا...اولش زیر بار نمیرفت..میگفت توطئه ست..حتی قاضی پرونده پزشکیت رو که نشون داد باز زیر بار نرفت...قاضیه خیلی کار بلد بود...توپ رو پاس داد تو زمین خودش و خیلی جدی گفت طبق شهادت شهود بهادر قبل از همه سوله رو ترک کرده...همچنین شهودی وجود دارند که به وجود اختلاف مالی بین شما و مقتول مدتی نه چندان دورتر از قتل مقتول شهادت دادند و باتوجه به اینکه شما اخرین نفری بودید که با مقتول صحبت کردید و بلافاصله خودتون رو به محل قتل رسوندید و بعد انکار کردید و همچنین گواهی کذبی که دادی اونم نه یکبار بلکه چندین بار قاتل جمشید برزگر شخص دیگه ای غیر از خودت نمیتونه باشه...
نفسم تو سینه حبس شد....دوباره داشت یه کورسوی امید تو دلم روشن شد...
_...اولش زیر بار نمیرفت...میگفت همش دروغه ...اخه واسه چی باید بهترین رفیقش رو بکشه که قاضی بهش گفت خیلی واضحه... با این انگیزه جمشید رو کشته که میترسیده که در صورت شکایت بهادر سپهرتاج ، جمشید حرفی از تو بزنه و پات رو به پرونده باز کنه...بهادر من خودمم مطمئنم این بهترین انگیزه واسه قتل جمشید میتونسته باشه...
امیدوار گفتم:
_در این صورت حسام میتونه قاتل واقعی باشه یعنی ممکنه من...
_صبر کن بهادر ...نمیخوام دیگه امید واهی بهت بدم...حسام از ترسش همه چیزو گفت اما به قتل اعتراف نکرد..باید بگم خیلی ترسیده بوده اونقدر که زبونش بند اومد...قاضی حتی یه دقیقه هم تنفس نداد...چون ممکن بود فکر کنه و یه دروغ تازه سرهم کنه...بالاخره از ترس اینکه قتل جمشید گردنش بیفته به همه چی اعتراف کرد...
ناباورانه گفتم:
_پس حقیقت داشت؟؟
_اره ..اونقدر ترسیده بود که پاک جمشیدو خراب کرد..حتی اخاذی دویست میلیونی جمشید از تو برای اینکه دست از سر زنت برداره رو هم گفت...اینجور که تعریف میکرد از همون قبل عقد کنونتون نقشه ش رو کشیده بودند..از همون وقتی که جمشید میفهمه سمانه یه خواستگار مایه دار داره...
با حیرت گوش میکردم...ادامه داد.....
_از اولش که تو همه چی رو فهمیدی و رفتی پیش جمشید و بهش فرصت دادی تا پا جلو بگذاری هم گفت..جمشیدم دیده اینجور نقشه ممکنه خراب بشه ول میکنه میره شمال تا بعد عقد که برای اجرای نقشه بر میگرده..اینجور که حسام گفت بین خودشون هم تقسیم وظایف کرده بودند...از مراسم عقد،حسام تعقیبت میکرده...امار ساعتای رفت وامدت رو با رفیقات رو هم برمیداشته..همینجور رفت و امد به خونه...اینجور که قاضی از زیر زبونش کشید بیرون واسطه ی خرید اون مواد هم خودش بوده...میگفت از یه واسطه خریده که اونم بعید میدونم راستش رو گفته باشه..جمشید هم ماموریت داشته تا هرطوری که شده و به هر وسیله ای سمانه رو راضی کنه...
با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و ادامه داد..
_ وقتی اول سر قضیه ی اخاذی اون دویست میلیون تومن زیربار نمیری میخواستند با زیر اب کردن سر تو از سمانه حق سکوت بگیرن و از سمانه اخاذی کنند... طبق نقشه ی جمشید سمانه اونشب باید به خود جمشید زنگ میزده اما اینکارو نمیکنه و با آرش تماس میگیره...علاوه بر اون همه کارهایی رو که مربوط به کمک های اولیه بوده انجام میده و تو زنده میمونی... این بوده که نقشه تر و تمیزشون با شکست مواجه میشه..
پوز خندی زد و گفت:
_نمیدونی اخرش زار میزد و میگفت جناب قاضی به جون بچه هات من جمشیدو نکشتم..البته مطمئنم اونم فیلمشه..
_حالا چی میشه؟؟
_قاضی گفت چون شاکی خصوصی به دلایل حیثیتی تصمیم به پیگیری پرونده نداره از این جهت حسام هم قابل پیگیری نیست اما دستور معرفی حسام رو به واحد مبارزه با مواد مخدر داد... اونجا هم خوب به حسابش میرسند...هم خوب از زبونش حرف میکشند ...
دستی به صورتم کشیدم....سمانه!!
رضایی گفت چون شاکی خصوصی به دلایل حیثیتی تصمیم به پیگیری پرونده نداره از این جهت حسام هم قابل پیگیری نیست اما دستور معرفی حسام رو به واحد مبارزه با مواد مخدر داد... اونجا هم خوب به حسابش میرسند..هم خوب از زبونش حرف میکشند ...
دستی به صورتم کشیدم....سمانه!!
_سمانه چی ؟؟!!..چه اتفاقی برای اون افتاد؟؟
_قاضی به سمانه گفت علیرغم اینکه شاکی از شکایتش منصرف شده اما مطابق قانون این اختیار رو داره تا از جهت جنبه عمومی جرم علیه ش اعلام جرم کنه اما به خاطر احترام به عقیده همسرت اینکارو نمیکنم و چشمام رو به روی یک همچین کار وحشتناکی میبندم..اخرش هم گفت قدر شوهرت رو بدون و از این حرفا...فقط ازش خواست از شهر خارج نشه...بهادر نمیخواد نگران باشی... اون دختر الان تو خونته...
دستی به چونه ام کشیدم...
_از این به بعد چی میشه؟؟
_متاسفانه شهادت سمانه به سه دلیل تو روند پرونده تاثیری نمیذاره...اول اینکه سمانه یه زنه و شهادتش به تنهایی نمیتونه بیگناهی تو رو ثابت کنه دوم اینکه هیچ کدوم از صحبت هایی که دیروز و امروز رد و بدل شد ضمیمه پرونده نشد..فقط یه صورتجلسه سری که قاضی قبول کرده تا لازم نشه ازش استفاده ای نکنه.. و سوم اینکه هنوز مدارک بر علیه تو خیلی خیلی قوی هست و تا زمانی که حسام به قتل اعتراف نکنه نمیتونیم امیدی به اثبات بیگناهیت داشته باشیم.....
_پس در عمل هیچ فایده ای نداشته؟؟
_چرا دوتا فایده داشت... اول اعتراف حسام به همدستی جمشید برای نابود کردن تو دوم اینکه باعث میشه قاضی با دید مثبت تری به تو نگاه کنه...
خندیدم و گفتم:
_با چه دیدی ؟؟دید یه قربانی قاتل یا یه قاتل قربانی.
_تا زمانی که حسام اعتراف به قتل نکنه یا تو اجازه ندی که بچه هاشهادت بدند این بهترین راهه...البته این پسره محسن گفت یه اشنا داره که دورادور شاهد اختلاف و کشمکش این دوتا سر پول بوده...
_خوب...
_مثل اینکه محسن زنگ زده بهش و دانشجوی شهرستانه.. رفته شهرستان امتحان بده ..گفته حاضره علیه حسام شهادت بده قرار شد همین که اومد بیاردش پیش من ...اینم تو این تاریکی یه چراغه...شاید اگر رودر روشون کنیم حسام اعتراف کنه...
نا امیدانه سرم رو تکون دادم...امید پشت امید و نا امیدی پشت نا امیدی....
_کار خوبی نکردی پای سمانه رو کشوندی دادگاه ...من بهت اعتماد کردم...
_میدونم دلخوری ...اما الان پرونده تو موقعیتی قرار داره که نمیشه از هیچ فرصتی به نفعت چشم پوشی کرد..
روان نویسش رو گذاشت تو جیب کتش و بلند شد...
_راستی تا یادم نرفته خانمت اصرار داره دوباره ببینتت...میخوای برات یه وقت ملاقات بگیرم...
نفس بلندی کشیدم تا ارامشم رو به دست بیارم...اونقدر از سمانه به خاطر گوش نکردن حرفام و لجبازیاش عصبانی بودم که ترجیح میدادم حالا حالاها نبینمش...حتی بیرون از این زندان.
امشب شب عروسی آرش بود..تو این چند روزی که گذشت ملاقات هیچ کسی رو قبول نکردم .نه از بچه های نمایشگاه و نه آرش حتی هومان..به شدت از همه چیز و همه کس دلخور بودم...حتی از خودم...خودمی که یه روز قدرتم رو به رخ همه میکشیدم حالا پشت این میله های اهنی چه غلطی میکردم...باز دوباره صدای هق هق خفه ی عارف بلند شد...امشب اخرین شبی بود که تو بند ما شب رو صبح میکرد.....از فردا به یه بند دیگه منتقلش میکردند..طرف شکایتش به هیچ عنوان راضی به گذشت نمیشدند..اینجور که از خودش فهمیده بودم پا در میونی امام جماعت محلشون و پیشنهاد دریافت دیه ی چند برابر هم باعث نشده بود که از تصمیمشون منصرف بشند..
دلم گرفته بود، گرفته تر شد...نگاهی به ساعت اتاق کردم...ساعت یک و نیم شب...
تا الان باید جشن عروسی تموم شده باشه...بالاخرا این ارش هم دوماد شد..مبارکش باشه..میدونستم آرش حتمی دنبال سمانه و مهناز میره...سمانه رو مطمئن ، میدونستم نمیره اما ای کاش سپرده بودم مهنازو برای عروسی نبرند..دلم نمیخواست به چشم خواهر یه قاتل نگاش کنند..خواهر یه قاتل !! خودمم از فکری که از سرم گذشت حیرت کردم...زیر لب تکرار کردم..."قاتل"!!
دیگه خودمم کم کم داشت باورم میشد که قاتلم...
سرم رو به میله های سلول چسبوندم...ساعت نزدیک سه نیمه شب بود.. چرا این ساعت کهنه اینقدر خوب کار میکرد؟؟..این لعنتی تو این مدت حتی یه ثانیه رو هم فاکتور نگرفته بود...میچرخید و میچرخید...و بازم میچرخید.
نگاهی به تخت خالی عارف کردم..به جای مجید یکی رو اورده بودند اما جای عارف هنوز خالی مونده بود..هنوز چهره ش رو وقتی میرفت یادم مونده بود..پسره ی گنده به پهنای صورتش اشک میریخت..به زندگی تا ابد تو همین قفس هم راضی بود..یعنی مردن اینقدر سخته.....شش روز به سرعت باد گذشت...اونم کجا....تو این قفس که عبور هر ثانیه اش به اندازه یه ساعت زمان میبرد...فردا جلسه دوم دادگاه بود و به احتمال زیاد جلسه اخر..بازم حاضر به دیدن هیچ کدوم از بچه ها نشده بودم..حتی حیدر هم تو این هفته چند بار به واسطه یکی از سربازا پیغام فرستاده بود تا منو ببینه که زیر بار نرفتم...به شدت احساس خیانت میکردم...مثل این بود که از پشت خنجر خورده باشم...حتی به هومان هم که این دوروزه اصرار زیادی برای یه جلسه با من داشت اهمیتی نداده بودم...امیدوار بودم فردا همه چی تموم بشه...به مردن راضی بودم..مرگ بهتر از این زندگی بود...دیگه تحمل یه شب موندن تو این زندون رو نداشتم...مثل یه شکنجه بود ...یه شکنجه اروم و بی درد اما پر از زجر...زجری که ذره ذره نه تنت بلکه روحت رو به صلابه میکشوند..دوباره سرم رو به میله های عمودی این قفس بزرگ سی متری تکیه دادم و زیر لب زمزمه کردم.
دستبند اهنی باز به دور دستم حلقه شد...نمیدونم چه حکایتی داشت این دستبند..سرجمع یک کیلو هم نبود اما سنگینیش شونه های ادمی رو که هیچ حتی کمرش رو هم خم میکرد....به خصوص وقتی تو راهروی دادگاه راه میرفتی...با تشکر از هومان از پابند خبری نبود و از این بابت سپاسگذارش بودم...بالاخره با سربازی که به من وصل بود سوار ون شدم ..دادگاه ساعت نه صبح برگذار میشد..نیم ساعت به ساعت نه بیشتر نمونده بود..مطمئن بودم دیر به جلسه امروز میرسم...علاوه بر اون توی راه هم تصادف شده بود و ترافیک سنگینی ایجاد کرده بود..سرم رو به پنجره ون تکیه دادم و به ادم هایی که فارغ از دردی به نام اسارت از خیابان عبور میکردن نگاه میکردم...ادمایی که شاید بزرگترین دردشون عقب افتادن قسط وامی که از بانک گرفتند بود..باورم نمیشد تا همین دوماه و بیست روز پیش خودم هم جزیی از این ادم ها بودم و بزرگترین مشکلم پاس نشدن چک خریدارا بود.....
در دادگاه که رسیدم همزمان با دست سرباز که بالا میومد تا ساعت مچیش رو نگاه کنه چشم به صفحه ساعتش انداختم...ربع ساعت از نه هم گذشته بود.. دیر و زود رسیدنم فرقی نمیکرد...هیچ عجله ای برای رسیدن به این جلسه های کذایی نداشتم..یقه لباس زندان رو تا نیمه صورتم بالا کشیدم و ما بین جمعیت از پله های دادگاه بالا رفتیم...برعکس راهروی شلوغ دادگاه هیچ کسی در شعبه نایستاده بود...همه داخل بودندو حتمی منتظر من تا ترازوی عدالت رو میزون کنند....سرباز تقه ای به در زد و داخل شدیم...منشی با تعجب ما نگاه کرد و قبل از اینکه چیزی بگه سرباز گفت:
_تو مسیر ترافیک بود..واسه این دیر رسیدیم..جلسه تشکیل شده؟؟
منشی سرش رو تکون داد و با دست به سالن اشاره کرد...
همزمان که به طرف در میرفتیم یقه پیرهنم رو مرتب کردم...چقدر از این مد متنفر بودم..سرباز تقه ای به در زد و همراه با کشیدن نفس بلندی برای به دست اوردن ارامشم داخل شدم..با داخل شدن و کسب اجازه ی سرباز همه کسایی که داخل سالن نشسته بودنند به طرف ما چرخیدند...همه اومده بودند..پدر و مادر جمشید و وکیلشون..هومان...حتی آرش هم بود..تازه داماد...با همون کت وشلوار یک و نیم میلیونی مورد علاقه ش اومده بود....هومان و آرش و همینطور قاضی و منشی همگی با تعجب به ما نگاه می کردند...هنوز نگاههای متعجبشون رو هضم نکرده بودم که هومان از جا بلند شد و عصبانی به طرفمون اومد...
_چرا اینجوری اوردینش؟؟
سربازه متعجب گفت:
_پس باید چجوری میاوردیمش؟؟
_مگه نامه دادگاه به دستتون نرسیده؟؟!!
_نامه !! کدوم نامه؟؟!!
صدای قاضی بلند شد..
_اقای سرمدی نظم دادگاه رو حفظ کنید..سرباز شما هم دستبند رو از دستای اقای سپهرتاج باز کنید...
به حلقه های دستبندی که از دور دستام باز میشد نگاه کردم..دستامو با که از سنگینی دستبند سِر شده بود کمی روی هم کشیدم..
_جناب سپهرتاج بفرمایید بنشینید...
با تعجب به قاضی نگاه کردم...جناب!!! یعنی اعتراف سمانه اینقدر روی رفتار قاضی نسبت به من اثر مثبت گذاشته بود..
روی صندلی که قاضی اشاره کرد نشستم.نزدیک بچه ها...تازه متوجه آرش شدم...با چشمای خیس و لبای خندون نگام میکرد...نگام چرخید به سمت پدر و مادر جمشید...پیرزن و پیرمرد تا من رو متوجه خودشون دیدند سرشون رو پایین گرفتند...اینجا چه خبر بود...انگار امروز همه دیوونه شده بودند..وکیلشون هم که به من خیره بود سرش رو بر گردوند و به قاضی نگاه کرد...
قاضی تک سرفه ای کرد و گفت:
_اقای سپهرتاج ما ترتیبی داده بودیم که شما با لباس شخصی و بدون دستبند در جلسه امروز حاضر بشید اما متاسفانه مثل اینکه نامه دادگاه زمان خروج شما از زندان به اونجا نرسیده..
لباس شخصی و بدون دستبند !!!! از فرط حیرت چشمام گرد شد..کمی به طرف هومان و آرش چرخیدم و زیر لب گفتم:
_یکی به من بگه اینجا چه خبره؟؟!!
زیر لب گفتم:
_یکی به من بگه اینجا چه خبره؟؟!!!
آرش ابرو هاش رو با شیطنت داد بالا اما هومان خندید و نچی کرد...با تک سرفه ی بلند قاضی به سمت قاضی که خیره به من بود نگاه کردم.....
_جناب سپهرتاج در ابتدا باید بگم که اجرای عدالت امر بسیار خطیری هست...متاسفانه در بعضی پرونده ها علی الخصوص پرونده های اینچنینی به دلیل وجود دلایل و مدارک فریب دهنده و حتی شهادت کذب برخی گواهان بیگناهی تا پای دار و بعضا بالای دار هم میره...
قلبم هیجان زده شروع کرد به کوبیدن...تمام تنم گوش شد..
_خوشبختانه در پرونده شما قبل از اینکه کار به جاهای باریک برسه و بیگناهی تا لبه ی پرتگاه مرگ کشیده بشه قاتل واقعی پیدا شد و برائت شما برای...
از فرط حیرت ایستادم و به دهن قاضی چشم دوختم...اونقدر غافلگیر شده بودم که کلمات رو فراموش کردم....
_جناب سپهرتاج حق دارید تعجب کنید...به حمدلله امروز اولین کاری که کردم امضا کردن نامه ازادی شما بود که متاسفانه دیر به زندان رسید...شما از این لحظه ازادید...البته بابت تهمتی که به شما زده شد حق اعاده حیثیت و طرح شکایت از خانواده مقتول از باب تهمت و افترا برای شما محفوظ هست..
اعاده ی حیثیت !!! گیج نگاهی به اون یکی ردیف انداختم ..حاجی با زنش سرشون رو انداخته بودند پایین...اونقدری که چیزی نمونده بود پیشونیشون به کف سالن بخوره....قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم دستای هومان بود که به دور شونه هام حلقه شد...صورتم رو بوسید و گفت:
_ازادیت مبارک داداش بهادر....
و بعد آرش...هنوز چیزی رو که شنیده بودم در باورم نمیگنجید...آرش صورتم رو بوسید و کنار گوشم گفت:
_میدونم از این لوس بازیا خوشت نمیاد ولی بیخیال...
و محکم تر از قبل بغلم کرد...دستاشو از دور شونه هام باز کردم و گفتم:
_یکی به من بگه اینجا چه خبره؟؟!!
هومان به بدجنسی گفت:
_وقتی اجازه شرفیابی نمیدی همینه...حالا نوبتی هم باشه نوبت ماست واست طاقچه بالا بذاریم...
_اقایون بفرمایید بشینید...
با اشاره قاضی همگی دوباره نشستیم...هومان و آرش با بدجنسی به من نگاه میکردند...لعنتیا چه وقتی رو برای تلافی پیدا کرده بودند...همون لحظه در اتاق زده شد و مدیر دفتر وارد سالن شد ورفت پای میز قاضی و مشغول صحبت شد...
اهسته به هومان غریدم...
_تا اون روی سگ منو بالا نیوردید به من بگید اینجا چه خبره؟؟
قبل از اینکه هومان چیزی بگه آرش از پشت سر گفت:
_قاتل واقعی پیدا شده داداش...بالاخره اون عوضی همین دیشب اعتراف کرد..
به سمت آرش برگشتم...
_چی !! بالاخره اعتراف کرد؟!!!!
_اره داداش..اگه گفتی کی سرنخ رو پیدا کرد؟؟
_سرنخ !!! کی پیدا کرد؟؟
خندیدو گفت:
_زن داداشت.
زن داداشت...
_چی میگی تو؟؟کدوم زن داداش؟؟!!
_ای بابا منظورم پریساست دیگه ...
از تعجب دهنم باز موند !!!..
_پریسا؟؟!!!!
_بله دیگه...پریساخانم همسر محترم بنده...یه شیرینی هم طلبشه...اونم توپ..از حالا گفته باشما..
_اقای سپهرتاج من حال شما رو درک میکنم ولی لطفا نظم جلسه رو حفظ کنید..
دوباره سکوت کردم ...اینبار چشمام رو روی هم گذاشتم تا بتونم این همه هیجان رو کنترل کنم..قاضی ادامه داد....
_همینطور که میگفتم قتل نفس و سلب حیات از یک مسلمان از مهمترین جرایم علیه اشخاص هست و در خیلی از موارد یافتن اینکه چه کسی مرتکب چنین جرایمی شده بسیار مشکله..
با خودم تکرار میکردم...خدایا شکرت...خدایا شکرت...بالاخره دهن این حسام باز شده بود و حالا میتونستم مثل باقی ادما راحت از این دربیرون برم...بدون اینکه حتی دستبندی به دست من زده بشه..لباسام!!..بیتوجه به حرفای قاضی در مورد احترام خون مسلمان داشتم به لباسایی که تنم بود فکر میکردم...مسلمان !!! اگه جمشید جزو دار و دسته ی مسلمونا به حساب میومد یکی مثل من باید ادعای پیغمبری میکرد..سخنرانی قاضی همزمان با کوبیدن در اتاق متوقف شد..
_جناب قاضی متهم پرونده رو از اگاهی اوردند...
_بگید بیارنش داخل...
با خروج منشی سرهمگی به طرف در چرخید...از فکر اینکه الان اون حسام نامرد رو تو لباس زندان با غل و زنجیر میبینم ته دلم عروسی شد...اخرین باری که دیدمش توی دادسرا بود...هنوز صدای فریادش که داد میزد قاتل قاتل، تو گوشم زنگ میزد...خیره به چار چوب در هیبت یه مرداشنا رو دیدم...همون سرگرده..همون سرگرد رشیدی که قاتلای کله گنده تر ازمن رو کت بسته روونه زندان کرده بود...با یه پرونده تو دستش با گفتن سلام داخل شد..از پشت سرش صدای کشیده شدن زنجیر روی زمین تو فضای سالن میپیچید...رشیدی داخل سالن شد و پشت سرش یه سرباز که دست راستش با زنجیر به یه دست وصل بود..صدای کشیده شدن زنجیر روی زمین بلند و بلند تر شد تا اینکه قامت یه پسر جوون تو قاب در پیدا شد...یه پسر جوون که سرش رو اونقدر پایین گرفته بود که جز فرق سرش رو نمیدیدم...اما....اما قامت لاغرش هیچ شباهتی به هیکل گنده ی حسام نداشت..با دست جلوی صورتش رو گرفته بود.....از روی صندلی بلند شدم تا بهتر ببینمش...با چرخیدن سرباز برای بستن در صورتش کمی چرخید و کمی از نیمرخش رو دیدم..برای چند لحظه قلبم ایستاد..چیزی که چشمام میدید رو باور نمیکردم....از فرط حیرت دهنم باز باز شد و قبل از اینکه بتونم به یاد بیارم چجور حرف بزنم صدای حاج برزگر بود که داخل سالن پیچید....
_تو؟؟!!...تو؟؟!!!...
حالا دیگه سرش رو کمی بالاتر گرفته بود...چندین بار چشمام رو باز کردم و بستم تا اگه خواب مببینم بیدار بشم...ولی نه...بیدار بیدار بودم..این واقعیت داشت....
آرش زیر گوشم گفتم:
_حالت خوبه داداش؟؟!!
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_آرش بگو من اشتباه میکنم...
نه داداش ...اشتباه نمیکنی...خود نارفیقشه...
_آرش.. بگو دارم عوضی میبینم!!!!.....بگو اینی که من میبنم محسن نیست ؟؟!!!!
دستشو گذاشت رو شونه م و با تاسف سرشو تکون داد...
_چرا داداش خود خودشه...محسنه...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۲ ساعت 17:2 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|