زبونم رو کشیدم رو لبهای خشک شده م و به سختی گفتم:
_جناب سرگرد لطفا با وکیل من تماس بگیرید..
نا خوش از حرف من خودکارش رو که اماده ی حرکت بود به طرف من گرفت..
_متاسفم اقای عزیز اما پرونده در مرحله تحقیقات مقدماتی هست...وکیل شما در صورت حضور هم نمیتونند در بازجویی شرکت کنند..میشه بگید به چه علت مقتول میخواسته از شما انتقام بگیره؟؟
فقط فقط نگاش کردم بدون اونکه چیزی بگم..
_سکوت شما در صورتجلسه باز جویی قید میشه...
و شروع کرد به نوشتن روی اون کاغذ کذایی...تمام اعتماد به نفسی رو که برام باقیمونده بود رو جمع کردم و گفتم:
_لطفا این مطلب رو هم قید کن جناب سرگرد...
مشتاق سرش رو بالا اورد و گفت:
_ای به چشم..شما امر بفرما جناب سپهر تاج...
_متهم در همینجا اعلام میکند بدون حضور وکیل قانونی اش هیچ حرفی نمیزند اضافه بر اینکه تمامی سخنانی که قبل از تفهیم اتهام زده فاقد هرگونه اعتباری میباشد...
زل زد بهم بعد یهویی بلند شد...اونقدر یهویی که صندلیش با صدا به پشت سرش پرت شد...خودکارش روپرت کرد روی میز و فریاد کشید..
_فکر میکنی خیلی زرنگی...از تو کله گنده تراشو کت بسته تحویل دادم ...بدون یه حتی یه سر نخ رد قاتلایی رو زدم که تو بینشون هیچ چی نیستی جناب بهادرخان... ..هر چند اونقدرم رد از خودت جا گذاشتی که احتیاج به هیچ سرنخی نیست..اینقدرم وکیل وکیل نکن....اون دم دستگاهت اینجا به کارت نمیاد جناب سپهرتاج...
انگشت اشاره اش رو کوبوند به میز..
_...اینجا قانونه که حرف اولو میزنه..
چشمامو روی هم گذاشتم ...مشتام رو محکم فشار دادم..الان وقتش نبود..باید قبل از اینکه سرشو میکوبیدم به دیوار اروم میشدم..بلند فریاد کشید..
_رضایی...رضایی...
_یه سرباز لاغر مردنی اومد داخل..پاهاش رو به هم کوبید و ادای احترام کرد..
_بله جناب سرگرد...
_ این اقا رو ببر بازداشتگاه..
باز داشتگاه !!!با عصبانیت بلند شدم...
_بازداشتگاه !!!به چه جرمی ؟!!
_به چه جرمی !!! به جرم قتل..
_اون اشغال مرده...منو سننه..خیرش به جز من به خیلیای دیگه رسیده بود..برید یقه ی همونا رو بگیرید..
با کف دستم سرباز رو که میخواست به دستم دستبند بزنه پس زدم و فریاد زدم...
_من جمشیدو نکشتم...مرگ اون عوضی هیچ ربطی به من نداره...به چه حقی دستور بازداشت دادی؟؟
یه برگه دیگه از میون اون پوشه ی لعنتی کشید بیرون و مقابلم گرفت..
_دستور بازداشتتو من ندادم..میبینی....بازپرس داده... بازپرس جنایی..اونم به جرم قتل.
برگه رو دوباره برگردوند داخل پوشه....
_فعلا تا معلوم شدن موضوع مهمون خودمونی...پس به نفعته اروم باشی سپهرتاج....
و قبل از اینکه جمله اخرش رو پردازش کنم از اتاق بیرون رفت... خواستم دنبالش برم که همون سرباز با دوتا سرباز لاغرتر از خودش اومدند داخل و جلوم رو گرفتند....برگشتم و سرم رو بین دستام گرفتم....حالا دقیقا حال اون بدبختی رو داشتم که تا نوک سر تو باتلاق فرو رفته..
چشمام رو که باز کردم نگام خورد به سفیدی ملحفه ی تختی که بالای سرم بود...دستم رو روی قلبم کشیدم و سعی کردم با یه نفس از سنگینی قفسه ی سینه م کم کنم...از روی تخت کهنه ی فنری بلند شدم و سرم رو به دیوار سیمانی باز داشتگاه تکیه دادم...دستی به صورتم کشیدم تا شاید اخرین تصویری که تو خواب دیده بود محو بشه...
بازم یه کابوس دیگه.....تو این پنج روزی که اینجا بودم این چندمین بار بود که کابوس میدیدم...یه کابوس زنده....کابوسی که وجود یه چیز درشون مشترک بود..بهتر بود بگم یه شخص...یه اشغال...
"جمشید"
تا چشمام رو رو هم میگذاشتم صورت اون جسد کریه تو ذهنم تداعی میشد..جسد پر از گل و متعفن جمشید با چشمای از حدقه در اومده درحالیکه میخندید ، به من نزدیک میشد و هر دوتا دستاش رو نزدیک گردنم میگرفت...دکمه های ی بلوزم رو تا نیمه ی سینه باز کردم تا راحت تر نفس بکشم...هنوز صدای قهقهه ی مستانه ش تو گوشم زنگ میخورد..خوب تلافی کرده بود..خیلی خوب.....اب دهنم رو قورت دادم وزیر لب گفتم:
"ای تو روحت که مرده و زنده ات تومنی صد شاهی فرق نمیکنه..الحق که ادم چوله ی دورانی..مرده تم همون کاری رو میکنه که زنده ت میکرد...
پیر مردی معتادی که طبقه دوم تخت درست بالای سر من خوابیده بود غلتی زد و با چرخیدنش بلندتر از قبل شروع به خرناس کشیدن کرد..تو این چندروز به بوی گند بدنش عادت کرده بودم اما به خرناساش نه...
تمام لوازم شخصیم از موبایل گرفته تا کیف پولم رو گرفته بودند..حتی تا ساعت مچیم..واسه همین گذر ساعتا و اینکه تو چه قسمتی از روز هستم رو از طریق یه سوراخ تو دیوار بازداشتگاه که بهش اسم پنجره داده بودند تشخیص میدادم..روبری همون سوراخ ایستادم و به تنها چیزی که میشد ازش دید نگاه کردم..."اسمون "کم کم داشت صبح میشد..دستی به صورتم کشیدم..تو این پنج روز دو مرتبه دیگه هم برای بازجویی به همون اتاق رفته بودم...با همون بازرس اشنا که حالا بهتر میشناختمش...سرگرد رضا رشیدی بازرس ویژه دایره جنایی...و باز همون حرفای تکراری...علیرغم همه ی اصرار من برای ملاقات با هومان میگفتند در مرحله ی تحقیقات ملاقات با وکیل ممنوع هست ...همچنین با بقیه دوستان و اقوام...اینجا ممنوع الملاقات بودم...ممنوع الملاقات !!! مثل ادمی که گیج از خواب شب بیدار میشه تازه داشتم به عمق فاجعه پی میبردم....دوباره نشستم روی تخت...
خبرمرگ جمشید برام اونقدر شوک اور بود که بعد پنج رو هنوزم قابل هضم نبود..مثل یه غذای خیلی سنگین سر معده م سنگینی میکرد....اگه اون عکسا رو دست هر کس دیگه ای میدیدم میگفتم "عجب فتوشاپی"..."اینم حیله ی جدیدشه " اما اون عکسا دست هر کسی نبود...دست بازرس ویژه قتل از دایره ی جنایی...جای وحشتناکش اینجا بود که تیشرت و شلواری که تن جنازه بود این معنی رو میداد که همون شب کشته شده..همون شبی که من به بچه ها سپردم ولش کنند و برند...اوضاع زیادی خطرناک بود...من و قتل!!..منی که تا حالا سر یه مرغ رو هم از بدنش جدا نکرده بودم حالا درگیر یه جریان قتل شده بودم...اونم به عنوان متهم!!..قاتل!!!...بازرسه راست میگفت..با وجود این همه دلیلی که علیه من وجود داشت ، خودم هم باید به خودم شک میکردم..اونا به کنار شهادت رفقای از خودش نامردترش هم به کنار..چی ؟!!..علیرغم امتناع جمشید؟!!! کثافت اشغال..ای تو روحت کثافت....امیدوارم به جهنم بری جمشید...
نگام رو چرخوندم به پنجره...افتاب طلوع کرده بود و یه پرتو کم جون از نور نقش بسته بود رو دیوار...
بدون توجه به جیر جیر تخت بدنم رو کشیدم به عقب و سرم رو به دیوار تکیه دادم...
تو این شش روز یه چیز بود که وقتی بهش فکر میکردم ترس از دادنش چهار ستون بدنم رو میلرزوند...چیزی که برای جمع کردنش یه عمر بدبختی کشیدم...چیزی که به بدبختی جلوی از دست رفتنش رو گرفته بودم...چیزی که تا میخواست ثابت بشه قتل اون عوضی کار من نیست به باد میرفت...."آبروم".
_سپهرتاج...سپهرتاج...
برگشتم و به همون سرباز لاغر اندام تو ورودی در بازداشتگاه خیره شدم...
_بیا بیرون...
کتم رو به دست گرفتم و از باز داشتگاه بیرون اومدم...یه دستبند از کمربندش جدا کرد و گرفت روبروم...
_دستتو بیار جلو..
ابروها کشید تو هم...
_دستبند برای چیه؟!!!
_قراره ببرنت دادسرای جنایی.
قراره ببرنت دادسرای جنایی...
_احتیاجی به دستبند نیست..من خودم میام...
_قانونه برادر من...تازه ما اینجا به اونایی که قتل کردند پابندم میزنیم ولی جناب سرگرد دستور دادندپابند بهت نزنند...
پابند !!! دستام رو بردم جلو...در حالیکه حلقه ی دستبند رو دور دستم میپیچوند گفت:
_گمونم ازت خوشش اومده که گفت پابند بهت نزنند...
پوزخندی زدم و با خودم گفتم"میخوام صدسال سیاه خوشش نیاد"
ون نیروی انتظامی جلوی دادسرای جنایی ایستاد ...یه ساختمون دو طبقه تو یکی از خیابونای اصلی شهر....نگاهم رفت سمت ماشینایی که راننده هاشون بیخیال از جلوی این ساختمون رد میشدند...در طول این سالها بارها و بارها سوار بر ماشین از جلوی این ساختمون رد شده بودم و بی توجه به ادمایی که اونجا ایستاده بودند و بدبختیاشون گازش رو گرفته بودم...حالا خودم یکی از اون ادما بودم...
با دیدن دو زندانی دیگه که پابند به پا داشتن خدارو شکر کردم...توانی برای تحمل همچین خفتی رو دیگه نداشتم...

پابه پای سربازی که اون یکی حلقه دستبند تو دستش بود حرکت کردم..یقه کت اسپرتی رو که تنم بود برگردوندم و تا کنار بینیم بالا بردم...لعنتی بالاتر نمیومد..فکر وجود یه اشنا که منو اونجا ببینه داشت دیوونه م میکرد..هنوز از ماشین دور نشده بودم که یه صدای اشنا به گوشم خورد
_داداش...داداش...
سرم رو بالا اوردم و چشمام خورد به یه قیافه ی اشنا...بهتر بود بگم دو تا قیافه اشنا...آرش و حیدر کنار در ورودی مجتمع قضایی ایستاده بودند....ترس و اضطراب تو صورت جفتشون بیداد میکرد ...نمیدونم چقدر تو حفظ قیافه ی خونسردم موفق بودم..هیچ دوست نداشتم کسی اضطراب رو تو چهره م بخونه..حتی این دو تا..چشمای ارش حسابی پف کرده بود و صورت حیدر حسابی تو هم رفته بود...راستی امروز چندم میشد...یازدهم...
آرش اومد طرف من اما همون موقع یه پلیس جلوش رو گرفت و با تشر گفت:
_هی جناب نزدیک متهم نشو...
آرش بیتوجه به اخطار مامور گفت:
_ببین داداش اقای سرمدی اون بالاست.... نمیخواد هیچ نگران بشی..ایشالله این دفعه هم روی اون نامرد سیاه میشه منتها اون بالا بالاها...ته جهنم.....
همون موقع یه سرباز اومد جلوش رو گرفت...قبل از اینکه ازش دور بشم داد زد...
_هیچ نگران نباش داداش...خیلی زود از اون تو میاریمت بیرون...
یقه ی کتم رو دادم بالاتر و تند تر از سربازه به راه افتادم..سربازی که همراه من بود تقریبا به دنبال من کشیده میشد...معترض گفت:
_چیه داداش؟؟...انگاری خیلی عجله داری؟؟
دوست داشتم برگردم و بهش بگم خفه شو اما به جاش گفتم:
_از کدوم طرف باید برم؟؟!!
در اتاق نسبتا شلوغی ایستاد...عده ای سیاهپوش در کنار اتاق ایستاده بودند...تو همون نگاه اول حسام و بابای جمشید رو شناختم...
با فریاد حسام که از بین جمعیت داد میزد "اوردنش...قاتل جمشیدو اوردن" سر همگی به طرف من چرخید...
دستم رفت به کتم و یقه ش رو پایین کشیدم و مرتبش کردم....میون همهمه ای که به پا شده بود سرم رو تا جایی که میتونستم بالا بردم و نگاه بیتفاوتم رو انداختم مابین جمعیت...شنیدن کلمه قاتل برام خیلی سنگین بود اما نه اونقدر که خودم رو جلوی این جمعیت ببازم.....سرباز از بین جمعیت راه باز کرد و به سربازی که پشت در ایستاده بود چیزی گفت...با صدای پیرزنی که فریاد میزد سرم رو به سمتش چرخوندم...زنی حدودای شصت ساله که به طرف من میومد و همینطور که میکوبید تخت سینه ش نفرین میکرد...
_الهی به زمین گرم بخوری...الهی که مادرت به عزات بشینه...
خواست به طرفم حمله کنه که یکی از پشت گرفتش..در حالیکه به سر و صورتش چنگ میزد جیغ کشید:
_خدا ازت نگذره ...چطور تونستی جگر گوشمو بکشی؟؟
و به دنبالش فحاشی پدر جمشید...میون بارونی از حرفای رکیکی که از دهن پیرمرد خارج میشد چشمام رو بستم....با خودم تکرار کردم اروم باش...اروم باش ... الان وقتش نیست...لعنت بهت پیرمرد با این دهن کثیفت....الان وقتش نیست....
بارسیدن آرش و حیدر که میخواستند به طرفداری از من با رفقای جمشید در گیر بشند همه چی داشت به هم ریخت....به دقیقه نگذشت که با اومدن نیروی حراستی همه متفرق شدند.....
بالاخره در اتاق باز شد و قامت هومان رو دیدم که از اتاق بیرون زد...قیافه ش اونقدر تو هم بود که میشد تو همون نگاه اول فهمید که اوضاع چقدر خرابه..تا متوجه من شد به سمتم اومد و به بهونه روبوسی سرش رو نزدیک گوشم گرفت.
تا متوجه من شد به سمتم اومد و به بهونه روبوسی سرش رو نزدیک گوشم گرفت...
_مواظب حرفایی که میزنی باش..وضعیتت زیادی خطرناکه...اینجور که بوش میاد همه چی ضدته...
_اقای وکیل چیکار داری میکنی؟؟!! خودتون که باید بهتر بدونی خلاف قوانینه با متهم ...
سرمدی برگشت و خیلی دوستانه دستش رو گذاشت رو شونه سربازه...
_داشتم سال نویی رو بهش تبریک میگفتم...ناسلامتی دوستیم...
با خوندن اسمم از زبون سربازی که از اتاق بیرون اومد به همراه سربازی که تمام مدت به من وصل بود بی اهمیت به نگاه پر از کینه ی پدر و مادر جمشید وارد اتاق بازپرس شدم...

*************** 
وارد یه اتاق بزرگ با چند ردیف صندلی با یه میز چوبی بزرگ بالای اتاق شدم...ادم رو یاد کلاسای درس مینداخت با این تفاوت که یه آرم بزرگ ترازو جلوی میز نقش خورده بود...پوزخندی زدم..همون ترازوی معروف عدالت اینجا هم بود..بازپرس اینجا یه مرد پنجاه ساله میزد با سر نیمه تاس...سرش رو روی برگ انداخته بود و تند تند مینوشت...پوف بلندی کردم..سرش رو بالا اورد و نیم نگاهی سمت ما انداخت...بعد سرش رو دوباره داد روی برگه ولی با خودکار توی دستش اشاره کرد تا بشینیم...پنج دقیقه ای که گذشت یه پوشه رو از کنارش برداشت و دوباره سرش رو کرد تو پوشه...حالم داشت از این نمایش مسخره به هم میخورد...چشمام رو روی هم گذاشتم تا ارامشم رو به هم بیارم...الان وقت عصبی شدن نبود...به قول خدابیامرز حاج ارسلان " زندگی مثل یه کشتی میمونه..کشتی که همیشه موافق اب حرکت نمیکنه ...گاهی هم مجبوره خلاف جریان اب حرکت کنه تا به مقصد برسه"اروم باش بهادر...تازه جنگ شروع شده...

بالاخره خوندن پرونده رو تمام کرد و از بین یه دسته کاغذ یکیش رو جدا کرد و شروع کرد به نوشتن...
_نام و نام خانوادگی ؟؟
صدای بلند و محکمی داشت..از اون صدا ها که اگه مقصر باشی خیلی زود وا میدی....دو لبه ی کتم رو روی هم گذاشتم و استوار تر از قبل به صندلی تکیه دادم...بازی از نوع شروع شده بود...
_بهادر سپهرتاج...
_چند سالته؟؟
فردا دوازدهم بود و وارد دهه ی سی زندگیم میشدم...بین گفتن بیست ونه و سی مردد موندم..
_چند سالته اقای سپهرتاج؟؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
_سی سال.
_شغل؟؟
_نمایشگاه دار...
نوشتن رو که تموم کرد سرش رو بالا گرفت و گفت:
_چند وقت بود جمشید برزگر رو میشناختی؟؟
راستی چند وقت بود که اون نکبت منحوس رو میشناختم... 
_اقای سپهرتاج!!!
_یه سه چهارماهی میشد...
_شروع اشنایتون به چه صورت بود؟؟
شروع اشناییمون !!! به چه صورت !!! لعنت بهت جمشید...ایکاش هیچوقت چشمم به وجود نکبتت نمیافتاد..
_اقای سپهرتاج لطفا در جواب دادن به سئوالات مکث نکنید...
سرفه ای کردم تا گلوم رو صاف کنم...
_جمشید بچه محل یکی از رفیقام بود..
_لطفا نحوه اشناییتون رو واضح تر توضیح بدید؟؟
_از طریق یکی از رفیقام باهاش اشنا شدم ...یکی دوبارم دکون باباش رفتم...دیگه چجوری باید توضیحش بدم..
اخماش رو کشید تو هم...
_طبق شهادت شهود جمشید خواستگار سابق خانم شما بودن...این درسته؟؟
نه خدایا... سمانه نه...
_اون خدا بیامرز خواستگار خیلی از دخترای اون محل بودند...باور ندارید میتونید تو محل تحقیق کنید..
_این درسته که همسر شما بر خلاف میل خودش و با اجبار پدرش به عقد شما در اومده؟؟
با شنیدن این جمله احساس کردم راه های تنفسیم بسته شده...لعنت به همتون...لعنت...اخمی کردم و گفتم:
_خانم بنده با میل و رضایت خودش سر سفره عقد بله داد...کدوم نامردی همچین دروغی گفته ؟؟
_بعد ار عقدتون چطور...رابطه خانم شما با خواستگار سابقش چطور بود؟؟
از فرط عصبانیت از جام بلند شدم...اونقدری که سرباز همراهم هم غافلگیر بلند شد..
_چی میخواین بگین ؟!
_سئوالم خیلی واضح بود....
دندونام از فرط خشم رو هم ساییده میشد...با دست به سینه م کوبیدم و بلند گفتم:
_تهمت ادم کشتن به من بستون نبود...حالا میخواین چه تهمتی به ناموس من بزنید؟؟
اول خاموش نگام کرد و بعد خودش رو کشید عقب و تکیه داد به صندلی.
خودش رو کشید عقب و تکیه داد به صندلی...موشکافانه نگام کرد و بعد با دست اشاره کرد به صندلی...
_بفرمایید بشینید اقای سپهرتاج...ما اینجا قصد تهمت زدن نه به شما رو داریم نه به همسر محترمتون...قصد ما فقط روشن شدن حقیقته...
سرم رو تکون دادم و دوباره نشستم...وضعیت بدی بود خیلی خیلی بد...اما بدتر این بود که داشت پای سمانه تو این قضیه کشیده میشد...
_شب بیست و سوم از برج یازده کجا بودید؟؟
وانمود کردم نشنیدم...
_شب چندهم؟؟
_بیست سه بهمن ماه سال گذشته؟؟شبی که جمشید برزگر مفقود شد...
پوزخندی زدم و گفتم:
_خودتون هم میگید سال گذشته...توقع ندارید که به یاد بیارم کدوم جهنمی بودم...
بدون توجه به حرفم پرونده رو ورق زد و رو یه صفحه ثابت موند...
_طبق صورتجلسه ی بازجویی مورخ ششم فروردین که در اگاهی از شما صورت گرفته در خصوص قتل اقای جمشید برزگر به شما تفهیم اتهام شده...با توجه به اینکه عداوت دنیوی که بین شما و مقتول داشته کاملا محرز و مسلم هست و اینکه جسد مقتول در نزدیکی انبار متعلق به شما پیدا شده شما تنها مظنون اصلی این پرونده هستید ...
با انگشتش به من اشاره کرد...
_پس این رو بدونید که در درجه ی اول به نفع خودتونه که با ما همکاری کنید جناب سپهرتاج..
حق به جانب گفتم:
_ببینید جناب بازپرس ، صرف اینکه جسد جمشید در نزدیکی ملک من پیداشده دلیل این نمیشه که به من شک کنید..نه شما نه هیچ کس دیگه نمیتونه من رو محکوم به قتل کنه...
_فرمایش شما متین جناب سپهرتاج اما اگه قتل در انبار متعلق به شما صورت گرفته و بعد جسد به این محل انتقال داده شده باشه چی؟؟ایا هنوز نمیشه شما رو در مظان اتهام قرار داد؟؟
خشمگین گفتم:
_رو چه حسابی میگید که تو انبار من کشته شده؟؟
دو باره اون پوشه لعنتی رو برگ زد تا روی یه برگ ثابت شد..
_این برگ صورتجلسه ی تحقیقات و معاینه محلی هستش که کلانتریه حسین اباد فرستاده...میخونم خوب گوش کن جناب سپهرتاج...
سرفه ای کرد و برگ رو مقابلش گرفت...
_از کلانتری حسین اباد به باز پرس محترم شعبه ی پنجم داداسرای جنایی...حسب دستور مقام قضایی محترم مبنی بر تحقیق و معاینه یک واحد سوله حوالی حسین اباد یک تیم به منطقه اعزام نمودیم تا به جستجو و بررسی دقیق محل مباردت نماید... تیم اعزامی پس از معاینه ی دقیق محل متوجه اثار چندین لکه خون در دیوار اتاقکی که در انتهای سوله تعبیه شده ، گردیده اند . در راستای اجرای دستور مقام قضایی محترم از اثار فوق نمونه برداری و جهت بررسی دقیقتر به ازمایشگاه شماره دو پزشکی قانونی ارسال گردید...
قبل از اینکه شنیده هام رو تحلیل کنم ورق زد تا به برگه دیگه ای رسید...
_اینم جواب پزشکی قانونی ..همین دیروز رسیده...میگه که نمونه خون یافت شده در سوله با نمونه خون جسد صد در صد مطابقت داره...هنوزم میخوای انکار کنی؟؟
با شنیدن حرفاش نفسم بند اومد!!...تو این چند روزه خیلی به این مسئله فکر کردم که قاتل جمشید کی میتونه باشه ...ولی حتی یه درصد هم به این فکر نکردم که قتل ممکنه تو سوله اتفاق افتاده باشه...فکر میکردم جمشید تو راه برگشت گیر یه دزد افتاده و به قتل رسیده...اما این حرف یعنی!!...شاید هم داشت رو دست میزد!!...این امکان نداشت!!.اما این حرف یعنی!!...شاید هم داشت رو دست میزد!!...این امکان نداشت!!!...
سرفه ای کرد تا گلوش رو صاف کنه...
_بر حسب شهادت شهود و همینطور تحقیق محلی در حدود یکماه و نیم قبل درست نزدیک به زمان گم شدن مقتول ادمات رو بسیج کرده بودی تا جمشید رو پیدا کنند...به چه علتی دنبال جمشید میگشتی؟؟
علت اینکه دنبال جمشید میگشتم؟!...سمانه.
خودکارش رو روی کاغذ تکون داد...
_دلیل ضرب و شتم مقتول توسط شما چند روز قبل از قتل اونم در مغازه ی پدر مقتول چی بوده؟؟
دلیل ضرب و شتم؟!...سمانه.
_علت دشمنی شما با مقتول چی بوده؟؟
علت دشمنی؟!...سمانه.
_به گفته ی شهود شما با مقتول بر سر یه مسئله ی ناموسی درگیر بودید...این رو تایید میکنید؟؟
درگیری ناموسی؟!...بازم سمانه.
_اقای سپهرتاج بهتون میگم سکوت شما بیشتر از اینکه به نفعتون باشه میتونه به ضررتون باشه..
چی میگفتم ..چی میشد بگم وقتی همه چی بر علیه من بود..انگار همه چی از قبل برنامه ریزی شده بود اونم توسط کی؟!..."خودم".
_طبق شهادت حسام زارع نزدیکترین دوست مقتول ایا این حقیقت داره که شما مقتول رو در همون مغازه پدریش به قتل تهدید کرده بودید؟؟
چی؟؟!! تهدید به قتل!!! معترض گفتم:
_دروغ محضه..
_ولی حسام زارع شهادت داده که شما چند روز قبل از قتل به مقتول گفته بودی که دیه مقتول پول خرده ی جیب شما هم نمیشه...
_اون فقط یه کُری بود...یه بلوف...
_کری!!!اما این کُری عجیب بوی تهدید میده...اونم تهدید به قتل...موافق نیستید؟!!
چی باید میگفتم؟؟!!...چی داشتم که بگم..
خشمگین از سکوت من پرونده رو برگ زد تا به یه برگ دیگه رسید..
_این پرینت مکالمات تلفن همراه شماست...
برگه رو بالا گرفت و با خودکار به یه شماره اشاره کرد...
_این شماره رو میبنید...طبق گفته پدر مقتول این خط متعلق به ایشون بوده که چند روز قبل از نا پدید شدن مقتول از مغازه ناپدید شده...نکته ی جالبش اینجاست که طیق اظهارات پدر مقتول حتی فرزندش هم از وجود این خط خبر نداشته....
دستاش رو قلاب کرد و گذاشت روی میز...
_میشه توضیح بدید چرا در تاریخ های بیست و سوم و همچنین بیست و چهارم بهمن ماه درست همون شبی که به گفته پزشکی قانونی جمشید برزگر به قتل رسیده چندین بار از تلفن همراه شما با این شماره تماس گرفته شده؟؟
چشمام رو رو هم گذاشتم...لعنتی چی باید میگفتم...
__اقای سپهرتاج با توجه به دلایل و شواهد فوق علیرغم انکار شما ربودن جمشید برزگر در شب بیست و سوم بهمن ماه توسط شما محرز و مسلم هستش...ایا در این خصوص دفاعی دارید که از خودتون به عمل بیارید؟؟...
ادم ربایی؟؟!! ولی قرار بود که یه گوشمالی ساده باشه...
_در مورد نحوه ی ربودن مقتول توضیح بدید؟؟...
زنگ گوشام به صدا در اومد..نحوه ی ربودن!!
در حالیکه عصبانی از سکوت من صداش رنگ خشم گرفته بود گفت:
_بدون شک شما به تنهایی نمیتونستید مقتول رو از اون خونه بدزدید..اقای سپهر تاج همدستات کیا بودند؟.
_بدون شک شما به تنهایی نمیتونستید مقتول رو از اون خونه بدزدید..همدستات کیا بودند؟؟
_.....
_جناب سپهرتاج بازم تکرار میکنم...سکوت شما در صورتجلسه قید میشه...
_.....
اخماش رو کشید تو هم شروع کرد به نوشتن روی کاغذ...بعد اشاره ای به سربازی که کنار در نشسته بود کرد... 
_به وکیل متهم بگو بیاد داخل...
دوباره مشغول نوشتن شد..مرد از جاش بلند شد و بیرون رفت...به لحظه نکشید که همراه با هومان داخل شد...هومان رفت نزدیک میز بازپرس و مشغول حرف شد...با دست ازادم کشیدم به پیشونیم ...لعنت به این سر دردی که تو این چند روز یه لحظه هم رهام نمیکرد...تو این فرصت اتفاقای اون شب رو تو ذهنم مرور کردم..اونشب جلال بود با محسن و حیدر..خودم به حیدر سپردم تا جفت موبایلشو بدن و بفرستنش بره...یعنی اون سه تا کارشو ساخته بودن...جنس حیدر از اون ادمای کله خراب و ناموس پرست بود... فقط کافی بود تا جمشید یه فحش ناموسی از دهنش در بره تا...سرمو تکون دادم..نمیشد کشکی تهمت زد حیدر دست چپم بود..نه اون نمیتونست باشه...میمونست محسن و جلال....با نشستن هومان کنارم دست از تجزیه و تحلیل برداشتم....نگام کرد و سرش رو به نشونه تاسف تکون داد..لازم نبود سرش رو اینجور تکون بده.....خیلی خوب میفهمیدم اوضاع بدجور قمر در عقربه.....
بازپرس دست از نوشتن برداشت و گفت:
_اقای سرمدی اگر حرفی در دفاع از موکل خودتون دارید بیان کنید...
هومان روی صندلی جابه جا شد و گفت:
_جناب تقوی من هنوز با موکلم صحبتی نداشتم...اگه شما اجازه بدید جلسه تجدید بشه تا من بتونم با ایشون صحبت کنم...
بازپرس بی تفاوت برگه رو کشید جلوش و گفت:
_موردی نداره...من به موکلتون هم گفتم علیرغم اینکه ایشون حاضر به اقرار نشدند اما با توجه به مدارک و شواهد مستدل و مستند وقوع جرم ادم ربایی از سوی ایشون برای ما مسلم و مسجل هست....به همین خاطر موکل شما تا اطلاع ثانوی بازداشت و به زندان مرکزی منتقل میشند...
خودکارش رو به طرف من گرفت...
_بیاین اینجا رو امضاء کنید اقای سپهرتاج.


با تکون دستی پتو رو از سرم پایین کشیدم..
_شرمندتم اخوی....سپهرتاج شومایی!!
به چهره افتاب سوخته پیرمرد نگاه کردم و اخمام رو تا اخر کشیدم تو هم...
_خودمم...فرمایش؟؟
_داداش اسم شوما رو از بلند گو صدا میکنند...
تو تخت نیم خیز شدم و گوشام رو تیز کردم....اما خبری نبود...مردی که بیدارم کرده بود گفت:
_به گمونم ملاقاتی داشتی....پیجت کردند... واسه سالن شماره سه..
از تخت پایین اومدم و بیتوجه به نگاه های کنجکاو بقیه از اون سلول لعنتی بیرون زدم....امروز سی امین سال زندگیم شروع میشد و من اولین شبش رو تو زندان شهر به صبح رسونده بودم..عجب تولدی...نرسیده به نگهبانی سالن اسمم رو از بلندگو زندان شنیدم...
"بهادر سپهرتاج سالن شماره سه"
با پرس و جو از نگهبانی سالن رو پیدا کردم....
داخل سالن که شدم مستاصل به اطراف نگاه کردم...هیچ اثری از هیچ اشنایی نبود..رو کردم به نگهبانی که اونجا نشسته بود
_جناب اسم منو پیج کردید... کجا باید برم؟؟
نگاهی به دفترش کرد...
_فامیلت چیه؟
_سپهرتاج..بهادر سپهرتاج..
_باید بری اتاق بیست و دو.... 
_از کدوم راه باید برم...
با دست یه یه در اشاره کرد...

با دست یه یه در اشاره کرد...
_سالن شماره سه از اون طرفه....اون سالن مخصوص وکلاست برای ملاقات با موکلاشون..
وکلا !!! تشکری کردم و به سمت اتاقی که سرباز اشاره کرد به راه افتادم...با دیدن هومان که تو اتاق که پشت میز نشسته بود و دستاش رو برده بود زیر بغلش سری تکون دادم...اونم بی اونکه جوابی بده نگاهی به بلوز و شلواری که تنم کرده بود کرد و سرش رو تکون داد..دستم راستم رو بردم جلو...
_نمیخواد اینجوری نگاه کنی هومان..خودمم میدونم مد زندان خیلی بهم نمیاد...
دستمو تو دستاش فشرد و چیزی نگفت...صندلی رو کشیدم عقب و نشستم...اونم نشست و کتش رو مرتب کرد..
_خوب مشکلت حل شد؟؟
همراه با پوزخندی که رو لب نشوندم گفتم:
_مشکل!!!!..کدوم یکیش رو میگی؟!
_همونی که میگفتی راه حل حقوقی نداره...
نگاش کردم...دستاش رو گذاشت روی میز و گره کرد تو هم..
_دیدی بهادر اخرش به کجا رسیدی؟؟...من که بهت گفتم غیرقانونی عمل کردن میتونه خیلی خطرناک باشه...نگفته بودم؟؟..من که داشتم از راه قانونیش میرفتم جلو...جرم جمشید هم کم جرمی نبود ..معاونت در شروع به قتل...بیا اینم نتیجه ش...مثلا خودت پاشدی اعمال قانون کنی که چی بشه؟؟... ها؟؟ فکر کردی قرون وسطاست که خودت قانون اعمال کنی یا دوره ی...
دستم رو به علامت سکوت بالا بردم...اعصاب خراب تر از اونی بودم که بخوام پندو اندرز بشنوم...
_ببین هومان جون خودت اگه اومدی اینجا نصیحت کنی بهتره بی خیالش بشی و بری..
پوف بلندی کشید و سرش رو تکون داد...از تو کیفش چندتا برگه کشید بیرون و گفت:
_تو چه کار کردی بهادر؟؟من همون دیروز پرونده رو مطالعه کردم...قصد ترسوندنت رو ندارم ولی تو این پرونده حتی یه نکته ی کوچیک برای دفاع وجود نداره..همه چیز علیه تو هست....
فقط نگاش کردم.....
_میدونی قراره امروز جنازه ی جمشید برزگر رو خاک کنند..
_امروز؟!!!
_نگاهی به ساعتش کرد...
_ساعت یازدهه...بازپرس دیروز اجازه ی دفن جسد رو صادر کرد.. تا الان باید تموم شده باشه..
پس بالاخره اون کثافت رو چال کردند...به جای خدا بیامرزی گفتن از ته دل گفتم امیدوارم ته جهنم بسوزی جمشید....
_دیروز سپردم آرش سه نفری رو که اونشب نگهبانی میدادن بیاره دفترم...دیشب تا اخرشب باهاشون حرف زدم اما به هیچ نتیجه..
دستم رو اوردم بالا...
_صبر کن..دیشب!!..مگه دیشب حنابندون آرش نبود؟؟
پوزخندی زد و گفت:
_حنابندون؟؟! چه حنابندونی!!پسره ی دیوونه بالکل عروسیش رو به هم زد..
حیرت زده با ناباوری فریاد زدم......
_به هم زد !!! برای چی؟؟!!
_برای چی ؟؟!!..برای خاطر تو که زندانی..به خاطر رفیقش..برادرش...یک یک خونه هایی رو که کارت دعوت داده گشته و گفته به خاطر مشکلی گه واسه یکی از دوستاش پیش اومده عروسی عقب انداخته شده...الانم بیرون وایساده منتظره تا ساعت ملاقات شروع بشه...
از فرط ناراحتی از روی صندلی بلند شدم.. دستامو بردم تو سرم و موهام رو کشیدم....این دیگه خیلی زیاد بود...امروز قرار بود دومادی بهترین رفیقم باشه اما الان...
_بشین بهادر...فرصت واسه افسوس خوردن نیست..اونوقتی که دست به دست هم داشتید عدالت رو دو تایی اجرا میکردید باید فکر همه جاش رو میکردی...
مستاصل و بی امید تر از قبل مقابلش نشستم...نمیدونم از نگام چی خوند که لحنش تغییر کرد و گفت:
_نمیخواد خیلی ناراحت باشی رفیق...فرصت واسه عروسی گرفتن زیاد هست....بهتره بریم سر اصل مطلب..من با پسرا دیشب تو دفترم صحبت کردم...اینطور که اونا میگفتند بعد از اینکه از تو با آرش از سوله خارج شدید طبق دستور تو هر دوتا موبایل رو میندازند جلوی جمشید و از اونجا میرند...همین ...هرسه تاشون هم شاهد هم هستند..من به هرسه تاشون شک داشتم...اما اگه اینطور که میگند درست باشه باید فکرامون رو بذاریم روی هم که قاتل کی میتونه باشه؟؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_فکر میکنی اگه میدونستم قاتل کیه الان اینجا نشسته بودم؟؟!!
_ببین...بذار رک بهت بگم..از نظر من در یه همچین شرایطی راست گفتن میتونه ضرر کمتری نسبت به پنهون کردن حقیقت یا دروغ گفتن داشته باشه..
منظورت چیه؟؟!!
_ما چهار نفر شاهد داریم که تو اونشب در زمان حیات مقتول سوله رو ترک کردی ...در ضمن خانمت هم میتونه شهادت بده و همه چی رو اعتراف کنه...همسرت در حال حاضر برگ برنده ماست چون...
چشمام رو روی هم فشار دادم و نذاشتم ادامه بده..
_اصلا حرفش رو نزن... نمیخوام حرفی از بچه ها زده بشه..
_چرا؟؟!!
_چرا نداره...نمیخوام به خاطر ازادی خودم پای اونا رو به یه همچین پرونده ای بکشم...
_اما اونا میتونند به نفعت شهادت بدند تا..
محکم گفتم:
_همین که گفتم...نه...
_ببین بهادر من تقاضای صدور قرار وثیقه برای آزادیت کردم...اما تقوی موافقت نکرد...خودت بهتر میدونی...حرف از قتل و ادم کشیه....اگه بچه ها شهادت بدند اینجوری میتونیم با وثیقه بیرونت بیاریم تا زمانی که همه چی معلوم بشه...
_نه...مطلقا نه...
_اخه چرا مخالفت میکنی؟؟!!...فقط یه دلیل بگو که چرا نه؟؟!!
دستی به صورتم کشیدم و پوف بلندی کشیدم...
_یه دلیل؟؟!!!من چند تا دلیل بهت میگم.....چون پای یک به یکشون به ماجرا کشیده میشه..از وضعیت ارش که خودت بهتر ازمن خبر داری...خیر سر من امروز عروسیش بود....اون حیدر بخت برگشته هم بعد سیزده چهارده سال دوا درمون و نذر و نیاز تازه خانمش باردار شده..کافیه که پاش به پرونده باز بشه اونوقته زن بیچاره از وحشتش بچه میندازه...محسن هم که داره صبح تا شب جون میکنه تا بعد مرگ بابای خدا بیامرزش یه تنه خرج خونوادش رو دربیاره...جلالم که خودت خبرداری... سر قضیه دعوای پارسالش تا همین دو ماه پیش گیر بود..تازه تونسته رضایت طرفشو بگیره...
دستش رو به نشونه ی تایید تکون داد...
_اینا رو که گفتی میذاریم کنار...ولی سمانه چی؟؟
با شنیدن اسم سمانه احساس خفگی کردم..نفس بلندی کشیدم و چندتا از دکمه های فرم زندان رو که موقع ورودم بهم داده شده بود بازتر کردم..
_ببین هومان...تو قبل اینکه وکیلم باشی رفیقمی...بذار از همین حالا بهت بگم...تحت هیچ شرایطی نمیخوام اسمی از زنم برده بشه ، یا خدای ناکرده پاش تو این پرونده باز بشه...
تکیه داد به صندلی و خیره نگام کرد...
_بذار صادقانه بهت بگم...واقعا برام هنوز قابل هضم نیست که تو اینجور بخوای خودت رو سپر بلای یه همچین دختری بکنی...کسی که منشا همه این مصیبتا و بدبخ...
زیر لب غریدم..
_هومان !!!
مصرتر از قبل ادامه داد...
_ببین بهادر...سمانه اونقدرا بزرگ شده که مسئولیت کارش رو خودش به عهده بگیره..بفهم بهادر...حمایت از اون دختر ممکنه به قیمت سقوط خودت تمام بشه...
دندونام بی اختیار روی هم ساییده میشد...
_تو اینو بفهم...سمانه اون دختر نیست هومان...همسرمه.......
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
_من موکلی داشتم که زنش رو همین یه ماه پیش طلاق داد...میدونی به خاطر چی؟؟ چون فهمیده بود زنش تو چایی که میخورده دعا انداخته...اونم چه دعایی ...دعای مهر و محبت...وقتی میگفتم خوب این کجاش بده ، میگفت دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم...فوری طلاقنامه رو گذاشت کف دستش...
چشمام رو گذاشتم روی هم...بین گفتن و نگفتن چیزی که میخواستم بگم تردید داشتم ولی دلم رو زدم به دریا و گفتم:
_شنیدم عقد کردی؟؟ اونم با دختر یکی از کله گنده های دادگستری؟
شنیدم عقد کردی؟؟ اونم با دختر یکی از کله گنده های دادگستری؟
متعجب گفت:
_اره...یه عقد ساده محضری..فرصت نشد بهت بگم..
نگاش کردم..
_مبارک باشه ولی حاضرم سر هر چی بگی شرط ببندم که عاشق زنت نیستی..
یکه ای خورد و گفت:
_منظورت چیه؟؟
_از حرف من ناراحت نشو رفیق ولی اگه حتی یه ذره عاشق بودی من رو بهتر میفهمیدی......
خاموش نگام کرد....بعد از چند لحظه سکوت گفت:
_صادقانه بگم تو این چند سالی که وکالت میکنم حتی یه مورد شبیه به این رو هم ندیدم...نه دیدم نه شنیدم که اگه زنی نسبت به شوهرش یا بالعکس مردی در حق زنش همچین خیانتی رو کنه بخشیده بشه...کم کمش اگه ازش شکایت نکنه یه تیپا میزنه و پرتش میکنه بیرون...
چیزی نگفتم...چه میدونست که همین حالا که روبه روش نشستم ذره ذره وجودم سمانه رو میطلبه....امروز ششمین روزی میشد که ندیده بودمش..چقدر احمق بودم که بعد اونشب فکر میکردم که همه چی سرجای خودش قرار گرفته...
خودکارش رو گرفت به دست و مشغول بازی باهاش شد...
_خودت متوجه حضور کس دیگه ای اونجا نشدی؟؟...من اونجا رو دیروز عصر با ارش دیدم ...خیلی پرته اما سه چهارتا سوله ی دیگه هم اونجا هست...
_چی میخوای بگی؟؟
_اینجور که جلال میگفت موبایل جمشید مدل بالا بوده ...از مارکی که حول و حوش یه میلیون و نیم ارزش داشته...در پرونده هیچ اشاره ای به دوتا موبایل جمشید نشده..یعنی موبایلی همراه با جسد نبوده...پس میشه فرضیه ی سرقت و به دنبالش قتل توسط سارق تلفن همراه مقتول رو مطرح کنیم.....
به فکر فرو رفتم...چرا خودم به همچین مسئله ای فکر نکرده بودم.....هومان روی برگی که مقابلش بود تمرکز کرده بود...
_اینطور که حسام شهادت داده تو جمشید رو به قتل تهدید کرده بودی..گفته بودی خرجش یه دیه ست..این درسته؟؟
نفسی تازه کردم...
_درسته...ولی قصد من بلوف بود...میخواستم بترسونمش ...همین..
_از چی بترسونیش؟؟
_فقط میخواستم دست از سر زنم و زندگیم برداره که اونم...
بی اراده خندیدم ..
_... نه تنها بر نداشت بلکه تا جایی که تونست به گند کشیدش..راست میگفتند بد پیله ست...میبینی که..حتی الانم که سقط شده دست از سر زندگیم برنداشته..
سری به نشون تاسف تکون داد..
_اینجور که حسام شهادت داده بعد از عقدتون سمانه دنبال جمشید بوده و سعی داشته اون رو اغوا کنه ..اینم درسته؟؟
از شدت عصبانیت دستامو کوبیدم روی میز..
_همش چرته...سمانه بیست و چهارساعت تو خونه ی من بود...این جمشید بود که تا در اپارتمان من اومد و سمانه رو فریب داد...از سادگی یه دختر چشم و گوش بسته تا جایی که تونست سوء استفاده کرد...هومان خودت که بهتر در جریانی..چرا حرفاشو باور میکنی؟؟
دستاشو به نشونه اروم باش تکون داد...
_باشه رفیق...فهمیدم...فقط میخواستم مطمئن بشم که شدم...اروم باش...
با دستام شقیقه هام رو مالیدم...
_هومان ...این پسره...حسام رو میگم...بدجور رو اعصابمه...
_حسام !!! هنوزم میگم...بودنش اونشب جلوی رستوران نشون میده که این دو تا از همون اول با هم همدست بودند...
_یادمه که اونشب بارون میومد..به بچه ها سپردم که موبایلشو پس بدند تا زنگ بزنه یکی بیاد دنبالش..امکانش هست قبل مرگش به همین پسره زنگ زده باشه....یا یکی از رفیقاش..
کمی فکر کرد و گفت:
_درسته..میشه این احتمال رو هم در نظر گرفت...
_ ببین هومان پرینت موبایل جمشید رو از مخابرات بگیر...اینکه اونشب بعد رفتن ما به کی زنگ زده؟؟
سرشو متفکرانه به نشونه ی تایید تکون داد..
_فکر خوبیه علاوه بر اون درخواست پیگیری هر دوتا گوشی جمشید رو میکنم..اگه یه دزد کارشو تموم کرده باشه امکانش هست از روی شماره سریال گوشی ها بشه رد قاتل رو گرفت...
با شنیدن جمله های اخر از زبون هومان انگار دریچه ای از امید روم باز شد...
بعد از رفتن هومان دوباره به سلولم برگشتم...جایی که حالا خونه م حساب میشد...عجب خونه ای...عجب همخونه هایی...باز بی توجه به پنج تا هم سلولی رفتم روی تخت دراز کشدم و پتو رو کشیدم روی خودم..
از پشت شیشه ی سالن ملاقات به آرش و حیدر خیره شده بودم...با وجود اون همه ابهت و قدرت میشد نگرانی رو به وضوح از چشمای حیدر خوند...آرش هم دست کمی ازش نداشت..بدرقم شرمنده جفتشون بودم به خصوص آرش...امروز قرار بود عروسیش باشه...یه ساعتی مثل الان باید میرفت عروس رو از ارایشگاه برمیداشت اما به جاش با چشمای پف کرده مقابلم نشسته بود...آرش گوشی رو زودتر از حیدر برداشت و به من اشاره کرد تا همین کارو کنم...گوشی رو برداشتم....صدای ارش پیچید تو گوشی..
_سلام رییس..
اخمام رو کشیدم تو هم...
_سلام و زهرمار..
خندید و گفت:
_چی داداش؟!..دست شما درد نکنه..
_تو الان اینجا چیکار میکینی؟؟مگه الان نباید دنبال عروس درارایشگاه باشی...
سکوت کرد و چیزی نگفت..با عصبانیت گفتم:
_واسه چی عروسیت رو به هم زدی؟؟
_واسه چی نداره....چیزی که زیاده فرصته داداش من...
_فرصت !! از کدوم فرصت حرف میزنی؟!!! اخه من چی به تو بگم...خودت هیچ ، فکر ابروی دختر مردم رو نکردی؟؟
_داداش اگه واسه من دل میسوزونی که بی خیالش ..فرصت زیاده..اما اگه به خاطر پریساست قبلش با خودش مشورت کردم...اونم حرفی نداشت..خودش گفت دوست داره تو هم تو عروسیمون باشی..
_برادر زنات چی؟؟اونا رو هم بیخیال..
لبخند تلخی زد...
_بیخیالشون داداش...بیخیال...یه کم هارت و پورت کردن و رفتن ، همین...خودت چه میکنی؟؟ ..اینجا بهت سخت نمیگذره؟؟
_.....
_اهان...گرفتم..
کمی به سکوت گذشت ...نفس بلندی کشیدم..دلم میخواست ازش یه سوال بپرسم ولی جرئت پرسیدنش رو نداشتم...اخرش دلم رو به دریازدم و گفتم:
_کیا ازجریان دستگیری من با خبر شدند؟؟
صورتش رفت تو هم و چیزی نگفت...
_آرش با تو ام؟...
_چی بگم...
_فقط بگو کیا میدونند من اینجام؟؟...
_شرمندتیم داداش...
_ارش...
_از دستمون خارج شد...همون روزی که دستگیرت کردند...همون روز غروب نشده بود که سمانه خانم باهام تماس گرفت...شروع کرد به گریه کردن و میون گریه کردنش جریان دستگیریت رو گفت...تا اومدم بفهمیم چی به چی بوده و واسه چی دستگیر شدی اون رفیقای نامردتر از خودش همه بازار کهنه رو پخش کرده بودند که دوماد اسدلله قاتل جمشید پسر حاج صفر عطاره..اینکه گرفتنت و هزارتا دروغ دیگه..
چشمام رو روی هم گذاشتم...چرا نفس کشیدن داشت اینقدر سخت یشد...
_شرمندتم داداش...تا بجنبیم خبرارو تا نمایشگاه کشوندن..کثافتا...حتی تا حاج امینی زنگ زد و پرسید این شایعه ها که پشت سر بهادر خان میگن درسته یا نه...
همیشه شنیده بودم که میگفتند اب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب... فکر میکردم درسته اما لعنتی درست نبود...
_همش زیر سر اون حسامه بیشرفه...خیلی ناکسه...به خدا قسم که اگه گیرش بیارم. اونوقت..
پریدم تو حرفش...
_به اندازه کافی بیگدار به اب زدم...تو دیگه یه مشکل به مشکلام اضاف نکن.
همراه با پوزخندی گفت:
_امروز چالش کردند اون بی همه چیزو...
به حیدر اشاره کرد...
_حیدر ، جلال و محسن رو فرستاد سر و گوش به اب بدند..میگفتند بوی گند لاشه ش کل قبرستونو گرفته بوده..همه ی اونایی که اومده بودند قبرستون دماغاشون رو گرفته بودند تا بوی تعفن اذیتشون نکنه.....
پورخندی زد و گفت:
_باید ببینی در دکون باباش یه حجله براش زدند قد اسمون خراش...عکسش رو چاپ کردند رو بنر و از این سر محل تا اون سرمحل اوبزون کردند....پارچه سیاه کشیدن از این سر بازار تا اون سر بازار...مردمم به احترام ریش سفید باباهه میان و میرند وگرنه همشون از ته دلاشون یه نفس راحت کشیدند... به خصوص دخترداراش...
یادمه حاجی خدا بیامرز میگفت کسی که مرده هر چقدرم بد باشه رفته و دستاش از دنیا کوتاهه.. نباید پشت سر مرده بد حرف زد...ولی یعنی این نصیحت شامل مرده ای از نوع جمشید میشد یا نه..مرده ای که ابروی مردم و جون و ناموسشون براش مثل یه بازیچه میمونست..ارش نیم نگاهی به حیدر انداخت و گفت:
_راستش داداش عیالت اون بیرون منتظر نشسته
راستش داداش عیالت اون بیرون منتظر نشسته...
_چی؟!
_خواست با مابیاد داخل که گفتم صبر کنه...خواستم اول ببینم اینجا چه خبره...بعد بیاد داخل..
سمانه !!! اونم اینجا...با عصبانیت فریاد زدم..
_ارش..واسه چی اوردیش اینجا؟؟
دست راستش رو گرفت بالا....
_کی ؟!!! من!!!به خدا اگه من اورده باشمش ..خودش اومد..اینا حیدرم شاهده...ازش خواستم برگرده خونه...به خدا بهش گفتم اینجا مناسب خانما نیست اما شروع کرد به گریه کردن و زیر بار نرفت..
_ارش برش گردون خونه ...نمیخوام پاش یه همچین جایی باز بشه...
سری تکون داد و چشمی گفت..اشاره کردم به حیدر...حیدر گوشی رو از آرش گرفت و سلام کرد...ازش در مورد اونشب پرسیدم که عین حرفای سرمدی رو تحویلم داد...گوشی هار و انداخته بودند جلوش...قبل اینکه خارج بشند جمشید تهدید به تلافی کرده بود که نزدیک بوده حیدر باهاش درگیر بشه ولی جلال جلوش رو گرفته......هرسه تاشون با هم سوله رو ترک کرده بودند بدون هیچ درگیری فیزیکی....تا نیم ساعت نرسیده به مرکز شهر هم با هم بودند و بعد از هم جدا شدند...ساعت ملاقات که تموم شد آرش به حیدر اشاره کرد که بیرون منتظرش وایسته...وقتی حیدر رفت گفت:
_ببین داداش یه سری لوازم بهداشتی برات گذاشتم تو یه ساک...یه مقدار پول هم گذاشتم لای لباس زیرا..خوب پولا درشت نیست به عمدریز گرفتم..جلال میگفت اون تو خیلی احتیاجت میشه ...سپردم دست یکی از سربازا قرارشد برات بیاره...
با صدای نگهبان که اعلام میکرد وقت ملاقات تمومه گفتم:
_آرش برسونش خونه....بهش از قول من بگو دیگه اینجا نیاد..
خیره به آرش نگاه کردم..کسی که مثل یه برادر تو این چند سال کنارم بود.دستام رو گذاشتم رو شیشه..
_آرش خوب میدونم برادری رو در حقم تمام کردی ..میدونم چه تو چه حاج خانم هوای مهناز رو دارید..اینم میفهمم توقع زیادیه اما تا من نیستم هوای زن داداشت رو هم داشته باش...
دست گذاشتم رو سینه م و گفتم:
_خودت که خبرداری...من غیر خدایی که اون بالاست و خودت کسی رو ندارم که خونوادم رو دستشون بدم...
شرمنده سرشو تکون داد..
_این چه حرفی که میزنی داداش.. درسته که از روزی که این دختر پاشو گذاشت تو زندگیت یه روز خوش ندیدی اما ناموس تو داداش ناموس منم هست...مهناز که برام با ایدا فرقی نمیکنه...سمانه خانمم جای خواهرم..نمیخواد از بابت هر دوتاشون نگران باشی ...خودم نوکر جفتشون هستم...
آرش که رفت چند دقیقه همون جا نشستم..بغض بد رقم تو گلوم نشسته بود...زیر لب گفتم:
"خدایا اگه این از اون ازمایشای الهی معروفته زودتر تمومش کن که دیگه دارم کم میارم."
دو باره به سمت سلولم رفتم..صدای لخ لخ دمپایی هایی که اینجا به من داده بودند رو اعصاب بود..کفشای چرم سفارشی چند صد هزارتومانی رو دادم و این دمپایی های خشک هزار تومانی پر سر صدا رو گرفته بودم...عجب معامله ای کرده بودم..
باز بیتفاوت به بقیقه هم اتاقی هام رفتم روی تخت دراز کشیدم..دستم رو گذاشتم رو چشمام ..تر جیح میدادم دوباره بخوابم و برم تو وادی بیخبری که تکون دستی من رو به خودم اورد...
_داداش نخواب...چایی تازه دمه..
ساعدم رو از روی چشمم برداشتم..یه پسر حدودای نوزده ساله بود...نشستم و لیوان چایی رو از دستش گرفتم...زیر لب تشکر کردم ..همینطور که چاییم رو سر میکشیدم زیر چشمی نگاهی به بقیه که دور فلاسک چای نشسته بودند انداختم...این اولین باری بود که هم سلولیام رو بررسی میکردم..معلوم نبود تا کی اینجا باشم ..شاید هم تا اخر عمر محکوم به حبس میشدم...پس بهتر بود باهاشون کنار بیام....اینبار با دقت بررسیشون کردم...علاوه بر اون پسره یه جوون حدودای بیست و پنج ساله با دو تا مرد میانسال طرفای پنجاه سال هم بودند..به اضافه یه پیر مرد که حدودای هفتاد رو داشت.
سرمدی با وجود شغلی که داشت از اون دسته ادمایی بود که نمیتونست خوشحالی یا ناراحتیش و حتی عصبانیتش رو به راحتی پنهون کنه...قیافه خندونش از اومدن با دستای پر خبر میداد..
_چه خبر رفیق؟؟ ...نبینم پنچر باشی..
صندلی رو کشیدم عقب و نشستم...بعد ده روز حبس حال و حوصله اینکه با کسی شوخی کنم نداشتم....و بدترش اینکه یکی با من شوخی کنه..
_چه خبر از خودت؟؟
_من که خبرای خوب خوب...اونقدر خوب که شنیدنش مشتلق داره...
دستام رو گذاشتم روی میز و امیدوار گفتم:
_چی شد؟؟نکنه قاتل رو پیدا کردی؟؟
خندید و با شیطنت گفت:
_چی شد بهادر... شارژ شدی یهویی؟؟
_هومااااان..
_جانم...حالا کووو تا قاتل پیدا بشه...
صورتم کشید تو هم..لم دادم روی صندلی و پاهام رو دراز کردم...دوباره خندید و کیفش رو از کنار پاش برداشت و گذاشت روی میز...
_بالاخره بعد از کلی دوندگی کردن تونستم این بازپرسه رو راضی کنم تا دستور استعلام بده...ایناهاش...این پرینت تلفن همراه جمشیده...
یه پرینت مخابراتی از تو کیفش در اورد...انگشتش رو گذاشت رو اخرین شماره و برگه رو گرفت طرفم...
_اینم اخرین تماس...درست شب بیست و چهارم بهمن ساعت ده و چهل و هشت دقیقه..
_.....
اینجور که ارش میگفت طرفای ده و سی دقیقه سوله رو ترک کردید...
ذهنم رو بردم به اونشب کذایی...ارش راست میگفت...همون حدودا بود...
حدس بزن این شماره متعلق به کی هست ؟؟
برگه رو دستم گرفتم و به شماره نگاه کردم...چهار رقم اخرش اشنا نبود..
_شماره کیه؟؟!!
خندید و گفت:
_یکی به اسم سجاد عابدی....
گیج به صورت خندون هومان نگاه کردم..
_سجاد عابدی!!!!کی هست؟!
_والله ما هم اول خبرنداشتیم کیه ...این بود که با یه احضاریه از دادسرا رفتیم در خونه ش..همون ادرسی که به مخابرات داده بود...اول فکر میکردیم این بنده ی خدا همون قاتله...واسه همین به ارش سپردم تا مراقب باشه و تا جایی که تونستیم احتیاط کردیم...خلاصه اینکه همون موقع با ارش پاشد اومد دادسرا..یه جوون بیست و پنج شش ساله بود...بازپرس هم ازش سئوال کرد که شب بیست و چهارم بهمن از تلفن جمشید برزگر که به قتل رسیده به این شماره تماس گرفته شده .....خلاصه تا اسم قتل اومد بدبخت از ترس رو به سکته شد..صورتشم سفید سفید.... گفت کسی رو به اسم جمشید برزگر نمیشناسه...تقوی هم پرینت تلفن رو گرفت جلوش و نشونش داد...پرینت رو که دید یهو رنگش برگشت و حالش جا اومد...
دوباره خندید و میون خنده ش گفت:
_جوون بیچاره...چی کشید...
_خوب...
_خط مال این بابا نبوده..
متعجب از خنده ی هومان گفتم:
_چی؟!!..معلومه چی داری میگی؟؟
_ای بابا....یعنی سیم کارت یه اسمش بوده ولی حدود دو سال پیش خط رو فروخته به پسر عمه ش بدون اینکه سندش رو منتقل کنه....
_پسر عمه ش...
_اره بهادر...پسر عمه ش که اتفاقا همین حسام خودمونه....
حیرت زده فریاد زدم...
_میدونستم...میدونستم هومان...میدونستم یه چیزی تو کیسشه...
خندون گفت:
_هنوز هیچ چی معلوم نیست بهادر....ولی مطمئنیم که حسام اخرین نفری بوده که با جمشید تلفنی حرف زده و قطعا از بودن جمشید تو اون سوله خبر داشته...اینجا رو نگاه کن...
به جایی که انگشت روش گذاشته بود نگاه کردم...
_طبق این پرینت اونشب جمشیدیه مکالمه به مدت هفت دقیقه و پنجاه و یک ثانیه با حسام داشته ولی....
_ولی چی هومان؟؟
_من پرونده رو کامل خوندم...حسام تو صورتجلسه ی مربوط به شهادت شهود گفته که اخرین باری که با جمشید تلفنی صحبت کرده دو روز قبل از ناپدید شدنش بوده...
_و این یعنی حقیقت رو پنهان کرده..
_بدتر..این یعنی تو بخشی از شهادتش دروغ گفته...شهادت دروغ داده که این خودش جرمه... و اگرم بعد از صحبت تلفنی با جمشید به سوله رفته باشه این فرضیه وجود داره که خود حسام قاتل باشه...
بی صبرانه گفتم:
_حالا چی میشه هومان؟؟
بلند خندید و برگ دیگه ای رو از کیفش بیرون اورد و گفت:
_چی میشه؟!! اینو میبینی....این یه کپی از حکم جلب حسامه...
کپی برگ جلب رو از دستش گرفتم و نگاه کردم...
_حالا اگه گفتی اصلش کجاست؟!
_اصلش؟!!
_اصلش دست آرشه تا ببره کلانتری...
با خنده گفت
_به احتمال زیاد الان با یه مامور در خونشون منتظر ایستاده...
یه نگاه به ساعتش کرد...
_سر ظهرم هست..بنده خدا پای سفره نهار نباشه... 
نگاهی به حکم جلب انداختم..دوباره صداش تو گوشم پیچید که فریاد میزد قاتل....از اینکه حسام امشب رو تو بازداشتگاه صبح میکنه بدجور خوشحالم میکرد...خیلی غیر منصفانه بود که من این تو باشم و اون ناکس ، بیرون از اینجا مشغول بردن ابروی من باشه.
بند شماره پنج که من داخلش حبس بودم یه سالن بود با سی تا سلول..سلول شماره سیزده..تو این بند حدود صد تا زندانی حبس بودن از هر قماشی که بخوای...از دزد و قاتل گرفته تا باج گیر و بدهکار بینوا...تو این چند روز با هم سلولیام کم و بیش اشنا شده بودم..چیزی از خودم بهشون نگفته بودم و اما امار همشون رو داشتم...عارف همون پسره که چای داده بود دستم ..بیشتر از همه با اون عیاق شده بودم...اونم اطلاعات مربوط به بقیه رو به من میداد...مجید همون جوون بیست و پنج شش ساله دو ماهی بود که به خاطر مهریه سه هزارتایی زنش راهی زندان شده بود..اونم چون نتونسته بود خونه سوا از خونه پدریش واسه خانمش بگیره ...لابد میخواسته با مهریه ازش زهرچشم بگیره...شرط میبستم پسره بلد نبود تا صد بشماره و سه هزار تا سکه مهر زنش کرده بود...یکی دیگشون یه پیرمرد هفتاد و سه ساله که همه بهش میگفتند بابا حبیب...عارف میگفت حبس ابد خورده اونم به جرم قاچاق مواد از نوع سنتیش ...تریاک... از اون شیره ای هاش بود ... کُپ اسدلله...اون دوتای دیگه که یکیشون ابراهیم بود و یکیشون فرهاد ..ابراهیم چک بی محل کشیده بود اونم میلیاردی ...فرهادم کلاهبرداری کرده بود میلیونی.. همون جریان کلاهبرداری های گلد کوییست...اما عارف..هنوز بیست سالش هم نشده بود..به جرم قتل اینجا حبس بود...اینجور که میگفت دو سال پیش سر یه دعوای ساده یکی رو هل داده و سر طرفم خورده به لبه جدول و بعد یه ماه که تو کما رفته تموم میکنه...به همین سادگی...میگفت حکم قصاصش ماه قبل تو دیوانعالی تایید شده و همین روزاست به قصاص خون مقتول بفرستنش بالای دار..میگفت پدر پیرش همیشه میگفته تو دعوا حلوا بر نمیکنند اما کو گوش شنوا..یه پسر نوجوون تخس با اونهمه منم منم...هر دعوایی که تو محل میشده خودش رو مینداخته وسط و اینم عاقبت عشق دعوا بودنش....سن و سالی نداشت... جوونتر از اونی بود که چیزی از زندگی فهمیده باشه..بوی سیگار تو اتاق پیچیده بود زیادی وسوسه کننده بود...بابا حبیب و مجید..سیگار چای سیگار چای ترکیب جالبی بود..بوی سیگار داشت وسوسه م میکرد...از اتاق بیرون اومدم...یه اخم روی صورتم نشوندم و از بین ازدحام جمعیت سالن رد شدم.....اینجوری هیچ کس جرات نزدیک شدن به من رو نمیکرد چه برسه به شاخ شدن.....اخرشب در سالن رو میبستند و کسی نمیتونست وارد محوطه ی حیاط بشه..پشت در سالن ایستادم و از پشت میله ها اسمون رو نگاه کردم..هوا ابری بود بدون حتی یه دونه ستاره...هر از گاهی یه نم از بارون بهاری همراه باباد رو صورتم مینشست... دلم برای مهناز تنگ شده بود...و سمانه.....سرم رو تکیه دادم به میله های در...یعنی الان چه میکرد... همونقدر که دلتنگش بودم اونم دلتنگ بود یا فقط از این ناراحت بود که تکیه گاهش رو از دست داده...دوست داشتم بدونم بعد از شنیدن خبر مرگ جمشید چه احساسی بهش دست داده...غمگین شده یا ناراحت...حتمی اشک ریخته..ولی حیف اون مرواریدا که واسه ی یکی مثل جمشید بریزه...خدا وکیلی اگه لیاقت یه دونش رو داشته باشه...
تا زمانی که اسمم رو از بلندگو صدا کنند نفهمیدم چندبار طول اتاق رو طی کردم...اینده م بستگی به بازجویی امروز داشت..اگه حسام قاتل بود علاوه بر ازاد شدن راحت تر میشد ابروی رفته م رو جمع کرد...ابرویی که خودش از من برده بود..هر چی زودتر از این تو میومدم بیرون بهتر میتونستم شایعه ها رو کنترل کنم... نگاهی به عارف کردم..از صیح دمغ بود...مجید هم داشت سیگاری رو که تازه روشن کرده بود با ولع پک میزد و دودش رو میفرستاد هوا...نگاهی به سرخی نوک سیگارش کردم...دلم میخواست زنش اینجا بود...این صحنه رو میدید که اجاق چه خونه ای رو داشت براش روشن میکرد....ساعت یک بود که اخر اسمم رو صدا کردن..فاصله بین سلول و سالن ملاقات رو در کمتر از یه دقیقه طی کردم...بی خبری داشت به مرز جنون میکشوندتم..تمام امیدم به جلسه بازجویی حسام بود..کاش میشد خودم هم اونجا میبودم..در اتاق بیست و دو رو که باز کردم هومان و آرش رو کنار هم دیدم..از دیدن آرش تو اون اتاق تعجب نکردم..این اسکناسای خرد سبزرنگ عجیب اینجا جادو میکرد...آرش اومد به طرفم و بغلم کرد... دست گذاشتم رو شونه ش و از خودم دورش کردم...حسابی خورد تو ذوقش.....
_داداش هی تو هم بزن تو پرما....
خندیدم و زدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم...اونقدر محکم فشار دادم که اخش در اومد...این پسر خیلی گردنم حق داشت..
_مگه بهت نگفته بودم از این لوس بازی ها خوشم نمیاد ؟؟...بکش کنار ببینم...
صندلی رو کشیدم عقب و نشستم رو به روی هومان...
_چی شد!...کار خودش بود..نه؟!!
_اول سلام بعدا کلام بهادر خان..
اول سلام بعدا کلام بهادر خان..
بی حوصله دستی تکون دادم و گفتم:
_اینجا زندونه داداش..این عرض ادب کردنا مال بیرونه..دِ میگی چی شد یا نه؟؟
خندید و گفت:
_والله تا جایی که میدونم سلام کردن بیرون زندان و داخل زندان نداره..
میدونستم خبر خوبی داره...هومان از اون ادما بود که واسه گفتن خبر بد تردید نمیکرد اما خبر ای خوب رو تا جون به لبت نمیرسوند نمیگفت...حوصله بازیاش رو نداشتم واسه همین دستمو محکم کوبیدم روی میز و با عصبانیت گفتم:
_هومان دیوونه م نکن...میگی یا نه؟؟
دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد..
_چرا میزنی بهادر؟؟!!...باشه...بچه که زدن نداره..
همونطور که میخندید برگه ای رو از تو کیفش کشید بیرون...
_حسام زارع فرزند حمزه بیست پنج ساله تا سوم راهنمایی ام بیشتر درس نخونده..و در مورد شغلش..
_اینا چیه دیگه؟!..مگه من بیوگرافیشو ازت خواسته بودم؟؟
آرش پادر میونی کرد و گفت:
_اقا مخلص کلام...در حال حاضر غازمیچرونه..
هومان خندید و گفت:
_بالاخره باید از فرعیات شروع کنم تا به اصلیات برسم..
پاک شده بودم منتر این دوتا...کلافه زیر لب غریدم...
_هووومان...
آرش دست گذاشت رو شونه ی هومان و گفت :
_داداش سرمدی بیخیال اصلیات و فرعیات..اصلا بذار خودم فرعیاتشو شروع کنم تا شما گرم بشی و به اصلیاتش برسی..
بعد رو کرد به من و گفت:
خدمت رییس خودم بگم که دیروز برگ جلب رو با امیربردیم کلانتری...بعدشم با یه مامور رفتیم در خونشون...بگو خوب...
_......
_خوب بگو خوب دیگه...
_آرش!!!
_اهان حالا شد...خلاصه سرت رو درد نیارم... امیرو سپردم در پشتی خونشون کشیک بده... اخه خونشون هم در به حیاطه هم در به ساختمون گفتم یهویی از اون طرف در نره.. اول باباش اومد دم در ما هم گفتیم با حسام کار داریم..نمیدونم چرا باباش بنده خدا تا ما رو دید بدجور جا خورد و ترسید...رفت تو و پنج دقیقه بعد با حسام اومد دم در..حسامم سیاه پوش...دمو دهنشم قرمز بود... گمونم نهار ماکارونی داشتند...اولش ترسیده بود اما تا منو با سربازه دید اخماشو کرد تو هم گفت"فرمایش" ... همینکه برگ جلب رو دستمون دید گرخید..بچه م چیزی نمونده بود پس بیافته...حس ششمم همونجا بهم گفت یه چیزی تو کاسشه.....از ماموره خوشم اومد ...هرچی بهش گفت واسه چی منو بازداشت میکنی؟؟!! اخه من که کاری نکردم محلشم نداد..گفت بیای کلانتری همه چی معلوم میشه...
_چی شد؟؟ چیزی پس داد؟؟
هومان سرفه ای کرد و گفت:
_اولش که نه...تو جلسه امروز تقوی از اول سوالا رو تکرار کرد ..اینکه اخرین بار کجا جمشید رو دیده و اخرین تماسی که با جمشید داشت کی بوده و همون سوالای دفعه اول..اونم همون جوابا رو بدون یه واو کمتر داد...گفت که اخرین بار ده روز قبل از ناپدید شدنش دیدتش و اخرین تماس تلفنی که باهاش داشته دو روز قبل از گم شدنش بوده..بازپرس هم ازش پرسید مطمئنه اونم جواب داد صد در صد ..اونوقت تقوی بهش گفت که "طبق گفته شما اخرین تماس تلفنی شما با مقتول دو روز قبل از مرگش بوده اما بنابر شواهدی در شبی که مقتول به قتل رسیده و به احتمال زیاد درهمون ساعات پایانی حیات جمشید برزگر با مقتول مکالمه تلفنی داشتید ".
خندید و ادامه داد...
_بهادر باید میبودی و قیافشو میدیدی...به معنای واقعی کلمه پس افتاد...اونقدر که زبونش الکن شده بود و نمیتونست جواب بده..باز پرس هم بهش مهلت فکر کردن نداد و گفت:
"به چه دلیل شهادت دروغ دادی؟؟"
کاسه صبرم داشت لبریز میشد..
_خوب چی گفت ؟؟
_هیچی... انکار کرد...گفت بهادر و ادماش برام پاپوش درست کردند و از این حرفا...اما به اینجا که رسید بازپرس پرینت رو جلو صورتش تکون داد و فریاد زد:
"اقای زلرع بهتره جوسازی نکنید..این پرینت تلفن مقتوله... اخرین شماره ای که جمشید یرزگر تماس گرفته و اتفاقا در همون شبی بوده که به قتل رسیده شمار ...091 هست ..اینم نامه استعلام از مخابراته..این خط متعلق به سجاد عابدی نامیه که دست بر قضا پسر دایی شماست...بر حسب اظهارت ایشون این خط رو حدود دوسال پیش به شما فروخته.....حسامم مونده بود چی بگه...معلوم بود ادم هفت خطیه ولی نمیدونم چرا فکر اینجاشو نکرده بود...
_اخرش چی گفت؟؟
_چی داشت بگه..علاوه بر زبونش مغزشم فلج شده بود.
بازپزس هم بهش پرید که چرا دروغ گفته...اونم مونده بود چی جواب بده..اینجا من اجازه گرفتم تا چند تا سئوال ازش بپرسم....ازش پرسیدم که..
_"طبق این پرینت جمشید برزگر در همون شبی که به قتل رسیده با شما تماس گرفته و به مدت هفت دقیقه با مقتول صحبت کردید...میشه بگید مقتول در چه مورد با شما صحبت کرده؟؟..
اولش هیچی نگفت.....انگار هنوزم دنبال راه فرار میگشت ولی بعد اینکه خوب دو دوتا چهارتا کرد گفت:
_درسته ..اون شب جمشید به من زنگ زد..
_و به شما چی گفت؟؟
من منی کرد و گفت:
_گفت ادمای بهادر دزدیدنش و اوردنش تو یه سوله حوالی کمربندی حسین اباد...اینم گفت حسابی کتک خورده..همش همین بود...
_همین ..اما شما هفت دقیقه مکالمه داشتید؟؟ 
باز چیزی نگفت...منم گفتم تا توپ تو زمینه حریفه یه شوت اساسی بکنم واسه همین گفتم:
_ایا جمشید با توجه به سردی و تاریکی هوا و اینکه مسیر کاملا دور از جاده بود از شما نخواست که به دنبالش برید؟؟"
داداش اینجا که رسید به من من افتاد...بدبخت مثل خر تو گل مونده بود..بازپرس هم زرنگی کرد و بهش مجازات شهادت دروغ رو گفت و بهش گفت همین الانم جزو مظنونین به قتله جمشیده..اونم تا اسم مظنون به قتل رو شنید به بازپرس گفت جمشیدیه چند روزی رفت خونه مجردی یکی از بچه ها بمونه... تا اینکه یه شب یکی از بچه ها زنگ زد و گفت جمشید یهویی نیست شده...اینطور که خود حسامم میگفت جمشید اومدن و رفتنش دست خودش بود...عشق مسافرت بوده... میدیدی یهو غیبش میزده و هفته بعد پیداش میشده..تازه میفهمیدی رفته شمال...واسه همین حتی خود حسامم خیلی شک نکرده بوده تا اونشب طرفای ساعت ده یازده بوده که جمشید بهش زنگ زده...بهش گفته ادمای بهادر از تو خونه کشیدنش بیرون و اوردنش توی یه سوله ولش کردند...گفته هیچ وسیله ای برای برگشتن نداره و ازش خواسته فوری بره دنبالش...بازپرس هم ازش پرسید رفته یا نه...دوباره تو جواب دادن مردد شد و گفت که رفته...سوله رو هم پیدا کرده ولی ندیدتش و با وجود بارون شدیدی که اونشب میومده..هرچی گشته پیداش نکرده...
با عصبانیت فریاد زدم...
_دروغ میگه کثافت...کار خودش بوده...مگه میشه تا اونجا رفته باشه و جمشیدو ندیده باشه...
هومان دستاشو حلقه کرد تو هم و گذاشت روی میز...
_خوشبختانه بازپرس هم همین عقیده رو داشت..دوباره ازش پرسید که جرا حقیقتو پنهون کرده و دروغ گفته...اونم گفت از بهادر و ادماش ترسیده...
صورتم کشید تو هم.....
_چی؟؟اون عوضی ترسیده و بعد اومده ضد من شهادت داده..
_دقیقا..بازپرس هم قبول نکرد..چون چندین بار علیه تو شهادت داده..پس موضوع ترس از تو منتفی میشه....اخر سر هم گفت ترسیدم برام دردسر بشه ... اینطور که تعریف کرد چند روز که خبری از جمشید نمیشه مطمئن میشه که تو یه بلایی سر جمشید اوردی...واسه همین بابای جمشیدو میندازه جلو..اونم به اسم ادم ربایی که تیرش به سنگ میخوره....تا اینکه جنازه پیدا میشه.....
_هومان اعتراف چی؟! اعتراف کرد کشتتش یا نه؟؟
_هنوز نه...گمونم نمیکنم به همین سادگیا هم اعتراف کنه.....
دستی به صورتم کشیدم و سرم رو تکون دادم...
ارش گفت:
_نگران نباش داداش...درسته که جمشید و حسام دوستای نزدیک بودن ولی اینطور که محسن از بچه محلاشون فهمیده سر یه چک که جمشید برای حسام کشیده و برگشت خورده با هم اختلاف داشتند ..ما داریم علیه حسام مدرک جمع میکنیم..حتی به اسماعیلم سپردم....یادته که گفته بودمش حسامو تعقیب کنه...حسابی امارشو برداشته..یک یک محله و خونه هایی که حسام رفت و امد داشته رو شناسایی کرده..اینجور که فهمیده تو کار فروش مواد مخدر صنعتیه...اونم شیشه..
هومان ادامه داد...
_علاوه بر اون سابقه کیفری حسام رو استعلام کردم...سه مورد محکومیت قطعی تو کارنامه ش داره...دو مورد مزاحمت و یه مورد حمل مواد...برای مزاحمت زندان هم رفته..از این نظر سابقه دار هست...
کلافه تر از قبل گفتم:
_اخرش چی ؟؟ اخرش چی شد؟؟!!
آرش خندید و گفت:
_اخرش !! دم این بازپرسه گرم..بهتره خودتو اماده پذیرایی کنی..امروز و شایدم فردا قراره واست مهمون بیاد..
مهمون !!!!! با عصبانیت گفتم:
_معلومه چی واسه خودت میگی؟!!
خندید و با شیطنت ابروشو چند بار بالا انداخت..هومان در حالیکه دفتر دستکشو میذاشت تو کیفش گفت:
_بازپرس حکم بازداشت حسام رو صادر کرد...
_چی ؟؟!!
با حیرت پرسیدم :
اون عوضی باز داشت شده؟؟!!!
هومان خندید...
_اره دیگه...نشنیدی میگند چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی....حالا مصداق واقعی این ادمه...بازپرس گفت با توجه به اعترافش و اینکه شب قتل در محل وقوع قتل حضور داشته و پنهون کرده و اینکه دلایلش برای شهادت کذبی که داده توجیه کننده نبوده قرار باز داشتش رو صادر کرد...منتها با وثیقه بالا...اونم صد و پنجاه میلیون تومن..
آرشم همراه با هومان خندید و گفت :
_که اونم بعیده بتونه جور کنه...
_از کجا اینقدر مطمئنی؟!
_برای اینکه با بچه ها امارشو گرفتیم...از خودش چیزی نداره...خونه پدرشم اجاره ایه..
هومان در حالیکه اماده رفتن میشد گفت:
_چون مظنونه اگه نتونه وثیقه رو جور کنه باید تا رفع اتهام تو بازداشت بمونه...
ایستاد و گفت:
راستی یه چیز دیگه تا یادم نرفته...
دستشو کرد تو جیب کتش..
_دیروز که بر میگشتم خانمت رو دیدم که بیرون نشسته بود....
سمانه!! بازم اومده بود!!!....الحق که دختر لجبازی بود...
_باهاش صحبت کردم..گفت حتما باید باهات حرف بزنه...میگفت حرفای مهمی داره که باید به خودت بزنه....اینجور که فهمیدم حتی اجازه ندادی به ملاقاتت بیاد...چرا نمیذاری لااقل یه بار بیاد و حرفاشو بزنه؟!!
_نه هومان...یه بار گفتم...نمیخوام یه همچین جایی بیاد..
شونه ش رو بالا انداخت وگفت:
_به هر حال من براتون یه وقت ملاقات خصوصی گرفتم...
عصبی بلند شدم و گفتم:
_واسه چی این کارو کردی ؟؟..با تعجب گفت:
_کدوم کار؟؟
_هومانکنسلش کن....نمیخوام پای زنم به همچین جایی باز بشه..
حق به جانب گفت:
_میشه بگی نگران چی هستی؟؟ ..این همه زن میان ومیرن ...زن تو هم یکیشون..بهتر نیست حرفاشو بشنوی..
آرش پا در میونی کرد و گفت:
_داداش خودم میارمش و خودمم میبرمش...خیالت راحت همه جوره هواشو دارم..
.هومان گفت:
_اتاقای خصوصی اینجا محدودند...با پارتی بازی تونستم واسه هشت روز دیگه یه وقت ملاقات شرعی براتون بگیرم..
با عصبانیت نگاش کردم...بین به زبون اوردن دوباره ی نه مردد شدم....بدجور دلتنگش شده بودم....
نگاهی به لباسی که تنم بود انداختم... کدوم مردیه که دلش بخواد همسرش تو همچین جایی اونم با همچین لباسی ببینتش..هیچ دلم نمیخواست با این سر و وضع جلوی سمانه ظاهر بشم..سمانه همیشه من رو با بهترین ظاهر دیده بود ولی حالا ، این بهادر با این لباسی که سرتاپاش ترازوهای ریز نقاشی شده بود ..دوست نداشتم این جمله رو به کار ببرم اما زیادی رقت انگیز شده بود.
امروز چهاردهمین روزی بود که تو این زندان حبس بودم..اگه اون شش روزی رو هم که تو اگاهی اب خنک خوردم رو هم حساب میکردم میشد بیست روز...نصفه شبی بیخوابی زده بود به سرم..صدای گریه های ارومی که از بالای سرم می اومد هم قاطیه این بیخوابی ها به بقیه بد بختیام اضافه شده بود...نشستم روی تخت تا بهتر ساعت رو ببینم.....ساعت از دو نیمه شب گذشته بود..این چند شبه عارف بدجور بیتابی میکرد ..از چند روز پیش که اومدند بردنش و دستور اجرای حکم اعدامش رو بهش ابلاغ کردند بعضی نیمه شبا با صدای گریه هاش از خواب بیدار میشدم..اینطور که از بین حرفاش فهمیدم دو ماه دیگه حکم قصاصش اجرا میشد..چشم در برابر چشم...جان هم در برابر جان..معامله ی منصفانه ای بود..شاید اگه منم به جای اینکه الکی پول خرج کنم و ارد بخرم از داروی خواب اور حاج صفر بهش خورونده بودم ، تو این معامله کمتر ضرر میکردم....لا اقل از این که بیگناه حبس رفتم و و بعد سی سال ابرو جمع کردن حالا باید گوشه زندون اب خنک بخورم اتیش نمیگرفتم...دوباره دراز کشیدم..ساعدم رو گذاشتم رو چشمام و زیر لب زمزمه کردم...
_خدایا بزرگیتو شکر...نمیدونم تو زندگیم چه گناهی در حق بنده هات مرتکب شدم که یکی مثل جمشیدو سر رام گذاشتی...اگه ازمایش الهی بود که دهنمون بد رقم سرویس شد..
صدای گریه ی عارف بلندتر شد...
_اگرم حکمتی توش هست یه ندایی بده شاید دردش قابل تحمل تر شد..
پتو رو کشیدم رو سرمو و با وجود گریه های عارف سعی کردم بخوابم..فردا بعد از ظهر وقت ملاقات داشتم...اونم خصوصی...اینجا بهش میگفتند ملاقات شرعی..

موهام رو با حوله ای که ارش برام گذاشته بود خشک کردم...بعد از یه حمام گرفتن روحیه م بهتر شده بود..بر خلاف روزای دیگه امروز زودتر از خواب بیدار شدم...با وجودیکه از اون اول راضی به اومدنش نبودم اما هرچقدر به ساعت ملاقات نزدیک میشد بیشتر برای دیدنش لحظه شماری میکردم...ساعت سه تا شش ملاقات بود..داشتم اماده میشدم که صدای خنده های پیرمرد با مجید رو شنیدم که داخل سلول میومدند..برگشتم و نگاشون کردم.. این حبیب از اون معتادای کهنه کار بود ولی عجیب تو این چهارده پونزده روز یه بارم خمار ندیده بودمش..معلوم بود جنسش توپه و میزون ...همینطور که داشتم بلوزم رو به تن میکردم به مجید نگاه کردم..مشکوک گیج میزد...بیشتر که میخ صورتش که شدم دوزاریم افتاد..پوزخندی زدم و دکمه های لباسم رو بستم..دلم میخواست زن مجید اینجا بود و از نزدیک میدید که شوهرش تو زندون چه خونه ای داره براش اباد میکنه...تو اینه گردی که از دیوار سلول اویزون بود نگاه کردم....موهام رو مرتب کردم و به خودم گفتم:
"بیخیال زندگی مردم بهادر ...صلاح مملکت خویش خسروان دانند...خیلی بلدی زندگی خودتو بچسب ... اینجور که داره جلو میره خیلی زود فرستادنت اون بالاو مثل یویوست که داری تکون میخوری".
خنده تلخی رو لبام نشست..خودم حال خودم رو گرفتم..دستی دور گلوم کشیدم و نگام رفت سمت عارف..ساکت رو تختش دراز کشیدده بود وبه سقف دود زده ی اتاق نگاه میکرد....
وارد سالن ملاقات شدم...این سالن با سالنای دیگه اونجا خیلی فرق داشت ...با یه نگاه به در و دیوارای اونجا یاد مهدکودک بچه ها میافتادی ...یه سالن طویل که دیوارای هر دو طرفش سر تا سر نقاشی شده بود.بالای دیوار ابی و پایینش سبز...اون وسط دیوارم یه چیزایی شبیه به درخت کشیده بودند....جای اون البالوئه اینجا حسابی خالی بود...شرط میبستم اگه با زندان قرارداد میبست سرتا سر این سالن و تمام اتاقاش رو البالویی میکرد...بیتفاون از کنار زن و مردی که رد میشدند گذشتم...نگاهی به شماره اتاقا مینداختم و جلو میرفتم....اتاق شماره دوازده..بالاخره اتاق مورد نظر رو پیدا کردم.....مسئول سالن گفته بود که خانمتون ده دقیقه ای هست که داخل اتاق منتظره...اهسته دستگیره ی در رو به پایین فشار دادم و در رو باز کردم....با ورود به اتاق تو همون نگاه اول میون اتاق دیدمش..چادر سیاهش رو تو دستش جمع کرده بود و خیره شده بود به زمین....با بسته شدن در به طرف من چرخید و چشمای عسلیش رو دوخت به من...از همون قاب مانتویی که پوشیده بود هم میشد فهمید چقدر لاغر شده...صورتش هم لاغرتر شده بود و زیر چشماش گود رفته بود....با دیدن من و لباسایی که تنم بود به ثانیه نکشیده اشک تو چشماش جمع شد..
با دیدن من و لباسایی که تنم بود به ثانیه نکشیده اشک تو چشماش جمع شد...دستام رو کردم تو جیبم و با خنده گفتم:
_این همه میخواستی بیای زندان که بشینی گریه کنی؟؟!! مگه اون بیرون رو ازت گرفته بودند خانم خوشکله که...
قبل اینکه جمله م رو تمام کنم خودش رو همچین انداخت تو بغلم که اگه یه پام رو عقب نگذاشته بودم هردومون کف اتاق ولوو میشدیم....صورتش رو تا اونجا که جا داشت تو سینه م فرو کرد..صدای گریه خفه ش بلند و بلندتر شد و بین هق هقش مدام میگفت:
"همش تقصیر منه"..."همش تقصیر منه".
دستام حلقه شد دور شونه هاش و به بغل گرفتمش...محکم و محکم تر...به جز این هیچ راه دیگه ای برای مهار کردن این بغض لعنتی که داشت تو گلوم می نشست سراغ نداشتم...

روی تخت خواب فنری اتاق نشسته بودم....یه اتاق دوازده متری با یه تختخواب دو نفره و یه سرویس بهداشتی..اتاقای اینجا هم مثل سلولای بند ما از پنجره خبری نبود...
سمانه از سرویس بهداشتی بیرون اومد...صورتش رو از اشکاش شسته بود ولی سفیدی چشمای عسلیش هنوز سرخ سرخ بود..اومد کنارم بشینه که پیش دستی کردم و بازوش رو گرفتم...قبل از اینکه فرصت تعجب کردن پیدا بکنه رو پاهام نشوندمش و دستام رو دور بدنش حلقه کردم...با رضایت خودش رو تو اغوشم ول کرد و سرش رو گذاشت رو سینه م ...درست جایی که براش میتپید...جایی که شیش دنگ سندش به اسم خودخودش خورده بود..شالش رو برداشتم ... گیره ی موهاشو باز کردم و دست بردم تو خرمن موهای خرماییش...پیشونیش رو به سینه م تکیه داد و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد..
_خیلی دلم برات تنگ شده بود..
شنیدن این حرف برای منی که از شبانه روز بیست و چهار ساعتش رو دلتنگش بودم خوشایند بود...سرش رو بوسیدم ...زیر لب زمزمه کردم..
_منم همینطور خانم کوچولو..
سرش رو بالا اورد و با مظلومیت گفت: 
_چرا نمیخواستی منو ببینی؟؟ یعنی اینقدر از من بدت اومده؟؟
نگاش کردم..موهاش پخش پیشونیش شده بود..
_کی بهت گفته من از تو بدم میاد؟؟
خاموش بهم خیره شد..موهاش رو از رو پیشونیش فرستادم پشت گوشش...اخمی کردم و گفتم:
_این یعنی هنوز به عشقم شک داری؟؟
هول شد...
_نه به خدا کسی بهم نگفته...فقط فقط...
_فقط چی؟؟
خجالت زده سرش رو زیر انداخت و همراه با بغض گفت:
_خودم میفهمم از وقتی پای نحسم رو گذاشتم تو زندگیت یه روز خوش نداشتی...جز بدبختی و بد شانسی هیچی برات نداشتم...
صدای پر از بغضش وجودمو بیشتر به اتیش میکشوند..نمیدونم باید از کی گله میکردم...از سمانه..از دل خودم یا از خدا..
دو تا دستام رو گذاشتم رو صورتش و با شستام اشکاش رو از رو گونه هاش پاک کردم..
_یادته اون روز اخر کنار ساحل چی بهت گفتم؟؟
گونه های خیسش رو بوسیدم و گفتم:
_گفتم تا عمر دارم پات وایمیسم...نگفتم؟!
سرش رو از رو سینه م برداشت...زل زد بهم و گفت:
_اگه خدا یه احمقی رو مثل من سر راهت قرار نداده بود الان اینجا تو زندون حبس نبودی...
پلکام رو گذاشتم روی هم و زیر گلوشو بوسیدم...
_بیخیال این حرفا...مهناز چطوره؟؟
_مهناز !! خیلی بیقراری کرد...چهاردهم بردمش مرکز...اونجا که باشه میون دوستاش بیشتر اروم میگیره...
_کار خوبی کردی...خودت چی ؟! از تنها موندن که نمیترسی؟؟
_بعد اینکه مهناز رفت مرکز چرا اما بعد عادت کردم...خودت میدونی ساختمون چقدر امنه...دختر همسایه هم گاهی وقتا میاد پیشم...
جی !! بازم اون دختر فضول...
_اون مفتشه ازت نپرسید شوهرت کجاست؟؟
_چرا..گفتم رفتی مسافرت...
پوزخندی رو لبم نشست..بازم رفته بودم مسافرت !!...اونم چه مسافرتی...داشتم ذهنی حساب میکردم که این چندمین مسافرتم تو این دو سه ماه میشه...
_راستی هفته ی پیش عقدش بود...
عقد !! بی خیال حساب کردن مسافرتای رفته و نرفته م شدم...
_عقد کی؟؟!
عقد کی؟؟!!
_عقد فرناز...دختر همسایمون..تو خونشون گرفتند..از ما هم دعوت گرفت ولی من نرفتم..
دماغش رو بین انگشتام گرفتم..
_خدا روشکر که سر و سامون گرفت..حالا دیگه زحمت نامه نوشتن نمیکشه...
_نامه نوشتن؟!!!
به چشمای خیس و پر از سئوالش بوسه زدم...
_بیخیال...هنوزم خوشم نمیاد خیلی بیاد اونجا...اگه تنهایی اذیتت میکنه به مادرت بگو بیاد پیشت..
نگاش غمگین شدو به ثانیه نکشید باز چشماش به اشک نشست..
_مامان باهام قهر کرد...
_چی؟!! 
_گفت دیگه دختری نداره...
_یعنی چی؟!...منظورت چیه؟؟!!
_تو محلمون پیچیده این من بودم که دنبال جمشید افتاده...تو هم سر همین قضیه جمشید رو کشتی.....
_لعنتیا...همش دروغای این حسامه..رفیق جمشید..ولی...ولی صبر کن ببینم ...
از خودم دورش کردم...
_تو از کجا فهمیدی؟؟تو این وضعیت که پانشدی بری اونجا؟!
_نه به خدا...من نرفتم...دختر خالم اومد و بهم گفت...
دوباره بغض کرد.....
_مادرم پیغام فرستاد عاقت نمیکنم اما دیگه دختری هم به اسم سمانه ندارم..
دست کشیدم روی سرش..
_نگران نباش دختر..اگه یه روزی از اینجا بیرون اومدنی شدم با هم میریم سروقت مادرت...منو تو رو با هم ببینه اشتی میکنه.. ..مادره و دلش نازک...مطمئن باش کوتاه میاد...
امیدوار با چشمای اشک الود نگام کرد...یعنی بیرون اومدنی بودم...
_بیخیال سمانه ...مگه اون بیرون نمیشد گریه کنی که اومدی اینجا و یه ریز اشک میریزی؟؟
_....
_راستی هومان گفت کار واجبم داشتی...بگو تا همین یه ذره وقت تموم نشده...
با دست اشکاشو گرفت.....
_اهوممم...من...میخواستم بگم...
با تردید نگام کرد... تو گفتن حرفاش مردد بود..
_چیزی شده ؟؟! باز چه اتفاقی افتاده؟!
_نه ...دیگه هیچ اتفاقی نیافتاده...فقط من به اقای سرمدی یه موضوعی رو گفتم اونم گفت فکر خیلی خوبیه..
_خوب...
به کفشای اسپورتش خیره شد...تو هوا یکی یکی پاهای اویزونش رو تکون داد...
_گفت فقط اول تو باید رضایت بدی و تمومه...
ابروهام بی اختیار کشیده شد بالا...
_من؟؟!!!خوب من باید به چی رضایت بدم؟؟!!
_ببین بهادر...من همه اونشب رو تو پارکینگ بودم..بیدار بیدار...حتی یه ثانیه هم نخوابیدم...قبلشم که با خودت اومدم..خوب..
خیره نگاش کردم...چی میخواست بگه؟؟!!
_خوب؟؟!!منظور؟؟
دستای کوچیکش رو گذاشت دو طرف صورتم و گفت:
_قول میدی قبول کنی؟؟
خندیدم...این دختر چقدر بچه بود...
_اخه خانم کوچولو..من که نشنیده نمیتونم قول بدم..
_باشه...باشه قول نده ولی خوب به حرفام فکر کن..ببین من اون روز با اقای سرمدی حرف زدم...میخوام فردا برم پیش قاضی و همه واقعیت رو بگم..از اول اولش....اینکه جمشید چجوری فریبم داد تا...
جمله اش اونقدر شوکه کننده بود که بی هوا از روی تخت بلند شدم...اونجور که اگه خودشو نگرفته بود پرت میشد روی زمین...
-تو چی گفتی؟؟!!
_تو رو به خدا بهادر... اول به حرفام گوش کن و بعد عصبانی شو...من تمام اونشب رو شاهدت بودم...تو از خونه بیرون نرفتی...یه شاهدم یه شاهده...میرم دادگاه و همه چی رو بهشون میگم..از همون اولش که جمشید ازم خواستگاری کرد تا اون موقعی که گولم زد و مواد بهم داد تا...
با صدای فریاد من حرفاش نیمه تموم موند...شونه هاش رو محکم گرفتم و تکون دادم...
_ تو دختر احمق هنوز نفهمیدی من احمق تر از تو چرا دارم این همه خفتو تحمل میکنم...کافیه فقط یه اشاره به حیدر بکنم ..همین الان میره خودشو معرفی میکنه...بعدم شهادت میده که من اونشب لعنتی از همشون زودتر رفتم...آرش و محسن و جلالم همینطور...نگو که هنوز چراشو نفهمیدی؟؟...
با کف دست زدم به سینه م...
_چون من و تو زن و شوهریم.. یعنی ابروی تو ابروی منه..میفهمی...میفهمی که دهن مردمو نمیشه بست...کافیه بفهمن زن من چجوری فریب جمشیدو خورده...اونوقت چیزی از من نمیمونه که بخوای در حقش فداکاری به خرج بدی...
بازوش رو از دست من ازاد کرد...
_نه نمیفهمم..نمیفهمم چرا تو باید تقاص حماقتای منو پس بدی..
یه قدم به عقب رفت..
_من نوزده سالمه..دیگه بچه نیستم...این منم که به خاطر اشتباهم باید مجازات بشم نه تو..
خاموش نگاش کردم......یه قدم عقب تر رفت و با گریه گفت:
_ای کاش هیچ وقت منو ندیده بودی..ای کاش هیچوقت تو محلمون نیومده بودی...ای کاش با همون دختره شراره ازدواج کرده بودی...اونوقت این همه بدبختی نمیکشیدی...نه اینکه اینجوری ابروت بره...
همونجایی که ایستاده بود نشست روی زمین...دستاشو گرفت به صورتش و بقیه حرفاش بین هق هقش گم شد...دستامو گرفتم به سرم و موهام رو محکم کشیدم...بدجور دلم از خدا پر بود...دلم میخواست برم یه جایی که هیچ کس نباشه... بلند صداش کنم و بگم...
"خدایا...تقاص کدوم گناهمو پس میدم که خودم ازش خبر ندارم...اخه چیکار کردم که اینطور از من رو برگردوندی"..