همینجا خوبه...دیگه داشت اون روی سگم رو بالا میاورد...نیم خیز شدم و با عصبانیت گفتم:_یعنی چی همونجا خوبه... تا صبح اونجا یخ میزنی....این همه تخت...یه گوشه ش بخواب دیگه...از رو پتو بلند شد و نشست...تردید رو تو همون تاریکی میشد از چهره ش بخونی...بیحوصله تر از قبل گفتم:_ نترس ، نمیخورمت...از جاش تکون نخورد.....بی توجه دراز کشیدم و ساعدم رو گذاشتم روی پیشونیم...شروع کردم به بد و بیراه گفتن به خودم که چرا بیخیال غرورم شدم.... بد رقم حرصم گرفته بود..به درک...به دو دقیقه نکشید که تشک پایین و بالا شد...پس بالاخره اومد روی تخت..نفسم رو با شدت دادم بیرون...عاقبت خانم خانما افتخار دادند.....از اینکه برای اولین بار اینقدر نزدیک به من خوابیده بود احساس بدی نداشتم ولی بدم نمیومد تلافی همه بی محبتیاش رو همینجا در بیارم.... واسه همین وقتی مطمئن شدم کامل دراز کشیده تو تشک ، چرخیدم به پهلو و پشت کردم بهش...هنوز اونقدرا ازش دلخور بودم که خوابیدنش تو فاصله نیم متریمم یه ذره هواییم نمیکرد...اون از این ترس داشت که مادرش از اینکه دخترش خوب به شوهرش نمیرسه و وظایف زناشوییش رو درست انجام نمیده ناراحت بشه....خنده تلخی رو لبام نشست...اما من از پدرم بگیر تا بهترین رفیقم و حتی وکیلم ، از حقیقت روابطم با زنم خبر داشتند...با شنیدن صدای گریه گوشام تیز شد.. دوباره داشت گریه میکرد....اخمام کشید تو هم...یعنی توی یه تخت خوابیدن با من اینقدر ازارش میداد...نشستم و بلوزم رو از روی پاتختی برداشتم...صدای گریه ش یهویی متوقف شد...پوفی کردم و گفتم:_اگه خوابیدن کنار من اینقدر ناراحتت میکنه من میرم...بلوزم رو پوشیدم و شروع کردم به بستن دکمه هاش..بلند شد و نشست...بی اون که نگاش کنم ، گفتم :_میرم نمایشگاه...همونجا میخوابم..خواستم از روی تخت بلند شم که بازوم محکم گرفته شد..سرم رو برگردوندم و نگاش کردم...نگاش رنگ التماس گرفته بود..دلخور گفتم:_نمیخواد نگران شی...جوری میرم که مادرت نفهمه...فقط صبح خودت جمعش کن...بازوم رو رها کرد اما در عوضش دستم رو محکم تر گرفت..._چیه باز؟؟با دستاش اشکاش رو از رو گونه هاش پاک کرد و زیر لب زمزمه کرد..._نرو...شنیدم.... ولی خودم رو زدم به نشنیدن..._چی میگی؟!_بمون..._بمونم واسه ی چی ؟؟ وَلله کم توی روز گریه میشنوم که حالا موقع خوابم بشنوم.....اشکاش رو با پشت دستاش پاک کرد..._بمون..دیگه گریه نمیکنم..تو لحنش اونقدر خواهش بود که دلم براش پر کشید...موهاش رو از جلوی پیشونیش کنار زدم...نشستم روی تخت..._این دفعه واسه چی گریه میکردی؟؟_....دوباره خوابیدم....اینبار پشتم رو نکردم بهش...خیره شدم به پرده های اویز از تخت..کمی که گذشت با بغض گفت:_اون شب....اونشب !! سرم رو برگردوندم تا بقیه حرفش رو بشنوم...به پهلو دراز کشید و خیره شد تو صورتم..._کدوم شب؟!در حالیکه اشکاش رو میگرفت گفت:_همون شب...همون شبی که اون غلطو کردم...دوباره نگام رو دوختم به پرده ها...
_خوب..
کدوم شب؟!با بغضی که تو صداش می پیچید گفت:_همون شب...همون شبی که اون غلطو کردم...دوباره نگامو دوختم به پرده ها..._خوب..._انگار دیونه شده بودم...با همه لج کرده بودم...با تو، با اقام ، با خودم...اما سر شام پشیمون شدم خیلی زیاد...خواستم بریزمش تو سینک ولی دیر شده بود..تو نشستی سر میز..بعد اومدم لیوان رو از جلوت بردارم برگردونم تو یخچال و بعد که نذاشتی...گفتی بذار باشه ،دوغ تو سرمای زمستونم میچسبه...راست میگفت...یادم اومد..همون موقع که داشت پس میافتاد...خودم بهش گفتم لیوان رو نبره.._حس خیلی بدی داشتم..پیش خودم گفتم برمیگردم و خودم میخورمش.. فوقش شب زود تر میخوابم...اما تا برنج رو کشیدم دیدم لیوان دوغ خالیه...اصلا فکرشم نمیکردم که...نفس بلندی کشیدم.._بسه دیگه تمومش کن...نمیخوام اخر شبی بیدار بمونم و این خاطرات کذایی رو دوره کنم..با بغض تو گلوش گفت:_من..من اونشب رفتم رو پشت بوم..ایستادم رو لبه ش ...میخواستم خودمو از اون بالا بندازم پایین...میخواستم خودمو از این زندگی نکبتی خلاص کنم..تازه فهمیده بودم جمشید چه سوء استفاده ای از سادگی من کرده...شروع کرد به گریه کردن و میون گریه ش گفت:_همش از خدا خواستم زمان رو به عقب برگردونه...فقط یه ساعت...اما دریغ از یه ثانیه..موقعی که میخواستم خودم رو پرت کنم ترسیدم.. نه از مردن...ترسیدم از اینکه بمیرم و جمشید قصر در بره...تو راست میگفتی...من نباید بهش اعتماد میکردم....اونم این همه..بی اختیار دستم رفت سمت بازوش...بایه حرکت به طرف خودم کشیدمش و تو حصار اغوشم گرفتمش...اونقدر محکم که صدای اخ گفتنش رو شنیدم...کمی از فشار دستام رو از دور بازوش کم کردم ..گونه ش رو بوسیدم و بی توجه به چشمای حیرت زده ی بارونیش که زوم شده بود بهم گفتم:_بگیر بخواب دختر...بقیه غوره ها رو بذار فردا صبح اب بگیر....چشمام رو گذاشتم رو هم و با خودم گفتم که ای کاش این خواب خواب فراموشی بود..یا از اون خوابای تو فیلما وقتی از خواب بیدار میشی و همه چی برمیگشت به عقب.. درست سرجای اولش.************نیم ساعتی میشد که بیدار بودم...حالا که این دختر تو بغلم خوابیده بود هیچ دلم نمیومد از رختخواب دل بکنم..دستم رو کشیدم روی موهاش..نرم بود مثل ابریشم...بعد از سپری کردن چندماه پرتنش دیشب اروم خوابیدم...اونم اروم خوابیده بود...داشتم جزء جزء صورتش رو می کاویدم..ابروهاش که حالا کمونیه کمونی شده بود با اون چشمای درشت و پلکای کشیدش همخونی داشت....مژه های بلندی داشت..چرا تا حالا متوجه بلندیشون نشده بودم...کمی چرخیدم تا ساعت رو نگاه کنم اما با جابه جا شدنم سمانه تکون خورد...پلکاش شروع کرد به لرزیدن ...قبل از اینکه کامل باز کنه چشمام رو بستم...چند دقیقه ای گذشت نفس گرمش بود که روی پوست صورتم مینشست..تمام تنم داشت گر میگرفت..به سختی تونستم به نقش بازی کردنم ادامه بدم... چند لحظه ای که گذشت تماس لب هاش رو زیر چونه م احساس کردم...بعد هم حلقه دستام بود که خیلی اروم از دورش باز میشد و در اخر بالا و پایین شدن تشک...با بسته شدن در چشمام رو باز کردم...از کار خودم خنده م گرفته بود...عین بچه ها شده بودم....دست گذاشتم زیر چونه م و و جای بوسه شو نوازش کردم..مادر سمانه پشت میز نشسته بود...سلام کردم و پشت میز نشستم...سمانه داشت تو کابینتا دنبال چیزی میگشت...از همونجا زیر چشمی نگاش میکردم...صورتش ار خجالت گل گلی شده بود...خودمو با قندون چایی سرگرم کردم تا پا جلو بذاره...بالاخره دست از باز و بسته کردن کابینتا برداشت و اومد سر میز.._صبحونه چی میخوری؟نگاهی به بشقاب نیم خورده فرنی انداختم.._اگه هست برای منم فرنی بیار...باشه ای گفت و رفت..خودمو دوباره با همون قندون سرگرم کردم ...با صدای مادر سمانه که منو مخاطب قرار داده بود به سرمو بالا اوردم.._بله مادر جان...گره روسریشو محکم تر کرد و با من من گفت:_میخواستم بگم من امروز میرم خونه خودم...خونه خودش..؟به این زودی؟!!قندون رو برگردوندم تو سینی.._چه عجله ای مادر من...شما که تازه مرخص شدید..بذارید چند روز بگذره حالتون بهتر که شد برگردید..._تو خونه خودم که باشم راحت ترم مادر ..اونجا همسایه ها کمک حالمند...خواهرمم هست...روسریشو رو مرتب کرد.._ الان که میری بیزحمت منو هم برسون خونه م.تصمیمش رو گرفته بود...به زور که نمیتونستم نگهش دارم... ولی باید یه بهونه جور میکردم تا لااقل یه شب دیگه بیشتر نگهش دارم..فقط یه شب..._ببین مادر من اگه اینجا سختته بمونی باشه حرفی نیست ولی فردا وقت معاینه داری...تو همون بیمارستان..به اینجا هم که نزدیکه...یه امشبه رو بد بگذرون خودم فردا صبح میبرمت واسه معاینه از اون طرفم میرسونمت خونت...چطوره؟؟کمی من ومن کرد..._خوبه پسرم ولی نمیخوام مزاحمت..._چه مزاحمتی مادر من ..مراحمی... شما هم مثل مادرم...یه تیکه نون برداشتم و به دهان بردم که بحث رو تمام شده نشون بدم...اونم زیرلبی تشکر کرد و اهسته راهی اتاق شد...چشمام چرخید روی سمانه که بشقاب فرنی رو گذاشت جلوم...رنگ صورتش عین لبو سرخ شده بود....دستاشو برد پشت سرش و بدون اون که مستقیم نگام کنه گفت:_من برم قرصای مامانو بدم..بعدم تند تند قدم برداشت و رفت تو اتاق...تعجب زده داشتم به حرکاتش نگاه میکردم...وقتی داخل اتاق شد زیر لب گفتم:"دختره ی دیوونه...پاک عقلشو از دست داده".قاشق رو برداشتم که بزنم داخل بشقاب که یهو همه حواسم رفت به وسط بشقاب...به قلب کوچولو از دارچین درست مرکز بشقاب فرنی..
از پنجره ی شرقی دفتر به خیابون نگاه میکردم...بی توجه به سر و صدای خیابون در رو باز کردم و بوی بهار رو با یه نفس به داخل ریه هام کشوندم...امسال چقدر زود بهار برگشته بود...نگام افتاد به بام ساختمون روبه رو...یه فرش دوازده متری لاکی از لبه ی بوم اویزون شده بود...یعنی تا دو روز دیگه خشک میشد...با صدای در پنجره رو بستم و گفتم:_بیا تو..._اقای سپهرتاج پیک براتون یه پاکت اورده...پاکت رو از دستش گرفتم..._با اجازتون من برم دیگه...نگاهی به ساعت کردم....بالاخره چهار شده بود..سری به نشونه ی خداحافظی تکون دادم...قبل از اینکه از در خارج بشه برگشت و گفت:_راستی فراموش کردم....سال نو مبارک...ایشالله سال خوبی داشته باشید..هم خودتون هم خانمتون...سری تکون دادم و با لبخند گفتم:_ممنون...همچنین شما..با رفتن منشی پاکت رو باز کردم و بلیطا رو بیرون اوردم...تکیه م رو دادم به صندلی ...این سومین دفعه بود که تصمیم به مسافرت با سمانه گرفته بودم...بالاخره عید بود و مسافرتای نوروزی..دودفعه ی قبل که هیچ...حتی به بستن چمدون هم نرسید...شد حکایت اش نخورده و دهن سوخته....اما این دفعه...زیر لب گفتم "خدا این مرتبه رو بخیر کنه"خیلی به این مسافرت چهار روزه احتیاج داشتم...شایدم هردوتامون...یا بهتر بود بگم هرسه تامون..صدای کوبیدن در دوباره بلند شد.._بیا تو..در باز شد و آرش اومد داخل..._با اجازه بزرگترا...بلیطا رو گذاشتم توی جیب کتم....._اون مزه ها رو دم در نریز حیفه حروم شه.._زنگ زدم به این شرکت حفاظتی امنیتیه...دو تا نگهبان با سگ در خواست کردم.._سگ!!!واسه چی سگ گرفتی؟؟_خو داداش من..اینجوری ضریب امنیتی بالاتر میره..._جمعش کن بابا...مگه میخواند چیکار کنند..قرار نیست محموله ی قاچاق شناسایی کنند...پنج روز تعطیلیه...زنگ بزن سگا رو کنسل کن...همون دو تا نگهبان برای امنیت کل نمایشگاه کافیه.....گوشیش رو از جیب کتش در اورد و مشغول شماره گیری شد...به پنج دقیقه نرسیده دوباره برگشت داخل و خودش رو ول داد روی مبل..._چه خبرا دادش؟؟سرم رو تکیه دادم به لبه ی صندلی...._فعلا که سلامتیه خودت...یهو از روی مبل نیم خیز شد و گفت:_راستی یه خبر دست اول دست اول...._ سرم رو بالا اوردم و نگاش کردم...وقتی میگفت دست اول واقعا دست اول بود..._خوب..._صبحی چکای این مشتیه ، سهرابی رو بردم پیش اقای سرمدی...بگو خوب.._خوب..._تو انگشتش یه چیزی بود..بگو خوب...بی حوصله گفتم:_میشه تلگرافی نطق نکنی؟؟خندید و گفت:_مخلصِش اینکه داداش من ، اقای سرمدی عقد کرده...
مخلصش اینکه داداش من ، اقای سرمدی عقد کرده...ابروهام کشید بالا..._عقد کرده!!!شوخی؟؟_شوخی کجا بود داداش...عقد کرده اونم یه روز پیش از ما...درست روز شنبه...شنبه!!چه بی خبر!!_نفهمیدی چرا اینقده بی سر و صدا؟؟!!_اینجور که از منشیش فهمیدم میخواستند مفصل بگیرند که یکی از فامیل عروس میافته و میمیره....این میشه که بی سرو صدا میرند محضرو بر میگردند...ابروشو چندبار داد بالا..._اینجور که فهمیدم بابای دختره از اون کله مله گنده هاست..اونم تو دادگستری...که اینطور...پس هومانم عاقبت دوماد شد...یاد قضیه ی خواستگاریش از پریسا افتادم...بی اختیار نگاهی به ارش که تو مبل لم داده بود و داشت روزنامه میخوند انداختم....._مرخصی خوش گذشت؟!سرش رو از روزنامه برداشت و خندید..._تاباشه از این مرخصی ها...خودکارم رو پرت کردم طرفش..._هوی... چه خبره ؟؟فعلا اولیشو بزرگ کن..حرصی خندید و گفت:_راست میگی داداش...ما که تو اولیشم موندیم به خدا...یه ابرومو بالا انداختم و گفتم:_چیه داداش... هنوز دو روز نشده جا زدی؟!_چــی ؟؟منو جازدن !! عمرا..راست میگفت...اهل جازدن نبود...به یکی که بله میگفت تا تهش رو میرفت..جدی پرسیدم:_دنیای متاهلا چطوره شاه دوماد ؟؟دوباره سرش رو کرد تو روزنامه و گفت:_چی بگم...بستگی به انتن دهی ایرانسلا داره..._ایرانسل!!...چه ربطی به ایرانسل داره؟!!!_خوب اگه انتن دهیش خوب باشه ای بد نیست...اما امان از این که به هم بریزه...خنده م گرفته بود..._نمیخوای بگی حالا هم که عقد کردی اون دوتا دگوری کوتاه بیا نیستند..روزنامه رو پرت کرد روی میز و رو به من گفت:_جی بگم والله...هزار و یکی رسم و رسوم دارند..از همه بدترشم اینه نباید خیلی بری و خیلی بیای....اگه بیرونم رفتید ده شب دخترو باید بر گردونی و از ین رسمای من دراوردی...._سمانه گفت قرار عروسی گذاشتید؟؟مستاصل گفت:_اره...واسه دوازدهم ...به نطرت زود نیست؟!_نه...چرا زود باشه...نمیخوای که جهاز بخری..با این وضع هرچی زودتر دست زنت رو بگیری و بری سر خونه زندگیت بهتره...بابت مخارج عروسی هم نمیخواد نگران باش...یه در خواست وام بنویس...یه روزه ردیفش میکنم...کمبودش هرچی که هست خودم مخلصتم..دیگه از چی ناراحتی؟؟یهویی از جاش بلند شد .._من فدای تو داداش بشم....اومد که صورتم رو ببوسه.._اوهوی چه خبره ؟؟ نا سلامتی منم متاهلما...ابروش رفت بالا و کشدار گفت:_متــــاهل؟!!بعد هم گونه امو یه ماچ محکم کرد و گفت:_بی خیال متاهلی داداش..بدون توجه به تیکه ش خندیدم و و جای ماچش رو پاک کردم..پسره ی چِل...به عمد صورتم رو خیس کرده بود.زیر چشمی نگاهی به ساعت انداختم...یازده ونیم بود..بی هدف کانالای ماهواره رو بالا پایین میکردم ..نمیدونم چندمین بار بود که مادر سمانه دورتادور پذیرایی میچرخید و چندمین بار بود که من از اواین به اخرین شبکه ی فارسی زبان میرفتم اما اینو میدونستم که اگه دو سه دور دیگه بچرخه سر گیجه میگیرم..سمانه هم مشغول جمع و جور کردن اشپزخونه بود..به اخرین شبکه فارسی زبان رسیدم..زیر چشمی به مادر سمانه نگاه کردم که یه دوردیگه رو شروع میکرد..خمیازه ی بلندی کشیدم......نخیر انگار امشب قصد خوابیدن نداشت...حسابی خوابم گرفته بود...ترجیح دادم توی تخت منتظرش بشم..شب بخیری گفتم و راهی اتاق خواب شدم...باز بیخیال مسواک خزیدم توی تشک...این دومین شبی میشد که مسواک نمیزدم...ی خیالش فردا صبح حتمی میزنم..دستم رو گذاشتم زیر سرم. و چشم دوختم به پرده....به زور نیم ساعتی خودم رو بیدار نگه داشتم...چراغای پذیرایی خاموش شدند و خبری ازش نشد.....لابد امشب رو پیش مادرش میخوابید..به خوش خیالی خودم بد و بیراهی گفتم و چشمام رو بستم...صبح با احساس درد رو شونه م بیدار شدم...شونه ی چپم سر شده بود..پلکام رو به سختی باز کردم و با چشمای نیمه باز سرم رو بالا اوردم و نگاهی به شونه م انداختم...سر سمانه روی شونه م بود...خودش رو تو بغلم جا کرده بود و غرق خواب...به پهلو چرخیدم و کمی شونه م رو ازاد کردم و سرش رو گذاشتم روی بازوم......دست دیگه م رو دور کمرش حلقه کردم و کامل در اغوشش گرفتم....عروسک لجباز ، فیت بغلم بود..
عروسک لجباز ، فیت بغلم بود....زل زدم بهش... عین بچه ها معصوم خوابیده بود..مگه چند سالش بود..تابستون که میومد تازه بیست سالش میشد...هنوز خیلی بچه بود که زندگی روی زشتش رو بهش نشون بده...با دست ازادم موهاش رو نوازش کردم....خم شدم رو صورتش و بوسه ای رو چشماش نشوندم..صورتش جمع شد...دستی به صورتم کشیدم..باید امروز حتما اصلاح کنم ...پوست صورتم زیادی سوزنی شده بود....دست کشیدم رو گوشش و با لاله ی گوشش بازی کردم...یه لبخند کم رنگ نشست رو صورتش..پس خواب خواب نبود..
_بیدار شدی خانم کوچولو؟؟
ابروهای کمونیش رو داد بالا...
_پس هنوز خوابی ناقلا؟؟
پلکاشو رو هم فشار داد...نگام رفت رو ساعت کنار پاتختی...برخلاف میلم که دلم میخواست تا ابد تو همین حالت بمونم به خودم ضد حالی زدم و گفتم:
_میدونی ساعت چنده؟!
لبخندی زد و باز ابروهاش رو فرستاد بالا...دستم رو زیر استین کوتاه تیشرت صورتی رنگش سروندم و بازوش رو نوازش کردم...اروم زیر گوشش گفتم:
_خب برای اطلاع خانم کوچولومون باید بگم یه ربع از هشت گذشته...
چشمای خوشکلش رو باز کرد و نگام کرد..انگار داشت فکر میکرد "یه به ربع از هشت گذشته" چه معنی میده که یهو از جاش بلند شد و نشست..
_وای مامان ساعت نه وقت دکتر داره...چقدر بیفکرم من...دیرمون شد...
بلند شد و خواست پتو رو کنار بزنه که بازوش رو گرفتم و کشوندمش سمت خودم..اونقدر یهویی بود که پرت شد تو بغلم...مات زده سرش رو بالا اورد و تو چشمام خیره شد...با انگشت زدم به نوک بینیش...
_ما دیرمون شده نه تو...
موهاش رو از تو صورتش زد کنار...
_یعنی چی؟!...
_یعنی که یعنی....
_یعنی من نیام؟؟
_دقیقا ...یعنی که خودم مادرت رو میبرم بیمارستان...
التماسی گفت:
_چرا ؟؟!!..منم بیام دیگه...برگشتنی هم با اژانس برمیگردم..اصلا اگه شک داری خودت منو برگردون خونه....
جدی گفتم:
_نه...باید بمونی ...میخوام چمدونای من و مهناز رو ببندی...
_چی ؟؟!! چمدون!!
_اره... چَ مِ دون...
بدون اونکه چیزی بگه نگام کرد..
_دو تا چمدون بالای کمدند..تو کو چیکه لباسای مهنازو بزار داخل بزرگتره لباسای خودم..
ابرومو بالا انداختم و شوخ گفتم:
_وسایل شخصیم هم فراموش نکنی...نرم اونجا ببینم یه لباس زیرم ندارما..
خاموش نگام کرد..محکم تر دستامو گرفتم دورش.....
_چیه ؟؟!!چرا اونجوری نگام میکنی؟؟!!
مظلوم گفت:
_میخواین برین مسافرت؟؟
خیلی بیتفاوت گفتم:
_اره...من و مهناز..هر سال عید میریم کیش....چهار روزه ست...دوم میریم ، ششم برمیگردیم...
موهاشو زد پشت گوشش...
_خوب من کجا بمونم ؟؟ بازم برم خونه ی اقا آرش؟
شونه هام رو انداختم بالا...
_نه... اگه دوست نداری اونجا بمونی ، میتونی خونه بمونی...اگرم دوست نداری عیدی تنها بمونی میتونی بری خونه ی مادرت...
نا امید نگام کرد..به نظر نمیرسید از ایده هام خوشش اومده باشه....
_اگر بازم دوست نداشتی...
لپش رو کشیدم و گفتم:
_با ما بیا کیش....
دستم رو بردم زیر تیشرتش و کمرش رو نوازش کردم....
_ این دفعه مجبورت نمیکنم... میخوای بیای ؟؟
چیزی نگفت....انگار حواسش پرت جای دیگه ای بود...دستم رو از زیر تیشرتش بیرون اوردم و چونه ش رو گرفتم...
با توام خانم خوشکله.....میای یا نه؟؟
دوباره زل زد تو چشمام و سرش رو یواش تکون داد...موهاش رو که دو باره پخش پیشونیش شده بود کنار زدم...
_خوب پس لباس و وسایلای شخصیت رو بزار تو همون چمدون بزرگه...لباسم فقط تابستونی بذار..اگه چیزی کم بود همونجا میخریم..
دستامو از دور شونه هاش برداشتم....روی تخت نیم خیز شدم که دستاش رو محکم دور گردنم حلقه کرد..اونقدر یهویی که با اون هیکلم نقش تختخواب شدم..با بهت گفتم:
_چه خبرته دختر؟؟!!
محکم گونه م رو بوسید و گفت:
_ممنون...
و از جاش بلند شد... قبل اینکه بیرون بره گفتم:
_راستی یه چیز دیگه... مهناز کل عید اینجاست..حالا که میاد میخوام تو اون اتاق بخوابه..رو تخت خودش..متوجه منظورم که میشی؟!
گنگ نگام کرد...
_چیه؟؟... فهمیدنش اینقدر سخته؟؟
نه ارومی زیر لب گفت و از اتاق خارج شد..
چمدون مهناز رو گذاشتم داخل ماشین..مهناز از بغل مربیش دل نمیکند...هیچ دلم نمیخواست به غریبه ها اینقدر وابسته بشه...با این دلیل که این ادما تو زندگیش گذری بودند..امروز میومدند و فردا میرفتند..مهناز هم خیلی زود از نظر عاطفی به یکی وابسته میشد و این خیلی خوب نبود..دلم نمیخواست خواهر کوچولوم از نظر احساسی ضربه بخوره...
بالاخره دل کند و سوار شد...با تکون دادن سر از مربیش خداحافظی کردم و ماشین رو حرکت دادم...ساعت ماشین عدد چهار رو نشون میداد..
_خوب حالا کجا بریم عروسک؟؟
سریع از لاک ناراحتش بیرون پرید و دستاشو با ذوق به هم کوبید..به سختی از بین کلمه هایی که از گلو بیرون میداد کلمه سینما رو فهمیدم...سینما!!!!...نه...اصلا حوصله ی دو ساعت نشستن رو صندلی و فیلم دیدن اونم یه فیلم کودکانه رو نداشتم...
لپاش رو کشیدم و گفتم:
_باشه خانم خانما...ولی موافق نیستی بریم برای سفره هفت سین وسایل بخریم..هومممم...ماهی قرمز...تخم مرغ رنگی...شمع...
رضایتش رو با جیغی که کشید اعلام کرد..خوشحال از سیاستی که به خرج داده بودم اولین دکه ی هفت سین فروشی نگه داشتم...با لبخند به مهناز که داشت دکه ی طرف رو جارو میکرد نگاه میکردم...اخر سر هم دست گذاشت روی بزرگترین ماهی قرمز توی لگن...پول خریدا رو که حساب میکردم چشمم افتاد به بزرگترین جامی که داشت...هنوز اون دوتاماهی گلی قبلی تو پارچ اب زندگی میکردند...خوب خونه ای برای سه تاشون میشد..

تخم مرغ رنگی های پلاستیکی روکه مهناز خریده بود رو گذاشته بودم رو میز و خودم رو باهاشون سرگرم کرده بودم...مهناز داشت با اب رنگش تخم مرغایی رو که از یخچال برداشته بود رنگ میزد...برای سال بعد نباید میذاشتم از این تخم مرغا بخره..واسه مهناز که عاشق رنگ کردن تخم مرغ بود، پول هدر دادن بود...
_لباسای مهنازو چیدم تو کمد...
دستم رو از زیر چونه م برداشتم و نگاش کردم..از عصری که اومدیم عجیب بلاتکلیف به نظر میرسید..
_ممنون... دستت درد نکنه...
_واسه شام چی درست کنم؟؟
یه نگاه به ساعت انداختم..تازه هفت بود...
تخم مرغا رو گذاشتم کنار..
_نمیخواد شام درست کنی...بپوشید میریم بیرون..
_کجا میریم ؟؟
_بپوشی میفهمی...
تو این مدتی که سمانه تو خونه دوران محکومیتش رو میگذروند هیچ سرگرمی به غیر از تلویزیون نداشت..هر جند خیلی هم اهل تلویزیون دیدنم نبود...خوب میفهمیدم برای یه دختر به سن و سال سمانه موندن تو اون چهاردیواری خیلی باید کسالت اورو خسته کننده باشه..کنار شهربازی زدم رو ترمز...با جیغی که مهناز از صندلی پشتی کشید ، سمانه از جاش پرید و بهت زده اول به مهناز و بعد به من که داشتم به قیافه ی جفتشون میخندیدم خیره شد...
_چی شد؟؟
_هیچی پیاده شو...رسیدیم...
از پنجره ی ماشین نگاهی به بیرون انداخت اما چیزی جز دیوارهای بلند وسیمانی و مردمی که کنار دیوار در حال عبور بودند ندید...
_اینجا کجاست؟؟!!
با ابرو اشاره ای به تابلوی شهربازی که چند متر جلوتر بود کردم...رد نگاهم که گرفت تازه دوزاریش افتاد که کجاییم..از فرط خوشحالی جیغ کشید...
__وایییـی..شهربازی...من ارزوم بود که بیام اینجا..
حیرت زده پرسیدم...
_مگه تا حالا نیومدی؟؟!!
_نه...
_یعنی از طرف مدرسه هم نیومدین؟؟
_چرا... یه بار بچه ها رو اوردند اما من نرفتم...
_چرا ؟!
_خوب ، پری سرما خورده بود و نتونست بیاد....واسه همین منم نرفتم ...
نرفته بود چون پریسا نرفته بود !!!اچندان حتیاجی به فسفر سوزوندن نبود...تا حدی قابل حدس بود که چرا نرفته..پریسا تنها دوستش بود...حتمی خونه موندن رو به تنها رفتن و تنها بودن بین همکلاسیاش ترجیح میداد..در ماشین رو باز کردم....
_خانما زودتر پیاده شید تا تعطیلش نکردن...
خوشبختانه هر دوتاشون طرفدار یه نوع بازی بودند... بازیای هیجان انگیز و پر سر و صدا..سوار هر وسیله ی بازی که میشدند کل شهربازی رو با جیغاشون میذاشتند رو سر و هرچی هم از اون پایین واسشون چشم ابرو میومدم هیچ فایده ای نداشت که نداشت..بعد از یه دو ساعت پارک رفتن روابطشون بهتر شده بود...حالا راه که میرفتند دستای هم رو میگرفتند و از این بازی به اون بازی میپریدند....همونجور که قدم زدنشون رو با هم نگاه میکردم به این فکر میکردم که این خوبه یا بده که مهناز به سمانه وابسته بشه ؟؟
مهناز عاشق پیتزا بود...سمانه هم بی میل نبود...نزدیکترین پیتزا فروشی به خونه زدم رو ترمز ...بعد از خوردن کلی خرت و پرت و یه شام سنگین برگشتیم خونه..مهناز رو که گیج خواب بود نشوندمش روی تخت...
قبل اینکه خودش رو با همون مانتو ول بده رو تختخواب بازوش رو گرفتم...
_مهناز عزیزی... نخواب داداشم...اول لباسات رو باید عوض کنی...
لباس خونه ش رو از تو کمد برداشتم که سمانه داخل شد...
_من کمکش عوض میکنم...
با رضایت از احساس مسئولیتی که سمانه نسبت به مهناز نشون میداد تشکری کردم و از اتاق بیرون اومدم...اون قدری از دست این دوتا دختر خسته شده بودم که با همون پولیوری که تنم بود خودم رو انداختم روی تخت...با صدای ضربه به در سرم رو به سمت در چرخوندم..هنوزم اجازه میگرفت...
_بیا تو...
داخل که اومد دو دل بود..
_میخواستم لباس بردارم...
دستم رو گذاشتم زیر سرم و نگاش کردم..از تو ساک لباساش یه دست راحتی برداشت و بیرون رفت...خوب شاید هنوز خیلی زود بود که توقع داشته باشم جلوی من لباس عوض کنه...
نیم ساعتی گذشت و خبری ازش نشد...از اتاق بیرون اومدم..تو پذیرایی و اشپز خونه نبود..اهسته در اتاق رو باز کردم..مهناز خواب خواب بود و سمانه!!!
پاک خورد تو ذوقم....انتظار دیدن همچین صحنه ای رو نداشتم...پوزخندی روی لبم نشست.. پایین تخت روی فرش سبز رنگ اتاق خوابیده بود...غرق خواب...یعنی از خوابیدن کنار من اینقدر معذب بود ...مهناز و بوسیدم...خواستم از اتاق بیرون برم که بی اراده برگشتم به سمانه خیره شدم...اروم کنارش روی زمین دراز کشیدم... یه مقدار از پتویی که رو خودش انداخته بود رو کشیدم روی خودم..دست بردم موهاش رو که مثل همیشه پخش صورتش بود کنار زدم... پیشونیش رو بوسیدم...خسته از این همه تنهایی تو گوشش زمزمه کردم...
"چقدر دیگه باید صبر کنم تا بزرگ بشی خانم کوچولو...."

*************
با حس نور افتاب رو صورتم از خواب بیدار شدم...چشمام رو به بدبختی باز کردم...ساعت دیواری اتاق ساعت نه رو نشون میداد...امروز اخرین صبح از اخرین روز از اخرین فصل سال بود.سال تحویل حدودا دو و نیم بعد ظهر بود..پس هنوز وقت میشد..بلند شدم و سمانه رو بلند صدا زدم...با دومین فریادی که زدم سراسیمه در اتاق رو باز کرد...
_بله...
سابقه نداشت اینطوری صداش بزنم...داخل که شد بیتوجه به قیافه هراسونش ، امرانه گفتم:
_صبحونه رو زود اماده کن...باید جایی بریم...
متعجب از لحن من خیره نگام کرد و پرسید:
_کجا میریم؟؟!!
اون پرده های مزاحم رو کنار زدم و بدون اون که جوابش رو بدم از تختخواب بیرون اومدم...نمیدونم وقتی به رادمنش گفتم این طرح احمقانه ی دست و پاگیر رو پیاده کنه عقلم رو کدوم گورستونی فرستاده بودم...
یه بلوز مشکی از تو کمد برداشتم و مشغول لباس پوشیدن شدم.. گیح به من خیره شده بود.....از کار دیشبش شاکی بودم..بد رقمه حالم گرفته شده بود..شروع کردم به بستن دکمه های لباسم..هنوز کنار در ایستاده بود و دستگیره ی در بود که تو دستش فشرده میشد...
_مگه با تو نیستم؟؟....چرا اونجا خشکت زده.؟؟.
لحن تند کلامم و فریادم ترسوندش...بدون اونکه از جاش تکون بخوره با اون چشمای عسلی لعنتیش حیرت زده نگام میکرد...پوف بلندی کشیدم و سعی کردم اروم تر باشم...
_یه جایی میریم..زود اماده شید..هردو تون...

********
قبرستون خلوت خلوت بود..تک توکی میدیدی که معرفت به خرج دادند و برای زیارت ارامگاه امواتشون اومده باشند..یاد کتاب بینش دوره دبیرستان مون افتادم..یه تیکه از نهج البلاغه بود که میگفت:
"گویی هرگز در این دنیا نزیسته اند و در ابادی اش نکوشیده اند ..گویی همیشه ساکن خانه اخرت بوده اند..." 
هر وقت قبرستون میومدم یا به خصوص وقتی از کنار قبرستون قدیمی شهر رد میشدم نا خوداگاه یاد این درس قدیمی میافتادم..
ماشین رو پارک کردم و دسته گل و شیشه های گلابی رو که ورودی قبرستون خریده بودم برداشتم...
_پیاده شید...
سمانه سئوالی نگام کرد ..بدون اونکه جوابی به نگاهش بدم ، پیاده شدم..مهناز با ذوق دسته گلی که ورودی قبرستون خریده بودم رو از دستم گرفت...
کنار قبرشون روی دو پا نشستم..سمانه و مهناز هم رو به روم نشستند..سر بطری گلاب رو باز کردم..
شیشه گلاب رو اروم خالی کردم روی قبرا...عطر گلاب همراه با بوی بهار پیچید تو بینیم....مهنازم که عاشق پرپر کردن گل بود....وقتی از جدا کردن اخرین گلبرگ گل روی سنگ قبر مطمئن شد از کنارمون بلند شد و رفت دنبال سرگرمی همیشگیش...گره ابروهام رو کمی شل تر کردم و به اسم خدابیامرز اشاره کردم...
_میدونی این قبر کیه؟؟
خیره یه اسم رو ی قبر گفت:
_بهار اوجی...مادرت؟؟ نه ...
سرمو به نشونه تایید تکون دادم..
شروع کردم دور اسمش رو با گلبرگای گل رز قاب گرفتن...
_میدونی وقتی مرد بیست و هشت سال هم نداشت..سیزده چهارده سال از بهترین سالای عمرش رو گذاشت پای مردی که ارزشش رو نداشت..جوونیش رو قسطی ازش گرفت و با خیانت دستمزدش رو داد....اخر سر ولش کرد و رفت دنبال عشق و حالش...همیشه با خودم میگفتم ادم عاقل اونی نیست که همه چی رو خودش تجربه کنه...عاقل اونیه که از تجربیات دیگرون به نفع خودش استفاده کنه...
با دقت داشت به حرفام گوش میکرد...نگاش کردم...
_پیش خودم حساب کتاب میکردم از تجربه مادرم درس میگیرم...درس عبرت... زندگیم رو واسه کسی حروم نمیکنم که قدرعشقم رو ندونه...اما منم اشتباه کردم..خیلی...
خاموش نگام میکرد...
_غافل از این بودم که زندگی بازیای خودش رو داره..هیچ وقت از من وتو نمیپرسه چه نوع ژانری دوست داری تا همون رو برات بازی کنه...
زل زدم تو چشمای عسلیش که درب و داغونم کرده بود.....
_میدونی اشتباه من چی بود؟؟اشتباه من این بود که زنی رو بر خلاف میلش نشوندم پای سفره عقد...اینکه ناراضی بله رو از دهنش کشیدم بیرون...میدونم بله ای که موقع عقد بهم دادی از ته دلت نبود...گاهی وقتا فکر میکنم شاید بهتر بود از همون اول رهات میکردم به حال خودت....میگذاشتم تا خودت تنهایی جمشید رو بشناسی و چوب اعتمادت رو بخوری...اما بعد به این نتیجه میرسم که اگه اون نامرد جور دیگه ای ازت سوءاستفاده میکرد حتی اگه اسمت داغ میشد و میگذاشتن اینجا...دیگه حتی اون اسم رو به زبون نمیاوردم...
دستم رو از رو سینه م برداشتم و ادامه دادم....
_تو هم اشتباه کردی..اشتباهی که حتی کمی سنت و بی تجربه بودنت نمیتونه توجیحش کنه...میدونم گول زبون چرب و ظاهر فریبی و اون همه اعتمادت به جمشید رو خوردی اما اشتباه تو میتونست خیلی گرونتر از اون چیزی که برای مادرم تموم شد بشه..
موهام رو که باد کشونده بودشون رو پیشونیش زدم به کنار...
_بابام رو اینجور نبین...اگه اتفاقی میافتاد تازه یادش میومد که یه پسر دیگه هم داره...اونموقع میشد کاسه داغ تر از اش .میفهمی دختر....اگه خودم نسپرده بودم شکایت رو پس بگیرند کم کمش سه چهار سال از بهترین سالای عمری که یه دختر داره رو تو زندون میگذروندی...
دیگه تو چشمام نگاه نمیکرد... سرشو از خجالت انداخته بود زیر..
_مادرم مرد بدون اینکه فرصت جبران اشتباهش رو داشته باشه.یه فرصت دیگه..یه زندگی تاره... یه عشق باوفاتر..هرچند اهلشم نبود...زنی نبود که بچه ش رو ول کنه و بره دنبال زندگی خودش...
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_اما ما هردومون زنده ایم.. هنوزم فس میکشیم ...هر دوتامون هنوز فرصت داریم...شایدم اگه تو اشتباهت رو جبران کنی اونموقع اشتباه منم لوث بشه..
اخرین دونه ی گلبرگ رو دور اسم مادرم چیدم...
_میخوام حالا که سال از نو شروع میشه این رابطه هم از نو شروع بشه ...همینجا بالای سر عزیزترین کس و کارم...
سرشو بالا اورد و تو چشمام نگاه کرد...چشمای خوشکلش دوباره داشت بارونی میشد...
_نمیگم فراموش میکنم...کاری که تو کردی قابل فراموش شدن نیست..ولی میبخشم..یه فرصت دیگه... اخرین فرصت برای زندگیمون ..خواستنش بستگی به خودت داره...
اشکاش روونه ی صورتش شده بود..
_میخوام همینجا کنار خودش دوباره ازت بله بگیرم...بله ای که از ته دلت باشه... 
دست بردم و اشکاش رو از صورتش پاک کردم......
_دیگه خسته شدم..نمیکشم...خسته از این همه تنشی که تو این دو سه ماهه داشتم..میفهمی منو..منم ادمم.. مردم..یه مردی مثل بقیه ی مردا..از این زندگی هیچی نمیخوام جز یه خونواده...میخوام مثل بقیه مردا وقتی خسته از کار بیرون میام خونه زنم بیاد و کیف رو از دستم بگیره و با دوتا کلمه خسته نباشید و یه بوسه خستگی تمام روز رو از تنم در بیاره...فقط همین...
به مهناز که داشت بین سنگ قبرا قدم میزد خیره شدم...با همه عقل کمش احتیاط میکرد که رو سنگ قبرا پا نذاره..کنار هرکدوم از قبرا وایمیساد و پرده ی برزنتی روی قاب عکس رو کنار میزد..بادقت چهره ی میت خدابیامرز رو بررسی میکرد ..بعد پرده رو مرتب میکرد و میرفت سراغ قبر بعدی...هر وقت با خودم میاوردمش این سرگرمیش بود.
هر وقت با خودم میاوردمش این سرگرمیش بود..دوباره رو کردم به سمانه...میخواستم حرف اخررو بهش بزنم....
_تو این مدت باید خوب شناخته باشیم ..تو این دنیا غیر از یه خواهر عقب افتاده کسی رو ندارم...انتظار ندارم ازش پرستاری کنی..خودم تا اخر عمر نوکرشم هستم..اینو بدون تو تمام عمرم دنبال ناموس هیچ کسی نبودم... اهل تنوع طلبی م نیستم..زن خودم برای هفت پشتم بسمه..کاری م با کسی ندارم...بهتره بگم تا از کسی ازار نبینم بهش ازاری نمیرسونم...در مورد درس و دانشگاه...امسال که گذشت اما سال دیگه کنکور ثبت نام کن.....هر رشته و هر دانشگاهی...هزینه ش برام مهم نیست...فرقی نمیکنه دولتی باشه یا ازاد...خصوصی یا غیر انتفاعی یا چه میدونم هرچی دیگه اما فقط فقط تو همین شهر باشه... نمیخوام از خودم دورشی..خوش ندارم خودم اینجا باشم و زنم اون سر مملکت...زن و شوهر اگه از هم دور بمونند دیگه زن و شوهر نیستند...میشند زن و مرد...
نفس عمیقی کشیدم و تو چشمای عسلیش زل زدم..
_اینا رو گفتم که با چشم باز تصمیم بگیری...نمیخوام حس کنی این دفعه م خودم رو بهت تحمیل میکنم..اگه هستی بگو یا علی و تا اخرش باش..اگه هم نیستی که هیچ ، تورو به خیر مارو به سلامت...
نگاهی به قبر حاجی انداختم...مهناز مثل همیشه همه ی گلا رو رو قبر مادرم پرپر کرده بود...
_اگرم نخواستی بمونی ، اجباری نیست....واست یه اپارتمان کوچیک یه جای امن پیدا میکنم...مهرتم تا اونجایی که قانوناً بهت تعلق میگره میدم و تموم.. 
بوی دود چوب سوخته که از اون نزدیکی ها میومد با نسیم بهاری قاطی شده بود.. نفس عمیقی کشیدم..
_امروز میخواستم همین جایی که نشستیم و برای من تقدس داره تکلیف هردوتامون روشن بشه...اما تا سال تحویل بهت فرصت میدم فکرات رو بکنی..بذار تکلیف جفتمون زودتر از این مشخص بشه...
ایستادم و سوییچ رو گرفتم سمتش..
_با مهناز برید تو ماشین تا من بیام...
دستش رو جلو اورد و سوییچ رو ازم گرفت ولی از جاش تکون نخورد...هنوز چشمای خیسش خیره به من بود...
_چیه دختر؟؟چرا اینجوری زل زدی به من؟؟
با دستاش اشک چشماش رو گرفت و ایستاد..
_فکرام رو کردم...
_چی ؟؟ به این زودی..
سرش رو تکون داد و گفت:
_چون احتیاجی به فکر کردن نداره..
_نمیخوای بیشتر فکر کنی؟؟مطمئنی پشیمون نمیشی...
_نه این یکی رو کاملا مطمئنم...اونم صددر صد...میدونم که دیگه اشتباه نمیکنم..
ساکت نگاش کردم...
_میخوام...میخوام بمونم تا اخر اخرش...
قلبم لبریز از شادی شد اما با صورتم هیچیش رو نشون ندادم...
_خوب...
گیج پرسید:
_خوب که چی؟؟
_دلیلش؟؟!!دلیلش رو بهم بگو؟؟
صورتش سرخ شد...
_....
_با توام سمانه خانم...نمیخوام هزار تاشو ردیف کنی....فقط یکیش رو بگو....
خندید و گفت:
_میشه حالا نگم...
خندیدم و گفتم:
_حالا نگی !! مثلا کِی بگی؟؟
_هر وقت مطمئن شدم..هروقت فهمیدم که این دفعه احساسم اشتباه نمیکنه...
_احساست؟!!!
چیزی نگفت اما سرش رو تا اونجا که میتونست زیر گرفت..سرخی صورتش بیشتر از دفعه ی قبل شده بود...
با دور شدن بچه ها کنار قبر حاجی نشستم.....دو بار زدم رو سنگ قبر و گل داوودی زرد رنگی که نصفه نیمه از زیر دستای مهناز در رفته بود برداشتم و شروع کردم به پرپر کردنش روی قبر حاجی.....
_یادمه حاجی میگفتی روایته "دو تا چیز ثوابشون پیش خدا وزن نمیش... یکیش عدالته و دومیش گذشت"..اینکه" خدا خیلی با گذشته و گذشت کردن رو خیلی دوست داره."...تا همین جا هم خیلی عذاب کشید..خیلی اذیت شد...خیلی گریه کرد..لازم نبود بفرستمش زندان یا با خشونت باهاش رفتار کنم..همینکه پشیمونه کافیه.... همین قانون خودمون...میگند مجازاتا رو واسه تنبیه مجرما گذاشتند..برای اینه جرمی رو که انجام دادند دیگه تکرار نکنند...اما تا طرف رو حماقت و ندونم کاریش یه خبطی رو مرتکب میشه فوری میفرستنش بالای دار...فرصت متنبه شدن که هیچ فرصت گفتن غلط کردنم پیدا نمیکنه...
اخرین گلبرگ گل رو کندم و انداختم روی قبر حاجی...
_بد کرد...بددیدم... اما میخوام ببخشم بابا ..نه به خاطر خودش..به خاطر خودمم هست...هنوزم میخوامش..بیشتر از روز اول..میخوام با همین دختر ادامه بدم...تا اخرش..
کنار سفره ی هفت سین نشستم...مهناز و سمانه خیلی قبل تر از من اماده شده بودند و مشغول روشن کردن شمع های هفت سین بودن...مهناز یه پیرهن صورتی پوشیده بود و سمانه یه پیرهن سفید..همونی که برای مراسم پسر حاجی خریده بود.... تلویزیون رو روشن کردم...دیگه چیزی تا تحویل سال نمونده بود...هفت سین رو نزدیک تلویزیون رو زمین چیده بودند..میشد گفت با سلیقه ی تمام..این اولین هفت سینی بود که تو خونه خودم پهن میشد اونم با حضور کسایی که حالا میشد اسم خونواده روشون گذاشت...موقع تحویل سال میون بوسه های مهناز تنها ارزویی که کردم ارامش بود...ارامش برای خودم و خونواده م ...بعد سال نو عیدی مهناز رو که یه دستبند طلای فانتزی بود دور دستش بستم...نیم ساعتی که گذشت خوابش گرفت..سرش رو گذاشت روی پام و خوابید..سرش رو نوازش کردم...عادت به خواب بعد ظهر داشت...مهناز از اونایی بود که دکمه ی خواب داشت..وقت خوابش که میشد دیگه نمیشد جلوی خوابیدنش رو گرفت..سمانه سرش روگذاشته بود رو زانوش و نگاش به سبزه سر سفره...سرم رو خم کردم و پیشونیش رو محکم بوسیدم...سرم رو که بالا گرفتم متوجه نگاه سمانه روی خودم شد...مهناز رو بلند کردم و رو تختش خوابوندم...دست کردم تو جیبم...جعبه ی مخملی ابی رنگی که مدت ها داشت توی کمدم خاک میخورد حالا تو جیبم سنگینی میکرد..سمانه هنوزم به همون حالت نشسته بود...دوباره نشستم کنار سفره و تکیه م رو دادم به دیوار ...دستم رو به سمت سمانه دراز کردم....با اشاره من سرش رو بالا اورد و گنگ نگام کرد...هنوز منظور من رو نگرفته بود...
_بیا دیگه دختر...
مردد از جاش بلند شد و خواست کنارم بشینه اما پیش دستی کردم...دستش رو گرفتم و نشوندمش تو بغلم..متحیر از کار من شرم زده تو چشمام زل زد.. تو عمق چشماش رنگ خواستن رو میدیدم..شایدم عشق...اگر چه اونقدری نبود که فریاد بزنه اما بود..مهم این بود که بود...دستام رو حلقه کردم دور بدنش و بیشتر چسبوندمش به خودم...اونم ممانعتی نکرد و خودش رو تو بغلم جا داد..عروسک تو بغلی...سرم رو نزدیک گردنش بردم و چونه م رو گذاشتم تو گودی گردنش...قلقلکش شد و اروم خندید..زیر گوشش اروم گفتم:
_یه چیزی ازت میپرسم...میخوام راستش رو بگی....
سرش رو عقب کشید و زل زد بهم....موهای خوشکلش رو که حالا عجیب مزاحم به نظر میرسید از گردنش کنار زدم..
_موقع تحویل سال چه ارزویی کردی؟؟
با شنیدن سئوالم خندید و چیزی نگفت...
_چیه؟؟ نکنه نمیخوای بگی؟؟
شیطون نچی کرد..حرصم گرفت..
_که اینطور...
به تلافیش لاله ی گوشش رو مابین لبام گرفتم و یه گاز کوچولو ازش گرفتم...مور مورش شد و دستش رو به گوشش گرفت...
_که نمیگی؟؟ها...
_دستش رو پس زدم و خواستم دوباره گوشش رو گاز بگیرم که خندید و مستاصل گفت:
_نکن..باشه....میگم...
منتظر نگاش کردم...با دست گوشش رو مالید...
_ارزو کردم....
دستاش اهسته دور گردنم حلقه شد...چشماش رو مماس با چشمام گرفت... 
_ارزو کردم ظلمایی که در حقت کردم رو هم ببخشی و هم....
فقط نگام کرد...
_هم چی؟؟
_هم..فراموش کنی...
لحنش کلامش رنگ و بوی التماس گرفته بود...چیزی نگفتم و نگاش کردم.....یه مدت به سکوت گذشت...دست بردم و از تو جیبم جعبه مخملی رو که قبل از تحویل سال تو جیبم گذاشته بودم در اوردم...دو سر زنجیرش رو از هم باز کردم و به طرف گردنش گرفتم...اونم دیگه هیچی نگفت...موهاش رو از دور گردنش جمع کرد و برای اینکه راحت تر قفل زنجیرو ببندم سرش رو هل داد تو سینه م..نفسای گرمش که به سینه م میخورد نفسم رو بند می اورد..با هزار مکافات قفل زنجیرش رو بستم...پلاک رو تو دستش گرفت و نگاه کرد...اسم خودم و خودش بود...دستام رو گذاشتم دو طرف صورتش و با شصتام گونه هاش رو نوازش کردم...
_فراموش میکنم اما با یه شرط...
فراموش میکنم اما به یه شرط...
خاموش خیره به دهنم شد..دست کشیدم رو لبش و گفتم:
_برام دوتا بچه بیار...یه پسر و یه دختر...اونوقت فراموش میکنم...
و بی اونکه فرصت گفتن حرفی رو بهش بدم لبم رو گذاشتم رو لباش.....
نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی لبام از رو لبش برداشتم چشماش غرق اشک شده بود..نفسای داغ و تندش بود که به صورتم میخورد..مست از اولین بوسه ای که از لباش چیده بودم سرم رو اهسته عقب بردم و گفتم:
_قبول؟!!
سرش رو تکون داد و چشماش رو بست...دومین بوسه دستاش رو حلقه کرد دور گردنم و همراهیم کرد...

بدون اونکه تکون بخوریم نیم ساعتی میشد که تکیه به دیوار کنار هفت سین نشسته بودیم...با دست ازادم موهای نرم مثل حریرش رو نوازش میکردم...موهای خرمایی رنگ این دختر عین ابریشم میمونست... سرش رو از رو سینه م برداشت و خیره به من گفت:
_اگه دو تا پسر شد چی؟؟
خنده م گرفت از این همه ساده دلی..حساب گرانه گفتم:
_اونوقت میشه دو تا پسر و یه دختر..
باز کمی فکر کرد و گفت:
_اگه سه تاش پسر شد چی؟؟
با انگشتم ضربه ای به دماغش زدم...
_اون موقع میشه سه تا پسر و یه دختر...ببین دختر جان من میخوام جنسم جور باشه ..میفهمی که؟!!
لبخندی زد و چیزی نگفت اما بعد انگار یهویی چیزی یادش اومد گفت:
_یعنی من دیگه کلفت نیستم؟...
اخمی کردم به وسعت پیشونیم..دماغش رو محکم گرفتم و کشیدم..
_مگه تا حالا بودی خانم خانما؟؟
نگام کرد ..متفکرانه.
_یه کم بیشتر فکر کن خانم کوچولو...والله تا جایی که یادمه بنده تو این مدت مدت غلام حلقه به گوش شما بودم..اونم بی جیره مواجب....
بازم نگام کرد...متفکرانه تر...
_یادت اومد یا باید ادعای حقوق عقب افتاده م رو ازت بکنم تا یادت بیاد..
شیطون خندید و سرش رو بالا پایین کرد...
محکم تر از قبل به بغل گرفتمش و زیر گوشش گفتم:
_میدونی این یعنی اینکه من و تو از امشب تو یه اتاق میخوابیم خانم خوشکله...
بدون اونکه نگام کنه خجالت زده سرش رو تکون داد...
_پس امشب نیام ببینم رفتی پایین تخت مهناز رو زمین خوابیدی...
پلاک گردنشو به دست گرفت و سرش رو انداخت پایین..
_میشه بپرسم چرا دیشب تو اون اتاق خوابیدی؟؟
_....
_یعنی خوابیدن کنار من اینقدر ناراحتت میکنه؟؟..
هول زده گفت:
_نه به خدا..من فقط فکر کردم...
_خوب..
_.....
_بقیه ش..
_من...من فقط فکردم پبش خودت میگی چقدر این دختره پرروئه...
_چی؟؟!!! پررو!!!
_گفتم حالا که مامان رفته اگه تو اون اتاق بمونم شاید فکر کنی من میخوام خودم رو بهت بندازم..
پلاک گردنبندشو که باهاش بازی میکرد رو به دست گرفتم...دختره ی ساده دل با این تجزیه تحلیل کردنش...خبر نداشت من پیش خودم خیلی فکرا کرده بودم الا اینایی که میگفت..
_میدونی این پلاک رو همون روزای اولی که اومده بودم خواستگاریت سفارش دادم برات بسازند..
نگاهی به پلاک که اسم بهادر و سمانه رو پیچیده در هم نقش زده شده بود انداخت..
_میخواستم همون موقع بهت بدم اما با اتفاقایی که افتاد فرصتش پیش نیومد..هرچند تو هم اویزونش نمیکردی...
دوباره شرمزده شد...تکونی خورد و خواست بلند شه که نگذاشتم و محکمتر در اغوشش گرفتم...
_کجا میری خوشکله خانم..جات دیگه همینجاست..
از لاله گوشش یه گاز دیگه گرفتم و گفتم:
_دیگه بیخ ریش خودمی کوچولو...
و قبل از اینکه اعتراضی بکنه لبامو روی لباش قفل کردم...
با نشستن چرخای هواپیما روی باند فرودگاه نفس بلندی از سر اسودگی کشیدم...این اولین باری بود که سمانه سوار هواپیما میشد..در طول راه اونقدر استرس داشت که به زحمت تونسته بودم با قربون صدقه رفتنای زیرگوشی و یه کم شیطونی ارومش کنم...از پله ها که پایین اومدیم یه نفس راحت کشید و پشت بندش منم..یه سوییت دو خوابه تو یه هتل معروف کیش اجاره کرده بودم...یه سوییت دلباز و رو به دریا ..اگه این گرمای طاقت فرسا رو فاکتور میگرفتی ، عاشق جنوب بودم به خصوص دریاش..بعد از خوردن نهار تو رستوران همون هتل برگشتیم به سوییت...پشت پنجره ایستادم و خیره شدم به دریا...انعکاس اشعه های خورشید روی ابی دریا ....بیشتر به این میمونست که خط افق دریا رو با حجم وسیعی از سکه های بهار ازادی پوشونده باشند..
_وسایلای مهنازو تو کمدش چیدم..
سرم رو به طرف سمانه برگردوندم...
_چی کار میکرد؟؟
چمدون خودمون رو باز کرد... 
_یه چرت کوتاه خوابید...
نگاهی به داخلش انداخت...
_الانم داره از پنجره دریا رو نگاه میکنه..
شروع کرد به خالی کردن چمدون و جا دادن لباسا تو کمد...ساعت سه و نیم بود..این موقع ظهر با این گرما حتی بازار هم نمیشد رفت..لباسام رو با راحتی عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت..ساعدم رو گذاشتم روی چشمام...فرصت برای یه چرت کوتاه بود..سمانه کنار تخت ایستاد و گفت:
_خوابیدی؟؟!!!
بدون اونکه چشمام رو باز کنم دستم رو دراز کردم... شانسی بازوش اومد تو دستم..بی توجه به اخ گفتناش کشوندمش روی تخت و گرفتمش تو بغل...خنده ش گرفت و شروع کرد به تقلا کردن...
_بگیر بخواب..
_اخه چه وقته خوابه؟؟!!
چشمام رو باز کردم و نگاش کردم ..یه تای ابروم رو دادم بالا و خندون گفتم:
_پس وقت چیه؟!
دوباره قرمز شد..محکمتر از قبل بغلش کردم....این دو شبه همینطور بود..تا یه کم بحث رو میکشوندم به جاهای خوب خوب همینجوری رنگش برمیگشت...خودش رو لوس کرد و گفت:
_این همه راه اومدیم بریم دریا..حالا بگیریم بخوابیم !!...
موهاش رو با دست ازادم نوازش کردم..
_خوشکل خانم اگه تو این افتاب بری بیرون سیاه سوخته میشی و برمیگردی.....بگیر بخواب..
_خب نقاب میزنیم..بذار من و مهناز بریم..نزدیکه..
_بگیر بخواب سر جدت...بذار ما هم بخوابیم... اخه کی تو این گرما میره لب دریا...
دنباله ش ابروهام رو انداختم بالا و طلبکارانه گفتم:
_بعدشم مگه تو قرار نبود به من سه تا پسر و یه دختر بدی؟؟..فکر نمیکنی دیگه باید دست به کار بشی..
با چشمای گرد شده نگام کرد...یهویی خودش رو از حصار دستام پایین کشید و نشست..
_من برم پیش مهناز...شاید چیزی لازم داشته باشه..
بعدهم هول هولکی از تخت بیرون پرید..بلند خندیدم..
_نشنیدی میگند کار امروز رو به فردا مسپار دختر خوب...
صورتش از فرط خجالت سرخ شده بود عین البالو..اما رو لباش یه خنده محو خیلی کم رنگ نشسته بود..موهاش رو فرستاد پشت گوشش و بدون اونکه چیزی بگه از اتاق بیرون زد...همونطور که به اون همه دستپاچگیش میخندیدم بلند داد زدم...
_...بعدشم الان فرار کردی...دوست دارم ببینم شب با چه بهونه ای میخوای در بری خانم کوچولو....

بعد یه چرت کوتاه از هتل بیرون زدیم..یه ماشین بدون راننده از همونجا اجاره کردم و خلوت ترین نقطه ی ساحل نگه داشتم...پیاده که شدم تکیه م رو دادم به ماشین ...عینک دودیم رو زدم بالای سر و چشم دوختم به دریا..شنیدن صدای دریا همراه با نسیمی که از سمت دریا میوزید ارامش عجیبی به وجودم تزریق میکرد.. نگام به سمانه افتاد که خم شده بود و پاچه های شلوار جین مهناز رو تا میزد...کارش که تموم شد دست تو دست هم چند متری رو تو دریا با سر و صدا پیش رفتند ...لبخند رضایتی از دیدن صمیمیت این دو تا رو لبام نشست..سمانه کم کم داشت در قبال مهناز احساس مسئولیت پیدا میکرد..مهناز برام خیلی عزیز بود...راضی از این که سمانه به کسی که برای من مهم هست اینقدر توجه نشون میده چشمام رو روی هم گذاشتم و عطر دریا رو به ریه هام کشیدم.
ماشین رو نزدیک یکی از فروشگاههای بزرگ و معروف کیش پارک کردم...ساعت ده دقیقه به ده بود و هوا گرم گرم بود...فروشگاه تو همون ساعتم حسابی شلوغ بود...برعکس مهناز که شوق زیادی برای خرید هر چیزی که دم دستش میرسید داشت سمانه نسبت به خرید کردن بی میل بود..از طبقه اول تا چهارم فروشگاه فقط چنددست لباس و دو تا کفش و یه کیف خرید..مهناز به هر اسباب بازی فروشی که میرسید نیم ساعتی توقف میکرد....خوراک مهناز عروسکای کوچیک فانتزی بود.. یه کلکسیون از این مدل عروسکا داشت...در حال حساب کردن خریدای مهناز بودم که متوجه شدم سمانه میخ یه مغازه شده..با کنجکاوی نگاهی به مغازه انداختم...یه مغازه لباس زنونه بود...رد نگاهش رو که دنبال کردم یه لبخند رو صورتم نشست....یه لباس خواب البالویی داخل ویترین مغازه توجهش رو جلب کرده بود..با دیدن ما دستپاچه از ویترین فاصله گرفت..نگام رو از رو لباس برداشتم و گفتم:
_بریم؟!
سرش رو تکون داد و چند تا از بسته های خرید رو از دستم گرفت..قبل از اینکه از پاساژ خارج بشیم یه مغازه اسباب بازی فروشی دیگه چشم مهنازو گرفت..ترجیح دادم این بار بیرون از مغازه منتظر دوتاشون بمونم....
بعد از کلی گشت و گذار و خرید و بعد خوردن یه یه شام خوشمزه به هتل برگشتیم...با گرفتن یه دوش خستگی کل روز از تنم در رفت...از حمام که بیرون اومدم متوجه مهناز شدم که روی نزدیکترین کاناپه به درخوابش برده بود...از روی مبل بلندش کردم و تو اتاقش خوابوندمش..کاشکی حداقل یه دوش گرفته بود تا شنا رو از جونش دور کنه.پیشونیش رو بوسیدم و یه ملحفه کشیدم روش...
داخل اتاق که رفتم صدای شرشر اب از تو حموم میومد..دوباره نسبت به کاری که میخواستم انجام بدم مردد شدم اما به خودم نهیب زدم..تا کی میخواست این موضوع به تعویق بیافته...تا کی میتونست اینجور ادامه پیدا کنه...این رابطه هم باید یه جایی شکل نرمالش رو پیدا میکرد...مثل باقی زن و شوهر ها..بهترین وقت و بهترین مکان هم همین جا بود..دیگه صدای اب نمیومد..یه جعبه رو از بین خریدا بیرون کشیدم..فقط خدا میدونست موقع خریدنش چقدر شرم زده بودم..به یاد نمیاوردم در طول تمام زندگیم اینقدر خجالت کشیده باشم..به خصوص با وجود اون دوتا دختر سانتال مانتالی که تو مغازه بودند و ریز ریز میخندیدند...
لباس رو که خریده بودم با دقت روی تخت پهن کردم و بلوز و شلوار صورتی رنگی رو که اماده روی تخت گذاشته بود داخل کمد بر گردوندم..بعد از اتاق بیرون اومدم و در اتاق رو اروم بستم...پشت پنجره ایستادم و به دریا چشم دوختم..دریا دیگه اروم نبود...موجای بلندش که به ساحل کوبیده میشد حتی با وجود اون همه نورافکن رنگی خوفناک به نظر میرسید..نا خوداگاه حوادث این دوماه تو ذهنم رژه رفت..از خواستگاری بگیر تا عقد..یه ماه زندگی مشترک و اون شب کذایی..همه سختیایی که به خاطر عشق به این دختر به جون خریده بودم.....همراه با یه نفس بلند سرم رو تکون دادم و سعی کردم همه افکار منفی رو دور بریزم..به خودم که اومدم نیم ساعتی بود که پشت پنجره ایستاده بودم ....با صدای باز شدن در نگاهم رو به سمت ورودی اتاق گرفتم..سمانه تو چهارچوب در ایستاده بود و سرش رو پایین گرفته بود.....پیراهن البالویی رنگ حریرش با اون پوست سفید بدنش تضاد داشت...یه تضاد بینظیر...هر چند با اون لپای گل گلی از شرمش خیلی هماهنگی داشت...
تو چارچوب در رو به روش ایستادم..دستم رو بردم تو موهاش و بین اون خرمن خرمایی رنگ چرخوندم...پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:
_لباستو دوست داشتی خانم کوچولو ؟؟
سرش رو اروم تکون داد...دستام رو حلقه کردم دور کمرش و کنار گوشش گفتم:
_مطمئنی؟؟
دوباره نگام کرد..چیزی نگفت اما چشماش رو اهسته روی هم گذاشت و باز کرد..
خیلی ملایم از کمر کشوندمش بالا و به بغل گرفتمش...غافلگیر دستاش رو از هول پرت شدن به طرف گردنم برد...پاهاش رو به سمت پهلوهام هدایت کردم ....سرم رو بردم نزدیک لباش و یه بوسه ی طولانی از لباش گرفتم..چشماش رو که بسته بود باز کرد و نگام کرد..از حسی که تو عمق چشمای به رنگ عسلش میدیدم مطمئن بودم...حالا میتونستم خیلی واضح عشق رو تو چشماش ببینم و خواستن رو..بوسه دومو روی لباش نشوندم...یه قدم به سمت جلو گذاشتم و با کنار پا در رو بستم..دیگه بهتر بود که همه ی گذشته پشت همین در جا بمونه..اونم واسه همیشه..
یا صدای ضربه به در از خواب بیدار شدم..چشمام رو به زور از هم باز کردم....سمانه تو بغلم غرق خواب بود....گونه ش رو بوسیدم و اروم دست چپم رو از زیر سرش بیرون کشیدم.. ملحفه رو تا زیر گردنش بالا کشیدم...دوباره صدای در بلند شد..قبل اینکه بیدار بشه عجله ای لباسم رو پوشیدم ....موهام رو که رو پیشونیم پخش شده بود با دست به عقب زدم و دراتاق خواب رو باز کردم..مهناز پشت در ایستاده بود..قیافه ش بد رقم دلخور بود..دماغش رو محکم گرفتم....اونقدر محکم که صدای اخش در اومد..خم شدم و تو چشماش زل زدم...برام خیلی جالب بود که اول در زد و با همه عقل کمش سرش رو ننداخت پایین و بیاد داخل اتاق...
_اول صبحی چی شده خواهری؟؟
از بین اصواتی که بیرون داد کلمه ی غذا رو فهمیدم..نگام رفت به ساعت..کم مونده بود چشمام چهارتا بشه..ساعت یازده نیم بود...سرش رو به دست گرفتم و بوسیدم... بیچاره حق داشت...
خودمم بد رقم گرسنه بودم..تلفن رو برداشتم....فقط مونده بودم صبحانه سفارش بدم یا نهار...
مستخدم هتل میز رو کامل چید و بعد از گرفتن انعامش از اتاق بیرون رفت..تخم مرغ مهناز رو براش پوست گرفتم و گذاشتم جلوش.....چشمام رفت به در اتاق..دلم میخواست صبحونه رو در کنارهم بخوریم..اولین صبحونه ی زندگی مشترک...ولی دیگه چیزی به دوازده نمونده بود..بلند شدم و از لای در یه نگاه انداختم تو ..سمانه بیدار شده بود و نگاهش رو به پنجره دوخته بود... با حداقل امکانات یه لیوان شیر عسل خیلی غلیظ درست کردم..کنارش روی تخت نشستم...صورتش از شرم سرخ شد و ملحفه رو تا بینیش بالا کشید.... دست بردم و چونه شو به سمت خودم چرخوندم..
_خوبی؟؟
سرش رو به بالا و پایین تکون داد و گوشه و کنار ملحفه دورش رو مرتب کرد...لیوان شیر عسل رو گذاشتم رو پا تختی ..
_اگه درد داری میخوای بریم دکتر؟؟
این بار خجالت زده سرش رو به علامت منفی چپ و راست کرد...کنارش دراز کشیدم...بازوم رو تکیه گاه سرم کردم و یه تکه از موهاش رو به دست گرفتم... 
_یه چیزی رو میدونستی خانمم؟؟
بدون اونکه ملحفه رو پایین تر بده سئوالی نگام کرد....
_میدونستی اگه اون زبون دو مثقالی رو تکون بدی خیلی اسونتر از این کله ی دو منی هست..
خندید و دو باره سرشو به راست و چپ تکون داد...اخم کردم و گفتم:
_کوچولوی لجباز حرف گوش نکن...دیگه لازم شد یه درس حسابی بهت بدم تا ادب بشی...
با چشمای گرد شده نگام کرد....ملحفه رو از رو صورتش پایین کشیدم...خیره شدم به لباش و سرم رو نزدیک صورتش بردم... خنده ی قشنگی رو صورتش نشست و چشماش رو بست..لبامو رو لبش کشوندم و یه گاز گنده از لپش گرفتم..صدای اخش به هوا رفت....خندیدم و حق به جانب گفتم:
_زن ما رو باش..اخه کجای دنیا کسی رو با ماچ و بوسه ادب میکنند؟!!
گونه ش رو مالید و معترض گفت:
_دردم گرفت بهادر خان!!
متعجب گفتم:
_کی؟!!...گفتی کی؟؟
لجوجانه تکرار کرد....
_بهــــــادر خان...
سرم رو نزدیک صورتش بردم و بینیم رو به روی بینیش کشیدم...
_نمیدونم حیدرو دیدی یانه...اهان همون قلچماقی که عقد آرش دم در ایستاده بود..خیلی هیکلیه...یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود...
یه کم فکر کرد و گفت:
_همونی که دم در خونه پری اینا زیر گوشش یه چیزی گفتی؟؟
_اوهممم..خودشه..میدونستی اونم صدام میزنه بهادر خان ..علاوه بر اون بقیه هم....
_خوب...اره.... حتی بابامم میگه بهادر خان..
سرزنش بار نگاش کردم..چقدر دو زاریش کج بود...
_یعنی تو هم میخوای بهادر خان صدام بزنی؟؟مثل حیدر...مثل باقی کارگرام..
موهاش رو از تو صورتش کنار زدم...
_مگه تو زنم نیستی؟!
چیزی نگفت و فقط عین دختر بچه هانگام کرد...
_انتن نداد؟!
متعجب گفت :
_چی؟؟!!
_دوزاریتو گفتم....
_اهان از اون لحاظ ..خوب چی صدا بزنم؟؟!!
سرم رو فرو بردم تو گودی گردنشو و یه بوسه از گردنش گرفتم...
_هوممم..من چه میدونم..مثل باقیه زنا..مثلا شوهرم...عزیزم...عشقم...از این چیزا دیگه...
سرش رو داد بالا و نوچی کرد..
_پس نمیگی؟؟
ریزخندید..
پس لازمه دوباره ادب بشی..
هر دو تا دستاش رو گذاشت رو گونه هاش و بلند خندید...سرم رو بردم جلو و بی توجه به خنده هاش یه بوسه طولانی از لباش گرفتم..
***********
افتاب داشت غروب میکرد و پشت خط افق پنهون میشد... این غروب یکی از زیباترین صحنه هایی بود که در تموم عمرم دیده بودم...درست کنار زنی که عاشقش بودم......کنار ساحل روی شن ها نشسته بودیم و به مهناز که سرگرم بازی با موجا بود نگاه میکردیم...تا چند متر تو دریا جلو میرفت اما با هر موج بزرگی که میومد با خنده به ساحل برمیگشت..بالا زدن پاچه هاش هم هیچ توفیری نکرده بود...تا کمر خیس خیس بود...اونقدری که برای یه لحظه وسوسه شدم برم بغلش کنم و بندازمش تو دریا تا کامل خیس بشه ولی با قرار گرفتن سر سمانه روی شونه ی چپم بیخیالش شدم..
_نمیخوای اب تنی کنی؟؟...امشب شب اخره ها..
سرشو به علامت منفی تکون داد..دستمو حلقه کردم دور شونه هاش و به دریا خیره شدم.
دستمو حلقه کردم دور شونه اش و به دریا خیره شدم..زیر گوشم رو بوسید و گفت:
_اگه گفتی دلم چی میخواد؟!
پرسشی نگاش کردم..
_خانم کوچولوی من چی دلش میخواد..
_دلم میخواد حالاحالاها اینجا بمونیم..
خندیدم و گفتم:
_چی؟!نکنه یادت رفته چند روز دیگه عروسی رفیقامونه...ناسلامتی من رفیق دومادم و تو دوست عروس خانم..
سرم رو بردم زیر گلوش و لبم رو به گردنش مالیدم و بوسه ای از گوشش گرفتم و اروم گفتم:
_به جای اینکه کمک حالشون باشیم اومدیم دنبال عشق و حالمون..
خندیدو چیزی نگفت..نگاش کردم..دلم براش ضعف رفت..تو این چند روز رابطمون از این رو به اون رو شده بود..چند روزی که ثانیه به ثانیه از روزا و شباش برام پر از خاطره شده بود....
صدای خنده مهناز سرخوش از بازی با موجا میومد..حلقه ی دستمو از دور شونه اش باز کردم و روی شنها دراز کشیدم..با دست به پاش اشاره کرد..
_سر تو بذار روی پام..
چرخیدم و سرم رو گذاشتم روی پاهاش و چشمام رو بستم...
_دلم میخواد یه چیزی رو بدونی؟؟
چشمامو باز کردم و نگاش کردم...منظورش چی بود؟؟
_ تو خیلی خیلی خوبی..
اینبار چشمام رو با ارامشی که به قلبم سر ریز شده بود روی هم گذاشتم..دستاش رو بین موهام حرکت داد..
_من خیلی بهت مدیونم...
مدیون!!!از این کلمه هیچ خوشم نمیومد...زیر لب زمزمه کردم..
_نمیخوام مدیونم باشی..میخوام همسرم باشی..تاج سرم...رفیق راهم..به قول حاج خانم که میگه زن و شوهر لباس همند، لباس تنم باشی..
دستش رو از روی موهام برداشتمو بوسیدم..
_میدونی معنیش چیه؟؟
کمی فکر کرد و گفت:
_نه..
_معنیش اینه که یه زن و شوهر همه عیبای هم رو میپوشونند..
دستامو از همونجا بالا بردم و بین موهاش حرکت دادم...
_زنمی..همه چیزمی..نمیخوام به من به چشم یه طلبکاری که حقی گردنت داره نگاه کنی...منم به وقتش همینارو ازت میخوام...مطمئن باش تا اخرشم پات وایمیسم..
سکوت کردم و چیزی نگفتم..اونم چیزی نگفت ولی بعد گرمی لبهاشو روی پیشونیم احساس کردم و به تلافیش دوباره یه بوسه روی دستش نشوندم..
با حرکت چرخ های هواپیما به روی زمین سمانه نفس بلندی کشید..با ابروهای بالا رفته نگاش میکردم و یه لبخند گوشه ی لبم بود..با باز کردن چشماش یه اشاره به دستم کردم که ناخناش رو تا جا داشت توش فرو کرده بود..اونم اول نگاهی به رد ناخناش و بعد به من کرد و ریز خندید..زیر گوشش با لحن کشداری اروم گفتم:
_که میخندی!! وقتی توی خونه تلافیش رو در اوردم همینجور هم میخندی؟!
لب پایینش رو بین دندوناش گرفت و ازاد کرد..
_چیه؟؟!!.. فکر میکنی بلوف میزنم..بزار برسیم خونه..
انگشتش رو گذاشت رو لبام و و نگاهی به دور برمون کرد...بعد اروم گفت:
_تو رو خدا یواشتر...همه شنیدند...
هرچند هیچ کسی حواسش به ما نبود ولی یه بوسه کوچیک گذاشتم رو انگشتش و اروم گفتم:
_این مقدمه ش... علی الحساب باشه خدمتتون..باقیش وقتی رسیدیم خونه..

کنار ریل منتظر چمدون هامون ایستاده بودیم...برگشتنی دوتا چمدون بزرگ به چمدونا اضافه شده بود...مهناز کنار ریل ایستاده بود با اشتیاق به چمدونای که روی ریل حرکت میکرد نگاه میکرد...بازم یه سرگرمی جدید پیدا کرده بود...بالاخره از قسمت تحویل بار خارج شدیم..میون ازدحام جمعیتی که داخل سالن فرودگاه بود به طرف خروجی حرکت کردیم.. سرخوش از مسافرت نوروزی نگاشون میکردم.
سرخوش از مسافرت نوروزی نگاشون میکردم.. سمانه مشغول کمک به مهناز در حمل چمدونش بود..مثل یه خواهر بزرگتر..
_اقای سپهرتاج؟؟
با تعجب به طرف صدایی که اسمم رو پرسشی همراه با تردید میخوند برگشتم....یه مرد جوون حدودای سی ساله..سه نفر دیگه هم کنارش ایستاده بودند که یکی از اون سه تا لباس نیروی انتظامی رو پوشیده بود..چمدونا رو روی گذاشتم زمین و گفتم:
_خودم هستم..بفرمایید!!
یه نگاهی به مهناز و سمانه که تعجب زده نگاش میکردند انداخت..
_اقای سپهرتاج شما باید با ما بیاید....
_چــــــی؟؟!!
جاوتر اومد و خیلی اروم گفت:
_ناصری هستم از پلیس اگاهی...
یه کاغذ از تو جیب کتش در اورد...
_این حکم جلبتون هست...بهتره بدون هیچ سر و صدایی با ما بیایید..
نگاهی به مرد و همراهاش کردم...اینجا چه خبر بود؟!..برگه رو از دستش قاپیدم و شروع کردم به خوندنش ..حکم جلب اونم جلب سیار....نگاهی به سرتا سر کاغذ کردم....هیچ نشونه ای از کلمه ی" به دلیل" درش نبود..
_میشه بگید این مسخره بازیا چه معنی داره ؟؟!!
یه نگاهی به مردمی که کنجکاوانه داشتند دور و برمون جمع میشدند انداخت و اروم تر گفت:
_ببین جناب سپهرتاج ، به نفعته داد و بیداد راه نندازی...
کاغذ رو جلوی صورتش تکون دادم...
_برای چی من باید بیام اگاهی؟!
_من نمیتونم اینجا چیزی بهتون بگم...
با دستش کتش رو کنار زد....نه اونقدری که خیلی کنار بره...فقط اونقدری که برق دستبند اویزون از کمربندش رو ببینم..
_اگه یه توک پا تشریف بیارید اونجا همه چی معلوم میشه..
چشم از روی دستبند لعنتیش برداشتم و نگاهی به سمانه و مهناز انداختم...هر دوتاشون حسابی ترسیده بودند..سمانه که دیگه بدتر...از دیدن هیبت این چهار تا داشت پس میافتاد..سعی کردم ارامشم رو به دست بیارم...رو کردم به همون مرد..
_اول بزارید خونوادمو راهی کنم...

چمدونا رو دادم راننده بذاره پشت ماشین...کمک کردم تا مهناز سوار بشه...سوار که شد خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم...رو به سمانه که پاک خودش رو باخته بود گفتم: 
_چیزی نیست عزیز دلم..نمیخواد بترسی...
دستش رو بوسیدم و ادامه دادم...
_برو خونه...منم غروب نشده بر میگردم.....
حرفایی که زدم چیزی از وحشت و نگرانیش کم نکرد اما سرش رو تکون داد....کرایه رو همراه با ادرس خونه به راننده تاکسی دادم..تاکسی که حرکت کرد سرم رو به طرف چهار تا مردی که تو این پنج دقیقه یه قدم هم ازم دور نشده بودند ، چرخوندم.

**********
داخل اتاق نشسته بودم...یه اتاق بدون هیچ پنجره ، روزنه یا منفذی...سرد بود و شدیدا بوی نا میداد.....دو لبه ی کت اسپورتی که تنم بود رو به روی هم اوردم.....این انتظار لعنتی داشت عصبیم میکرد...برای چندمین بار اتاقی که درش بودم رو از نظر گذروندم....یه اتاق دوازده متری که از پایین تا نیمه ی دیوار کاشی سفید کشیده شده بود و تا بالا گچ سفید..خدا همه ی اموات رو بیامرزه..ادم رو یاد غسالخونه میافتاد...یه همچین جایی منتظر نشسته بودم...منو انتظار!!!من و اگاهی؟!!!...اونم کجای اگاهی !!!...اتاق بازجویی!!!!.... دستام رو کشیدم به صورتم...فکرم کار نمیکرد...کارم که میکرد به جایی قد نمیداد...
تکیه م رو دادم به صندلی رنگ و رو رفته ی اتاق و با پام شروع کردم به ضرب گرفتن..ده دقیقه ی بعد بالاخره در اتاق باز شد و هیبت یه مرد ریز نقش ، بین در ظاهر شد...با حفظ ظاهر خونسردم نگاهی به ساعت مچیم انداختم...ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود و دقیقا نیم ساعت بود که معطل این بابا شده بودم...
پوشه ی روی دستش رو گذاشت روی میز و هم زمان صندلی رو داد عقب و نشست..در حالیکه سعی میکرد به صورتش قیافه خیلی خیلی جدی و خشک بده پوشه رو باز کرد و یه برگه کشید بیرون و یه چیزایی توش نوشت...بعد هم همونطور که سرش پایین بود گفت:
_اسم
_.......
با تحکم سرشو بالا اورد و گفت:
_گفتم اسم...
نگاهی به یه کپی از حکم جلبی که به اسم من میون اون همه برگه ، رو قرار گرفته بود کردم و خونسرد گفتم:
_فکر میکنم معرف حضورتون باشم جناب...
مرد عصبانی شد و گفت:
_اقای سپهرتاج به نفعتونه هرچی ازتون میپرسم دونه به دونه جواب بدید..اقای سپهرتاج به نفعتونه هرچی ازتون میپرسم دونه به دونه جواب بدید..بی توجه به گافی که داد دستام رو تو هم گره کردم و گذاشتم روی میز..._باشه..جواب میدم ...اونم دونه به دونه...اما قبلش باید بدونم واسه چی اینجام؟!پوزخندی زد و گفت:_اگه صبر کنی به اونجاشم میرسیم...از پوزخندش هیچ خوشم نیومد...حتی از صداش که تو گوشم میپیچید و تکرار میشد.."به اونجاشم میرسیم"_اقای سپهرتاج شما یه نمایشگاه بزرگ ماشین دارید...علاوه بر اون یه شرکت حمل ونقل ..درسته؟!سرم رو به نشونه تایید تکون دادم.._در امدشون چطوره؟؟_در امدشون!!!!_منظورم اینه که ماهی چقدر ازشون سود در میارید؟؟نفس بلندی کشیدم و با شدت دادمش بیرون..._اگر چه قبلا جواب همه این سوالا رو به ممیز مالیاتیم دادم ...با یه پوزخند روی لبم ادامه دادم..._...و لزومی هم نمیبینم به شما جواب همچین سئوالی رو بدم...اما در امدشون ای بدک نیست...اگرم به خاطر فرار مالیاتی و از این چیزا من اینجام باید به اطلاعتون برسونم من اظهارنامه ی مالیاتیم رو همین تیرماه رد کردم..اگه لازمه بگید تا صورت تصفیه مالیاتیم رو براتون بیارم..._اختیار دارید اقای سپهرتاج ..شرمنده میفرمایید...همه ی نمایشگاه دارا شمارو ادم خوش حسابی میدونند..زمین چی؟؟_زمین؟!!!خودکار رو تو دستش چرخی داد...._منظورم اینه که زمین چی داری ؟؟ زراعی... مسکونی.. باغ شهری...کم کم داشت کاسه ی صبرم لبریز میشد.._تک و توکی اینور و اونور دارم....._کجا ها ؟!!بی حوصله پریدم تو حرفش و گفتم:_ببینید..چرا لقمه رو دور سرت میچرخونی اقای...ببخشید جناب ؟؟!!!_رشیدی هستم...سرگرد رشیدی..._بله جناب رشیدی..میشه لطفا برید سر اصل مطلب..._ای به چشم....فقط یه سوال دیگه؟!_طرفای حسین اباد چی؟؟ملک داری؟؟_حسین اباد!!! اونجا یه قطعه زمین دوهزارمتری دارم با یه سوله ....._سوله!!!یه پام رو انداختم رو اون یکی پام..._یه سوله هزارمتری تو همون ملک...قبلا جای انبار ازش استفاده میکردم..شروع کرد به نوشتن چیزی روی کاغذش.._خب بریم سر اصل مطلب..خندید و ادامه داد..._اینجور که پیداست ادم کم حوصله ای هستی جناب سپهرتاج..چیزی نگفتم اما دلم میخواست گردنش رو بگیرم و سرش رو بکوبم به دیوار..بعد از نیم ساعت معطل کردن و یه ساعت قِر اومدن میگفت.."ادم کم حوصله ای هستی"._شخصی به اسم جمشید میشناسی؟؟جمشید برزگر؟؟جمشید!!!! از شنیدن اسمش تمام وجودم از سر تا پا مشمئز شد...بازم جمشید!!!!!!....دستم بی اختیار مشت شد...پس یه بازی جدید شروع کرده بود.. اون اشغال خیال کوتاه اومدن نداشت...خواستم چیزی بگم که یادم به دفعه ی قبل افتاد...پوفی کردم و سرم رو تکون دادم...نگاش رو از روی دست مشت شده م برداشت و گفت:_میشه بگید اشناییتون به چه صورت بوده؟؟تکیه م رو دادم به صندلی و دستام رو ضرب دری بردم زیر بغلم..باز همون سئوالا و همون حرفا....هیچ علاقه ای به تکرار مکررات نداشتم..تکیه م رو دادم به صندلی و دستام رو ضرب دری بردم زیر بغلم..باز همون سئوالا و همون حرفا....هیچ علاقه ای به تکرار مکررات نداشتم..._باز چیه؟؟این بار چه بامبولی راه انداخته؟؟ اون دفعه که باباهه رو انداخته بود جلو...در حالیکه به بدبختی سعی میکردم عصبانیتم رو نشون ندم گفتم:این دفعه دیگه چه نقشه ای کشیده؟؟!!پوزخندی زدم و گفتم:_اهان..حتمی این دفعه به خاطر سرقت بابلیساش از من شکایت کرده؟؟مرد نیشش رو باز کرد و لبخند پهنی زد.._شوخی قشنگی بود اقای سپهرتاج....حالا میشه در مورد نحوه اشناییت با جمشید ، بیشتر توضیح بدی...شونه ای بالا انداختم و گفتم:_از بچه محلای یکی از رفیقامه..همین...سرش رو اورد نزدیک و گفت:_و علت دشمنیتون؟؟علت دشمنیمون!!!...منظورش از این سوال چی بود..به کجا میخواست برسه!!..کم کم زنگ خطر داشت تو گوشم به صدا در میومد..نگاش کردم..هیچ از سوالاش خوشم نمیومد..بوی دردسر دفعه ی قبل رو میداد....یه دستم رو گذاشتم روی میز و سرم رو مثل خودش بردم جلو و گفتم:_ببین سرهنگ رشیدی..._سرگرد جناب...سرگرد..سرم رو تکون دادم و ادامه دادم:_ببین جناب...من ادم تحصیلکرده ای نیستم ..فقط یه دیپلم گرفتم..اونم به زور تک ماده ی درس عربی...اما تا بخوای فیلم پلیسی ، زیاد دیدم..مثل این فیلما که توش آقا پلیسه میگه شما به جرم فلان دستگیر شدید و یا میگه هر حرفی بزنید علیه خودتون تو دادگاه استفاده میشه و از این حرفا..حداقل اینو میدونم تا به من تفهیم اتهام نشه نمیتونید از من بازجویی کنید..سرم رو عقب بردم و دوباره تکیه دادم به صندلی...._پس ترجیح میدم از این لحظه تا وقتی که نفهمم برای چی اینجام به هیچ کدوم از سوالای شما جوابی ندم..اول با اخم نگام کرد ولی بعد یهو زد زیر خنده...کف دستاش رو زد به هم و گفت:_خوشم اومد..خوشم اومد سپهرتاج...الحق ادم زرنگی هستی..منم عاشق فیلمای پلیسی بودم....اصلا تقصیر همین فیلما شد که زد به سرمو شدم پلیس...در حالیکه سعی میکرد باقی خنده ش رو قورت بده گفت:_خوب پس دیگه بریم سر اصل مطلب..خودکار توی دستش رو به چپ و راست حرکت داد...درست مثل برف گیرای ماشین...._خانواده جمشید برزگر علیه شما یه شکایت جدیدمطرح کردند اقای سپهرتاج..نیشخندی زدم و گفتم:_دوباره...بازم باباشو فرستاده جلو..این دفعه چه جور شکایتنامه ای نوشته؟؟..._شکایتنامه...خودش!!_بهش از طرف من بگید اگه به جای اینکه وقتش رو تو این دادگاه و اون دادگاه تلف کنه بره درس حقوق بخونه چیز بیشتری بهش میماسه...شروع کرد با خودکارش گوشه ی پوشه رو خط خطی کردن..._بله...درست میفرمایید جناب سپهرتاج...نصیحت خوبیه ...منتها حیف که دیگه عملی نیست.._چرا عملی نیست؟؟به نظر بچه ی خنگی نمیومد..خوب مخ دخترا رو میزد...لبخندی زد و گفت:_از این جهت عملی نیست که...سرش رو کشید جلو و زل زد تو چشمام..._عملی نیست چون دیگه نفس نمیکشه...ابروهام کشید تو هم..._چی!!!_درست پنج روز پیش جسدش پیدا شده..._جَ...جسد!!!_بله جسد...جسد جمشید برزگر....دهنم بی اراده ی خودم بازموند...چیزی رو با گوشای خودم میشنیدم باور نمیکردم...جمشید!!...جسد!!...جسد جمشید!!...جمشید مرده!!!....داشتم جمله های اخر این مرد رو حلاجی میکردم که یه خودکار جلوی چشمام تکون خورد..._اهای جناب با شمام !!اب دهنم رو به بدبختی قورت دادم و نگاش کردم..._حالتون خوبه ؟؟!!_دارید شوخی میکنید..نه...شوخیه ؟؟!!نیشش تا بنا گوش باز شد...نیشش تا بنا گوش باز شد..._شوخی !! والله شما رو نمیدونم واسه شوخی کردن به کار منداتون حقوق میدید یا نه ولی به من اینجا حقوق نمیدن بیام بشینم و با شما شوخی کنم..دستم رو کشیدم به شقیقه هام......_یعنی میگید جمشید مرده؟؟!!!_دقیقا ..._مطمئنید ؟؟ این ادم خیلی هفت خطه..._والله ما هم مطمئن نبودیم..یعنی جسد به خاطر سرما تجزیه نشده بود و تا حدودی میشد چهره رو تشخیص داد ولی برای اینکه مطمئن بشیم تست گرفتیم.. نظریه پزشک قانونی هویتش رو تایید کرد...ازمایش دی ان ای رو میگم...میدونید چیه که ؟؟ تو فیلمای پلیسی ...لعنت بهش...تو همچین شرایطی داشت مزه میریخت...دستم رو به علامت سکوت بالا بردم و گفتم:_اون ادم هفت خط تر از ایناست..اونقدر دوست و رفیق داره که راحت میتونه یه کاغذ رو که هیچ یه پرونده رو زیر رو کنه..اون دفعه از طریق پدرش اومد جلو ..میدونید چه انگی به من زد..ادم دزدی..انگشت شستم رو به طرف خودم برگردوندم...._ولی من دستشو رو کردم ...حالا رفته کلی فسفر سوزونده ...یه جنازه بی صاحابو از یه جایی برداشته اورده...میخواد اینجوری انتقامش رو از من بگیره...یهو میخ شد.._انتقام!!! انتقام چیو بگیره؟!!انتقام !! دوباره بی هوا بندو اب داده بودم... تکیه کردم به صندلی.._انتقام بیعرضگیاشو..همین..سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم...وقتی سکوتم رو دید شروع کرد..._ببینید اقای سپهرتاج...حدود ده روز پیش تو بستر رود خونه خشکی که نزدیک به ملک شماست یه جنازه پیدا کردیم..بهتره بگم یه جسد نیمه متلاشی شده..طبق نظر پزشکی قانونی مرگ در حدود یکماه و نیم پیش بوده..اونم به علت اصابت جسم سخت با سر و در نتیجه مرگ به علت ضربه ی مغزی...همچنین خانواده جمشید حدود بیست روز پیش مفقود شدن فرزندشون رو گزارش کرده بودن..طبق گفته دوستای نزدیکش یه شبه از خونه مجردی که درش زندگی میکرده ناپدید شده...در طول این مدت هم هیچ اثری ازش دیده نشده تا چند روز پیش که جنازشو یه گروه از عشایر زیر یه پل خرابه و متروک پیدا میکنند.... اونم از زیر یه خروار اشغال و گِل و کلوخ...اوایل چون هوای منطقه سرد و خشک بوده جنازه متعفن نشده اماگرم شدن هوا باعث شده همراه با شروع تجزیه ی جسد بوی تعفن شدیدی تا شعاع چند متر از اطرافو پر کنه..همین بو هم باعث کنجکاوی چند نفر از عشایرا شده و جنازه پیدا شده..وگرنه خوب جایی قایم شده بود و حالا حالاها پیدا نمیشد...نگاه معنی داری کرد و گفت:_خودتون بهتر میدونید که اون طرفا چقدر متروکه هست...در جواب پوزخندش نیشخندی زدم و گفتم:_از کجا اینقدر مطمئنی اون جسد متلاشی شده خود جمشید باشه...سر کار رفتی داداش...اینم فیلم تازشه..از این فیلما خوب بلده بیاد..تو نامردی دست همه رو بسته..خوب بلده از پشت حمله کنه..اینم مد جدیدشه..پرونده ای که رو به رو ش بود رو زیر و رو کرد و چند تا کاغذ و چندتا عکس کشید بیرون..کاغذ رو داد دستم.._به چند دلیل اطمینان داریم این جسد متعلق به جمشید هست..نگاهی به کاغذ که به زبان انگلیسی نوشته شده بود و هیچی ازش نمی فهمیدم انداختم...._اول این نظریه پزشک قانونیه که رابطه خونی بین جسد کشف شده و صفربرزگر پدر جمشید برزگر رو تایید میکنه..دوم لباسیه که تن جنازه بوده..مادر جمشید تایید کرده که لباس متعلق به پسرش بوده حتی اشاره به یه پارگی روی سرشونه لباس کرده بود که با رنگ مخالف با رنگ لباس چند روز قبل از گم شدن پسرش دوخته شده...دقیقا همونجایی که ادرس داده بود یه دوخت پنج سانتی با رنگ مخالف رنگ لباس بود...و سوم این عکس هاست...چند تا عکس گرفت دستش و تکون داد..._درسته که یکماه از زمان مرگ گذشته و جنازه تا حدودی تجزیه و بالتبع متلاشی شده اما به دلیل سرمای زمستونی اونقدری نیست که نشه صورتشو تشخیص داد..پدر بیچارش با نگاه به همین عکسا تونست جسد پسرش رو شناسایی کنه...عکسا رو گذاشت جلوم...در حالیکه تلاش میکردم ارامش درونیم رو حفظ کنم عکسا رو ازروی میز برداشتم...تو عکسای اول چیزی رو نمیشد تشخیص داد...یه پل خرابه نه چندان اشنا...عکس بعدی کلی خس و خاشاک و جنازه ی یه ادم که بینشون تا شده افتاده بود...عکس بعدی یه جنازه که صورتش باد کرده بود و اونقدر گلی بود و که نمیشد صورت رو تشخیص داد....اما عکسای بعدی مکان عوض شده بود و جنازه رو یه جایی مثل سنگ غسالخونه گذاشته بودند...در حالیکه سعی میکردم لرزش دستام رو بگیرم به صورت جسد خیره شدم......سر و وضع جنازه تمیزتر شده بود و صورتش..با دیدن عکسی که چهره جسد رو از نزدیک ترین فاصله نشون میداد تمام تنم یخ کرد..اونقدر که برای چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت..خودش بود!!!خود خودش!!!خودش بود!!..خود خودش!!...اب دهنم رو که جمع شده بود به بدبختی قورت دادم...با وجودیکه پوست صورت جسد نازک و پر از لکه های ابی بود و صورتش باد کرده بود اما هنوزم میشد تشخیص داد..جمشید !!... این عکس واقعا جسد مرده ی جمشید بود!!!...عرق سردی رو بدنم نشست...باقیه عکسا رو تند تند نگاه کردم ...هیچ شکی نبود...این لاشه ی بادکرده ی خود خود جمشید بود...بد تر از همه لباسی که تن جنازه بود....بدبختی اینجا بود که زیادی اشنا میزد..اگرچه سر تاسر کثیف و گلی بود اما خوب میشناختمش..یه شلوار با یه خط سفید و یه بلوز چرک و گلی که روش بزرگ نوشته شده بود ای لاو راک...دهنم رو بستم و نگاهی به سرگرده انداختم..موشکافانه زوم کرده بود رو صورتم...اوضاع خطرناک تر از اون چیزی بود که فکر میکردم..جمشید به قتل رسیده بود...اونم نزدیک سوله ی من و حتمی حالا دنبال یه قاتل میگشتند..باید خیلی احتیاط میکردم..این دفعه حرف قتل و ادم کشی در میون بود..تا همین الانشم زیادی بند رو اب داده بودم..باید مراقب تک تک حروفی که میزدم میبودم..در برابر نگاه تیزبین سرگرد به خودم نهیب زدم تا خونسردیم رو برگردونم...عکسا رو انداختم روی میز..._میشه بگید مرگ جمشید چه ربطی به من داره؟؟ !!پوزخندی زد و ناباورانه گفت:_ربط!!!!!کتم رو دادم عقب و دستم رو گرفتم به کمر...حق به جانب گفتم:_بله...ربط جناب سرگرد ... و اینکه من برای چی اینجا هستم؟؟عکسا رو برگردوند تو پرونده و ابروهاشو فرستاد بالا..._واضح نیست؟!_متاسفانه خیر..._با توجه به شکایت ولی دم مقتول از شما و همچنین شهادت چند نفر از دوستای نزدیک جمشید مبنی بر اینکه بین شما و مقتول خصومت شخصی وجود داشته و همچنین تحقیقات ما مبنی بر اینکه شما در همون نزدیکی یه انباری متروکه دارید...خودکار رو تو دستش یه چرخ داد..._شما تنها متهم این پرونده هستید..میخواستم حرفایی رو که شنیده بودم پردازش کنم اما کلمه ی متهم باعث شد مغزم قفل بشه...فکر کردن که هیچ نفس کشیدن هم یادم رفت...جملات اخرش یک به یک تو سرم میچرخید و میچرخید میچرخید...."شکایت ولی دم مقتول"..."شهادت دوستان"..."متهم".._علت خصومتتون با مقتول چی بود؟؟خصومت !! سمانه...چه جوابی باید میدادم؟؟....چشمام رو روی هم فشار دادم...حس ادمی رو داشتم که تو یه باتلاق گیر کرده و داره ذره ذره توش فرو میره..._اقای سپهرتاج با شمام...اول پاهاشه که تو لجن کشیده میشه...بعد کم کم به کمرش میرسه..._اینطور که دوستان نزدیک جمشید میگند انگیزه ی قتل ناموسی بوده...درسته؟؟اون ادم قبلا یه جایی خونده بود یا نه.. توی یه فیلم دیده بود که وقتی توی باتلاق گیر میکنی هرچی دست پا بزنی بیشتر بیشتر توش فرو میری...اما ثابت موندنشم هیچ توفیری نمیکنه...اونقدر که لجنای باتلاق کم کم داره به سینه ش میرسه..._اینطور که رفقای مقتول شهادت دادند همسر شما عاشق جمشید بوده!!! درسته؟؟دیگه تا گلو تو باتلاق فرو رفته و داره مزه گل و لای و لجن رو تو دهنش احساس میکنه..._و اینکه علیرغم مخالفت شدید مقتول برای ایجاد رابطه با یه زن شوهردار و قطع رابطه با همسر شما بازم این موضوع موجب حساسیت شما شده..همینطوره اقای سپهرتاج ؟!دیگه لجن داره وارد مجرای تنفسیش میشه ، پس ترجیح میده چشماش رو ببنده و به استقبال پایانی که قسمتش بوده بره..._اقای سپهرتاج انگیزه شما از قتل جمشید برزگر ناموس پرستی بوده؟؟ درسته؟؟چشمام رو باز میکنم و یه نگاه به صورت مرد که داره همه چی رو جویده جویده تحویل میده و خودکار به دست منتظره نوشتن نتیجه ی مثبت استدلالشه میکنم.."همه چیز علیه منه".زبونم رو کشیدم رو لبهای خشک شده م و به سختی گفتم:_جناب سرگرد لطفا با وکیل من تماس بگیرید..