پیشونیم داغ شد..فهمیدم کسی پیشونیمو بوسید..آروم چشمامو باز کردم.دوباره چشمای طوسی تیلاو بود که به من زل زده بود.تا فهمید چشمامو باز کردم آروم کنار رفتو ومنتظر موند چیزی بگم...دوس داشتم اون لحظه امتداد پیدا میکرد.نمیدوستم زنده ام یا مرده...خوابم یا بیدار.گفتم:منم اومدم پیش تو.همه چی تموم شد.

دستمو گرفت تو دستش و گفت:همه چی تازه شروع شده خانومی...میدونی چقد نگرانت شدم؟

-اونا گفتن تو مردی..منم مردم که اومدم پیش تو درسته؟ببین تو روخدا این دنیا هم بیمارستن دارن...از پذیرش مریض انگار معذورن که منو آوردن اینجا اول خوب بشم بعد برم..

تیلاو کمی لبخند زد.لبخندی که با بیشتر غمگین به نظر میرسید وگفت:با این حالت هم میخوای مزه پرونی کنی؟کی گفته من مردم؟من الان اینجام سر ومرو گنده..من هنوز یه سری کارای نیمه تموم دارم که باید اونارو انجام بدم.ما هنوز اول جونیمونه دختر.

زود بلند شدم مثه سیخ سر جام نشستم و گفتم:یعنی اینجا اون دنیا نیس؟

-اِ چیکار میکنی؟الان سرمت کنده میشه...دراز بکش ببینم.

-یعنی تو نمردی؟

-نه خیر..متاسفانه زنده ام

-اِ..اینجوری نگو..خدارو شکر که چیزیت نشده.

.تیلاو که بهتمو دید منو روی تخت خوابوند و گفت:چی شد که اینجوری فک کردی؟

یه لحظه سوزش پوست صورتمو حس کردم و دستمو کشیدم روش که تیلاو دستمو گرفت و گفت:نه...نکن.

زل زدم تو چشماش وبا بغض گفتم:دیشب اومدم بیرون ببینمت  و دوتا از پرستارا نزاشتن بیام دیدنت..جفتشون هم بیشعور بودن.گفتن این همونیه که شوهرش مرده..

با گفتن این جمله یه اشک از چشمم چکید و سرمو انداختم پایین.دوباره پیشونیمو بوسید و گفت:یعنی برات مهم بود که من زنده بمونم؟

-برای تو مهم نبود که کیارش منو بکشه؟

- چرا بود

-پس برای منم مهم بود

کمی سکوت کردم ولی بعد گفتم:راستی کیارش چی شد؟اون یه دیوونه  ی به تمام معناس...اون واقعا میخواست مار وبکشه.مرده؟نکنه تو رو با اون اشتباه گرفته بودن اون پرستارای خل..که جفتشون بمیرن الهی که منو تا لب مرگ بردن

-کیارش نمرده

دوباره ترس تمام وجودمو پر کرد.رنگم پرید.تیلاو با همون لحن غمگینش گفت:نترس پارلا...اون دیگ نمیتونه به تو آسیبی برسونه.من کنارتم.از این به بعد هم تنهات نمیزارم.دیشب منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بودن.مثه اینکه یه دختر و پسر جوون دیگه هم تصداف کرده بودن  و اونارو آورده بودن بیمارستان که پسره دووم نمیاره و تموم میکنه.

ناخودآگاه گریه کردم.دلم برای اون دختر سوخت.شاید خیلی دوسش داشته..ای روزگار بی وفا!!!!اِی!تیلاو اشکهامو پاک کرد وگفت:گریه نکن عزیزم..برات بده.باید دو روز دیگه هم تو بیمارستان بمونی این دو روز و بیشترش نکن لطفا

-بیچاره دختره....الان چی میکشه.بدبخت پسره..الان چقد تنها شده.

-همه چی دست خداس خانومی.

-خدا بهش صبر بده..آخه انصافه؟؟؟نه نیس!!!

تیلاو سعی کرد آرومم کنه.کنارش آرامش از دست رفته ام رو پیدا کرده بودم.

گریه ام که کمتر شد با تردید پرسیدم:پس کیارش چی؟اون کجاس؟ازش خبری نیس؟

-کیارش طبقه بالاس

بلند شدم خودمو چسبوندم به تیلاو وگفتم:اون بال؟؟؟اون الان میاد ما رو میکشه..پاشو فرار کنیم..چرا انقد راحت نشستی ؟پاشو دیگه...

-پارلا گفتم که اون دیگه نمیتونه کاری بکنه.مثه اینکه میخواسته خودکشی کنه چون اونم با ماشین خودشو پرت کرده بود پایین.الان رفته کما.وضعش وخیمه.

میخواستم بگم خدارو شکر ولی دلم نیومد.من نه مرگ کسی رو میخواستم نه کمارفتن کسی رو...من میخواستم کیارش سرش به سنگ بخوره و آدم بشه.چیزی نگفتم.بدنم هنوز سست بود.هم در اثر تصادف بدنم کوفته شده بود هم اینکه کیارش حسابی منو کتک زده بود و صورتم خیلی درد میکرد.پوستمو انگار کنده بودن انقدر پوستم میسوخت که میخواستم فریاد بکشم.تقه ای به در خورد و پوریا وارد اتاق شد.اومد کنارمون و با چهره ای گرفته گفت:دختر تو چرا دست از این کارات بر نمیداری؟؟؟

-حالم خوش نیس..تو اینجا چی کار میکنی؟

پوریا:باز من به این رسیدم حالش خوش نیس.حالتو که دارم  میبینم رو به موتی یه سوال دیگه ازت پرسیدم

-پوریا من الان اوضام قاراشمیشه..نمیبینی؟الان وقت شوخی کردنه؟

-مامان نمیدونه چی شده.یعنی تیلاو گفت بهش نگم ولی اگه بفهمه چی شده پوست از سر دوتون میکنه به خصوص این آقا تیلاو گل ..شوخی هم میکنم یه ذره لبخند بزنین شاد بشین چون هردوتاتون یه اخمی کردین که دل آدم کباب میشه.خدارو شکر جفتتون هم سالم و سلامتین این اخما دیگه معنی نداره

-تقصیر تیلاو نیس

-هردوتون مقصرین..کیارش لنده هورم دیدم.اون بالاس

تیلاو:پوریا بریم بیرون پارلا باید استراحت کنه

از سر وضع تیلاو میشد فهمید که خودشو به زور سر پا نگه داشته..خودش حال خوبی نداشت.به پوریا اشاره کردم وگفتم:تیلاو رو ببر استراحت کنه

پوریا:خانومها آقایان معرفی میکنم لیلی اَند مجنون وبنده نوکر باباشون غلام سیاه..پاشو بریم تیلاو.فک نکن رو تخته بیمارستانه کارس از دستش برنمیاد همینجوری هم مارو درسته میخوره اگه به حرفش عمل نکنیم

سعی کردم لبخند بزنم تا پوریا دست از سرم برداره.چون اگه لبخند نمیزدم تا صب میخواست اینجا ملیجک بازی دربیاره..عادتش بود همیشه یا میخندید یا میخندوند.بعد رفتنشون سرمو بردم زیر لحاف و سعی کردم بخوابم.

++++

حالم کمی بهتر شده بود.وضع روحیم بهتر از وضع جسمیم بود.خدارو شکر میکردم که یه فرصت دوباره بهم داده.وبیشتر ممنون بودم که تیلاو هم زنده بود..دوباره بر میگشتیم سر رقابتمون!هرچند که اون شب بدترین شب عمرم بود و خیلی درد و فشار کشیدم ولی میخواستم فراموشش کنمتو این دوروز تو خلوت با خودم خیلی با خودم کلنجار رفته بودم که کیارشو ببخشم.آخرش هم نتونستم.قرار بود تیلاو ساعت 1 بیاد برای بردنم به خونه.این دو روز مثه دو قرن گذشت.هنوزم جای زخمهام روی صورتم بود.به عمه نگفتیم چون میدونستم اگه بفهمه تا یه مدت هر جا که برم مثه کنه میچسبه بهم و تیلاو رو تنبیه میکنه..پوریا هم رازدار خوبی موند.فقط باید یه مدت هم نمیرفتم ببینمش که همه چی لو نره...اما تیلاو همه چیو به خانواده اش گفته بود..نمی گفت هم ناخود اگاه همه میفهمیدن چون همه میومند عیادت کیارش.دوروز بود از درس ودانشگاه هم افتاده بودیم.یاد بورسیه که می افتادم سردرگم میشدم.اون بورسیه فقط به یه نفر داده میشد....و این وسط شانس تیلاو بیشتر بود و من نمیدونم چرا نگران چیزی بودم که خودمم درکش نمیکردم.پرستار لباسامو آورد و کمکم کرد از تخت بیام پایین وبپوشمون.ازش پرسیدم:خانوم پرستار کسی دنبالم نیومده؟؟؟ساعت یک شد آخه؟

-چرا فک کنم شوهرت اومده ولی بیرونه..

-چرا نیومد؟؟؟

-اونو دیگه من نمیدونم...میخواستی براش ناز کنی؟

-نه واللا.میخواستم ببینمش.دلم براش تنگ شده از دیشب ندیدمش

-پس هنوز نامزدین

-بله

-میگم دو روزه میاد میگه خانوم تو رو خدا اجازه بدین برم پارلا رو ببینم دلم براش تنگ شده الانم که تو میگی دلت براش تنگ شده..کچلمون کرده تو این دو روز.

-کجاش غیر طبیعیه؟

-این کارا مال دوران نازدیه...رفتی خونه خودت میبینی نهایت نهایتش تا یه سال دیگه این کارا ادامه پیدا میکنه بعدش زندگی عادی شروع میشه

اینم چه آدمی بوداااا !معلوم بود دلش حسابی از طرفش پره!میخواست مثلا منو درس بده!از اتاق که بیرون اومدم دیدم تیلاو روی یه صندلی کنار دیوار نشسته..با دیدنم بلند شد اومد کنارم و گفت:خوبی؟خوب شدی؟جاییت که درد نمیکنه؟

-سلام خوبم.نه بابا.دو روزه گرفتم خوابیدم.

پرستار رو کرد به تیلاو و گفت:آقای ملکی حتما یه گوسفندی چیزی قربونی کنین..اونجوری که شما تعریف کردین معلومه معجزه شده که جون سالم به دربردین.هم شما هم پارلا جون...ایشالا که دیگه راهتون به بیمارستان نخوره.

با سر حرفشو تایید کرد و بازومو گرفت و گفت:بله..واقعا معجزه اس.

خداحافظی کردیم و یه کم که فاصله گرفتیم گفت:آره معجزه اس که من و تو هنوز کنار همیم.معجزه اس که من هنوز تو رو کنارم خودم میبینم.

-چرا نیومدی تو بهم کمک کنی لباسامو بپوشم..دلخور شدم

-اون شب تو اتاقم بهم گفتی روتو بکن اونور تا لباسمو عوض کنم الانم همینو میگفتی دیگه

چه یادشم بود..حافظه ی من مقابل حافظه ی تیلاو یک گیگ بیشتر نبود!ولی این رفتارای تیلاو علاوه بر اینکه برام تازگی داشت غیر عادی هم بود..تیلاو عاشق من شده بود؟؟؟نه بابا خواسته کمکم کنه مثلا!کلا خوددرگیری شدیدی به خاطر تیلاو با خودم پیدا کرده بودم.گاهی میفگتم عاشقم شده گاهی میگفتم نه نخواسته بلایی سرم بیاد...هنوزم مطمئن نبودم!

وقتی به پله های خروجی رسیدیم گفتم:میشه ازت یه چیزی بخوام

-شما امر کن خانومی

-میخوام برم کیارشو ببینم

ایستاد سرجاش.برگشت به طرفم وگفت:چرا؟دلیلی داره؟

-آره میخوام ببینم حالش چه جوریه..خوبه بده؟میخوام بدونم وقتی آرومه چه شکلیه من همه اش قیافه قمر در عقربشو دیدم

-باشه بریم ولی فقط 3 دقیقه.نمیخوام با دیدنش یاد اون شب بیفتی و دوباره ناراحت بشی.

راست می گفت!خودمم دوس نداشتم یاد اون شب بیفتم.من میرفتم بالا کیارشی رو ببینم که دفعه ی اول با دیدنم اومد طرفم و ذوق زده ازم خواست بیشتر باهاش آشنا بشم...همون یه بار قیافه کیارشو آروم دیدم بعدش همیشه طوفانی بود نه کیارشی که اون شب میخواست منو بکشه!با رسیدن به طبقه ی سوم بیمارستان تیلاو پرسید:مطمئنی میخوای ببینیش؟؟؟

-آره

-بازم میگم اگه ناراحتت میکنه

-نه خیر...واقعا میخوام ببینمش

جلوتر که رفتیم با دیدن مادر کیارش که جلوی دیوار شیشه ای آی سی یو ایستاده بود فهمیدم کیارش اونجاس..تیلاو ایستاد و گفت:من دیگه نمیرم.خودت برو.نمیخوام ریختشو ببینم.

رفتم جلوتر.وایسادم کنار مادرش و نگاهش کردم.آروم خوابیده بود اما انگار هنوزم یه چیزی ناراحتش میکرد که چره اش عصبانی و غمگین به نظر میرسید.مادرش تا منو دید شروع کرد به گریه کردن و گفت:اومدی چیو ببینی؟

-اومدم ببینم آروم شده یا نه؟

-تو باعث همه بدبختیهای منی..خداازت نگذره دختر.آره آروم شده..میخواستی بمیره راحت بری دنبال عشق و حال خودت..برو نمره ولی این حالش کم از مردن نیس.

بغض کردم.من که کاری نکرده بودم.چرا میخواست منو مقصر جلوه بده..متهم ردیف اول این قصه من بودم؟نه من نبودم...با صدایی گرفته گفتم:شما دل منو یه بار شکستی امروز هم برای بار دوم این کارو کردی...کیارش داره تاوان زبون تلخ شما رو پس میده..شما یه بار شد بشینی پای دردودلش تا بفهمی دردش چیه چرا از من خوشش اومده یا فقط منو متهم کردی به چیزی که نبودم و خواستی منو تو ذهنش تیره وتار کنی؟شما هم مقصری.میدونی کیارش میخواست چیکار کنه؟بی شرمی نگاه اون شبش هنوزم مو به تنم سیخ میکنه و شما میگی قربانی این قصه کیارشه...نه خانوم.شما هم مقصری.من از حق خودم دفاع کردم.من نمیخواستم هم اونو بدبخت کنم هم خودمو..

چونه ام داشت می لرزید..یه کم دیگه هم اونجا معطل میکردم اشکام جاری میشدن ومن هیچ وقت دوس نداشتم اشکامو دشمنم ببینه برای همین گفتم:من براش دعا میکنم که خوب بشه..من مرگشو نخواستم و نمیخوام.شما هم اینبار به جای گشتن به دنبال گناهکار براش دعا کنین

برگشتم و رفتم سمت تیلاو.تا دیدمش تکیه دادم بهش و گفتم:بریم..زود بریم

دیگه نمیخواستم به خاطر کیارش اشک بریزم.من خودم برای خودم کلی درد سر ومشکل داشتم اونم این وسط کلی برام مشکل درست کرده بود ولی دیگه بس بود!با دیدن سوناتای پدر تیلاو تعجب کردم و گفتم:ماشین کجاس؟؟؟

-ماشین داشتم دیگه ندارم.شده بود یه تیکه آهن مچاله شده.

-نه!!!یعنی واقعا ما از تو همچین ماشینی سالم بیرون اومدیم؟؟؟باورم نمیشه!

تاره داشتم به معجزه بودن سلامتیمون ایمان می آوردم.

-آره...خدا به هردوتامون رحم کرد

-حیف ماشینت

-دیگه کاریه که شده...برای خودمم تکراری شده بود

-عیب نداره یکی دیگه میخری

-چه کاریه..وقتی خانوم خانوما ماشین دارن من برم ماشین بخرم.فعلن یه مدت باید جور منو بکشیو بشی راننده شخصیم

حالا تا دیروز به ماشین من هر چی دلشون میخواست میگفتن امروز شده بود یه ماشین یونیک!

-من دیگه از ماشین و رانندگی میترسم..سوئیچو میدم دست خودت

++++

کمی از سوپمو خوردمو و صورت مامانو بوسیدم وگفتم:بسه به خدا سیر شدم.

-یه کم هم بخور..جون بگیری دخترم

-مامان جون من چن روزه همه اش خوردمو خوابیدم چاق میشمااا..اونوقت پسرتون میاد هی روم ایراد میزاره

-بیخود کرده...پسر من حالا باید قدر تو رو بیشتر هم بدونه

مامان یه کم ازم خجالت میکشید..چون به هرحال کیارش پسر برادرش بود و به خاطر همین خیلی به من میرسید..الان یه هفته هم از تصادفمون گذشته بود وولی مامان اجازه نمیداد به دانشگاه برم ومیگفت تا مطمئن نشه که دوباره مثه قبل شاداب و سرحال شدم اجازه نمیده...البته تیلاو فقط دوروز نرفته بود وبعدش همه اش تو دانشگاه پلاس بود..من بدبخت فلک زده بودم که باید از یه طرف درد و رنج اون شبو میکشیدم از طرف دیگه فکر عقب افتادن از درسا و کلاسا رو...میدونستم که وقت ندارم بشینم برای اون شب آبغوره بگیرم وهی کشش بدم من هرروز که می گذشت بیشتر از درسم عقب میموندم واین اصلا به نفع من و آینده ام نبود...گذشته رو باید فراموش میرکردم هرچی که بود هر چند سخت بود.

-مامان جان ببین من حالم خوبه...خدارو شکر..خیلی هم شکر که شما بودین و بهم کمک کردین قوت بگیرم..من باید برم سراغ درسم...تازه اشم شما داری منو خیلی لوس میکنیاااا...بدعادت میشم

-نه عزیزم این چه حرفیه...کیارش کاری کرد که من تا قیام قیامت هم نمیتونم سرمو پیش تو بلند بکنم...من دارم وظیفه امو انجام میدم

دوباره بوسیدمش و گفتم:شما چرا باید خجالت بکشی..شما عزیز دل منی.این حرفا رو دیگه نزنین.چون واقعا بهم برمیخوره..الان هم چن وقته نرفتم کلاس همه اش غیبت داشتم استادا حذفم نکنن خوبه.

بلند شدم رفتم اتاق تیلاو.میخواستم برم حموم.اول خواستم لباس برای خودم آماده کنم بعد برم..این مدتی که خونشون بودم فقط یه بار رفته بودم حموم..اینجوری پیش می رفت میشدم منبع درجه یک انتقال بیماری های عفونی و پوستی!همون روز اول تیلاو رفته بود خونه ام ومقداری از لباسامو با خودش آورده بود.چه خوش سلیقه هم بود!البته خوش سلیقه تر از اون خودم بودم که اون لباسارو خریده بودم.یه شلوار گرمکن طوسی یا به تی شرت بنفش انتخاب کردم و گذاشتم روی تخت و حوله حموممو برداشتم و رفتم سمت حموم.همیشه میرفتم حموم ادای خواننده های مختلفو در می آوردم یه بارصدامو نازک میکردم میخوندم یه بار صدامو بم میکردم ولی امروز حنجره ام خسته تر از اونی بود که بخوام ازش کار بکشم...لال شده بودم.جلوی اینه ایستادم و چسبهایی رو که نشون دهندهی زخم های کیارش بود کندم وانداختم تو سط آشغال.از اون روز نبید هیچ نشونی توی زندگیم باقی میموند.بعد از یه ساعتی بالاخره از آب داغ و حموم دل کندم و حوله رو تنم کردم و اومدم بیرون...تا درو باز کردم دیدم تیلاو روی تخت دراز کشیده.شلوارش تنش بود ولی بالا تنه اش کاملا لخت بود.این کی اومده بود..مگه نمی گفت بعد دانشگاه میره رستوران؟؟؟پس اینجا چیکار میکرد؟..دستشو گذاشته بود روی لباسای من و خوابیده بود...ای خدا!اول خواستم برم همونارو بردارم.یه کم بالای سرش ایستادم خواستم دستشو بکشم کنار ولی دلم نیومد بیدارش کنم و گفتم برم یه دست دیگه لباس بردارم..همین که برگشتم دستمو از پشت گرفت وگفت:کجا؟؟؟

بیدار بود؟؟؟مارموزی بود واسه خودشااااا گفتم:شهربازی..

-لخت؟؟؟

حالا نمیشد به روم نیاری؟؟؟؟یه جوری شدم.فقط میخواستم سریع از دستش در برم...ولی با یه حرکت منو کشید سمت تخت و گفت:من میرم بیرون لباساتو بپوش

بلند شد یه پیراهن از کمد برداشت و تنش کرد ورفت...حالا خدا میدونه من چه حالی داشتم.دست تیلاو هم داغ بود نکنه اونم....

به خودم توپیدم:خاک برسرت دختره ی چشم سفید...یه هفته بیشتر نیس از دو قدمی مرگ برگشتی داری جلز ولز میکنی...هرکی جای تو بود بساط توبه به پا کرده بود اونوقت تو...توووووووووووووبه!