رمان ویرانگر4
سر کوچه نگه داشتم..با سر انگشت رو فرمون ضرب گرفتم..نگاهمو انداختم به در مشکی و بزرگی که از سمت چپ چهارمین خونه به حساب می اومد..
این همه وقت حتی دلم نخواست یه لحظه قیافه ی سهیل و تحمل کنم حتی وقتی می اومد خونمون بازم کم محلی می کردم!..
و حالا یکی نیست بهم بگه « صحرا اینجا چه غلطی می کنی؟!.. »
آخه مامان جان، چرا آدمو تو یه همچین موقعیتی قرار میدی؟..
ای بسوزه پدر ِ این دل، که با دو قطره اشک از چشمای مادرت باید اینجوری بلرزه!..
پـــــوفـــ..ولش کن..هر چی می خواد بذار بشه..دیگه قبول کردم نمیشه کاریش کرد..
خواستم بپیچم تو کوچه که باز گوشیم زنگ خورد..قربون هر چی آدم وقت شناسه!..
گفتم باز مامانه ولی با دیدن همون شماره ی ناشناس یه لحظه نفسمو نگه داشتم و با شدت دادمش بیرون....تو این هاگیر واگیر که خودم سرگردونم،فقط همینو کم داشتم که بشه قوز بالا قوز..
انگشتمو محکم رو دکمه ی لمسی تماس فشردم..
- بلــــه!..چی می خوای؟..
--...........
- لالی مونی گرفتی؟ زنگ زدی عقده گشایی کنی؟..د ِ بی شعور این که راهش نیست، اگه مشکل داری بیا رو در رو وایسا حرفتو بزن....
--...........
- تو فقط مرد باش و یه بار دیگه به این شماره زنگ بزن!اگه زبونتو باز نکردم زن نیستم!..
و با حرص تماسو قطع کردم....احمق..
خودم که دنبال بهونه بودم سگ شم...........
رو به روی ساختمونشون زدم رو ترمز و پیاده شدم!..قفلو زدم و به بدنه ش تکیه دادم..چشمامو خمار کردم و فضای خلوت و مسکوت کوچه رو یه دور از نظر گذروندم..
زیادی ساکت نبود؟!..
حتی یه ماشین هم بیرون پارک نشده بود البته جز ماشین من که حاضر نبودم ببرم تو!......
فقط چشم دیدن سهیل و نداشتم ولی ترکش این بدبینی بقیه ی خونواده شو هم هدف گرفته بود..
هنوز قدم اول و به دومی برنداشتم که یادم افتاد موبایلمو از توماشین نیاوردم....
بی حوصله پوفــی کردم و قفلو زدم..خم شدم و با یه خیز گوشیمو از رو صندلی کناریم برداشتم..
درو بستم و چرخیدم.. حینی که سرم پایین بود و موبایلمو میذاشتم تو کیفم راه افتادم ولی هنوز 2 قدمم نرفته بودم که با شنیدن صدای گاز یه ماشین سرمو بلند کردم و با دیدنش که به سرعت به من نزدیک می شد از ترس همونجا خشکم زد..چشمام از حدقه زده بود بیرون و چیزی نمونده بود زیرم بگیره که یکی جفت بازوهامو از پشت گرفت و کشیدم عقب و داد زد: مگه کوری داره زیرت می کنه!..
من که هنوز تو شوک اون اتفاق پیش بینی نشده بودم فقط تونستم دستمو از تو دستش بکشم بیرون و برم عقب..
وای خدا..
طرف دیوونه بود؟..
مستقیم داشت می اومد طرف من..
مست بود؟..
نکنه از قصد می خواست منو بکشه؟!.......
-- خــانم..خـــانم با شمام.......
با یه لرز خفیف به خودم اومدم..دهن نیمه بازمو کامل بستم و سعی کردم به حالت عادی برگردم..هرچند قلبم از ریتم خارج می زد و هنوز ترس تو وجودم بود!..
اخمامو کشیدم تو هم و تکیه مو از ماشین برداشتم!..آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو چرخوندم سمتش..
رو به روم بود..چشمامو از رو کفشای براق و گرون قیمتش بالا کشیدم..کت و شلوار خوش دوخت مشکی براق و پیراهن سفید با خط های مشکی و دودی..
نگاهم که تو چشمای مشکی و نافذش گره خورد واسه چند لحظه اخمام از تعجب باز شد ولی دومرتبه کشیدمشون تو هم و اینبار مصمم تر و جدی تر نگاهش کردم!...
آقا اینارو چکار کنم؟..
--چندبار می پرسی؟..گفتم ببر بده خانم!..
--آقا حواسم نبود، شرمنده!..خانم شما حالت خوبه؟..
فقط نگاهش کردم..سری تکون داد..
--خدا بهت رحم کرد اگه آقا نبود الان..............
--مهدی برو تو!..
--آقا فقط خواستم بگم جونشو مدیون شماست!......
-- خیلی خب گفتم برو تو!..
-- چشم آقا!..
مرد که جوون بود و قد بلند خم شد و هر سه جعبه ای که جلوی پاهاش بودو بلند کرد و برد تو....
-- صحرا خانم؟!..
نگاهم خشک شده رو در بود که از شنیدن اسمم اونم از دهن یه غریبه شوک زده سر چرخوندم و با غیض نگاهش کردم..
مرتیکه ی هیز خیره شده به من!..
چی از برادر چشم چرونش کم داشت؟..با این تفاوت که اون نیشش دم به دقیقه بازه این یکی عبوسه!..
ابروهای گره خوردمو که دید لبخند کمرنگی که گوشه ی لباش بود آروم آروم پرکشید..
-- شرمنده..قصد جسارت نداشتم!....
و با یه مکث کوتاه، مردد زمزمه کرد: شما حالتون خوبه؟!..
ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت راست که راننده با سرعت ماشینو به اون سمت برده بود..
اگه این مرد نبود الان چی می شد؟..
حتما می زد و از ترسش فرار می کرد!..منم الان غرق خون افتاده بودم رو زمین و ......
سرمو تکون دادم که دیگه به ادامه ش فکر نکنم..عصبی دسته ی کیفمو تو مشتم فشردم و راه افتادم سمت در..
پام که به حیاطشون رسید ناخواسته ایستادم..
چقدر زیبا بود..
اینو حقیقتا ازته دل گفتم..حیاط نبود باغ بود..درست خلاف تصوراتم که همیشه پیش خودم می گفتم یه خونه ی سرد و بی روح دارن که کسی به کسی نیست و همه دنبال خوش گذرونین..
ولی این باغ یه تیکه از بهشت بود!..
آروم قدم برمی داشتم که مبادا قسمتی رو از دست بدم!..
همون ابتدا از جلوی در با فاصله ی 6 تا موزائیک به جلو 4 تا پله می خورد..کلش سنگ فرش بود جز یه راهه تقریبا باریک ِ سنگی که مستقیم به ساختمون ختم می شد..
سمت چپ دو تا باغچه ی مجزا داشت که تو هر دو، درختای بومی و گلای محمدی کاشته بودن..بوی معطر و آرامش بخششون هوش از سر آدمی می برد..
سمت راست یه فضای نسبتا بزرگ رو به درختای بید و انگور و انار اختصاص داده بودن که شاخه های درخت انگور به دور یه داربست چوبی پیچ خورده بود و زیر این سقف چوبی که پر شده بود از گلای ریز قرمز و تک و توک برگای انگور یه دست کامل میز و صندلی سفید هم چیده بودند..که طرح فرفورژه بود و البته خیلی ساده!..
کل فضای باغ زیر نور لامپای رنگی و خوشگلی که لا به لای درختا نصب شده بود می درخشید!..
ساختمون که از بیرون یه نمای قدیمی داشت ولی با وجود کهنه ساز بودنش از جذابیتش به هیچ وجه کم نشده بود..از نظر من بیشترین چیزی که این زیبایی رو همچنان حفظ کرده بود، وجود یه همچین باغی بود..
خارق العاده ست..اینو منی که خیلی کم پیش میاد مکانی باب میلم باشه و بتونم درحدی بدونمش که قابل تحسین باشه میگم!....
-- زیباست درسته؟....
- خیلی.........
چشمام گرد شد..تند برگشتم وبه صاحب اون صدا که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم..
با لبخند و نگاهی مغرور کمی سرشو خم کرد!..
-- فکر می کنم چیزی رو فراموش کردید!..
یه تای ابرومو بالا انداختم ..با یه پوزخند پشتمو بهش کردم و راه افتادم..
-- ادب حکم می کنه جوابمو بدید صحرا خانــم!..
با حرص ایستادم و دستامو مشت کردم..خدا بگم چکارت نکنه سحر!..
قدمی به جلو برداشت و رو به روم ایستاد..لبخند می زد..با اخم راهمو کج کردم که رد شم از کنارش ولی نذاشت و باز سد راهم شد!..دیگه دارم جوش میـــارم!..خدا به دادت برسه.....
-- انتظار داشتم حداقل یه تشکر خشک و خالی ازم بکنید..هر چی نباشه امشب ناجی شما من بودم!..
پوزخند زدم ودست به سینه نگاهمو تو نگاهش دوختم!..
-- امشب اون مردک و امروز خود شما!..از کدومتون تشکر و از کدومتون شکایت کنم؟!..
ابروهاش پرید بالا و لبخندش رنگ باخت..پوزخندم عمق گرفت و از کنارش رد شدم..
می دونستم که حقشه واقعا ازش تشکر کنم و کارش حقیقتا قابل تقدیر بود ولی من آدم این کارا نبودم..
نه تشکر می کردم و نه عذرخواهی..
این دو چیز تا جایی که یادم میاد تو کتم نرفته و نخواهدم رفت!..جز در مقابل مادرم جلوی هیچ احدی سر خم نمی کنم..هیچ وقت!..
انتظار این جوابو نداشتم..
-برای اینه که قبل از هر حرفی خوب فکر نمی کنید!..
--فکر نمی کردم تا این حد مغرور باشید..پس با این حساب حق با سهیل بود!..
پشت سرم بود و با حرفی که زد همچین برگشتم سمتش و تو چشماش براق شدم و غریدم: سهیل خیلی بیـ .........
و ادامشو پشت لبام نگه داشتم و رو هم فشارشون دادم تا در اثر نفرتی که از اون نامرد داشتم دهنم باز نشه!..
نگاهه عصبانی منو که دید دستاشو مردونه به حالت تسلیم بالا نگه داشت!..رفتارش با این وجود هنوزم سنگین بود!..
انگشتمو آوردم بالا و تهدید کنان جلوی صورتش گرفتم..دیگه لبخند نمی زد..نگاهه اونم جدی شده بود..
--آقای محترم بهتره حد خودتونو نگه دارید..برادر عزیزتونم بره روزی هزار بار به درگاهه خدا سجده ی شکر به جا بیاره که داره راحت واسه خودش زندگیشو می کنه!..اگه پای سحر وسط نبود الان سر از ناکجا آباد در آورده بود!..
نگاهموکه روش تیز کرده بودم کشیدم و با یه نفس عمیق رفتم سمت در و قبل از اینکه بخواد چیزی بگه بازش کردم و رفتم تو..
مردک عوضی..
می دونستم اینم لنگه ی برادرشه......یکی از یکی بدتر.......
-- صحـــرا..کجایی تو آخه؟..
- تازه رسیدم..مامان اینا کجان؟..
-- بیا اینطرف خانما نشستن..
- مگه زنونه از مردونه جداست؟؟!!..
خندید و دستمو گرفت..
-- نه بابا منظورم زنای مجلسه که دور هم جمع میشن..
نیشخند زدم و سرمو بردم بالا..
-همون محفل خاله زنگی ِ خودمون..من نمیام تو برو....
--اِ زشته صحرا نکن..مادرشوهرم چی میگه؟..
- چی میگه؟..
-- خوب نیست..یه امشبو کوتاه بیا..به خاطر من..
- ای بمیری..انقدر که من به خاطر تو کوتاه اومدم اگه سر بله دادن به پوریا هم اینجوری کوتاه اومده بودم الان..........
--صحــــرا!..
- مرض..داشتم حرف می زدم!..
-- بیا بریم آبرومون رفت!..
- اگه آبرومون بنده دوتا نگاهه همون بهتر که بره..
--صحـــرا!..
دستمو گرفت و با خنده کشید....
سالن بزرگی بود..پر از اسباب و اثاثیه ی گرون قیمت و لوکس..هیچ کدوم عتیقه نبودن همه مدرن و امروزی..اومـــ..خوبه..عجب سلیقه ای..
بالای سالن خانمای متاهل یه گوشه رو به خودشون اختصاص داده بودن و صدای همهمه شون کل فضا رو گرفته بود....
کنارشون که رسیدم سعی کردم لبخند بزنم..هرچند مصلحتی اونم با چشم غره هایی که مامان نثار چینای روی پیشونیم می کرد..
با مادر سهیل که یه زن نسبتا قدبلند و خوش لباس بود سلام و احوال پرسی کردم..چشم و ابرو مشکی بود و پوست سفیدی هم داشت..با لبخند از رو مبل بلند شد ..باهام دست داد و صورتمو بوسید.. و در جواب سلام کوتاه و سرد من، گرم رفتار کرد!..
-- سلام عزیزم..خیلی خوش اومدی..چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد خانــــم!..
مطمئنا هر کی جای من بود از شرم سرخ و سفید می شد و دست و پاشو گم می کرد!..ولی من با بی تفاوتی فقط نگاهش کردم و در نهایت به یه لبخند زورکی بسنده کردم..
زیور خانم که توقع این سردی رو تو رفتار من نداشت لبخندشو جمع کرد و نگاهش رنگی از تعجب گرفت!..
مامان اومد کنارم و گفت: چرا دیر کردی مادر؟..دلم هزار راه رفت!..
- گفتم که کار دارم، یه کم دیرتر میام!..
و صورتمو برگردوندم که یعنی دیگه ادامه نده!..
جلوی اون همه چشم خوشم نمی اومد سین جیم پس بدم!..حالا می خواد اون شخص مادرم باشه یا هر کس دیگه ای!..
جلوی دیگران شخصیت خودمو داشتم و حفظش می کردم!...
ادامه دارد شاکی نشین زودتر میزاریم..