و رفت بالا...ما هم بلند شدیم و رفتیم داخل اتاق تا حاضر شیم...از داخل کمد یه مانتو تلفیقی از قهوه ای و سبز برداشتم...مدلشو خیلی دوست داشتم تا مچ پام بود و یقه هفت باز تا روی ناف می خورد که باید حتما زیرش یه بلوز مشکی می پوشیدم یقه اش گِت می خورد و یه کمر بند قهوه ای و از اونجا به بعد هم ساده بود،استیناشم ساده بود...یه شلوار کتون قهوه ای که فقط مچش معلوم بود و یه کفش ال استار سبز...یه شال قهوه ای برداشتم و یه کم ارایش کردم و موهامو بستم و یه دسته ازشونو پوش دادمو و با کیلیپس بستمش بالا سرم...شالمو سرم کردم و کیف پولی سبزمو برداشتم...کلا خوشمل شده بودم...ماه...عروسک...اه بده یکی دیگه برات نوشابه باز کنه...از اتاق زدم بیرون که دیدم از همه دیر تر اومدم...تارا یه پانچ ابی نفتی پوشیده بود و یه شلوار جین مشکی و یه شال مشکی و کفش اسپرت ابی نفتی...تنها تغیر جالبش این بود که یه عینک ریبن بزرگا با شیشه ی صفر زده بود که خیلی باحالش کرده بود...دنی هم یه مانتو زرد...یه شلوار قواصی سفید و یه شال سفید و کفش های عروسکی پاشنه تخت زرد...تارا به صورت مسخره عینکشو جا به جا کرد و گفت:
- بریم...دیر شد...

دنی گفت:
- تارا شبیه بچه مثبتا شدی...
ادامه دادم:
- اره شبیه همونایی که تو دوران دبستان خر خون بودن...
تارا خندید و به گردنش قری داد و چیزی نگفت...رفتیم بیرون و پسرا سوار ماشین خودشون شدن و ما هم سوار ماشین خودمون...البته ماشین تارا...اون شب کلی خوش گذشت...اول مانتو خریدیم...من یه مانتو نقره ای براق خریدم...خیلی از مدلش خوشم اومد...دو تا شلوار جین پاره پوره ها که به قول تارا مال گدای سر کوچه است و چهار تا شال و کفش پاشنه بلند و اسپرت و البته کیف...تارا هم یه مانتو یاسی خرید و کفش و کیف ستش...می گفت که من شلوار زیاد دارم دنی هم کلا تریپ عروسی برداشته بود و ست سفید خرید...بدبخت پسرا همش دنبال ما بودن...خریدامو تموم شد که رفتیم شام بخوریم...هر شیش نفر هات داگ...خواستیم بریم بیرون که چشمم به یه تی شرت خوشمل و جذب پسرونه خورد...واقعا خوشمل بود...دلم میخواست برای حسین بگیرمش...برگشتم که بهش بگم که دیدم فقط اون پشت سرم وایساده و بقیه رفتن...ای تارا بگم چی بشی؟ من که می دونم زیر سر توئه...با پرویی زل زدم تو چشماشو گقتم:
-اون تی شرت سفیده قشنگه؟
- کدوم؟
- همون که روی یکی از استیناش طرح سرخابی داره...
- اره...خب بریم...
ناخواسته دستشو گرفتم وگفتم:
- چی چیو بریم؟ من این همه نظر دادم و سلیقه به خرج دادم...تو می گی بریم؟
- ببخشید؟ برای کدوم یک از دوست پسراتون می خوایین بخریدش؟
- هه هه هه خیلی با مزه تشریف داری...بیا بریم اینو بپوش من خوشم اومد ازش فکر کنم برای تو خوب باشه...
بعد بدون توجه کشیدمش توی مغازه و به دختره که ارایش قشنگی داشت نمی شد گفت که خیلی ارایش کرده بود صورت بانمکی داشت و یه ارایش خوشمل یاسی رنگ داشت گفتم:
- اگه می شه کد 175 رو بدید...
دختره یه نگاه خریدارانه به حسین کرد و ادامس داخل دهنشو خیلی جلف جوید که نگینی که روی دو تا دندونای جلوش کاشته بود معلوم شد و گفت:
- برای ایشون؟
صداش خیلی نازک و با عشوه بود منم مثله خودش گفتم:
- نه برای خودم...اخه کی دیگه به غیر از ایشون اینجا مذکر تشریف داره؟
ابروهاشو کشید توی هم و رفت که تی شرتو بیاره...حسین دم گوشم گفت:
- چی کار بدبخت داشتی...چرا لگد به بخت من می زنی؟
اخم کردمو خواستم چیزی بگم که دختره اومد و گفت:
- بفرمایید اینم تی شرت برادرتون...
پوزخندی زدمو گفتم:
- یک هنوز صاحبش نشدیم و نخریدیمش...دو ایشون نامزدم تشریف دارن نه برادرم...
نمی دونم ازکجام اینو اوردم ولی گفتم و باید می گفتم...تی شرتو ازش گرفتم و دادم بپوشه...رفت و پوشیدنش کلا یک دقیقه طول کشید...تی شرت توی تنش معرکه بود...کل بدنش و عضله هاشو به نمایش گذاشته بود...تی شرتو خریدیم و اومدیم بیرون که صدای اس موبایلم اومد...از جیبم درش اوردم که دیدم تارا اس داد:
- پادی مواظب خودت باش...ما با ماشین خودمون برگشتیم...تو و حسن با هم بیاید...بازم می گم حواست به خودت باشه...
بعدش یه شکلک شیطان گذاشته بود...عوضی کثافت...اگه دستم به تارا برسه خودشو مرده تصور کنه...حسین گفت:
- کی بود؟
- دوست پسرم...
اخم کرد و چیزی نگفت...سوار ماشینش شدیم ولی حرکت نکرد...برگشتم دیدم که داره نگام می کنه...یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتن:
- چرا حرکت نمی کنی؟
- موبایلتو بده من...
اخم کردمو گفتم:
- برای چی؟چی کار موبایل من داری؟
یه دفعه صدای اس موبایلم اومد...حسین از زیر دستم کشیدش ولی نتونست بازش کنه...پوزخندی زدمو گفتم:
- رمز می خواد...
- اینو خودم می دونم...
- خب بده تا بازش کنم...دوست پسرم منتظر می مونه...
اخم کرد و من لبخندی کم رنگی زدم و زود جمعش کردم...حال می کردم حرص می خورد و خود به خود خوشحال می شدم که می دیدم روی من و کارام حساسه...موبایلو انداخت روی پام و گفت:
- بلند برام بخونش...
دهنو باز کردم که چیزی بگه که داد زد:
- حرفی نباشه...
منم با پروی بازش کردم...تارا بود نوشته بود:
- عزیزم الان درحال چه کاری هستید...اتفاق خاصی هنوز نیوفتاده؟راستشو بگو...صحنه های 18+ چی؟
حسین گفت:
- چی شد؟
منم به اشتباه براش خوندم:
- سلام عشقم...کجایی؟ نمی گی زنگ نمی زنی دل عاشقت برات پرپر می شه؟
اخمش غلیظ تر شد...برگشت سمتمو گفت:
- بهت یاد ندادن وقتی با یه پسر می ری بیرون که نامزدت معرفیش می کنی جلوش با اب و تاب از دوست پسرای جنتلمتون حرف نزنی؟
- پس بگو تو از این که من تورو نامزدم معرفی کردم ناراحتی؟ببین جناب من تورو نجات دادم...من این دخترارو خوب می شناسم...اگه بهشون پا بدی تا ابد بهت چسبیدن...بعدشم خیلی تورو قابل دونستم که نامزدم معرفیت کردم...من فقط تورو به چشم برادری می بینم...همین...تازه برادری هم برات زیاده یه شخص ساده که حتی اونو جزیی از اشناهام نمی دونم...
دهنش باز مونده بود...یه دفعه بهم نزدیک شد که ترسیدمو رفتم عقب...پوزخندی زد و گفت:
- ازم می ترسی؟
- از شما پسرا باید ترسید...
و خودمو کشیدم جلو تر...لبخندش محو شد...اون می خواست منو بترسونه که جامون عوض شد...یه چشمک زدم و با دستام یقشو گرفتم...چشماش گرد شد...صورتمو بردم نزدیک و دم گوشش گفتم:
- شاید از نظر زوری بازو از من بالا تر باشی ولی برنده منم...
و هلش دادم عقب...بدون حرف ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...
***