رمان بورسیه/قسمت28
بادی از پنجره ی نیمه باز به داخل اتاق هجوم آورد وحس کردم پوست صورتم سوزش شدیدی پیدا کرده...سردم هم شده بود. انقدر منگ شده بودم که به چیزی فک نمیکردم و فقط دوس داشتم وقتی چشمامو باز میکنم این بازی احمقانه تموم شده باشه و برگردم به روزای خودم...به زندگی خودم به روزایی که فک میکردم پر از روزمرگیه ودوسشون نداشتم اما حالا قدر تک تک لحظه هامو میدونستم...چشمام بسته بود و نمیخواستم بازشون کنم.هیچ وقت تا این حد از تنهایی نترسیده بودم.ولی هنوز امیدوار بودم.به نظرم اوج ناامیدی اونجاس که آدم حتی انتظار یه معجزه رو هم نداشته نباشه اما من منتظر معجزه بودم منتظر رسیدن تیلاو.صدای باز شدن در با اون فشار باعث شد چشمامو باز کنم...کیارش اومد سمتم و گفت:میدونی ساعت چنده؟ساعت سه نصف شبه ولی هنوز از آقا تیلاو شما خبری نشده
-تیلاو میاد
-تو هر جور دوس داری فک کن ولی من مطمئنم که نمیتونه اینجارو پیدا کنه...
نمیدونم چرا ولی هر چقدر که کیارش بیشتر می گفت تیلاو نمیتونه ما رو پیدا کنه من بیشتر دلم قرص میشد که الان دنبالمونه و زود خودشو به ما می رسونه.کیارش نشست روبروی صندلی و زل زد به من...درو نیمه باز گذاشت.نگاهمو گرفتم سمت دیگه.از نگاهش هم چندشم میشد.فک میکردم بزنه به سرش ولی نه تا این حد!آروم گفت:پارلا یه لحظه نگام کن میخوام بهت یه چیزی بگم
به خودم تکونی ندادم.کمی جلوتر اومد همونطور که روی زانوهاش رو زمین نشسته بود و بعد گفت:پارلا منو نگاه کن
نگاهش نکردم ولی با خشم گفتم:نگاه کردن به تو کفاره داره عوضی.
اینبار چونمو با دستش گرفت و فشار دادو فریاد کشید:چرا نمی فهمی ...من دوست داشتم...میفهمی دوست داشتم
دردم می اومد.نمیتونستم راحت حرف بزنم ولی غریدم:این دوس داشتنه؟کجای این بازی شبیه دوس داشتنه
-تو هیچ وقت منو نفهمیدی...حالا که از این بازی خسته شدی چطوره دیگه منتظر شاهزاده نمونیم هان؟من میخواستم بهت ثابت کنم اون یه بی عرضه اس...تو به خاطر یه پسربچه ننه منو دور زدی..آره اما الان بلایی به سرت میارم که...
تیلاو کجا بود؟؟؟چرا نمی رسید؟داشتم سکته میکردم..قطعا اگه بلایی به سرم نمی آورد خودم تا فردا دووم نمی آوردم.جمله اشو قطع کردم:تیلاو میاد...
سرشو برد زیر گوشم و صورتشو روی گردنم کشید...مو به تنم سیخ شد.خدایا به دادم برس.چونمو ول کرد و با دست راستش موهامو نوازش کرد...در همون حالت گفت:آره...پایان این بازی با رو میخوام شروع کنم عزیزم.آماده ای؟
دوباره اشکام بودن که سرازیر شدن و بیشتر از زبونم حال زار دلمو به نمایش گذاشتن ولی کیارش یه هدفو دنبال میکرد.
-کیارششششش..خواهش میکنم ولم کن.
-نه..بزار منم حست کنم.اون تیلاو لعنتی اگه عاشقت باشه که به خاطر یه شب ولت نمیکنه
نفسهای داغش داشت حالمو به هم میزد.تا خواستم واکنشی نشون بدم دوباره صورتش مقابل صورتم قرار گرفت و گفت:یادته که چی گفتم...جفتگ ننداز.باهام راه بیا.
-تو رو به هرکی دوس داری...ولم کن
یه چاقو از جیبش بیرون آورد و پرت کرد کمی اون طرف تر و گفت:بیشتر از این حرف بزنی گوش تا گوشتو میبرم..بزار گوش تا گوشتو ببوسم.بعد هم راحتت میکنم اول تو رو بعد تیلاو و بعد هم خودمو.
هق هق پشت هق هق...به جای کیارش باید به خدا التماس میکردم.خدایا خودت کمک کن...من تا حالا پاکیمو حفظ کردم نزار یه آدم آشغال منو مثه خودش کنه...خدایا!دوباره همون حالت قبلی بود.میخواست شروع کنه به بوسیدنم که صدایی مثله باز شدن یه در باعث شد کیارش خودشو عقب بکشه.ولی انگار براش مهم نبود چون دوباره نزدیک شد و زل زد تو چشمام..چشمامو بستم دیگه فایده ای نداشت.منتظر بودم اتفاقی بیفته که با صدای آخخخخخ بلند کیارش چشمامو باز کردم....داشت از سرش خون می اومد..نگاهم کشیده شد سمت کسی که پشت سرش بود و داشت نفس نفس میزد و با چوبی که توی دستش بود محکم کوبیده بود روی تو سرش.تیلاو بود!کیارش پخش شد روی زمین.اول خم شد به کیارش یه نگاهم انداخت تا ببینه کامل بیهوش شده یا نه بعد که مطمئن شد چوبو انداخت کنار و اومد کنارم...صورتمو بین دو دستش گرفت اشکامو پاک کرد و گفت:این حیوون که کاریت نکرده؟خوبی پارلا؟؟؟؟پارلا حرف بزن.
صدام از ته چاه میومد با گریه گفتم:کجا بودی؟میدونی اگه یه کم دیگه دیر میرسیدی چه بلایی سر م می اومد...کیارش میخواست...
حرفمو نتونستم ادامه بدم سرمو انداختم پایین و گریه امونم نداد.سرمو بلند کرد گذاشت روی سینه اش و گفت:اومدم عزیزم...چیزی نشده که.
یه کم که گذشت خواست دست وپامو باز کنه....
-نامرد چه محکمم بسته..دستای ظریف تو تحمل این همه فشارو نداره عزیزدلم.
هنوز کامل دستامو باز نکرده بود که جسم نیمه جون کیارش یه لحظه جون گرفت.همون چوبو برداشت و خواست بزنه تو سر تیلاو که دادکشیدم:تیـــــــــــــلاو..کیارش
سریع برگشت و بلند شدچوب از دست کیارش افتاد زمین.با کیارش درگیر شد...یه درگیری حسابی.هیچ کدومشون هم نمیخواستن میدونو خالی کنن.رفتن سمت در و از اتاق خارج شدن.نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته...فقط صدای فریادهاشونو میشنیدم.
تیلاو:بی شرف عوضی تو به چه حقی میخواستی به زن من دس درازی بکنی؟
کیارش:اون مال منه...تو حق نداشتی بیای سراغش
انگار دوباره بزن بزنشون شدت گرفته بود چون کلمه ای بینشون رد وبدل نمیشد.یه لحظه صدای آخخخخ تیلاو بلند شد...میون گریه ام فریاد کشیدم:تی....تی...تیلاو
جوابی نداد.نکنه کیارش بلایی به سرش آورد.دست و پامم که بسته بود.دستامو یه کم تکون دادم تا کار نیمه تموم تیلاو رو خودم تمومش کنم و کامل باز بشه ولی کیارش خیلی سفت دستامو بسته بود!با صندلی خودمو کشیدم سمت در چن قدم دور نشده بودم که با سر خوردم زمین...خون تمام دهنمو پر کرد.مهم نبود.مهم تیلاو بود.مهم این بود که بدونم کارش با کیارش به کجا کشید...خواستم بلند بشم دوباره حرکتی بکنم ولی نای هیچ کاری رو نداشتم.نفسهام هم به سختی می اومدن...کم کم داشتم فک میکردم بدنم داره یخ میکنه.شاید داشتم میمردم.ولی کسی منو از جام بلند کرد...چقدر دعا کردم که اون آدم تیلاو باشه..دعام مستجاب شد چون چشمای طوسی نگران تیلاو بود که داشت نگاهم میکرد.از دماغش خون می اومد.یقه ی لباسش کامل جر خورده بود .دستامو سریع باز کرد و بعد هم پاهامو.مقنعه امو برداشت و انداخت سرم...دستمو گرفت وگفت:بلند شو زود بریم
-کیارش؟؟؟
-کشتمش....
-نه؟!!!
یخی دستامو شاید حس کرد که چن تا ضربه خیلی خفیف روی گونه ام زد و گفت:پارلا...خوبی؟
جوابی ندادم.دستشو برد زیر پاهام وبلندم کرد...از اتاق که بیرون اومدیم نگاهم افتاد به کیارش که رو کف پارکت خونه پهن شده بود.صورتش خونی بود.شاید مرده بود.از پله ها پایین اومد.سریع منو گذاشت روی صندلی ماشین و سوار شد...زود راه افتاد.چشمامو بستم وخوابم برد...
با نوازشهای تیلاو چشم باز کردم.با یه دستش فرمونو گرفته بود وبا دست دیگه اش داشت صورت منو نوازش میکرد.از زیر چشم نگاهش کردم و گفتم:نرسیدیم؟
-نه..هنوز
-چه جوری پیدامون کردی؟
-دیشب اومدم دم خونه ات که از دلت دربیارم...من مقصر بودم میدونم.اما هرچی زنگ زدم درو باز نکردی.چن بار زنگ زدم به گوشیت ولی آنتن نمیداد.فک کردم هنوزم میخوای باهام لج کنی.داشتم برمیگشتم که پسر بچه طبقه بالاتون که با مادرش از بیرون می اومدن گفت دیده که تو رو یکی به زور سوار ماشینش کرد ه روفته..اولش فک کردم شاید داره دروغ میگه اما در دسترس نبودن گوشیت نگران ترم کرد..ببین دسته گل رز سفیدم هنوز روی صندلی عقبیه...من اومدم همه چیو بهت بگم و از دلت دربیارم.همه چی که این مدته باعث شده بود ما از هم دور بشیم.من باید ازت معذرت خواهی کنم...تو باید منو ببخشی
کمی سرمو خم کردمو دسته گل رزسفید رو وری صندلی دیدم...زیرلب گفتم:حالا هربار که قهرمون شد برای آشتی میخوای رز سفید بخری؟؟؟
لبخندی زد و گفت:آره عزیزم.
با تمام وجودم حسش میکردم.با تمام وجودم دوسش داشتم.هیچ تردیدی توی دلم نبود اینبار عشق بود که توی دلم موج میزد.من داشتم کنار مردی نفس میکشیدم که جونشو به خاطر من به خطر انداخته بود.خواستم ازش بپرسم چه جوری اومده بود اونجا که گفت:هیسسسسس..خانومی یه کم صب کن الان میبرمت بیمارستان حالت که خوب شد ازم بازجویی کن.
لبخندم هم نمیتوستم بزنم.چشامو بستم.یه لحظه احساس کردم سرعت ماشین زیاد شده. دست تیلاو رو هم حس نمیکردم.تاچشم باز کردم دیدم تیلاو دودستی فرمانو گرفته ویه نگاهش به آینه اس و یه نگاهش به به جلو...برگشتم عقبو ببینم...وای کیارش افتاده بود دنبالمون.این چن تا جون داشت.با سرعت نور هم میومد...قلبمداشت میومد تو دهنم.این چه مصیبتی بود آخه؟؟؟مثه آدم بدای فیلما که همه اش فک میکردی دیگه مردن ولی باز سر بزنگاه یه جون تازه میگرفتنو میومدن سروقت قهرمان داستان کیارش هم اومده بود..به من گفت که میخواد مارو بکشه حتما اومده بود اینجوری کارمونو تموم کنه....دیونه ی آشغال!نگاهم به سمت جلو بود...خیلی تند میرفت.گفتم:
-تیلاو یواش تر...الان میخوریم به یکی
-نمیبینی داره دنبالمون میاد...
دستشو چند بار کوبید رو فرمون و یه سبقت گرفت و گفت:اگه یه فیلو اونجوری میزدم تا الان هفت تا کفن پوسونده بود اما این ناکس صدتا جون داره...بیخود کرده من نمیزارم دستش به تو برسه....فک کرده شهر هرته..بزار برسیم شهر میدمش دست پلیس آدمش کنن..
ترس ولرز تمام وجودمو فراگرفته بود...حس میکردم داریم با مرگ دست و پنجه نرم میکنیم.حرکات مارپیچی ماشین خیلی ترسناک شده بود...دلم میخواست در و باز کنم بپرم پایین.صدای بوقهای ممتد ماشین کیارش که کنارمون بود بیشتر از قبل منو به ترس انداخته بود...انگار میخواست بزنه به ما ولی تیلاو جاخالی میداد...شیشه رو داده بود پایین و داشت یه چیزایی می گفت.رسیدیم سرپیچ...
داد کشیدم:تیلاو تو رو خدا اینجا رو مواظب باش....
جمله ام تموم نشده بود که یه ضربه خورد به ماشین...صداش انقدر بلند بود که قدرت هر کاری رو از من گفت..فقط سرمو چرخوندم سمت تیلاو که کیارش از اون سمت به ماشین ما ضربه زده بود..اونم نگاهش به من بود..خدایا بلایی سر تیلاو نیاد...ته دلم زجه میزدم.داشتیم می افتادیم به کنار جاده...ارتفاعش زیاد نبود ولی کم هم نبود...یه جورایی تو هوا بودیم...تمام روزهای زندگیم مثه فیلم داشتن از جلوی چشمم رد میشدن.انگار باور کرده بودم که زمان مرگم فرا رسیده.دوس داشتم زمان برگرده عقب و تیلاو رو بیشتر بشناسم..تنها حسرتم همین بود.حتی حسرت نرفتن به پاریس و قبر پدر ومادرم رو هم فراموش کرده بودم.ماشین تا رسید به زمین چن تا غلط زد و من دیگه چیزی نفهمیدم....
همه جا نور سفید بود..بین نورها مادر رو میدیدم.اومد سمتم گونمو بوسید و شروع کرد به حرف زدن...صداشو نیشنیدم..فقط ازش میپرسیدم که مامان تیلاو کجاست..سالمه؟؟؟دلم نمی اومد از زنده بودنش بپرسم...مامان بازم یه چیزایی گفت ولی بازم صداشو نمیشنیدم...دستمو گرفت و کف دستم یه چیزی نوشت و رفت...هرچقدر صداش کردم برنگشت.بازم تنهام گذاشته بود.مثله سالها پیش.نوشته رو خوندم.فرانوس نوشته بود.تا خواستم ترجمه اش کنم با صدایی بیدار شدم...
فک میکردم مردم ولی زنده بودم.فک کنم صدای در بود که بسته شده بود.سرمو که بالای سرم دیدم فهمیدم حدسم درسته..بیمارستان بودم..یه لحظه تمام اتفاقات دیشب یادم افتاد...وای چه بلایی سر تیلاو اومده بود؟دستمو دراز کردم سوزن سرمو از دستم کشیدم بیرون و راه افتادم..باید میفهمیدم تیلاو الان کجاس؟همین که از اتاق زدم بیرون یه پرستار افتاد دنبالم...قدمهامو سریعتر کردم...ولی هنوزم زوری نداشتم.زود به من رسید..دستمو گرفت و گفت:خانوم کجا؟
-من بایدبرم...تیلاو..تیلاو کجاس؟
-عزیزم بیا یه کم استراحت کن تو حالت خوب نیس
-نه..من حالم خوبه.میخوام بدونم اون کجاس
جوابی نداد.وقتی دیدم جوابی نمیده به تقلا افتادم دستمو از دستش بیرون بکشم که یه پرستار دیگه هم اومد...داد کشیدم:تو روخدا ولم کنین برم..تو رو خدا بزارین برم تیلاومو ببینم..تو رو خدا
-نمیشه که....
اونا دو نفر بودن من یه نفر..زوم بهشون نمیرسید.دوباره فریاد کشیدم:حداقل بگین الان سالمه یا نه...تو رو به هرکی میپرستین بگین
یکی از پرستارا سرشو تکون داد و گفت:این چی میگه؟
پرستار دوم:هیچی بابا تصادف کردن
وبعد آروم طوری که سعی داشت من نشنوم گفت:مثه اینکه شوهرش مرده...بیچاره معلومه خیلی همدگیرو دوس داشتن!
چی؟؟؟؟؟اینا داشتن چی میگفتن؟تیلاو من مرده؟کاش من میمردم و این بلا به سرش نمی اومد...کاش اصلا نیومده بود برای نجات من...کاش...صدامو بلند تر کردم ودست و پا زدم:نه اون نمرده...اون نمیتونه منو تنها بزاره بره...نه نمیشه
انقدر دست وپا زدمو انقدر فریاد کشیدم که از حال رفتم.