دکمه ی شلوارشو که باز کرد خزیدم عقب و چنگ زدم به دستگیره ولی قبل از اینکه بازش کنم پاهامو سفت چسبید و کشید طرف خودش..
جیغ کشیدم ولی تو اون بیابون برهوت، ساعت 3 بامداد کی بود که به فریادم برسه؟!..

-بنیامین..بنیامین نکن..تو رو خدا..
روم خیمه زد و با لحن کشداری گفت: آره..بتـــرس خوشـــگلم....اگه بدونی چه بلاهایی قراره سرت بیارم خون گریه می کنی، خــــــــون..

تنم می لرزید..بازوهامو تو چنگ گرفت..با یه حرکت دکمه های مانتومو کشید و از تنم درش آورد..
با اشک و التماس هم کاری از پیش نرفت..تو اون لباس سفید دکلته رو به روش بودم و اون عوضی با چشمای خمارش خیره به جسمم بود..
شالو از سرم کشید که به خاطر تاج کوچیکی که رو موهام بود به سختی از سرم درش آورد..در اثر کشیده شدن موهام سرم تیر کشید و با هق هق جیغ زدم....

بی توجه به التماسای من دست برد زیر گردنم..خر خر می کرد ..از مستی زیاد بود..بی شرف ِ پست..
جیغ زدن و گریه کردن فایده ای نداشت..با اتفاقاتی که امشب پیش چشمام افتاد و ترسی که الان داشتم اگه میگم مرده بودم یه مرده ی متحرک، به خداوندی خدا که دروغ نگفتم..
درسته که بنیامین شوهرم بود ولی اینکارش با تجاوز چه فرقی می کرد؟..به زور قصد تعرض داشت و تو یه همچین حالتی اینو نمی خواستم..

چی فکر می کردم و چی شد!..گفتم الان منو می بره خونه و اونجا اگر هم بخواد کاری کنه نمیذارم و کاری می کنم حداقل امشبو نتونه ولی....حالا چی می خواد بشه؟!..کسی نبود به فریادم برسه!..
لباش رو گردن و قفسه ی سینه م حرکت کرد..از ته دل خدا رو صدا زدم..دستش رو یقه م لغزید و حرکتش داد..دستا و تنش داغ بودن و جسم من بی روح و سرد....

بی حرکت فقط بلند بلند نفس می کشیدم و گریه می کردم..هیکلش روم سنگینی می کرد ..داشتم خفه می شدم و نفسای بلندم از همین بود..
به سختی دامن لباسمو داد بالا ولی ثابت نمی موند..
تقلا ها و گریه های بی امانم بیش از قبل عصبیش کرد..با یه دست دامنمو گرفت و با دست دیگه ش فریاد زنان سیلی محکمی تو صورتم خوابوند..جیغ کشیدم و هق هق کنان دستمو گذاشتم رو صورتم..ولی مچمو گرفت و خشونت بار دستمو کشید پایین..
مثل یه حیوون وحشی افتاد به جونم..گردن و لبامو جوری می بوسید که سوزش و درد رو با هم احساس می کردم..گاز می گرفت بی همه چیز..جوری که از گوشه ی لبم خون می زد بیرون..

شوری و مزه ی ضخم خون دهنمو پر کرد..ناخناشو رو قفسه ی سینه م کشید و دستش رفت سمت یقه م و داد پایین..ولی چون تنگ بود نتونست به سینه هام برسه..دیگه از بی پناهی خودم گریه نمی کردم، از درد و سوزش تنم داد می زدم و ناله می کردم!..
خیسی و رطوبت زبونشو رو زخمام حس کردم..
خودمو منقبض کرده بودم از اون همه ترس و وحشتی که به جونم افتاده بود..دست برد و پاهامو لمس کرد و از هم بازشون کرد....

از اون همه درد به سطوح اومدم و مثل خودش وحشی شدم..پامو بلند کردم و کشیدم عقب ولی بی وجدان ناخناشو تو رونم فرو کرد..از ته دل جیغ کشیدم و سست و بی رمق به هق هق افتادم..
بوسه هاش که از سر گرفته شد با مشتای کم جونم به سر و سینه ش زدم ولی اون عوضی مثل یه گرگ گرسنه که مدت ها میون کوهی از برف گیر کرده باشه و حالا با دیدن یه تیکه گوشت لذیذ آب از دهانش سرازیر شده باشه، داشت تیکه و پاره ام می کرد....
هر چی فحش و ناسزا بود بهش دادم..اما انگار از فحاشی من قدرتش صدبرابر می شد...

مچ هر دو دستمو گرفت و بالای سرم با یه دستش قفل کرد..دست آزادشو آورد پایین ولی قبل از اینکه بتونه لباسمو پایین بکشه و دنیا جلوی چشمام تیره و تار بشه، ترمز شدید یه ماشین و بعد از اون صدای فریاد مردی که گفت: می کشمــت حــرومـــزاده ی کثـــافت.......
باعث شد دومرتبه به تقلا بیافتم..بنیامین که تا حدی هوشیار بود خواست سرشو بلند کنه که یکی از پشت یقه شو گرفت و کشیدش بیرون..
از اون مرد فقط یه سایه دیدم..
دامن لباسمو دادم پایین و با درد تو جام نشستم..از ترس اینکه نکنه باز بنیامین بیاد سراغم در ماشینو بستم و قفلشو زدم..گریه هام مقطع شده بود و به نفس نفس افتاده بودم..
چیزی جز صدای زد و خورد و ناسزاهایی که بهم نسبت می دادنو نمی شنیدم..بیرون ماشین تاریک بود..
حس می کردم صدای اون مرد برام آشنا ست..مخصوصا وقتی اسم منو بین حرفاش آورد!..
برگشتم و از شیشه ی عقب بیرونو نگاه کردم..صورتشو نتونستم تو اون تاریکی درست ببینم..
وقتی مشت گره کرده ش تو صورت بنیامین فرود اومد و بنیامین محکم خورد به در ماشین و پرت شد رو زمین مات و مبهوت سرمو آوردم بالا و....

زیر بارون خیس شده بود ..موهای خوش حالتش پریشون و نمناک ریخته بود تو صورتش..نگاهشو از پشت پنجره دوخت تو چشمام..
از دیدنش به قدری خوشحال شدم که به کل موقعیتمو فراموش کردم..در ماشینو به شتاب باز کردم و پریدم پایین و دویدم سمتش..صدای گریه ای که از شوق بود نه از ترس، دیگه بند نمی اومد..

صدای بلند ضربات قلبش زیر گوشم بود..از همون فاصله ی نزدیک..
دیگه فکر نمی کردم این مردی که تو آغوششم بهم محرم نیست..
فکر نمی کردم که هیچ وقت نمی تونم متعلق به این مرد باشم..و علیرضا دیگه مال من نیست..
اون لحظه به قدری ترسیده بودم که ذهنم از هر برداشت منطقی ای پاک شده بود و فقط دنبال امن ترین جای ممکن می گشتم برای تسکین قلب شکسته ام..
امن ترین جای ممکن برای من کجا بود؟!جز حصار بازوان علیرضا؟!.........
هق زدم: علی..علیرضا....
بغض داشت..حسش کردم..می لرزید صداش..
-- هیسسس..گریه نکن دختر خوب..همه چی تموم شد!..

تو دلم نالیدم: نه علیرضا..این تازه شروعشه..بدبختیای من تموم شدنی نیست..
با این فکر موجی از نگرانی مثل جریان برق از تنم گذشت و همون منو متوجه اطرافم کرد!..
من!..
بنیامین!..
عقدی که بینمون خونده شد!..
من از علیرضا دور افتادم!..
دیگه باهاش نسبتی ندارم!..
ولی هنوزم دوسش داری سوگل آره؟..انکار می کنی که عاشقشی؟..
نه....ولی.............
به شدت خودمو از آغوشش کشیدم بیرون..
من داشتم چکار می کردم؟..اون علیرضاست سوگل..حواست کجاست؟..
سرمو زیر انداختم..وای خدا..با این لباس؟.........سوگل چت شده آخه؟..
گردنم و لبام و قفسه ی سینه م در اثر زخمایی که بنیامین باعثشون بود می سوختن....نگاهش کردم..جسم منفورش کمی با فاصله از ما افتاده بود رو زمین و تکون نمی خورد..
پاهای علیرضا رو دیدم که قدمی به جلو برداشت..عقب رفتم و چسبیدم به در..اون بی توجه به شرم و سرخی گونه های تب دارم جلوتر اومد و....چشمامو بستم!...

گرمای چیزی رو شونه هام باعث شد چشم باز کنم و پلک بزنم!..دستمو بالا آوردم و لمسش کردم..بوی خوش و آشنایی بینیمو پر کرد....
نگاهمو بالا کشیدم..رو به روم بود..خیلی نزدیک..چشمام به یقه ی تیشرتش بود که زیر گوشم زمزمه کرد: معذرت!....

اون چرا؟..
مگه چه کار کرده بود؟!..
کتشو که رو شونه هام بود چنگ زدم و به خودم فشردم ..نگاهمو زیر انداختم..شالمو از تو ماشین برداشتم و رو سرم کشیدم..
در ماشینو که بستم یکی از پشت سر داد زد: اسلحــه اتو بنـــداز..

همزمان برگشتیم سمت اون مرد که پشت سر ما رو نشونه گرفته بود.......برگشتم و از دیدن بنیامین که اسلحه شو گرفته بود سمت من جیغ کشیدم و جلوی دهنمو گرفتم....
علیرضا دستاشو از هم باز کرد و آروم خودشو کشید سمت من..مجبورم کرد پشتش بایستم..
-- اونو بیار پایین بنیامین..
-- بکش کنار تا جای این دختره ی کثافت تو رو نفله نکردم..
علیرضا که دستاش مشت شده بود، داد زد: بت گفتم بیار پایین اون اسلحه رو..
و بنیامین مصمم و جدی سر اسلحه شو که کج کرده بود چرخوند و مستقیم علیرضا رو نشونه گرفت..
مردی که پشت سرمون بود و اسلحه شو گرفته بود سمت بنیامین، کمی جلوتر اومد و تهدیدکنان داد زد: تا 3 می شمرم بنیامین..اگه اسلحه رو اوردی پایین که هیچ..وگرنه........
-- خفه شـــو....
--گفتم بیارش پایین..اوضاعتو از اینی که هست بدتر نکن..
-- گ.و.ه نخور عوضی.._ و به علیرضا و اون مرد اشاره کرد و در حالی که ریتم نفساش کند شده بود گفت: با هر دوتونم، دختره رو بفرستید طرف من و گورتونو گم کنید از اینجا!..
و رو به علیرضا که خونسرد بود، داد زد: سوگلو رد کن بیاد!..
علیرضا پوزخند زد و یه قدم رفت جلو ولی همچنان سپر من بود..
--دیگه چی داری که بخوای از دست بدی؟..
--زِر نزن..
--همه چی تموم شد بنیامین، بهتره تسلیم بشی..
-- ببند دهنتو آشغال..با این چرت و پرتا نمی تونی من یکی رو خر کنی!..گفتم سوگلو بفرست اینطرف تا یه گلوله حرومت نکردم!..
مردی که کنارمون بود داد زد: دیگه آخر خطه بنیامین..یا تسلیم میشی یا اگر بخوای کار احمقانه ای بکنی بی برو برگرد ماشه رو می کشم..بعدشو خودت حدس بزن!....
و با یه پوزخند حرص درار چشماشو باریک کرد و اسلحله رو تو دستش فشرد و یه قدم رفت جلو....و همین که نگاهه بنیامین کشیده شد سمتش، علیرضا با یه حرکت حرفه ای و حساب شده سریع پاشو آورد بالا و با یه چرخش زد زیر دست بنیامین که اسلحه ش پرت شد عقب و همزمان رو اون یکی پاش چرخید و ضربه محکمی تو صورتش زد..
بنیامین که شوکه شده بود و توقع این حرکتو نداشت فریاد زنان نقش زمین شد..علیرضا یقه شو گرفت و با خشم برگردوندنش و محکم رو قفسه ی سینه ش زانو زد و دستش رفت بالا ولی قبل از اینکه فرود بیاد، بنیامین با مشتی که خوابوند تو صورتش،غافلگیرش کرد..به شدت با هم گلاویز شدن..
تو یه فرصتی که علیرضا حواسش نبود بنیامین شیرجه زد سمت اسلحه و همین که برش داشت و خواست به علیرضا شلیک کنه با فریاد اون مرد که علیرضا رو صدا زد: مواظب باشه.. صدای شلیک گلوله فضای مسکوت بیابون رو شکافت!..

جیغ بلندی کشیدم و یه قدم رفتم عقب ..دستمو گرفتم جلوی دهنم و مات و مبهوت به بنیامین خیره شدم که اسلحه تو دستش بود و بی حرکت به پشت افتاده بود رو زمین..
مُــرد؟؟!!!!!!!!..
و این زمزمه ی خفه ی من بود که علیرضا نفس زنان کنارش زانو زد و نبضشو گرفت..
--تموم کرده؟..
علیرضا به نشونه ی نه سرشو تکون داد..
--صدتا جون داره بی شرف!..
-- حقشم نیست بی سر و صدا بمیره......علیرضا؟!..
اما علیرضا بی توجه به اون مرد اومد سمت من که محکم چسبیده بودم به بدنه ی ماشین و وحشت زده بنیامینو نگاه می کردم..
--سوگل؟!..
-.........
--سوگل؟!..با توام....
-- از اینجا ببرش..خبر دادم بچه ها تو راهن..
علیرضا بازومو از رو کت گرفت و تکونم داد: سوگل؟..سوگل منو ببین..
از پشت پرده ای ضخیم از اشک نگاهش کردم..مهربون تو چشمام خیره بود..
-- آروم ..باشه؟..
- بنـ ..بنیامین..مُـ..رد؟..
سرشو به طرفین تکون داد..پاهام می لرزید..بردم سمت ماشین خودش و در جلو رو باز کرد..امتناع نکردم..در مقابل علیرضا نمی تونستم!..
نشست پشت فرمون که اون مرد زد به شیشه و علیرضا هم شیشه رو داد پایین..
-- نگفتی، کجا می بریش؟..
-- هتل ِ آروین..
-- ای بابا حالا چرا اونجا؟!..
--جای دیگه سراغ داری که فعلا امن باشه؟!..
--خیلی خب حالا تُرش نکن؟..رسیدی زنگ بزن..
سرشو تکون داد و ماشینو روشن کرد..
مرد کمی از ماشین فاصله گرفت که علیرضا صداش زد: شهرام؟!..
شهرام نگاهش کرد و سرشو به چپ و راست تکون داد که یعنی « چیــه؟! » ..
--سوگلو که گذاشتم هتل بر می گردم تا اون موقع به خونوده اش چیزی نگو..
-- ولی علیرضا.........
-- همین که گفتم.......
شهرام پوفـــی کرد و موهاشو که خیس شده بود فرستاد عقب..
-- خیلی خب..منتظرتم..مراقب باش!..
علیرضا حینی که سرشو تکون می داد فرمونو چرخوند و راه افتاد..

آستینای کتشو که رو شونه م افتاده بود، چنگ زدم و سرمو به عقب تکیه دادم..چشمامو بستم..حالم منقلب بود..سرم خیلی درد می کرد..واسه امشب گنجایش این همه اتفاق بدو یکجا نداشتم..
-- سوگل؟..
چشم باز کردم و نرم سرمو چرخوندم سمتش..
لبخند خسته ای به صورتم زد و گفت: خوبی؟..

خوبم؟..
واقعا می تونم خوب باشم؟..
تو از هیچی خبر نداری..
نمی دونی علیرضا..نمی دونی چه بلاهایی سرم اومده..
توقعت از من چیه؟..که خوب باشم؟..
نه نیستم..دیگه هیچ وقت خوب نمیشم!..

در سکوت از پنجره بیرونو نگاه کردم..از اینکه جوابشو ندادم نمی دونم ناراحت شد یا نه ولی چیزی نگفت..
می دونم که درکم می کنه..علیرضا درکم می کنه..فقط اون بود که منو می فهمید..

بغض داشتم..خواستم قورتش بدم که نشد..هق زدم و ناخواسته لب پایینمو گزیدم..ولی دردی که تو همه ی وجودم در اثر زخمای تنم پیچید صدامو بالا برد..
با دستای سردم صورتمو پوشوندم..شونه هام زیر بار غم هایی که رو دلم سنگینی می کردن می لرزید..
دیگه حرکت ماشینو حس نمی کردم..تا جایی که خاموش شد..
چند لحظه بعد در سمت منو باز کرد و صداش باعث شد لرزون دستمو پایین بیارم..
-- سوگل؟..چرا اینجوری گریه می کنی؟..
فهمیده بود درد دارم؟..
فهمیده بود گریه هام از درد ِ بی درمونیه که تو دلمه؟..
-- سوگل..منو نگاه....چته؟..جاییت درد می کنه؟..
آره..قلبم درد می کنه علیرضا..
گریه م شدت گرفت..
دلم می سوخت..
زخمای تنم آتیش گرفته بودن..
گوشه ی لبم درد می کرد..
داغون بودم داغون..
بازومو از رو کت گرفت و نالید: درد داری؟..آره؟....
سرمو با گریه تکون دادم..آه ازنهادش بلند شد و عصبی تو جاش ایستاد....

ادامه دارد...