رمان مریم باورم کن18
*****
خواهشا عصبانی نشین چون دست ما نیست
نویسنده تقصیر کاره نویسنده ما هم ببینین همه سعی میکنن
حداقل روزی یه پست بزارن
ولی نویسنده این رمان به فکر خواننده هاش نیست
بعد یه ماه هم به زور یه دونه رو میزاره
******
به هر حال ادامه رمان مریم باورم کن
******
نقل روی سرم میریختند
گلبرگ های گل
می خندیدند دست میزدند حرف میزدند و من
تمام حسهای خوب و بد را باهم تجربه میکردم
کیارش شیطونی میکرد...یخ میشد گرم میشد توی فکر میرفت و من تنها نگاهش میکردم و تعجب میکردم ازین خلقو خوی عجیب ازین نوسانات نابهنگام ازین احساس غریب!
مادر اشکهایش را یواشکی پاک میکرد پدر باغرور نگاهم میکرد بادی به غبغب مینداخت مهانهارا خوشامد میگفت نگاهش روی من می لغزید سعی میکرد حضورش در نگاه خوشحال اما عجیبم تکیه گاه شود و من!
لبخند میزدم دست کیارش را که در دستم بود میفشردم مگر
از تمام فشارها روی سرم کم شود....
نشستم روبه روی سفره ی عقد
خانم های چادری کل می کشیدند و من جمع میشدم در خودم ...با تیکه های نابهنگامشون قرمز میشدم میخندیدم و سرم بیشتر از انچه که بود پایین میرفت
نگاهم دزدکی میشد
بیشتر نگاهش میکردم
بیشتر کنکاش میکردم
بیشتر فکر میکردمو
بیشتر گیج میشدم
واقعا من شناخته بودمش؟
واقعا تصمیمم درست بود؟
نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم من!
کیارش با انگشتانم بازی میکرد انگار میشمردشون....یک
عروس رفته گل بچینه
دو
--خانم مریم صبوری.....
مریم صبوری اولین بار مزه مزه کردن اسمم براش تلخ بود...توی کلاس با اون جواب قاطعم برای حرف بی حسابش با اون اخمم برای پوزخندش تلخ شده بود....
--ایا وکیلم....
روزای اخر توی دانشگاه نگاه هاش دست خودش نبود چندباری بچه ها گفته بودند
مزه میپروند اما دیگه تلخ نبودو یجورایی عجیب میزد
--شمارا!
به من گفته که نه پری نه دختر دیگه ای توی زندگیش نیست شاید قبلا بوده اما الان! نیست....
--به عقد آقای کیارش....
چندوقتی بود که باهم دوست شده بودیم آنهم صمیمی...از همانهایی که کیارش من را متعجب میکرد
مهربانیش به دل مینشست و سکوت و سردیهای بی موقعش.....
--یک شاخه نبات....یک جلد کلام الله مجید...
نمازش را! میخواند...نه انگار قولش قول بود چندباری زنگ زده بودم خونه شان و نماز میخواند.... چندباری شده بود که من خوانده باشمو او بخواهد بخواند بی آنکه بگوید منهم در خانه خوانده ام!
--به درخواست خود عروس خانوم یک سفر حج نیز....
فاطمه گفته بود نگران نباشم اوهم متوجه تغییرات کیارش شده و دلم را
آرام میکرد
--سیصدو سیزده سکه ی طلا ....
از توی اینه نگاهش کردم نگاهش به من بودو حواسش؟
آهی در دلم کشیدم که انگشت دستم را فشار داد ...اوهم صدای آهم را شنیده بود؟
اخم الکی تحویلش دادمو اون از همان لبخندهای نابش تحویلم داد
شاید کیارش شبیه هیچ یک از پسرهایی که دیده بودم نبود
نه شبیه پسرعموها نه دوستان خانوادگی نه خواستگارهایم....مغرور بود اما نه شبیه مهدی نه شبیه پدر .... ابراز علاقه میکرد اما همیشه چاشنی اش شوخی بود اصلا این بشر بلد نبود مثله تمام ذهنیتهایی که من از یک مرد داشتم محبت کند ... قربان صدقه برود یا مهربان شود....خودخواه بود حسود هم بود اخلاقهای خاصی داشت که برایم تازگی داشت...اصلا این سرد شدنها و گرم شدنها و مهربان شدنها و تلخ شدنها.....البته انقدر هم که فکر میکردم پیچیده نبود کمی شاید مثله بچه ها بود و شاید بزرگتر از خودش....
--عروس رفته...
ادامه دارد...
خیلی سخته اینو بگیم ولی معلوم نیست که ادامه داشته باشه...
چون نویسندش واقعا کم کاره!
خواهشا عصبانی نشین چون دست ما نیست
نویسنده تقصیر کاره نویسنده ما هم ببینین همه سعی میکنن
حداقل روزی یه پست بزارن
ولی نویسنده این رمان به فکر خواننده هاش نیست
بعد یه ماه هم به زور یه دونه رو میزاره
******
به هر حال ادامه رمان مریم باورم کن
******
نقل روی سرم میریختند
گلبرگ های گل
می خندیدند دست میزدند حرف میزدند و من
تمام حسهای خوب و بد را باهم تجربه میکردم
کیارش شیطونی میکرد...یخ میشد گرم میشد توی فکر میرفت و من تنها نگاهش میکردم و تعجب میکردم ازین خلقو خوی عجیب ازین نوسانات نابهنگام ازین احساس غریب!
مادر اشکهایش را یواشکی پاک میکرد پدر باغرور نگاهم میکرد بادی به غبغب مینداخت مهانهارا خوشامد میگفت نگاهش روی من می لغزید سعی میکرد حضورش در نگاه خوشحال اما عجیبم تکیه گاه شود و من!
لبخند میزدم دست کیارش را که در دستم بود میفشردم مگر
از تمام فشارها روی سرم کم شود....
نشستم روبه روی سفره ی عقد
خانم های چادری کل می کشیدند و من جمع میشدم در خودم ...با تیکه های نابهنگامشون قرمز میشدم میخندیدم و سرم بیشتر از انچه که بود پایین میرفت
نگاهم دزدکی میشد
بیشتر نگاهش میکردم
بیشتر کنکاش میکردم
بیشتر فکر میکردمو
بیشتر گیج میشدم
واقعا من شناخته بودمش؟
واقعا تصمیمم درست بود؟
نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم من!
کیارش با انگشتانم بازی میکرد انگار میشمردشون....یک
عروس رفته گل بچینه
دو
--خانم مریم صبوری.....
مریم صبوری اولین بار مزه مزه کردن اسمم براش تلخ بود...توی کلاس با اون جواب قاطعم برای حرف بی حسابش با اون اخمم برای پوزخندش تلخ شده بود....
--ایا وکیلم....
روزای اخر توی دانشگاه نگاه هاش دست خودش نبود چندباری بچه ها گفته بودند
مزه میپروند اما دیگه تلخ نبودو یجورایی عجیب میزد
--شمارا!
به من گفته که نه پری نه دختر دیگه ای توی زندگیش نیست شاید قبلا بوده اما الان! نیست....
--به عقد آقای کیارش....
چندوقتی بود که باهم دوست شده بودیم آنهم صمیمی...از همانهایی که کیارش من را متعجب میکرد
مهربانیش به دل مینشست و سکوت و سردیهای بی موقعش.....
--یک شاخه نبات....یک جلد کلام الله مجید...
نمازش را! میخواند...نه انگار قولش قول بود چندباری زنگ زده بودم خونه شان و نماز میخواند.... چندباری شده بود که من خوانده باشمو او بخواهد بخواند بی آنکه بگوید منهم در خانه خوانده ام!
--به درخواست خود عروس خانوم یک سفر حج نیز....
فاطمه گفته بود نگران نباشم اوهم متوجه تغییرات کیارش شده و دلم را
آرام میکرد
--سیصدو سیزده سکه ی طلا ....
از توی اینه نگاهش کردم نگاهش به من بودو حواسش؟
آهی در دلم کشیدم که انگشت دستم را فشار داد ...اوهم صدای آهم را شنیده بود؟
اخم الکی تحویلش دادمو اون از همان لبخندهای نابش تحویلم داد
شاید کیارش شبیه هیچ یک از پسرهایی که دیده بودم نبود
نه شبیه پسرعموها نه دوستان خانوادگی نه خواستگارهایم....مغرور بود اما نه شبیه مهدی نه شبیه پدر .... ابراز علاقه میکرد اما همیشه چاشنی اش شوخی بود اصلا این بشر بلد نبود مثله تمام ذهنیتهایی که من از یک مرد داشتم محبت کند ... قربان صدقه برود یا مهربان شود....خودخواه بود حسود هم بود اخلاقهای خاصی داشت که برایم تازگی داشت...اصلا این سرد شدنها و گرم شدنها و مهربان شدنها و تلخ شدنها.....البته انقدر هم که فکر میکردم پیچیده نبود کمی شاید مثله بچه ها بود و شاید بزرگتر از خودش....
--عروس رفته...
ادامه دارد...
خیلی سخته اینو بگیم ولی معلوم نیست که ادامه داشته باشه...
چون نویسندش واقعا کم کاره!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۰ ساعت 11:20 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|