مگه تیلاو نگفت کیارشو فرستاده شیراز پس این اینجا چیکار میکرد؟؟؟با یاد آروی چاقوها یه لحظه ترس ولرز تمام وجودمو فرا گرفت...حتما اومده بود به گفته اش عمل کنه و بره...حتما اومده بود یه بلایی سرم بیاره.نذاشت بیشتر از این تو ذهن خودم باقی بمونم و گفت:داری فک میکنی که دعوتم کنی یا نه؟

با اینکه از ترس دستام رو ویبره افتاده بود و تمام بدنم با یه سرمای عجیب روبرو شده بود گفتم:کیارش من الان آمادگی پذیرائی ندارم.بعدا وقتی تیلاو هم بود دعوتت میکنم بیای خونه ام.فعلن خداحافظ

دوبار برگشتم و خواستم قفلو باز کنم که دستمو گرفت وکشید به سمت خودش..تقلا کردم دستمو از دستش بکشم بیرون و بلندتر گفتم:چیکار میکنی کیارش؟؟؟؟بزار برم

پوزخندی زد و با لحن نفرت انگیزی گفت:تو آمادگی پذیرائی نداری ولی من آمادگیشو دارم...خیلی خوبم دارم.الان میبرمت خونه خودم.چطوره؟

بیشتر تقلا کردم وقتی دید دارم خیلی حرکت میکنم دستشو برد زیر پاهام و منو بلند کرد و با سرعت راه افتاد سمت ماشین..هر چقدر دست وپا زدم فایده نداشت.کوچه خلوت بود و فک کنم کسی هم ما رو نمیدید..خدا خدا میکردم که یه نفر از سر وصدام بفهمه و بیاد به دادم برسه ولی کسی نبود...خدایا کجایی؟تنها کاری که از دستم بر میومد گریه بود...شاید اگه اشکامو میدیددلش به رحم می اومد ولی نه گریه واشک هم چاره ساز نبود..اتفاقا باهر اشک من بیشتر وبیشتر لذت میبرد وصدای خنده اش بیشتر میشد..در عقبو باز کرد منو انداخت تو ماشین و زود سوار شد ..همین که خواستم در وباز کنم وبپرم پایین زود برگشت سمت من و با پشت دست یکی خوابوند تو صورتم...حالا صورتم هم میسوخت..کسی تا حالا منو نزده بود..چقدر سخت بود.خواستم بلند بشم و دوباره تمام تلاشمو بکنم تا درو باز کنم ولی درا رو قفل کرده بود .مثه حیوون شده بود...وقتی دید دست از تلاش بر نمیدارم دوباره برگشت و یه مشت دیگه نصیب صورتم کرد...مزه ی خون رو چشیدم ولی باز هم دست از تلاشم نکشیدم که دیدم ایستاد و یه دستمال قرمز گرفت سمت بینیم....تا خواستم واکنشی از خودم نشون بدم از خود بیخود شدم و از هوش رفتم.

یه لیوان آب یخ ریخته شد روصورتم و کم کم چشمامو باز کردم...کیارش با چهره ای خندون زل زده بود به من..سرمو چرخوندم تا ببینم در چه موقعیتی هستم.فک کنم تو اتاق یه خونه بودم.اتاق خالی بود.به جز یه صندلی که منو روش نشونده بود هیچ چیز تو اتاق نبود...خواستم التماسش کنم ولی چرا باید التماس میکردم؟من که کاری نکرده بودم..مگه حق من نبود درباره آینده ام تصمیم بگیرم...مگه حق من نبود خودم شریک زندگی خودمو انتخاب کنم؟پس چرا باید التماس میکردم...کیارش خواست ونشد.درسته من نخواستم که بشه ولی این نخواستن مجازات نداشت..دستامو محکم بسته بود به صندلی ومن نمیتونستم تکون هم بخورم...با دستش سرمو بلند کرد و گرفت مقابل صورت خودش و گفت:به خونه ی من خوش اومدی

انتظار داشت یه چیزی بگم ولی سکوت کردم.سرمو با دستش تکون داد و فشاری به صورتم وارد کرد وگفت:نمیخوای بپرسی چرا آوردمت اینجا؟

بازم سکوت کردم.برخلاف تصورم ولم کرد و یه چرخی تو اتاق زد.سیگاری روشن کرد.بوی سیگارش حالمو به هم میزد.فک کردم دیگه کارم نداره..و زود از اتاق میره بیرون ولی اومد مقنعه ی مشکیو از سرم کشید و انداخت اون طرف....اینبار هم صدام در نیومد و فقط اشکهام کم کم شر شر روی صورتم جاری شدن...من تا حالا نزاشته بودم هیچ نامحرمی موهامو ببینه..حتی پوریا که حکم برادرمو داشت هم تا حالا موهامو ندیده بود فقط تیلاو دیده بود اونم که نامحرم نبود..میشد نامزدم.نامزدی که انگار فقط نامشو به نامم زده بود نه قلبشو...من احمق فک میکردم که اون واقعا عاشقم شده و کم کم داشتم عاشقش میشدم ولی با این رفتارش فهمیدم اونم مثه کیارشه...لعنت به همشون.زل زد به چشماش همونطور که چشمام خیس بود...نگاهم کرد و گفت:تو با همین چشمات آتیشم زدی...اونجوری نگام نگن...هنوزم موندم تو این همه پارادوکس رو از کجا آوردی پارلا.چشمات خیلی معصومه اما دلت بی رحم ترین چیزیه که دیدم

اون کثافت چی داشت که به خاطرش از من گذشتی؟من از اون تیلاو لعنتی چی کم دارم هان؟

بازم جواب ندادم..نه اینکه زبونم بند اومده باشه نه اینکه جوابی برای گفتن نداشته باشم نه اونو پست تر از این حرفا میدیدم.اومد چنگ انداخت به موهامو گل سرم وباز کرد و موهامو کشید..با اینکه دردم می اومد بازم صدام در نیومد....فریاد کشید:دِ لعنتی چیزی بگو...بگو که پشیمونی بگو که من از تیلاو بهترم

دیگه داشتم فک میکردم موهام دارن کنده میشن..عذابش فوق العاده زیاد بود.وقتی دید جوابی نمیدم اومد وایساد جلوی صورتم و گفت:جواب نمیدی..هنوزم هم تو فکر اون تیلاو عوضی هستی..عیب نداره امشب کاری میکنم فراموشی بگیری.فراموشی مطلق چطوره؟همه چیو فراموش میکنی...گذشته رو فراموش میکنی و نمیخوای آینده ای هم در کار باشه..چطوره؟دست انداخت دکمه های مانتومو باز کنه که تف انداختم تو صورتش....دست از این کارش کشید یه کم عقب تر رفت..دستی به موهاش کشید و بعد دوباره یه کشیده ی دیگه بهم زد و گفت:خودتو آماده کن این شبت روز نمیشه مگه اینکه من کنارت بخوابم.

اون تیلاو بی پدر و مادر آشغال اون کثافت حروم زاده رو هم میکشم...نوبت اونم میرسه

وقتی به تیلاو گفت حروم زاده زبونم باز شد...مادرش منو به بی کس و کار بودن متهم کرد خودشم تیلاو رو به حروم زاده بودن ..خودش کثیف بود و همه رو کثیف میدید.شیر شدم و سعی کردم کمترین لرزشی تو صدام مشخص نباشه و گفتم:ببند دهن نجستو حیوون...تو خودت انگلی اون وقت میخوای به تیلاو انگ بچسبونی آره؟؟؟؟مقصر همه این حرفا رو کم توجهی هام تو بودی..آره خودت.اگه من محلت نزاشتم اگه بهت بله نگفتم دلیلش دل ناپاکت بود..مادرتو بهونه کردم.خودم نخواستم پا به دنیای کثیف تو بزارم.میدونی چیه؟آدم که با دیدن یه دخترعقلشو از دس بده و قید مادرشو بزنه آدم نیس حیوونه..آدمی که حرمت و احترام مادری رو زیر سوال ببره آدم نیس...از کجا معلوم شاید فردا یه دختر ترگل وور گل میدی به خاطرش بی خیال منم میشدی...آره از امثال شما این کارا خوب برمیاد ..وقتی بیست وچن سال زحمت مادرتو نادیده میگیری من بی کس وکارو که حتما مثه تفاله میندازی بیرون...آدمی که به خاطر خودخواهی خودش دس به هر کار غلطی بزنه آدم نیس..تو لیاقت منو نداشتی عوضی.ولی تیلاو داشت.اون هر چقدر هم بد باشه آدمه..زبون آدممم حالیشه ولی تو چی؟من به هر زبونی بهت گفتم برو ولی نرفتی.....

داد کشید سرم:همین زبونت منو دیوونه کرده یا به قول تو حیووون.بعد خندید و دوباره یه چرخی تو اتاق زد واینبار چنگ زد به ژاکتم واز تنم در آورد..مزخرفترین آدمی بود که دیده بودم.سرشو آورد جلو و گفت:میدونی من چرا انقد شیفته ی تو شدم؟چون برعکس دوتا دختر قلب که باهاشون بودم تو خیلی سر به سرم گذاشتی...اونا زود خودشونو در اختیارم گذاشتن ولی تو سر نترسی داشتی.من بهت اخطار دادم ولی....ولی باور نکردی.

سرشو نزدیک تر کرد و من صورتمو چرخوندم سمت دیگه...نمیخواستم انقدر نزدیک به چشماش زل بزنم.صورتمو گرفت سمت خودش و گفت:میخوام ببوسمت.عزیزم زیاد چموش نباش چون دست و پات بسته اس و هیچ کاری نمیتونی بکنی....میدونی که بوسه بدون همراهی طرف مقابلت هیچ لذتی نداره

-من حاضرم بمیرم ولی...

-ولی نداره امشب کنار من میخوابی فردا سینه قبرسون...این مجازات کسیه که با من بازی کنه.

انقدر نزدیک بود که نوک دماغش خورد به بینیم...با تمام وجود خدا رو صدا کردم...من نمیخوام اولین بوسه ام برای کیارش باشه..خدایا منو همین لحظه بکش ولی این کار نه...خدایا یه بزرگیت قسمت میدم...نمیدونم چقدر حرفمو با دل سوخته و حال خراب به خدا گفتم که صدامو شنید...صدای گوشیم باعث شد کیارش خودشو بکشه عقب و بره از اتاق بیرون.یه نفس عمیقی کشیدم و خدارو زیر لب شکر کردم...دوباره برگشت و اینبار بیشتر لرزیدم...همونطور که دور من میچرخید و گوشی دستش بود گفت:پارلا میخوای بدونی کی پشت خطه؟عاشق سینه چاکت...آقا تیلاو

وبعد هم مستانه قهقه ای سرداد.و صدای فریاد تیلاو بود که از پشت خط شنیده میشد:کیارش پارلا رو ولش کن...کیارش بی غیرت نباش...کیارش دس یه مو از سر پارلا کم بشه خدا میدونه چیکارت میکنم...

کیارش دوباره خندید وگفت:تو میخوای منو بکشی..توی یه الف بچه؟ترسیدم.پارلا خانوم امشب مهمون منه.تو که دم از غیرت میزنی تو که ادعات میشه اگه میتونی بیا امشب پارلا رو پیدا کن...هیچ کس نمیدونه من برگشتم.هیچ کس نمیدونه ما کجاییم..اگه واقعا میخوای به پارلا برسی امشب بیا پیداش کن...

و بعد هم گوشیمو آورد جلوی صورتم و دکمه ی قرمز قطع تماسو فشار داد.رفت کنار پنجره ایستاد و گفت:من اینقدار هم که فک میکنی آدم بیخودی نیستم..میبینی که بهش یه فرصت دادم.اگه واقعا عاشقت باشه امشب باید بیاد دنبالت...اگه نه که میفهمی اون ارزش این همه بدبختی رو نداشته پارلا...اما من یه نقشه توپ برای امشب دارم.بوس و ماچم بمونه وقتی تیلاو اومد کنار اون انجام بدم.میخوام ببینم چیکار میکنه این آقای مثلا غیرتی....خنده ام میگیره.این نیم وجب بچه برای من خط ونشون میکشه.

دوباره صدای گوشی بلند شد...به صفحه ی گوشی نگاه کرد و گفت:خودشه...کثافت دس بردارم نیس

جواب داد:چیه زنگ زدی راهنمایی کنم؟نه این معما مثه امتحانای ترمت نیس...باید خودت بیای.مرد ومردونه.

-....

-نمیشه

-....

-هه..منو از چی میترسونی؟پارلا مال منه اینو بهت تا حالا چن بار گفته بودم؟

-....

-باشه فقط چن لحظه

گوشی رو گرفت سمت من و گفت:یه کم بنال این آقا پسر بفهمه من باهاش شوخی ندارم

صدای فریاد تیلاو تو گوشم پیچید:الو پارلا خوبی؟

صدای هق هق ام بلند شد.دوباره فریاد کشید:پارلا گفتم خوبی؟

-آره..تیلاو کیارش منو گرفته آورده یه جایی که نمیدونم کجاس

-من میام پیشت عزیزم....تو تمام زندگی منی من چه طور میتونم بزارم تو زجر بکشی..یه کوچولو یه کوچولو دیگه صبر کن خودمو میرسونم.

این همه نگرانی و این همه احساس باعث شد راه گلوم بسته بشه...تیلاو!بلند صداش کردم:تیلاو بیا..زود بیا

-میام عزیزدلم...میام نفسم

کیارش گوشی رو کنار کشید و دوباره همون دکمه قرمز رو فشار داد وگفت:اَه حالمو به هم زدین با این حرفاتون...چه دل وقلوه ای هم میده عزیزم نفسم...دیگه نمیدونه با این حرفا اتفاقی نمیفته

انگار جون تازه گرفته بودم.دوباره شیر شدم و همونطور که سعی داشتم اشکامو به سلطه ی خودم دربیارم گفتم:تیلاو میاد...اون میاد وقیمه قیمه ات میکنه.اون به من قول داد که میاد..

جواب این حرفم دوباره یه کشیده ی دیگه تو صورتم بود...طوری که از حال رفتم.