رمان من هم گریه می کنم پست پنجم
رشته ی افکارم با صدای داد حسین پاره شد...امیر دست از کار کشید و گفت:
- یا ابوالفضل...نتونست جلوی خودشو بگیره...
اخم کردمو گفتم:
- چی می گی تو؟ یعنی چی نتونست جلوی خودشو بگیره...
- تو کوچولویی به درد تو نمی خوره...
- از دست دوستای توی بیا بریم ببینم چه بلایی سر دوستم اورده...
- داد حسین در اومده...دوستت چه بلایی سر دوستم اورده؟
- برو بابا...
سریع رفتم از اتاق بیرونو به طرف اتاق پادی دویدم...درو باز کردم و که دیدم پادی همین جوری داره سرشو تکون می ده و حسین پاشو گرفته و داره لی لی می ره...دنی و ارتین هم اومدن...ولی پادی انگار هچی نمی شنید...اخم کردمو پرسیدم:
- چی شده؟ داد برای چی بود؟
حسین که انگار اماده ی انفجار بود داد زد:
- چی شده؟!!! از این دوستت بپرس...بهش می گم اونور پیچارو ببند سر تکون میده،پیچای طرف خودمو که می بندم بلند می شم تختو جا به جا کنم که تخت میفته روی پام و من با اجازتون فلج می شم...می پرسید چرا؟ خانم پیچای اونورو نبسته...اخه بگو مرض دای سر تکون می دی وقتی نمی تونی ببندی؟
خندم گرفته بود ولی نخندیدم ولی دنی داشت می خندید...رفتم کنار پادی که بهش بگم این چه کاریه که دیدم بله خانم داره اهنگ گوش میده و هندزفری تو گوشاشه و داره سرشو تکون می ده و چشماشو بسته...هندزفری و کشیدمو تقریبا داد زدم:
- چی کار می کنی؟
- ااااااااا کارتون تمام شد؟ چه زود من هنوز نچیدم منتظرم تا کار این اقا تموم شه...
اینو که گفت همه خندیدن و حسین یکی زد توی پیشونی خودش و گفت:
- تو داشتی اهنگ گوش می دادی؟ من این همه زر زر کردم، هیچیشو نشنیدی؟
- نه...
دنی خندید و گفت:
- پادی زدی پای بدبختو فلج کردی...هیچ خبرم نداری...
- چی میگی تو؟ من چی کار کردم؟
یکی زدم روی سرشونش و گفتم:
- به مخت فشار نیار چیزی از توش در نمیاد...
بعد رو به پچه ها گفتم:
- من هنوز اتاقم کار داره...نچیدمش...برم اتاقو بچینم...
بعد رو به حسین گفتم:
- مواظب خودت و این باش...
و رفتم بیرون و پیچیدم توی اتاق خودم و از داخل کیفم یه برگه در اوردم و گذاشتم روی تخته شاسی و شروع کردم طراحی برای چیدن اتاقم...امیر هم اومد توی اتاق و شروع کرد به نصب وسیله ها...داشتم اخرای طراحیو می کشیدم که گفت:
- تموم شد...خب کجا بچینمشون؟
همون جور که می کشیدم گفتم:
- یه دقیقه صبر کن کارم تموم شه...
نشست روی تخت و منم به کارم رسیدم...سنگینی نگاشو روی خودم حس می کردم ولی توجهی نکردم و نشستم به کارم ادامه دادم...وقتی کارم تموم شد سرمو بالا اوردم که نگامون توی هم قفل شد،سرمو یه دور چرخوندم و به اتاق نگاه کردم و گفتم:
- خب کار منم تموم شد...
- خب؟
- هیچی دیگه می تونی از روی این وسایلو بچینی...
- بده به من ببینم...
تخته شاسی رو دادم بهش و به قیافش نگاه کردم تا ببینم خوشش اومده یا نه...اول اخمی کرد و بعد لبخند زد...اخه خدا بگم چی کارت کنه من الان چیزی می فهمم؟ خب بنال چه طوره؟ لبخندش رو جمع کرد و گفت:
- بیا این جا رو برام توضیح بده ببینم...
اخی نفهمیده بود...حقشه...چه زودم پسر خاله شد...به من میگه: بیا این جا رو برام توضیح بده ببینم...می خوام نبینی...بدبختو کورم کردم...برخلاف میلم بلند شدم و نشستم کنارش و پرسیدیم:
- کجا؟
خیلی خشک و مغرور...الان با خودش می گه این دم به دقیقه کانال عوض می کنه...خب تقصر من چیه خیلی دوست دارم با همه خاکی باشم اما از این که برداشت بد کنن و اسفالتم کنن مجبور به عوض کردن کنال می شم...از افکارم با صداش شوت شدم بیرون:
- اینجا...تختو مورب می زای این گوشه؟
- اره...مشکلیه؟
- نه فقط پرسیدم...
- خب سوال بعدی...
- هیچی دیگه...
یعنی خیلی قشنگ اسکولم کرده...اخه واسه مورب گذاشتن تختمم باید سوال کنی؟خوبه معماری نخوندی...بلند شدم و گفتم:
- کمک می خوای برای جا به جایی یا نه؟
- اره اگه امکان داره...
شروع کردیم به چیدن...تختو توی گوشه ی اتاق به صورت مورب گذاشتیم میز توالت رو به دیوار روبه روش گذاشتم و کمد و هم یه قسمتی از دیوار سمت چپ گذاشتم...فقط می موند پرده و لوستر...گفت:
- خب اینا تموم شد...چهار پایه ای چیزی نداری برای وصل اینا...
- صبر کن از پادی بپرسم...
از اتاق اومدم بیرون و به اتاق پادی رفتم و بدون در سرمو مثه خر انداختم زیرو رفتم داخل(بلا نسبت خر)ای خدا اینا نمی تونن مثه انسان با هم کنار بیاین...داشتن سر چیدن وسایل جر وبحث می کردن...اخمی کردم و گفت:
- اه شما دو تا که دوباره شروع کردین...کم نیارید یه وقت...
پادی تقریبا داد زد و گفت:
- نمی خواد بفهمه من می خوام تختو بزارم وسط اتاق...می گه حتما باید گوشه باشه...حالا انگار می خواد هر شب اینجا بخوابه...باید تختم وسط باشه...
حسین هم با همون ولوم گفت:
- نه بابا وسط که نمی شه...اخه می خوای هی دوره تختو دور بزنی؟ مگه دیدونه شدی؟ یه ذره به عقلت فشار بیار...البته اگه داری...
- اهان با عقل،من می خوام اینجا بخوام و زندگی کنم نه جناب عالی و این که شما مگه طراحی داخلی ساختمان خوندی؟
- نه...
- پس زر زر نکن...
سرمو بین دستام گرفتم و خیلی بلند داد زدم:
- خفه شید...عین سگ و گربه می مونن البته بلا نسبت این دو حیون خوشمل...یه ذره عقل توی سر دوتاتون نیست...چه خبرتونه؟ هی دعوا دعوا...یه چیدن این همه داد و بیداد داره؟
بعد رو به حسین با لحن ارومی گفتم:
- شما هم این دفعه از خر شیطون بیا پایین و به حرف این گوش بده...این خانم لجباز تر از این حرفاست...من هم جلوش کم میارم...دیدی که چه بلایی سرمون اورد برای چیدن سالن...اینجا هم همینه...تختو بزارید همون وسط...
هر دو ساکت شدن و صدای در اومد بر گشتم و ارتین و امیر و دنی رو دیدم...فکر کنم صدام زیادی بلند بود که همه با تعجب نگام می کردن و صورتشون شکل علامت تعجب شده بود...پسرا که حتما می گن این صدای بلندو از کجا اورده؟ بی چاره ها صدای جیغ منو نشنیدن دوبرار جیغ فرا بنفش دنیه رنگین کمونیه واسه خودش...هنوز همه ساکت بودن که گفتم:
- چهار پایه برای نصب پرده و لوستر می خوام کجاست؟
دنی جواب داد:
- توی اتاق منه من کار چیدنم تموم شد...
- خوبه...بیا بریم هم اتاقتو ببینم و هم چها پایه رو ارتین ببره توی اتاق من...
دنی خوشحال شد و گفت:
- بیا بریم تو هم یه نظری بده...
با هم رفتیم اتاقش که خیلی شیک چیده بودش خوبی اتاقا این بود که ته اتاق دیوار نداشت و تمام و کمال پنجره بود و یه پرده ی بزرگ می خورد و حسابی نور گیر بود...تختشو تکیه داده بود به پنجره و سمت چپ کمدش و سمت راست هم میزتوالت...لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم:
- خیلی خوشمل شده...نظر توئه یا ارتین...
- دوتامون...
- قشنگه...
- ممنون گلم...
- اهو چه لفظ قلم..ممنون...گلم...می گم تو که مثه پادی نمی خوای بگی انشاالله؟
- نه بابا من تلفظشم بلد نیشتم...
خندیدم و برگشتم تا امیر یا ارتینو صدا کنم که دیدم دو تاشون پشت سرمونن و دارن نگامون می کنن...دنی هنوز پشتش به ما بود...ارتین ادای دنی رو در اورد و خیلی اروم گفت:
- اره هی می گفت انو بزار اینجا و اونو بار اینجا...
دنی سریع برگشت طرف ما...دنی گوشای تیزی داره و حتم دارم شنیده...اخمی کرد و گفت:
- چی گفتی؟
- شنیدی؟
- ببینید اقای به نسب محترم...شما این جا فقط نقش یه حمالو دارید...اوکی شد؟
ارتین به ترسی ساختگی دستاشو برد بالا و سرشو تکون داد...دوباره نغاب غرور روی صورتم جا خوش کرد:
- این چهار پایه رو ببرید و لوستر و پرده رو نصب کنید...
فقط سرشونو تکون دادن و چهار پایه رو بردن و رفتن بیرون...نشستم و به ضبط اتاقو روشن کردم و سی دی رو گذاشتم توش و مانتومو در اوردم...زیرش یه بلوز سفید که روش عکس یه طوطی انیمیشنی بود...عاشق این بلوزه بودم هم طوطیه رنگو وا رنگ بود و هم تقریبا پوشیده بود...موهامو باز کردم و با دستی میونش کشیدم تا صاف بشه...گرچه هیچ وقت نمی شه و همیشه خدا یه موج داره موج هایی که به فر خیلی باز می خورن ولی فر نبودن...بعضی مواقع می زد به سرم که کوتاهشون کنم ولی به موهای موج دار کوتاه نمی یومد...دراز کشیدم روی تخت دنیا و شروع کردم به بازی انگیری برد اسپیس داخل موبایلم...بعد از چند دقیقه پادی هم اومد داخل اتاق و گفت:
- بچه ها برای شام چی می خوایین درست کننی؟ هم پسرا گرسنشونه و هم من...
خندیدمو گفتم:
- تو گشنته یا پسرا...من که می دونم مشکل فقط تویی وگرنه تو که نرفتی بپرسی اونا گشنشونه یا نه؟
لبخند گشادی زد و گفت:
- خب دیگه حالا چه فرقی می کنه...هم من هم اونا...
دنی بلند شد و گفت:
- بلند شید که بریم یه چیزی بیرون بخریم و بیایم غذا درست کنیم...
بلند شدمو گفتم:
- من که از حالت بیرونی فارق شدم کلی طول می کشه تا حاضر شم شما دو تا هم تنها نرید یه ذره پرو گری به خرج بدین و به پسرا بگید برن وسایلو بخرن...
پادی و دنی تایید نمودن دقت می کنید ما چه قدر پروییم؟رفتیم طبقه پایین که دیدیم پسرا نشستن روی مبل یعنی ولو شدن...دنی اهمی کرد که پسرا برگشتن و ما رو نگاه کردن...یه جوری نگاه می کردن که ضایع بود ازمون یه چیزی برای خوردن می خوان...حرفی نزدم و بدون توجه رفتم نشستم روی یه مبل تک نفر و پامو انداختم روی پام...هههه از من نا امید شدن...بالاخره پادی گفت:
- اگه گرسنتونه...
پسرا مشتاق به پادی نگاه کردن که پادی خندید و گفت:
- که با این قیافه ها معلومه هست...الان دنی یه لیست می نویسه و میرید می خرید تا شام درست کنیم...البته تارا درست کنه...
اخم کردمو گفتم:
- چرا من؟
- خب ما هم یه کوچولو کمک می کنیم...ولی نه زیاد...دستپخت تو به لطف ترانه جون معرکه شده...
چشمامو روی هم فشار دادم و چیزی نگفتم و دوباره توی خاطراتم غرق شدم...ترانه مامانم...سیاوش بابام...چه زود رفتن...پادی راست می گفت دستپختم روی مامانم رفته بود و حسابی معرکه بود ولی کم خیلی کم دست به پخت و پز می زدم چون منو یاد مامانم می انداختن...پادی اومد روی دسته ی مبل نشست و دستاشو دورم حلقه کرد و گفت:
- ببخشید تارا...نمی خواستم ناراحتت کنم...
برام مهم نبود پسرا چیزی از زندگیم بفهمن ولی الان نه به خاطر همین لبخندی زورکی و تلخ زدم و گفتم:
- اوه مهم نیست...گذشته دیگه...باشه خودم غذا درست می کنم...ولی چی می خواین؟
هر کی برای خودش نظری داد که گفتم:
- اوه همه اینا رو باید درست کنم...به سلیقه ی خودم لازانیا درست می کنم...کسی مشکلی نداره...
همه تایید کردن و دنی یه لیست نوشت و داد به ارتین...که ارتین گرفتش و نگاهی بهش انداخت و گفت:
- فقط همینها؟
حرفش بوی تعنه می داد...دنی دستی زیر چونش گذاشت و گفت:
- نه چهار پنج تای دیگه هم هست وایسا یادم بیاد...
لبخندی زدمو گفتم:
- نه چیزی نمونده همینا رو بخر...
ارتین بلند شد و با دوستاش رفتن...بلند شدم و به اشپز خونه رفتم و هی در کابینتارو به هم می کوبیدم...همین جوری...مرض داشتم...مواقعی که واقعا بی کار بودم این کارو می کردم...فکر کنم حدودا ربع ساعتی این کارو کردم...بوم...بوم...بوم...یا داخلشون قابلمه بود یا خالی بود...کابینت اخری رو کامل باز کردم و با پا محکم شوتش کردم که صدای خیلی بلند و مهیبی داد...اخمی کردم و برگشتم که از اشپزخونه برم بیرون که دیدم هم پسرا و هم دنی و پادی دارن نگام می کنن...اخی...الان می گن این دیگه کیه؟ قراره غذامونو یه روانی درست کنه...پسرا دستشون پر بود رفتم جلو و پلاستیکا رو گرفتم و بدون حرف هلشون دادم بیرون...هم پسرا و هم دخترا رو بیرون کردم و در اشپز خونه رو بستم...فلش پلیرمو روشن کردم و اهنگ گذاشتم و صداشو بلند کردم...عادت داشتم زمانی که غذا درست می کردم باید اهنگ گوش میدادم و می رقصیدم یه کرم بود دیگه کاریش نمی شد کرد...ماهی تابه رو گذاشتم روی گاز و زیرشو روشن کردم و هود هم روشن کردم و شروع کردم به غذا پختن...
((پادینا))
صدای اهنگ از اشپزخونه میومد...نگرانش بودم...وضع روحیه خیلی بدی داشت ولی این قدر ضعیف نبود که به خودش ضربه بزنه...حتما کلافه بود که اونجوری در کابینتارو به هم می زد...دیگه کم از خواهرم نداشت که اخلاقشو ندونم...حد اقل شش ماه پیش خودم زندگی کرد...زمانی که مادرش مرد و افسردگی گرفت...دنی اومد کنارم نشست و گفت:
- برم پیش تارا؟
- نه حالش خوب نیست...بزار تنها باشه...
- باشه...ولی بلایی سر خودش نیاره...
اینو که گفت هم عصبی شدم و هم حسابی ترسیدم...داد زدم:
- یعنی واقعا تارا رو نشناختی که فکر می کنی دست به خود کشی می زنه؟ واقعا که...تارا این قدر ضعیف نیست که بلایی سر خودش بیاره...اون که مشکلی نداره...اون موقع که می تونست این کارو نکرد...اون موقع که دوتا ضربه هم زمان خورد دست به خودکشی نزد...الان این کارو بکنه...اون فقط کلافس...
دنیا سرشو انداخت زیر و حرفی نزد...بدون توجه به پسرا موبایلمو در اوردمو شروع کردم به بازی با موبایلم...سرگرم بازی بودم که موبایل حسین زنگ خورد و با یه ببخشید زیر لب رفت بیرون...بعد چند دقیقه اومد و گفت:
- ارتین...سیرداد زنگ زد...
همون جور که سرم پایین بود گفتم:
- سیر داد؟ چرا سیر داد؟ خب پیاز میدا...پیاز که کم بو تره...
همه خندیدن و حسین گفت:
- خانم نیازی...سیرداد یه اسمه...اسم راننده ای که وسایلارو براتون اورد...
شونه هامو با بی قیدی انداختم بالا و دوباره خودمو مشغول بازی کردم...بعد حدودا یک ساعت صدای اهنگ قطع شد...دنیا بلند شد...از چشماش می شد خوند که خیلی نگرانه تاراست...حق هم داره...منم بودم...دنیا با چشمای ملتمسش نگام کرد و گفت:
- برم؟
- برو...
دنیا به طرف در اشپزخونه تقریبا پرواز کرد و ما بهش نگاه می کردیم...قبل از رسیدن به اشپزخونه تارا درو باز کرد و همون جور که به طرف طبقه ی بالا می رفت گفت:
- شام حاضره...من گرسنم نیست...خودتون بخورید...
دنیا با تعجب و ناراحتی گفت:
- تارا...
تارا پرید وسط حرفش و گفت:
- دنی اصلا حوصله ندارم...
و دوید و رفت بالا...چشمامو محکم روی هم فشار دادمو لبخندی تلخ زدمو گفتم:
- ولش کن دنیا...بزار راحت باشه...این الان مثه سگ پاچه می گیره...نمی خوای که شلوارت پاره شه؟
اینو گفتمو بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم...چشمام چهار تا شد...توی این یک ساعت هم سالاد و هم سوپ و هم لازانیا درست کرده بود...تازه ژله های قرمز هم روی میز می درخشیدن...صدای سوت بلبلی از پشت سرم اومد...برگشتم و به پسرا نگاه کردم...دنی یه تک دست زد و با هیجان گفت:
- ببین تار تاری چی کار کرده...حیف نمیاد و گرنه کلی مسخره بازی در می اوردیم...دلم لک زده برای این که اون غذا درست کنه و ما الکی بگیم شوره یا نمک نداره یا شفته شده یا سوخته...
خندیدم و گفتم:
- اره بعد خانم هم می داد و می گردوندمون...یادته یه بار که گفتم شوره بلند شد و زنگ زد برام پیتزا بیارن...بدبخت شوهرش...چی بکشه از دست تارا...
رفتم نشستم و دنی و پسرا هم نشستن...سرگرم غذام بودم که تارا با یه تیپ سیاه اومد توی اشپز خونه و گفت:
- پادی یه زنگ بزن به پدرام بگو تارا میاد ساکمو بر میداره...دنی تو هم زنگ بزن به مامانت تا برم وسایلتو بیارم...شاید یه ساعتی دیر کردم...
- کجا به سلامتی یه ساعت دیر می کنی؟
خندید...خنده ای تلخ و گفت:
- با دوست پسرم قرار دارم...اخه احمق به غیر از قبرستون کجا دارم برم...
- تارا مسخره بازی در نیار و بگو کجا می ری؟
- گفتم که قبرستون...می رم سر قبر مادرم...
سرمو تکون دادم و دیگه هیچی نگفتم...تارا هم یه خداحافظی زیر لبی کرد و رفت...دنی بلند شد و رفت به مامانش زنگ زد...منم همین کارو کردم...بیچاره پسرا حتی یه کلمه هم حرف نزدن...شامو در سکوت خوردیم...پسرا خواستن برن که دنی با ترس گفت:
- نه...اگه تارا دیر بیاد ما چه جوری بریم دنبالش؟
راست می گفت...اگه تارا نمیومد مجبور بودیم بریم دنبالش...سری تکون دادمو گفتم:
- اگه مشکلی نیست بمونین تا تارا بیاد...می ترسم بلایی سرش بیاد...
امیر سری تکون داد و گفت:
- باشه...
نشستیم روی مبل ها...حس کردم نیاز هست که یه توضیحی دربارهی زندگی تارا بهشون بدم...تارا از این که کسی بدونه زندگیش دارای چه مشکلاتی هست هیچ حراسی نداره...تازه معتقده که مردم باید بدوننن...به خاطر همین گفتم:
- پدر تارا وکیل پایه یک دادگستری بود...یه وکیل قابل و توانا...دست خیر به طرف خیلی ها گرفت...مرد خیلی خوبی بود...یه بار یه زن برای طلاق از شوهرش میاد پیش اقای یوسفی نیا...اما این زنه یه دخترم داشته...که دادگاه رایو به زنه می ده و بچه پیش زنه می مونه...روز اخر شوهره زنه میاد پیش بابای تارا و میگه که زنگیشو خراب می کنه و میره...یه روز که من با تارا داشتم میومدیم خونشون می بینیم یه مرد از خونه تارا میاد بیرون...می ریم داخل خونه..هر چی خاله ترانه رو صدا می کنیم جواب نمی ده می ریم داخل اشپز خونه که می بینیم از سقف دار زده شده و مرده...وضعیت خیلی بدی بود...وقتی عمو سیاوش بابای تارا تحقیق می کنه بالاخره می فهمیم که همون مرده بوده...زن دومش میاد همه چیزو می گه...اما مرده از ایران خارج شده بود و عمو سیاوش نتونست گیرش بندازه...بعد از یه هفته وقتی که منو دنی پیش تارا مونده بودیم...صبح که بیدار می شیم می بینیم یه نامه به در یخچال وصله که از طرف عمو سیاوشه...نوشته بود که رفته خارج دنبال مرده و تا وقتی که پیداش نکرده نمیاد و تارا رو به تیام سپرده...تارا هم زمان هم از مرگ مادرش و رفتن پدرش ضربه می خوره و به مدت یه سال افسردگی می گیره...حتی گریه هم نمی کرد...همه چیزو توی خودش می ریخت...شیش ماه پیش من و شیش ماه هم پیش دنیا زندگی می کنه تا این که حالش بهتر می شه...یه روز که دور هم جمع بودیم تارا یه برگه میاره و می نویسه که تا اخر عمرش گریه نکنه...هیچ وقت...بعد با یه سوزن دو قطره خون می ریزه زیر نوشتش...ما هم همین کارو می کنیم...از اون موقع یه بارم ما گریه نکردیم و این از همه بیشتر برای تارا سخت بود...بعد از اون یه سال تارا بر می گرده خونه ی پدریش پیش تیام برادرش ولی تیام هم تو زرد از اب در میاد و هر شب داخل خونه یه دختر میاره و جیغ و داد دختراست که شده لالایی تارا برای خواب...تارا از اون موقع از این رو به اون رو شده...خیلی مغرور شده...با پسرا خیلی خشکه و ترجیحا با هیچ کدوم دهن به دهن نمی شه و با دخترا هم خیلی سرده و فقط با منو دنی راحته و خیلی شوخی می کنه...اینا رو گفتم چون می دونستم شما ها اگه ندونید تارا چش شده شب خوابتون نمی بره...شاید الان بگید فوقش روانیه ولی اون هیچ بیماری نداره غیر از این که فکر می کنه ارتباط با جنس مذکر و عشق و عاشقی بهش ضربه می زنه و اونو بدتر زمین می زنه...
ارتین گفت:
- الان تارا کجا زندگی می کنه؟
دنی جواب داد:
- ما به خاطر تارا یه خونه جدا گرفتیم ولی تارا نمی دونه...تارا دورادور تحت نظر یه روانپزشکه...ما به دکتر گفتیم که یه دانشگاه قبول شدیم و دکترش هم همه چیز رو می دونه و اون بود که پیشنهاد داد تارا رو از تیام و اون خونه دور کنیم و ما هم پیشش زندگی کنیم تا وضعش بهتر شه...هم من و هم پادی خیلی نگرانشیم...اون نباید دوباره بشکنه...خیلی براش بد می شه شاید دست به هر کاری بزنه...دکترش گفته باید عاشق شه ولی کنترل شده...اگه عاشق شد باید ما حتما همه چیزو بدونیم و پسره رو خوب بشناسیم و از طرف اون مطمئن باشیم و گرنه هرگز نباید عاشق شه...اون نیاز به یه تکیه گاه داره خیلی بیشتر از هر دختر و زنه دیگه ای نیاز داره...
امیر این دفعه گفت:
- چرا از تیام شکایت نمی کنه؟
چشمامو فشار دادمو گفتم:
- ما هم همین عقیده رو داشتیم و به تارا هم گفتیم ولی اون می گه هر چی باشه اون برادرمه و من نمی تونم تنها بازمانده ی خانوادمو از بین ببرم و این که تیام هر ماه حدودا پنج میلیون به حساب تارا می ریزه تا دهن تارا رو ببنده...
حسین گفت:
- تارا هیچ خانواده ای نداره؟
- چرا یه خواهر ناتنی که خوزستان زندگی می کنه...ولی از نظر خانواده ی مادر و پدر نه...خانواده ی مادرش خارج از کشورن و خانواده ی پدرش هم که کلا قبلا پدرش با اونا قطع رابطه کرده سر یه سری مسائلی که حتی تارا هم نمی دونه و تا حالا اونا رو ندیده...
- که این طور...کمکی از ما بر میاد؟
لبخند تلخی زدمو گفتم:
- کمکی از دست هیچ کس به غیر از خودش بر نمیاد...ما خیلی سعی کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم...فقط تنها کمکی که می تونیم بهش بکنیم اینه که از تیام و اون خونه دورش کنیم...
امیر پرسید:
- تارا رشته ی حقوقو به خاطر پدرش انتخاب کرده؟
- اره...تارا به خاطر پدرش و ما هم به خاطر تارا...وگرنه تارا رشته ی روانپزشکیو خیلی دوست داره مثه خودم و دنی...ما حتی دبیرستانو با رشته ی تجربی گذروندیم ولی بعد اتمام دبیرستان تارا گفت که می خواد بره کلاس های انسانی، ما هم باهاش رفتیم و خیلی سعی کردیم تا به این نتیجه برسیم...اونم رشته ی حقوق دانشگاه سراسری تهران...خیلی سخت بود...
دیگه حرفی رد و بدل نشد و همه ساکت بودیم...دنی هی به ساعت نگاه می کرد و هی به در...اخرم جاشو عوض کرد و جایی نشست که به در ورودی نگاه داشته باشه...خندم گرفته بود...ریز ریز خندیدم که دنی با عصبانیت گفت:
- من نگران تارام تو داری می خندی؟ دو ساعته نیومده...
بلند تر خندیدم و گفتم:
- دنی خیلی خنده دار شدی...
دنی از حرص دندوناشو روی هم سابید و گفت:
- من خنده دار شدم؟
خواستم جواب بدم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد...قبل از خودم دنی پرید و برش داشت...با خنده نگاش کردم هر کاری می کرد نمی تونست بازش کنه...حق داشت فقط خودم رمزشو می دونم اخرشم با حرص موبایلو داد دستمو گفت:
- بیا بگیر این ماسماسکو...اخه چی داری توش که رمز براش می زاری؟
- شماره دوست پسرامو...
دنی جیغ ماورابنفش کشید و گفت:
- خیلی بی شعوری...تنها تنها خب یکی هم به من بده...
پشت چشمی نازک کردم و حرفی نزدم...اس ام اسو باز کردم...از طرف تارا بود و فقط نوشته بود تیام...همه ی فکر های بد یه دفعه خالی شد توی مخم و اخم کردم...دنی با ترس پرسید:
- کی بود پادی؟
چشمامو بستم...سرم داشت گیج می رفت...حتی نمی تونستم چیزی بگم...دنی با ترس بلند شد و موبایلو از دستم کشید بیرون و فقط جیغ کشید...اب دهنمو با بغضم قورت دادم...دنیا داد زد:
- نه...نه...نمی شه...امکان نداره...الان حتما یه بلایی سر تارا اورده...نه...نــــــــــــــ ـــــــــه...
به سرفه افتاد و روی زانوهش نشست...امیر با نگرانی اشکارا گفت:
- چی شده؟
تازه قدرت حرف زدن پیدا کردم و گفتم:
- تارا اس داده فقط نوشته تیام...باید سریع بریم خونشون...حتما رفته ساکشو برداره گیر اون تیام افتاده وگرنه تارا الکی مارو نگران نمی کنه...
بدو رفتم بالا و مانتومو پوشیدم و اومدم پایین دنی هم حاضر بود...من سوار ماشین حسین دم و دنی و امیر هم سوار ماشین ارتین شدن...حسین کلافه دستی میون موهاش کشید و گفت:
- خانم نیازی...یه زنگ بزنید به موبایلش...
تازه فکرم به کار افتاد و تند شماره ی تارا رو گرفتم...بعد از هشت بوق در حالی که می خواستم قطع کنم جواب داد:
- پادی...پادی...بیا...تیام...
بعدش صدای عربده ی تیام اومد و صدای بوق ممتد...سرم داشت گیج می رفت...حسین تقریبا فریاد زد:
- پادینا...چی شد؟
- فقط برو الهیه...
- باش باش...
تقریبا داشتیم پرواز می کردیم...از استرس ناخن برام نمونده بود...سرم گیج می رفت...اگه بلایی سر تارا میومد خودمو نمی بخشیدم...نباید می زاشتم بره بیرون...شام کوفتم بشه،کاش باهاش رفته بودم...با صدای جیغ چرخ ها که از ترمز خفن حسین ایجاد شده بود از فکر اومدم بیرون و تند در ماشینو باز کردم...لازم نبود در بزنم یا زنگ بزنم...قبلا تارا به خاطر ما قفل درو شل کرده بود که با دو تا لگد باز می شد...امیر دستی میون موهاش کشید و گفت:
- ارتین بپر قلاب بگیر پسر...
با پام دو تا لگد به در زدم که حسین سوتی کشید و گفت:
- ایول...
هم خندم گرفته بود و هم داشت اشکم در میومد...بدون هیچ توجهی رفتم داخل که حسین جلومو گرفت و گفت:
- شما خانما وایسین پیش ارتین تا منو امیر بریم ببینیم چه خبره...
اخم کردمو گفتم:
- عمرا...مگه مسخره بازیه؟ تارا اون جاست و منو دنی باید بی...
قبل از اتمام حرفم صدای جیغ به قول خود تارا هفت رنگ خودش بلند شد و داد هاش و حرف هایی که می شنیدیم:
- تیام...دستت بهم بخوره خودت می دونی...تیام...
امیر سریع دوید طرف خونه و با پا محکم یه لگدی زد به در که از جا کند...دیگه ندیدمش...دوباره صدای جیغ تارا و شکستن یه چیزی و دوباره جیغ تارا...دنی دستشو گذاشت روی گوشش و نشست روی زمین...همه مبهوت بودیم...دیگه صدای نیومد...نفسم بند اومده بود...بدنم به شدت می لرزید...چشمام سیاهی می رفت و دنیا دور سرم می چرخید...بدم شل شد و به یه طرف کج شدم و نزدیک بود بیفتم که حسین داد زد:
- پادی...
پادی؟ فکرم نمی تونست درست تعبیر کنه...در صدم ثانیه دستش دور کمرم پیچید و من دیگه هیچی نفهمیدم و چشمام بسته شد...
***
- پادی؟ بیدار شو دختر...پاشو...
چشمامو که تا اون موقع بسته بود رو اروم باز کردم...نور شدیدی خورد توی چشمام...محکم روی هم فشارشون داد و خواستم دستمو بیارم طرف چشمام که سوخت:
- ای...
به دستم یه سرم وصل بود که فقط چند قطره بیشتر ازش نمونده بود...
- خوبی خواهری؟
- پدرام...من کجام؟
- بیمارستانی...چی شده؟ دنی که می گه اتفاقی نیوفتاده...تارا هم که حتی یه کلمه هم حرف نمی زنه...فقط به یه نقطه نگاه می کنه...
تارا؟ یادم اومد...وای چه بلایی سر دوستم اومد؟ دنی چی شد؟ اون که حالش از منم بدتر بود...تارا هنوز...اره خفه شو پادی اون هنوز دختره...هنوز سالمه...نکنه...نه نه...به سرم نگاه کردم...دیگه تموم شده بود...اروم از دستم درش اوردم و دستمالی گذاشتم روش...روسریمو مرتب کردم خواستم برم بیرون که پدرام مچمو گرفت و گفت:
- کجا؟ وایسا ببینم چی شده که همتون یه دفعه غش کردید؟حسین و پسرا اینجا چی کار می کنن؟
مچمو محکم از دستش کشیدم بیرونو داد زدم:
- ولم کن ببینم چه خاکی تو سرم شده...من خوبم...بعدا همه چیزو برات تعریف می کنم...تارا کجاست؟
دستشو گذاشت روی دهنمو گفت:
- پادی...اینجا بیمارستانه...اروم...تارا اتاق بقلیه...دنی و پسرا هم پیششن...
- بهوش اومده؟
- اره...یه پنج دقیقه ای می شه...
- پدرام تو نیا...برو برگه ترخیصو بگیر...فکر نکنم تارا بتونه جلوی تو صحبت کنه...
- من که نمی فهمم تو چرا اینجوری شدی...ولی باید امشب برام توضیح بدی...خودت می دونی که شب از فضولی خوابم نمی بره...
خندیدم و بغلش کردم و گفتم:
- باشه پدرام...برات توضیح می دم...اصلا شاید خود تارا توضیح داد...
- باشه...
لبخنده خسته ای زدمو رفتم بیرون...در اتاق تارا بسته بود و صدای دنی از داخل می یومد...همون جور با لبخند اروم وارد شدمو گفتم:
- چه طوری تارا خانم؟
یه نگاه خسته و سرد بهم انداخت و در عرض سیم ثانیه روشو برگردوند...
- الان با من قهری؟
دوباره سکوت جوابم بود...به دنی نگاه کردم...سرشو انداخته بود پایین و حرفی نمی زد...به پسرا نگاه کردم هر سه اروم بودن و هیچکی حرف نمی زد...
- تار تاری...
حتی عکس العمل نشون نداد...دنی بهم اشاره کرد که بریم بیرون تا با هم صحبت کنیم...رو به تارا گفتم:
- خواهری...دوستی...من و دنی بریم برگه ترخیصتو بگیریم بعد بریم خونه...تو بمون ما برمی گردیم...
هنوز به یه نقطه ی نا معلوم خیره بود...حرف نمی زد...معلوم بود حالش خیلی خرابه...رفتیم بیرون از محوطه و روی یه نیمکت نشستیم که دنی گفت:
- پادی؟
- جانم...
- از اون موقع که بهوش اومده دیگه حرفی نمی زنه...می دونم می تونه حرف بزنه و زبونش بند نیومده...اون نمی خواد حرف بزنه...حتی تلاشی براش نداره...می ترسم حالش بدتر از چیزی که بعد از مرگ مادرش پیش اومد بشه...
راست می گفت...تارا بعد از مرگ مادرش یه سال افسرده بود و با این اتفاق ممکن بود به حالت قبلش برگرده...حرف نمی زنه...به یه نقطه خیره می مونه...
- حق با توئه...
- بیا زنگ بزنیم به دکترش...
- یعنی نیازه؟
- بلاخره باید بدونه...اون دکتر تاراست و اگه بهش بگیم وعضیتش چه طوره شاید بتونه بهش کمک کنه...من می ترسم...
- راستی امیر نگفت تارا چه طور بود؟
- یعنی چی؟
- اه بابا...تارا هنوز دختره؟
دنی سرشو زیر انداخت و اروم گفت:
- اره...
نفسمو فوت کردمو گفتم:
- خداروشکر...به نظرت اینا بتونن به تارا کمک کنن؟
- کیا؟
- پسرارو می گم...
با تعجب بهم زل زد و بعد سرشو انداخت پایین و گفت:
- نمی دونم...شاید...به نظر من خیلی سریع به دکترش خبر بده...
سری تکون دادمو به ماه توی اسمون نگاه کردم...محوطه تقریبا خالی بود و فقط یه زوج جون که یکیشون لباس صورتی مخصوص بیمارستانو پوشیده بود و یه پیرزن که روی نیمکت نشسته بود اونجا حضور داشتن...به ساعتم نگاه کردم...اوه...ساعت دو شب بود...
- شماها اینجایید؟
برگشتم و به پدرام نگاه کردم...گفت:
- بیایید بریم...برگه ترخیصو گرفتم...
سری تکون دادمو دست دنی رو گرفتم و با پدرام رفتیم داخل اتاق تارا...هنوز اروم بود...هنوز یه دست مشکی بود...هنوز به یه نقطه خیره بود...هنوز...با ورود ما پسرا بلند شدن...یه لبخند تلخ پاشیدم به صورت تارا و گفتم:
- تار تاری...بلند شو بریم...الان خسته ای...باید بخوابی...
توجهی نکرد و هنوز به یه نقطه خیره بود...دنی گفت:
- بلند شو دختر...پاشو ببینم...از کت و کول افتادم...به قول پادی انشالله همه چیز درست می شه...
پسرا لبخندی زدن و پدرام گفت:
- پادی و این حرفا؟ نه بابا...اون حتی تلفظشم بلد نیشت...
یکی از دستامو زدم به کمرم و یه قری به سر و گردنم دادم و با لحن چاله میدونی گفتم:
- استپ استپ داش من...حیف امشب اصن حوصله ندارم وگرنه باید برات اتاق بقلیو اماده می کرد نانا...
پدرام دستشو گذاشت روی پیشونش و سرشو خم کرد و به چپ و راست تکون داد و خندید...با این که اینا همه برای تارا بود هنوز همون شکل به یه نقطه نگاه می کرد...اروم رفتم که بلندش کنم...دستمو دور بازوش گزاشتم و بلندش کردم...دل سنگ برای این سکوت و معصومیتش می لرزید چه برسه به من که اونو اندازهی خواهر نداشتم دوست داشتم...سرشو انداخته بود زیر و موهای بلوند خداییش بدون حالت صورتشو قاب گرفته بود...صورتش از سفیدی زیاد هیچ روحی نداشت...حتی یه رژ لبم نزده بود...تلو تلو راه می رفت...دم گوشش اروم گفتم:
- می تونی راه بری؟
جواب نداد...حتی سری تکون نداد...وایسادم...واینساد و همون جور تلو تلو خورون می رفت طرف در...وسط راه یه دفعه وایساد و روی زانو افتاد زمین...دویدم طرفش و گفتم:
- تارا...خوبی؟ حرف بزن دختر...تورو جون هرکی دوست داری حرف بزن...نذار بشکنم اون قولیو که بهت دادم نذار به اسم کسی قسمت بدم...نذار...
برگشت نگام کرد...فهمیدم می تونه عکس العمل نشون بده...داشت با التماس بهم نگاه می کرد...داشت با چشماش می خواست که قسمش ندم...لبخند شیطونی زدم و گفتم:
- ارواح خاک مادرت حرف بزن تارا...
با تعجب نگام کرد...چشماش گرد شده بود و نگام می کرد...
- تارا تورو جون بی جون مادرت...تارا خوبی؟ می تونی حرف بزنی؟
لبشو گاز گرفت و خیلی اروم گفت:
- خوبم...
نیشم باز شد و دنی سریع اومد کنارم نشست و گفت:
- تارا...خوبی خواهری؟
فقط سر تکون داد...با کمک دنی بلندش کردمو گفتم:
- برای امشب کافیه...نمی خوای که مثه صبح برات فک بزنه...بریم خونه...
دنی لبخندی زد و گفت:
- باشه...بریم که دارم پس میوفتم...
خوشحالی دنی قابل توجه بود...منم به اندازه ی اون خوشحال بودم...مطمئنم تارا هم باز مثه قبلش می شه...
- یا ابوالفضل...نتونست جلوی خودشو بگیره...
اخم کردمو گفتم:
- چی می گی تو؟ یعنی چی نتونست جلوی خودشو بگیره...
- تو کوچولویی به درد تو نمی خوره...
- از دست دوستای توی بیا بریم ببینم چه بلایی سر دوستم اورده...
- داد حسین در اومده...دوستت چه بلایی سر دوستم اورده؟
- برو بابا...
سریع رفتم از اتاق بیرونو به طرف اتاق پادی دویدم...درو باز کردم و که دیدم پادی همین جوری داره سرشو تکون می ده و حسین پاشو گرفته و داره لی لی می ره...دنی و ارتین هم اومدن...ولی پادی انگار هچی نمی شنید...اخم کردمو پرسیدم:
- چی شده؟ داد برای چی بود؟
حسین که انگار اماده ی انفجار بود داد زد:
- چی شده؟!!! از این دوستت بپرس...بهش می گم اونور پیچارو ببند سر تکون میده،پیچای طرف خودمو که می بندم بلند می شم تختو جا به جا کنم که تخت میفته روی پام و من با اجازتون فلج می شم...می پرسید چرا؟ خانم پیچای اونورو نبسته...اخه بگو مرض دای سر تکون می دی وقتی نمی تونی ببندی؟
خندم گرفته بود ولی نخندیدم ولی دنی داشت می خندید...رفتم کنار پادی که بهش بگم این چه کاریه که دیدم بله خانم داره اهنگ گوش میده و هندزفری تو گوشاشه و داره سرشو تکون می ده و چشماشو بسته...هندزفری و کشیدمو تقریبا داد زدم:
- چی کار می کنی؟
- ااااااااا کارتون تمام شد؟ چه زود من هنوز نچیدم منتظرم تا کار این اقا تموم شه...
اینو که گفت همه خندیدن و حسین یکی زد توی پیشونی خودش و گفت:
- تو داشتی اهنگ گوش می دادی؟ من این همه زر زر کردم، هیچیشو نشنیدی؟
- نه...
دنی خندید و گفت:
- پادی زدی پای بدبختو فلج کردی...هیچ خبرم نداری...
- چی میگی تو؟ من چی کار کردم؟
یکی زدم روی سرشونش و گفتم:
- به مخت فشار نیار چیزی از توش در نمیاد...
بعد رو به پچه ها گفتم:
- من هنوز اتاقم کار داره...نچیدمش...برم اتاقو بچینم...
بعد رو به حسین گفتم:
- مواظب خودت و این باش...
و رفتم بیرون و پیچیدم توی اتاق خودم و از داخل کیفم یه برگه در اوردم و گذاشتم روی تخته شاسی و شروع کردم طراحی برای چیدن اتاقم...امیر هم اومد توی اتاق و شروع کرد به نصب وسیله ها...داشتم اخرای طراحیو می کشیدم که گفت:
- تموم شد...خب کجا بچینمشون؟
همون جور که می کشیدم گفتم:
- یه دقیقه صبر کن کارم تموم شه...
نشست روی تخت و منم به کارم رسیدم...سنگینی نگاشو روی خودم حس می کردم ولی توجهی نکردم و نشستم به کارم ادامه دادم...وقتی کارم تموم شد سرمو بالا اوردم که نگامون توی هم قفل شد،سرمو یه دور چرخوندم و به اتاق نگاه کردم و گفتم:
- خب کار منم تموم شد...
- خب؟
- هیچی دیگه می تونی از روی این وسایلو بچینی...
- بده به من ببینم...
تخته شاسی رو دادم بهش و به قیافش نگاه کردم تا ببینم خوشش اومده یا نه...اول اخمی کرد و بعد لبخند زد...اخه خدا بگم چی کارت کنه من الان چیزی می فهمم؟ خب بنال چه طوره؟ لبخندش رو جمع کرد و گفت:
- بیا این جا رو برام توضیح بده ببینم...
اخی نفهمیده بود...حقشه...چه زودم پسر خاله شد...به من میگه: بیا این جا رو برام توضیح بده ببینم...می خوام نبینی...بدبختو کورم کردم...برخلاف میلم بلند شدم و نشستم کنارش و پرسیدیم:
- کجا؟
خیلی خشک و مغرور...الان با خودش می گه این دم به دقیقه کانال عوض می کنه...خب تقصر من چیه خیلی دوست دارم با همه خاکی باشم اما از این که برداشت بد کنن و اسفالتم کنن مجبور به عوض کردن کنال می شم...از افکارم با صداش شوت شدم بیرون:
- اینجا...تختو مورب می زای این گوشه؟
- اره...مشکلیه؟
- نه فقط پرسیدم...
- خب سوال بعدی...
- هیچی دیگه...
یعنی خیلی قشنگ اسکولم کرده...اخه واسه مورب گذاشتن تختمم باید سوال کنی؟خوبه معماری نخوندی...بلند شدم و گفتم:
- کمک می خوای برای جا به جایی یا نه؟
- اره اگه امکان داره...
شروع کردیم به چیدن...تختو توی گوشه ی اتاق به صورت مورب گذاشتیم میز توالت رو به دیوار روبه روش گذاشتم و کمد و هم یه قسمتی از دیوار سمت چپ گذاشتم...فقط می موند پرده و لوستر...گفت:
- خب اینا تموم شد...چهار پایه ای چیزی نداری برای وصل اینا...
- صبر کن از پادی بپرسم...
از اتاق اومدم بیرون و به اتاق پادی رفتم و بدون در سرمو مثه خر انداختم زیرو رفتم داخل(بلا نسبت خر)ای خدا اینا نمی تونن مثه انسان با هم کنار بیاین...داشتن سر چیدن وسایل جر وبحث می کردن...اخمی کردم و گفت:
- اه شما دو تا که دوباره شروع کردین...کم نیارید یه وقت...
پادی تقریبا داد زد و گفت:
- نمی خواد بفهمه من می خوام تختو بزارم وسط اتاق...می گه حتما باید گوشه باشه...حالا انگار می خواد هر شب اینجا بخوابه...باید تختم وسط باشه...
حسین هم با همون ولوم گفت:
- نه بابا وسط که نمی شه...اخه می خوای هی دوره تختو دور بزنی؟ مگه دیدونه شدی؟ یه ذره به عقلت فشار بیار...البته اگه داری...
- اهان با عقل،من می خوام اینجا بخوام و زندگی کنم نه جناب عالی و این که شما مگه طراحی داخلی ساختمان خوندی؟
- نه...
- پس زر زر نکن...
سرمو بین دستام گرفتم و خیلی بلند داد زدم:
- خفه شید...عین سگ و گربه می مونن البته بلا نسبت این دو حیون خوشمل...یه ذره عقل توی سر دوتاتون نیست...چه خبرتونه؟ هی دعوا دعوا...یه چیدن این همه داد و بیداد داره؟
بعد رو به حسین با لحن ارومی گفتم:
- شما هم این دفعه از خر شیطون بیا پایین و به حرف این گوش بده...این خانم لجباز تر از این حرفاست...من هم جلوش کم میارم...دیدی که چه بلایی سرمون اورد برای چیدن سالن...اینجا هم همینه...تختو بزارید همون وسط...
هر دو ساکت شدن و صدای در اومد بر گشتم و ارتین و امیر و دنی رو دیدم...فکر کنم صدام زیادی بلند بود که همه با تعجب نگام می کردن و صورتشون شکل علامت تعجب شده بود...پسرا که حتما می گن این صدای بلندو از کجا اورده؟ بی چاره ها صدای جیغ منو نشنیدن دوبرار جیغ فرا بنفش دنیه رنگین کمونیه واسه خودش...هنوز همه ساکت بودن که گفتم:
- چهار پایه برای نصب پرده و لوستر می خوام کجاست؟
دنی جواب داد:
- توی اتاق منه من کار چیدنم تموم شد...
- خوبه...بیا بریم هم اتاقتو ببینم و هم چها پایه رو ارتین ببره توی اتاق من...
دنی خوشحال شد و گفت:
- بیا بریم تو هم یه نظری بده...
با هم رفتیم اتاقش که خیلی شیک چیده بودش خوبی اتاقا این بود که ته اتاق دیوار نداشت و تمام و کمال پنجره بود و یه پرده ی بزرگ می خورد و حسابی نور گیر بود...تختشو تکیه داده بود به پنجره و سمت چپ کمدش و سمت راست هم میزتوالت...لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم:
- خیلی خوشمل شده...نظر توئه یا ارتین...
- دوتامون...
- قشنگه...
- ممنون گلم...
- اهو چه لفظ قلم..ممنون...گلم...می گم تو که مثه پادی نمی خوای بگی انشاالله؟
- نه بابا من تلفظشم بلد نیشتم...
خندیدم و برگشتم تا امیر یا ارتینو صدا کنم که دیدم دو تاشون پشت سرمونن و دارن نگامون می کنن...دنی هنوز پشتش به ما بود...ارتین ادای دنی رو در اورد و خیلی اروم گفت:
- اره هی می گفت انو بزار اینجا و اونو بار اینجا...
دنی سریع برگشت طرف ما...دنی گوشای تیزی داره و حتم دارم شنیده...اخمی کرد و گفت:
- چی گفتی؟
- شنیدی؟
- ببینید اقای به نسب محترم...شما این جا فقط نقش یه حمالو دارید...اوکی شد؟
ارتین به ترسی ساختگی دستاشو برد بالا و سرشو تکون داد...دوباره نغاب غرور روی صورتم جا خوش کرد:
- این چهار پایه رو ببرید و لوستر و پرده رو نصب کنید...
فقط سرشونو تکون دادن و چهار پایه رو بردن و رفتن بیرون...نشستم و به ضبط اتاقو روشن کردم و سی دی رو گذاشتم توش و مانتومو در اوردم...زیرش یه بلوز سفید که روش عکس یه طوطی انیمیشنی بود...عاشق این بلوزه بودم هم طوطیه رنگو وا رنگ بود و هم تقریبا پوشیده بود...موهامو باز کردم و با دستی میونش کشیدم تا صاف بشه...گرچه هیچ وقت نمی شه و همیشه خدا یه موج داره موج هایی که به فر خیلی باز می خورن ولی فر نبودن...بعضی مواقع می زد به سرم که کوتاهشون کنم ولی به موهای موج دار کوتاه نمی یومد...دراز کشیدم روی تخت دنیا و شروع کردم به بازی انگیری برد اسپیس داخل موبایلم...بعد از چند دقیقه پادی هم اومد داخل اتاق و گفت:
- بچه ها برای شام چی می خوایین درست کننی؟ هم پسرا گرسنشونه و هم من...
خندیدمو گفتم:
- تو گشنته یا پسرا...من که می دونم مشکل فقط تویی وگرنه تو که نرفتی بپرسی اونا گشنشونه یا نه؟
لبخند گشادی زد و گفت:
- خب دیگه حالا چه فرقی می کنه...هم من هم اونا...
دنی بلند شد و گفت:
- بلند شید که بریم یه چیزی بیرون بخریم و بیایم غذا درست کنیم...
بلند شدمو گفتم:
- من که از حالت بیرونی فارق شدم کلی طول می کشه تا حاضر شم شما دو تا هم تنها نرید یه ذره پرو گری به خرج بدین و به پسرا بگید برن وسایلو بخرن...
پادی و دنی تایید نمودن دقت می کنید ما چه قدر پروییم؟رفتیم طبقه پایین که دیدیم پسرا نشستن روی مبل یعنی ولو شدن...دنی اهمی کرد که پسرا برگشتن و ما رو نگاه کردن...یه جوری نگاه می کردن که ضایع بود ازمون یه چیزی برای خوردن می خوان...حرفی نزدم و بدون توجه رفتم نشستم روی یه مبل تک نفر و پامو انداختم روی پام...هههه از من نا امید شدن...بالاخره پادی گفت:
- اگه گرسنتونه...
پسرا مشتاق به پادی نگاه کردن که پادی خندید و گفت:
- که با این قیافه ها معلومه هست...الان دنی یه لیست می نویسه و میرید می خرید تا شام درست کنیم...البته تارا درست کنه...
اخم کردمو گفتم:
- چرا من؟
- خب ما هم یه کوچولو کمک می کنیم...ولی نه زیاد...دستپخت تو به لطف ترانه جون معرکه شده...
چشمامو روی هم فشار دادم و چیزی نگفتم و دوباره توی خاطراتم غرق شدم...ترانه مامانم...سیاوش بابام...چه زود رفتن...پادی راست می گفت دستپختم روی مامانم رفته بود و حسابی معرکه بود ولی کم خیلی کم دست به پخت و پز می زدم چون منو یاد مامانم می انداختن...پادی اومد روی دسته ی مبل نشست و دستاشو دورم حلقه کرد و گفت:
- ببخشید تارا...نمی خواستم ناراحتت کنم...
برام مهم نبود پسرا چیزی از زندگیم بفهمن ولی الان نه به خاطر همین لبخندی زورکی و تلخ زدم و گفتم:
- اوه مهم نیست...گذشته دیگه...باشه خودم غذا درست می کنم...ولی چی می خواین؟
هر کی برای خودش نظری داد که گفتم:
- اوه همه اینا رو باید درست کنم...به سلیقه ی خودم لازانیا درست می کنم...کسی مشکلی نداره...
همه تایید کردن و دنی یه لیست نوشت و داد به ارتین...که ارتین گرفتش و نگاهی بهش انداخت و گفت:
- فقط همینها؟
حرفش بوی تعنه می داد...دنی دستی زیر چونش گذاشت و گفت:
- نه چهار پنج تای دیگه هم هست وایسا یادم بیاد...
لبخندی زدمو گفتم:
- نه چیزی نمونده همینا رو بخر...
ارتین بلند شد و با دوستاش رفتن...بلند شدم و به اشپز خونه رفتم و هی در کابینتارو به هم می کوبیدم...همین جوری...مرض داشتم...مواقعی که واقعا بی کار بودم این کارو می کردم...فکر کنم حدودا ربع ساعتی این کارو کردم...بوم...بوم...بوم...یا داخلشون قابلمه بود یا خالی بود...کابینت اخری رو کامل باز کردم و با پا محکم شوتش کردم که صدای خیلی بلند و مهیبی داد...اخمی کردم و برگشتم که از اشپزخونه برم بیرون که دیدم هم پسرا و هم دنی و پادی دارن نگام می کنن...اخی...الان می گن این دیگه کیه؟ قراره غذامونو یه روانی درست کنه...پسرا دستشون پر بود رفتم جلو و پلاستیکا رو گرفتم و بدون حرف هلشون دادم بیرون...هم پسرا و هم دخترا رو بیرون کردم و در اشپز خونه رو بستم...فلش پلیرمو روشن کردم و اهنگ گذاشتم و صداشو بلند کردم...عادت داشتم زمانی که غذا درست می کردم باید اهنگ گوش میدادم و می رقصیدم یه کرم بود دیگه کاریش نمی شد کرد...ماهی تابه رو گذاشتم روی گاز و زیرشو روشن کردم و هود هم روشن کردم و شروع کردم به غذا پختن...
((پادینا))
صدای اهنگ از اشپزخونه میومد...نگرانش بودم...وضع روحیه خیلی بدی داشت ولی این قدر ضعیف نبود که به خودش ضربه بزنه...حتما کلافه بود که اونجوری در کابینتارو به هم می زد...دیگه کم از خواهرم نداشت که اخلاقشو ندونم...حد اقل شش ماه پیش خودم زندگی کرد...زمانی که مادرش مرد و افسردگی گرفت...دنی اومد کنارم نشست و گفت:
- برم پیش تارا؟
- نه حالش خوب نیست...بزار تنها باشه...
- باشه...ولی بلایی سر خودش نیاره...
اینو که گفت هم عصبی شدم و هم حسابی ترسیدم...داد زدم:
- یعنی واقعا تارا رو نشناختی که فکر می کنی دست به خود کشی می زنه؟ واقعا که...تارا این قدر ضعیف نیست که بلایی سر خودش بیاره...اون که مشکلی نداره...اون موقع که می تونست این کارو نکرد...اون موقع که دوتا ضربه هم زمان خورد دست به خودکشی نزد...الان این کارو بکنه...اون فقط کلافس...
دنیا سرشو انداخت زیر و حرفی نزد...بدون توجه به پسرا موبایلمو در اوردمو شروع کردم به بازی با موبایلم...سرگرم بازی بودم که موبایل حسین زنگ خورد و با یه ببخشید زیر لب رفت بیرون...بعد چند دقیقه اومد و گفت:
- ارتین...سیرداد زنگ زد...
همون جور که سرم پایین بود گفتم:
- سیر داد؟ چرا سیر داد؟ خب پیاز میدا...پیاز که کم بو تره...
همه خندیدن و حسین گفت:
- خانم نیازی...سیرداد یه اسمه...اسم راننده ای که وسایلارو براتون اورد...
شونه هامو با بی قیدی انداختم بالا و دوباره خودمو مشغول بازی کردم...بعد حدودا یک ساعت صدای اهنگ قطع شد...دنیا بلند شد...از چشماش می شد خوند که خیلی نگرانه تاراست...حق هم داره...منم بودم...دنیا با چشمای ملتمسش نگام کرد و گفت:
- برم؟
- برو...
دنیا به طرف در اشپزخونه تقریبا پرواز کرد و ما بهش نگاه می کردیم...قبل از رسیدن به اشپزخونه تارا درو باز کرد و همون جور که به طرف طبقه ی بالا می رفت گفت:
- شام حاضره...من گرسنم نیست...خودتون بخورید...
دنیا با تعجب و ناراحتی گفت:
- تارا...
تارا پرید وسط حرفش و گفت:
- دنی اصلا حوصله ندارم...
و دوید و رفت بالا...چشمامو محکم روی هم فشار دادمو لبخندی تلخ زدمو گفتم:
- ولش کن دنیا...بزار راحت باشه...این الان مثه سگ پاچه می گیره...نمی خوای که شلوارت پاره شه؟
اینو گفتمو بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم...چشمام چهار تا شد...توی این یک ساعت هم سالاد و هم سوپ و هم لازانیا درست کرده بود...تازه ژله های قرمز هم روی میز می درخشیدن...صدای سوت بلبلی از پشت سرم اومد...برگشتم و به پسرا نگاه کردم...دنی یه تک دست زد و با هیجان گفت:
- ببین تار تاری چی کار کرده...حیف نمیاد و گرنه کلی مسخره بازی در می اوردیم...دلم لک زده برای این که اون غذا درست کنه و ما الکی بگیم شوره یا نمک نداره یا شفته شده یا سوخته...
خندیدم و گفتم:
- اره بعد خانم هم می داد و می گردوندمون...یادته یه بار که گفتم شوره بلند شد و زنگ زد برام پیتزا بیارن...بدبخت شوهرش...چی بکشه از دست تارا...
رفتم نشستم و دنی و پسرا هم نشستن...سرگرم غذام بودم که تارا با یه تیپ سیاه اومد توی اشپز خونه و گفت:
- پادی یه زنگ بزن به پدرام بگو تارا میاد ساکمو بر میداره...دنی تو هم زنگ بزن به مامانت تا برم وسایلتو بیارم...شاید یه ساعتی دیر کردم...
- کجا به سلامتی یه ساعت دیر می کنی؟
خندید...خنده ای تلخ و گفت:
- با دوست پسرم قرار دارم...اخه احمق به غیر از قبرستون کجا دارم برم...
- تارا مسخره بازی در نیار و بگو کجا می ری؟
- گفتم که قبرستون...می رم سر قبر مادرم...
سرمو تکون دادم و دیگه هیچی نگفتم...تارا هم یه خداحافظی زیر لبی کرد و رفت...دنی بلند شد و رفت به مامانش زنگ زد...منم همین کارو کردم...بیچاره پسرا حتی یه کلمه هم حرف نزدن...شامو در سکوت خوردیم...پسرا خواستن برن که دنی با ترس گفت:
- نه...اگه تارا دیر بیاد ما چه جوری بریم دنبالش؟
راست می گفت...اگه تارا نمیومد مجبور بودیم بریم دنبالش...سری تکون دادمو گفتم:
- اگه مشکلی نیست بمونین تا تارا بیاد...می ترسم بلایی سرش بیاد...
امیر سری تکون داد و گفت:
- باشه...
نشستیم روی مبل ها...حس کردم نیاز هست که یه توضیحی دربارهی زندگی تارا بهشون بدم...تارا از این که کسی بدونه زندگیش دارای چه مشکلاتی هست هیچ حراسی نداره...تازه معتقده که مردم باید بدوننن...به خاطر همین گفتم:
- پدر تارا وکیل پایه یک دادگستری بود...یه وکیل قابل و توانا...دست خیر به طرف خیلی ها گرفت...مرد خیلی خوبی بود...یه بار یه زن برای طلاق از شوهرش میاد پیش اقای یوسفی نیا...اما این زنه یه دخترم داشته...که دادگاه رایو به زنه می ده و بچه پیش زنه می مونه...روز اخر شوهره زنه میاد پیش بابای تارا و میگه که زنگیشو خراب می کنه و میره...یه روز که من با تارا داشتم میومدیم خونشون می بینیم یه مرد از خونه تارا میاد بیرون...می ریم داخل خونه..هر چی خاله ترانه رو صدا می کنیم جواب نمی ده می ریم داخل اشپز خونه که می بینیم از سقف دار زده شده و مرده...وضعیت خیلی بدی بود...وقتی عمو سیاوش بابای تارا تحقیق می کنه بالاخره می فهمیم که همون مرده بوده...زن دومش میاد همه چیزو می گه...اما مرده از ایران خارج شده بود و عمو سیاوش نتونست گیرش بندازه...بعد از یه هفته وقتی که منو دنی پیش تارا مونده بودیم...صبح که بیدار می شیم می بینیم یه نامه به در یخچال وصله که از طرف عمو سیاوشه...نوشته بود که رفته خارج دنبال مرده و تا وقتی که پیداش نکرده نمیاد و تارا رو به تیام سپرده...تارا هم زمان هم از مرگ مادرش و رفتن پدرش ضربه می خوره و به مدت یه سال افسردگی می گیره...حتی گریه هم نمی کرد...همه چیزو توی خودش می ریخت...شیش ماه پیش من و شیش ماه هم پیش دنیا زندگی می کنه تا این که حالش بهتر می شه...یه روز که دور هم جمع بودیم تارا یه برگه میاره و می نویسه که تا اخر عمرش گریه نکنه...هیچ وقت...بعد با یه سوزن دو قطره خون می ریزه زیر نوشتش...ما هم همین کارو می کنیم...از اون موقع یه بارم ما گریه نکردیم و این از همه بیشتر برای تارا سخت بود...بعد از اون یه سال تارا بر می گرده خونه ی پدریش پیش تیام برادرش ولی تیام هم تو زرد از اب در میاد و هر شب داخل خونه یه دختر میاره و جیغ و داد دختراست که شده لالایی تارا برای خواب...تارا از اون موقع از این رو به اون رو شده...خیلی مغرور شده...با پسرا خیلی خشکه و ترجیحا با هیچ کدوم دهن به دهن نمی شه و با دخترا هم خیلی سرده و فقط با منو دنی راحته و خیلی شوخی می کنه...اینا رو گفتم چون می دونستم شما ها اگه ندونید تارا چش شده شب خوابتون نمی بره...شاید الان بگید فوقش روانیه ولی اون هیچ بیماری نداره غیر از این که فکر می کنه ارتباط با جنس مذکر و عشق و عاشقی بهش ضربه می زنه و اونو بدتر زمین می زنه...
ارتین گفت:
- الان تارا کجا زندگی می کنه؟
دنی جواب داد:
- ما به خاطر تارا یه خونه جدا گرفتیم ولی تارا نمی دونه...تارا دورادور تحت نظر یه روانپزشکه...ما به دکتر گفتیم که یه دانشگاه قبول شدیم و دکترش هم همه چیز رو می دونه و اون بود که پیشنهاد داد تارا رو از تیام و اون خونه دور کنیم و ما هم پیشش زندگی کنیم تا وضعش بهتر شه...هم من و هم پادی خیلی نگرانشیم...اون نباید دوباره بشکنه...خیلی براش بد می شه شاید دست به هر کاری بزنه...دکترش گفته باید عاشق شه ولی کنترل شده...اگه عاشق شد باید ما حتما همه چیزو بدونیم و پسره رو خوب بشناسیم و از طرف اون مطمئن باشیم و گرنه هرگز نباید عاشق شه...اون نیاز به یه تکیه گاه داره خیلی بیشتر از هر دختر و زنه دیگه ای نیاز داره...
امیر این دفعه گفت:
- چرا از تیام شکایت نمی کنه؟
چشمامو فشار دادمو گفتم:
- ما هم همین عقیده رو داشتیم و به تارا هم گفتیم ولی اون می گه هر چی باشه اون برادرمه و من نمی تونم تنها بازمانده ی خانوادمو از بین ببرم و این که تیام هر ماه حدودا پنج میلیون به حساب تارا می ریزه تا دهن تارا رو ببنده...
حسین گفت:
- تارا هیچ خانواده ای نداره؟
- چرا یه خواهر ناتنی که خوزستان زندگی می کنه...ولی از نظر خانواده ی مادر و پدر نه...خانواده ی مادرش خارج از کشورن و خانواده ی پدرش هم که کلا قبلا پدرش با اونا قطع رابطه کرده سر یه سری مسائلی که حتی تارا هم نمی دونه و تا حالا اونا رو ندیده...
- که این طور...کمکی از ما بر میاد؟
لبخند تلخی زدمو گفتم:
- کمکی از دست هیچ کس به غیر از خودش بر نمیاد...ما خیلی سعی کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم...فقط تنها کمکی که می تونیم بهش بکنیم اینه که از تیام و اون خونه دورش کنیم...
امیر پرسید:
- تارا رشته ی حقوقو به خاطر پدرش انتخاب کرده؟
- اره...تارا به خاطر پدرش و ما هم به خاطر تارا...وگرنه تارا رشته ی روانپزشکیو خیلی دوست داره مثه خودم و دنی...ما حتی دبیرستانو با رشته ی تجربی گذروندیم ولی بعد اتمام دبیرستان تارا گفت که می خواد بره کلاس های انسانی، ما هم باهاش رفتیم و خیلی سعی کردیم تا به این نتیجه برسیم...اونم رشته ی حقوق دانشگاه سراسری تهران...خیلی سخت بود...
دیگه حرفی رد و بدل نشد و همه ساکت بودیم...دنی هی به ساعت نگاه می کرد و هی به در...اخرم جاشو عوض کرد و جایی نشست که به در ورودی نگاه داشته باشه...خندم گرفته بود...ریز ریز خندیدم که دنی با عصبانیت گفت:
- من نگران تارام تو داری می خندی؟ دو ساعته نیومده...
بلند تر خندیدم و گفتم:
- دنی خیلی خنده دار شدی...
دنی از حرص دندوناشو روی هم سابید و گفت:
- من خنده دار شدم؟
خواستم جواب بدم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد...قبل از خودم دنی پرید و برش داشت...با خنده نگاش کردم هر کاری می کرد نمی تونست بازش کنه...حق داشت فقط خودم رمزشو می دونم اخرشم با حرص موبایلو داد دستمو گفت:
- بیا بگیر این ماسماسکو...اخه چی داری توش که رمز براش می زاری؟
- شماره دوست پسرامو...
دنی جیغ ماورابنفش کشید و گفت:
- خیلی بی شعوری...تنها تنها خب یکی هم به من بده...
پشت چشمی نازک کردم و حرفی نزدم...اس ام اسو باز کردم...از طرف تارا بود و فقط نوشته بود تیام...همه ی فکر های بد یه دفعه خالی شد توی مخم و اخم کردم...دنی با ترس پرسید:
- کی بود پادی؟
چشمامو بستم...سرم داشت گیج می رفت...حتی نمی تونستم چیزی بگم...دنی با ترس بلند شد و موبایلو از دستم کشید بیرون و فقط جیغ کشید...اب دهنمو با بغضم قورت دادم...دنیا داد زد:
- نه...نه...نمی شه...امکان نداره...الان حتما یه بلایی سر تارا اورده...نه...نــــــــــــــ ـــــــــه...
به سرفه افتاد و روی زانوهش نشست...امیر با نگرانی اشکارا گفت:
- چی شده؟
تازه قدرت حرف زدن پیدا کردم و گفتم:
- تارا اس داده فقط نوشته تیام...باید سریع بریم خونشون...حتما رفته ساکشو برداره گیر اون تیام افتاده وگرنه تارا الکی مارو نگران نمی کنه...
بدو رفتم بالا و مانتومو پوشیدم و اومدم پایین دنی هم حاضر بود...من سوار ماشین حسین دم و دنی و امیر هم سوار ماشین ارتین شدن...حسین کلافه دستی میون موهاش کشید و گفت:
- خانم نیازی...یه زنگ بزنید به موبایلش...
تازه فکرم به کار افتاد و تند شماره ی تارا رو گرفتم...بعد از هشت بوق در حالی که می خواستم قطع کنم جواب داد:
- پادی...پادی...بیا...تیام...
بعدش صدای عربده ی تیام اومد و صدای بوق ممتد...سرم داشت گیج می رفت...حسین تقریبا فریاد زد:
- پادینا...چی شد؟
- فقط برو الهیه...
- باش باش...
تقریبا داشتیم پرواز می کردیم...از استرس ناخن برام نمونده بود...سرم گیج می رفت...اگه بلایی سر تارا میومد خودمو نمی بخشیدم...نباید می زاشتم بره بیرون...شام کوفتم بشه،کاش باهاش رفته بودم...با صدای جیغ چرخ ها که از ترمز خفن حسین ایجاد شده بود از فکر اومدم بیرون و تند در ماشینو باز کردم...لازم نبود در بزنم یا زنگ بزنم...قبلا تارا به خاطر ما قفل درو شل کرده بود که با دو تا لگد باز می شد...امیر دستی میون موهاش کشید و گفت:
- ارتین بپر قلاب بگیر پسر...
با پام دو تا لگد به در زدم که حسین سوتی کشید و گفت:
- ایول...
هم خندم گرفته بود و هم داشت اشکم در میومد...بدون هیچ توجهی رفتم داخل که حسین جلومو گرفت و گفت:
- شما خانما وایسین پیش ارتین تا منو امیر بریم ببینیم چه خبره...
اخم کردمو گفتم:
- عمرا...مگه مسخره بازیه؟ تارا اون جاست و منو دنی باید بی...
قبل از اتمام حرفم صدای جیغ به قول خود تارا هفت رنگ خودش بلند شد و داد هاش و حرف هایی که می شنیدیم:
- تیام...دستت بهم بخوره خودت می دونی...تیام...
امیر سریع دوید طرف خونه و با پا محکم یه لگدی زد به در که از جا کند...دیگه ندیدمش...دوباره صدای جیغ تارا و شکستن یه چیزی و دوباره جیغ تارا...دنی دستشو گذاشت روی گوشش و نشست روی زمین...همه مبهوت بودیم...دیگه صدای نیومد...نفسم بند اومده بود...بدنم به شدت می لرزید...چشمام سیاهی می رفت و دنیا دور سرم می چرخید...بدم شل شد و به یه طرف کج شدم و نزدیک بود بیفتم که حسین داد زد:
- پادی...
پادی؟ فکرم نمی تونست درست تعبیر کنه...در صدم ثانیه دستش دور کمرم پیچید و من دیگه هیچی نفهمیدم و چشمام بسته شد...
***
- پادی؟ بیدار شو دختر...پاشو...
چشمامو که تا اون موقع بسته بود رو اروم باز کردم...نور شدیدی خورد توی چشمام...محکم روی هم فشارشون داد و خواستم دستمو بیارم طرف چشمام که سوخت:
- ای...
به دستم یه سرم وصل بود که فقط چند قطره بیشتر ازش نمونده بود...
- خوبی خواهری؟
- پدرام...من کجام؟
- بیمارستانی...چی شده؟ دنی که می گه اتفاقی نیوفتاده...تارا هم که حتی یه کلمه هم حرف نمی زنه...فقط به یه نقطه نگاه می کنه...
تارا؟ یادم اومد...وای چه بلایی سر دوستم اومد؟ دنی چی شد؟ اون که حالش از منم بدتر بود...تارا هنوز...اره خفه شو پادی اون هنوز دختره...هنوز سالمه...نکنه...نه نه...به سرم نگاه کردم...دیگه تموم شده بود...اروم از دستم درش اوردم و دستمالی گذاشتم روش...روسریمو مرتب کردم خواستم برم بیرون که پدرام مچمو گرفت و گفت:
- کجا؟ وایسا ببینم چی شده که همتون یه دفعه غش کردید؟حسین و پسرا اینجا چی کار می کنن؟
مچمو محکم از دستش کشیدم بیرونو داد زدم:
- ولم کن ببینم چه خاکی تو سرم شده...من خوبم...بعدا همه چیزو برات تعریف می کنم...تارا کجاست؟
دستشو گذاشت روی دهنمو گفت:
- پادی...اینجا بیمارستانه...اروم...تارا اتاق بقلیه...دنی و پسرا هم پیششن...
- بهوش اومده؟
- اره...یه پنج دقیقه ای می شه...
- پدرام تو نیا...برو برگه ترخیصو بگیر...فکر نکنم تارا بتونه جلوی تو صحبت کنه...
- من که نمی فهمم تو چرا اینجوری شدی...ولی باید امشب برام توضیح بدی...خودت می دونی که شب از فضولی خوابم نمی بره...
خندیدم و بغلش کردم و گفتم:
- باشه پدرام...برات توضیح می دم...اصلا شاید خود تارا توضیح داد...
- باشه...
لبخنده خسته ای زدمو رفتم بیرون...در اتاق تارا بسته بود و صدای دنی از داخل می یومد...همون جور با لبخند اروم وارد شدمو گفتم:
- چه طوری تارا خانم؟
یه نگاه خسته و سرد بهم انداخت و در عرض سیم ثانیه روشو برگردوند...
- الان با من قهری؟
دوباره سکوت جوابم بود...به دنی نگاه کردم...سرشو انداخته بود پایین و حرفی نمی زد...به پسرا نگاه کردم هر سه اروم بودن و هیچکی حرف نمی زد...
- تار تاری...
حتی عکس العمل نشون نداد...دنی بهم اشاره کرد که بریم بیرون تا با هم صحبت کنیم...رو به تارا گفتم:
- خواهری...دوستی...من و دنی بریم برگه ترخیصتو بگیریم بعد بریم خونه...تو بمون ما برمی گردیم...
هنوز به یه نقطه ی نا معلوم خیره بود...حرف نمی زد...معلوم بود حالش خیلی خرابه...رفتیم بیرون از محوطه و روی یه نیمکت نشستیم که دنی گفت:
- پادی؟
- جانم...
- از اون موقع که بهوش اومده دیگه حرفی نمی زنه...می دونم می تونه حرف بزنه و زبونش بند نیومده...اون نمی خواد حرف بزنه...حتی تلاشی براش نداره...می ترسم حالش بدتر از چیزی که بعد از مرگ مادرش پیش اومد بشه...
راست می گفت...تارا بعد از مرگ مادرش یه سال افسرده بود و با این اتفاق ممکن بود به حالت قبلش برگرده...حرف نمی زنه...به یه نقطه خیره می مونه...
- حق با توئه...
- بیا زنگ بزنیم به دکترش...
- یعنی نیازه؟
- بلاخره باید بدونه...اون دکتر تاراست و اگه بهش بگیم وعضیتش چه طوره شاید بتونه بهش کمک کنه...من می ترسم...
- راستی امیر نگفت تارا چه طور بود؟
- یعنی چی؟
- اه بابا...تارا هنوز دختره؟
دنی سرشو زیر انداخت و اروم گفت:
- اره...
نفسمو فوت کردمو گفتم:
- خداروشکر...به نظرت اینا بتونن به تارا کمک کنن؟
- کیا؟
- پسرارو می گم...
با تعجب بهم زل زد و بعد سرشو انداخت پایین و گفت:
- نمی دونم...شاید...به نظر من خیلی سریع به دکترش خبر بده...
سری تکون دادمو به ماه توی اسمون نگاه کردم...محوطه تقریبا خالی بود و فقط یه زوج جون که یکیشون لباس صورتی مخصوص بیمارستانو پوشیده بود و یه پیرزن که روی نیمکت نشسته بود اونجا حضور داشتن...به ساعتم نگاه کردم...اوه...ساعت دو شب بود...
- شماها اینجایید؟
برگشتم و به پدرام نگاه کردم...گفت:
- بیایید بریم...برگه ترخیصو گرفتم...
سری تکون دادمو دست دنی رو گرفتم و با پدرام رفتیم داخل اتاق تارا...هنوز اروم بود...هنوز یه دست مشکی بود...هنوز به یه نقطه خیره بود...هنوز...با ورود ما پسرا بلند شدن...یه لبخند تلخ پاشیدم به صورت تارا و گفتم:
- تار تاری...بلند شو بریم...الان خسته ای...باید بخوابی...
توجهی نکرد و هنوز به یه نقطه خیره بود...دنی گفت:
- بلند شو دختر...پاشو ببینم...از کت و کول افتادم...به قول پادی انشالله همه چیز درست می شه...
پسرا لبخندی زدن و پدرام گفت:
- پادی و این حرفا؟ نه بابا...اون حتی تلفظشم بلد نیشت...
یکی از دستامو زدم به کمرم و یه قری به سر و گردنم دادم و با لحن چاله میدونی گفتم:
- استپ استپ داش من...حیف امشب اصن حوصله ندارم وگرنه باید برات اتاق بقلیو اماده می کرد نانا...
پدرام دستشو گذاشت روی پیشونش و سرشو خم کرد و به چپ و راست تکون داد و خندید...با این که اینا همه برای تارا بود هنوز همون شکل به یه نقطه نگاه می کرد...اروم رفتم که بلندش کنم...دستمو دور بازوش گزاشتم و بلندش کردم...دل سنگ برای این سکوت و معصومیتش می لرزید چه برسه به من که اونو اندازهی خواهر نداشتم دوست داشتم...سرشو انداخته بود زیر و موهای بلوند خداییش بدون حالت صورتشو قاب گرفته بود...صورتش از سفیدی زیاد هیچ روحی نداشت...حتی یه رژ لبم نزده بود...تلو تلو راه می رفت...دم گوشش اروم گفتم:
- می تونی راه بری؟
جواب نداد...حتی سری تکون نداد...وایسادم...واینساد و همون جور تلو تلو خورون می رفت طرف در...وسط راه یه دفعه وایساد و روی زانو افتاد زمین...دویدم طرفش و گفتم:
- تارا...خوبی؟ حرف بزن دختر...تورو جون هرکی دوست داری حرف بزن...نذار بشکنم اون قولیو که بهت دادم نذار به اسم کسی قسمت بدم...نذار...
برگشت نگام کرد...فهمیدم می تونه عکس العمل نشون بده...داشت با التماس بهم نگاه می کرد...داشت با چشماش می خواست که قسمش ندم...لبخند شیطونی زدم و گفتم:
- ارواح خاک مادرت حرف بزن تارا...
با تعجب نگام کرد...چشماش گرد شده بود و نگام می کرد...
- تارا تورو جون بی جون مادرت...تارا خوبی؟ می تونی حرف بزنی؟
لبشو گاز گرفت و خیلی اروم گفت:
- خوبم...
نیشم باز شد و دنی سریع اومد کنارم نشست و گفت:
- تارا...خوبی خواهری؟
فقط سر تکون داد...با کمک دنی بلندش کردمو گفتم:
- برای امشب کافیه...نمی خوای که مثه صبح برات فک بزنه...بریم خونه...
دنی لبخندی زد و گفت:
- باشه...بریم که دارم پس میوفتم...
خوشحالی دنی قابل توجه بود...منم به اندازه ی اون خوشحال بودم...مطمئنم تارا هم باز مثه قبلش می شه...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ ساعت 18:39 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|