تیلاو که بهت منو دید بسته رو گذاشت زمین و بازوهامو تو دودستش گرفت و گفت:چی شد دوباره؟

-هیچی

نگاهم به سمت کادو چرخید.نمیخواستم تیلاو رو نگران کنم...میدونم فوضولی تیلاو هم حسابی عود کرده بود که بفهمه کیه که برام همچین بسته ای رو فرستاده ولی من بی توجه به کنجکاوی اون بسته رو برداشتم وبردم توی اتاق گذاشتم...تیلاو هم انگار فهمید زیاد دوس ندارم درموردش حرف بزنم که زیاد پاپیچم نشد.ولی قطعا بعدا میپرسید ومن نمیدونم اون موقع باید چی بهش میگفتم...اون شب یکی از شب های خاطره انگیز عمرم شد.اون شب من خیلی راحت به این نتیجه رسیدم که من یه حس تازه نسبت به تیلاو رو دارم تجربه میکنم نمیدونستم عشقه یا نه ولی برام تازگی داشت...اون شب اون قسمت آهنگ شیدایی علی لهراسبی برام معنا پیدا کرد اون قسمتش که می گفت:اسیرم بین عشق وبی خیالی

و من واقعا اسیر شده بودم بین دو حس:رقابت و عشق

فک نمیکردم بخواد شبو تو خونه من بمونه برای همین بعد اینکه بسته رو گذاشتم تو اتاق بیرون اومدم و گفتم:ساعت 11 شبه...

-دارم میبینم...خب؟

میدونستم که تیز تر از این حرفاس..حتما منظورمو گرفته بود ولی بازم میخواست حرص منو دربیاره...گفتم:مامانت نگران میشه ها..

صورتش نه جدی بود نه شوخ...یه چیزی بین این دوحالت.گفت:مامانم وقتی تنها بودم مجرد بودم نگرانم میشد اما الان از وقتی با تو هستم دیگه نگرانم نمیشه

رو نبود که سنگ پای قزوین هم چن وجب اون طرف تر بود.

شب تیلاو تو خونه من موند...اون روی کاناپه خوابید  و من هم روی تخت اتاقم و شب آرومی رو سپری کردیم.حدسم درست بود این بسته رو هم کیارش فرستاده بود...درست شبیه چاقوی قبلی یه چاقوی دیگه تو جعبه بود و یه نوشته هم همراهش و بازم تهدید و هارت وپوت اضافی...اولش کمی ترسیدم ولی به خودم دلداری دادم که اینم مثه دفعه قبله...از دفعه قبل تا حالا که من اصلا کیارشو ندیده بودم چه برسه به اینکه بخواد بلایی سر من بیاره..تیلاو میگفت شیرازه.دستش به من نمیرسید که..پس چرا باید ذهنمو مشوش میکردم؟با گفتن این جمله ها به خودم کمی آروم شدم و خوابم برد...توی خواب بودم که یهو یادم افتاد گوشیم روی اوپن آشپزخونه اس.....یه لحظه مثه  برق گرفته ها بلند شدم نشستم سرجام.از اون روزایی بود که آلارم ذهنم از آلارم گوشیم جلو زده بود...درست یه دقیقه به ساعت 7ونیم باقی مونده بود و چن ثانیه دیگه پیت بل با حرارت تا مرز خفگی میخوند.دلم نمیخواست تیلاو بیچاره صبحشو با ین صدای دلخراش آغاز بکنه و تا آخر روز از اون بالا عاقل اندر سفیه نگاهم کنه...فک میکردم رو صدا خیلی حساس باشه.شاید اگه یه کم سریعتر سمت گوشی پریده بودم میتونستم بردارمش و خاموشش کنم ولی کار از کار گذشته بود...من رو هوا بودم که پیت بل شروع کردن به نالیدن:

You put it down like New York City

تو مثل شهر نیویورک رفتار میکنی

I never sleep!

من هیچوقت نمیخوابم

Wild like Los Angeles

(من)وحشی مثل لوس انجلس

My fantasy!

رویا و هوس من!

Hotter than Miami

داغ تر از میامی

!I feel the heat

گرما رو حس میکنم

Ohh, Miss International love

اوهههه‌، خانم عشق جهانی

Ohh, Miss International love

اوهه،خانمیه عشق بین المللی

دیگه زود خاموشش کردم و نزاشتم بیشتر ادامه بده...داشت چرت و پرت میگفت.تیلاو یهو از خواب پرید.و بلند صدا زد:پارلـــــا..تمام دکمه های پیراهنشو باز کرده بود و بالا تنه ی خوش فرمش تا حدودی دیده میشد..مثل بچه های خطاکارسرمو انداختم پایین و رفتم سمت آشپزخونه..اومد جلوی اوپن وایساد وزل زد به من..چای ساز رو زدم به برق و خواستم برگردم برم سمت دسشویی که از پشت دستمو گرفت:کجا؟

-با اجازتون دس به آب

-آهان

یه کم منو سمت خودش کشید وگفتم:برم دیگه

دوباره یه کم بیشتر منو به خودش نزدیک تر کرد و گفت:چرا روزتو با صدای اون لنده هور شروع میکنی؟حیف نیس صدای زمختی مثه اون بهت بگه پاشو خدا یه روز دیگه بهت فرصت داده..بهت بگه هنوز زنده های؟

ناخود آگاه نگاهم به سمت سینه ی ستبرش کشیده شد....گفتم:من رو صدای اون خیلی حساسم...تنها صدایی که میتونست باعث واکنش من بشه صدای پیت بل بود

یه کم بیشتر منو به خودش نزدیک تر کرد...طوری که میشد گفت تو بغلشم...گفت:میخوای هروروز من بهت زنگ بزنم بیدارت کنم؟

جونم؟من رو صدای تو که بیشتر حساسم...مثه اینکه دلش میخواد هرروز صبحشو با فحش های من شروع کنه...اگه یکی از این فحشهایی رو هرروز به این یارو میگم به تو بگم که تا شب عین میرغضب میشی...از این فکرم ناخود اگاه لبخندی کنج لبم نشست که از نگاه تیز تیلاو دور نموند و گفت:نگفتی؟

سرمو بلند کردم و گفتم:اگه دلت میخواد باشه ولی عواقب بعدیش با خودته هاااابعدا نگی نگفتم

-عواقب؟

-بزار برم...

دستاشو شل کرد و من سریع رفتم سمت دسشویی....تو آینه به خودم نگاه کردم.یاد نگاه تیلاو که افتادم با لبخند صورتمو شستم و به خودم گفتم:عیب نداره شاید تیلاو بتونه کمکم کنه یه کم مودب بشی...

++++

یه هفته ای از اون شب می گذشت...حالا بوی نفسهای بهار بیشتر از قبل حس میشد.گوشیمو از روی صندلی کناری برداشتم و به اس ام اس تیلاو که "پرسیده بود:کجایی؟"جواب دادم:ماشینو پارک کردم الان میام.

جواب داد:بیا طبقه دوم اتاق اساتید

معطل نکردم و خودم به طبقه ی دوم رسوندم.5 ؛6نفر از بچه ها جمع شده بودن و بیشترشون هم از بچه های کلاس ما بودن..

با دیدن آیدا رفتم کنارش و گفتم:سلام چی شده؟

به استاد شریفی هم سلام دادم وتا تیلاو رو دیدم با سر به اون هم سلام دادم...آیدا گفت:استاد میخواست بپرسه ببینه بازم میخوایم بریم به اون بچه های نیازمند درس بدیم یا نه؟

-این که پرسیدن نداره

-آره..منم میگم دم عیده همه سرشون شلوغه ما هم ترم آخریم....منو بگو که مشغول خریدن جهیزیه ام واصلا وقت سر خاروندن هم ندارم دیگه وقتی برای درس دادن نمیمونه که

نگاهی به بقیه انداختم که اونا هم نظر آیدا رو داشتن.همه میخواستن این کلاسها به بعد عید موکول بشه.تیلاو هم چیزی نمیگفت...وقتی دیدم مخالفت ها شدیده رو کردم به استاد و گفتم:استاد من هستم

همه با تعجب نگاهم کردن و آیدا گفت:بابا قهرمان...بشین ببینم سر جات

نمیدونم چرا ولی به تیلاو نگاه کردم تا ببینم واکنش اون چیه..میخواستم بدونم نظر اون درباره این کاره من چیه..موافقه یا مخالف.من هنوز نظر اونو نمی دونستم.استاد شریفی لبخندی زد وگفت:شما سرتون شلوغ نیست؟

سر من شلوغ نیست؟؟؟!استاد کجای کاری داغ دلمو تازه نکن که این روزا من وقتی برای خودم و سرم ندارم همه اش درس و کتاب وجزوه....گفتم:چرا همه مشغله خودشونو دارن.همه سرشون شلوغه استاد اما من میگم این بچه ها گناه دارن.من یکی که دوس ندارم به خاطر خودخواهی من یه عده آدمی که واقعا به اطلاعات من نیاز دارن ضرر کنن.الان دم عیده و خیلی از بچه های کنکوری خسته شدن و بعضیهاشونم تازه با یه نفسگیری جدید وارد رقابت شدن..اونا به ما امیدوار شدن اگه ما الان بخوایم پشتشونو خالی کنیم که نا امید میشن...اونوقت من نمیتونم خودمو ببخشم.من به شاگردای خودم خیلی امیدوارم. وبهشون قول دادم که پشتشون باشم...اون بچه ها الان به ما نیاز دارن.من میرم و بهشون درس میدم

نگاه تیلاو هم پر از چیزای ناگفته بود...انگار از این حرفای من خوشحال شده بود شاید داشت تو دلش به من افتخار میکرد...هه!منم چه تفاسیری از این آدم برای خودم دارماااا ! استاد نگاه تحسین باری به من کرد و گفت:خانوم ادهمی این گفته های شما قابل تحسینه....شما فیزیک درس میدادین درسته؟

-بله استاد

-فیزیک درس مهمیه...بهتره بچه ها از این درس عقب نمونن.اگه کاملا اطمینان دارین من کلاسای شما رو برگزار میکنم

-من مطمئنم استاد

-بسیار خوب..خب بچه ها شما هم بعد عید حتما بیاین که وقت کلاسا مشخص بشه و بچه ها زیاد عقب نمونن...خانوم ادهمی شما با من بیاین

کم کم بچه ها متفرق شدن و استاد داشت دوباره هندونه زیر بغلم جا میداد که صدای تیلاو از پشت سر باعث توقف هر دومون شد.

-استاد منم هستم

-بله جانم؟

-گفتم منم میخوام کلاسامو قبل عید داشته باشم

-شما ریاضی درس میدادین درسته؟

-بله

-پس شما هم با ما بیاین زمان کلاسای شما رو هم تنظیم کنیم.

نگاهم بی حس بود..ته دلم فکرای جور واجور داشتم از یه طرف میگفتم نمیخواد منو تنها بزاره از یه طرف میگفتم اونم مثه من فک میکنه از طرف دیگه میگفتم به من حسودی میکنه خلاصه بازار فکرهای مریخی تو سرم داغ بود..

همین که از دانشگاه بیرون اومدم بهش اس دادم:زود بیا بیرون کارت دارم

همراه نازنین بیرون اومدن...حالت تماشایی داشتم.میخواستم برم جفت پا بپرم رو نازنین و تا میخورد بزنمش...البته تیلاو تو دانشگاه همون که کوه غروری بود که قبلها بود و یه ذره هم اخلاقش عوض نشده بود..خیلی رسمی و مغرور باهاش برخورد میکرد ولی من چشم دیدن این چن کلمه اختلاط با نازنیو هم نداشتم...نازنین هم مثل قبلنا نبود.این چن وقته در حد سلام و خداحافظی باهاش ارتباط داشتم ولی از نگاه اونم میشد فهمید که فکرش مشغوله...گاهی اوقات میگفتم نکنه با تیلاو دس به یکی کردن تا بورسیه رو از چنگ من بیرون بیارن ولی بعد به خودم میگفتم نه تیلاو نامرد نیست....حداقل این مدتی که باهاش بودم خیلی از افکاری رو از قبل بهش داشتم باطل شده بود.با هم اومدن سمت من.نازنین دستشو دراز کرد و گفت:خسته نباشی

دستشو گرفتم و حرصمو روی انگشتای دستش خالی کردم.با یه لبخند ساختگی گفتم:مچکرم.

نازنین:چه خبرا؟؟؟این روزا خیلی کم میبینمت.سرت شلوغه ها...

نگاهمو به سمت تیلاو دوختم و طوری که بفهمه منظورم اونه گفتم:اختیار داری نازی جون..من سرم شلوغ نیس ماشالا تو سرت شلوغه.با از ما بهترون میگردی.دیگه وقتی برای من نداری عزیزم

فک کنم هر دوتاشون متوجه نگاه و زبون تند و تیزم شدن چون به هم نگاهی انداختن..نگاه تیلاو خیلی خشک و جدی بود ونگاه نازنین یه جورایی شرمزده به نظر می رسید..بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت:من برم پارلا کلی کار دارم

تا خواستم خداحافظی کنم تیلاو پرید وسط بحث و رو به نازنین گفت:اگه خیلی عجله دارید من میتونم برسونمتون

فقط خدا میدونه اون لحظه چه خشمی توی وجودم شعله ور شد.باز شروع کردم به تیلاو تو ذهنم بو بیراه گفتم:آشغال..داره با من بازی میکنه..کثافت...بیشعور...لیاقتت همین دختره اس که روزی اِن بار عاشق میشه اِن بار فارغ..همتون عین همین...من از این به بعد یه نگاهم بهت نمیکنم برو نازی جونت بهت نگاه کنه....

به خودم که اومدم دیدم نگاه خیره ام روی صورت تیلاو متوقف شده و اخمای تیلاو هر لحظه بیشتر میشه...نازنین اولش تعارف کرد ولی بعد با تیلاو رفتن...نمیدونم چرا ولی دیگه از اون عشوه های شتری پسر کش خبری نبود..شاید تیلاو رو اسیر خودش کرده بود شاید تیلاو تو مشتش بود..دستمو با فشار کوبیدم رو فرمان و گفتم:آه..لعنت به همتون.مثلا میخواستم باهاش حرف بزنم ولی بدون اینکه یه کلمه از حرفامو بشنوه نازیو سوار کرد و رفت.

به خونه که رسیدم بی حوصله تر از همیشه یه نیمرو برای خودم درست کردمو بعدش هم دوباره اومدم مشغول خوندن جزوه و کتابهام شدم.

++++

دو روز گذشته بود نه زنگ زده بود معذرت خواهی کنه نه اس ام اسی داده تا از دلم دربیاره..بازم هیچی!فقط من بودم که داشتم از حرص و خشم میسوختم!با نازنین چرا حرف میزد؟مگه این همون پسری نبود که همیشه مقابل نگاه های داغ نازنین یه سد غرور میشد...نسبت به نازنین بی توجه تر از هرکسی برخورد میکرد؟میخواست منو حرص بده...آره میخواست ذهن منو درگیر کنه!طرفای ساعت 8 شب بود که زنگ آیفون به صدا در اومد.تیلاو بود.به..بالاخره سرت به سنگ خورد آدم شدی ؟من محلت نمیزارم..کور خوندی.خیلی جدی گفتم:کیه؟

-منم باز کن درو

-گفتم کیه؟

-منم تیلاو

-من تیلاو نمیشناسم

-پارلا تا عصبی نشدم درو باز کن

-آقا گفتم که من تیلاو نمیشناسم..مزاحم نشید لطفا..زنگ میزنم به 110

همونطور که میخندیدم رفتم نشستم یه آهنگ شاد رو تو لپ تاپم بازکردم..برج میلاد رو به من میدادن اینقدر خوشحال نمیشدم که از کنف کردن این پسر خوشحال شده بودم...اینبار زنگ در بود پشت سر هم زده میشد.از چشمس نگاه کردم دیدم تیلاوه..حتما یکی ازهمسایه ها درو براش باز کرده بود.اولش خواستم درو باز نکنم ولی نمیدونم چی شد دلم به حالش سوخت که این همه راهو برای منت کشی بلند شده اومده اینجا ودرو باز کردم.خیلی خشک گفتم:بله کاری دارین؟

-نمیخوای بیام تو تا برات توضیح بدم

-مهم نیس...

-برای من مهمه

-هه..چی؟نازنین؟

دندوناشو روی هم سایید و گفت:گفتم برو کنار میخوام بهت توضیح بدم

یا خدا به دادم برس!با این خشمی که تو داری میای منو راهی اون دنیا میکنی...عمرا بزارم بیای تو!

-اگه کاری نداری من باید برم تو خونه ام

درروبستم نه کامل و فقط چشمامو میدید..خواست درو بزنه کنار وبیاد تو خونه که منم هرچی زورم می رسید زدم تا این در وامونده که دوتن وزنش بود باز نشه و گفتم:من درس دارم آقا تیلاو..مزاحم درس خوندن من نشو که دوس ندارم بین من وبورسیه ام فاصله بیفته

درو بستمو اومدم صدای آهنگو بردم بالاتر...مطمئنم خودش نخواست زیاد به در فشار بیاره وگرنه که من عددی نبودم مقابل زور و بازوی این پسر..به هر حال خوشحال بودم که اینبارم جلوی من کم آورده.نیم ساعت بعدش یه اس ام اس داد:میخواستم همه چیو برات رک و راست با زبون آدمی زاد توضیح بدم حالا که نخواستی منم نمیخوام..فقط یادت باشه خودت خواستی

++++

از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل ساختمون...تو ورودی ساختمون یه آینه قدی بزرگ گذاشته بودن.به خودم نگاه کردم شبیه خانوم معلما شده بودم.یه مانتوی طوسی و یه شلوارکبریتی مشکی و مقنعه ی مشکی و یه ژاکت طوسی تو دستم وکیف لپ تاپی تو سیاهم تو دستم.کفشهام هم یه جفت کفش اسپورت سیاه بود.داخل که شدم چن تا از دخترا اومدن سمتم و هرکدوم از یه طرف منو بغل کردن..

-خانوم چقد دلم براتون تنگ شده بود

-پارلا جون چه زود مارو فراموش کردی

همه رو کشیدم کنار وسنگینی نگاهی رو حس کردم...تیلاو بود که دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و داشت مارو نگاه میکرد...اخمی روی پیشونیم نشست و روموگرفتم سمت بچه ها و دوباره باهاشون مشغول حرف زدن شدم.هر کسی رفت سراغ کلاس خودش و ما حتی به هم یه سلام خشک وخالی هم ندادیم...هر کدومون مغرورتر از طرف مقابل بودو نمیخواست خودشو کوچیک کنه...ولی واقعا از همون شب پشیمون شده بودم که ای کاش بهش فرصت داده بودم تا از خودش دفاع کنه...الکی الکی در موردش قضاوت کرده بودم..هم درمورد اون هم در مورد نازنین!ای کاش این قضیه روشن میشد و این فکرای بیخود من بیشتر از این بیخ پیدا نمیکرد...ولی چه میشد کرد خودم یه غلطی کرده بودم.داشتم درباره قانون اهم و مقاومت و جریان الکتریکی صحبت میکردم که گوشیم زنگ خورد....ای بابا!چن بار رد تماس کردم ولی ول کن نبود.شماره رو که دیدم گفتم:الهی بچه ات 10 قلو بشه آیدای مزاحم

از بچه ها اجازه گرفتم و خواستم بیام بیرون و جوابشو بدم.داخل راهرو که شدم یکی پرید تو بغلم...

خودش بود.همونطور که سعی داشتم بکشمش کنار گفتم:دسمال بده صورتمو پاک کنم...اَه حال به هم زن معروفی میشیاااا.وایسا ببینم آیدا تو مگه نگفتی کار دارم وباید برم جهیزیه بخرم و هزار تا کوفت دیگه..الان اینجا چیکار میکنی؟

-دلم برات تنگ شده بود

-دورغ؟!من که دیروز تو دانشگاه دیدمت چی شده اومدی اینجا اعتراف کن ببینم

-جناب زندانبان من میخواستم برم یه کم خرت و پرت بخرم گفتم بیام از اینجا با هم بریم..سلیقه ی تو خیلی خوبه!

تو دلم داشتم سرش داد میکشیدم که قبلش باید به من گفتی..منم آدمم آخه شاید یه کاری داشته باشم ولی آیدا که اهل این حرفا نبود با همه خیلی راحت بود مخصوصا با من بدبخت!گفتم:نمیشد یه اشاره ای میدادی؟

-من که میدونم تو برای من نه نمیاری

-او مای گادددد..ببخشین شما کی هستین؟چی کاره این که من بهتون بگم بله قربان..من به تیلاو هم بله بله نمیگم بیام به تو بگم؟

نیشش باز شد وگفت:دیدی گفتم نگاهت به تیلاو عوض شده

-ببند نیشتو...حالا اینبارو هم به خانومی خودم میبخشمت و باهات میام ولی خدای نکرده یه بار دیگه هم تکرار بشه...

حرفمو قطع کرد و گفت:فدای دوتا چشم خوشگلم میشی

آیدا همونجا نشست و قرار شد بعد تموم شدن کلاس باهاش برم..دل نداشتم که..بی صاحاب گاهی اوقات باهام راه نمی اومد وزیادی دلسوز میشد!کلاس که تموم شد رفتم سراغ آیدا ولی نبود.از تیلاو هم خبری نبود..حدس زدم که رفته باشه. دوباره گوشیم زنگ خورد.صدای مضطرب آیدا بود:الو پارلا به دادم برس

- آیدا چی شده؟؟؟

-هیچی...من یه غلطی کردم اومدم اینجا نگو چاه فاضلابش گرفته...

-توالت؟؟؟؟آب بریز راهش باز بشه

-خاک بر سرم..هی آفتابه رو پرش کردم ریختم اینجا الان کم مونده اینجا رو سیل ببره..

-خب بی سروصدا بیا بیرون دیگه...بی خیال خودشون بعدا یه فکری براش میکنن

-نمی تونم.تیلاو پشت دره.چن بار گفته بیاین بیرون

-مگه اینجا یه دسشویی داره؟

-آره...

-راستشو بگو نکنه میخوای سر وصدا راه بندازی روت نمیشه!؟

-خفه شو...من داره حالم به هم میخوره..زنگ بزن به تیلاو بکشش به حرف

-نمیشه من وتیلاو با هم قهریم...

-غلط کردی باهاش قهری...منو از اینجا بیرون نیاری تا آخر عمرم اسمتو نمیارم

-من نمیتونم بهش زنگ بزنم

-یا زنگ میزنی یا من الان بیهوش میشم

نالیدم:ای خدا....حالا من چیکار کنم؟؟؟اینم آموزشگاه بود آخه؟؟؟کلاساش که اندازه قوطی کبریت بودن مدیریتش که کلا هیچی تنها امکاناتش همین توالت بود که اونم اینجوری کار دست من داده بود...حالا باید چیکار میکردم؟زنگ میزدم به تیلاو چی میگفتم؟عجب روز بدی بوداااا !آیدا بیا بیون خودم میکشمت..اونجا هم نمیری به دیت خودم کشته میشی!غرورم اجازه نمیداد که بهش زنگ بزنم و اونم فک کنه زنگ زدم برای غلط کردم گفتن...داشتم فک میکردم که دوباره آیدا زنگ زد.خواستم یکی از بچه هارو بفرستم سراغشون ولی همه رفته بودن..خودم بودم با یه آقای میانسال پیر که مثلا مدیر بود..بالاخره شماره تیلاو رو گرفتمو اونم چن بار ریجکت کرد...

خدا خفه ات کنه همونجا آیدا..ببین پسره الان برای من طاقچه بالا میزاره...الان فک میکنه شاهزاده اس!

دوباره زنگ زدم.اینبار جواب داد:بله

-تیلاو یه لحظه بیا کارت دارم

-ببخشی شما؟

شما و هزار درد و بلای آسمونی.....آیدا همیشه ملکه عذابمی!

سعی کردم لحنم خونسرد به نظر بیاد و گفتم:پارلا

-من پارلا نمیشناسم

اعتراف میکنم اون لحظه تو اوج عصبانیت بودم...دوس داشتم سرمو بکوبم به در ودیوار ولی این مکالمه رو دیگه ادامه ندم.گفتم:بیا بیرون میشناسی

-مزاحم نشید

تقریبا میشد گفت سرش داد کشیدم وگفتم:گفتم بیا کارت دارم..همین الانم کارت دارم.اینجایی هاااا

بعد هم گوشی رو قطع کردم.همونجا وایسادم ونگاهم افتاد به اون آقای مدیر که فک کنم روحش حالا تو افق به سر میبرد...همچین هاج وواج نگاهم میکرد که خودم از قیافه اش خنده ام میگرفت.تیلاو اومد و با همون ژست مغرور خودش پرسید:چیکارم داری؟

چیکارش داشتم؟؟؟!!!تازه مخم شروع کرد به آپدیت شدن..من چرا وقتو از دس داده بودم و تا تیلاو بیاد به این فک نکرده بودم که باید بهش چی بگم؟؟؟حالا چی میگفتم؟؟؟؟

گفتم:میخوام بگم که...که..

نگاهش پر از تمسخر بود...ادامه دادم:میخوام دوباره این فرصتو بهت بدم از خودت دفاع کنی

به دیوار تکیه داده بودم.دستشو کنار سر من روی دیوار گذاشت وسرشو نزدیک تر کرد وگفت:من میخواستم این فرصتو بهت بدم که حرفامو بشنوی ولی خودت از این فرصتت استفاده نکردی....

با اینکه تو خودم آشوبی بود و هم ازلحنش بدم میومد وهم یه جورایی میترسید گفتم:من آدم سخاوتمندی هستم گفتم دوباره لطفمو شامل حالت کنم ولی تو...

-من چی؟

همین حین آیدا بیرون اومد و وارد راهروی باریک آموزشگاه شد..اومد سمتون و گفت:چیزی شده بچه ها؟

تیلاو دستشو کشید ولی نگاهش دوباره رو صورت من بود و گفت:از دوستتون بپرسین

دست آیدا رو گرفتم و اومدم بیرون...به پشت سرم نگاهم نکردم.حسابی بهم برخورده بود.نه به اون کارای روز چرت عشاقش نه به این حالش!ساعت 8 شب بود که آیدا رو رسوندم.آیدای دیونه 4ساعت منو تلف کردو آخرش هم یه فقط یه آباژور خرید با یه ترازوی آشپزخونه.داشتم کلیدو تو قفل میچرخوندم که صدای کیارش از پشت سر باعث توقفم شد:نمیخوای منو به خونه ات دعوت کنی؟