از لا به لای نوارای سیاه رد شدیم..رو به رومون یه راهروی آجری بود که روش اشکال و تصاویر مختلفی نقاشی شده بود..
از روی اطلاعات ناچیزی که در مورد ش.ی.ط.ا.ن.پ.ر.س.ت.ا داشتم و تمومش هم مربوط به دوران دبیرستانم می شد تا حدودی می تونستم بفهمم که این نشونه ها چین!..
سمت راست مرکز دیوار یه ستاره ی پنج پر واژگون یا همون پنتا گرام بود..و رو دیوار مقابلش ستاره ی شش پر هگزاگرام، که هر دو تو یه دایره ی کامل ترسیم شده بودن..
با فاصله از اونا درست تو مسیری که حرکت می کردیم تصویری از یک چشم که یه قطره اشک زیرش کشیده شده بود، بهش می گفتن چشم لوسیفر که لوسیفر همون پادشاه جهنم میشه..
مقابلش چشمی بود که مردمک توش حالت خمیده ای شکل داشت انگار که بخواد هیپنوتیزمت کنه..
کنار ستاره ی پنج پر که به سختی تونستم سرمو خم کنم و از رو شونه های بنیامین ببینمش یه چیزی شبیه ِ شاخ بود که کمی خمیده ش کرده بودن..
رو دیواری هم که رو به رومون بود و میشه گفت مجاور همون اتاقی که دخترا توش بودن یه صلیب وارونه کشیده بودن که قسمت بالایی صلیب دایره وار خم شده بود که بهش می گفتن آنخ یادمه یکی از بچه های کلاس که در موردش تحقیق کرده بود گفت این نماد موجب افزایش قدرت ش.ه.و.ا.ن.ی تو ش.ی.ط.و.ن.پ.ر.س.ت.ا.س.ت..
و سرتاسر دیوار عدد 666 و سه حرف FFF دیده می شد که اینم باز نمادهای ش.ی.ط.ا.ن.پ.ر.س.ت.ی بود..

اطلاعات من بیشتر در مورد نماداشون بود وگرنه از کارایی که تو فرقه هاشون می کردن اطلاعات چندانی نداشتم..
جز اون باری که ناخواسته پام به یکی از پارتی هاشون باز شد و اگه علیرضا نبود معلوم نبود چی به سرم می اومد..
از یادآوریش چشمامو که می سوخت و تمنای اشک داشتنو لحظه ای بستم و باز کردم..چقدر دلم هواشو کرده بود..واسه یه لحظه دیدنش جون می دادم..
صدای موزیک نزدیک و نزدیک تر می شد تا جایی که اون دیوارای مارپیچ و مسخره رو رد کردیم و وارد فضای بازی شدیم که جمعیتی از دختر و پسر تو هم می لولیدن و به ظاهر می رقصیدند..
یه عده با بالا تنه ی برهنه و شلوارای سیاه و تنگ و یه عده شونم لباسای عجیب و غریب سیاه رنگی تنشون کرده بودن که جلو و پشت تیشرتاشون یه چیزی تو مایه های جمجمه و صلیب وارونه و دستی که حالت انگشتاش شاخ شیطان رو نشون می داد روشون طراحی شده بود..
حالم از قیافه هاشون بهم خورد..
موهای سیخ شده ی پسرا و موهای ژولیده و رنگ شده ی دخترا که یه سری آبی کرده بودن و یه سریاشونم قرمز و سفید!..
پسر و دختر ابروهاشونو تا اونجایی که می شد باریک کرده بودن و آرایش زننده ای داشتن..
زیر چشماشونو به طرز فجیعی سیاه کرده بودن و لباشون هم سرخ سرخ بود تا جایی که انگار خون مالیده بودن به لباشون..
از اون فکر و حالتی که تو چهره شون بود حالت تهوع بهم دست داد و با انزجار صورتمو جمع کردم!....

بنیامین منو تو حصار دستاش گرفته بود و از کنار جمعیت یه جورایی دنبال خودش می کشید..
نهایت سعیمو کردم که حتی گوشه ی دامنمم بهشون نخوره..آشغالای بی خاصیت..
زیر لب هر چی دلم خواست بهشون گفتم..صدا به صدا نمی رسید که حتی اگه بلندم می گفتم کسی نمی شنید..

بالا تر از همه گوشه ای از اون محفل نحس و شیطانی 2 تا صندلی چوبی کنار هم گذاشته بودن که وقتی بهشون رسیدیم بنیامین اشاره کرد بشینم و خودشم کنارم قرار گرفت..
به هیچ وجه دستمو ول نمی کرد..حتی وقتی به زور خواستم از تو دستش در بیارمم این اجازه رو بهم نداد و بدتر انگشتامو تو مشتش فشرد که این کارش هر چند با درد همراه بود ولی بهم فهموند حق اعتراض ندارم..

با نفرت به اون حیوونایی نگاه می کردم که تو لباس آدمیزاد هر کار دلشون می خواست می کردن..
صدای موزیک یه لحظه قطع نمی شد..

مردی که با یه شلوارک چسبون مشکی کمی دورتر از ما بالای به اصطلاح سن ایستاده بود و صدای نکره اشو با یه مشت اهنگ غربی و بی محتوا که از سبکش مشخص بود چیه تو گوش این فلک زده های جوگیر فرو می کرد..
و اونا هم که معلوم بود تا خرخره مواد مصرف کردن و م.ش.ر.و.ب خوردن از خود بی خود شده بودن و دیگه کسی به کسی نبود..


End of passion play crumbling away
پايان هر بازی و عمل هيجان انگيزی فرو پاشی و ناپديد شدنی هم هست!!
Im your source for self destruction
من منبع تو برای از بين بردن خودت هستم
Venis that pump with fear
Sucking darkest clear
رگ هايی که ترس به آنها تزريق مي شود
Leading on your deaths construction
همين رگ ها تو را در ساختن و به وجود آمدن مرگت رهبری مي کنند!!!
Taste me you will see
More is all you need
مرا بچش ميبينی که مقدار بيشتری از من مي خواهی
Youre dedicated to how im killing you
و به اين وسيله (اعتياد) تو به روشی که تو را مي کشم هميشه پايبندی!!!!
Come crawling faster
سريع تر جلو بيا در حالی که مي خزی
Obey your master
به ارباب خود احترام بزار
Your life burns faster
Obey your master
زندگي تو زودتر دود مي شود به ارباب خود احترام بگذار
Master of puppets
Im pulling your strings
ارباب عروسک ها من هستم که بند های تو را مي کشم !
Twisting your mind and smashing your dreams
ذهنت را به هم مي ريزم و رويا های را لگدکوب مي کنم
Blinded by me you cant see a thing
چيزی نمي بينی چون به دست من کور شده ای
Just call my name cause ill here you scream
Master master
Just call my name cause ill here you scream
Master master
فقط نام مرا صدا بزن چون مي خواهم فريادت را بشنوم فرياد بزن ارباب ارباب تا فريادت را بشنوم
Neddlework the way never you betray
راه را با سوزن باز کن (اشاره به مصرف هروئين) تو هرگز پشيمان نمي شوی
Life of death becoming clearer
وجود مرگ برايت واضح تر مي شود
Pain monopoly ritual misery
درد در انحصار توست و اين آيين بدبختی توست
Chop your breakfast on a mirror
صبحانه ات را بر روی آينه تکه تکه کن
(اشاره به مصرف کوکائين)


انقدر بد و ناموزون می خوند که نمی تونستم بفهمم چی میگه..
صورتمو چرخوندم سمت چپ..درست همون طرفی که بنیامین نشسته بود..
کمی با فاصله از ما مردی قد بلند و چهارشونه که یه تیشرت جذب مشکی و شلوار براق به همون رنگ تنش بود و یه نقاب مشکی و خاکستری هم به صورتش زده بود به این طرف می اومد..
جلومون که رسید سینی نقره ای تو دستاشو که 2 تا جام طلایی توش بودو گرفت جلوی من و بنیامین..سمت چپی که مال بنیامین بودو با احترام برداشت و در حالی که می داد دستش سرشو کمی رو به پایین خم کرد..
اما لیوان منو با همون سینی گرفت جلوم و بدون اینکه چیزی بگه از پشت نقاب نگاهم کرد..هیچ حرکتی واسه برداشتن جام نکردم..نگاهش رو صورتم سنگینی می کرد ولی سرمو بلند نکردم تا حتی بخوام تو چشماش نگاه کنم..
دستمو پیش نبردم که بنیامین زیر لب با یه لحن محکم گفت: بردار سوگل....
تقریبا یه جورایی بهم تشر زد..
می دونستم محتوایاتش چیه..جز ش.ر.ا.ب چی می تونست باشه؟..وقتی بنیامین بهم امر کرد لیوانو بردارم دهنش بوی الکل می داد..
با استیصال جامو از تو سینی برداشتم..مرد با کمی تامل ازمون فاصله گرفت و پشت سر بنیامین ایستاد..هنوزم سنگینی نگاهش روم بود..مردک هیز..هه....اینجا که چیز عجیبی نبود..کاش فقط به هیزی ختم می شد..
چه کارایی که امشب نمی خواستن بکنن..
تجربه ای که قبلا به دست آورده بودم بهم نهیب می زد قراره شاهد اتفاقات و حوادث نفرت انگیزی باشم!....

صدای موزیک که قطع شد مردی که عصای مشکی رنگی رو تو دستش داشت و سر عصا هم یه جمجمه شبیه به جمجمه ی انسان بود..وارد شد و یکراست از بین جمعیت رد شد و رفت بالای سن ایستاد..
دخترا و پسرا به افتخارش دست زدن و جیغ کشیدن..هر دو دستشونو آورده بودن بالا..2 انگشت میانی و شصتشونو بسته بودن و فقط انگشت کوچیک و اشاره شون باز بود که با هیجان تکونش می دادن و یه چیزایی رو تو اون همهمه تکرار می کردن..

یه مشت دیوونه دور هم جمع شده بودن!..آخه به اینا هم میشه گفت آدم؟!..
و اونی که از همه دیوونه تر بود دقیقا همونی بود که بالای سن ایستاده بود..
یه کتاب نسبتا قطوری رو گرفته بود دستش ..
با صدای بلند و رسا رو به جمع که به یکباره ساکت شده بودند گفت: به نام شیطان، فرمانروای زمین....همانا که از سجده به آدم سر باز زد و از بهشت رانده شد..خدای کذب به شیطان ظلم کرد..شیطان شایسته ی تقدیر است ..او نماد قدرت و اصرار است..شیطان همان قدرت بزرگ است، قدرتی که بشر را در زندگی به حرکت در می آورد..

به ناگهان همه جیغ کشیدن و هیاهویی به پا شد..حیرت زده به اون دیوونه هایی نگاه می کردم که رو زمین خم و راست می شدن و سجده می کردن..
ولی طولی نکشید که صداها خوابید و اون مرد اینبار بلندتر ادامه داد: عنان نفست را آزاد بگذار و در لذت ها غوطه ور شو..از شیطان پیروی کن، او تنها دستورهایی به تو می دهد که با طینت تو سازگار است و هستی تو را سرشار از زندگی و پویایی می کند..شیطان، نماد حکمت آلوده و نماد زندگی اصیل است، بنابراین خودت را با افکار دروغین و سراب ها فریب مده..

و اینبار اونا سجده می کردن و مرد بی وقفه ادامه می داد: افکار شیطان محسوس، ملموس و قابل دیدن است و طعم دارد و عمل به آن باعث شفای تمام بیماری های جسمی و روانی است..

و فریاد زد: نباید عاشق شد، زیرا عشق، ضعف و خواری و پستی است..شیطان، نماد دلسوزی و شفقت برای کسانی است که شایستگی آن را دارند و به جای تباه کردن خود و عاشق دیگران شدن، باید عاشق شیطان شد..
حقت را از دیگران بگیر، هر کس به تو یک سیلی زد، با تمام قدرت با مشت بر همه جای بدن او بکوب و به او ضربه بزن..
همسایه ات را دوست نداشته باش و با او همانند اشخاص غریبه و عادی رفتار کن..

و عصاشو بالا آورد و رو به جمعیتی که همچنان در حال سجده بودند فریاد زنان گفت: ازدواج نکن، بچه دار نشو، از اینکه ابزار و وسیله بیولوژیک برای ادامه نسل و زندگی انسان ها باشی، حذر کن، فقط برای خودت باش..هر چقدر می خواهی رابطه ی ج.ن.س.ی برقرار کن، هر طور می خواهی و با هر کس که تمایل داری..دیگران باید تسلیم تو باشند..برای انجام اعمال ج.ن.س.ی و ش.ه.و.ت.پ.ر.س.ت.ی از مصرف مواد مخدر و م.ش.ر.و.ب.ا.ت.ا.ل.ک.ل.ی نترس و خود را در آن غرق کن..آزادی و خودکشی حق شماست..انسان آزاد است که هر چه می خواهد، بخورد و هر چه می خواهد، بپوشد و هر وقت که دلش می خواهد، بمیرد..خود کشی انتقال به جهان خوشبختی است..اخلاق، ضعف و مایه ی حمایت از ضعیفان است، پس از آن بپرهیزید!..

دستشو که اورد پایین همهمه ها از سر گرفته شد و صدای جیغ و فریاد بود که از هر طرف باغ بلند می شد!..
-- سوگل، نوشیدنیتو بخور!....

بدون اینکه نگاهش کنم خواستم جام رو بذارم زمین که مچ دستمو فشار داد..از زور درد قدرت هر کاری ازم گرفته شد و لبمو محکم گزیدم!..
-بخور بت میگم.....
نگاهی به جام انداختم..رنگ سرخش داد می زد که ش.ر.ا.ب.ه..ولی واسه اینکه مطمئن بشم پرسیدم: توش چیه؟..
خندید و بین اون همه سر و صدا داد زد: نگو که نمی دونی..
می دونستم..فقط نمی خواستم به زبون بیارم..
سرشو خم کرد و زیر گوشم بلند گفت: بخور خوشگلم..بخور بذار شبمون کامل شه!..

شبمون کامل شه؟!..نکنه چیزی توش ریخته؟!..شاید می خواد منم مثل این دیوونه ها از خود بی خود شم و راحت تر بتونه باهام.....
وای نه!..

همچین تو گوشم داد زد: بده بالا.......که هم از ترس جام تو دستم لرزید و سرش خالی شد و هم حس کردم گوش چپم دیگه هیچ صدایی رو نمی شنوه!..
دستم می لرزید ولی جامو به لبام نزدیک کردم..دیگه چی داشتم که ببازم؟..لبه ی سردش، سردتر از لبای من نبود..
چشمامو بستم و محتویاتش رو مزه کردم..شیرین بود!!..مثل عسل!!..طعمی از الکل نداشت!!..
اینبار چشمامو باز کردم و با تعجب جزعه ای ازش خوردم....مزه ش مثل شربت آلبالو بود!!..همونجور خوشمزه و خنک بود!!..
پس......

به بنیامین نگاه کردم..لبخند کجی رو لباش بود که خم شد رو صورتم و گفت: امشب هردومون از این ش.ر.ا.ب مست میشیم عزیزم..چشماتو وقتی که خمار میشنو دوست دارم..
لبشو آورد جلو که لبامو ببوسه..بوی مشمئز کننده ی الکی که از دهنش خارج شد باعث شد اخم کنم و صورتمو بکشم عقب..
از اینکارم خوشش نیومد و با عصبانیت نگاهم کرد..دستمو فشار داد و به حالت اولش برگشت و شنیدم که گفت: آدمت می کنم!....
پوزخند زدم..کی به کی داره میگه آدمت می کنم!..
از اینکه حرص می خورد هم خوشحال بودم و هم می ترسیدم..اگه با لجبازی همه چیز بهم بریزه چی؟!..

وقتی که گفت با هم از این ش.ر.ا.ب مست میشیم فهمیدم نمی دونه تو جام من شربته نه ش.ر.ا.ب..
ازاین فکر برگشتم و به مردی که نوشیدنی ها رو سرو کرده بود نگاه کردم..پاهاشو به عرض شونه باز کرده بود و با ژست خاصی پشت بنیامین ایستاده بود..بازوان عضلانی و محکمی داشت که آستینای تیشرتش جذبش شده بود..قفسه ی سینه ی ستبر و مردونه ش تو اون تیشرت مشکی تنگ عضلاتشو کامل نشون می داد..هیچ جزئی از صورتش مشخص نبود جز فرم کمی از چونه ش..
نگاهمو که رو خودش حس کرد سرشو چرخوند و از پشت نقاب نگام کرد..سرشو به احترام خیلی کم خم کرد ولی نگاهشو از صورتم نگرفت..

از صدای جیغ چند تا دختر اول اون برگشت بعد هم من..همون دخترایی بودن که تو اون اتاقک زندونیشون کرده بودن..هر 26 نفر..
متحیر از اون همه بی شرمی مسخ کارایی که می کردن شدم..13 تا دختری که خوشگل بودنو یه گوشه نگه داشتن..مظلومانه گریه می کردن..
بقیه رو آوردن وسط و رو به روی هر دختر یه مرد لاغر اندام که خالکوبی های کوچیک و بزرگی رو بازوها و سینه و کمرش داشت ایستاد..
دستای دخترا رو با طناب محکم بسته بودن..به پاهاشون زنجیر زدن و زنجیرا رو به هم وصل کردن و تو یه خط نگهشون داشتن..
پسرا هر کدوم فقط یه شلوار مشکی تنشون بود که رو کمراشون یه چیزی شبیه خنجر گذاشته بودن که وقتی بیرون کشیدن من از ترس قبض روح شدم وای به حال اون دخترای بیچاره..

صورتمو با گریه برگردوندم که بنیامین داد زد: نگاه کن..
--همه تون یه مشت کثافتین..ازتون بیـــزارم!..
اینا رو با گریه زیر لب می گفتم که بنیامین اینبار بلندتر داد زد و وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم دستمو کشید و بلندم کرد..پشتم ایستاد و بازوهامومحکم فشار داد..
تو گوشم داد می زد نگاه کنم وگرنه منو هم می فرسته قاطی اون دخترا..
همین تهدید واسه باز کردن چشمام کافی بود که با ترس سرمو برگردونم و نگاهشون کنم.....

مردا، دخترا رو خوابونده بودن رو زمین و نشسته بودن را پاهاشون..
به دستور همون مردی که عصا دستش بود و مرتب تکرار می کرد: اینان قربانیانی هستند به درگاه شیطان..ای فرمانروای زمین، تقدیمت می کنیم تا بدانی که پرستش و ستایش تو پایان ناپذیر است!..پاکی و درستی را از زمین می زداییم تا تو را خشنود کرده باشیم!....

مردا خنجراشونو بردن بالا..دخترا جیغ کشیدن..جمعیت سجده کرد..بنیامین بازومو فشار می داد که نتونم چشمامو ببندم..
حس کردم استخونام تو دستاش داره خرد می شه!..

با علامت دست اون مرد، خنجرا به شدت پایین اومد..جیغ و ناله ی دخترا از درد به هوا رفت و دیگه طاقت نیاوردم و صورتمو برگردوندم..

اون ناله ها تا کی ادامه داشتنو نمی دونم..نمی دونم..فقط حس کردم زانوهام داره بی حس میشه تا جایی که اگه دستای بنیامین دورم احاطه نشده بود بی شک نقش زمین می شدم..
نشوندم رو صندلی..سرمو به عقب تکیه دادم..تنم منجمد بود....کمی از شربتی که جلوی لبام گرفته شده بود رو مزه کردم..آروم پلکامو از هم باز کردم..خوبه که لبام تکون می خورن فکر می کردم مثل یه تیکه یخ از حرکت افتادم..

چشمامو باز کردم تا ببینم کی اون لیوانو رو لبام گرفته؟..باز کردن چشمام همزمان شد با گره خوردن نگاهم تو چشمای اون مرد..چه رنگ آشنایی داشت..لیوان بی هدف رو لبام بود و نگاهه من سرگردون تو چشمای اون مرد ِ غریبه!..
وقتی دید خیره تو چشماشم سرشو انداخت پایین و ازم فاصله گرفت..ولی نگاهه منو هم با خودش کشید و برد..همون جای قبلی ایستاد..

بنیامین کجاست؟!....سرمو چرخوندم..ناخودآگاه همون سمتی که دخترا بودن..همه یکی یکی می اومدن جلو و دستاشونو به خون اون دخترا آغشته می کردن و می مالیدن به سر و صورتشون..

حالم بد شد و دستمو جلوی دهنم گرفتم و چند بار پشت سر هم عق زدم..سریع بلند شدم و دویدم سمت درختا فقط چند قدم از اون جایی که نشسته بودیم فاصله داشت..
پای یکی از درختا خم شدم و عق زدم..داشتم می مردم..حس کردم بوی تند خون فضا رو پر کرده..

دستمو به یکی از درختا گرفتم و همونجا افتادم..نگاهم به پرده ی سیاهی بود که رو به روم به دیوار زده بودن که درخشش آب تو لیوان کریستال چشممو زد..
به دستی که اونو جلوم گرفته بود نگاه کردم..نگاهم از مچ تا بالاتر از اون کشیده شد..همون مرد بود..و نگاهش خیره به من!..
چرا به صورتش ماسک زده؟!..چشماش برام آشناست!..یه چیزی تو مایه های رنگ چشمای خودم!..
از یادآوریش نگاهم پر از اشک شد..با شَک لیوانو از دستش گرفتم و زمزمه کردم: تو کی هستی؟!..

سرشو کمی تکون داد و با نگاهش به لیوان اشاره کرد..واقعا به اون آب نیاز داشتم..چشمامم رو اون بود که یه قلوپ ازش خوردم..حالم خیلی بد بود!..
دستمو به درخت گرفتم و خواستم بلند شم که بین راه رها شدم و نزدیک بود بیافتم که دستی دورم حلقه شد و بدن بی حس شده ی من به عقب مایل شد..

تو همون حالت یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت..
یه لحظه ای تو گذشته برام تداعی شد..یه لحظه ی آشنا..
تو درگاه آشپزخونه..
آنیل با حوله ی حموم بود و من تو حصار دستاش..
همون روزی که متوجهش نشدم و ناخواسته به هم برخوردیم و....
این گرمایی که پر بود از شرم برام آشنا بود..

سرمو بالا اوردم و اینبار دقیق تر تو چشماش نگاه کردم..سریع عقب رفت و تو موهاش دست کشید..
موهاش؟!..نگاهش؟!..
این حرکتی که همیشه وقتی کلافه می شد از خودش نشون می داد!!..دست کشیدن تو موهاش!!.......
- تـ .. تو........
--سوگل........

با صدای بنیامین هر دو برگشتیم..مرد ازم فاصله گرفت و لا به لای جمعیت گم شد..انقدر سریع که نتونستم بفهمم کجا غیبش زد..
بنیامین با اخم اومد سمتم..
-- اینجا داشتی چکار می کردی؟.....

من که هنوز قلبم تند می زد و زمان و مکان از دستم در رفته بود لبای خشکمو با زبون تر کردم و سعی کردم نگاهمو از بین جمعیت بگیرم..
- حالم خوب نیست بنیامین..واسه چی از اینجا نمیریم؟..
خنده ی مسخره ای کرد و دستشو دور بازوم حلقه کرد..
-- میریم خوشگلم..صبر کن هنوز مهمونی تموم نشده!..
- بس کن دیگه حالم داره از این کارا بهم می خوره..می دونم قصدت اذیت کردن منه ولی ازت خواهش می کنم دیگه تمومش کن!..چرا اذیت شدنم خوشحالت می کنه؟..اگه قصدت کشتن منه خب بکش و خلاصم کن..من که گفتم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم..
زیر گوشم با لحن بدی گفت: داری عزیزم داری..هنوز مهمترین چیزو ازت نگرفتم..اونو که ازت بگیرم خلاصت می کنم!..

تنم لرزید ولی به روی خودم نیاوردم..تو دلم پوزخند زدم..به همین خیال باش بنیامین جهانگیری..گفتم به مرگ راضی شدم ولی با جسمی که پاک باشه..نمیذارم به لجن بکشیش..نمیذارم!..

- ولی من می خوام از اینجا برم..دیگه نمی تونم این چیزا رو تحمل کنم!..
-- تو هر کجا که من باشم همونجا می مونی شیر فهم شد؟!..
- من........
دستمو گرفت و رخ به رخم ایستاد..تو چشمام زل زد و با عصبانیت تو صورتم غرید: هی، دور برت نداره دختر..فکر نکن عاشق چشم و ابروتم که به هر سازت برقصم..نه از این خبرا نیست پس واسه خودت رویا نباف..اگه دیدی راضی به عقد شدم یا چه می دونم به هرنحوی الان اینجایی، فقط واسه اینه که هیچی تو دنیا واسه م مهم نیست جز خواسته ها و اهداف خودم..هدف من کشتن آدمای به ظاهر بی گناه و بیخودیه مثل تو..اون اول که چشمم تو رو گرفت فقط واسه سرپوش گذاشتن رو اهدافم بود که کسی به کارام شک نکنه....
و با لبخند بدی جمله شو ادامه داد: می دونی که تو کار ما ازدواج معنایی نداره..ولی با وجود تو من خیلی راحت به هدفم می رسیدم..وقتی به چیزی اعتقاد نداشته باشم پس آزادم که هر کار بخوام بکنم..دیدی که هیچ کس هم قدرت مقابله با منو نداشت..
و بلند و وحشتناک خندید و منو کشید سمت خودش..
از صداش می ترسیدم..

--همه تون یکی یکی تقاص پس می دین..فقط صبر کن و ببین خوشگلم!..
با بغض تو چشماش نگاه کردم..بنیامین واقعا یه عوضی بود..
منظورش از اینکه تقاص پس میدیم چیه؟!..

خدایا..بنیامین چه راحت همه مونو فریب داد..اون اول که اومد خواستگاری فکر می کردم واقعا آدمه که می تونم با اطمینان قبولش کنم..ولی حالا...............

برگشتیم سر جای قبلیمون..
ولی چی می دیدم؟..
خدایا بس نیست؟..
دیگه گنجایش ندارم..
دخترا و پسرا افتاده بودن به جون هم و به طرز وحشیانه ای عمل وقیح و بی شرمانه ی س.کـ. . .. رو انجام می دادن..میگم بی شرمانه یعنی جوری بود که انگار دو تا حیوون وحشی افتادن به جون هم..انگار که قصدشون علاوه بر لذت تیکه تیکه کردن هم بود..فرقی هم نمی کرد که دوتا جنس مخالف باشن یا موافق..دختر با دختر..پسر با پسر..دختر و پسر با هم..
این دیگه نهایتش بود..

اون 13 تا دختر باکره و خوشگلی هم که کنار گذاشته بودن واسه همین کار بود..که بکارتشونو بگیرن..اونا با باکرگی مشکل داشتن اینو می دونستم..

13 تا مرد قوی هیکل افتاده بودن به جون دخترا و بدتر از اونایی که تو جمعیت بودن به دخترای بی پناه تجاوز می کردن..بدون هیچ پوششی جلوی هم افتاده بودن رو دخترا و........

خدایا چی دارم می بینم؟..
جهنمت همینجاست خدا آره؟..
با وجود آتیشایی که از این مشعل های بزرگ شعله می کشه و عمل وقیحانه ای که از این حیوونای آدم نما سر می زنه، جز جهنم چه جایگاهه دیگه ای هست که نگم نجاتم بده من مال اینجا نیستم؟..
من از جنس این آدما نیستم خدا صدامو می شنوی؟!..
دیگه نمی تونم طاقت بیارم!..
منو از اینجا نجات بده!..

دخترا گریه می کردن و جیغ می کشیدن و التماس می کردن که ولشون کنن ولی اون مردا به قدری وحشیانه رفتار می کردن که همه ی تن و بدن دخترا غرق به خون شده بود..دیگه از اون زیبایی خبری نبود..

واقعا ارزششو داشت؟..ارزششو داشت که گول ِ وعده و وعیدای یه عده آدم از خدا بی خبرو بخورن و پاشون به یه همچین جاهایی باز بشه؟..
از خونه فرار کنن و گیر یه سری ادم شیطان صفت مثل بنیامین بیافتن؟..

یاد خودم افتادم..
منم یه روزی از خونه فرار کردم..
یاد پدرم افتادم که قصد داشت باهام چکار کنه..
تازه می فهمم که اگر پدر و مادرا همدل بچه هاشون باشن و دل به دلشون بدن و با حضور گرم و پر مهرشون یه محیط امن و صمیمی کنار هم تشکیل بدن یه همچین اتفاقات جبران ناپذیری برای جیگر گوشه هاشون نمیافته!..
اینکه تو یه همچین محافلی قربانی ه.و.س و ش.ه.و.ت یه عده آدم خون خوار بشن و مورد تعرض قرار بگیرن ارزششو داره؟..
خدایا..ما را چه می شود؟!..
آخرش قراره به کجا برسیم؟!..
دنیا رو گناه پر کرده..مرد به مرد..زن به زن هم رحم نمی کنه..

دیگه کارم از گریه گذشته بود..چیزی نمونده بود از حال برم..
وقتی کارشون تموم شد جنازه ی هر 26 نفرو جمع کردن وسط باغ....همه دایره وار دورشون حلقه زدن و اجساد توسط 6 نفر به آتیش کشیده شدند..

جمعیت رقصان به دور آتیش می چرخیدن و شعرای عجیب و غریبی می خوندن..
صدای موزیک کر کننده بود و با اعصاب و روانت بازی می کرد..
جسد دخترای بی گناه تو اتیش می سوخت و اونای دیگه بی رحمانه خوشحالی می کردن..

خدا ازتون نگذره..شماها خود شیطانین دیگه چرا پرستشش می کنید؟..کثافتای بی شرف..فکر کردید عاقبت اینکارتون چی میشه؟..ساده لوحای بدبخت..آخه چقدر کوته فکر و نادونین که می ذارید یه همچین آدمای سودجویی ازتون به نفع خودشون استفاده ببرن؟..آخه چرا؟..

اون همه زیبایی و نعمتی که خدا در اختیارتون گذاشته رو با چی دارید معامله می کنید؟..با این کثافتکاریایی که اسمشو گذاشتید آزادی؟..آزادی یعنی این؟..یعنی خوی حیوانی و اعمال ج.ن.س.ی و خوردن خون و تیکه تیکه کردن هم نوع خودتون؟..آزادی یعنی همین؟!..

از صدای رعد و برق نگاهم سمت آسمون کشیده شد..شاید به 2 دقیقه هم نکشید که بارون شروع به باریدن کرد..
اولش نم نم بود و رفته رفته شدیدتر شد تا جایی که جمعیت پراکنده شدن و هر کدوم یه گوشه پناه گرفتن..
انگار خوششون نیومده بود..ناخودآگاه لبخند زدم..آتیش روی هیزما کم کم داشت خاموش می شد..اسمون بلند و خروشان می غرید و بارون رگبار و بی وقفه می بارید..
چشمامو بستم..و از ته دلم زمزمه کردم: ببار بارون....ببار....

قربونت برم خداجون..می دونم این جماعت دلتو شکستن..می دونم نگاه قشنگتو بارونی کردن..ولی دلت خیلی بزرگه..انقدری که بخشنده ای..همیشه بی منت می بخشی فقط به عشق اونایی که از ته دل بنده ی خالصتن..
به خاطر آدم بود که شیطانو از بهشتت روندی ولی حالا..همین آدما دارن با بی رحمی مقابلت می ایستن و در برابرت ادعای برتری می کنن..
خدایا....
خدا جون..
الهی قربونت برم..
بزرگیتو شکر که با وجود بنده های گناهکارت،هنوزم دوستشون داری و می خوای که پاکی و مهربونی رو به یادشون بیاری....ولی حیف....
حیف و صد حیف که این جماعت راهشونو گم کردن و..با میل و رقبت تو تاریکی غرق شدن!....

بعد از بهم خوردن اون مراسم کذایی و نحس همراه بنیامین از اونجا اومدیم بیرون..حسابی مست کرده بود جوری که قدم از قدمو به زور برمی داشت..
دیگه زیاد بهم گیر نمی داد منم سر به سرش نمیذاشتم چون واقعا ازش می ترسیدم..تو حالت معمولیش یه عوضی به تمام معنا بود تو حالت مستی ازش چه توقعی باید داشته باشم؟!..

-- امـ ..شب..خیلی..خوش گذشت..خوشگلم..بهترین..عروسی.. رو..برات گرفتم......
مست و بی حال قهقهه زد..
با این حالش چطور می خواست رانندگی کنه؟..
- تو که می دونستی باید رانندگی کنی چرا انقدر خوردی؟..
-- به ..تو..ربطی نداره!..من..خوبم!..
به حالت تمسخر اشاره ای بهش کردم و گفتم: از رانندگیت مشخصه!..
خمار و بی رمق داد زد: ببند دهنتو....
و کش اومد سمت من و در داشبوردو باز کرد و یه چاقوی ضامن دار که دسته ی مشکیی داشت رو کشید بیرون و ضامنشو زد..تهدیدکنان گرفت سمتم که ناخواسته جیغ کشیدم و خودمو چسبوندم به در..

-- می بندی دهنتو یا اون زبون کوچولوتو از بیخ بکشم بیرون و ببرم؟!..
تو اون وضعیت ترجیح دادم چیزی بهش نگم..انگار حالش اصلا خوب نبود که اینجوری پاچه می گرفت..گرچه از اون هر کاری بر می اومد و این جای تعجب نداشت!..
*******
یه ربعی از مسیر تو سکوت من و نفسای بلند بنیامین طی شده بود که یه دفعه زد رو ترمز..برگشتم و با تعجب نگاهش کردم..چرا اینجا نگه داشت؟!..
صورتش سرخ شده بود..2 تا از دکمه های بالای پیراهنشو با عجله باز کرد..زل زد تو چشمام ..خدا می دونه که چقدر از اون نگاهه تشنه و ش.ه.و.ت انگیز ترسیدم....
دست سردمو گرفت تو دستش و برد سمت لباش..نگاهش نمی کردم ولی از تماس لباش با پشت دستم تنم مور مور شد و دستمو کشیدم..
با این حرکت عصبانی شد و بازومو گرفت و کشید سمت خودش..خواست لبامو ببوسه..به تقلا افتاده بودم و با دست به عقب هولش می دادم..درسته مست بود ولی زورش هنوزم بهم می چربید..
جیغ زدم: ولم کن آشغال.......
ولی تقلاهای من اونو جری تر و در نتیجه عصبانی تر کرده بود..
پیاده شد و در سمت منو باز کرد..دستمو گرفت و کشیدم بیرون..با مشت می زدم به بازوش ولی ول کن نبود..دیدم اینجوری نمیشه و واقعا قراره یه اتفاقی بیافته، بی هوا دستمو بردم بالا و کشیده ی محکمی خوابوندم زیر گوشش..انقدر محکم که کف دستم سوخت!..
سرش به راست چرخید و دستشو به گونه ش گرفت..مات و مبهوت نگاهش می کردم..وقتی سرشو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد از ترس یه قدم رفتم عقب..چشمای به خون نشسته ش فوق العاده وحشتناک شده بود..با یه خیز بازومو گرفت و در حالی که هر چی از دهنش در می اومد بهم نسبت می داد در عقبو باز کرد و پرتم کرد رو صندلی..
- ولم کن عوضی..چی از جونم می خوای؟..
-- خیلی عجله داشتی واسه ش آره؟!..
کتشو کند و پرت کرد جلو..دست برد کمربندشو باز کرد..تنم یخ بست..وای....نه...

ادامه دارد....