رمان اقای مغرور خانم لجباز20
بدون حرف نشست روی مبل ها دستم رو شستم و دوتا لیوان شربت ریختم و گذاشتم روی میز.
-خب!کارتون رو بگید حالا
دختر:بدون مقدمه می رم سر حرفم...
-خوشحال می شم.چون اونقدر وقت و حوصله ندارم که بخوای حالا برام مقدمه هم بچینی
از این که می چزوندمش خوشحال بودم.باید انتقام این چند وقته که عذابم داده و رویاهام رو بهم زده رو ازش بگیرم.شایدم انتقام آینده ای رو که هنوز برام مشخص نیست.
-من نمی دونم تو با سورن چه رابطه ای داری.یعنی سورن هم در مورد تو با من حرف نزده.ولی نمی دونم چرا باید تو رو هم تو اداره تهران کنار سورن ببینم هم این جا که شیرازه...مثل این که متاسفانه معاون سورن هم هستی...خودت می دونی ما زن ها شاخک های فوق العاده حساسی داریم.دوست ندارم دور و بر سورن ببینمت..
با یه پوزخند پریدم وسط حرفشو گفتم:جدا؟چشم از فردا میرم یه شهر دیگه.مگه دل بخواهیه شماست که من کجا و با کی کار کنم؟ببخشید که می پرسم سردارید یا سرهنگ؟تعیین تکلیف می کنی؟
دختره صداش رو برد بالا تر:ببین دختر جون من دوست ندارم دور و بر شوهرم ببینمت.
این چی گفت؟گفت شوهرم؟یعنی تمام اون فکرام درست بود؟
بغض گلوم رو گرفته بود و چنگ می انداخت.اما سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم:منظور؟
دختر:من و سورن داریم باهم نامزد می کنیم.یعنی من و پسرعموم سورن از قبل نشون هم بودیم.لزومی هم نداره برات توضیح بدم.همونطوری که گفتم من یه زنم.خودتم خوب می دونی وقتی احساس خطر کنیم درسته...منم متوجه شدم تو به سورن علاقه داری.واسه همین می خوام از شوهرم دور باشی.هر چقدر بخوای بهت می دم فقط دست ازسر زندگی من برداری و دیگه نبینمت
بعد دسته چکش رو در آورد.پاشدم دستش رو گرفتم و در حالی که می بردمش سمت درگفتم:تو چه اجازه ای به خودت دادی همچین حرفی رو بزنی؟نترس اون شوهرت همچین آش دهن سوزی نیست که داری خودت و می کشی.من سرتر از اونم داشتم.پولتم بزار تو قلکت زیاد شه.من صدتای تو رو می خرم و آزاد می کنم.دیگه هم پا رو دم من نذار چون اصلا دوست ندارم ببینمت.از خونه من برو بیرون
لبش رو به دندون گرفته بود و با عصبانیت نگاهم می کرد.تا اومد دهنش رو باز کنه گفتم:خوش اومدی به سلامت...
دختره رفت و من تنها موندم.وقتی در و بستم.اشک هام سرازیر می شد و به زمین و زمان لعنت می فرستادم.دیدی ای دل بیچاره همه چیز جدی بود؟دیدی درست فکر کردی؟آخه مگه دیوونه بهت قولی داده بود که اینقدر بهش دل بستی؟هیچ اتفاقی نیافتاده بود و تو بی خودی تو دلت عروسی گرفتی؟خیلی خنگی عسل خیلی...
لیوان های شربتی رو که روی میز بود پرت کردم رو زمین و شکوندم.یه تیکه بزرگش دستم رو برید.
از درد چشم هام رو بستم.یاد اون موقعی افتادم که دستم رو بریده بودم و سورن برام بست.
سرم و تکون دادم.دیگه باید تمام اون خاطرات و بریزم دور.سورن داره ازدواج می کنه...چندبار دیگه این جمله رو مرور کردم.گریه ام شدت گرفت.دستم رو فشار دادم که از درد جیغم رفت هوا...
رفتم تو دستشویی و یکم باند دور دستم پیچیدم.شیشه خورده ها رو جمع کردم.نباید عرشیا شک کنه.نمی خوام هیچکسی بفهمه که من خورد شدم.اونم توسط یه دختره افاده ای...
وقتی فکر می کردم که اون میمون رو سورن به من ترجیح داده آتیش می گرفتم.
رفتم تو حموم.دستم زیر آب داغ سوزش داشت.اما سوزش قلبم از سوزش دستم بیشتر بود.
اشک هام زیر آب داغ گم می شد.هق هقم میون آب می شکست.آخه من چرا اینقدر ضعیف شدم.منی که به هیچ کس رو نمی دادم و دل نمی بستم حالا اینطوری دارم به خاطر یه مرد گریه می کنم؟
حوله ام رو تنم کردم و از حموم زدم بیرون.یه تاپ و شلوارک سفید تنم کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت.پتو رو روی سرم کشیدم و باز با هق هق به خواب رفتم.
صبح با یه سردرد بدی از خواب پریدم.دوباره یاد اتفاقات دیشب افتادم.بی اختیار اشک از روی گونه ام جاری شد.
دستم رو محکم روی صورتم کشیدم.
-نباید گریه کنی...بفهم دیوونه
ناخداگاه از صدای بلند خودم ترسیدم.وای اگه عرشیا شنیده باشه چی؟رفتم توی آشپزخونه.یه یادداشت روی در یخچال بود.
"آجی گلم "
من دیشب دیر وقت رسیدم خونه.دیگه بیدارت نکردم.
من رفتم سرکار...شاید امشبم دیر برگردم...
عرشیا"
با یه پوزخند برگه یادداشت رو از در یخچال کندم و انداختم رو اپن.در یخچال رو باز کردم و پاکت شیر و ظرف عسل رو برداشتم.زیاد میل نداشتم.یه چندتا لقمه که خوردم.
حاضر شدم برم سرکار...از 3 روز دیگه دانشگاهم شروع می شد.کاش می شد یه چند وقتی از کار دربیام بیرون و به درسم برسم.
شاید اینطوری کمتر با سورن مواجه بشم.
خدا هرچی بدشانسیه ریخته سرمن...حالا همسایه مون هم هست.هر روز باید با خانوم میمونش ببینمش...
با بغض لباسم رو تنم کردم.دستی روش کشیدم و تو آیینه به خودم نگاه کردم.
یعنی می خوای به خاطر عشق سورن این لباس رو کنار بذاری؟یادت رفت یه روزی عاشق همین لباس و شغل بودی؟حالا داری به خاطر یه عشق جدیدتر بهشون خیانت می کنی؟
نه عسل بمون و جا خالی نده...وایسا و قوی باش...تا کی می خوای فرار کنی؟حتی اگه قراره خورد بشی وایسا سرجات...نذار دشمنات بهت بخندن و بگن ترسید...تو اهل فرار نیستی...بمون و صبور باش...
پوزخندی به خودم تو آینه زدم و رفتم از خونه بیرون.جلوی در سورن اینا یه لحظه مکث کردم.
چرا سورن؟واقعا چرا؟
رفتم تو ماشین و طبق معمول به طرف اداره حرکت کردم.جایی که هر روز با خوشحالی به خاطر دیدن سورن می رفتم و امروز ناراحتم که می خوام ببینمش...به این میگن بازی سرنوشت.از حال فردات خبر نداری...
رفتم تو اتاقم و سر راهم با چندتا از بچه ها سلام و علیک کردم.بی رمق نشستم پشت میزم.فعلا که کاری نداشتیم.منم سرم رو گذاشتم روی میز و یکم استراحت کردم.یه چند ساعتی گذشته بود.هیچ کس سراغ من و نمی گرفت.منم تو اتاق خودم رو زندانی کرده بودم انگار.
با صدای در زدن سرم رو بلند کردم.آتنا رو دیدم که وارد اتاق شد و احترام گذاشت.
آتنا:سلام.خوبی؟فکرکردم اصلا نیومدی امروز از بس بی سرو صدایی.
یه نگاه خسته بهش انداختم و دوباره سرم رو گذاشتم رو میز.
آتنا کنارم ایستاد و دستی روی چادرم کشید.
آتنا:چیزی شده عسل؟
-نه فقط یکمی خسته ام.
آتنا:وای خدای من دستت چی شده؟
به دستم نگاه کردم.حتی این باندهم برام خاطرات بد دیشب رو تداعی می کرد.
پوزخندی زدم وگفتم:هیچی بابا لیوان از دستم افتاد شکست.دست منم برید
آتنا با نگرانی گفت:بخیه زدی؟
-نه فکر نکنم لازم باشه زخمش خیلی عمقی نبود.خب کارم داشتی؟
آتنا:بابا این قدر حواسم پرت حال و روز تو شد یادم رفت واسه چی اومدم اینجا...سرگرد کارت داره.بیا ببین بیرون چه خبره...زنه از شوهرش کتک خورده اومده واسه شکایت...یه جای سالم تو بدن زنه بیچاره نیست.می خواستم گردن مرده رو بشکونم سرگرد بیرونم کرد گفت به تو بگم بری
با عصبانیت بلند شدم.همیشه از این که کسی فکر کنه می تونه به زن جماعت زور بگه و بزنتش متنفر بودم.دستام رو مشت کردم.آخ...دستم یه تیری کشید که نگو...یه غلط کرده مرتیکه ای پروندم و رفتم جلوی در اتاق سرگرد.
سعی کردم ماجرای دیشب رو فراموش کنم.البته فراموش که نه!سعی کردم بهش فعلا فکر نکنم.فعلا باید حال این مردک رو سرجاش بیارم.
در زدم و بعد از گذاشتن احترام نظامی رو به سورن گفتم.
-امری داشتید با من قربان؟
نگاه جدی سورن رو به بانداژ دستم افتاد که زیر چادر قایمش کردم.
سورن:سروان آرمان.واسه کمک گفتم بیای اینجا.
بعد با سر به زنه اشاره کرد که بهش نگاه کردم.آخی طفلکی یه جای سالم تو صورتش نبود.صورتش اینه ببین تنش چجوریه
سورن:موضوع ضرب و شتم.
پوزخندی زدم و به مرده که یکم چاق و هیکلی بود و با اخم نشسته بود کنار سورن نگاه کردم و گفتم:نیازی به گفتن نیست قربان...کاملا معلومه موضوع چیه
سورن سری تکون داد وگفت:خانوم با ما صحبت نمی کنن.اگر می تونی باهاشون صحبت کن ببین موضوع چیه
سری تکون دادم و یه نگاه پر از خشم به مرده انداختم.رو به زنه با یه نگاه مهربون و لحن دلسوزانه ای گفتم:خانوم تشریف بیارید تو اتاق من
زنه یه نگاه با ترس به شوهرش انداخت.
با عصبانیت گفتم:چرا به شوهرت نگاه می کنی؟گفتم پاشو دیگه
اینقدر حرفم دستوری بود که هر سه شون با تعجب نگاه کردم و زنه پاشد.سورن ابرویی بالا انداخت و بعد از یه احترام نظامی دیگه از اتاق رفتیم بیرون.بردمش اتاق خودم و نشست روی مبل.منم رو به روش نشستم و یه لیوان آب براش ریختم و دادم دستش.
دوباره داشت گریه می کرد و به لیوان آب توی دستش نگاه می کرد.
-بخور آرومت می کنه
یه نگاه دیگه به انداخت انداخت و یه قلپ ازش خورد و گفت:من با این چیزا آروم نمی شم.
-اسمت چیه؟
سرش و انداخت پایین و گفت:مریم
-چرا با سرگرد حرف نزدی مریم؟
مریم:هه!خب اونم مرده حتما می خواست طرف شوهرم رو بگیره و حرفام رو باور نکنه
-نمی دونم.اون طور هم نیست. ولی...ولش کن.من که زنم!به من بگو من حرفات رو باور می کنم.چرا زدتت؟چرا دعواتون شده؟
مریم لبخند تلخی زد وگفت:به خاطر این که آقا همش بهم گیر می ده...نباید برم بیرون.تو خونه چند تومن پول می زاره و می ره.من باید برای دیدن خونوادم هفته ها بهش التماس کنم که بزاره برم ببینمشون.اونم فقط برای چند ساعت...دائم بهم سرکوفت می زنه که دوساله ازدواج کردیم تو نمی تونی بچه بیاری.می گم هنوز وقت داریم می گه نه تو نازایی.حالا هم پدر و مادرش نشستن زیر پاش که بره یه زن دیگه سرمن بیاره.منم بهش گفتم باید من و طلاق بدی بری زن بگیری...می گه نه!می گم یکم دیگه بهم فرصت بده بچه دار می شیم قبول نمی کنه.بعدش هم که افتاد به جونم و اینطوری شد!
دوباره گریه اش شدت گرفت.
با عصبانیت پوست لبم و می جویدم.نشستم کنارش و دست کشیدم رو سرش.خودش و تو بغلم رها کرد و هق هق سرداد.دلم براش سوخت. سنی نداره دختره بیچاره.
-گریه نکن.حالا بشین ببین چطور گریه اش رو در میارم.نباید به هیچ وجه شکایتت رو پس بگیری.فردا هم می ری پزشکی قانونی با این وضعت می تونی کلی دیه ازش بگیری.باید حسابی سرش بخوره به سنگ.یه کاری می کنم امشب بمونه تو بازداشتگاه.تو هم همین الان از این جا زنگ بزن به پدرت بیاد ببرتت خونه.باید یادش بیافته که تو بزرگتر داری
مریم با چشمای اشکی نگاهم می کرد.طفلکی زیر چشم هاش خیلی کبود بود.
سری تکون داد و جلوی من زنگ زد به پدرش و همه چی رو بهش گفت.اونم آدرس گرفت و گفت زود خودش رو می رسونه.
دست مریم رو گرفتم و رفتم تو اتاق سرگرد.رو به مرده گفتم:فکر کردی زنت از جنس فولاده انقدر گرفتی زدیش؟اونم به خاطر یه مشت حرف مسخره؟تو از کجا مطمئنی تو بچه دار نمی شی و عقیمی؟شما که دکتر نرفتید.شاید اشکال از جنابعالی باشه..
مرد:نه من هیچ مشکلی ندارم
X-(
-منم نگفتم صد در صد!اما به نظر من مشکل داری.اگه از نظر جسمی نباشه از لحاظ روحی حتما مشکل داری.کی زنش رو اینطوری می گیره می زنه؟تو از سنگی؟یه نگاه بهش بکن.ببین باهاش چی کار کردی؟حالا که امشب اینجا موندی و اینم رفت پزشکی قانونی حالیت می شه جامعه قانون داره
مرد:برو بابا...تو دیگه چی می گی؟زنمه اختیار دارشم.دوست دارم بزنمش.به تو چه مربوطه؟
-به من خیلی هم ربط داره.مثل این که نفهمیدی کجایی؟اگه رضایت زنت رو جلب نکنی باید اینجا مهمون ما باشی.چون ازت شکایت کرده و به هیچ وجه شکایتش رو پس نمی گیره.اگرم بخواد پس بگیره من نمی ذارم.باید حال مردی مثل تو رو بگیرم که دیگه هوس دست بلند کردن رو زنت رو نکنی
-ساکت شو...ببین توهم اینقدر بلبل زبونی کردیکه شوهرت زده دستت رو ناکار کرده.توهم باید زبونت کوتاه بشه
سورن:درست حرف بزن.یه نگاه بیانداز ببین کجایی؟چطور جرات می کنی با یه پلیس اینطوری صحبت کنی؟راست می گه دیگه...آدم با زنش اینطوری برخورد می کنه؟خانوم شما شکایتتون رو چی کار می کنید؟
مریم:نمی دونم من زنگ زدم به پدرم.ایشون بیاد ببینیم چی می شه.
سورن سری تکون داد وگفت:باشه
پدر دختره اومد و حال دامادش رو گرفت و قرار شد که امشب بمونه بازداشتگاه.دیگه تا کارهاشون رو انجام بدن غروب شد.بعد از سر و سامون دادن کار مریم.تو اتاق سرگرد با سورن تنها بودم.خواستم برم بیرون که درحالی که دستاش رو پشتش به هم قفل کرده بود و سرش رو بالا گرفته با ابهت روبه روم ایستاد.
-می شه برم قربان؟
سورن:دیشب ماشین شیدا رو تو کوچه جلوی در دیدم.از پدر و مادرم پرسیدم گفتن اونجا نیومده.تو ندیدیش؟
شیدا؟حتما اسم خانومشه دیگه...هه...شیدا و سورن!بهم میان.
با بیخیالی گفتم:شیدا دیگه کیه؟
سورن نگاهی بهم انداخت وگفت:همون دختره که چندبار با من دیدیش
با بغض گفتم:آها نامزدتون
سورن با عصبانیت گفت:کی گفته اون نامزد منه؟
با چشم های گرد شده گفتم:مگه نامزدتون نیست؟
سورن:گفتم کی گفته شیدا نامزد منه؟
مثل خودش با عصبانیت گفتم:خودش...چرا سر من داد می زنید؟
سورن یکم صداش رو آورد پایین تر:پس اومده بود پیش تو.واسه چی؟چی بهت گفته؟
با پوزخند گفتم:خانومتون فکر می کنه من می خوام قاب شما رو بدزدم.اومده بود بهم بگه دست از سر شما بردارم.منم حالیش کردم که من و شما هیچ صنمی باهم نداریم.
سورن با عصبانیت گفت:چرا اومده این حرفا رو به تو زده؟
شونه ای بالا انداختم وگفتم:چه می دونم.خانوم احساس خطر کرده.
سورن دستی تو موهاش فروکرد.کلافگی رو می شد تو چشماش خوند.
با پوزخند و یه بغض عمیقی گفتم:ازتون دلخورم آقا سورن
سورن بهم نگاه کرد.اروم بود و نگاهش پر از سوال...
سورن:چرا؟
-می پرسی چرا؟داری زن می گیری بعد ما تازه باید بفهمیم؟یعنی اینقدر غریبه شدم؟
دیگه نمی تونستم جلوی بغضم رو بگیرم.سرم رو انداختم پایین وگفتم:خوش بخت بشین...
و سریع زدم از اتاقش بیرون...خودم و انداختم تو اتاقم و در رو قفل کردم.دوباره اشک هام داشت دیوونه ام می کرد.چرا دیگه نمی تونم جلوی بغضم رو بگیرم...چرا عین ابر بهار دائم می بارم...خدایا خسته شدم...دلم و از فولاد کن خداااا
دیدی هیچی نگفت؟دیدی نگفت دروغه؟خدا چرا مگه من چه گناهی کردم؟
نیم ساعت بعد صدای دراومد.با پشت دستم اشکم رو پاک کردم و رفتم در و باز کردم.سورن بود!نه ببخشید جناب سرگرد صادقی بود...باید یاد بگیرم شوهر شیداخانوم رو اینطوری صداکنم که یوقت ناراحت نشه.
سورن یه نگاه به صورت قرمز و چشم های پف کرده من انداخت و اومد تو.
هنوز هم پرجذبه بود.اما یه مهربونی یه ناراحتی شایدم یه شرمندگی تونگاهش بود که دلم رو بیشتر می سوزوند.کاش می شداون نگاه واسه همیشه برای من باشه...اما حیف!
سورن:چیزی شده؟
سری تکون دادم و بی حوصله گفتم:نه!شما اومدید قربان از من می پرسید چیزی شده؟کاری داشتید؟
سورن:ناراحتی؟طبق معمول گریه کردی؟چرا؟
می گه چرا؟خدایا کمکم کن خفه اش نکنم یوقت.
پوزخندی زدم وگفتم:بیخیال رئیس چیزی نیست.
سورن:تومشکلی داری؟جدیدا خیلی ناراحت می بینمت.چی شده؟
وای داشتم دیوونه می شدم.کاش می شد فریاد بزنم.آره مشکل دارم.مشکل من تویی که داری از دستم می ری و عین خیالت نیست.
امانگفتم.باز هم مثل همیشه لب هام رو با نخ نامرئی دوختم و عوضش با جدیت کامل گفتم:فکر نمی کنم مسائل خصوصی زندگی من به شما مربوط باشه جناب سرگرد صادقی
نگاه سورن دلخور شد.بشه!به جهنم.من این همه به خاطر اون گریه کردم اون به خاطر حرفای من دلخور نشه؟بیشتر از این هاهم حقشه
سورن:از ازدواج من ناراحتی؟
باصدای بلند گفتم:چـــــــــــــی؟
سورن دست هاش رو تو هوا تکون داد و گفت:آرومتر.
بعد نشست روی مبلمان چرمی و به من هم اشاره کرد بشینم.خون خونم رو می خورد.حتما شیداجونش دم گوشش حرف زده و اینم فکر کرده خبراییه..خب واقعا هم تو دلم خبرهایی هست اما دوست ندارم سورن بفهمه...مخصوصا حالا که کار از کار گذشته.
سورن:تو از ازدواج من ناراحتی؟از این که بهت نگفتم؟
یه پوزخند زدم.آره واسه همین ناراحتم.کاش زودتر می گفتی فکرام رو می کردم چی بپوشم تو عروسیت.
با بی خیالی ظاهری شونه هام رو انداختم بالا و گفتم:نه لابد دوست نداشتی بگی دیگه.
سورن آرنج هاش رو گذاشت رو پاش و خودش رو خم کرد جلوتر و مستاصل نگاهم کرد.اما من با اخم نگاهش می کردم.دیگه دلم نمی خواست این نگاه های عسلی دلم و بلرزونه.این حق رو از خودم گرفته بودم واگرم دلم اشتباها می لرزید سخت تنبیه ش می کردم.
سورن:عسل!لجباز شدی؟
چشم هام رو باز وبسته کردم و آب دهنم رو قورت دادم.دیوونه داری زن می گیری با قلب من بازی نـــــکن
-چه لجبازی ای؟فقط یکم دلخورم که همکارم که اینقدر باهم جیک تو جیک بودیم چرا موضوع ازدواجش رو بهم نگفته
سورن:چون ازدواجی در کارنیست
-چــــی؟
سورن:یادته یه روز گفتم یه روزی برات تعریف می کنم همه چی رو؟
سرمو تکون دادم وگفتم:آره یادمه
سورن نگاهی به اتاق انداخت و گفت:می شه بریم بیرون؟دوست ندارم اینجا بهت بگم.
همینجوری نگاهش می کردم.خدایا این چی می خواد به من بگه؟
//////////////////////////////////////////////////////
سورن سرش رو کج کرد وگفت:نمیای؟
-شیدا نامزدت ناراحت نشه
سورن شونه های رو با بی خیالی بالا داد و گفت:مهم نیست.
خدایا تو یه روز اینقدر شوک تا حالا بهم وارد نکرده بودی ها...این چشه؟نکنه می خواد اعتراف کنه دوستم داره؟
باز تو دلت رو صابون زدی؟مگه قول نداده بودی.
-ببخشید ببخشید وجدان جون.آخه یه نگاه بهش بندازتو رو خدا...خیلی قیافه اش یه جوریه؟
-وا؟چه جوریه؟
-یه جوریه دیگه...ولش کن بیخیال
کنجکاویم رو پنهون کردم وگفتم:باشه
سورن یه لبخند از اون مهربوناش زد وگفت:پس پاشو وسایلت رو جمع کن بریم.با ماشین من می ریم.می گم یکی از بچه ها ماشینت رو ببره خونه
سرم رو تکون دادم و کیفم رو برداشتم.اونم کیفش رو از روی مبل برداشت و رفتیم پایین.نشستم تو سانتافه مشکیش.با خودم فکر می کردم اگر اون نامزد حساسش مارو ببینه چه غوغایی برپا می کنه
سورن جلوی یه رستوران شیک نگه داشت.
سورن:بفرمایید
از ماشین اومدم پایین و داستم به رستوران خیره نگاه می کردم.نمای تمام شیشه ای داشت و دو طبقه بود...با دکوراسیون مشکی و سفید.باهم رفتیم تو.سورن لبخندی زد و دستش رو با فاصله پشتم گذاشت و راهنماییم کرد طرف یه میز که درست کنار پنجره بود و از این جا می شد خیابون رودید.
-جای قشنگیه
سورن:می دونستم خوشت میاد.برای اینجا اومدن باید از قبل میز رزرو کنی از بس شلوغ می شه.
راست می گفت.تقریبا شلوغ بود و همه میزها پر.اما خوبیش این بود که میزها با فاصله ازهم چیده شده بودن و زیاد هم همه نمی شد.
سورن:چی می خوری؟
-اوم جوجه
سورن سری تکون داد و به پیشخدمت گفت.دو پرس جوجه با تمام مخلفات
پیشخدمت:چشم قربان
پیشخدمت رفت.
-خب بگو
سورن:دقت کردی جدیدا یه بار من و مفرد صدا می زنی یبار جمع
کلافه سری تکون دادم وگفتم:آره
سورن لبخند بدجنسانه ای زد وگفت:می دونی واسه چیه؟
-نه واسه چیه؟
سورن:چون تکلیفت مشخص نیست.نمی دونی آشنایی یا غریبه
پوزخندی زدم وگفتم:خب به نظر تو من کدومشونم؟
سورن:صد البته آشنا
-مطمئنی؟
سورن:یقین دارم
بعد هم لبخندی زد و به پیشخدمت نگاه کرد که غذاهارو گذاشت روی میز.
پیشخدمت:امر دیگه ای نیست قربان؟
سورن:عرضی نیست.ممنون بفرمایید.
بعد از رفتن پیشخدمت رو به من گفت:بخور تا یخ نکرده از دهن بیافته
-اول بگو چی می خواستی بگی
سورن ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:تو رو نمی دونم ولی من خیلی گشنمه...تا غذام رو نخورم حرفی نمی زنم.
به اجبار غذام رو خوردم اونم تقریبا تند که زودتر تموم شه و سورن حرفش رو بزنه...
/////////////////////////////////////////////////////
بعد از خوردن غذا سورن گارسون رو صدا کرد و ژله هفت رنگ سفارش داد.
با تعجب نگاهش کردم.
سورن:چیه؟چرا اون جوری نگاهم می کنی؟
-می خوای ژله بخوریم؟
سورن:آره چیه مگه؟بعد غذا می چسبه.مخصوصا ژله های اینجا که خیلی خوشمزس.
-حتما می خوای بازم بگی بعد ژله حرف می زنم.
سورن لبخند تلخی زد و گفت:نه می گم.نترس
-پس شروع کن
سورن:اینقدر عجولی؟
-آره.
سورن سری تکون داد و آهی کشید وگفت:باشه
کف دستم عرق کرده بود.نمی دونستم چی می خواد بگه.اگه در خواست ازدواج باشه بعدا می خواد بزنه تو سرم و بگه یادته چقدر عجول بودی؟آبروم رو می بره
-باز این توهم زد.ببین عسل جان دل خودت رو صابون نزن یه چیز دیگه می گه ضایع می شی ها از من وجدان، گفتن بود از تو نشنیدن.
سورن سرش رو پایین انداخت وبی مقدمه گفت:4سال پیش وقتی حدودا 27 سالم بود به اصرار پدر بزرگم که بهش می گیم آقا جون با دختر عموم نامزد کردم.عاشق هم نبودیم اما از هم بدمونم نمی اومد.آقا جون خیلی اصرار داشت من و شیدا با هم ازدواج کنیم.چون من و شیدا نوه های سوگولی بودیم و ما دوتا رو خیلی دوست داشت.قرار بود اگه ما باهم ازدواج کنیم خونه باغ قدیمیش رو که عاشقش بودیم رو بده به ما به عنوان ارث...
ما دو تاهم به اصرار بزرگتر ها و البته میل خودمون به عقد هم در اومدیم...شیدا دختر بدی نبود.دوستم داشت اما خیلی حساس بود و بزرگترین عیبش این بود که عاشق این بود که بره خارج.
هر چی بهش می گفتیم بابا تو مگه خونه باغ رو دوست نداری؟پس چرا می خوای بری؟می گفت دوستش دارم اما می خوام برم خارج زندگی کنم و آزادی می خوام و این حرف ها.
بالاخره راضیش کردیم و موقتی از خر شیطون پیاده شد.
یادمه یه روز توی تعقیب وگریز بودم.دوتا متهم داشتن فرار می کردن و ماهم با ماشین داشتیم دنبالشون می رفتیم.سرعتمون خیلی بود.سر یه پیچ ماشین طاغت نیاورد با اون سرعت
به این جای حرفش که رسید سرش رو تو دستاش گرفت و شقیقه هاش رو مالش داد.
در همین حین پیشخدمت ژله ها رو روی میز گذاشت و رفت.
من هنوز با تعجب و نگرانی به سورن نگاه می کردم.اما انگارسورن تو حال نبود وتو گذشته سیر می کرد.قاشقش رو برداشت و با خامه های سر ژله بازی می کرد.
دوسه قاشقی رو با بی میلی خورد وگفت:ماشین چپ کرد.راننده ای که کنارم من بود چون به سمت اون چپ شده بودیم در جا شهید شد.اما من...اما من رفتم تو کما!دوماهی تو کما بودم...تواون مدت کلی عمل جراحی رو پام انجام دادن.می گفتن شدت ضربه به قدری بوده که بعضی از دکترها می گفتن احتمال فلج شدنم زیاده...می گفتن این که بتونم دوباره روی پاهام بایستم وباهاشون راه برم 50،50ست.
دوباره آهی کشید و یه لبخند تلخ زد وادامه داد:وقتی به هوش اومدم با این خبر شکستم.خیلی برام سخت بود که دیگه نتونم راه برم...سعی می کردم امیدم به خدا باشه و جلوی بقیه خورد شدنم رو نشون ندم.اما اون 50%اذیتم می کرد.
اذیت شدنم وقتی بیشتر شد که فهمیدم وقتی من تو کما بودم شیدا در خواست طلاق داده و می خواد ازم جداشه.خیلی برام سخت بود که کسی که ادعا می کرد دوستم داره و شریک زندگیمه تو سخت ترین اتفاق زندگیم که بیشتر از همیشه بهش احتیاج داشتم داره تنهام می زاره.می گفت من نمی تونم با کسی زندگی کنم که معلوم نیست قراره تا آخر عمرش راه بره یانه.منم طلاقش دادم.آقا جون با شنیدن ماجرای طلاق ما یه سکته ی خفیف کرد.بنده خدا خودش رو مقصر می دونست.
هر کاری کردن که ما طلاق نگیریم نتونستن.من افتاده بودم رو دنده ی لج!می گفتم اون حقشه نخواد با مردی زندگی کنه که معلوم نیست بتونه راه بره یانه.منم طلاقش دادم.
اونم از خدا خواسته بود 6ماه بعدش با پسر خاله اش نامزد کرد و رفت سوئد.
شکستم عسل.بد شکستم...از اون به بعد تبدیل شدم به یه مرد خشن...مردی که از همه ی زن ها بدش می اومد.یادته اولش چقدر مخالف بودم که با تو برم ماموریت؟به خاطر همین بود.حالا فهمیدی چرا هر وقت اسم عشق و عاشقی میاد حالم عوض می شه؟چون از عشق وعاشقی بدم می اومد.چون همین عشق من و نابود کرد
دلم داشت واسه سورن آتیش می گرفت.آخی چقدر سختی کشیده.پس واسه همین بودکه اینقدر مغرور بود.
-سورن چرا دوباره می خوای باهاش ازدواج کنی؟
سورن:من که نمی خوام باهاش ازدواج کنم
-پس واسه چی...
سورن خندید و گفت:اوی حسود خانوم...واسه همینه چند وقته دپرسی؟
بعد بدجنسانه خندید.
لبام و جمع کردم وگفتم:نخیر...چه ربطی به این موضوع داره من دلم واسه خونوادم تنگ شده دپرسم
سورن خندید و گفت:باشه من باور کردم.
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:نگفتی؟
سورن:آقا جون خیلی مریضه.دکترها جوابش کردن.از وقتی فهمیده شیدا طلاق گرفته و برگشته ایران داره خودش رو به آب و آتیش می زنه که قبل از مرگش ما باهم آشتی کنیم.ماهم قراره جلوش نقش بازی کنیم که داریم آشتی می کنیم که پیرمرد آخر عمری ناراحت نباشه
-مگه طلاق گرفت؟
سورن:آره جناب پسرخاله پنهونی یه زن خارجی تو سوئد گرفته بوده خانوم رفته دید به به هووهم که داره و طلاق گرفته.البته بعد از چندسال تازه فهمیده و دست از پا درازتر برگشته...حالا هم خودش رو داره می کشه که دوباره برگرده پیش من
ناراحت نگاهش کردم وگفتم:تو نظرت چیه؟می خوای برگرده؟
یه نگاه بدجنسانه ای کرد وگفت:نه نترس نمی ذارم برگرده
اخم کردم و خندید.
سورن:چرا بذارم برگرده؟زنی که یک بار من و تو شرایط سخت گذاشته و رفته زن زندگی من نیست.من بهش خرده نمی گیرم حق انتخاب داشت.نمی خواستم پای من بمونه و زندگیش رو خراب کنه ولی حالا که رفته دیگه راه برگشتی نداره.من دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم.اون باعث شده من ازهمه دخترها بدم بیاد
اخمی کردم و باز با خنده گفت:توی وروجک از دستم در رفتی.مگرنه جزتو از همه دخترها بدم میاد...خصوصا از شیدا.حالاهم به خاطر آقا جونه که قبول کردم یه چند وقتی جلوی آقاجون نفش بازی کنیم.اونم که از خدا خواسته می خواد تو این مدت خودش رو به من نزدیک کنه اما من نمی ذارم
بیشرف رو نگاه!می گه نمی ذارم.پس اون دفعه چی بود بوسش کرد؟یا همیشه میاد تو اداره.این جمله ی آخر رو به زبون آرودم که
گفت:مجبورم.یه چند وقتی تحملش کنم.اونم بی خود و بی جهت خودش و می چسبونه به من
-خب حالا از این حرفا گذشته.چرا اینا رو به من می گی؟
سورن یکم جدی شد و گفت:می خوام کمکم کنی
-چه کمکی؟
سورن:می خوام کمکم کنی شیدا ازم دور شه
-چی؟
سورن:من چند بار بهش گفتم که دیگه نمی خوامش و راه برگشت نداره اما اون دست بردار نیست.منم بهش گفتم کس دیگه ای رو دوست دارم اونم فکر کرده تویی
بهم برخورد.بیشرف می گه فکر کرده تویی.
-پس چرا از من کمک می خوای برو از همونی که دوسش داری کمک بخواه
سورن خندید و گفت:خب نمی شه
پوزخندی زدم و گفتم:چرا؟ناراحت می شه؟
سورن:نه عزیزم.من کسی رو ندارم.من به شیدا گفتم یکی رو دوست دارم که دست از سرم برداره.منم بهش گفتم که آره حدسش درسته و اون تویی
-چرا من؟
سورن:چون دختر دیگه ای نزدیک من نیست که باهاش راحت باشم و بتونم این خواسته رو ازش داشته باشم.تو کسی هستی که از اون بهتری! از اون سرتری...اون رو تو حساسه.عسل خواهش می کنم بهم کمک کن حال شیدا رو بگیرم.خواهش می کنم
عسل:اما چطوری؟
سورن:می خوام جلوی شیدا کم نیاری
عسل:یعنی چی؟
سورن یکم با انگشت هاش بازی کرد و سرش رو انداخت پایین.بعد سرش رو بالا گرفت و با یه غم خاصی تو چشماش بهم گفت:می شه وانمود کنی دوستم داری؟من می خوام شیدا هم بره هم دلش بسوزه...خواهش می کنم می دونم برات سخته ادای عاشقا رو دربیاری اما ازت خواهش می کنم.
بهم برخورد.با حالت تدافعی گفتم:چرا ادای عاشقا رو در آوردن برام باید سخت باشه؟مگه من آدم نیستم؟
سورن دست هاش رو گرفت بالا و خواست آرومم کنه.
سورن:نه به خدا منظورم این نبود عسل.می خواستم بگم که...
دستی تو موهاش فرو کرد و سرش رو تکون داد که بتونه برای حرف زدن تمرکز کنه.انگار می خواد کوه بکنه خب حرفت رو بزن دیگه.
سورن با یه مظلومیت و نگاه غمگین همراه یه پوزخند گفت:منظورم این بود که برات سخته ادا دربیاری که عاشق منی.آخه می دونی هیچ کس عاشق من نیست.حتما سخته که هیچکس دوست نداره امتحانش کنه
نفسش رو فوت کرد و یه لبخند مصنوعی زد.اما حالا تو چشم های من اشک جمع شده بود.خب دیوونه من عاشقتم یه قدم بردار ببین برات چیکار می کنم فقط لب تر کن بهم بگو دوستم داری.
با یه صدای محزون گفتم:خب شیدا که دوست داره
اخماش رفت تو هم.
سورن:من نمی خوام اون دوستم داشته باشه.اون دوست داشتنش واسه دو روزه...فردا که یکی بهتر از من پیدا کنه بازم می ذاره و می ره.می بینی وقتی یکی از یکی دل می بره هر کاری هم بکنی دیگه نمی تونی رابطه اش رو باهاش جوش بدی.ماجرای من و شیدا هم همینه...من از شیدا بریدم دیگه به هیچ وجه نمی خوامش.شاید لج بازی باشه اما باور کن دیگه دلم نمی خوادش.نمی تونم زندگی مو با کسی شریک شم که باعث شده من ازهمه دخترها متنفر شم.حالا توهم یه کلمه بهم بگو هستی؟
عسل:راهشو بهم یاد بده بودن و که هستم.فقط موندم می خوای چی کار کنی
سورن با لبخند ناشی از رضایت گفت:کار سختی نیست فقط نشون بده رقیب شیدایی و من و دوست داری.ببخشید که این کار و ازت می خوام.باور کن دوست ندارم کاری رو انجام بدی که دوست نداری اما...
با اخم مصنوعی نگاش کردم.طفلک نمی دونه من عاشق اینم که عاشقش باشم.دیوونه نمی دونه این چند وقت قراره خود واقعیم باشم.الانه که دارم نقش بازی می کنم نه اون موقع!
سورن با لحن بچگونه ای گفت:قبوله؟
چشم هام رو بستم و گفتم:قبولهدستم رو تو دستاش گرفت و یه لبخند قشنگ تحویلم داد.چپ چپ نگاهش کردم که اروم لبخندش رو خورد و دستم رو ول کرد.
سورن:ببخشید...حواسم نبود ذوق زده شدم
عسل:اشکالی نداره.منم که می دونی از بازی و نقش بازی کردن خوشم میاد.البته این کارم می کنم تا هم یه کمکی به تو کرده باشم و خوشحالت کنم هم دماغ اون دختره افاده ای رو بسوزونم
سورن سرخوش خندید وگفت:جمله آخر رو خوب اومدی
عسل:تو این چند وقته خیلی فحش تو دلم بود بهش بدم گفتم اگه بگم ناراحت می شی
سورن با تعجب گفت:چرا ناراحت؟
عسل:خب فکر کردم زنته گفتم ناراحت می شی دیگه
سورن چشمکی زد وگفت:پس بداخلاقی های جدیدت واسه همین قضیه بود آره؟ترسیدی رئیس خوشگلت ازدواج کنه و بپره؟
عسل:سورن می ذارم می رم خودت می مونی و شیداها؟رو اعصاب من راه نرو
سورن:ای وای شکر خوردم و گذاشتن واسه همین جور جاها دیگه خانومی
عسل:اوهو اوهو...این آخریه دیگه چی بود؟
سورن:بی ذوق.خب از الان به جای کل کل برو تو فاز رمانتیک دیگه
عسل:می ترسم زیادیت شه
سورن دوباره قیافه اش غمگین شد وگفت:راست می گی زیادیم می شه
با پا از زیرمیز زدم بهش وگفتم:خیلی خب بابا هی خودش رو لوس می کنه.جدیدا دل نازک شدی آقا سورن.چه خبره؟
سورن دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود وعین پسر بچه های کوچولوی بهانه گیر گفت:نمی دونم
عسل:نکنه با اومدن شیدا هوایی شدی؟
از اون حالتش در اومد و تکیه داد به پشتی صندلیش و دست به سینه یه نگاه چپ بهم انداخت وگفت:باز این حرفو زد.بابا آدم بفهم اون آدم دیگه من و هوایی نمی کنه
با حالت شوخی دستامو زدم به کمرم و گفتم:خوشم باشه.پس آقا یه جا دیگه هوایی شده.بگو ببینم اون کیه
عین خودم سرش رو آورد جلو یه نگاه به این ور واون ور انداخت و جوری که صداش رو بقیه نشون گفت:بین خودمون بمونه.یکی هست.ولی فعلا نمی گم
بعد دوباره تکیه داد و یه لبخند خبیثانه زد.اما خودم حس می کردم که چشمام داره پر می شه.
لبم رو به دندون گرفتم که خنده اش شدت گرفت و گفت:شوخی کردم حسود خانوم.
اخمی کردم وگفتم:واسه چی باید حسودی کنم؟خیلی تحفه ای؟بدبخت دختره
سورن اخم جذابی کرد وگفت:دلت میاد؟
عسل:آره دلم میاد.زود من و ببر خونه که خیلی خسته ام.
سورن کتش رو از دسته ی صندلی برداشت و گفت:چشم خانوم.خونه هم می بریمتون
بعد از حساب کردن رفتیم خونه.تو پارکینگ ماشینم رو دیدم که داشت گریه می کرد که چرا من و با خودت نبردی
پیاده شدم سورن هم ماشین رو قفل کرد و دکمه آسانسور رو زد.تا آسانسور بیاد پایین سام رو تو پارکینگ دیدم.
بی اختیار لبخندی زدم و باهاش سلام وعلیک کردم.خیلی پسر خوبی بود.آقا و مودب...