رمان در امتداد حسرت 6
یک دفعه از دهانم پرید گفتم: الهی که حلوای خودتو بخوریم.
امید قاشق را زمین گذاشت و هر هر خندید، نگاهی به رضا انداختم. لبخند زنان گفت:
_ پس باهام آشتی کردی، هر چند که هنوز دلیل قهر کردنت رو نفهمیدم.
امید که هنوز از خنده ریسه رفته بود، نگاهی به من کرد و رو به رضا گفت: چقدر می دی من بهت بگم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم: امید مگه چیزی بوده که تو میخوای بگی.
_ باید حق سکوت بدی، وگرنه لوت می دم.
_ امید.
رضا که شک کرده بود گفت: هر چقدر بخوای من بهت میدم، بگو.
امید: از سی تومن شروع می کنیم هر کی بیشتر داد، مزایده است.
_ امید به خدا کم کم داری حرصمو در می آری.
امید بی توجه به حرفهای من، نرخ می گفت و رضا هم قبول می کرد آخر سر رضا گفت:
_ امید کم کم داره خوابم می گیره. گفتم هر چقدر بخوای بهت می دم بگو، ببینم مشکل یاسمن چیه تا راه حلی براش پیدا کنم.
امید بی توجه به ایما و اشاره های من گفت: قول دادی ها.
_ آره، زود باش بگو.
امید یک قاشق غذا به دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: هیچی فقط خواستم یه خورده سر به سرت بذارم تا سر حال بشی. آفرین پسرم، بقیه سوپ تو بخور تا یه خورده انرژی بگیری.
همان لحظه موبایل رضا زنگ زد، نگاهی کرد و گفت: مژگان.
سپس گوشی را روش کرد و جواب داد. من و امید به هم نگاه کردیم. با شنیدن اسم مژگان اشتهایم کور شد و دست از خوردن کشیدم. نمی دونم مژگان چی می گفت که رضا ساکت شده و گوش می کرد. بعد گفت: نه بابا سرما خوردم. و به دنبالش چپ جپ نگاه امید کرد. فهمیدم مژگان حرفهای امید رو براش می گه. نمی دانم باز چی گفت که رضا جواب داد: نه قربونت.
خیلی دلم می خواست حرفهای مژگان رو هم بشنوم ولی حیف که امکانش نبود.
بعد از چند دقیقه مرسی و قربونت گفتن، گوشی را قطع کرد و با حرص به امید گفت: چرا دروغ گفتی؟
امید هم خیلی جدی جواب داد: برای اینکه می خواستم ببینم فضولم کیه، کی می خواد دو بهم زنی کنه.
رضا: مژگان قصد فضولی نداشت و نه می خواست دو بهم زنی کنه فقط زنگ زده بود ببینه چرا امروز نرفته بودم.
امید با اخم جواب داد: حالا که فهمید مریض بودی خیالش راحت شد.
رضا: آره برای همین گفت سوپ درست می کنم و می آم اونجا.
بغضم گرفت ولی خودمو کنترل کردم که امید گفت: خوب بهش می گفتی یاسمن زحمت کشیده و آورده.
رضا با ناراحتی جواب داد: خوب اگه می فهمید یاسی اینجاست ناراحت می شد.
دیگه موندن جایز نبود چون دیگه طاقت اون همه توهین و تحقیر رو نداشتم، فورا بلند شدم و به هال رفتم. امید هم پشت سر من به هال آمد، تند پالتومو پوشیدم که دیدم رضا هم آمد. وقتی دید آماده رفتن هستم، سرفه کنان گفت: یاسی یه دقیقه مجال بده برات توضیح بدم.
بغضم ترکید و در حالیکه گریه می کردم جواب دادم: لازم به توضیح نیست اونچه رو که باید می شنیدم، شنیدم.
و به سمت درب دویدم. امید هم پشت سر من روانه شد، خیال کردم برای بدرقه ام آمده و گفتم: زحمت نکش، خودم می رم.
_ من هم باهات می آم.
_ نترس، اونقدر احمق نیستم بخاطر یه آدم پست و بی ارزش خودمو بکشم.
_ نه، حوصله دیدن هیچ کدومشونو ندارم.
_ پس بیا تو رانندگی کن، من حوصله ندارم.
امید پشت فرمان قرار گرفت، چون مقصد معینی نداشتیم بی هدف بی آنکه حرفی بزنیم می چرخیدیم. اونقدر اوضاعم بی ریخت بود که دلم می خواست سرمو به دیوار می کوبیدم تا آروم می شدم. به امید گفتم: امید، من حالم اصلا خوب نیست باید چیزی بخورم تا آروم بشم. برامم مهم نیست که تو در موردم چی فکر می کنی.
سرش رو به نشانه مثبت تکان داد و خودش به آدرسی که می شناخت رفت. هوا داشت رو به غروب می رفت که مامان تلفن کرد و گفت: یاسی، من و نیلوفر با مرجان می ریم خرید. اگه اومدی دیدی نیستیم نگران نشو.
_ باشه، برید به سلامت.
با شنیدن این خبر به امید گفتم: امید، مامان اینا رفتن خرید تا اونا برنگشتن و منو با این حال و احوال ندیدن زودتر برم خونه.
امید نزدیک خونه جلوی آژانسی پیاده شد و من به تنهایی به خونه رفتم و خسته بی حال روی تخت ولو شدم.
با اینکه با صدای مامان چشم باز کردم، خمیازه ای کشیدم و گفتم: ساعت چنده؟
مامان لبخند زنان جواب داد: باید بری سر کار، دیشب ما که خونه اومدیم خواب بودی. چون می دونستم صبح زود بیدار شدی، صدات نکردم.
تعجب کردم ولی برای اینکه مامان متوجه نشود، به حالت عادی گفتم:
_ آره، خیلی خسته بودم.
_ دکتر حالش خیلی بد بود آره، بیچاره صداش گرفته بود.
دلم هری ریخت و با خودم گفتم، حتما خواسته از اتفاق دیروز مامان با خبر بشه. سری تکان دادم و منتظر حرفهای مامان شدم که گفت: دیشب زنگ زد و خیلی هم تشکر کرد، می خواست از تو هم تشکر کنه که گفتم خوابیدی. مثل اینکه چند بار هم باهات تماس گرفته بوده ولی گویا تلفنت خاموش بود، گفت بهت بگم حتما امروز باهاش تماس بگیری. خوب حالا پاشو آماده شو.
در دلم گفتم بیخود کرده گفته باهاش تماس بگیرم. اول بره از مژگان جونش اجازه بگیره.
حول و حوش ساعت ده توی اتاق آقای سعیدی مشغول توضیح دادن کارهایم بودم که تلفنم زنگ زد، لحظه ای معذرت خواهی کرده و گوشی رو از جیبم بیرون آوردم. با دیدن شماره رضا ، با حرص گوشی رو خاموش کردم که آقای سعیدی گفت: دخترم راحت باش و جواب بده.
_ بعدا تماس می گیرم.
نیم ساعتی کارم طول کشید. وقتی به اتاقم برگشتم آقای عطایی به تلفن روی میزش اشاره کرد و گفت: با شما کار دارن.
به خیال اینکه مامان پشت خط است سریع گوشی رو برداشتم و گفتم:
_ بله
به جای صدای مامان ، صدای رضا در گوشی پیچید. فورا گفت:یاسی، جان مامان قطع نکن.
چون به جان عزیزم قسم داد قطع نکردم و به سردی گفتم: بفرمایید.
_ باید به حرفهام گوش بدی.
_ دستور؟
_ نه، منظورم این نیست. می خوام همه چیزو برات توضیح بدم ولی پای تلفن نمی شه. خواهش می کنم یه سر بیا بیمارستان، این امید بد مصب، از دیروز باهام لج کرده و هر چقدر بهش می گم قبول نمی کنه چند ساعتی بجای من وایسه، بچه های دیگه هم چون شب عیده خودشون گرفتارن. خواهش می کنم عصر یه سری بهم بزن، من امشب برای مشهد پرواز دارم و فرصت اینکه خودم بیام دنبالت رو ندارم.
لحظه ای مکث کردم و سپس گفتم: چشم با خانم غیاثی در میون می ذارم اگه ناراحت نشدن خدمت می رسم، فعلا خداحافظ ، چون کار دارم.
همین طور که می گفت: یاسی خواهش می کنم. گوشی رو سر جایش گذاشتم و رو به آقای عطایی گفتم: به غیر از مادرم هر کسی زنگ زد بگید نیستم، خیلی کار دارم خودتون که می دونید.
در دلم هر چه بد بیراه بود نثارش کردم، اعصابم به کلی بهم ریخته بود. دلم می خواست دو روز باقی مانده هم تمام می شد و من نفس راحتی می کشیدم. تا عصر رضا چند بار دیگر هم تماس گرفت و هر بار آقای عطایی گفت که نیستم. از اینکه مثل من حسابی کنف می شد عشق می کردم. عصر ساعت هفت، خسته و کوفته به خانه رفتم. از فرط خستگی نای حرف زدن رو نداشتم برای همین روی کانااپه دراز کشیده و همانجا هم خوابم برد. وقتی چشم باز کردم همه چراغها خاموش و مامان اینا هم خوابیده بودند. دلم از گرسنگی ضعف می رفت، بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. مامان غذایم رو توی بشقاب روی گاز آماده گذاشته بود، برداشتم و داخل مایکروفر گرمش کردم. داشتم غذا می خوردم که مامان خواب آلود به آشپزخانه آمد و از توی یخچال، ظرف شیر رو برداشت و یک لیوان شیر برای خودش ریخت. سپس صندلی رو عقب کشید و نشست و گفت: این روزا اونقدر غرق کار شدی که وقتی خونه می آیی خسته ای و فورا می خوابی، وقت حرف زدن پیدا نمی کنم.
نگاهش کردم و گفتم: خیر باشه، اتفاقی افتاده که من باید با خبر بشم.
_ نه راجع به مسافرت عید می خواستم نظرتو بپرسم. مامان بزرگ اینا رو که می دونی قراره برن سوریه، خاله مرجان اینا هم با دایی محمد اینا می رن شمال، فقط موندیم ما که منتظر جواب تو هستیم.
_ مگه هر سال با هم دسته جمعی شمال نمی رفتیم، حالا چی شده که من باید نظر بدم.
_ گفتم شاید به خاطر سامان نخوای که با اونا بریم.
_ نه، می ریم سامان یه خورده بالا و پایین می پره ولی بعد دست از سرم بر می داره. نگران نباشین، من بلدم چطوری سر عقل بیارمش.
_ در ضمن دکتر زنگ زده بود و می خواست با تو صحبت کنه. وقتی بهش گفتم خوابیدی باور نکرد و گفت: حاج خانم، یاسی شما رو هم مجبور به دروغ گفتن کرده. با تعجب جواب دادم: نه آقای دکتر، باور کنید اونقدر که خسته بوده تا خونه رسید روی مبل خوابش برد. ببخشید اتفاقی افتاده؟
چند دقیقه ای ساکت شد و بعد گفت: راستش از دیروز باهام قهر کرده البته تقصیر خودمه، حرف نسنجیده ای زدم و او مجال توضیح نداد. از دستم دلگیر شده و موبایلش رو خاموش کرده و توی محل کارش هم سپرده بگن نیستش.
یک دفعه از کوره در رفتم و گفتم: عجب پسر پررویی ، هم بهم توهین کرده هم طلبکار شده.
مامان: چی شده مگه، از دکتر روم نشد بپرسم، بگو ببینم چی شده؟
برای مامان توضیح دادم، کمی فکر کرده و سپس گفت: شاید بنده خدا منظور بدی نداشته و تو به خاطر مژگان سخت می گیری و یا اشتباه برداشت کردی.
با چشمان گشاد شده گفتم: یعنی چی مامان ، من اشتباه برداشت کردم امید چی؟ چرا از دیروز با رضا قهر کرده، اون که دیگه روی رضا حساس نشده که.
باشه حالا خودتو ناراحت نکن، دیگه باهاش حرف نزن و ازش فاصله بگیر.
خارج شده است
قسمت 31
مامان بعد از خوردن شیر برای خواب به اتاقش رفت و من هم به اتاق خودم رفتم ولی حرف های طلبکارانه رضا بدجوری کلافه ام کرده بود. نمی توانستم بخوابم و سر جایم غلط می زدم، دیدم اگه حرفامو بهش نزنم سکته خواهم کرد برای همین گوشی را برداشته و شمارش رو گرفتم. بعد از چند بار بوق زدن، نا امید شده و می خواستم قطع کنم که خواب آود جواب داد: بله.
در حالی که سخت عصبانی بودم با صدای بلند گفتم: آقای دکتر می تونم چند دقیقه ای وقتتونو بگیرم.
از تن صداش مشخص بود حسابی جا خورده و خواب از سرش پریده، چون شتابزده گفت: یاسی تویی؟
_ بله خودم هستم.
_ بالاخره زنگ زدی؟!
_ بله زنگ زدم بگم خیلی پررویی، هرچی از دهنت در می آد بهم می گی، توهین می کنی اونوقت طلبکارم شدی. اگه مژگان رو دوست داری این دلیل نمی شه منو خار و حقیر بکنی.
_ یاسی تو چی می گی چه دوست داشتنی؟
_ خوب می دونی چی می گم، آقا جان شتر سواری دلا دلا نمی شه. ما خودمون زودتر فهمیدیم، ولی برای اینکه همیشه جانماز آب می کشی سعی می کنی از همه پنهون بکنی. اونقدر خود خواه و خود بینی که سعی در کوچیک کردن دیگران داری. حالم ازت بهم می خوره و دیگه نمی خوام صداتو بشنوم، فهمیدی.
بلافاصله گوشی را خاموش کرده و به گوشه ای پرت کردم. اونقدر ناراحت و عصبانی بودم ، حواسم به مامان که درب آستانه در ایستاده بود، نبود. وقتی سرم را بالا گرفتم، مامان برایم کفی زد و گفت: آفرین، آفرین، دستت درد نکنه، چه ادب و کمالی. نصف شب ، ساعت سه و نیم زنگ زدی و هرچی از دهنت در اومده بهش گفتی. خسته نباشی، حالا بگیر بخواب.
هاج و واج نگاهش می کردم. وقتی حرفهاشو زد ، درب رو محکم کوبید و رفت. حرفهای مامان دلم را به آشوب انداخته بود. از اینکه اون وقت شب بدون ملاحظه زنگ زده و حرف های نادرست بر زبان آورده بودم آزارم می داد ، ولی با یاد آوری حرکت و حرفهای روز قبلش این حق رو به خودم می دادم. اونقدر فکرم پریشان و آشفته بود که خواب از سرم پریده بود ، چشم به عقربه های ساعت دوخته بودم تا هرچه زود تر به سر کار رفته و آخرین روز باقی مانده اسفند ماه را سپری کنم. با این که حوصله کارکردن و دیدن مژگان رو نداشتم ولی مجبور به تحمل بودم و با علم به اینکه روز سختی پیش رویم بود راهی محل کار شدم. با این که سرم حسابی گرم کار بود ولی همه حواسم به تلفن بود که شاید رضا تماس گرفته و قصد دلجویی ازم داشته باشه. بعد همان موقع به خودم نهیب زده و می گفتم انتظارت بیخود است، با دسته گلی که تو دیشب به آب دادی محال است که رضا دیگه سراغی ازت بگیره.
وقتی ساعت کارم به پایان رسید نفس راحتی کشیدم و بعد از خداحافظی از همکارانم و مژگان پیش امید به بیمارستان رفتم، با هم به کافی شاپ (بوفه) بیمارستان رفتیم و امید سفارش دو فنجان قهوه داد. بعد از خوردن قهوه ، امید گفت: یاسی دیروز خیلی دلم برای رضا سوخت، از صبح با اون حال خرابش که به زور سرا پا ایستاده بود یه بند زبان می ریخت که چند ساعتی به جاش بایستم ولی من باهاش سر سنگین بودم و اعتنایی نمی کردم تا مثل خودش حال گیری کنم. همانطور هم با اخم و تخم باهاش خدا حافظی کردم.
خنده ای کردم و گفتم: بخاطر من ، رابطه شما دو تا هم تیره شده. البته من هم نصف شبی حالشو گرفتم.
امید متعجب پرسید: چرا نصف شب، خدا روز رو ازت گرفته بودن که نصف شب بیدارش کردی و بهش پاتک زدی.
_ برای اینکه وقتی خونه رسیدم از خستگی بیهوش شدم. وقتی هم که بیدار شدم. نصف شب بود، داشتم یه لقمه نون کوفت می کردم که مامان به سر و صدای من بیدار شد و اومد. آقا دیروز زنگ زده و چغولی منو به مامان کرده، انگار یه چیزی هم بهش بدهکار شدم. من هم یه لحظه قاتی کردم و زدم به سیم آخر و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم.
امید: پس با این حساب چشم دیدن هیچ کدوممونو نداره. امروز، نه اون به من زنگ زده نه من به اون.
_ من هم چشم دیدن اونو ندارم، تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت قیافه بی ریخت شو نبینم.
امید خنده ای کرد و گفت: پس باهاش قطع رابطه کن ولی حالا نمی خواد جوش بیاری. راستی تعطیلات رو کجا می ری، تهرانی؟
_ نه با خانواده مامان اینا میریم نور، از طرف شرکت نفت هر سال به شوهر خاله ام ویلا میدن و ما هم می ریم اونجا.
امید ابروشو بالا برد و گفت: اوه، معلومه پست مهمی داره، اگه یه موقع از پزشکی خسته شدم می آم پیش شوهر خالت کار می کنم.
_ آره، ولی امید جان به درد تو نمی خوره چون تو بیمارستان دختر خانمهای زیادی رفت و آمد می کنن و این برای تو بهتره و بیشتر به دردت می خوره. راستی اگه دوست داری تو هم همراه ما بیا.
امید خنده کنان جواب داد: بی مزه، نمی خواد تعارف شابدوالعظیمی بکنی چون خوب می دونی من تا یک هفته نمی تونم از تهران تکان بخورم.
راستی یه سر عید دیدنی برو خونه خواهر رضا، نوشهر توی خونه های آموزش و پرورشن. امیدوارم بهت خوش بگذره.
با عصبانیت تصنعی جواب دادم: امید خیلی مسخره ای ، من می گم از ریخت رضا بیزارم اونوقت تو می گی برم خونه خواهرش، تازه برم بگم من کی هستم که اومدم دیدن شما.
امید قهقه ای زد و گفت: بگو من عروستون هستم.
با منویی که روی میز بود توی سرش کوبیدم و گفتم: خیلی لوس و بی مزه ای.
امید هم در حالی که می خندید گفت: یاسی ، جون رضا ولم کن، آبروم رفت.
بلند شدم و دستمو به حالت تهدید به طرفش گرفتم و گفتم: صبر کن به موقع حالتو می گیرم، فعلا خداحافظ.
کمی که ازش فاصله گرفتم با صدای بلند گفت: اونوقت من هم به رضا همه چیزو می گم.
جوابی ندادم و از درب بیرون اومدم. وقتی به خونه رسیدم با کمک مامان ساکمو آماده کردم و شب مثل شبهای قبل زودتر به رختخواب رفتم تا صبح شاد و سر حال باشم. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. مامان سر سجاده و نیلو توی رختخوابش بود، کنارش دراز کشیدم و قلقلکش دادم و بیدارش کردم. طبق قرارمون صبحانه رو توی راه می خوردیم، بعد از چیدن وسایل تو صندوق عقب به میدان نو بنیاد رفتیم. دایی محمد اینا همزمان با ما رسیدند، چند دقیقه بعد آقای احمدی، شوهر خاله مرجان همراه با پگاه و پندار سه ساله هم رسیدند. مامان و نیلوفر به ماشین آقای احمدی رفته و پگاه و سامان هم به ماشین ما آمدند، وقتی سامان پشت فرمان نشست همگی حرکت کردیم. با خودم عهد کرده بودم که به رضا فکر نکنم تا تعطیلاتم خراب نشه و برای همین سعی می کردم با پگاه و سامان گرم صحبت بشم. البته گهگاهی پرنده خیالم باز به سمت رضا پر می کشید ولی با یاد مژگان، آه در لبم جاری می شد. آفتاب کاملا بالا آمده بود که برای خوردن صبحانه بین راه نگه داشتیم. بعد ازخوردن صبحانه در جمعی شاد دوباره به سمت نور به راه افتادیم، با ترافیک سنگین جاده وقتی به نور رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود.ویلا بزرگ و در سمت جنگل بود، چهار تا اتاق خواب داشت که فورا من و پگاه و سپیده دختر داییم که سیزده سال داشت یکی را برای خودمان انتخاب کرده و وسایلمون رو جا دادیم. تنها کسی که جای معینی برای خواب نداشت سامان بود که به پیشنهاد مامان وسایلش را در اتاق آنها جای داد. بعد از جابجا شدن ، خانمها به آشپزخانه رفته و مشغول پخت و پز شدند، دایی محمد و آقای احمدی هم طبق معمول بساط تخته رو چیدند. ما هم نیلوفر و پندار رو برداشته به لب ساحل رفتیم. باد سردی از جانب دریا می وزید، چند دقیقه ای ایستاده و سپس به خاطر بچه ها دوباره به ویلا برگشتیم. بعد از خوردن شام، سفره هفت سین رو چیدیم چون ساعت 17/11 دقیقه زمان تحویل سال بود. چند دقیقه ای بیشتر نمانده بود که کنار مامان نشسته و دستش را در دستم گرفتم. هر سال موقع تحویل سال، نیلوفر در یک طرف مامان و من در طرف دیگرش می نشستیم و بدون استثنا قیافه بابا جلوی چشمام زنده می شد. زمانیکه کنارمون بود بین شون شاد و خندان می نشستم. امسال غیر از بابا ، قیافه رضا هم در برابر چشمام تجسم شد. بعد از تحویل سال یک ساعتی نشسته ، سپس چون همگی خسته بودیم برای خواب به اتاقهایمان رفتیم.
روز بعد نزدیک ظهر بود که مامان پیشم آمد و گفت: یاسی، یه زنگی به مژگان اینا بزن، زشته مژگان دوست توئه و درست نیست بخاطر رضا ، رابطه تو باهاش بهم بزنی.
چون وضعیت موبایل ها هر سال عید بهم می خورد بهانه آوردم و گفتم: مادر من، چطوری زنگ بزنم، موبایلم آنتن نمی ده.
مامان اخمی کرد و گفت: بیخود بهانه نیار، داخل شهرک مخابرات هست. تلفن ویلاشونو هم که می دونی، برو یه زنگ بزن. عید برای این کاراست، دور ریختن کدورتها، تو هم بهتره تو سال جدید یه خونه تکانی به دلت بدی.
چاره ای جز اطاعت نداشتم، برای همین با سامان به مخابرات رفته و تلفن کردم. گوشی رو آقای غیاثی برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی و تبریک عید، مژگان رو صدا کرد. وقتی مژگان پای تلفن آمد به محض برداشتن گوشی گفت: سلام خانم خانما، چطوری؟ خوبی؟
شادی مژگان به من هم سرایت کرد و دلمو از هر چی کدورت بود شستم و با انرژی جواب دادم: سلام چشمون سیاه من، من خوبم تو چطوری، سال نو تو هم مبارک خانم.
_ سال نوی تو هم مبارک باشه. البته خانم، من تلگرافی تبریک گفتنت رو قبول ندارم و باید بلند شی بیایی اینجا. فردا منتظرتم.
_ فردا نمی تونم بیام، یادت رفته انگار فردا تولد مامان، ولی پس فردا منتظرم باش.
_ باشه منتظرتم، از طرف من به مریم جون تبریک بگو.
بعد از قطع کردن تلفن، به امید هم زنگ زده و عید رو تبریک گفتم. یک لحظه خواستم به رضا هم زنگ زده و تبریک بگویم ولی زود پشیمون شدم و از باجه بیرون آمدم.
خارج شده است
قسمت 32
شب موقع خواب وقتی سر جایم دراز کشیدم از گوشه پرده نگاهم به ستاره های آسمون افتاد. دنبال ستاره گمشده ام می گشتم، ستاره ای که قلبش برای دیگری می تپید، برای عزیز ترین دوستم و با پیوند این دو خواه ناخود آگاه مجبور به دیدنش می شدم و این برای من قابل تحمل نبود. در ذهنم تصویری از عروسی مژگان و رضا کشیده شد و با دیدن این صحنه ، آه سینه سوزی کشیدم. صدای پگاه از عالم رویا بیرونم کشید: یاسی، هنوز نخوابیدی؟
غمگین جواب دادم: نه، کارم داشتی؟
بطرفش برگشتم و اون هم سرش را جلو آورد و گفت: به چی فکر می کردی که این قدر دراماتیک بود.
دوباره آه کشیدم و گفتم: به بازی زندگی.
پگاه: یاسی چرا به سامان جواب رد دادی، یکی دیگه رو دوس داری؟ آره؟
چون دلم می خواست با یکی درد و دل کنم و پگاه هم دختر راز داری بود گفتم: آره، ولی به خاطر اون به سامان جواب رد ندادم چون اون موقع احساس خاصی بهش نداشتم.
پگاه با کنجکاوی پرسید: به سامان؟
_ نه، اسمش رضاست.
وقتی همه چیز رو برایش گفتم با هیجانی کودکانه، دستاشو بهم مالید و گفت: تو کتابها و فیلمها خیلی دیدم که دو تا دوست یه نفر رو دوست دارن، چقدر مهیج و جالبه.
بر سرش کوبیدم و گفتم: دیوونه، من از غصه دارم دق میکنم اونوقت تو با خوشحالی داری ازش حرف می زنی.
با همان حالت جواب داد: خوب چیکار کنم برام خیلی خیلی جالبه یاسی، یه روز دعوتش کن یعنی یه جایی باهاش قرار بذار من ببینمش.
با چشمای گشاد شده جواب دادم: پگاه خیلی مسخره ای ، من می گم نمی خوام ریختشو ببینم اونوقت تو می گی باهاش قرار بذارم، عمرا اگه ببینمش.
پگاه خنده ای کرد و گفت: نگو عمرا چون مجبوری به عروسیشون بری.
مثل فنر از جا بلند شدم و بالش رو تو صورتش کوبیدم. به سر و صدای ما، سپیده سرش رو بلند کرد و خواب آلود گفت: چه خبرتونه نصف شبی.
پگاه سر سپیده را روی بالش گذاشت و گفت: ببخشید، بگیر بخواب.
ما هم سر جامون دراز کشیدیم و همانطور که با هم حرف می زدیم خواب چشمامونو ربود. صبح با سر و صدای پندار و نیلوفر چشم باز کردم ولی هر کاری می کردم نمی توانستم از رختخواب گرم و نرم بیرون بیام. به سمت پگاه برگشتم اون هم مثل من قصد جدا شدن نداشت. پتو را، روی سرم کشیدم تا شاید بتوانم به بقیه خوابم ادامه بدم ولی با داد و بیدادی که اونها راه انداخته بودند امکان نداشت. به زور بلند شدم و به هال رفتم، خواب بد جوری بر چشمام غلبه کرده و قدرت باز نگه داشتنش رو نداشتم برای همین دوباره جلوی شومینه دراز کشیدم که اینبار صدای مامان بلند شد: تنبل پاشو مگه قرار نیست بری پیش مژگان، تا تو صبحانه بخوری و آماده بشی ساعت ده شده.
با یادآوری مامان چاره ای جز بلند شدن نداشتم و برای اینکه خواب از سرم بپره به حمام رفتم. وقتی از ویلا به سمت خزر شهر به راه افتادم ساعت 20/9 دقیقه بود. با اینکه صبح بود ولی باز هم جاده ترافیک بود و یک ساعت و نیم تو راه بودم، با دیدن آفتاب بر صورتم دوباره خوابم گرفته وبه زور چشمامو باز نگه داشته بودم. وقتی به ویلاشون رسیدم مژگان با برادر زاده اش ، روژان روی تاب در حیاط نشسته بودند. مژگان با دیدنم بلند شد و جلو درب دوید، ماشین رو جلوی درب نگه داشته و سریع پیاده شدم. دست در گردن هم انداخته و همدیگر رو بوسه باران کردیم و بعد با هم به داخل رفتیم. خانم غیاثی و آقای غیاثی با گشاده رویی تحویلم گرفتند و دعوت به نشستن کردند، سراغ مهدیار و خانمش را گرفتم که گفت: برای خرید به بیرون رفته اند. دقایقی نگذشته بود که آنها هم از بیرون آمدند. مهدیار از ترس بیتا و بیتا بخاطر غرور بیش از حدش به سردی سلام و احوالپرسی کردند. یک ساعتی می شد که دور هم نشسته بودیم که مژگان دست مو گرفته و به حیاط رفته و روی تاب نشستیم. به محض نشستن مژگان پرسید: چه خبر، چیکار می کنی با سامان.
با آوردن اسم سامان به یاد کارهایش افتادم و خنده کنان جواب دادم:
_ نمی دونی چه کارها می کنه، همه اش سعی می کنه به نوعی نظرمو جلب کنه تا شاید تغییر عقیده دادم و جواب مثبت بدم.
_ آخیش طفلکی گناه داره ، اینقدر نچزونش. من تو رو خوب می شناسم در مقابل محبتهای اون براش ناز می کنی و عشوه می آیی و پدرشو در می آری.
خندیدم و گفتم: نه بابا.
_ آره جون خودت، من تو رو می شناسم چه تحفه ای هستی.
عمدا پرسیدم: خوب چه خبر، شما چیکار می کنید؟
مژگان متوجه منظورم شد و برای همین لبخند زنان جواب داد: خبر خوب، هر روز بهم زنگ می زنه. شیش روزه ندیدمش، خیلی دلم براش تنگ شده.
سرش را روی شونه ام گذاشت و ادامه داد: یاسی، نمی دونی چقدر دوستش دارم.
قلبم تیر کشید ولی به روی خودم نیاوردم و به حالت عادی پرسیدم: اون تو رو چقدر دوست داره.
_ از رفتارش می شه گفت خیلی ، ولی هیچ وقت به زبون نیاورده البته فکر میکنم همین روزا اعتراف کنه، با بی صبری منتظر اون روزم.
_ انشاءالله به زودی شیرینی عروسی تونو می خوریم.
همان لحظه خانم غیاثی صدا کرد و گفت:مژگان، تلفن.
مژگان با شنیدن این حرف با خوشحالی وصف نا پذیری فورا بلند شد و گفت: حتما رضاست.
بعد از رفتن مژگان بلند شدم وسست بی حال ، سلانه سلانه به داخل رفتم. از برق چشمای مژگان فهمیدم رضا پشت خط ، عاشقانه گرم صحبت بود. با دلی آکنده از درد روبرویش نشسته و محو حرفهایش شدم، حسادتم برانگیخته شده بود. از حرص ناخنهایم را در گوشتم فرو کرده بودم تا شاید کمی آرام بگیرم، دلم می خواست می تونستم همان لحظه از آنجا فرار کنم و شاهد خوش و بش کردنشان نباشم. اونقدر غرق حرفهایشان بودم که حواسم دیگر به هیچ چیز و هیچ کس نبود و اگه مژگان با صدای بلند صدام نمی کرد ساعتها در همان حال می ماندم، چشم به دهانش دوختم که گفت:
_ یاسی، رضا می خواد باهات حرف بزنه.
برای اینکه مژگان شاهد شکستم نباشد با اکراه از جایم بلند شدم ولی خودمو نباختم، خیلی عادی گوشی رو گرفته و سلام کردم. به محض شنیدن صدام گفت: سلام، ( یاسی، جان مامانت گوشی رو قطع نکن و به حرفهام گوش بده.)
آهسته زمزمه کردم: می دونم چی می خوای بگی.
فورا جواب داد: نه نمی دونی. یه کار مهم باهات دارم ساعت سه بهم زنگ بزن، خیلی واجب و مهمه. فهمیدی ساعت سه منتظرت هستم.
باز آهسته جواب دادم، امره خیره و بعد با صدای بلند گفتم: سلام منو هم به خانواده برسونید، کاری ندارید؟
_ آره امر خیره، برای همین فعلا به مژگان حرفی نزن، فهمیدی. منتظرتم، جان مامان قسم ات دادم، پس بازی دز نیاری ها، خداحافظ.
از حرص دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: بله حتما، خداحافظ.
وقتی گوشی را گذاشتم دست و دلم می لرزید، برای حفظ تعادلم کنار مژگان نشستم. مژگان پرتقالی پوست کنده و بدستم داد و گفت: می خاست عید رو بهت تبریک بگه.
لبخند تصنعی زدم گفتم: آره ، اونقدر که با محبت لطف داره.
چون بیتا هم اونجا حضور داشت آهسته در گوشم گفت: عاشق همین اخلاقشم، اونقدر که آقاست می میرم براش.
حرفهای رضا بد جوری به فکرم انداخته بود، با خودم گفتم: یعنی چه کار مهمی باهام داشت. کمی فکر کردم و گفتم: خوب حتما در مورد مژگان بود که نمی خواست چیزی بدونه، بله صد در صد. چون چنان هوش از سرش رفته بود که زحمت گفتن یه تبریک رو به خودش نداد. تا زمانیکه نهار رو بخوریم همچنان توی فکر بودم و در مقابل حرفهای مژگان که در مرد مهر و محبت رضا می گفت، فقط سرمو تکان می دادم. هر چه عقربه های ساعت به سه نزدیک می شد ضربان قلبم هم تندتر می شد. ساعت 5/2 به بهانه ترافیک جاده، آماده رفتن شدم و هر چه مژگان و خانواده اش اصرار کردند که حداقل تا شب پیش شان بمانم قبول نکردم و ازشون خداحافظی کرده و بیرون آمدم. اونقدر حالم منقلب بود و دست و پاهام می لرزید که نمی توانستم به راحتی رانندگی کنم و حواسم پرت بود و به اطرافم هم توجه نداشتم و با برخورد به چیزی و ایجاد صدایی مهیب به خودم آمدم که دیدم با ماشین مدل بالایی که از فرعی به اصلی پیچیده بود تصادف کردم، ماتم گرفته پیاده شدم. راننده ماشین پسر جوانی بود، خیره خیره نگاش می کردم تا هر چی می خواست بارم کند ولی اون با دیدن قیافه عزا گرفته ام پرسید: خانم خوابی؟
سری تکان دادم و گفتم: نه معذرت می خوام، حواسم نبود.
با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: پس چیزی خوردی یا کشیدی.
با عصبانیت فریاد زدم: به جای این چرندیات زنگ بزن افسر بیاد تا تعیین خسارت بکنه.
راننده جوان که موهای بلندی داشت با دست موهایش را عقب زد و گفت: عزیز، بگو کی ناراحتت کرده تا پدرشو در بیارم، اصلا افسر می خوایم چیکار، کی از شما خسارت خواسته.
با حرص جواب دادم: پس خسارت نمی خوای دیگه.
بطرف ماشین رفتم و سوار شدم و با سرعت حرکت کردم و فرصت گفتن اراجیف را بهش ندادم. از آینه به پشت سرم نگاه کردم، گفتم حتما بدنبالم خواهد آمد ولی دیدم نه، گویا عصبانیتم باعث ترسش شده شاید هم بخاطر داشتن پول زیادی بی خیال شده و از تعقیبم منصرف شده. با همین افکار به جلوی درب خروجی رسیدم. به محض اینکه به جاده پیچیدم رضا رو دیدم که به ماشین پرشیایی تکیه داده و چشم به سمت درب خروجی شهرک دوخته. با دیدنش حدسم به یقین تبدیل شد، پس رضا به خواستگاری مژگان آمده بود و برای همین می خواست سورپرایز کند. ولی خدا می دانست چه حالی بهم دست داده، بالاجبار ماشین رو کنار کشیدم و پیاده شدم. لبخند زنان جلو آمد وگفت:
_ چرا تعجب کردی، انتظار دیدنمو نداشتی.
به زور لبخند زدم و گفتم: نه.
به ماشین اشاره کرد و گفت: پس سوار شو بیا دنبالم که خیلی کار دارم. همان لحظه چشمش به سپر ماشین افتاد و بلافاصله پرسید: الان تصادف کردی؟
_ اوهوم.
با نگرانی پرسید: طوریت که نشد.
این طور حرف زدنش همیشه حرصمو در می آورد، با ناراحتی جواب دادم:
_ نه خیر، حالا هر امری دارید بفرمایید چون من هم خیلی کار دارم.
ابرویی بالا انداخت و لبخند زنان جواب داد: وسط جاده نمی شه، برو مثل دختر خوب سوار ماشین شو و دنبالم بیا.
چاره ای غیر از قبول کردن نداشتم، سوار شدم و به دنبالش راه افتادم.
خارج شده است
ته چشم های تو خدا شیطنت میکند،ته دل من شیطان خدایی!!!!!
قسمت33
کنار فروشگاه بزرگی نگه داشت، با دیدن لباسهای داخل فروشگاه با خودم گفتم: حتماً می خواد با کمک من براش هدیه بخره. من هم نگه داشتم و پیاده شدم، نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم بر احساسم غلبه کنم تا پی به درون آشفته و پریشانم نبره وگرنه رسوا می شدم. بعد از قفل کردن ماشین کنارم آمد، قبل از اون گفتم: من حاضرم بریم.
شاد و سر حال بود و با خنده پرسید: کجا؟
من هم لبخند تصنعی زدم و گفتم: مگه نمی خوای براش هدیه بخری. با همان حالت جواب داد : نه، براش خریدم.
متعجب پرسیدم: پس چرا اینجا نگه داشتی.
کلید ماشین رو از دستم گرفت و گفت: برو سوار شو تا بگم.
مثل بچه های مطیع به حرفش گوش کردم و سوار شدم . انتظار داشتم به سمت شهرک بپیچد ولی اون دنده عقب گرفت و وارد جاده شد و به سمت محمود آباد به راه افتاد با تعجب پرسیدم: تو کجا می ری؟ چرا ماشینت رو اینجا نگه داشتی؟
نگاهی به صورتم کرد و گفت: دیدم انگار حالت خوب نیست برای همین نخواستم رانندگی کنی، دارم می رم نوشهر.
نگذاشتم ادامه بده و زودتر گفتم: آهان داری می ری خونه خواهرت.
نکنه خانواده ات قبول نکردن ، ولی چرا می خوای منو واسطه کنی.
قهقهه ای زد و گفت: ای امید بی شرف ، خوب آمار منو به تو داده.
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم، این حرف از رضا بعید بود. وقتی نگاهم رو دید گفت:
_ اینطوری نگاهم نکن از حرص فحش دادم، باور کن از دستش جونم به لبم رسیده.
به سمت جاده نگاه کردم و پرسیدم: خوب نگفتی چرا می خوای من با خانواده ات حرف بزنم.
_ اگه یه کمی تحمل کنی می فهمی فقط کافیه یه خورده حوصله به خرج بدی.
از شانسمون جاده هم خلوت بود. یک ساعتی طول کشید تا به نوشهر برسیم و تا آنجا لام تا کام حرف نزدم چون ذهن پریشان و آشفته ام اجازه این کار را نمی داد. دلم می خواست هرچه زود تر می رسیدیم تا از شکنجه شدن خلاصی پیدا می کردم. جلوی نگهبانی شهرک نگه داشت ونگهبان به محض دیدنش سلامی کرد و گفت: دکتر جان بفرمایید.
و به دنبالش زنجیر رو پایین انداخت و به داخل رفتیم و بعد از گذشتن از چند لاین، جلوی یک خونه ویلایی نگه داشت و روبه من کرد و گفت:
_ پیاده می شی؟
خیلی ریلکس جواب دادم: اینطوری خیلی زشته، دست خالی برای اولین بار بیام خونه خواهرت کاش سر راه گلی، شیرینی می گرفتیم.
در حالی که لبخند می زد جواب داد: نه چه زشتی، دفعه بعد می گیری حالا بیا بریم تو.
جلو تر از من به راه افتاد. با دیدن دسته کلید لحظه ای ترس برم داشت ولی نه غیر ممکن بود رضا قصد بدی داشته باشه. درب رو باز کرد و گفت:
_ بفرمایید، خواهر جان.
دلم می خواست همان لحظه با پاشنه کفشم می کوبیدم توی سرش، با عصبانیت به داخل رفتم، هیچ کسی داخل نبود و از گرد و خاک وسایل پیدا بود چند وقتی خونه خالی بوده است. سردی هوای خونه باعث شد بلرزم، قبل از هر چیز گفتم: رضا اینجا چقدر سرده.
_ برای اینکه ده روزه شوفاژا خاموشه، الان شومینه رو روشن می کنم.
بلافاصله شومینه رو روشن کرد و گفت: بیا بشین جلوش تا گرم بشی.
نگاهی به لباسم کرد و دوباره گفت: توی این فصل سال کی مانتو می پوشه.
به شعله آتش نگاه کردم و گفتم: اولاً هوا آفتابی بود ثانیاً فکر نمی کردم پدربزرگمو ببینم که بخواد نصیحتم کنه.
لبخند زنان سرش را تکان داد و گفت: امان از دست تو، به موقع من هم حالتو می گیرم.
حرفش باعث ترس و وحشتم شد ولی با این حال خودمو دلداری می دادم و می گفتم رضا اهل این حرف ها نیست، بعیده قصد دیگه ای داشته باشه. وقتی با مهربانی پتویی روی شونه ام انداخت کمی آروم شدم، درست روبه رویم نشست و گفت: خوب حالا بریم سر اصل مطلب.
همانطور که به شعله ها نگاه می کردم گفتم: بله گوشم با شماست.
به حرف آمد و گفت: اول به صورتم نگاه بکن بعد. می دونی که خیلی بدم میاد موقع حرف زدن بهم نگاه نکنی.
به صورتش چشم دوختم گفت: از وقتی که تو اون شب زنگ زدی همش فکر کردم، دیدم راست می گی شتر سواری دلا دلا نمی شه و باید همه بفهمن دوستش دارم، مخصوصاً خودش. حالا تو این کار رو برام می کنی، می دونم برات زحمته ولی این لطف رو در حق من بکن.
در حالی که شعله های خشم و کینه از چشمام بیرون می زد خیره نگاهش کردم و جواب دادم: مگه خودت زبون نداری که می خوای من برات دلالی کنم.
خنده ای کرد و گفت: چرا دارم ولی تو زبونشو بهتر می فهمی، نمی خوام ناراحت بشه.
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم چون احساس کردم رضا از احساس من با خبر شده و قصد تلافی و آزارمو داره، برای همین با عصبانیت فریاد زدم و گفتم: رضا از جون من چی می خوای؟ تو با من چه مشکلی داری که همش می خوای اذیتم کنی. می خوای خرد شدن احساسمو ببینی، چون فهمیدی نکنه امید دیوونه بهت گفته، آره، وگرنه دلیلی نداشت تو بخوای من باهاش حرف بزنم حیف که دیر شناختمت، تو لایق دوست داشتن نیستی.
بلند شدم و پتو رو به صورتش پرت کردم و ادامه دادم: خاک بر سر من احمق که دلبسته تو شدم.
پتو رو برداشته و زیر سرش گذاشته و خیلی راحت دراز کشید. سمت درب رفتم که گفت: باشه می خوای بری برو، ولی بعداً اگه فهمیدی که یه قصاب خود خواه و پررو خیلی دوست داره، پشیمون نشی چون اون موقع من قهر می کنم و تو باید ناز منو بکشی.
با شنیدن این حرف ها سر جایم میخکوب شدم ، نه پای رفتن داشتم و نه روی برگشتن. همانجا ایستادم که با آهنگ خاص صدایم کرد: یاسی.
آهنگی که برایم نا آشنا بود،به گوش هایم شک کردم که دوباره با همان آهنگ صدایم کرد:
_ یاسی.
به سمتش برگشتم ، توی نگاهش برق خاصی بود. منتظر حرفش شدم، گفت: خیلی دوستم. یک هفته است آروم و قرار ندارم ، خواب بر چشمام حروم شده تا فهمیدم چه احساسی نسبت بهت دارم.
دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت : بیا بشین که با حرفهات منو راحت کردی چون من جرأت گفتنش رو نداشتم.
کنارش رفتم و نشستم و در حالی که سرم پایین بود آهسته گفتم: یعنی تو مژگان رو دوست نداری؟
خنده ای کرد و گفت: سرتو بالا بیار ببینم. نه، کی اینو بهت گفته؟
صد بار بهت گفتم خیلی کج خیالی، پس بگو چرا با من قهر بودی همه اون ادا اصولها بخاطر مژگان بود، آره.
لبخند زنان سرمو تکان دادم که گفت: امید خان هم در جریان بودن، یعنی دستتون تو یه کاسه بود، مگه دستم بهش نرسه، پس چرا نا مرد به من نگفت.
_ امید که نمی تونست به زور وادارت کنه منو دوست داشته باشی، هم اینکه ما فکر می کردیم تو مژگان رو دوست داری.
بلند شد و نشست و از جیب کاپشنش بسته ی کوچکی درآورد بطرفم گرفت و گفت:
_ نه نمی تونست ولی حداقل می تونست از احساسم نسبت به مژگان با خبر بشه، این یکی رو که می تونست. حالا این حرفها رو ولش کن، بیا این هم کادوی سرکار که می خواستی برای خودت بخری.
وقتی کاغذ کادوی جعبه را باز کردم دیدم جعبه کوچک طلاست، به محض باز کردن درش چشمم به حلقه ساده نقره ای رنگ خورد. از خوشحالی دست روی شانه اش گذاشتم که با اعتراض گفت: یاسی، خواهش می کنم من اینطوری خیلی عذاب می کشم.
شونه هامو بالا انداختم که گفت: پس اگه من هر چی گفتم بگو قبوله.
متوجه منظورش نشدم، کلماتی رو به عربی برایم خواند و سپس گفت: اگه منو قبول داری بگو قبلتُ.
وقتی من هم تکرار کردم گفت: حالا خیالم راحت شد، چون دیگه بهم محرم شدیم.
خندیدم و گفتم: به همین راحتی، اون وقت تو خیابون هر کی از هر کی خوشش بیاد اینارو میگه و به هم محرم می شن.
_ اونایی که تو می گی نیازی به محرم شدن ندارن، با هم راحت هستن.
سپس حلقه رو بدستم کرد و گفت: این هم نشونه عشقمون.
به چشمای پاک و معصومش نگاه کردم، ذره ای ریا و نیرنگ دیده نمی شد. اون هم به چشمام خیره شد که دلمو لرزوند، بعد دستمو گرفت و به طرف خودش کشید و بوسه ای بر صورتم زد که باعث شد روحم به پرواز درآید و خستگی چند ماهه ام از تنم بیرون رود.
جلوی شومینه دراز کشیدم که گفت: اگه بگم این یک هفته خواب برام حروم شده بود، باور نمی کنی.
اونقدر از دوریت، از قهر کردنت کلافه بودم که حد نداشت، نمی دونستم دلیل کلافه گی و سر درگمیم چیه. وقتی فهمیدم که عید شده بود و بهت دسترسی نداشتم، برای همین هر روز به مژگان زنگ می زدم و بین حرفامون ، حال تو رو جویا می شدم. پریروز وقتی بهم گفت که امروز می ری پیشش دیگه نتونستم طاقت بیارم برای همین دیشب راه افتادم که بیام و ببینمت و باهات حرف بزنم. نمی دونستم چطوری بهت بگم ازم ناراحت نشی که عجول بودنت این دفعه کار منو هم آسون کرد.
به پهلو غلتیدم و گفتم: رضا؟
با حالتی خاص لبخند زنان گفت: جان دلم.
تن صدایش چنان حالمو دگرگون کرد که فراموشم شد چه می خواستم بگویم. در حالیکه با موهام بازی می کرد گفت: چی می خواستی بگی خانمم.
صورتمو به طرف صورتش چرخوندم و به چشماش خیره شدم. لذت بخش ترین لحظات عمرم بود چون تنها مردی بود که ازش گریزان نبودم و در کنارش به آرامش رسیده بودم. یه لحظه با خودم گفتم: نکنه با مژگان هم همچین روزهایی رو گذرونده باشه که اون همه با اطمینان در مورد عشق رضا نسبت به خودش حرف میزد، مثل جن زده ها بلند شدم و نشستم واونقدر حرکتم غیر عادی بود که رضا فورا گفت: بسم الله یاسی چی شد، چرا اینجوری نگام می کنی؟
با حالت عصبی پرسیدم: رضا با مژگان هم این کارا رو کردی. این حرفها رو توی گوش اونم زمزمه کردی.
اون هم بلند شد و نشست و با چشمای گشاد شده گفت: یاسی، حالت خوبه، این حرفها چیه می گی؟ اصلا ببینم رو چه حسابی اون شب هم گفتی که من، مژگان رو دوست دارم.
_ مگه تو نگفتی که نمی خوای مژگان ناراحت بشه. اگه هیچ رابطه ای بین شما نیست پس چرا همش به خونه اش می رفتی هان؟ اگه من کج خیالم ، امید هم کج خیاله، یا خود مژگان از عشق تو نسبت به خودش اونقدر مطمئنه که چند ساعت پیش بود که می گفت همین روزا براش اعتراف می کنی که چقدر دوستش داری.
رضا دستاشو لاي موهاش برد و به فكر فرو رفت. سكوت اون،منو به ترديد انداخت و با خودم گفتم: نكنه قصد داره با احساس من بازي كنه.رضا با كلافگي بلند شده و در طول اتاق قدم زد، سپس آمد و باز روبرويم نشستو گفت: با اينكه دوست ندارم اسرار مريض هامو پيش ديگران فاش كنم ولي چارهاي غير از اين ندارم البته بايد قول بدي كه حرفي در اين مورد به مژگاننزني، باشه.
سرمو تكان دادم كه گفت: تو ميدونستي برادر مژگان از مواد استفاده مي كنه.
جا خوردم و سرمو تكان دادم و متعجب به دهانش چشم دوختم، ادامه داد: فكر ميكردم حرفي بهت نزنه چون نمي خواستش كسي چيزي بدونه براي همين تو خونه ميخواستن تركش بدن.
نزديك يك سال بود كه برادرش از مواد استفاده مي كرده براي همين با خانمشاختلاف پيدا كرده بودن، در واقع خانمش مي خواست از مهديار جدا بشه. وقتيخانواده مژگان مي فهمن براي اينكه مانع جدايي شون بشن قول مي دن هر طوريشده به خاطر روژان تركش بدن، همون روزهاي اول آشناييمون بود كه اين اتفاقافتاده بود و مژگان موضوع رو با من در ميون گذاشت. و ازم خواست كمكشونكنم. دليل رفت و آمد من به خونه اون بخاطر اين بود. در مورد اون جمعهلعنتي كه مريض بودم، منظور من اين بود كه اگه مژان مي فهميد اميد به توراستش رو گفته خوب مسلما ناراحت مي شد كه اميد چه دشمني باهاش داشته كهبهش دروغ گفته. ولي تو مجال توجيح حرفمو ندادي و در رفتي.
خنده اي كردم و گفتم: مگه كش تنبونم.
دستامو تو دستش گرفت و لبخند زنان گفت: چه خوب حرفهاشو ياد گرفتي، ولي صبركن يه بلايي سرش بيارم كه مسخره بازي يادش بره. كش تنبوني بهش نشون بدم كهحظ كنه.
- مي خواي چيكارش كني.
رضا گفت: بگم كه بري بهش بگي، نه عزيزم، به موقعش مي فهمي. از همه گندكارياش خبر دارم. ياسي؟
- جانم.
دستي بر سرم كشيد و گفت: من هر چي فكر مي كنم عقلم به جايي قد نمي ده، چونمن كاري نكردم كه مژگان بخواد فكر كنه كه من اونو دوست دارم. قبول دارمخيلي گرم باهاش رفتار مي كردم ولي اين دليل نمي شه كه عاشق اون شده باشم.من چند بار هم به خود تو گفته بودم من اصلا تو قيد و بند اين حرفها نيستم،زندگي من تو درس خلاصه مي شد. من همان رفتاري رو كه با هم دانشگاهيامداشتم با شما دو تا هم سعي مي كردم داشته باشم، خودت نديدي با شيرين وبقيه چه صميميتي تو دوستي مون بود. هيچ وقت فكر نمي كردم مژگان از رفتارمن سؤتعبير بكنه. من فكر مي كردم مژگان يه خانم عاقل و تجربه ديده است، نهمثل تو بچه سال.
از تعبيرش حرصم گرفت، سرمو بلند كردم و گفتم: رضا؟
صورتمو بين دستاش گرفت و خنده كنان گفت: جانم.
- خيلي لوسي.
- ممنون يكي هم به صفاتم اضافه شد، از وقتي كه تو روديدم پي به ماهيتم بردم. قصاب، خودخواه، بي عاطفه، پررو، الان هم كهفهميدم لوس هستم.
خجالت كشيدم و شرمگين سرمو پايين انداختم، با دست چونه مو گرفت و سرموبالا برد و در حاليكه مي خنديد ادامه داد: همين حرفها و كارهاي بچه گانتباعث شد كه ناخودآگاه به طرفت كشيده بشم و بهت دل ببندم.
به چشماش ذل زدم و گفتم: رضا حالا كه فهميدي مژگان هم تو رو دوست داره ديگه منو محل نمي ذاري و مي ري طرف اون.
تا اينو گفتم بلندبلند خنديد و گفت: باز اعتراض كن كه بچه نيستي يعني چيمگه دوست داشتن و دل بستن الكي كه فورا نظرم عوض بشه و برم طرف مژگان،ديوونه اي، ديوونه.
و با لحني پرشور و ابراز احساسات گفت: ياسي خيلي دوست دارم. به جان عزيزكه مي خوام دنيا نباشه خيلي خيلي دوست دارم، اونقدر كه زبونم قادر بهبيانش نيست و فقط خدا مي دونه كه دلم چطوري ديوونه ت شده.
آهسته جواب دادم: پس تازه شدي هم درد من، چون من هم خيلي دوست دارم.
- ياسي به مامان گفتي چه ساعتي بر مي گردي.
اونقدر تو رويا غرق بودم كه زمان رو فراموش كرده بودم فورا به ساعتم نگاهكردم، هشت و نيم بود. نفس راحتي كشيدم و گفتم: گفتم بعد از شام، تقريبا دهو نيم بر مي گردم.
- پس پاشو بريم شام بخوريم، من دلم بدجوري ضعف كرده، از ترس اينكه يه موقع از اونجا هم در بري نهار هم نخوردم.
دماغشو محكم فشردم و گفتم: نترس ديگه از دستت در نمي رم، حالا تا غش نكردي پاشو بريم.
باز هم به فست فود رفتيم. رضا سفارش پيتزا داد و من چون پيتزا دوست نداشتمكنتاكي سفارش دادم. بعد از خوردن شام از رستوران بيرون آمديم چون تا ساعتده و نيم هنوز زمان باقي بود رضا آهسته و با سرعت خيلي كم رانندگي مي كرد.خنده ام گرفت، نگاهش كردم و گفتم: رضا، اگر با لاك پشت مسابقه بدي اونزودتر از تو مي رسه.
لبخندي زد و گفت: اگه لاك پشت هم حالي مثل من داشت و دلش بي قرار بود، ثانيه ها رو هم غنيمت مي شمرد.
با هر كلامي كه از دهانش خارج مي شد دلمو بيشتر مي لرزوند و زندگي روبرايم پرمعنا تر مي كرد. براي همين دلم نمي خواست ازش جدا بشم و از اين روپرسيدم: رضا ، الان دوباره برمي گردي مشهد؟
خميازه اي كشيد و لبخندي زد و گفت: آره، ولي با اخمي كه تو كردي رفتن برام سخته.
نگاهي به صورت خواب آلودش كردم و گفتم: ولي تو با اين وضع چطوري مي خوايرانندگي كني، رضا خواهش مي كنم امشب رو بمون و فردا برو، خواب آلودرانندگي كردن خطرناكه و من مي ترسم، نرو.
- اگه دست خودم بود كه تا آخر هفته اينجا مي موندم وليباور كن به زور عزيزو راضي كردم، گفتم بايد يكي از دوستامو كه مريض ببينم.مي دوني كه من زياد وقت نمي كنم به ديدنشون برم، هفته ديگه هم بايدبيمارستان باشم.
- به مامانت ، عزيز مي گي؟
- اوهوم.
- رضا فكر نمي كنم عزيز هم راضي باشه با اين وضعرانندگي كني و خداي نكرده اتفاقي برات بيفته، خواهش مي كنم امشب رو بمون.
اونقدر گفتم كه آخر راضي شد و گفت: مي مونم ولي به يه شرطي.
- چه شرطي، خيلي سخته.
- نه سخت نيست، شرطم اينه كه قبل از رفتن يه سر بيايي و ببينمت.
لبخند زنان جواب دادم: اگه شرط هم نمي كردي مي اومدم، چون جدا شدن از تو برام سخته.
- چه ساعتي و از كجا مي آيي؟
- ساعتش رو نمي دونم چون بايد بهانه اي پيدا كنم و بيام.
- پس تو خونه منتظرت مي مونم.
- راستي ماشينت رو عوض كردي؟
- نه، مگه اون روز نگفتمپرواز دارم. ماشين برادر بزرگمو قرضي البته اگه ماشيني تا به الان موندهباشه، گرفتم.
- پس اول بريم ماشين تو رو برداريم چون تا اونجا خيلي راهه، بعد من خونه مي رم.
- نه ديرت مي شه، خودم ماشين مي گيرم و مي رم و مي آم.
نزديك شهرك از رضا خداحافظي و جدا شدم و شاد و شنگول به ويلا رفتم.
قبل از اينكه به داخل بروم برخلاف ميل باطني ام حلقه رو از دستم بيرونآوردم و داخل كيفم گذاشتم سپس به داخل رفتم. اونقدر سر كيف بودم كه دلم ميخواست از خوشحالي بال درآورده و پرواز كنم. با صداي بلند گفتم: سلام برهمگي.
همه نگاهها به طرفم برگشت و جواب سلامم را دادند، سوت زنان مانتو رو ازتنم بيرون آوردم و كنار پگاه نشستم كه خاله گفت: ياسي، انگار خيلي بهتخوش گذشته و كبكت خروس مي خونه.
مامان كه مي دونست به خاطر رضا از مژگان دلگير هستم موشكافانه به صورتمدقيق شد، لبخندي به رويش زدم و گفتم: خيلي، اونقدر خوش گذشته كه به زوراومدم و اگه موبايلا، آنتن مي دادن حتما شب رو هم مي موندم.
مامان پوزخندي زد و گفت: خوش به حالت كه دوست به اين خوبي داري.
خنده اي كردم و گفتم: واقعا شانس آوردم، خدا قسمت هر كسي نمي كنه.
تا موقع خواب مامان مجال سين جيم كردن رو پيدا نكرد. وقتي براي خواب بهاتاقش رفت صدام كرد، وقتي پيشش رفتم فورا پرسيد: چي شده كه اينقدر شاد وشنگولي، مطمئنم به خاطر مژگان نيست و اتفاق ديگه اي افتاده؟
همه چيز رو برايش تعريف كردم، وقتي حرفهام تمام شد بغلش كردم و بوسيدمش و گفتم:
- مامان نميدوني چقدر خوشحالم، دلم مي خواد داد بزنم.
مامان هم منو بوسيد و دستي بر سرم كشيد و گفت: من هم خوشحالم، رضا پسر خوبيه. اميدوارم كه باهم خوشبخت بشين.
لبخند زنان گفتم: مامان هنوز رضا خواستگاري نكرده كه مي گين با هم خوشبخت بشين.
خودت خوب مي دوني كه رضا از اون پسرا نيست كه براي خوشگذروني بخواد با تو حرف بزنه.
- نه رضا همچين پسري نيست. مامان، من صبح چطوري برم ببينمش.
- نمي دونم، تو كه خوببلدي چطوري و چه جوري در بري مثل هميشه بهانه اي براي رفتن بيار.
- پس مي گم با مژگان قراره بريم خريد كنيم، وسايل چوبي و از اين جور چيزها بخريم.
وقتي به اتاق خودمون رفتم سپيده خواب بود ولي پگاه بي صبرانه منتظرم بود.به محض اينكه سر جايم دراز كشيدم پگاه گفت: زود بگو ببينم با رضا حرف زديكه اينقدر كيفت كوكه.
عشوه اي آمدم و گفتم: نه عزيزم، اومده اينجا.
پگاه با چشماي از حدقه در آمده پرسيد: اومده بود اينجا، دروغ مي گي.
اونچه رو اتفاق افتاده بود برايش تعريف كردم، بعد از تمام شدن حرفهام گفت: ياسي، خاله هم مي دونه؟ براي همين صدات كرد؟
- آره بهش گفتم.
- واي خجالت نكشيدي.
بر سرش كوبيدم و گفتم: خنگ خدا، با سانسور براش گفتم، زشت نبود بگم مامانجان پريدم و بغلش كردم. تو هم چيزا مي گي ها . حالا بخواب كه صبح خوابنمونم.
صبح چون ساعت موبايلم رو كوك كرده بودم زودتر از روزهاي قبل بيدار شدم.مامان اينا مشغول آماده كردن وسايل صبحانه بودند. زندايي به محض اينكهچشمش بهم افتاد گفت: ياسي خير باش، چه عجب تو قبل از اينكه يكي بيدارت كنهبيدار شدي، خبريه؟
خيلي عادي جواب دادم: نه خبري نيست. خيلي وقته بيدارم، نمي دونم چرا خوابم پريده؟
بعد از چيدن سفره، همگي دور سفره نشستيم. همينطور كه مشغول خوردن صبحانهبوديم رو به مامان گفتم: مامان، با مژگان قرار گذاشتيم بريم اين مغازه هايوسايل چوبي و يه مقدار خريد كنيم، مي خواد سوغاتي بخره.
مامان سري تكان داد و گفت: باشه.
پگاه زيرچشمي نگاهم كرد و ريزريز خنديد. ساعت 5/96 بود كه آماده شده و ازويلا بيرون اومدم، لحظه اي احساس كردم سامان تعقيبم مي كند، به محض اينكهاز شهرك بيرون آمدم به سمت خزر شهر پيچيدم. توي محمود آباد ترافيك بود وكمي با هم فاصله داشتيمم سر بريدگي فورا به سمت نوشهر پيچيدم و پا روي گازگذاشتم تا هر چه زودتر از شهر خارج شده و از شر سامان خلاص بشوم. وقتي بهمنازل سازماني آموزش و پرورش رسيدم، نفس راحتي كشيدم و خدا رو شكر كردم.نگهبان به محض ديدنم، نگاهي كرد و گفت: خانم دكتر شماييد، بفرماييد داخل.
از شنيدن اين جرف قند تو دلم آب شد، براي همين انعامي به پيرمرد دادم و گفتم: عمو سال نو مبارك باشه.
پيرمرد بيچترخ با اينكه برق رضايت از چشماش پيدا بود ولي قبول نكرد و گفت:نه خانم جان، آقاي دكتر ما رو هميشه شرمنده مي كنه، شما ديگه زحمت نكشيد.
چند باري اصرار كردم گرفت و خيلي هم دعايم كرد. وقتي جلوي درب رسيدم، ازخوشحالي روي پايم بند نبودم. فورا زنگ رو فشار دادم، چند دقيقه اي طولكشيد تا درب را به رويم باز كرد. با ديدن قيافه خواب آلودش خودمو لوس كردمو گفتم: اي واي خواب بودي ببخشيد، پس من هم ديگه...
اجازه نداد بقيه حرفمو بزنم، خميازه كشان دستمو گرفت و به داخل كشيدو گفت: خودتو لوس نكن، انگار من بخاطر سركار شب رو موندم. بشين تا من دستو صورتمو بشورم.
به سمت دستشويي مي رفت كه برگشت و گفت: ياسي، خواهشا زير كتري رو روشن كن.
با اوپن بودن آشپزخانه نيازي به گشتن و سرك كشيدن به گوشه و كنار خانهنبود، زير كتري رو روشن كردم و بعد نگاهي به يخچال انداختم و با ديدن تخممرغهاي محلي چندتايي بيرون آورده و نيمرو درست كردم. وقتي رضا آمد نگاهيكرد و گفت:
- دستت درد نكنه، عجب صبحانه اي آماده كردي. بايداعتراف كنم وجود زن يه نعمته، مخصوصا براي آدم تنبلي مثل من كه حوصله هميننيمرو درست كردن رو هم ندارم.
اخم تصنعي كرده و گفتم: پس زن رو بخاطر آشپزي كردن دوستش داري.
دستمو گرفت و كنار خودش نشوند و گفت: نه، بخاطر زود قهركردناش و دريا بودنش دوست دارم.
به چشماش خيره شدم و پرسيدم: چرا هر وقت منو مي بيني از دريا حرف مي زني، منظورت چيه؟
به چشمام اشاره كرد و گفت: براي اينكه مثل دريا مي مونه، وقتي نگاش مي كنم انگار روبروي دريا ايستادم.
خنده كنان جواب دادم: من هم گفته بودم كه مواظب باش موجهاي دريا غرقت نكنه، حالا هم راه فراري نداري.
دست در گردنم انداخت و گفت: من هم خيال فرار ندارم و با جان و دل دوست دارم تا آخر عمرم توش غرق بشم و بمونم.
سرخوش و مستانه خنده اي از ته دل كردم، بعد ازخوردن صبحانه رضا گفت: الان تندي آماده مي شم و مي ريم ساخل.
دستپاچه گفتم: نه نه، چون صبحي كه داشتم مي اومدم اينجا سامان تعقيبم مي كرد.
با اخم پرسيد: سامان كيه؟
از حسادتش خنده ام گرفت و در حاليكه مي خنديدم گفتم: چيه حسوديت شد، تازهبه درد من مبتلا شدي . سامان پسرداييمه، چند وقت پيش ازم خواستگاري كردهبود كه جواب رد دادم. خيال ميكنه پاي كس ديگه تي در ميونه.
اخمهاشو باز كرد و لبخند زنان گفت: مگه غير از اينه، يعني دوستم نداري.
صورتم رو جلو بردم و گفتم: چرا ولي اون موقع كه اون خواستگاري كرد، هيچعلاقه اي به تو نداشتم و تازه باهات آشنا شده بودم، دقيقا جمعه اي بود كهبراي گردش به آبعلي رفته بوديم.
با يادآوري اون روز، صورت رضا غمگين شد و گفت: يكي از بدترين روزهاي عمرمبود، چون اونقدر عاجز و درمانده بودم كه نمي دونستم چيكار بايد بكنم.دنبال راه چاره اي بودم كه بتونم بهت كمك كنم براي همين خواستم كه همراهمه كوه بيايي.
ياد اون روزها باز حالمو دگرگون كرد، از روزي صندلي بلند شده و به هالرفتم. همينطور كه در طول اتاق راه مي رفتم چشمم به عكسي كه داخل اتاق خواببود افتاد، عكس عروسي خواهر و شوهر خواهرش بود. محو تماشايش بودم كهدستهاي رضا رو، روي شانه هايم حس كردم گفت: خواهرم خوشگله.
به طرفش برگشتمو به چشماش خيره شدم و گفتم: آره مثل برادرش خوشگله، تازه عروسي كردن؟
- سه سالي مي شه، احمد دوست و همكلاسيم بود.
- بچه ندارن.
- هنوز نه.
- حتما مثل من بچه دوست نيستن.
- نمي دونم ،چون تا بحال در اين مورد با پيماه كه خيليصميمي و راحت هستيم حرفي نزدم، ولي خانم خانما بايد خدمتتون عرض كنم منعاشق بچه هستم و خوشم نمي آيد چند سالي بعد از ازدواج
هستم و خوشم نمي آيد چند سالي بعد از ازدواجمون بچه دار بشيم،فهميدي؟
خنده ام گرفت، در حاليكه مي خنديدم گفتم: رضا جون، خوب نيست روز اول دعواكنيم تا اون موقع خيلي فرصت داريم و به وقتش موهاي همديگر مي كنيم. ولياگه امكان داره و دوست داشته باشي آلبومشون رو بهم نشون بده، مي خوامعكسهاي بقيه خونواده تو ببينم.
صورتمو نوازش كرد و گفت: بذار اول پيدا كنم بعد ببينم دوس دارم يا نه.
بعد از كمي گشتن آلبومها را پيدا كرد، يكي يكي خواهرهاشو و برادرهاشو...نشان مي داد، همه خانمهاي فاميلشان با حجاب بودند. بعد از ديدن عكسهاگفتم: رضا فكر نمي كنم خانواده ات منو قبول كنن. اونا با حجاب و مومن هستنو اگه منو با اين شكل و شمايل ببينن تو رو هم با اردنگي مي اندازن بيرون.
رضا دست نوازشي بر سرم كشيد و گفت: نگران نباش،من تا سال ديگه كه درسمتموم بشه در مورد تو حرفي بهشون نمي زنم چون تا عزيز منو به حجله نفرستهدست از سرم بر نمي داره، اگه تا به الان هم مجرد موندم بخاطر اينكه هردختري كه پيدا كرده يك عيب و ايرادي روش گذاشتم و قبول نكردم.
نمي دونم نگاهم چطوري بود كه لبخند زنان گفت: اونجوري نگام نكن منظور ديگهاي ندارم. با ازدواجمون سرم گرم مي شه و نمي تونم زود تخصص بگيرم و مندوست ندارم يه دكتر عمومي باشم. پس تو اين يكسال تو هم همرنگ اونا مي شي.
همان لحظه تلفنم زنگ زد، قبل از اينكه جواب بدهم رضا گفت: هر كيه خيلي خوش شانسه كه تونسته با وضع خراب آنتن ها باهات تماس بگيره.
همان لحظه تلفنم زنگ زد، قبل از اينكه جواب بدهم رضا گفت: هر كيه خيلي خوش شانسه كه تونسته با وضع خراب آنتن ها باهات تماس بگيره.
دوتايي به شماره نگاه كرديم اميد پشت خط بود ، رضا فورا گفت:
- ياسي، بزن اسپيكر ببينم چي مي گه؟
روشن كردم و گفتم: سلام اميد خان، حال و احوال چطوره؟
- سلام از ماست ياسمن خانم، تو چطوري؟ روزگار بر وفق مراده.
با ناراحتي تصنعي جواب دادم: تو كه مي دوني پس چرا دست روي دلم مي ذاري و مي پرسي؟
اميد خنده اي كرد و گفت: ياسي، رضا هنوز بي خيال نشده. از وقتي كه رفته هرروز بهم زنگ مي زد و مي گفت چه خبر، چه خبر، آخرين بار دو روز پيش بود كهزنگ زد، تا گفت چه خبر؟
با عصبانيت جواب دادم:
- آقا جان مگه من خبرنگار ايرنا هستم، برو روزنامه بخر ببين چه خبره.
تا اينو گفت رضا به حرف اومد و گفت: تو غلط كردي،اگه بيام تهران فاتحه ات خوندست.
اميد با شنيدن صداي رضا ، هرهر خنديد و گفت: بالاخره موفق شدي، فهميدي چه خبره، روزنامه خريدي، پس زنده اي، ولي من خيلي نگرانت بودم.
فورا پرسيدم: چرا؟
اميد: دور روزه ازش خبري نبود فكر كردم بعد از خوندن روزنامه حوادث و فهميدن وقايع روز خودشو نابود كرده. حالا شما كجايين؟
رضا: خونه پيمانه اينا.
اميد كه خيلي بي حيا بود گفت: به به،به سلامتي رفتين ماه عسل.
از خجالت صورتم داغ شد. رضا نگاهي به صورتم انداخت و گوشي را از دستم گرفتو گفت: بده من اين خيلي بي حياست، اگه بذاري همينطور ادامه ميده.
رضا چند ثانيه اي با اميد حرف زد و سپس تلفن را قطع كرد و گفت:
- اگه اين حرفها و كارهاي اميد نبود نمي تونستم توتهران دوام بيارم. من كم حرف، اميد پرچونه. اول يه خونه ديگه اي گرفتهبودم، صابخونه اش يه زن تقريبا چهل ساله مطلقه بود كه رفتار و حركاتش منوعذاب مي داد. وقتي اميد فهميد ازم خواست خونه رو تحويل بدم و با هم زندگيكنيم، خدايي خيلي هم مراعات حالمو مي كنه.
رضا كه در همه حال حواسش به زمان بود نگاهي به ساعت كرد و گفت: ياسي ديرت نشه.
با ديدن عقربه هاي ساعت كه يك و نيم بعدازظهر را نشون مي داد، آه از نهادم برآمد. بي حوصله بلند شدم و گفتم: چرا بايد برگردم، اَه.
رضا در آغوشم گرفت و گفت: اينطوري نكن رفتن براي من هم سخته، ولي تا چشماتو رو هم بذاري اين ده روز هم تموم شده و اومدي تهران.
بي اختيار اشكم سرازير شد و گفتم: وقتي با تو هستم و تو كنارمي احساسآرامش مي كنم، آرامشي كه هيچوقت نداشتم. باور كن از ديروز همه اش فكر ميكنم خوابم و اينها همه اش روياست وقتي از خواب بيدار بشم همه چيز هم تمومميشه.
صورتمو ميان دستاش گرفت و چشمامو بوسيد و گفت: هيچوقت گريه نكن من تحملديدن اشكاتو ندارم، دوست دارم دريا هميشه آبي و آروم باشه. نمي خوايم كهبراي هميشه از هم جدا بشيم. همه اش چند روزه، پس قول بده اين چند روز كارينكني كه هم براي خودت هم براي مامان زهرمار بشه. قول مي دي؟
با تمام وجود عطر تنش رو توي ريه هام پر كردم، تا ذخيره روزهاي تنهايي امباشه و بالاجبار ازش جدا شدم و به ويلا رفتم. وقتي رسيدم داشتند نهار ميخوردند، بي حوصله سر سفره نشستم كه سامان ريشخند زنان گفت: انگار امروزبهت خوش نگذشته.
بدون اينكه سرمو بلند كنم جواب دادم: چرا خيلي هم خوش گذشت.
سامان: پس چرا اخمهات تو همه.
- سرم درد مي كنه.
چون اشتهايم كور شده بود با غذا بازي مي كردم، بعد از نهار به بهانه خواببه اتاق رفتم و زير پتو هاي هاي گريه كردم و همانطور هم خوابم برد. وقتيبيدار شدم هوا رو به غروب بود. با تظاهر به شادي پيش بقيه رفتم و از پگاهو سامان خواستم به لب ساحل بريم. روزهاي باقي مانده تعطيلات رو بدون اينكهبا رضا تماسي داشته باشم هر طوري بود سپري كردم . براي اينكه ديگران بهدرون آشفته و زارم پي نبرند در ظاهر مي گفتم و مي خنديدم ولي تمام فكر وذكرم پيش رضا بود. روز سيزده بدر به سمت تهران حركت كرديم با اينكه صبحزود راه افتاده بوديم ولي با ترافيك سنگين جاده، شب ساعت ده به تهرانرسيديم. با اينكه خسته بودم ولي فورا با رضا تماس گرفتم، بعد از سلام واحوالپرسي پرسيد: تهراني؟
- آره، تو كجايي؟
آهي كشيد و گفت: بيمارستان، ياسي فردا مي توني بيايي ببينمت.
لحظه اي فكر كردم و گفتم: فردا پنجشنبه است و فكر نمي كنم كسي بره سركار و همه از روز شنبه مي رن. آره مي آم.
- من فردا از صبح خونهام هر وقت تونستي بيا، بي صبرانه منتظرتم. خيلي دلم برات تنگ شده.
- من هم همينطور ،فردا مي بينمت، خداحافظ تا فردا.
- خداحافظ عزيزم.
وقتي سر جايم دراز كشيدم با ياد و فكر رضا به خواب رفتم. روز بعد بانفسهاي نيلوفر كه به صورتم مي خورد چشم باز كردم و ديدم كنارم دراز كشيدهو به صورتم فوت مي كند، تا چشمامو باز كردم خنديد و گفت:
ياسي، فكر كردي باد پنكه ست.
محكم بغلش كردم و گفتم: تو چقدر شيطون و شيريني، فسقلي من. شروع كردم بهشوخي كردن و كشتي گرفتن، كمي كه با هم بازي كرديم بلند شده و پيشمامان رفتيم. بعد از جمع كردن ميز،چون مي دونستم رضا صبح خسته و بي خواباز بيمارستان برگشته دلم نيامد مزاحم استراحتش بشوم. براي همين به كمكممامان رفته و در گردگيري و تميز كردن خونه كمكش كردم. نزديك ظهرنيلوفر فرياد زنان گفت:
ياسي، ياسي، تلفنت زنگ مي زنه.
فورا به اتاقم دويدم و با ديدن شماره رضا، سريع روشنش كردم و گفتم: سلام رضا، تويي مگه نخوابيدي؟
سلامي كرد و گفت: نه خانم منتظر سركار هستم.
با ناراحتي گفتم: ببخشيد، من گفتم تا صبح بيدار ودي و الان خوابيدي براي همين نخواستم مزاحم استراحتت بشم.
- چه استراحتي، چه خوابي، مگه مي تونستم بدون ديدن تو راحت بگيرمبخوابم،بعد از چند روز مي خوام روي ماهت رو ببينم. الان نمي توني بيايي.هيچ بهانه اي براي اومدن پيدا نمي كني بايد تا بعدازظهر منتظر بمونم؟
خنديدم و گفتم: نه ، تا بعدازظهر منتظر نمون. الان هر طوري شده به بهانه اي مي آم پيشت.
در دلم گفتم نيازي به بهانه نيست چون مامان مي دونه.
بعد از خداحافظي پيش مامان رفتم و گفتم: مامان، رضا بود مي خواست با هم باشيم ، برم؟
مامان نگاهي به صورتم كرد و گفت: مي خواي بري خونش؟
به دروغ گفتم: نه بابا، مي خوايم بريم بيرون، حالا برم يا نه؟
مامان ابرويي بالا انداخت و گفت: چه دختر خوبي شدي بدون اجازه من نمي توني بري بيرون، نه برو فقط خونه اش نرو.
چشمي گفتم و به اتاقم رفتم و تند تند حاضر شدم، بعد از خداحافظي از مامان به سمت در مي رفتم كه مامان پرسيد: مگه ماشين رو نمي بري؟
جواب دادم: نه، رضا خودش ماشين داره ديگه.
خيال كرد رضا سركوچه منتظرم فورا بيرون رفته و از سر خيابان تاكسي گرفته و به خونه رضا رفتم.
وقتي از پله ها بالا رفتم ديدم جلوي درب منتظرم ايستاده، به محضديدنم دستهاشو گشود و در آغوشم گرفت. از كارش خنده ام گرفت، وقتي ديد ميخندم با تعجب پرسيد:
- چي شد، چرا مي خندي؟
- آخه از تو انتظار بعضي كارها رو ندارم، يعني فكر نميكردم تو اين قدر با احساس باشي. هميشه توي ذهنم تو رو كوهي از يخ تجسم ميكردم.
لبخند زنان جواب داد: بده آدم احساس شو فقط در مقابل زن بروز بده.
دستامو دور گردنش حلقه كردم و گفتم: نه تنها بد نيست خيلي هم خوبه، ولي رضا همچين مي گي زنم كه انگار رسما زن و شوهريم.
دستي به موهام كشيد و گفت: رسما نه ولي شرعا چرا، حالا بيا بريم نهارمونو تا يخ نكرده بخوريم.
اين حركتش برايم تعجب آور بود، متعجب گفتم: آفرين زرنگ شدي و غذا پختي.
خنديد و گفت: نه بابا، زنگ زدم از رستوران آوردند. بقول اميد من از اينزحمتها به خودم نمي دم و اگه خيلي گرسنه باشم از كنسرو استفاده مي كنم درغير اين صورت منتظر اميد مي شم تا غذايي آماده كنه.
- راستي اميد كي مي آيد. تو ديديش؟
- نه، روز قبل از آمدن رفته بود، يكشنبه هم بر ميگرده.
بعد از خوردن نهار، بالشتي آورد و گفت: ياسي، ناراحت نمي شي اگه دراز بكشم، آخه تا صبح سرپا بودم و يه لحظه هم چشم روي هم نگذاشتم.
لبخندي زدم و گفتم: نه، چرا ناراحت بشم، مي دونم خسته اي.
دراز كشيد و گفت: از ديروز عصر كه به بيمارستان رفته بودم بخاطر سيزده بدريه بند مريض تصادفي مي آوردند، فرصت يه لحظه استراحت رو هم نداشتيم. روزبدي بود هم خسته كننده و هم ناراحت كننده، چون بين شون مرده هم داشتيم.باور كن همه هوش و حواسم پيش شما بود خيلي نگرانتون بودم، وقتي تو زنگ زدينفس راحتي كشيدم.
به زور چشماشو باز نگه داشته بو د و براي همين همانطور كه حرف ميزديمخوابش برد. رفتم و پتويي آورده و رويش كشيدم، خودمم كنارش دراز كشيده وخوابيدم. تا اينكه گرمي دستي رو روي صورتم حس كردم. وقتي چشمامو باز كردمديدم رضا در حاليكه به صورتم خيره شده نوازشم مي كند،به رويش لبخند زدمكه اون هم لبخندي زد و گفت: چقدر خوب مي شد هر وقت چشمامو باز مي كردم تورو هم كنار خودم مي ديدم. اول فكر كردم خواب مي بينم ولي يكدفعه يادمافتاد نه، توي بيداري تو پيشم بودي.
- خوب خودت نمي خواي كه...
به ميان حرفم دويد و گفت: نه به خدا خيلي دلم مي خواد كه زودتر با همازدواج كنيم ولي چون ميدونم اينطوري نه مي تونم به زندگي برسم نه به درسم.تو دوست داري روزهاي اول زندگيمون بزنيم تو سر و كله هم بجاي اينكه خوشباشيم.
- نه دوست ندارم.
- پس يكسال به من فرصت بده. ياسي؟
- جانم.
- فردا هم مي آيي؟
به چشماي با محبتش چشم دوختم. به خيال اينكه ناراحت شدم دستپاچه شده و گفت:
- مي دونم ميگي عجب آدم روداري هستم ولي به جان ياسيفقط مي خوام اين دو روز كه فرصت هست با هم باشيم. از روز شنبه هفته اي دوروز اين فرصت برام پيش مي آيد تازه اميد هم هست كه يه مزاحم سمج، پيش اونكه نمي تونم راحت باشم، حالا چي مي گي؟
براي اينكه سر به سرش بذارم با اخم جواب دادم: باي حدس مي زدم از اعتمادمن نسبت به خودت سوء استفاده مي كني، حالا تو دلت مي خندي چقدر راحت سرشكلاه گذاشتم و خرش كردم.
با چشماي گشاد شده بلند شد و نشست و در حاليكه سرش رو به چپ و راستتكان مي داد گفت: به جان ياسي، نه من همچين فكري مي كنم و نه همچين خياليتو سرم دارم. اگه امروز گفتم بيايي خونه فقط بخاطر اينكه خيلي خسته بودم وحوصله بيرون رفتن و نشسن رو نداشتم، به جان عزيز اگه بهت دروغ بگم. از اينبه بعد بيرون همديگر رو مي بينيم.
با عصبانيت تصنعي با دست به صورتش اشاره كردم و گفتم: بيار جلو.
صورتشو معصومانه جلو آورد و گفت: اگه ميخواي بزني تو گوشم بزن ولي برايهميشه قهر نكن، چون طاقت از دست دادنت رو ندارم يعني اولين و آخرين دختريهستي كه مهرت به دلم نشسته.
صورتم را جلو بردم و آرام در گوشش زمزمه كردم: چون پسر پاك و خوبي هستي ومن به صداقتت ايمان دارم با كمال ميل فردا هم مي آم. ولي از روز شنبه بگوچه خاكي تو سرم بكنم.
چشماش برقي زد و نفس بلندي كشيد و گفت: ياسي، نصف جونم كردي.
خنده اي كردم و گفتم: قربونت برم فقط خواستم سر به سرت بذارم.
دستش را، روي قلبش گذاشت و گفت: ديگه از اين شوخيها نكن، قلب من طاقت اين حرفها رو نداره حتي به شوخي، فهميدي.
- چشم.
بوسه اي بر چشام زد و گفت: قربون چشمات، حالا بگو ببينم روز شنبه قراره چه اتفاقي بيفته؟
- مژگان رو چيكار كنم. من نميتونم فيلم بازي كنم و زود همه چيزو بروز مي دم.
خنديد و گفت: مي دونم براي همين تصميم گرفتم خودم باهاش صحبت كنم.
تا حدي خيالم از بابت مژگان راحت شد چرا كه رضا بهتر از من مي تونست با مژگان حرف بزنه تا زياد ناراحت نشه.
روز بعد زودتر از خواب بيدار شده و پيش رضا رفتم و تا قبل از ظهر به خونه برگشتم چون قرار بود به ديدن مامان بزرگ اينا كه نيمه شب از سوريه برگشتهبودند، بريم.