رمان ببار بارون35
رنگی از بغض به صدام دادم و سرمو زیر انداختم..
- دیگه هیچی برام مهم نیست!
سنگینی نگاهشو واسه چند لحظه رو صورتم حس کردم!..
-- از همون اول باید اینجوری رامت می کردم!..گرچه این سرکشیات همچین به ضررمم تموم نشد!..
از شنیدن صدای خنده ش فکم منقبض شد و دستامو مشت کردم..
ولی نه..باید بتونم خودمو نگه دارم..
الان هر عکس العملی نشون بدم فقط اونو حساس کردم..باید باور کنه که واقعا از همه چیزم گذشتم و خودمو بهش سپردم!..
فقط باید به دلش راه بیام!..فعلا چاره ای نیست.........
*******
زمان از دستم در رفته بود..چند ساعت یا چند دقیقه ست که تو راهیمو نمی دونم..سرمو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و بدون اینکه خواب باشم چشمامو بسته بودم..
وقتی به خودم اومدم که ماشین از حرکت ایستاد..لای پلکامو باز کردم..سرم درد می کرد و دلیلش هم فشار عصبی بود..
بنیامین از ماشین پیاده شد..سرمو چرخوندم سمت پنجره..همه جا تاریک بود..هیچ نوری از اطراف دیده نمی شد، انگار وسط بیابون بودیم که صدای زوزه ی گرگا و واق واق سگا از اطراف به این حدسم دامن می زد..
ما اینجا چکار می کنیم؟!..بنیامین کجا رفت؟!..
تو سیاهی گم شده بود..
با ترس بازوهامو بغل گرفتم و از گوشه ی چشم اطرافو زیر نظر داشتم..صورتمو برگردوندم تا از عقب پشت سرمو ببینم که همون موقع یکی محکم زد به پنجره، جیغ بلندی کشیدم و به چپ خزیدم..
با دیدن صورت درهم بنیامین نفس حبس شده امو بیرون دادم..ولی از راحتی نبود..از اجبار بود..
اشاره کرد بیام پایین..با ترس صندلی کناریمو چسبیده بودم و تکون نمی خوردم..درو باز کرد و بازومو گرفت و مجبورم کرد پیاده شم!..
- ول دستمو..
-- زِر نزن، راه بیافت..
- اینجا کجاست منو اوردی؟!....
جوابمو نداد..خیلی می ترسیدم..اطرافمون هیچی نبود..لااقل من اینطور حس کردم وگرنه تا چشم کار می کرد تاریکی محض بود......
منو کشید تو بغلش و تو حصار بازوهای عضلانیش فشارم داد..
-- نترس خوشگلم، مطمئن باش جای بدی نیاوردمت..امشب واسه جشنمون کلی برنامه چیدم، می دونم که خوشت میاد!..
لحنش یه جوری بود..ترس تو دلم مینداخت..
احساسم بهم می گفت امشب بدترین شب عمرته سوگل و حوادث خوبی در انتظارت نیست!..
از تو جیبش یه چراغ قوه ی کوچیک در اورد و روشنش کرد..فقط مسیری که طی می کردیم مشخص بود..
نزدیک به 10 دقیقه از راهو طی کرده بودیم که رسیدیم به یه خرابه..یه جای متروکه که جز همون خونه، ساختمون دیگه ای اطرافش نبود..
صداهای بلند و گوشخراشی از داخل ساختمون شنیده می شد..
بنیامین نور چراغو انداخت رو در آهنی و زنگ زده ای که از زور پوسیدگی یه سمتش افتاده بود ولی با زنجیر کلفت و محکمی بسته بودنش..
مشتشو آورد بالا و به در کوبید..
در زدنش ریتم خاصی داشت..دو ضربه بی وقفه و یه ضربه ی آروم و تا 3 بار تکرارش کرد ..
صدای واق واق سگی که بهمون نزدیک می شد و همراهش قدم هایی که به این سمت می اومد..
-- کی اونجاست؟..
--باز کن درو..
-- اسم رمز......
صدا از پشت در بود..
بنیامین پوزخندی زد و گفت: باز کن نفله بت میگم....
صدای هراسون مرد که گفت: اِ .. بنیامین خان شرمنده..بفرما بفرما!..
و همینطور که احساس شرمندگیشو به زبون میاورد قفل درو هم باز کرد..
بنیامین دستمو تو دستش گرفت و با خودش کشیده شدم تو خرابه!....
داخل تقریبا روشن بود..رو به رومون یه مرد قوی هیکل سیاه چهره ایستاده بود .. 2 تا سگ بزرگ سیاه و ترسناک هم که خرناس کشان انگار هر لحظه آماده ی حمله بودن زنجیر قلاده هاشون تو دستای همون مرد بود..
بنیامین جلو می رفت و منم تقریبا دنبالش کشیده می شدم..
-- آقا سفارشیا رو آوردن..
--کجا؟..
--همون اتاق ته باغ..دقیقا 26 تان..
-- تو وایسا همینجا، می دونی که باید چکار کنی؟..
-- خاطرت جمع آقا حواسم هست..
-- خوبه!......
و راه افتاد و اینبار دستمو محکم تر تو دستش گرفت و فشار داد..صدای ناله ام تو گلوم خفه شد..بدون اینکه برگرده و نگاهم کنه منو با خودش می برد..
اطرافمو نگاه کردم..یه جایی شبیه باغ بود که لا به لای درختا نوارای سیاه کشیده بودن و نمی شد بفهمی پشت این نوارها چه خبره..فقط صدای جیغ و فریاد و موسیقی بود که گوش فلکو کر می کرد..
دستی که آزاد بودو گذاشتم رو گوشم ولی صداها واقعا بلند بود..
بنیامین جلوی یه در آهنی قرمز رنگ ایستاد..یه زنجیر نسبتا ضخیم از در آویزون بود که با کشیدنش در باز شد..
اول منو فرستاد تو و بعد خودش پشت سرم اومد..با ترس و لرز رو به رومو نگاه می کردم..یه جای فوق العاده تاریک که اگه بنیامین دستمو نمی گرفت قدم اول به دوم نرسیده می خوردم زمین..چشم چشمو نمی دید..
جلوتر یه نور کمی مشخص شد تا جایی که با باز شدن دری که سمت راست بود نور شدیدی چشممو زد و باعث شد ابروهامو بکشم تو هم و صورتمو برگردونم..
رفتیم تو و بنیامین درو بست..کمی بعد سرمو چرخوندم و با دیدن تعداد زیادی دختر که وحشت زده و گریان کنار چندتا کارتون و جعبه ی شکسته افتاده بودن از تعجب چشمام گرد شد..
این همه دختر؟!..چرا دست و پاشونو بستن؟!..واسه چی اوردنشون اینجا؟!..
3 تا مرد گردن کلفت و بد هیبت تو اتاق بودن که یکیشون با دیدن بنیامین اومد جلو..هر سه اسلحه دستشون بود و لباسای سرتا سر سیاه پوشیده بودن..خداییش از هیکلای درشت و چشمای به خون نشسته شون بدجور ترسیده بودم که باعث شد ازشون فاصله بگیرم و پشت بنیامین بایستم..
نگاهه بدی داشتن..مخصوصا به خاطر آرایشی که رو صورتم بود بد نگاهم می کردن.. ه.و.س تو چشماشون موج می زد..
-- همه رو آوردید؟..
-- آقا دقیق همونایی که خواسته بودید..
-- سیروس خان پیغامی نداد؟..
-- فقط گفت یه سر به عمارت بزنید!..
بنیامین سرشو تکون داد و دستاشو برد زیر کت مشکیش و به کمرش زد....
رفت سمت دخترا و با سر اشاره کرد بلندشون کنن..جیغ می کشیدن و اون مردا به زور رو زمین می کشیدنشون مثل یه تیکه گوشت قربونی باهاشون رفتار می کردن..دلم از بی پناهیشون ریش شد..
اونا هم مثل من گرفتار این آدما بودن..
می تونستم حدس بزنم که واسه چی اوردنشون اینجا....از فکرشم قلبم تیر می کشید..
دخترا با ترس و لرز ایستاده بودن و به بنیامین نگاه می کردن..بنیامین هم مثل فرمانده ای که سربازاشو به صف کرده باشه رو یه خط ثابت، رو به روشون رژه می رفت و دقیق تو صورتاشون نگاه می کرد..
اون 2تا مرد با بی رحمی چونه ی اونایی که سراشون پایین بودو گرفتن و همچین بلندشون کردن که صدای رگ به رگ شدن گردناشونو منم کنار ایستاده بودم شنیدم..
اشک صورتاشونو پوشونده بود..
بعضیاشون خیلی خوشگل بودن..دخترای جوون 17-18 ساله....
همون مردی که ازش می ترسیدم و جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم اومد کنار بنیامین و گفت: آقا همه شون دست نخورده ن..چندتاشون دختر فرارین که شوکت ترتیب انتقالشونو داده..اونای دیگه هم یا دزدیده شدن یا گول دوست پسراشونو خوردن..و زد زیر خنده و گفت: آقا پسرا از ادمای خودمون بودن..
پشت این حرف همه شون قهقهه زدن که چهار ستون بدنم از صدای نکرشون لرزید..
پست فطرتای بی شرف..
می دونستم اینارو واسه ترسوندن دخترا میگن، مطمئنا بنیامین در جریان همه چیز بود..
بنیامین با نیشخندی که رو لباش بود بازوی یکی از دخترا رو گرفت و کشید جلو..خیلی خوشگل بود..چشمای آبی ِ درشت و پوست سفید و هیکل ظریفی داشت..
دختره با ترس تو چشمای بنیامین نگاه می کرد..دست بنیامین ناجوانمردانه رو بدن دختر حرکت کرد..با انزجار چشمامو بستم..صدای ناله ش بلند شده بود که التماس می کرد بنیامین ولش کنه..
بعد از چند لحظه که ساکت شد چشمامو باز کردم..لباش قرمز و متورم بود و خون کمی از لب پایینش زده بود بیرون..با نفرت به بنیامین نگاه کردم..وحشی ِ کثافت....
دخترا گریه می کردن..بنیامین چندتای دیگه از بینشون انتخاب کرد..کثافت فقط دنبال خوشگلاش بود..
جمعشون شد 13 نفر ..به دو گروه تقسیمشون کرد..
-- اینا رو ببر اتاق مخصوص..بقیه هم باشن خبرت کردم بیارشون..
--چشم آقا.........
دستمو گرفت و برگشتیم بیرون..تقلا کردم..
- واسه چی منو برداشتی آوردی اینجا؟..
-- حرف اضافه نزن راه بیافت..
- با اون دخترا می خوای چکار کنی؟..
داد زد: گفتم ببند اون چاک دهنتو..
دندونامو رو هم فشار دادم..لعنتی..
با اون لباس و کفشا واقعا راه رفتن واسه م سخت بود..
-من با این لباسا نمی تونم اینجا باشم..
همونطور که تو بغلش بودم، دستشو کشید رو بازوم..
-- اتفاقا تو این لباسا خواستنی شدی....و با غیضی که تو صداش بود گفت: حق نداری تا اخر شب دست بهشون بزنی، وقتش که شد خودم از تنت در میارم عزیــــزم..
و محکمتر منو به خودش فشار داد..مو به تنم سیخ شد..از افکار پلیدی که تو سرش داشت..می خواستم بهش فکر نکنم و بگم که بی خیالم ولی..
خدا شاهده که سخت بود..سخت بود این همه اتفاق رو پشت سر هم ببینم و دم نزنم..انگار که هیچی نشده؟!...
ادامه دارد...