*بئاتریکس*

مردد بودم که چی بپوشم ...
 خیلی روی رنگا حساس بودم ... با ابروی بالا رفته و اخم ظریفی به لباسا نگاه میکردم ... که چششمم به پالتوی نارنجیم افتاد ... نارنجیش جیغ نبود یکم تیره بود و مدل ساده و قشنگی داشت ، برش داشتم تا با کلاه و شال گردن مشکیم بپوشمش ... شلوار جذب مشکی و کیف و کفش همرنگش رو برداشتم همیه عادت داشتم که کفش پاشنه بلند بپوشم ولی با این پایی که من دارم فعلا نمیتونم پاشنه بلند بپوشم ... میگم پاشنه بلند فک نکنید 10 سانتی ، من 5 -3 سانتی می پوشیدم البته بعضی مواقع هم پیش میومد که 7 سانتی بپشم .
ولی با اسپرت میونه ی خوبی ندارم ولی برای احتیاط دو جفت با خودم اورده بودم که اگه خواستم پیاده روی کنم به مشکل بر نخورم ... با ابروی بالا رفته به آینه نگاه کردم و گفتم :
-اصولا آدمی هستم که فکر همه جا رو میکنم!
و بعد زدم زیر خنده ... دیوونه که شدم هیچ با تصویر خودم تو آینه هم حرف میزنم !
لبامو جمع کردم ... خوشم نمیاد زیاد بخندم ... به نظرم برای یه خانم عاقلانه نیست که هر و کر بخنده ... اینم عقاید منه دیگه!
لبامو برچیدم و لباسامو عوض کردم ... عطر شیرینمو زدم ... و انگشترمو توی انگشتم میکنم و همونطور که به سمت آینه میرفتم قفل های گوشوارمو باز کردم و روبه بوی آینه اونارو تو گوشم گذاشتم ... یه نگاه به رژام میندازم ... چون چشمام آرایشی ندارن پس باید رژ پر رنگی بزنم ، این یکی ار قوائد آرایش کردن بود ... رژ کالباسی تیرمو برداشتمو با دقت روی لبای گوشتیم کشیدم ... چون مژه هام طلایی بود یکمم ریمل زدم و از اتاق زدم بیرون ...
از پله ها که اومدم پایین ترانه جون اومد سمتم و با لبخند عمیقی گفت:
-ماشاالله چقدر خوشگلی تو دختر!
یه خورده خجالت کشیدم ...ولی فقط یه خورده ، لبخند محجوبانه ای زدم و گفتم :
-خیلی ممنون.
همونطور که با دستاش منو به سمت مبل ها هدایت میکرد گفت:
-حقیقتو گفتم عزیزم.
روی مبل نشستیم و منتظر بقیه شدیم ... در همین لحظه عمو امید (!) هم بهمون پیوست .
داشتم به عکسای خونه ی آقای موسوی نگاه میکردم که با صدای ساوین از توی گالری عکسا اومدم بیرون و بهش چشم دوختم ... :
ساوین –بریم؟
ترانه جون -نه مادر سارا هنوز آماده نیست !
ساوین پوفی کرد و پشت سر هم غر میزد تو همین هین نگاهم به سارا که با ناز از پله ها پپایین میومد افتاد ابروم رفت بالا! درحالی که سعی میکردم لبخندمو جمع کنم از روی مبل بلند شدم .
عمو امید- زود باشید بچه ها ساناز اینا تو حیاطن !
سارا سریع خودشو به من رسوند و یه نشکون ریز از بازوم گرفت و گفت:
-بیشور چرا اینقدر تیپ زدی؟
با لبخند به سر تا پاش نگاه کردم ... لباساش به زیبایی باهم هماهنگ بودن ...
من-اول یه نگاه به خودت بنداز!
-واقعا خوب شدم؟
با اطمینان سرمو تکون دادم که با صدای ساناز به خودم اومدم :
-شما دو تا خیلی مشکوک میزنید ها !
سارا خواست جوابشو بده که عمو امید رو به هممون گفت:
-منو زنم که با هم میایم !
و همونطور که دستشو دور شونه های ترانه جون که لبشو گاز گرفته بود حلقه میکرد به طرف ماشینش رفت و چند دقیقه بعد از ویلا خارج شدن ...
.
.
ادامه دارد ...(در رمان رمان رمان)