همین که ایستاد بیرونو نگاه کردم...جلوی رستوران خودشون ایستاده بود.بدون اینکه سرمو برگردونم سمتش گفتم:میخوایم بریم رستورانتون؟

-بله با اجازتون

-تیلاو

-بله

-تو چرا انقد عوض شدی؟راستشو بگو

-پارلا من که بهت تا الان اینو چن بار گفتم.

-یعنی اینم باید صب کنم تا وقتش برسه...من کم کم دارم بهت شک میکنما

-حقم داری.من جای تو بودم اصن یه درصدم به خودم اعتماد نمیکردم

-من الانشم بهت اعتماد ندارم.

سرمو برگردوندم سمتش و دیدم سرشو گذاشته رو فرمون...کتشو کشیدم و گفتم:بریم ببینیم چه آشی پختی...

نمی دونم چرا ولی حس میکردم یه جورایی کلافه اس..یه جورایی درگیره..یه جورایی با خودش داره کلنجار میره.سرشو بلند کرد دستی به موهاش کشید ونگاهی تو آینه ی جلوی ماشین به خودش انداخت و بعد رو کرد به من و گفت:بریم

 همین که وارد رستوران شدیم قبل از هرچیزی چشمم افتاد به گلبرگهای گل سرخی که تا پله های طبقه دوم روی زمین ریخته شده بود.رو کردم به تیلاو وگفتم:اینا یعنی چی؟

دستشو گذاشت پشت کمرم و آروم گفت:نمیخوای ردشونو دنبال کنی ببینی به کجا میرسه؟

-آخه...

کمرمو یه کم فشار داد انگشت دست چپشو روی بینیم گذاشت و گفت:هیسسسسس...برو خانومی

یه لبخند دل نشین تحولیش دادم.از اون لبخندا که چال گونه هامو خوب به رخ میکشید. همراهش راه افتادم.حس متفاوتی داشتم ولی هر چی که بود خوب بود..آرومم میکرد.آغوشش  و توجهش..حرفاش دلداری هاش وحالا اینجا و تلاشش برای اینکه بخواد یه روز متفاوت برام رقم بزنه داشت برام معنی پیدا میکرد...مخصوصا که نوازنده ی پیانو هم داشت آهنگ خیلی ملایمی رو می نواخت و من هر لحظه بیشتر از خودم بدم میومد که حاضر شده بودم با احساس این آدم بازی کنم و اون این همه به من محبت داشت...درسته گهگاهی نیش زبونش دیونه ام میکرد ولی این کاراش منو مجنون میکرد...شونه به شونه ی هم قدم بر میداشتیم گاهی صورتمو میچرخوندم بهش نگاه میکردم و اون در با محبت نگام میکرد...اگه این دوس داشتن واقعی بود هرگز خودمو نمی بخشیدم...هرگز!

به طبقه دوم رستوران که رسیدیم ایستادم رد گلبرگها رو با چشم دنبال کردمو رسیدم به یه میز دو نفره...اسممو صدا زد وگفت:چرا وایسادی؟

-هیچی

وقتی پشت میز نشسیم به چیزایی که روی میز بودن نگاه کردم...یه شمعدان نقره ای که سه تا شمع رو تو خودش جا داده بود و شمع ها روشن بودن...یه شاخه گل سفید هم روی میز بود و یه جعبه گرد....اشاره ای به جعبه کرد وگفت:نمیخوای بازش کنی؟

-مال منه؟

-نه پس مال عممه...

جعبه رو برداشتم و بازش کردم...یه جعبه پر لاک..هر رنگی و هر مدلی که به ذهنم میرسید توش بود.خیلی زیاد بودن و من واقعا ماتم برده بود.من خیلی کم پیش میومد لاک بزنم.در جعبه رو بستم و گفتم:ممنون

-تا حالا یه بارم ندیدم لاک بزنی واسه همین گفتم خودم برات بخرم

-من زیاد اهل لاک و آبرنگ و قلمو آرایش و این حرفا نیستم خودت که میدونی

-بله.کیه که ندونه...تو کلا اعتماد به نفس خانمان سوزی داری

و بعد هم خندید.بعد شاخه گل رز سفید رو برداشت و گفت:اینم مال توئه

-حالا چرا سفید؟

یه نگاه به شاخه گل انداخت یه نگاه به من وگفت:هر رنگ گل رز یه معنی میده

-نه بابا فیلسوم بودی آقا من فک میکردم فقط خرخونی...بی خیال این حرفا...زیاد سخت نگیر

-رز سفید هم معنای خودشو داره

ته دلم گفتم باچه آدمی روبرو هستم من.....من تا دیروز فک میکردم این از کتاب میره به دانشگاه از دانشگاه میره به کتاب...فک میکردم ازاون بچه خرخونایی باشه که کل ایل وتبارو شکنجه میدن تا یه ساعت درس بخونن ولی این مدته که با هم بودیم میفهمیدم هرکاری رو به تناسبش انجام میده...تعادل همه چیو حفظ میکرد..برخلاف من که فک میکردم باید خودمو بکشم  تا بلکه یه فرجی بشه وبنده بشم شاگرد اول...که اونم بااین اوصاف بعید میدیدم.گفتم:خب رز سفید چه معنایی داره؟

- صلح و آشتی

-مگه ما وارد جنگ جهانی شده بودیم که صلح کنیم؟؟؟حتما منو هیتلر فرض میکردی که اونجوری میپیچیدی به پروبالم آره؟

یه کم خندید و گفت:تو بی رحم تر از هیتلری....هیتلر جسم آدما رو نابود میکرد تو روح آدما رو نشونه میگیری دختر

خوب معنی حرفشو نفهمیدم.رسما هنگ کرده بودم.انقدر مودب و موقر و تی تیش مامانی جوابمو میداد که من نمیدونستم چی بگم....صندلیمو کشیدم عقب و به نشونه قهر صورتمو برگردوندم و گفتم:من هیتلرم؟ببین خودت خواستی الان منم یه چیزی میگم بهت....

مشتاق نگاهم کرد و گفت:چی مثلا؟

-تو هم....تو ...تو هم رئیس مغلولایی...اسمش چی بود؟

-چنگیز

-بهت میاد چنگیزالدوله باشی..خودشه

دوباره خندید و بعد هم در حالیکه به گارسون اشاره میکرد گفت:تسلیم...هرچی تو بگی نمیخوام امروزمون خراب بشه

منو رو آرود و من جوجه کباب سفارش دادم.تیلاو هم جوجه کباب سفارش داد و بعد آوردن غذا مشغول شدیم...به ذهنم رسید حالا که امروز اخماش تو هم نیست و کلا کمی تا قسمتی خوش اخلاق شده ازش درباره کیارش بپرسم....گفتم:تیلاو میخوام ازت چن تا سوال بپرسم

حرفی نزد ولی نگاهم کرد ومن متوجه شدم منتظره لب باز کنم گفتم:از کیارش خبر داری؟میدونی الان کجاس؟

یه کم جدی تر شد و همون طور که با غذاش بازی میکرد گفت:کیارش الان اینجا نیس

-ازش خبر داری؟

سرشو بلند کرد و زل زد تو چشمام و گفت:چی کارش داری؟

زود سرمو انداختم پایین وگفتم:هیچی...همینجوری

-شیرازه

کمی سکوت کردم...بعد دوباره ادامه دادم:کارش تو شیراز چیه؟

-از همون روزی که اومدی گفتی میفته دنبالت و غلطای زیادی میکنه رفتم سراغش

-خب

-کیارش تو شرکت بابا بود..وقتی باهاش حرف زدمو دیدم آدم بشو نیس با بابا حرف زدمو فرستادمش نمایندگی شیراز

-خب

یه لیوان آب سرکشید و در حالیکه دوباره اخم کرده بود گفت:خب نداره.همین

زهر ماررررر!یه جوریم نگاه کرد هر چی خورده بودم کوفتم شد.خوبه فک و فامیل خودته....ولی دوباره ته دلم یه نمه ذوق کردم چون نخواسته بود کیارش مزاحمم بشه اذیتم بکنه از اینکه میدیدم با ناراحت شدن من ناراحت میشه و براش مهم بوده حس خوبی داشتم....دیدم بعد بحث کیارش نتونست غذا بخوره..همه اش با غذاش بازی کرد.خودم که تموم کردم دیدم غذاش همینجوری مونده..در حالیکه سعی میکردم لحنم شوخ به نظر برسه گفتم:غذا نمیخوری شب بیای خونه من از خجالت شیکمت دربیای؟؟؟

-اشتها ندارم..حالا بلدی غذا درست کنی یا امشب میخوای منو به کشتن بدی؟

-هه..آقا رو...من خودم یه پا آشپزم واسه خودم..توهین کردیااااااا خوشمان نیامد

سرشو جلوتر آورد وگفت:خب حالا

بعد یه نیشگون از گونه ام گرفت وگفت:امشب نمیام..خسته شدی امروز

-من خسته نیستم.چون این حرفو زدی باید بیای امشب دس پخت منو بخوری که بفهمی من شوخی ندارم

-به خاطر تو نیس که خانومی..به خاطر خودمه.الان هم خسته شدی هم یه کم میخوای ازم انتقام بگیری به خاطر همین میری یه غذایی میپزی که فقط خودت مینوی بخوری..من که وقتم آزاده بزار هر وقت اعصابت سر جاش بود اونوقت مهمونم کن

-نه باید امشب بیای

-پارلا

-همین که گفتم یا امشب یا اینکه تا آخر عمربرات هیچی نمیپزم..باید بیای رستورانتون غذا بخوری

وقتی دید مرغ من یه پا داره مجبور شد قبول کنه ..البته چاره ای هم جر این نداشت.من وقتی لج ولجبازیم عود میکرد کسی جلو دارم نمیشد....به خودم قول مردونه دادم که امشب حسابی به خودم برسم وتو آشپزی غوغا کنم ..باید بهش نشون میدادم که کدبانوی خوبی هم هستم.وآخرش هم باید ازش اعتراف میگرفتم که من همه چی تمومم....اَه چه لجبازیمااااا !به خاطر این لجبازی خودمو تو دردسر انداختم...بعد راه افتادن به سمت خونه ی من تازه داشتم به این فک میکردم چی درست کنم...به خودم میگفتم:وقتی میگن اول چن لحظه فک کن بعد حرف بزن برای همیچن زماناییه ها....عجب غلطی کردم.من که آشپزیم تعریفی نداره..از اون کارا کردیااااا پارلا....

همین که رسیدیم بدو پله ها رو رفتم بالا که ببینم خونه سروریختش چه جوریه...همین که در و باز کرد یه نفس عمیق کشیدم..یادم رفته بود 5شنبه کوزت وار سروسامونی به خونه داده بودم...همین که رسید در و باز کردمو گفتم:بفرمایین.

وارد خونه شد و گفت:نه معلومه خوش سلیقه ای..مرتب و منظم.خوبه

به جای جواب یه لبخند متشکر بهش زدم و گفتم:انتظار غیر از اینو داشتی؟

-فک کردم وقتی دیر میکنی دنبال وسایلت میگردی که گمشون کردی

-نچچچچچ..الکی به من انگ نچسبون..اون از ویژگیهای شماس چنگیز خان

روی مبل لم داد و گفت:نظر لطفته..اون که کار هرکسی نیس

رفتم تو اتاقم ودر کمد رو باز کردم..نگاهم بین لباسهام چرخید ودو به شک بودم که یه لباس ساده بپوشم یا ازاون پرزرق و برقا که آخرش هم یه دامن کوتاه سرمه ای با یه تاپ سفید انتخاب کردم و بعدش هم جلوی آینه یه مداد برداشتمو یه نوایی به چشمام دادم...یه رژ گونه صورتی کمرنگ و یه رژ صورتی هم زدم وموهامو روی شونه ام رها کردم و یه جفت صندل سفید هم پوشیدم...امشب باید حساب کار دستش میومد که منم بله..بلدم خانومانه باهاش برخورد کنم.کل آماده شدنم بیست دقیقه طول نکشید.از اتاق که اومدم بیرون دیدم داره با کنترل تی وی ور میره...هنوز نگاهش به من نیفتاده بود...رفتم تو آشپز خونه و همونطور که وسایلو آماده میکردم گفتم:تیلاو از اون کلاسای بچه های کنکوری خبر داری؟بعد پایان ترم نشده که بریم اونجا

همونطور که به تی وی نگاه میکرد گفت:نه..استاد اون روز یه چیزایی گفت ولی کسی چیزی نگفت

-پس من چرا نشنیدم...

خندید و گفتکنمیدونم این موردو چرا نشنیدی..شاید رفته بودی دس به آبی چیزی

خودم هم یه کم خندیدم و گفتم:چی درست کنم؟

-یعنی مثلا هرچی بخوام درس میکنی؟

-تو منو خیلی دست کم گرفتی آقا پسر..بهترین آشپزهای دنیا زیر دست من آموزش دیدن

-من با یه نون و پنیر هم راضی میشدم حالا که خودت اصرار میکنی باشه...چیکن آلاکینگ برام درست کن

یه لحظه ته دلم گفتم ببین بی شرف میخواد من کم بیارما.مثلا میخواد بگه اینا اصلا به گوشت هم نخورده.....دیگه نمیدونه ننه بابای من تو فرانسه بودن من همه این غذاهارو کم کمش یه بار خوردمو چن بار درست کردم....صدامو جوری که خیلی شاد به نظر برسه بلند کردم:اون که خودمم عاشقشم.اتفاقا خیلی آسونه.همینو درست میکنم

تنها نگرانیم این بود که همه ی موادشو داشته باشم یه سر به یخجال زدم که دیدم شکر خدا همه چی هست...حالا بزار یه چیکن آلاکینگی برات درس کنم دست و پاتو باهاش با هم بخوری آقا تیلاو....البته چون این غذا برخلاف غذای ما ایرونیا یه غذای سبک بود تصمیم گرفتم برای اثبات آشپزی خودم قورمه سبزی و یه غذای دیگه یه جورایی من درآوردی بود و زمانیکه وقت کم می آوردم برای خودم میپختمو بپزم...چه کدبانویی شده بودم من!از اون شبای تکرار نشدنی عمرم!بعد اینکه یه کم از غذاها خیالم راحت شد دوتاچایی ریختم رفتم سراغش.....زیادی تو حس فیلم فرورفته بود...سرفه ی مصنوعی کردم و با این کارم تیلاو برگشت طرفم.....همین که منو دید سیخ نشست و ریز و دقیق نگاهم کرد...اول از صورتم شروع کرد..موهام چشمام؛ لبام و بعد هم رسید به گردنم و ...یقه ی تاپ هفتی باز بود و روی قسمت سینه اش هم یه ردیف سنگ سفید و سرمه ای کار شده بود.....نگاهش انقدر عجیب به نظر میرسد که منم کم کم حس کردم تنم داغ شده....تمام بدنمو با دید مشتری نگاه کرد...دیدم خیلی داره بهش خوش میگذره گفتم:چته آدم ندیدی؟

سینی رو از دستم گرفت و زل زد به چشمام و گفت:آدم دیدم ولی تو رو ندیده بودم...

نشستم کنارش و بازم احساس میکردم یه خرده گرممه...دیگه نمیتونستم کنارش بشینم..هم از خودم تعجب کرده بودم هم از تیلاو.خواستم بلند بشم که دستمو گرفت...یا خدا!قلبم مثه گنجیشک داشت خودشو میکشت....منو کشید سمت خودش و کنار خودش روی مبل نشوند و دوباره نگام کرد...فقط نگاه بود.طاقت نگاهشو نیاوردمو با بهانه ی اینکه غذام سوخت رفتم آشپزخونه...

چی چیو غذا سوخت دیونه یه کم بیشتر اونجا بودی که خودت از گرما میسوختی.....چه قدر این حسو حال برام غریب بود..تا حالا تجربه اش نکرده بودم....بعد آماده شدن شام سفره ی شامو روی میز غذاخوری چیدم...هرچی سفره آرایی و قرتی بازی بلد بودم سر سفره پیاده کردم...و انصافا هم خیلی شکیل و خوشگل شده بود..انقدر زیبا که اصلادوس نداشتم دس بهش بزنم...رفتم کنارش و گفتم:غذا آماده اس..بفرمایین

تا رسید به میز وایساد و یه دور همه چیو بررسی کرد...میدونم که چون رستوران دار بود از فوت وفن این کارا خوب آشنا بود و اون لحظه به احتمال 99 درصدونیم دنبال یه چیزی بود تا ازم سوتی بگیره...ولی دم خدایاجان من گرم انقدر کارم درست بود که نتونست یه ایراد بگیره...ما اینیم دیگه!

پشت میز نشست و گفت:فک میکردم تعارف میکنی...نکنه زنگ زدی رستورانی جایی؟

نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم:یک من به آشپزیم تعصب دارم...با این حرفت اعصابمو خط خطی نکن....دوشما اونجا روبروی در رو کاناپه من لم دادی چه جوری رستوران غذا رو آورد که ندیدی..شما که یه جفت چشم داری امشب هم چن تای دیگه قرض گرفتی اومدی اینجا

متوجه نیش حرفم شد...و گفت:دیدنیا رو میبینن خانومی....امشب اینجا پر دیدنیه...

خواستم بگم هیز نکبت.....ولی گفتم پارلا خدا وکیلی تا حالا دیدی تو دانشگاه یا جای دیگه این بنده خدا از این نگاها به کسی بندازه؟تو هم محرمشی...پس پیاز داغشو زیاد نکن که خودت داغ میکنی

اول قورمه سبزی خورد وبعد هم در حد یکی دو قاشق از چیکن آلاکینگ تو بشقابش ریخت و خورد...گفتم:غذای مورد علاقه ات بود..چرا کم خوردی؟

-نه اتفاقا برعکس..من از این غذا خوشم نمیاد.

گفتم خوشم نمیاد و مرض...خوشم نمیاد و دردبی درمون...میخواستی ببینی من بی دست و پام...خدارو شکر که خودت کم آوردی..خدایا تنکس که آبرومو حفظ کردی....حالا اگه این بشر به سرش میزد مار ماهی و خرچنگ چینی براش درست کنم اون وقت چه خاکی به سرم باید میریختم...دوباره ته دلم صد بار خدارو شکر کردم.آخر سر خواست از غذای بی نام و نشون من بخوره که یه چیزی بین کوکو و پیتزا بود...الحق که قیافه جالبی داشت ولی مزه اش یه چیز دیگه بود...آیدا وقتی می اومد خونه من همیشه از این براش درست میکردم...یه تیکه ازش برید و تو بشقابش گذاشت و گفت:این چیه؟

مغرور با ژست خاصی گفتم:اسمشو واقعا نمیدونی؟مثلا رستوران داری آخه.....پیش من این حرفو زدی پیش یکی دیگه نگو که آبروت میره

لبخندی زد و همونطور که یه تیکه اشو مزمزه میکرد گفت:خوشمزه اس..واقعا اسمش چیه؟

واقعا اسم نداشت که..یه کوفتی بود که گهگاهی خودم همینجوری درست میکردم..هرچی هم دم دستم بود میریختم توش وبعد هم فر و بعدش هم فرت....چون نمیدونستم چی بگم گفتم:این دیگه غذای مخصوص سر آشپزه آقا....بخور تا از دستت نرفته

خندید و گفت:دست سر آشپز خودم درد نکنه...

لپام گل انداخت..سر آشپز من!!!وای یکی منو بگیره....یه کم دیگه هم از غذای مخصوص من خوردو بعد گفت:خانوم سر آشپز طرز تهیه اونو بنویس ببرم رستوران حتما مشتریا هم خوششون میاد

لبخندی زدم و گفتم:اون دیگه سریه...شرمنده

با هم خندیدیم و وسایلو جمع کردیم....امشب نمیخواستم حرفی از بورسیه زده بشه.هر وقت حرفی از بورسیه به میون میومد هر دوتامون قاطی میکردیم و می افتادیم به جون هم...به خاطر همین زیاد ذهنمو درگیر بورسیه و درس نکردم...بعد اینکه ظرفا رو با هم شستیم و کلی خندیدیم تیلاو رفت دوباره پای تی وی نشست....منم چن تا وسیله رو جا بجا میکردم که یهو داد کشید:پارلا این کنترله باطریش تموم شده؟؟چرا کار نمیکنه

همونطور که داشتم میرفتم سراغش گفتم:بزار الان منو ببینه همچین کار کنه مثه فشنگ

-چرا؟

-چون انقد من زدم تو سر و کله اش که از من میترسه

تیلاو باز خندید و گفت:بیا ببینم

کنترلو گرفتم هر بلایی سرش آوردم کار نکرد که نکرد لامصب!حالا تیلاو کنترلو میکشید سمت خودش و منم میکشیدم سمت خودم که مثلا به طرف مقابل ثابت کنیم کلید کار دس منه که یهو تو همین حین که تیلاو کنترلو داشت از دستم میکشید افتادم تو بغلش.....همین که تو بغلش افتادم سفت منو گرفت....کنترلو ول کرد و زل زد به چشمام....داشتم رسما اوت میشدم.حس میکردم تیلاو هم مثل منه..نگاهش بین لبهام و چشمام نوسان پیدا کرد...انگار دو دل بود....نگاهمو دوختم به قسمتی از یقه اش که دکمه هاشو باز کرده بود....دستشو کشید روی بازوهای ب ر ه ن ه ام و نفسشو با صدا بیرون داد ومنم اختیارم انگار دست خودم نبود....بیشتر وبیشتر تو آغوشش گم میشدم و اون هم بیشتر از قبل من وبه خودش فشار میداد...سرموپایین انداختم..دستشو برد زیر چونه ام سرمو بلند کرد...دوباره همون نگاه سوزان بودخیره شده بود به لبهام.....سرشو نزدیک کرد...نزدیک ونزدیک تر..چشمامو بستم.شاید یه میلی متر از صورتم فاصله داشت که زنگ در به صدا در اومد....

چشمامو باز کردم.نگاهش به سمت در بود...حتما داره تو دلش فحش ناموسی به اونی که پشت دره میده...نفس عمیقی کشیددستاشو شل کرد و من آروم بلند شدم برم که در رو باز کنم ولی چن قدم نرفته بودم که صدام زد وگفت:پارلا..اینجوری میخوای بری جلوی در؟

راست میگفت با یه تاپ و یه دامن که کوتاه نمیشد...بلند شد و رفت سمت در و گفت:من باز میکنم

من حواسم به هیچ چیز دیگه نبود...فقط رفتنشو و اومدنشو فهیدم...با یه بسته دستش رسید به من و گفت:همسایه ات بود...برات یه بسته فرستادن.میگفت پیک آورده ولی خونه نبودی.فک کنم مال همون وقتیه که با هم بیرون بودیم

بسته رو گرفتم و هاج وواج نگاهش کردم....بی اختیار ذهنم کشیده شد سمت کیارش و دفعه ی قبلی که برام یه بسته فرستاده بود...اینم دقیقا همون شکلی بود..همون انداره همون کادو پیچی...