رمان دزد پلیس 3
. بعد از لحظه ای برگشت و ادامه داد : همون یه بار بستت نبود؟ ... لبه ی جوب نشست. سرشو پایین گرفت : اون یه بارم گفتی می تونی.. گفتی به تنهایی دستگیرشون می کنی.. ولی چی شد؟ .. هان؟داد زد- چی شد؟ از جاش بلند شد و تو چشمام نگاه کرد : جز اینکه تمام زندگیت ازت گرفتن؟ .. جز اینکه خودتو بدبخت کردی؟ .. جز اینکه هر روز که از خواب بلند می شی به جای خالیش نگاه می کنی؟ .. د بگو! بگو ارمین دروغ می گی!.. بگو که همش دروغ .. بگو که رها الان توی خونه منتظرت! .. بگو دیگه! پس چرا ساکتی؟ .. هان؟ چرا .. حرف نمی زنی؟ ........ از جلوم رفت کنار. – ایندفعم جلوتو نمی گیرم.. مثل دفعه ی قبل می زارم خودت انتخاب کنی..ولی اینو یادت باشه.. که یه انتخاب غلط به قیمت جون عزیزات تموم میشه... عقب عقب رفت و پشتشو کرد به من و به سمت در رفت. وایستاد از کنار به عقبش نگاه کرد و گفت : اگه خواستی هنوزم با ما باشی همین روزا داریم اماده میشیم که بریم رم سمت سوژه .... به موقعش می خوایم از به دنیا اومدنشون پشیمونشون کنیم ..... ورفت داخل...***********************************************هورانچشمام اروم باز کردم. ای.. اینجا چه جهنمی بود دیگه! سرمو چرخوندم یه طرف. یه کاغذ دیواری قهوه ای با دایره های قهوه ای روشن. طرف دیگه رو نگاه کردم. دیوار سفید بود. یه میز توالت قهوه ای قرار داشت. روی ارنجم تکیه دادم و بلند شدم. تخت دو نفره! اون قسمتیش که کسی نبود یه رو تختی حریر قهوه ای انداخته بودن. اروم رو تختی کنار زدم و از جام بلند شدم. دیوار پشتیم کلا پنجره بود. یه پرده ی سفیدم کشیده بودن روش.نور افتاب اتاق روشن کرده بود.تا اونجایی که یادم وقتی تصادف کردم شب بود و این یعنی... من یه شب اینجا.. خدای من اینجا کجاست؟داشتم میرفتم سمت در که یهو یه چیزی از بغل پام رد شد و جلوم وایستاد. – هـــــــــی! دستم گذاشتم روی قلبم. یه هاسکی ( نوعی سگ) با اون چشای ابیش بهم زل زده بود. – نگو که تو مواظبمی! پارس کرد. یه قدم دیگه برداشتم.پشت سر هم پارس کرد.یه قدم رفتم عقب.ساکت شد. حالا چی کار کنم؟این دیگه چه مخمصه ای؟ اه!اروم اروم عقب رفتم و روی تخت نشستم.سگم همونجایی که بود نشست. در اتاق باز شد. سریع از جام بلند شدم . یه مرد قد بلند،چشم ابرو مشکی، چهارشونه وارد اتاق شد. یه پافتنی ابی نفتی همراه شلوار جین پوشیده بود و زیر پافتنیش یه بولیز سفید پوشیده بود که یقشو انداخته بود بیرون ودکمه هاشو باز گذاشته بود که در نتیجه بالا سینه عضلانیش بیرون افتاده بود.یه زنجیر نقره ای که بهش یه پلاک وصل بود هم روی بافتنیش بود.یه نگاهی به من انداخت و وارد شد. یه اخم بدجوریم روی صورتش بود که جذبه ی خاصی بهش می داد. من –سلام! سگ از جاش بلند شد و رفت طرفش.مرد روی دوپاش نشست ونازش کرد. بعد بلند شد. سگ از اتاق بیرون رفت. –در ببند!یه یارویی دستشو دراز کرد و در به سمت خودش کشید.- حالتون خوبه؟-بله.. مرسی! سگ که اذیتتون نکرد؟ - نه اصلا! –چیزی که کم و کثر ندارین؟ - نه..فقط ببخشید.. میشه یه سوال ازتون بپرسم؟ - بفرمائین! –من کی میتونم برم؟پوزخندی زد و گفت : حالا چرا این همه عجله؟ به موقعش میرین! و برگشت سمت در. در باز کرد و رفت. یهو انگار یه سطل اب یخ ریخته باشن روم! یعنی چی به موقعش! نکنه..نکنه بلایی سرم بیارن؟ اصلا اینا کین؟ چی کار می خوان بکنن؟؟.. باید یه کاری کنم. به محض اینکه خواستم برم پیش پنجره سر و کله ی سگه پیدا شد. همونجا جلوی در نشست و به من زل زد. یه قدم رفتم جلو. تکون نخورد. یه قدم دیگه رفتم.. تا اینکه نزدیک پنجره که رسیدم یهو پاشد و اومد سمتم. سریع کشیدم عقب.وایستاد و چپ چپ نگام کرد. برگشت سرجاش و دوباره رو به من نشست.اه! لعنتی! همینو کم داشتیم. خودمو پرت کردم روی تخت. عجب گیری کردیما! یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید...*************
اترین دستشو به سمت گوشیش برد و اونو از جیب شلوارش خارج کرد و دکمشو فشار داد.صدای ارمین توی گوشی پیچید.- الو الو اترین؟ - بگو ارمین! – سلام!.. خوبی؟ - خوبم کارتو بگو! – دختره هنوز اونجاست؟ - اره تو اتاق. – خوبه.. فقط یه یه ساعتی صبر کنی ما داریم میام. – باشه منتظرم! – خوبه. و تلفن قطع کرد.اترین دیشب فهمیده بود که این دختر علاوه بر زحماتی که براش داشته یه نفع بزرگیم داشته... اون دختر ممکن بود کلید پیدا کردن محمد باشه.. و اون نمی خواست که دختررو به همین راحتی از دست بده.. **************************هوران به همراه نگهبان به سمت دستشویی رفت.خدارو شکر می کرد که سگ باهاشون نیومده بود وگرنه نمی تونست نقششو انجام بده. قبل از اینکه وارد دستشویی بشه نگهبان با اون صدای کلفتش گفت : زیاد طولش نده! و هوران در بست. پشتشو به در تکیه داد. سعی کرد یه نفس عمیق بکشه و از هیجان و استرسی که داشت کمی کم کنه. مطمن نبود که نقشش به درستی انجام میشه یا. باید باید از اونجا می رفت بیرون.. باید می فهمید که سر محمد چه بلایی اومده.. اروم گردنبندشو از زیر یقه ی لباسش بیرون کشید و در شو باز کرد .به عکس داخلش نگاه کرد. یه طرفش عکس یه زن و مرد جوون بودن که همو در اغوش گرفته بودن..پدر ومادرش.. تنها عکسی بود که ازشون داشت... این گردنبند رو از همون بچگی تو گردنش داشت. هنوزم اون موقع رو یادش میاد... ولی الان وقت فکر کردن به این چیزا رو نداشت.. باید هرچه سریع تر عمل می کرد. به عکس نامزدش که اونور گردنبند بود نگاه کرد.. هنوزم باورش نمی شد که همین دیشب بود که ... در گردنبند بست. قطره اشکی که از گوشه ی چشمش جاری شد با گوشه ی دستش پاک کرد. یک نفس عمیق کشید و کمی از در فاصله گرفت و برای اجرای نقشش آماده شد...اترین روی مبل شیک سفید رنگ هال نشسته بود و داشت به دیشب فکر می کرد که یهو صدای جیغی رو از بالای سرش شنید...******************هوران- سوسک..سوسک!نگهبان در محکم باز کرد و وارد دستشویی شد. چهره ی وحشت زده ی من دید.انگشتم به سمت وان گرفتم.به سمت وان رفت و سرشو خم کرد تا از پشت پرده ی ابی وان سوسک پیدا کنه.منم سریع پریدم پشتش و هلش دادم توی وان.بیچاره با سر رفت توی پرده و به سمت وان پرت شد.پرده از جاش کنده شد و همراه مرد افتاد توی وان. منم بدون معطلی از در دویدم بیرون.وقتی رفتم بیرون، از دوطرف نگهبانایی که به سمتم میومدن دیدم.برای همین مجبور شدم از پله ها پایین برم.همینطور که تند تند از پله ها پایین میرفتم، پشتم نگاه می کردم. داشتن دنبالم میومدم.نزدیک پله ی اخر بودم که پام به پام گیر کرد و نزدیک بود با مخ بخورم زمین که یهو بین زمین و هوا معلق شدم. دستام بازوهای کسی رو محکم گرفته بودن و سرم به سینه کسی چسبیده بود.بلافاصله سرم بالا اوردم.تو چشمای هم خیره شدیم... یه غم عجیبی تو چشماش موج میزد.. یه غمی که انگار سال هاست اونجا خونه کرده..
قفسه ی سینم به خاطر هیجانی که یه لحظه بهم وارد شده بود و دویدنی که کردم بالا و پایین میرفت.تند تند نفس می کشیدم. به خودم اومدم. سریع دستام ازش جدا کردم و نیم خیز شدم که بدوم و برم که نامرد یقه ی لباسم کشید و همینم باعث شد که ایندفه با پشت بیوفتم .بدجوری دردم گرفته بود و از طرف دیگه یقم داشت به گلوم فشار میاورد. صداشو شنیدم که داد زد : شماها برین من خودم درستش می کنم! دستامو بردم و مچ دستاشو گرفتم و محکم بهشون ضربه زدم. دستاش یقمو ول کردن.سریع از جام بلند شدم و روی پام وایستادم. با موهای ژولیده و گردن قرمز شده نگاش کردم.چاقویی که همیشه توی جیب شلوارم بود و من احمق توی پله ها یادش افتاده بودم از جیبم در اوردم.زامنشو زدم و تیغیش بیرون اومد. – جلو نیا!سعی کردم محکم وایستادم و ترسی از خودم نشون ندم. پوزخند زد و خیلی خونسرد از پله ها اومد به سمتم. – مگه نشنیدی چی گفتم؟ ولی انگار نه انگار .همینطور نزدیک تر میشد منم عقب عقب می رفتم. وقتی دیدم خیلی داره نزدیک میشه بی خیال تهدید و اینکارا شدم و الفرار! فهمیده بود که تهدیدام الکین. یک لحظه برگشتم پشتمو ببینم که ایا دنبالم یا نه ولی دیدم با خونسردی تمام دست به سینه وایستاده و داره منو نگاه می کنه.!! رومو که برگردوندم تازه فهمیدم که چرا اینقدر ریلکس.دوتا از محافظای چهارشونش جلوی در ورودی وایستاده بودن. به موقع ترمز گرفتم وگرنه با کله می رفتم تو سینه ی یارو .دل تو دلم نبود نمی دونستم می خوام چی کار کنم .. وقتی دیدم نقشم درست از اب در نیومده ترس تموم وجودم فرا گرفت. احساس می کردم ادرنالینم بالا رفته و بالا رفتنش به معنای به صدا در اومدن زنگ خطر بود. – نمی خوای فرار کنی؟ صداشو از بغل گوشم شنیدم. سریع برگشتم و بهش نگاه کردم. پوزخندی گوشه ی لبش بود. می دونستم که هر لحظه امکان از حال رفتنم بود برای همینکلافه شده بودم. سرش داد زدم- چی از جونم می خوای؟ اصلا تو کی هستی؟ ... مگه من چی کارت کردم ... بابا دست از سرم بردار لعنتی! –نگران نباش اونم به موقش!!! و با سرش به اون دوتا اشاره کرد. بلافاصله از زیر بازوهام گرفتن و منو از روی زمین بلند کردن. شروع کردم به جیغ کشیدن و پاهامو تکون می دادم. – ولم کنـــــین!... بزارین بــــــرم!!!... چی می خواین ازم؟؟؟ نفهمیدم چجوری و کی رسیدم به اون اتاق. منو محکم روی تخت پرت کردن. سرمو اوردم بالا و به سمتشون دویدم و سریع در بستن. دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد. دستام مشت کردم و محکم به در کوبیدم. – چی می خواین از جونم... چی کارم دارین.. مطمئن باش وقتی از اینجا برم ازتون شکایت می کنم!!.. این در لعنتی رو باز کنین تا نشکوندمش!! صدای پارس سگ از بغلم اومدم. سرش داد زدم – تو دیگه چی میگی؟؟ هــــان؟ سگ ساکت شد. برگشتم و خواستم دوباره هوار بزنم که یهو احساس خستگی شدیدی کردم. چشمام بدجوری سنگین شده بودن. خودم به زور به تخت رسوندم و پرت کردم روش. چشمام کم کم سنگین شدن و تنها چیزی که یادم بود صدای سگه بود که مدام پارس می کرد...
آترینتوی راهرو وایستاده بودم و داشتم به همون مردی که نتونسته بود از دختره مواظبت کنه و گذاشته بود فرار کنه نگاه می کردم.گوشه ی چشمش باد کرده بود و دستاشو تو هم مشت کرده بود و داشت به من نگاه می کرد. – تو اخراجی! یه دفعه بهم نگاه کرد و سریع گفت : اقا تورو خدا...! –حرف نباشه! ادمای بی عرضه اینجا جایی ندارن! همین. به پام افتاد. – اقا تورو خدا .. من زنم حامله ست .. خرج داره .. خواهش میکنم.! – بلند شو و وایسا! از این کار خوشم نمیاد. سریع بلند شد و رو پاش وایستاد. اومدم بگم که نمیشه که طلا گفت : اقا. توروخدا! خواهش میکنم ایندفعه رو ازش بگذرین! به خاطر من! – تو ضمانتشو میکنی طلا؟ - بله .. اقا! یکمی سکوت کردم. طلا رو خیلی قبول داشتم. بیشتر رازامو می دونست .خدمتکارا با ابرو و وفاداری بود. حرفش برو داشت. – باشه ولی فقط به خاطر تو!– مرسی اقا! – حالا گورت گم کن! مرد سری تکون داد و با یه تشکر کردن راشو کشید و رفت. –طلا؟ - بله اقا! – شماره ی آرمین برام بگیر.ببین کجان؟– چشم اقا! – در ضمن به بچه ها بگو برام یکم اب پرتغال بیارن. از پله ها می رفتم بالا که صدای پارس کردن رکس شنیدم. هیچ وقت این موقع روز بی خود و بی جهت پارس نمی کرد مطمئنا یه اتفاقایی افتاده. رفتم به سمت اتاق. در اتاق باز بود و رکس وقتی وجودم حس کرد اومد جلوم و شروع کرد به پارس کردن.وارد اتاق شدم.یکی از نگهبانا جلوی تخت وایستاده بود و داشت با چیزی ور می رفت. – چه خبره؟ سریع برگشت سمتم. – اقا.. من .. رفتم پیشش و با دستم کنارش زدم. چشمام بستم و یه نفس عمیق کشیدم. – به طلا بگو انسولین بیاره! سریع! – بله قربان!!چقدر این دختره ناز نازیه! همینو کم داشتیم. – قربان. دستمو دراز کردم و جعبه ی انسولین گرفتم.یه دونه برداشتم و بهش تزریق کردم. – قربان؟ - چیه طلا؟ - مهمون دارین. – کی؟ - سرهنگ .. – یکی بفرست مواظب این دختر باشه! - چشم قربان. بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. نمی دونستم چقدر طول می کشه تا بلند شه و لی خدا خدا می کردم که زیاد بیهوش نمونه. از پله ها پایین رفتم و وارد هال شدم.امیری و ارمین با دیدن من از جاشون بلند شدن و با هم دست دادیم. – چه خبر نوذری؟ .. دختره اینجاست؟ - بالاست. – مطمئنی خودشه؟ - بله همونیه که تو عکس بهم نشون دادین. – امیدوارم حداقل بی خودی نیومده باشیم. – طلا؟ ... بعد از چند لحظه اومد. – بله قربان؟ - دختره بیداره؟ - بله.. – بگو بیارنش پایین. –نه نمی خواد من میرم بالا! .. سر و وضعش که مرتب؟ یه پوزخندی زدم و از جام بلند شدم. – پس صبر کنین بهتون خبر می دم. به سمت پله ها راه افتادم. طلاهم پشت سرم بود.– طلا.. سریع برو بالا و شال و مانتو شو بیار. – بله .. میشه بپرسم .. – نمی خوام با دیدنش بدون مانتو لب و لوچش آویزون بشه! امیری با بی حجابی خانوما مشکلی نداشت. برخلاف بقیه مردم که فکر می کنن هرچی پلیس و سرهنگ حتما مومن مومن! ولی این مشکلی نداشت. همونطور که من وارمین کاری نداشتیم. همیشه اون چیزی که تو فیلما نشون می دن با واقعیت فرق داره!تند تر از من از پله ها بالا رفت و به سمت دیگه ی راهرو پیچید. من به سمت دیگه رفتم. یکی از بچه ها دم در وایستاده بود. –فعلا می تونی بری... سرشو تکون داد و رفت. در اتاق باز کردم. روی تختش نشسته بود و پشتشو به سر تخت تکیه داده بود و زانوهاشو تو بغلش جمع کرده و بود و داشت به جلوش یعنی به رکس نگاه می کرد.با ورود من رکس دوید سمتم. روی یه پام نشستم و نوازشش کردم. همون موقع طلا وارد شد. – اونارو بده بهش و رکسو از اینجا ببر. بلند شدم و گوشه اتاق وایستادم. وقتی طلا رفت در بستم و رفتم نزدیکش. با نزدیک شدن من خودشو عقب کشید. لبه ی تخت نشستم. – اینارو بپوش! چیزی نگفت و حرکتیم نکرد. مانتو رو گرفتم تو دستم و به سمتش بردم. – گفتم اینارو بپوش! بازم حرکتی نکرد. دیگه داشتم کم کم کفری می شدم. همینم مونده که تو برای من ناز کنی. –ببین یا اینارو می پوشی یا اینکه میگم ... بدون اینکه بزاره بقیشو بگم از دستم گرفت. از تخت پایین رفت و مانتو و روسری رو پوشید. همیشه می گن تهدید بهتر از هر چیز دیگه ای جواب میده.دوست نداشتم بترسونمش. ولی خوب مجبور بودم نگهش دارم. اگه فرار نمی کرد شاید مجبور نمی شدم از ابزار زور استفاده کنم. ولی خوب حالا چیزیه که شده و منم همینجوریشو بلدم. چه بخواد چه نخواد! دوباره برگشت و رو تخت نشست. بلند شدم و گوشیم بیرون اوردم. شماره ارمین گرفتم. با بوق اول جواب داد. – بله؟ - امادست. – الان میایم. تلفنم قطع کردم و گذاشتم رو میز توالت. همینطور که زانوهاشو بغل کرده بود پرسید : می خوای باهام چی کار کنین؟ - چند تا سوال می پرسیم. – چرا؟ - برای پیدا کردن نامزدت. برگشتم سمتش. متعجب نگام می کرد. تو چشماش می شد برق حیرت و شادی رو دید. یهو از تخت پرید پایین. – محمد.. می شناسینش.. می دونین کجاست؟جلوم وایستاده بود و به چشمام زل زده بود.نمی دونم چرا یهو حس کردم کسی که جلوم اونه.. نگاهش ... سرمو تکون دادم. در اتاق باز شد. ارمین و امیری وارد شدن.با دیدنشون شروع کرد به عقب عقب رفتن. – محمد.. کجاست؟.. چی کارش کردیـ..ن؟ارمین : اصلا نترسین! کارتشو از توی جیبش بیرون اورد و گفت : نوذریم از پلیس مبارزه با مواد مخدر.- مواد مخدر؟ پلیس؟؟ - اجازه میدین براتون توضیح بدیم؟ و با دستش به تخت اشاره کرد. روی تخت نشست. منم به دراور پشت سرم تکیه دادم. امیریم روی راحتی کنار تخت نشست. – ببین خانم محترم ..
بیرون اورد و گفت : نوذریم از پلیس مبارزه با مواد مخدر.- مواد مخدر؟ پلیس؟؟ - اجازه میدین براتون توضیح بدیم؟ و با دستش به تخت اشاره کرد. روی تخت نشست. منم به دراور پشت سرم تکیه دادم.امیریم روی راحتی کنار تخت نشست. – ببین خانم محترم ..**********************چشماشو اروم باز کرد. درد بدی رو توی ناحیه ساق پاش حس می کرد.محیط اطرافش تاریک بود فقط روزنه های نوری که از لای پارچه مشکی که روی سرش کشیده بودن به چشمش می خورد. دستاشو تکون داد. بسته بودنش. صدای باز شدن در ماشین اومد. – سهند بیارش! ناگهان دستی نیرومند اونو از یقش گرفت و بلندش کرد. – راه بیوفت! صدای زمخت و نتراشیده ای داشت. وقتی روی پاش وایستاد دردش بیشتر شد.همانطور که می لنگید و از درد به خودش می پیچید به اجبار مرد حرکت می کرد. مرد وایستاد. محمد به سمت خودش برگردوند و با یک فشار کوچیک اونو به سمت عقب هل داد. محمد تعادلش از دست داد و روی صندلی که پشتش بود افتاد. از درد ناله ای کرد. یک دفعه پارچه از روی صورتش کشیده شد و نور سفید رنگ لامپ های مهتابی چشمانشو اذیت کرد. چشماشو بست و دوباره باز کرد.– خوب اقای سروان احمدی ... محمد خوب به مرد نگاه کرد. می دونست کی بود.. مرد شروع به چرخیدن دور محمد کرد . – خوب جناب سروان ... حالا دیگه کارت به جایی رسیده که منو گول میزنی؟ .. مرد سرشو نزدیک برد و دم گوش محمد ادامه داد : می دونی من کسایی رو که منو گول میزنن یا قصد همچین کاری رو دارن چی کار میکنم؟ محمد که هیچ ترسی از اون مرد نداشت، سینشو جلو داد و با قاطعیت گفت : نه میدونم و نه برام مهمه که از کارای ادمای پستی مثل تو سر در بیارم!مرد که از حرفای محمد به شدت برافروخته شده بود موهای محمد محکم در چنگال های خود گرفت و ان را به سمتش کشید. محمد از درد ناله ای کرد اما بی صدا!نمی خواست که صدای نالشو بشنون. مرد با فکی منقبض شده از خشم گفت : ببین بچه پلیس حواست جمع کن که داری با کی حرف میزنی... تا الانم زیادی باهات راه اومدم .. فلش کجاست؟ موهای محمد بیشتر کشید. – مگه اینکه از رو جسد من.. مرد که بقیه حرفای محمد می دونست سرشو با خشونت زیادی ول کرد وبه سمت جلو هل داد. از دستش کلافه شده بود. می خواست که همون لحظه کارشو تموم کنه ولی نیاز داشت که جای اون فلش پیدا کنه... اون و اون دختر صدمه جدی بهشون زده بودن.. می دونست که فلش دست اون دخترس و فقط کافی بود که محمد جای اون دختر بهش می گفت اون وقت می تونست از شر جفتشون راحت شه ولی اگه قبلش اون فلش دست پلیسا میوفتاد... می دونست که باید اخرین روز عمرشو سپری کنه .. حتی اگه از چنگ مامورا فرار کنه .. نمی تونست از چنگ اون فرار کنه.. هیچکس نمی تونست و یا جرئتشو نداشت... پس باید کاری می کرد. قدم زد و رو به روی محمد وایستاد کمی ازش فاصله گرفت. : راستی گفتی اسمش چی بود؟ محمد نگاه خشمگینشو به مرد دوخت. –دختره رو می گم.. صورت خوشگلی داره و خیلیم فرزه! محمد با فکی منقبض شده گفت : پای اونو وسط نکش! مرد خندید. – اووووو! معلومه که خیلی دوسش داری... باید تیر نهایی رو میزد. چاقویی رو که روی میز بود برداشت و تو دستش گرفت و کمی حرکتش داد : حالا چی میشه اگه یه روز بفهمی که زنی که دوسش داشتی به خاطر یه چیز بی ارزش از بین رفته؟ - دهنتو ببند لعنتی!محمد عصبانی شده بود اونقدری که اگه دستا و پاهاش باز بودن می تونست همشونو نابود کنه و با همون چاقو زبون این پست فطرتو ببره تا دیگه نتونه درباره ی هوران حرفی بزنه. – چی شد نکنه بهت برخورد؟ چاقو رو روی میز گذاشت و پشتشو به محمد کرد. دست راستشو بالا برد و به افرادش اشاره کرد و از پله ها بالا رفت. لحظه ای بعد تنها صدای ناله های محمد و برخورد مشت های افراد مرد با بدن بی جان محمد به گوش می رسید...