به خودم دروغ می گفتم، چون می دونستم خیلی برام ارزش داره. توی اتاقم قدم رو می رفتم. باید به امید دسترسی پیدا می کردم ولی چطوری، نه تلفن همراهش رو داشتم نه تلفن خونشونو. خواستم به خونشون برم ولی پشیمون شدم چرا که فکر بدی می کرد مخصوصاً دکتر که گفته بود خونه نیست و اگه من اونجا می رفتم فکر می کرد به خاطر امید رفتم. در این اندیشه بودم که تلفنم زنگ زد، نگاه کردم باز شماره ناشناس بود. بی حوصله روشن کردم و به محض الو گفتن، گفت: یاسمن تویی، من امیدم.

هورایی کشیدم و گفتم: تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم. شمارمو از کی گرفتی؟

خندید و گفت: چه خبر شده که دنبال من می گشتی. دختره عاقل، خوب معلومه از رضا گرفتم. صبح دوستت گفت که حال نداری، زنگ زدم احوالی بپرسم.

_ ممنون که زنگ زدی، خوشحالم کردی. خوب حالت چطوره؟ خوبی؟

_ عالی، عالیم، تو چطوری؟ راستی نگفتی چرا دنبالم می گشتی؟

لحظه ای فکر کردم و گفتم: خوبم، چون حوصله ام سر رفته بود برای همین دنبال یه دوست خوب و یه همزبون می گشتم. راستی دکتر کجاست، تنهایی؟

_ خیلی برام جالب با رضا زودتر آشنا شدی ولی با من راحت تری، یه روزه با هم صمیمی شدیم.

_ برای اینکه دکتر یه جوریه، نمیدونم چه جوری بگم آخه...

به میان حرفم دوید و گفت: نمی خواد بگی فهمیدم منظورت چیه، ولی به ظاهرش نگاه نکن باطنش حرف نداره.

_ راستی نگفتی دکتر کجاست، پیشته.

_ نه پیشم نیست رفته خونه دوستت مژگان، مگه خبر نداری.

آه از نهادم برآمد و گفتم: نه خبر ندارم، چون امروز با مژگان تماس نگرفتم.

چند دقیقه ای با امید صحبت کردم و بعد از قطع کردن تلفن یه لحظه تصمیم گرفتم به خونه مژگان بروم ولی زود پشیمون شدم، چرا که به قول مامان دوست داشتن اجباری نبود. باید کاری می کردم چون مثل کوه آتشفشان در حال انفجاربودم. کمی فکر کردم و سپس پیش مامان رفتم و گفتم: مامان نهار بریم خونه مامان بزرگ اینا، حوصله ام سر رفته.

چون می دونست چرا حوصله ام سر رفته قبول کرد، بعد از اطلاع دادن به مامان بزرگ به اونجا رفتیم.طبق معمول هر هفته، همه بچه های مامان بزرگ اونجا جمع بودند. با اینکه سرم با سامان و پگاه دختر خاله ام گرم صحبت بود ولی پرنده خیالم در اطراف دکتر و مژگان می چرخید، دلم می خواست بدانم چیکار می کنن ولی افسوس که امکانش نبود. در دلم ولوله ای بر پا شده بود و در حال دیوونه شدن بودم، از این رو آهسته در گوش سامان گفتم: سامان تو ماشینت چیزی نیست.

منظورمو فهمید، برای همین لبخندی زد و گفت: مگه می شه دوای درد بی درمون تو ماشین سامان پیدا نشه، ولی یه شرط داره؟

_ چه شرطی؟

_ افراط نداریم که گندش در بیاد.

وبدین ترتیب به حیاط رفتیم.

روز شنبه باز قبل از مژگان سر کار رفتم. کمی باهاش سر سنگین شده بودم ولی اون رفتارمو به حساب بابای تازه پیدا شده نیلوفر که هفته ای چند بار به دیدنش می اومد و باعث رنجش من می شد، می گذاشت. در صورتی که اون موضوع برای من تمام شده بود و اونو به چشم یک غریبه می دیدم و محلش نمی گذاشتم.

روز دو شنبه وقتی به خونه رسیدم دیدم مامان نیست، از نیلوفر سراغش رو گرفتم که گفت: مامان بزرگ قلبش مریض شده بردنش بیمارستان و مامان هم رفته اونجا.

_ کی، چرا به من خبر نداد و تو هم تنها موندی؟

_ تازه رفته، گفت الان یاسی می آید خونه و تو تنها نمی مونی. فقط سپرده که به گاز دست نزنم.

با شنیدن این خبر فورا سراغ تلفن رفتم و به مامان زنگ زدم. وقتی مامان گفت که جای نگرانی نیست کمی خیالم راحت شد، چون با وجود نیلوفر نمی تونستم به بیمارستان بروم و چاره ای جز قبول حرفهای مامان نداشتم. اون شب مامان در بیمارستان ماند ومن نیلوفر شب تنها ماندیم. صبح بعد از راهی کردن نیلوفر به سر کارم رفتم، تا ظهر چند بار با مامان تماس گرفته بودم و هر بار گفته بود که حال مامان بزرگ خوب هست. ساعت چهار بعد از اتمام ساعت کاریم، فورا به بیمارستان رفتم. مامان بزرگ توی C.C.U بود و اونطور که مامان گفته بود حالش چندان هم خوب نبود.

وقتی دیدم بی حال روی تخت افتاده بغضم گرفت، به زور جلوی گریه امو گرفتم و چند بار صورتش را بوسیدم و چند دقیقه ای کنارش موندم و بعد چون وقت ملاقات تمام شده بود بیرون رفتم. مامان از ظهر خونه بود، چون نیلوفر که بچه ای فضول و شیطان بود نمی توانست توخونه تنهاش بذاره، و از طرفی چون مامان بزرگ C.C.U بود به همراه نیاز نداشت. روز بعد نزدیک ظهر بود که مامان تماس گرفت و خبر خوشی بهم داد. مامان بزرگ رو به بخش انتقال داده بودند و این خوشحالم کرد، چون خیلی دوستش داشتم. شاد و شنگول مشغول کار بودم که تلفنم دوباره زنگ زد. با دیدن شماره دکتر، خاموشش کردم چون نمی خواستم حتی صدایش رو هم بشنوم. عصر دوباره به ملاقات مامان بزرگ رفتم، نیم ساعتی پیشش نشستم و سپس به خونه رفتم چون قرار بود مامان شب را همراهش بمونه. وقتی رسیدم مامان حاضر و آماده منتظرم بود، قبل از رفتنش گفت: یاسی، نیلوفر یه کمی حال نداره. مواظبش باش.

_ باشه، خیالتون آسوده باشه، چهار چشمی مواظبشم. 

بعد از رفتن مامان غذایی خوردم و به هال رفته و روی کاناپه دراز کشیدم. حق با مامان بود و نیلوفری که یک دقیقه هم آروم و قرار نداشت بی حال جلوی تلویزیون دراز کشیده و نگاه می کرد. دقایقی گذشت ولی نیلوفر همچنان دراز کشیده بود. بلند شدم ونگاهش کردم صورتش گر گرفته بود. دستم را روی پیشانیش گذاشتم کمی داغ بود، استامینوفن بهش دادم. هرازگاهی تبش را چک می کردم، همچنان بالا بود. خواستم دکتر ببرمش که به گریه افتاد و خواهش تمنا کرد، طاقت گریه هاشو نداشتم و برای همین از بردن به دکتر صرف نظر کردم ولی هر چه زمان می گذشت حالش بدتر می شد. از تب، صورتش جوش زده و قلبش به تندی می زد. دیگه دست، دست کردن جایز نبود به ساعت نگاه کردم 5/2 نصف شب بود. با دیدن ساعت ماتم گرفتم چون اون وقت شب جرات تنها بیرون رفتن را نداشتم.گریه ام گرفت و یک لحظه با خودم گفتم، نکنه بمیره و این فکر به وحشت انداختم. داشتم دیوانه می شدم و دنبال چاره ای می گشتم که به یاد امید افتادم، با همراهش تماس گرفتم هر چه زنگ می خورد جواب نمی داد. خواستم با دکتر تماس بگیرم که منصرف شدم و شماره خونه اش را گرفتم بعد از چند بار بوق زدن گوشی رو برداشتند، فورا گفتم: امید، امید چرا جواب نمی دی، منم یاسمن.

بجای امید، دکتر جواب داد: چی شده، چرا گریه می کنی؟

_ نیلوفر، نیلوفر.

_ نیلوفر چی شده؟

_ داره می میره، تو رو خدا به دادم برس، مامان خونه نیست.

_ الان خودمو می رسونم.

گریه کنان به سینه نیلوفر چشم دوخته بودم چون می ترسیدم هر آن قلبش از کاربایسته. با شنیدن صدای زنگ، گویی جان دوباره گرفتم و بدون اینکه جواب بدم فورا درب را باز کردم و به انتظار دکتر جلوی درب ایستادم. وقتی رسید، خودمو از جلوی درب کنار کشیدم و گفتم: 

_  دکتر، نیلوفر داره می میره، یه کاری بکن.

_ اجازه بده ببینم.

فورا به یادم افتاد که جلوی درب ایستاده و مانع ورودش شدم. کنار رفتم و از حرکت خودم خجالت کشیدم ولی اختیارم دست خودم نبود. دکتر بالای سر نیلوفر رفت و معاینه اش کرد از ترس اینکه خبر بدی بهم خواهد داد، همچنان اشک می ریختم. چند دقیقه ای طول کشید و اون دقایق برای من به اندازه یک قرن گذشت، سرش رو بالا گرفت حرفی بزنه که پیشدستی کردم و گفتم: داره می میره، آره می خوای اینو بگی.

دستمو گرفت و نشوند و گفت: نه نترس، آبله مرغون گرفته، اگه چند دقیقه ای تحمل کنی تبش پایین می آد.

از خوشحالی پریدم روی هوا و فریاد زدم و بعد گفتم: ببخشید از خوشحالی نتونستم خودمو کنترل کنم.

بدون اینکه نگاهم کنه گفت: برو آب و دستمال تمیز بیار تا پاشویش کنم.

به آشپزخانه دویدم  و توی لگن آب ریختم وبا دستمال برایش بردم. عقربه های ساعت به کندی می گذشت و تا وقتی که حال نیلوفر کمی خوب بشه هزار بار مردم و زنده شدم. وقتی لبخند رو، روی لبهای دکتر دیدم نفس بلندی کشیدم و گفتم: زنده می مونه آره.  

به صورتم چشم دوخت و گفت: آره که زنده می مونه، تبش هم پایین اومده،  خیالت آسوده باشه. راستی حاج خانم کجاست؟

_ مادر بزرگم بیمارستان بستریه، شب رو پیش اون مونده.

_ چرا، مشکلشون چیه؟

_ خونه خالم اینا مهمون بوده که یهو قلبش درد می گیره، می برنش بیمارستان که بستریش می کنن.

_ الان حالشون چطوره؟

_ بهتره. دو روز تو C.C.U بود الان آوردنش بخش،بیمارستان خاتم الانبیاست.

دکتر دستش را گذاشت رو پبشونیش و بعد گفت: یاسی برام یه لیوان آب می آری؟

بجای آب، براش آبمیوه آوردم. قرصی ازداخل کیفش بیرون آورد و خورد، بعد چشماشو بست و به دیوار تکیه داد. ناخود آگاه چشمم به ساعت افتاد نزدیک چهار صبح بود، با دیدن ساعت با شرمندگی گفتم: ببخش که نصف شبی مزاحمت شدم و تو رو بیخواب کردم.

سرش را بلند کرد و در حالیکه به صورتم خیره شده بود گفت: می شه بگی چرا با من قهری؟

صورتمو ازش برگردوندم و به سمت دیگر نگاه کردم و گفتم: اشتباه میکنی من قهر نیستم.

_ جدی، پس چرا روتو برگردوندی اون طرف؟

با پوز خندی جواب دادم: چون می دونم تو خیلی مومنی و از نگاه کردن به نا محرم پرهیز می کنی.

تا اینو گفتم زد زیر خنده، در دلم گفتم حتما بخاطر چند ساعت پیش می خنده ومیگه حتما اون موقع نا محرم نبودم ولی الان یک دفعه نا محرم شدم. حرصم گرفت، از رو نرفتم و با سماجت گفتم: چرا می خندی بده، که نمی خوام مرتکب گناه بشی.

همان طور که می خندید جواب داد: نه خوبه، ولی خیلی بدم می آید دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم تو صورتم نگاه کنی پس تو نگران این مسئله نباش چون من تورو به چشم خواهرم می بینم.

یک دفعه وا رفتم چون آب پاکی را، روی دستم ریخته بود. مایوس و سر خورده نگاش کردم که گفت: اگه باهام قهر نیستی چرا به امید زنگ زدی، اونکه جواب نداده بود تو مجبور شدی به خونه تلفن کنی.

_ تو از کجا فهمیدی؟ مگه به گوشیش نگاه کردی؟

_ نه، تو اون موقعیت فرصت این کار رو نداشتم ولی حدس زدم چون امید وقتی خونه است شب موقع خواب گوشی اش رو، روی سایلنت می ذاره.از امید، امید گفتنت حدس زدم.

به جای جواب دادن به سوالش گفتم: دکتر تو الان می خوای بری؟

_ کدوم خواهری، برادر خودش رو دکتر صدا می کنه. هر وقت رضا صدام کردی جوابت رو می دم.

_ خوب آقا رضا می خوای بری؟

ابرویی بالا انداخت و گفت: فقط رضا.

اگه یه خورده دیگه سر به سرم می ذاشت گریه می کردم برای همین با صدایی که انگار از ته چاه در می آید گفتم: رضا می خوای بری؟ اگه بری من با این حال نیلوفر سکته می کنم.

_ نه تا اومدن مامان صبر می کنم ولی مگه تو نمی خوای بری سر کار، نیلوفر رو چیکار می کنی؟

_ چرا برای همین موندم چیکار کنم، کله سحری چطوری به مامان خبر بدم که نگران نباشه.

_ من امروز ساعت یازده کلاس دارم تا اون موقع کنارش می مونم.

لبخندی زدم و گفتم: نمی دونم چطوری زحماتتو جبران کنم. حالا که لطف کردی و می مونی، پس یه پتو و بالش می آرم تا همین جا دراز بکشی. واقعا ازت ممنونم.

بلند شدم که برم برایش پتو و بالش بیارم که گفت: کاری نکردم خواهر جان، فقط تو دلیل قهر بودنت رو بگو.

انگار سیمی به بدنم وصل کردند، لحظه ای مکث کرده و سپس برای اینکه دستم رو نشه به اتاق پناه بردم. چند دقیقه ای همونجا موندم تا بر اعصابم مسلط بشوم، بعد دو تا پتو و بالش برداشتم و دوباره به هال رفتم. چشماشو بسته و به دیوار تکیه داده بود، با دیدنش گفتم: خوابت می آد؟

چشماشو باز کرد و گفت: نه، سرم درد می کنه.

_ بخاطر اینکه بد خواب شدی.

_ نه، تو که زنگ زدی با شنیدن صدات که گریه می کردی خیلی ترسیدم.

لبخند زنان پتو و بالش را به دستش دادم و گفتم: از وقتی که باهام آشنا شدی همه اش بهت شوک وارد می کنم.

بالش رو زیر سرش گذاشت و به پهلو دراز کشید و دستش رو ستون سرش کرد و به صورتم خیره شد. با حالت خاصی نگاه می کرد، نمی دانستم دنبال چه چیزی می گرده که چنان مو شکافانه نگاهم می کند. به روی خودم نیاوردم و خیلی راحت بالش را روی کاناپه گذاشته و دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. به گمانم نیم ساعتی بهم خیره بود که آخر طاقتم را از دست داده و به سمتش برگشتم و گفتم: هنوز کشف نکردی؟ به نتیجه نرسیدی؟

سرش را تکان داد و گفت:چی رو؟

_ نمی دونم، تو به من ذل زدی.

تازه متوجه منظورم شد، خنده ای کرد و گفت: دارم بررسیت می کنم.

با تعجب پرسیدم: چی مو؟

_ یاسی می دونی مثل چی می مونی؟

به علامت منفی سرم را تکان دادم که گفت: مثل دریا، یک لحظه آروم و صاف و زلالی که آدم با آرامش خاطر به تماشات می ایسته ولی یک دفعه چنان طوفانی می شی که نگو.

_ پس مواظب باش که گرفتار امواج پر تلاطم دریا نشی، چون اون موقع راه نجاتی نداری و باید توش غرق بشی.

سپس با ریشخند ادامه دادم: داداشی تا سحر چیزی نمونده بگیر بخواب.

و فورا پت را روی سرم کشیدم و تظاهر به خواب کردم ولی در واقع برای اینکه شاهد حال دگرگونم نباشه زیر پتو خزیدم. با اینکه نمی دیدمش ولی متوجه کلافه گی اش می شدم چون مرتب غلت می زد تا اینکه از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت. از صدای شر شر آب حدس زدم داره آب می خوره. لحظه ای بعد دوباره برگشت، صدای نفسهایش را شنیدم و کنجکاو شدم، آهسته از گوشه پتو نگاهش کردم نماز می خوند. باخودم گفتم الان چه وقته نماز خوندنه، اذان که نشده. با اینکه کنجکاو شده بودم ولی نخواستم آرامشش رو بهم بزنم، تا اینکه با صدای چیزی از جا پریدم. اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم تشخیص بدهم صدای چیه و اگه رضا نمی گفت: یاسی تلفنه، جواب بده، متوجه نمی شدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و گوشی رو برداشتم. به محض شنیدن صدای مامان، ضربان قلبم بیشتر شد و مجال حرف زدن را بهش ندادم و پرسیدم: مامان بزرگ طوریش شده،، حالش بده؟

مامان که متوجه حالم شد فورا گفت: نه عزیزم،  مامان بزرگ حالش خوبه، گفتم یه موقع خواب می مونی زنگ زدم تا بیدارت کنم.

فورا به ساعت نگاه کردم، شیش و نیم بود. نفس راحتی کشیدم و گفتم: ولی من زهر ترک شدم، باور کن قلبم داره از حلقم بیرون می زنه.

مامان خندید و گفت: نه نترس، نیلوفر چطوره؟ خوبه؟

نگاهی به رضا که به دهانم چشم دوخته بود کردم و گفتم: نه مامان، حالش زیاد خوب نیست. اگه امروز مدرسه نره بهتره، تب داره.

_ باشه الان می آم خونه، منتظرم باش.

وقتی گوشی را گذاشتم رضا آهسته گفت:شیری، چیزی می خوری برات بیارم.

_ نمی دونم.

بلافاصله رفت و برام یک لیوان شیر آورد، لیوان رو از دستش گرفتم و سر کشیدم و وقتی کمی حالم جا اومد، گفت: ببخشید که من فضولی کردم و به یخچال دست زدم.

با دلی سرشار از محبت به چشماش نگاه کردم و گفتم: کاش همه فضولا مثل تو باشن، مهربون و با محبت.

لبخند زنان جواب داد: این نهایت لطف شماست یاسمن خانم.

بلند شدم و به دستشویی رفتم تا هر چه سریعتر بتونم بساط صبحانه رو آماده کنم. وقتی به هال برگشتم دیدم نیست ولی از توی آشپزخانه سر و صدایی می آمد، وقتی به اونجا رفتم دیدم داره چایی دم می کنه. خنده کنان گفتم: مثل اینکه من مهمون تو هستم. دستت درد نکنه. چقدر تو از دیشب منو شرمنده کردی، واقعا نمی دونم از زیر بار این همه شرمندگی چطوری بیرون بیام.

همانطور که مشغول بود جواب داد: فقط لطف کن از این به بعد هر وقت تلفن کردم جواب بده، نه اینکه خاموشش کنی.

کره و مربا رو از یخچال بیرون آوردم و روی میز گذاشتم و گفتم: رضا تو هنوز بی خیال نشدی.

_ تا وقتی که دلیل اون رفتارت رو نفهمم، مطمئن باش از دست من خلاصی نداری.

_ پس تو هم مطمئن باش نمی تونی بفهمی، چون دلیل خاصی نداره.

_ باور نمی کنم و آخر هم می فهمم. جوینده یابنده است.

 خارج شده است 

ته چشم های تو خدا شیطنت میکند،ته دل من شیطان خدایی!!!!!

 

قسمت 25


نیم ساعتی نگذشته بود که مامان خودش رو رسوند، از دربکه وارد شد صدام کرد:

_ یاسی، یاسی کجایی؟

_ بله، دارم صبحانه می خورم.

وقتی به آشپزخانه آمد با دیدن رضا جا خورد و متعجب نگاهمون می کرد که فورا گفتم:

_ مامان دیشب حال نیلوفر خیلی بد بود مزاحم دکتر شدم، آخه آبله مرغون گرفته.

مامان فورا خودشو جمع وجور کرد وگفت:بله، ممنون که زحمت کشیدن. حالا نیلوفر کجاست؟

و دستپاچه به هال رفت و من هم پشت سرش. با دیدن حال نیلوفر کمی آروم گرفت، بعد دوباره پیش رضا برگشتیم. مامان روی صندلی نشست و رو به رضا گفت: نمی دونم چطوری از شما تشکر کنم. ببخشید که یاسی مایه درد سر شده و همه اش مزاحم شما می شه.

با شیطنت قبل از رضا جواب دادم: مامان جان تشکر لازم نیست. اگه برادر به داد خواهرش نرسه پس کی برسه، غریبه ها. داشتن برادر این جور موقع ها خوبه، مگه نه.

مامان با حیرت و دهان نیمه باز نگاهم کرد ولی رضا گفت: بله حاج خانم، حق با یاسیه.

مامان حرفی نزد. تند تند صبحانه خوردم و رفتم تا سریع آماده بشم. وقتی برای خداحافظی پیش شون رفتم رضا با دیدنم گفت:صبر کن با هم بریم.

و زود از جایش بلند شد. مامان دوباره تشکر کرد و ما خداحافظی کرده و بیرون رفتیم. خیلی دلم می خواست رضا می ماند و مژگان میدیدتش ولی حیف که همراهم اومد. تا وقتی که برسیم حرفی میانمان رد و بدل نشدو جلوی شرکت پیاده شدم و موقع خداحافظی گفتم: داداشی دستت درد نکنه، فعلا خداحافظ.

سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم خواهر جون، باز ساعت هفت می آم، به امید دیدار.

آرام زمزمه کردم: خواهر جون و زهر مار.

به گمونم شنید چون قاه قاه خندید.

عصر وقتی به خونه رفتم مامان با دیدنم فورا پرسید: موضوع خواهر، برادری چیه، برایش توضیح دادم. وقتی حرفم تمام  شد گفت: یاسی، تو هم دیگه بهتره دیدگاهتو عوض کنی چون اینطوری آسیب می بینی.

برای اینکه خیال مامان رو آسوده کنم به دروغ گفتم: خودمم همین تصمیم رو دارم.

نزدیک ساعت هفت به اتاقم رفتم و درب را قفل کردم و به عمد موزیک تندی روی ضبط گذاشتم و با صدای بلند روشنش کردم، سپس پشت پنجره رفته و منتظرش شدم. درست سر ساعت هفت از را رسید. با آمدن او مامان هم پشت درب آمد و بعد از چند بار درب زدن وقتی دید که جواب نمیدهم بی خیال شد و رفت.رضا یک ساعتی نشست و سپس رفت، من هم ده دقیقه بعد از رفتنش از اتاق بیرون رفتم. مامان کمی به صورتم دقیق شد و گفت: می دونستی می آد؟

خودمو به اون راه زدم و متعجب پرسیدم: کی؟

_ یاسی من بچه نیستم، نمی خواد ادا و اصول در بیاری. ولی اینو هم بدون که راهش این نیست، زشته.

روی مبل ولو شدم و گفتم: مامان جان، من که متوجه منظورت نشدم لطفا واضح تر حرف بزن.

نیلوفر که بی حال سر جایش دراز کشیده و با عروسکش بازی می کرد گفت: دوستت، دکتر خوشگله اومده بود و سراغ تو رو گرفت.

خنده ای کردم و رو به مامان کرده و گفتم: مامان مواظب این وروجک باش، از الان ببین چی میگه.

مامان: به خواهرش رفته.

روز پنج شنبه وقتی به خونه رسیدم دیدم مامان بزرگ را هم از بیمارستان مرخص کرده وبه خانه آورده اند و این موضوع باعث شادیم شد. ولی از اینکه دایی اینا و همین طور خاله و پگاه هم آمده بودند، در دل عزا گرفتم چون نمی خواستم سامان رضا را ببینه و از رفتارم متوجه همه چیز بشه. در دل دعا می کردم تا عصر قبل از آمدنش از خانه ما بروند و شکر خدا، دعایم مستجاب شده و نیم ساعت قبل از آمدن رضا همگی به اتفاق هم رفتند و من سریع به بهانه استراحت به اتاقم رفتم و خودمو حبس کردم. صبح از کله سحر بیدار شده و بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم دنبال مژگان رفته و با هم رهسپار شدیم. همین که به نزدیکشان رسیدیم امید با دیدنم دستی تکان داد و مژگان به خیال اینکه برای اون دست تکان می دهد دستش رو بالا برد،به زور جلوی خنده مو گرفتم ولی پوزخند زنان گفتم: دکتر رو بی خیال شدی؟

مژگان تابی به سر و گردنش داد و گفت: ای وای نه، مگه میشه، رضا یه تیکه جواهره، می میرم براش. خوب زشت بود اگه محلش نمی ذاشتم.

در دلم گفتم: از قرار مدارتون مشخصه که چقدر همدیگر را دوست دارین. وقتی پیششان رسیدیم، با همه به گرمی سلام و احوالپرسی کردم. وقتی به دکتر رسیدم به سردی سلامی کردم و از کنارش گذشتم ولی در عوض با امید چنان به گرمی حال و احوالپرسی کردم که باعث تعجب بقیه شد. البته اون هم حسابی تحویل گرفت، تصمیم گرفته بودم اعتنایی به رضا نکنم. موقعی که راه افتادیم از همه جلوتر بودیم، دو تایی چنان می گفتیم و با صدای بلند می خندیدیم که گوی سالهاست که با هم آشناییم. برای همین در بین راه که برای استراحتی کوتاه ایستادیم، مژگان متلکی بارم کرد و گفت: یاسی چایی نخورده پسر خاله شدین.

امید که مثل مژگان حاضر جواب بود فورا گفت: اتفاقا قبل از شما چایی خورده بودیم، مگه نه یاسمن جون.

رضا در حالیکه با لیوانی که دستش بود بازی می کرد جواب داد: از گل گفتن و خندیدناتون مشخصه.

ابرومو بالا بردم و گفتم: چون ریگی به کفشمون نیست مثل بعضی از مردم، تو خلوت وتنهایی گل نمی گیم و نمی خندیم.

به غیر از رضا بقیه متوجه متلک گفتنم نشدن، برای همین سجاد جواب داد: من موافق عقیده یاسمن هستم.

بحث جالبی راه انداخته بودم، همشون در مورد رابطه غلط پسرا و دخترا صحبت میکردن و من فاتحانه هر چه که دلم می خواست بطور غیر مستقیم بار رضا می کردم و اون هم گهگاهی اظهار نظر می کرد. وقتی خواستیم راه بیفتیم رضا خودشو به ما رسوند و گفت: یاسی درد تو چیه، حرفات خیلی بو داره.

رو به امید کردم و گفتم: امید حرفهای من بو داره.

امید خنده کنان جواب داد: من که متوجه نشدم. حتما دوست دختر رضا خیلی از عطر کریستین دیور استفاده می کنند و بوش تو دماغش هنوز مونده. هی بهش میگم نرو طرفش قبول نمی کنه، حالا هوایی شده.

یک دفعه زدم زیر خنده، چنان می خندیدم که نمی تونستم راه برم و روی زمین نشسته بودم و با رسیدن بقیه الهام پرسید: چی شده، یاسمن چرا غش کرده.

رضا به نشانه تاسف سری تکان داد و گفت: از امید دلقک بپرس، از شاهکارهای اونه.

امید به اعتراض گفت: اا رضا واقعا برات متاسفم، تقصیر خودتو می اندازی گردن من. اصلا ما نباید محلت می گذاشتیم تا برامون رجز نخونی.

سپس دستش رو بطرفم دراز کرد، به کمکش از روی زمین بلند شدم و با رسیدن به ایستگاه امید همچنان سر به سر رضا می گذاشت و مجال سین جین کردن رو بهش نمی داد. بالا وقتی همه دور هم جمع بودیم امید به مهدی اشاره کرد و مهدی هم به بهانه ای رضا را کنار کشید. بعد از رفتن آنها رو به بقیه گفت: بچه ها بیست و هفت دی یعنی روز یک شنبه تولد رضاست. با چند تا از بچه های دیگه هم قرار گذاشتیم دور هم جمع بشیم، هر کی خواست بیاد. ساعت هفت خونه منتظر هستیم، می خوایم سورپرایزش کنیم.

با اینکه بخاطر مژگان از رضا دلگیر بودم ولی با شنیدن این موضوع به وجد آمدم و تا رسیدن وقت موعد لحظه شماری می کردم. روز شنبه وقتی تعطیل شدیم رو به مژگان کردم و گفتم: می آیی بریم برای رضا کادو بخریم.

مژگان لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: نه یاسی جون، به مامان قول دادم عصری برم پیشش. شاید یه سر از اونجا بریم برای رضا کادو بخریم.

از اینکه به تنهایی می خواست به خرید برود لحظه ای دلم گرفت ولی با یاد آوری رضا و لطفهایی که در حقم کرده بود خوشحال روانه شدم. بعد از کلی فکر کردن و گشتن، نهایت عطری به همراه خود نویس خریده و به خونه رفتم. روز بعد وقتی از سر کار برگشتم اول به حمام رفته و دوشی گرفتم و سپس برای براشینگ کردن موهام به آرایشگاه رفتم چون کمی طول کشید وقتی به خونه برگشتم تند تند حاضر شدم. یک پلیور سفید آستین حلقه ای با یقه ی شل، همراه شلوار مشکی پوشیدم. مامان با دیدنم اعتراض کنان گفت: یاسی، لباست مناسب نیست.

نگاهی کردم و گفتم: چرا؟ چشه؟

یقه اش باز، آستین نداره، شلوارت هم خیلی تنگه، اصلا مناسب اونجا نیست.

_ مامان تو رو خدا ایراد بنی اسرائیلی نگیر، اگه شلوارم تنگه در عوض بلوزم بلنده، بقیه اش هم مناسبه.

مامان هر کاری کرد نتوانست برای عوض کردن لباسام متقاعدم کند. شاد و سر مست می خواستم بروم که اینبار نیلوفر صدام کرد و گفت: یاسی برام شکلات بخر، یادت نره ها.

_ چشم.

جلوی درب به محض اینکه پا بیرون گذاشتم سینه به سینه رضا که برای سر کشی به نیلوفر آمده بود برخوردم، نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: خیره، کجا به سلامتی؟

مستانه نگاهش کردم و گفتم: مهمونی، تو هم می آیی؟

_ نه، ولی یه خورده صبر کن برسونمت.

_ مرسی خودم می رم، بای. 

 خارج شده است 

ته چشم های تو خدا شیطنت میکند،ته دل من شیطان خدایی!!!!!

فورا ازش جدا شده و به راه افتادم. سر راهم کنار گلفروشی نگه داشته و پیاده شدم و دسته گلی از رزهای صورتی سفارش دادم. چون تا آماده کردنش کمی وقت می برد به سوپری که رو به روی گلفروشی اون دست خیابان بود رفتم تا شکلات مورد علاقه نیلوفر رو بخرم. مشغول برداشتن شکلات از قفسه بودم که صدایی آشنا بر جا میخکوبم کرد، با تلفن حرف می زد و می گفت: آرمین، جان بابایی گریه نکن الان می آم، قربونت برم گریه نکن من طاقت اشکاتو ندارم، خوشگلم دارم برات تنقلات می خرم.همین طور یک ریز قربان صدقه اش می رفت. به گوشهای خودم شک کردم چون اجناس توی قفسه امکان دیدن اون سمت رو نمی داد، برای اطمینان به ته مغازه رفته و درست رو به روی هم قرار گرفتیم، انتظار دیدنم رو نداشت. لحظه ای بهم نگاه کردیم، تمام شکلاتها از دستم به زمین افتاد. قبل از اینکه مجال حرف زدن داشته باشه سریع از مغازه بیرون دویدم. اون هم پشت سرم می آمد و صدام می کرد، اعتنایی نکردم و بی حواس به ماشین ها از خیابان رد شدم که صدای فحش دادن راننده ای هم به گوشم خورد. نمی دونم چطوری پول گلفروشی رو داده و بیرون آمدم و سوار ماشین شده و به راه افتادم. کمی که دور شدم چون حواسم به ماشین ها نبود مجبور شدم نگه دارم. صدایش توی گوشم زنگ می زد مخصوصا بابایی، بابایی گفتنش، از ناراحتی و درد شروع کردم به زار زدن چون سالها تشنه این الفاظ بودم و اون بی آنکه گناهی مرتکب شده باشیم محروممون کرده بود. با اون حالیکه داشتم نمی تونستم در مهمونی تولد رضا شرکت کنم ولی هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که به خونه برگردم نتوانستم. به دنبال راه حلی بودم چون نمی خواستم شادی دیگران را هم خراب کنم، یک دفعه به یاد ابی یکی از دوستان قدیمی ام بود افتادم و باهاش تماس گرفتم تا به فریادم برسد. دقایقی نگذشته بود که شاد و شنگول از آیینه نگاهی به صورت بهم ریخته ام انداختم و صورتمو پاک کرده و از نو آرایش کردم و سپس حرکت کردم. وقتی رسیدم خود رضا درب را به رویم باز کرد، گل و کادو رو به طرفش گرفتم و تبریک گفتم. امید به محض دیدنم گفت: به به خانم خوش قول، چرا اینقدر زود اومدی؟

به دروغ گفتم: تو ترافیک گیر کرده بودم.

رضا که می دانست چه ساعتی از خونه بیرون اومدم پوزخند زنان جواب داد: ترافیک تهران برای همه یه درد سر شده. دو ساعت توی ترافیک موندن، آدمو خسته می کنه.

برای اینکه حال گیری نکنم جوابش را ندادم. نگاهی به جمع انداختم به غیر از چند نفری که من می شناختم بقیه غریبه بودند، البته برای من. دوستان رضا همه شاد و سر زنده و خیلی هم مثبت بودند، درست بر عکس دوستان من. به تک تکشون نگاه کرده و حلاجی می کردم که امید کنارم اومد. نگاهش کردم این بار به چشم خریدار، پسری خیلی قد بلند و چهار شانه با چشمای عسلی و پ.ستی سفید و صورتی کشیده، زیاد خوشگل نبود ولی با نمک و تو دل برو بود. همین طور که محو تماشایش بودم یک دفعه گفت: چرا اینطوری نگام می کنی خبریه؟

خندیدم و گفتم: آره، می خواستم  ازت خواستگاری کنم.

خیره نگاهم کرد و گفت: نمی دونستم تو تزریقاتی هم داری.

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: تزریقات؟ متوجه منظورت نشدم.

_ آره جون خودت.

_ باور کن متوجه نشدم؟

خنده کنان جواب داد: اونقدر به اینور و اونور آمپول زدی که بوی این پنبه خیس آ چیه می زنن تا میکرب آ از بین بره، بوی اونا رو گرفتی، از ده فرسخی بوش می آد.

تازه دوزاریم افتاد، خندیدم و گفتم: کمال هم نشین اثر کرده یعنی تو این کاره نیستی.

_ چرا، ولی نه هرجایی.

متوجه منظورش شدم که جای مناسبی برای این کار نبوده ، ولی اون که از دل سوخته من خبر نداشت. برای همین مستانه خندیدم و شعری برایش زمزمه کردم، وقتی تمام شد رو به بقیه گفت: بچه ها یک دقیقه ساکت باشید تا یاسمن برامون شعر بخونه، صدای قشنگی داره.

مژگان در جوابش گفت: تو از کجا می دونی یاسمن صدای قشنگی داره؟

چون باز کنار رضا تلپ شده  و لج منو در آورد با تمسخر جواب دادم : یکی از کاستامو براش فرستادم، همونی که تازه به بازار اومدا.

حال مژگان رو حسابی گرفتم و بعد به خواست حاضرین چند بیتی از شاعران ایرانی زمزمه کردم، البته با همراهی خودشون. مجلسمون حسابی گرم شده بود و با اینکه در ظاهر همراه بقیه شادی می کردم ولی در دلم خون گریه می کردم، چون غیر از اتفاقی که موقع اومدن برام افتاده بود با بی محلی های رضا اعصابم کاملاً بهم ریخته بود ولی با این وجود سعی در حفظ ظاهر داشتم. موقع بریدن کیک همه دور رضا جمع شدند تا عکس بگیرند ولی من همانطور سر جایم نشستم. رضا نگاهم کرد و گفت، تو نمی آیی؟  

_ نه، من خیلی بد عکسم و عکسهای شما رو هم خراب می کنم.

_ هر طور راحتی.

بی اعتنایی اش  حسابی لجمو در آورده بود، ولی تحمل می کردم. امید بعد از چند تا عکس گرفتن دوربین رو به حسام یکی از دوستانش داد و سپس گوشه لباسمو گرفت و گفت: من هم مثل تو بد عکسم، بیا دوتایی عکسهای رضا رو خراب کنیم ، نمی شه که همش خوشگلا باهاش عکس بگیرن.

دو تایی کنار رضا ایستاده و عکس گرفتیم. بعد از بریدن کیک ، نوبت باز کردن کادو ها رسید. چند تایی باز کردند، همه لباس و عطر بود. بعد از باز کردن کادوی مژگان که بسته ای بزرگ بود دقیق شدم، وقتی رضاکادو را باز کرد یک کیف دستی چرمی گرون قیمتی بود. با این که مژگان خسیس بود ولی برای رضا سنگ تمام گذاشته و حسابی ولخرجی کرده بود. وقتی نوبت کادوی من شد آرام گفتم: بازش نکن ، مال من ناقابله.

لبخند زنان گفت: هرچه از دوست رسد نیکوست.

وقتی باز کرد مینو با دیدن عطر و خودنویس گفت: یاسمن، دیگه چی می خواستس بخری، نکنه انتظار داشتی بازار رو براش بخری. اونوقت دیگه نمی شد رضا رو نگه داشت و ما مجبور بودیم خونه ای، چیزی براش بخریم.

امید : از سرش هم زیاده، برای همین دوتایی باید استفاده کنیم.

رضا : دستت درد نکنه، خود نویس خیلی به دردم می خوره. موقع نسخه نوشتن به یادت می افتم.

حرف رضا به دلم نشست و خوشحالم کرد. وقتی همه کادو ها رو باز کردند ، رضا روبه امید کرد و گفت: پس کادوی تو کو؟

کمی فکر کرد و سرش رو خاروند و گفت: یادم رفته بخرم.

رضا: زحمت می کشی می ری و الان می خری.

امید بلند شد و به اتاقش رفت، خیال کردیم برای خرید می خواهد بیرون برود ولی دیدیم با بسته کادو پیچ  شده برگشت و گفت: هر کی بگه توی این چیه جایزه داره.

هر کس چیزی می گفت و امید نچی می کرد تا اینکه مهدی گفت: امید لفتش نده، دیر شده، زود بازش کن.

امید کاغذ کادو را پاره کرد و ربدوشامبری بیرون کشید و نشان داد و گفت: قشنگه؟

رضا با حالتی خاص گفت: بله دستت درد نکنه.

امید خودش را لوس کرد و گفت: رضا بگم چرا اینو خریدم؟

رضا چپ چپ نگاهش کرد ولی امید از رو نرفته و چند بار دیگه هم تکرار کرد و گفت:

_ رضا بگم؟

آخر حسام به جای رضا گفت: امید بگو ببینم قضیه ربدوشامبر چیه، اینجا کسی غریبه نیست.

امید نگاهی به رضا کرد و گفت: چند شب پیش خواب بودیم که تلفن خونه زنگ زد . من از جام تکون نخوردم چون می دونستم رضا مجبور می شه جواب بده، بعد از چند تا بوق زدن رضا رفت و جواب داد. یک دفعه دیدم می گه الان می آم، کی، چرا؟ خلاصه طرز حرف زدنش نگرانم کرد بلند شده و از اتاق بیرون اومدم که دیدم رضا داره می دوه طرف درب، چون آقا پسرمون عادت داره شبا راحت بخوابه، با همون سر و وضع داشت می رفت. وقتی دیدم حالش خوش نیست، پریدم و بغلش کردم و گفتم: رضا چرا مثل انسانهای اولیه شدی ، رضا هم گفت امید ولم کن بابا، الان چه وقت مسخره بازیه، نیلوفر مرد. من هم که محکم بغلش کرده بودم گفتم: بابا ، نیلوفر هم اگه بمیره باید چند تا برگ به خودت بچسبونی.

طفلکی یهو از خواب بیدار شد و نگاهی به سر تا پایش انداخت و بعد تندی دوید طرف اتاق و سر سه سوت مثل این آتیش نشونا آماده شد و بیرون اومد. هی بهش می گم رضا چی شده؟ بگو مردم از نگرانی . همه اش یه بند ، می گفت: نیلوفر داره می میره. تندی هم کیفش رو برداشت و رفت. بعد از رفتنش همه اش به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا سه روز تنهاش گذاشتم، تا اینطوری عاشق و مجنون بشه و دست و پاشو گم کنه. خیلی دلم براش می سوخت، تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم.

رضا: دیدم تا وقتی که من برگردم پاشنه تلفن رو از جا کنده بودی ، پس از نگرانی بیش از حد بود.

_ ولی رضا باور کن نمی خواستم تلفن رو مشغول کنم چون گوش به زنگ بودم که هر آن از بهشت زهرا تلفن بکنن  تا برم و جنازه تو رو تحویل بگیرم.

همه از خنده روده بر شده بودیم و ارسلان خنده کنان پرسید: امید پس چرا جنازه رضا رو می خواستی تحویل بگیری، نیلوفر داشت می مرد چه ربطی به رضا داشت؟

امید هم خیلی جدی جواب داد: برای اینکه گفتم بره و ببینه عشقش مرده از ناراحتی خودشو می کشه. عشق ، سه روزه بد جوری رضا رو هوایی کرده بود که اونجوری با اون شکل و شمایل می رفت پیش اش. خلاصه تا صبح تو سرم کوبیدم و عزاداری کردم که رضا از دستم رفت، همه اش خودمو نفرین می کردم که چرا تنهاش گذاشتم. نمی دونستم چه جوری به مادرش خبر بدم. اونقدر به سرم کوبیدم که دیدم رضا خودش اومد. از اینکه سالم می دیدمش خوشحال شدم. فوراً پریدم و ماچش کردم، بعد با یاد آوری نیلوفر نوحه خونی کردم و بهش تسلیت گفتم. با گریه و زاری بهش گفتم، رضا می دونم غم از دست دادن عزیز اون هم عشق یک مرد با محبتی مثل تو سخته ولی چاره چیه باید تحملش کنی. تا اینو گفتم رضا با خیال آسوده روی مبل ولو شدو گفت: امید خواب دیدی خیر باشه، این حرفا چیه میزنی برو بگیر بخواب.

حیرون نگاهش کردم و جواب دادم: رضا انگار حالت خوب نیست، ببرمت بیمارستان، گویا ضربه کاری بوده. خدا بهت صبر بده. نیلوفر رو خیلی دوست داشتی؟

تا اینو گفتم آقا تازه دهن باز کرد و گفت: امید، نیلوفر خواهر یاسمنه، هفت سالشه. طفلی تب کرده بود یعنی آبله مرغون گرفته بود، رفته بودم اونجا.

بعد از شنیدن این حرف ها پریدم و چند تا مشد و لگد بهش زدم و گفتم خاک بر سرت کنم خوب اینو همون دیشب می گفتی تا من این همه نگران و پریشان نمی شدم، برای آبله مرغون خودتو اونطوری گم کرده بودی.

قبل از رضا گفتم: اون بیچاره تقصیر نداره من هول کرده بودم. آخه حال نیلوفر خیلی بد بود و من می ترسیدم بمیره، چون مامان هم خونه نبود و این باعث شده بود که من بیشتر بترسم.

مژگان با شنیدن این جمله از اینکه دوتایی تنها بودیم با ناراحتی نگاهم کرد و من مستانه با نگاه جوابش را دادم. وقتی ماجرای ربدوشامبر امید تمام شد چون ساعت نزدیک دوازده بود همه عزم رفتن کردند و من هم از جایم بلند شدم که هر چه زود تر به خلوت گاهم پناه ببرم که امید دستمو گرفت و گفت: تو بشین کارت دارم.

چون حال خوشی نداشتم گفتم: اگه ممکنه باشه برای فردا ، تا دیرم نشده باید برم خونه.

_ زیاد طول نمی کشه ، بشین.

بالاجبار نشستم. مژگان از وقتی که با رضا آشنا شده بود منو هم به فراموشی سپرده بود . وقتی دید دوباره سر جایم نشستم پرسید: مگه تو نمی ری؟

قبل از من امید جواب داد: نه.

مژگان: چرا؟

_ چون من یه کار خصوصی باهاش دارم.

از اینکه امید دوباره حال مژگان رو گرفت کمی خوشحال شدم وبا کنجکاوی منتظر رفتن مهمانها شدم. بعد از رفت همه، رضا درب را بست و آمد درست رو به رویم نشست و گفت:

_ چرا دیر کردی؟

 خارج شده است 

ته چشم های تو خدا شیطنت میکند،ته دل من شیطان خدایی!!!!!

 

قسمت 27


از سوال رضا فهمیدم امید به خواست اون مانع از رفتنم شده. برای همین بلند شدم بروم که رضا با صدای نسبتا بلند، قاطعانه گفت: بشین کجا داری می ری؟

_ ببینم تو فکر کردی جدی جدی برادر و بزرگتر منی که ازم حساب پس می گیری؟

_ نه دلم برای مادر بیچاره ات می سوزه، چون از دست تو خیلی عذاب می کشه.

عصبانی شدم وگفتم: نمی دونستم مامان پیش تو، چغولی منو می کنه. خیلی با هم صمیمی شدین و من خبر ندارم.

_ از بس که کج خیالی اینطوری فکر می کنی چون اون بنده خدا هیچ وقت چغولی تو رو نکرده.

مثل کوه آتشفشان منفجر شدم و گفتم: آره کج خیالم، بدم، دیوونه ام، آشغالم، کثیفم، حیوونم، حالا دلت خنک شد.

و بدنبالش اشکم سرازیر شد. امید که تا اون لحظه ساکت نشسته و نگاه می کرد رو به رضا گفت: رضا چرا اذیتش می کنی، خوب حتما تو ترافیک گیر کرده.

و بعد به آشپزخانه رفت برایم آب آورد و گفت: بیا یه ذره بخور تا آروم بشی.

چون به هق هق افتاده بودم نمیتونستم لیوان را بدستم بگیرم و امید خودش لیوان را جلوی دهنم گرفت، کمی که خوردم، نگاهم به رضا افتاد. دست توی موهایش کرده و به زمین چشم دوخته بود. چند لحظه ای هر سه مون سکوت کردیم، تا اینکه رضا سرش رو بالا گرفت و به امید گفت:

_ من قصد اذیتش رو ندارم ، ولی از وقتی که اومده حال عادی نداره. موقع اومدن جلوی درب خونشون دیدم که شاد و سر حال بود اما الان چشماش داد می زد اتفاقی افتاده، همه خنده هاش الکی بود.

امید نگاهی بهم کرد و گفت: اگه رضا بگه اتفاقی افتاده یعنی افتاده، چون رضا با مته می ره تو اعماق وجود آدما و هیچ وقت بی خود حرف نمی زنه.

از اینکه در اون اوضاع و احوال دست از شوخی بر نمی داشت خنده ام گرفت. رضا که عصبانی بود با تشر گفت: امید الان چه وقت شوخی کردن و مسخره بازی در آوردنه.

امید با مظلومیت سرش رو به طرف گردنش خم کرد و گفت: ببخشید، می خواستم یاسمن رو بخندونم، ببین.

رضا به صورتم نگاه کرد و با دیدن خنده ام، لبخندی زد و گفت: بعضی جاها دلقک بازیهات به درد می خوره.

لیوان آب رو برداشتم و کمی خوردم که دوباره پرسید: باز نمی خوای بگی چی شده؟

امید: یاسمن خواهش می کنم اگه چیزی شده بگو، رضا تا نفهمه دست از سرت بر نمی داره، یکی از عادت های بدشه ، مثل کنه می چسبه.

چون خودش هم قبلا بهم گفته بود، گفتم: قبل از اینکه اینجا بیام چون نیلوفر ازم شکلات خواسته بود رفتم براش بگیرم که اون مرتیکه بی همه کس و دیدم، داشت با پسر عزیز دردانه اش حرف می زد و قربان صدقه اش می رفت. برای اینکه مطمئن بشم خودشه به سمتی که صداش می اومد رفتم که رو به روی هم دراومدیم، از مغازه بیرون دویدم که باز به دنبالم اومد ولی من مجال حرف زدن بهش ندادم.

صداش باز توی گوشم پیچید مثل سوهان به روحم کشیده می شد که امید پرسید: این مرتیکه بی همه کس شوهرت بود.  

با عصبانیت دستمو به لبه مبل کوبیدم و گفتم: نه، یه زمانی بابام بود.

همان لحظه یک دفعه دستم سوخت  و فورا بهش نگاه کردم. بی حواس به لیوان توی دستم، دستم رو به مبل کوبیده بودم. خون فواره زد و هر دو شون دستپاچه شدند،رضا فورا جلو اومد و تکه های لیوان رو از دستم بیرون کشید و به امید که دور خودش می چرخید گفت: امید، چرا می چرخی؟ دستمال کاغذی بده.

امید جعبه دستمال کاغذی را بدست رضا داد، چند تایی بیرون کشید و روی دستم گذاشت. من هم از ترس و درد گریه می کردم که رضا دوباره به امید گفت: تو چت شده چرا ماتت برده؟ یکی یکی باید بهت بگم، برو گاز استریل... بقیه وسایل رو بیار.

و بعد به من دلداری داد و گفت: چیزی نیست نترس.

بعد از شستن با بتادین ، امید نگاهی کرد و گفت: رضا باید بخیه بزنیم زخمش سطحی نیست ولی نخ بخیه نداریم.

رضا: خوب برو زود بخر و بیار، چرا معطلی؟

با شنیدن اسم بخیه گریه ام بیشتر شد و از ته دل هر چی نفرین بود نثارش کردم.

چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید امید با وسایلی که نیاز داشتن برگشت. رضا که به اخلاقم وارد بود گاز استریلی رو ، لای دندانم گذاشت و گفت: موقعی که می خوام بخیه بزنم اینو گاز بگیر.

سپس به کمک امید به دستم بخیه زد. از درد به خودم می پیچیدم و حالت تهوع داشتم ولی تو اون وضعیت نمی تونستم تکون بخورم. وقتی کارشون تمام شد، امید برایم آب قند آورد که از خوردنش امتناع کردم و گفتم:نمیتونم، حالم بهم می خوره.

رضا: یه  کمی بخور، برات خوبه، چیزی نمی شه.

چند قولوپ خوردم، خواستم بلند شم که سرم گیج رفت. رضا دستمو گرفت و گفت:

_ کجا بلند شدی؟

_ دیرم شده، الان مامان نگران می شه.

امید: مگه نمیدونن اینجایی؟

سرمو به علامت مثبت تکان دادم که گفت: پس یه خورده بشین، یه ذره که رو به راه شدی میری.

سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم. دستم به شدت درد می کرد و می سوخت، چشمامو باز کردم تا قرص مسکن بخوام که دیدم رضا لباسی به طرفم گرفت و گفت: بیا، بلوزت رو عوض کن، خونیه.

به لباسم نگاه کردم که دیدم به خون آغشته شده، به غیر از بلوزم، مبل و همین طور فرش هم خونی و کثیف شده بود. با شرمندگی گفتم: ببخشید، همه جا رو کثیف کردم.

امید: عیب نداره، فردا می آیی زحمتش رو می کشی و میشوری.

رضا چپ چپ نگاش کرد ولی من بی رمق به رویش لبخند زدم و گفتم: 

_ به روی چشم.

سپس بلند شده و به اتاق رضا رفته و بلوزمو عوض کردم. سردم شده بود. وقتی به هال برگشتم از چوب لباسی ، پالتومو برداشتم و تنم کردم. رضا به خیال اینکه می خواهم به خونه بروم ، گفت: من می رسونمت.

_ ماشین آوردم، خودم می روم.

امید: با این حال و روزت نمی تونی رانندگی کنی، من و رضا می رسونیمت.

بی چون و چرا به پایین رفتم و اونها هم پشت سرم آمدند.رضا سوییچ ماشین رو گرفت و خودش پشت فرمون نشست و من هم در صندلی جلو نشستم و امید هم با ماشین خودش پشت سرمون حرکت کرد. بی حال سرمو به عقب تکیه داده بودم که رضا صدام کرد:

_ یاسی؟

_ بله.

_ اگه اینطوری ادامه بدی بیشتر از چند ماه دوام نمی آری، فکر کن بابات مرده، می دونم سخته ولی چاره ای غیر از این نداری. چون هر وقت دیدیش، یا باهاش حرف زدی اونقدر بهم ریختی و داغون شدی که حد نداره. به فکر آینده ات باش، وقتی که تشکیل زندگی دادی...

نگذاشتم ادامه بده و گفتم: رضا خواهش می کنم الان نصیحتم نکن، چون دیگه طاقت ندارم و حالم خیلی خرابه.

_ ببخشید قصد نصیحت کردنت رو ندارم اما وقتی می بینم اینطوری پریشون و داغونی ، دلم برات می سوزه و نمیتونم بی تفاوت باشم.

_ جدی، فکر می کردم به اندازه یک سر سوزن برات ارزشی ندارم.

آرام روی دستم زد و گفت:از بس که منفی فکر می کنی، مگه می تونم نسبت به خواهرم بی تفاوت باشم.

بلند شدم و صاف نشستم و نگاهش کردم که شاید قصد شوخی داشته باشه ولی دیدم نه خیلی هم جدی حرف می زنه و این دردمو تشدید کرد. برای همین تا رسیدن به خونه، باهاش حرف نزدم. رضا بعد از بردن ماشین به پارکینگ ، همراه امید خداحافظی کرده و رفتند و من هم بالا رفتم. وقتی درب را باز کردم برای اینه دیگران رو بیدار نکنم پاورچین پاورچین بطرف اتاق می رفتم که مامان از اتاقش بیرون اومد. سریع دستمو، توی جیب پالتوم پنهان کردم ولی چون هیچ چیزی از چشمای تیز مامان پنهان نمی ماند، با دیدن اوضاع خرابم، جلوتر اومد و موشکافانه نگاهم کرد و گفت: یاسی، گریه کردی، مگه تولد رضا نبود؟

آهسته گفتم چرا.

_ پس چی شده، چرا گریه کردی؟ رضا بهت حرفی زده و ناراحتت کرده.

بعد با خودش تکرار کرد و گفت: نه رضا اینطور آدمی نیست.

خواستم به اتاقم بروم برای اینکه مانع از رفتنم بشه، دستمو که داخل جیبم بود گرفت که صدای آخ گفتنم بلند شد. بیچاره مامان دستپاچه بازومو گرفت و دستمو بیرون کشید و با دیذن دست باند پیچی شده ام، پریشان پرسید: یاسی، چه بلایی سرت اومده؟

آهسته گفتم: مامان اتفاقی نیفتاده، آروم تر الان مامان بزرگ رو هم بیدار می کنید.

دستمو گرفت و به اتاقم رفتیم، منو روی تخت نشوند و گفت: تا سکته نکردم بگو چه بلایی سرت اومده.

سرمو روی شونه اش گذاشتم و اونچه رو اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. مامان که درد خودش هم تازه شده بود هم پای من گریه می کرد. کمی که گذشت بلند شد و اشکاشو پاک کرد و گفت: بلند شو بخواب، صبح نمیتونی بلند شی.

فهمیدم مامان می خواد تنها باشه. چون حال و روز خوبی نداشت. وقتی پالتومو از تنم بیرون آوردم با دیدن تی شرت رضا، لبخندی روی لبام نشست، بوییدمش، دلم نمی خواست از خودم جدا کنم برای همین با همان لباس سر جایم دراز کشیده و خوابیدم.

 خارج شده است 

ته چشم های تو خدا شیطنت میکند،ته دل من شیطان خدایی!!!!!

 

قسمت 28

صبح با نیم ساعت تاخیر خسته و بی حال سر کار رفتم. وقتی مژگان دستمو دید فورا پرسید: دستت چی شده؟ چرا بستیش؟

لحظه ای مکث کرده و گفتم: صبحی با چاقو برید.

هر چند که زیاد باور نکرد ولی کنجکاو هم نشد. بعد از رفتنش سریع به دکترSMS زدم و ازش خواهش کردم در مورد اتفاق شب حرفی به مژگان نزنه و اون هم خیلی کوتاه برام نوشت، نه مطمئن باش. همین، نه حال و احوالی ازم پرسید و این باعث تکدی خاطرم شد. اصلا حوصله کار کردن رو نداشتم چون هم دستم درد می کرد هم کسل و بی حال بودم. برای همین وقتی آقای سعیدی ازم خواست همراه مهمانهای خارجی اش به کارخانه بروم در دل عزا گرفتم ولی چاره ای غیر از اطاعت نداشتم. وقتی از کارخانه برگشتیم ساعت نزدیک چهار بود، برای اینکه زودتر به خانه بروم سریع وسایلم رو جمع کرده و به دنبال مژگان رفتم. همین که داخل اتاق پا گذاشتم با دیدن رضا سرم به دوران افتاد و برای حفظ تعادلم به دیوار تکیه داده و سلام کردم. از ناراحتی حالش رو هم نپرسیدم ولی رضا حالمو پرسید و من هم بدون اینکه نگاهش کنم سر سری جواب دادم و رو به مژگان گفتم:

_ تو که مهمون داری، پس من رفتم، خداحافظ.

و سریع خودمو از اتاق بیرون انداختم، دلم می خواست هر چه سریعتر به خونه برسم و در خلوت و تنهاییم اشک حسرت بریزم وقتی به خونه رسیدم قبل از هر کاری پیش مامان بزرگ و نیلوفر که در پذیرایی استراحت می کردند رفتم. مامان بزرگ به محض دیدنم آغوش گرم و مهربانش  را به رویم گشود و بغلم کرد و دستی بر سرم کشید و گفت:

_ الهی دورت بگردم، تو چقدر باید عذاب بکشی، الهی که هیچ وقت خیر از زندگیش نبینه، الهی که به خاک سیاه بشینه. بمیرم برات، دستت چطوره، بهتره؟

خودمو ازش جدا کردم و سرمو رو پایش گذاشتم و گفتم: خیلی درد می کنه، می سوزه. دارم می میرم.

در واقع دلم سوخته و آتیش گرفته بود، با نوازش های مامان بزرگ احساس آرامش و امنیت کرده و کم کم پلکهام روی هم افتاد. تا اینکه صدای رضا به گوشم خورد که داشت با مامان حرف می زد و می گفت: ببخشید که مزاحم شدم، اومدم حال هر سه مریض مونو بپرسم.

وقتی به پذیرایی آمدند مامان آرام آرام صدایم کرد که رضا مانع شد و گفت: حاج خانم بیدارش نکنید بذارین بخوابه، الان حسابی خسته است و به استراحت نیاز داره.

مامان تسلیم شد و از بیدار کردنم منصرف گردید، من هم از خدا خواسته همانجا دراز کشیده و خودمو به خواب زدم، چون با دیدنش عذاب می کشیدم. حال مامان بزرگ و نیلوفر رو پرسید و بعد از خوردن چایی و چند دقیقه نشستن بلند شد و گفت: من با اجازه تون رفع زحمت میکنم.

مامان بزرگ زودتر از مامان گفت: کجا پسرم با این عجله، شام تشریف داشته باشید.

رضا: ممنون حاج خانم، انشاءالله یه وقت دیگه مزاحمتون می شم.

در دلم گفتم: اون وقت هنوز نرسیده چون مژگان جونت دیگه وقتی برای دیگران نمی ذاره، بدو برو پیشش. مامان به حرف اومد و گفت: ما که حسابی شرمنده شما شدیم. لااقل شام تشریف داشته باشید و یه لقمه نون و پنیری دور هم بخوریم، یه روز هم خونه فقرا بد بگذرونید.

چون سر شام گرم تعارف تیکه پاره کردن بود، یواش گوشه چشمامو باز کردم که دیدم متواضعانه سر تعظیمی فرود آورد و گفت: حاج خانم تو رو خدا چوب کاری نفرمایید، من نمک پرورده شما هستم. امشب چون بیمارستان هستم نمی تونم، چشم فردا شب مزاحمتون میشم.

در دلم جشن گرفتم و بعد از رفتنش برای اینکه از غرزدنهای مامان در امام باشم، نیم ساعتی هم به همان حال ماندم. بعد چشمامو باز کردم و خمیازه ای کشیدم و گفت: عجب خوابی کردم، نفهمیدم کی خوابم برد.

مامان بزرگ لبخند زنان جواب داد: از بس که خسته می شی مادر.

سرمو تکان دادم و بلند شدم و نشستم که مامان بزرگ ادامه داد و گفت: موقعی که تو خواب بودی دوستت آقای دکتر اومده بود. عجب پسره نازنینی، خدا به پدر و مادرش ببخشه.

دستمو به صورتم کوبیدم و گفتم: ای وای، پس چرا منو بیدار نکردید، خیلی زشت شد.

مامان: من خواستم بیدارت کنم ولی نذاشت، گفت خسته ای و باید بخوابی.

به حالت تاسف سرمو تکون دادم و گفتم: خیلی بد شد، اینجا قلمبه شده و خوابیدم، آبروم رفت.

بلند شدم و دست و صورتمو شستم. چون ساعت هفت و نیم بود و موقع خوردن شام، برای چیدن میز به کمک مامان رفتم. منتظر بودم که از دعوت فردا شب حرفی خواهد زد ولی هر چه انتظار کشیدم چیزی نگفت. بعد از شام تلویزیون نگاه می کردم که تلفنم زنگ زد، با دیدن شماره امید فورا جواب دادم. بعد از سلام و احوالپرسی تا گفتم با زحمتهای من چیکار می کنید؟ گفت: ای یاسمن جان، از صبح زود این آقا رضا منو بیدار کرده که الا و بلا باید ببری این فرش و مبل و توی پارکینگ بشوری. هی می گم رضا جان قالی شویی برای چیه، برای همین کاراست دیگه. می گه نه، فرش نجسه و باید خودت بشوری. گفتم بابا حداقل خودت هم بیا کمک، می گه من دانشگاه دارم نمی تونم. خلاصه از صبح تا الان همه اشک از دارم و الان حسابی خسته خسته ام.

دلم براش سوخت، بخاطر بی حواسی من حسابی تو زحمت افتاده بود. برای همین با شرمندگی گفتم: ببخشید امید، اسباب زحمت شدم، نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.

_ تشکر لازم نیست عزیزم، من کاری نکردم.

_چرا همه اش کار،حسابی خسته شدی؟

خنده کنان جواب داد: این تن خسته فدای تو باد، چون دادیم دست قالی شویی.

چند دقیقه ای باهاش صحبت کردم، سپس گوشی رو قطع کرده و به مامان که شش دونگ حواسش به من بود گفتم: دوست رضاست، امید. همونی که دیشب داشتم ازش برات تعریف می کردم. طفلکی از صبح فرش شسته، مبل شسته، حسابی تو زحمت افتاده.

با نوضیحاتی که به مامان دادم قانع شد، ولی باز هم از مهمان فردا شبش حرفی نزد. خیلی دلم می خواست علت سکوت کردنش رو بدانم، هی می گفتم حتما یادش رفته و الان می گه ولی تا موقع خواب هر چه منتظر شدم خبری نشد.

صبح از وقتی که به سر کار رفته بودم سرم گرم مهمانهای خارجی بود. نزدیک ظهر بود که امید دوباره تماس گرفت و حالمو پرسید،سپس برای شام دعوتم کرد. لحظه ای فکر کردم، مامان حرفی نزده بود وبرای اینکه من هم کارهای رضا رو تلافی کرده باشم، قبول کردم. بعد از ظهر چون باز به کارخانه می رفتیم وممکن بود کارمون به درازا بکشد به مامان تلفن کرده و خبر دادم، باز مامان حرفی از آمدن رضا نزد و من با خیال آسوده همراه مهمانها و آقای سعیدی به کارخانه رفتیم. وقتی برگشتیم هوا کاملا تاریک شده بود. نگاهی به ساعتم انداختم، نزدیک هفت ونیم بود. اگر اون ساعت به خونه می رفتم به هیچ وجه نمی توانستم از دست مامان خلاص بشوم برای همین تلفن کردم و گفتم: مامان برای شام منتظرم نباشید، من با امید دوست رضا بیرون می ریم. 

مامان که انتظار نداشت جا خورد و لحظه ای سکوت کرد، سپس گفت: 

_ یاسی، زنگ بزن و کنسلش کن برای شام مهمون داریم.

_ شرمنده مامان جان، من نمی تونم، بهش قول دادم، زشته بعد از این همه دردسر الان قرارمو بهم بزنم.

_ من فکر میکنم امشب خونه نبودنت زشت تر باشه چون به این یکی بیشتر مدیونی.

خودمو به اون راه زدم و گفتم: مادر من، هر کی هم قراره بیاد شرمنده چون من برنامه مو به هیچ وجه بهم نمیزنم. شما که بهتر می دونید من سرم بره قولم نمیره. حالا کی هست که شما این همه اصرار به بودن من می کنید.

_ دکتر محمدی، پریروز دعوتش کردم.

_ ا خیلی بد شد، چرا زودتر بهم نگفتین.اون وقت با امید قرار نمی ذاشتم، بهر جهت مقصر خودتونین و از طرف من هم عذر خواهی کنید.

به این ترتیب با یک برنامه حساب شده می تونستم حال رضا رو مثل خودش بگیرم. طبق قرار قبلی مون با امید ، جلوی پارک ساعی همدیگر رو سر ساعت هشت می دیدیم. من زودتر رسیده بودم و چون ماشین به همراه نداشتم نیم ساعتی تا اومدن امید منتظر ایستادم، حسابی سردم شده بود. وقتی رسید فورا سوار ماشین شدم و بخاری رو، روی درجه زیاد گذاشتم تا یخ پا و دستام باز بشه. یه خورده که گذشت کمی گرم شد. امید بر عکس رضا به پاتوقهای خوب و دنج وارد بود برای همین به یک رستوران سنتی رفتیم.

با اینکه با امید گرم صحبت و بگو و بخند بودم ولی روحم در اطراف خونه در حال پرواز بود. خیلی دلم می خواست قیافه رضا رو موقعی که می فهمید با امید رفته و خونه نیستم، می دیدم. اونقدر سر کیف و شنگول بودم که حد نداشت، برای همین با اشتها غذایم رو خوردم. بعد از غذا ، امید گفت: اهل قلیون هستی؟

مستانه خندیدم و گفتم: نه، من دودی نیستم خیلی هم بدم می آید.

امید چشماشو ریز کرد و گفت: دروغ نگو بهت نمی آید.

پاکت سیگارو از کیفم بیرون آوردم و تعارف کردم و گفتم: می کشی؟

آرام با نوک انگشتانش ضربه ای به پیشانیم زد و گفت: منو می خوای رنگ کنی، خانم، خانما. من خودم همه رو رنگ می کنم.

_ مشخصه، نیاز به گفتن نیست.

سفارش چایی و قلیون رو داد. مشغول کشیدن قلیون بودیم که تلفنش زنگ زد و بعد از سلام کردن ، آدرس رستوران رو داد. بعد از قطع کردن تلفن با کنجکاوی پرسیدم: کی بود، مهمون داریم؟

_ رضا.

کنجکاو شدم ولی برای اینکه امید شک نکند، خیلی عادی پرسیدم: چیکار داشت، می خواست بیاد اینجا؟

_ نه، فکر نمی کنم.

_ راستی می دونی رضا کجاست؟

_ نه.

_ خونه ما، شام مهمونه.

تا اینو گفتم امید که داشت چایی می خورد قند به گلویش پرید و به سرفه افناد، خنده کنان به پشتش زدم و گفتم: چرا هول کردی؟

وقتی سرفه اش قطع شد با چشمای گرد شده گفت: پس تو چرا اینجایی؟

اخمی کردم و گفتم: اگه ناراحتی برم؟

_ نه ، نه ناراحت نیستم. منظورم این بود که...

لحظه ای مکث کرد، سپس ادامه داد و گفت:هیچی بابا ولش کن، خوب چی داشتم می گفتم.

_ با دوستت، سر دختر همسایه دعواتون شده بود.

_ آهان یادم اومد.

و شروع کرد به تعریف کردن بقیه خاطراتش. از دوران دبیرستان، پسری شیطون و بازیگوش بود که اگه یک سال آخر دبیرستان یه بند درس نمی خوند در دانشگاه قبول نمی شد. همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه ساکت شد و به نقطه ای چشم دوخت.

فورا به مسیر نگاهش، نگاه کردم و با دیدن رضا شوکه شدم.

فورا به سمت امید چرخیدم، اون هم مثل من انتظار دیدنش را نداشت و سرش رو به علامت سوال تکان داد و من هم شونه هامو بالا انداختم. وقتی به نزدیکمون آمد با دیدن قیافه عصبانیش حدس زدم برای چی آمده، تا رسید سلام کرد و همانطور ایستاده پرسید: تو با من چه مشکلی داری؟

خیلی خونسرد گفتم: اول بفرما یه گلویی تازه کن بعد باهام دعوا کن.

نفس عمیقی کشید و لبه تخت روبرویم نشست. برایش چایی ریختم و بعد پرسیدم:

_ خوش گذشت؟

خیره نگاه کرد و گفت: بله، جای شما خالی.

از رو نرفتم و گفتم: دوستان بجای ما.

اینبار نوبت امید بود رو به اون کرد و گفت: چرا نگفتی با یاسی قرار داری؟ هان.

امید هم مثل من خیلی خونسرد جواب داد: مگه تو هر جا میری به من میگی، تو خودت چرا نگفتی خونه یاسمن دعوت داری، آب زیر کاه.

خنده ای کردم و گفتم: این همه راه اومدی که بپرسی چرا امید بهت نگفته، خوب اگر صبر می کردی شب خونه می اومد و اون وقت می پرسیدی.

با عصبانیت جواب داد: نه، اومدم ببینم تو چه دردی داری. چرا همه اش در میری؟

امید خنده ای کرد و گفت: رضا خیلی بی ادبی، مگه یاسمن کش تنبونه که هی در بره.

تا اینو گفت من هم زدم زیر خنده. رضا سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: تو رو خدا ببین گیر چه آدمایی افتادم.

چشمامو تنگ کردم و گفتم: مجبور نیستی باهام حرف بزنی، برو با از ما بهترون بگرد و حرف بزن.

یک دفعه تا بنا گوش سرخ شد و با خشم استکان را توی نعلبکی کوبید و با چشمای از حدقه در آمده خیره خیره نگاهم کرد و سپس گفت: ممنون که راهنماییم کردی.

امید که دید اوضاع  قمر در عقربه، سر قلیون رو به طرف لب رضا برد و گفت: جون من بیا یه پکی بهش بزن تا عصبانیتت فروکش کنه.

رضا با حرص دست امید رو پس زد و بلند شد و گفت: خوش بگذره، خداحافظ.

بعد از رفتن رضا، امید به فکر فرو رفته و من هم حال چندان مساعدی نداشتم برای همین آهسته گفتم: امید بریم.

سرش رو بلند کرد و به صورتم دقیق شد و گفت: باشه بریم.

بلند شدیم و از رستوران بیرون آمدیم و تا رسیدن به خونه هر دو در سکوتی مطلق فرو رفته بودیم. وقتی می خواستم پیاده بشوم رو به امید کردم و گفتم: وقتی رفتی خونه بهش بگو، مامان تا چند ساعت پیش حرفی از اومدنش بهش نزده بود و موقعی که بهش تلفن کردم تا با تو بودنم رو بهش اطلاع بدم،تازه گفت که قراره شب رضا خونمون بیاد.

_ باشه، پیغامتو می رسونم.

وقتی بالا رفتم خوشبختانه آثار نارضایتی رو در چهره مامان ندیدم و این جای شکر داشت. از اون شب به بعد دیگه با هم تماسی نداشتیم و فقط روزهای جمعه همدیگر رو میدیدیم و به غیر از سلام حرف دیگری بینمون رد و بدل نمی شد. در عوض با امید خیلی صمیمی شده و با هم مرتب در تماس بودیم، همانطور که رضا و مژگان با هم جون جونی شده بودند.

و این موضوع باعث شده بود که با مژگان هم فاصله بگیرم و البته اون هم بی میل نبود شاید منو رقیب خودش می دید. هر چند رضا اونو انتخاب کرده بود. 

با نزدیک شدن عید، در محل کارمون هم ارتباطمون کم رنگ تر شده بود و کمتر با هم حتی در مورد کار حرف می زدیم.

آخرین جمعه ای که قرار بود به کوه برویم. وقتی رسیدم دیدم امید و رضا هنوز نیامدند، چند دقیقه ای که منتظر شدیم امید به تنهایی از راه رسید. همه سراغ رضا رو گرفتن که امید گفت: کار داشت نتونست بیاد.

مهدی متعجب پرسید: این چه کاری بود که مانع اومدن رضا به کوه شده، تا حالا پیش نیومده بود.

امید شونه هاشو بالا انداخت و گفت: نمی دونم، خیلی خصوصی بود که به من هم نگفت.

سجاد: اتفاقا دیروز عصر با هم بودیم ولی حرفی از نیومدنش نزد.

امید: بابا چیکارش دارین این هفته رو دلش خواسته بره، بگرده و دختر بازی کنه.

بچه ها دست ازکنجکاوی برداشته و به راه افتادیم. کمی از بقیه فاصله گرفتیم، آرام در گوشم گفت: طفلکی تو خونه افتاده و نای بلند شدن نداره.

با شنیدن این حرف چنان منقلب شدم که از حرکت ایستادم و با چشمای گشاد شده خیره نگاهش کردم، موذیانه لبخند زد و گفت: آخر مچت را گرفتم.

خودمو لو داده بودم، سرمو پایین انداختم و با نوک کفشم برفهای یخ زده زیر پامو می کندم که دوباره گفت: از همون روزهای اول که دیدمت فهمیدم دوسش داری.

بر حال خودم حاکم شده و سرمو بالا گرفتم و با حالت عادی گفتم: نه، تو اشتباه فهمیدی.

چون خیلی از بچه ها عقب افتاده بودیم شیرین به عقب برگشت و با دیدن ما، فریاد زد و گفت: شما دو تا چرا ایستادین ، مشکلی پیش اومده.

به راه افتادم و امید هم پشت سرم آمد، با گامهای بلند خودشو رسوند و گفت: یاسی، برای من فیلم بازی نکن. من چند وقته تو و مژگان رو زیر ذره بین گذاشتم هر دوتون از رضا خوشتون می آید، برای همین جلوی همه نگفتم رضا مریضه، چون می خواستم مطمئن بشم که دو تا گل و یه باغبون.

بی اختیار اشک روی گونه هام لغزید، آهی کشیدم و جواب دادم: پس اینو هم فهمیدی که اون مژگان رو دوست داره. 

دستمو گرفت و نگه داشت و گفت: راستش رو بخوای این یکی رو نفهمیدم چون رضا خیلی تو داره و حالا حالاها نمی شه بهش نفوذ کرد.

_ تو دروغ می گی، بخاطر اینکه من ناراحت نشم اینطوری می گی.

_ نه نه جان یاسی، می بینم که رضا خیلی با مژگان اخت شده، شاید هم بخاطر اینکه تو خودتو کشیدی کنار.

_ اگه تو بجای من بودی این کارو نمی کردی، نمی شه که به زور خودمو تحمیل کنم برای همین دیدم بهترین کاره. بهر جهت به زودی صداش در می آید. شاید هم سورپرایز کنن و یک دفعه کارت عروسی شونو بین همه پخش کنن.

قاه قاه خندید و گفت: پس با حساب تو شاید هم به زودی بچه دار بشن.

محکم به شونه اش کوبیدم و گفتم: خیلی لوس و بی مزه ای. راستی امید یه خواهشی ازت دارم.

زودتر از من گفت:که به رضا حرفی نزنم.

_ اوهوم.

_ مطمئن باش، اگه می خواستم رضا بدونه خوب بهش می گفتم. ولی یاسی تو هم امروز سری بهش بزن، طفلکی بد جوری سرما خورده، از دیشب تب و لرز گرفته و بی حال افتاده. البته این حرفی رو که می خوام بهت بگم به حساب منت گذاشتن یا دوستیم با رضا نذار. من بخاطر رفاقت خودمون بهت می گم، از حق نگذریم طفلکی چند بار در حقت خوبی کرده.

_ قبول دارم خیلی در حقم لطف و خوبی کرده، باشه می آم.

وقتی به خونه برگشتم، مامان رو در جریان مریضی رضا گذاشتم و خواستم تا  براش سوپ درست کنه. اون هم فورا دست به کار شد و خیلی زود آماده کرد، غیر از سوپ کمی هم غذا آماده کرد. نزدیک ظهر، ظرفهای غذا رو برداشته و به اونجا رفتم. جلوی درب برای امید SMS دادم که به کمکم بیاد، اون هم فورا پایین اومد و به کمک هم ظرفها رو برداشته و بالا رفتیم. موقع بالا رفتن امید گفت: من به رضا نگفتم که می آیی دیدنش، وقتی تو رو ببینه حسابی جا می خوره.

_شاید هم خیلی ناراحت بشه.

_ یاسی اشتباه می کنی. رضا دل نازکتر از اونیه که تو فکر می کنی، اگه دوستت هم نداشته باشه بی تفاوت هم نیست چون چند بار ازم حالتو پرسیده. البته این نوع دوست داشتن ها با هم فرق می کنه، می خوای برات تشریح کنم.

_ نه زحمت نکش،خودم می دونم.

ابرویی بالا انداخت و گفت: نه نمی دونی.

بعد شروع  کرد به تشریح کردن اجزای بدن آدمها، حیوانات و حسابی حالمو بهم زد. وقتی به طبقه سوم رسیده و داخل شدیم، رضا با شنیدن صدای امید که یکریز حرف می زد با صدای گرفته ای گفت: امید با کی حرف می زنی؟

امید هم جواب داد: با ننه بزرگم، پیرزن بیچاره فهمیده هفته اول شیفتم، اومده که تنها نباشم.

رضا سرفه کنان گفت: خوش اومده.

نمی دونم امید چطوری صدای پیرزنی را در آورد و گفت: زنده باشی ننه جون.

رضا هم با صدایی که انکار از ته چاه در می آمد جواب داد: سلامت باشی مادر.

به زور خودمو کنترل کرده بودم که با صدای بلند نخندم. بعد از درآوردن پالتوم، امید آهسته گفت: غذا ها رو بچینم توی سینی ببریم اونجا با هم بخوریم.

بعد داد زد و گفت: رضا، ننه جون ساندویچ کالباس خریده و با خودش آورده، می خوری.

باز سرفه ای کرد و گفت: نه دستش درد نکنه، گلوم درد می کنه، نمی تونم بخورم.

با مسخره بازیهای امید از بس که آهسته خندیده بودم، دلم درد گرفته بود. بعد از چیدن غذاها داخل سینی، سینی رو بدست گرفته و به اتاق رفتیم. پتو را روی سرش کشیده بود که امید باز به شوخی گفت: رضا، ننه جون اومده تو رو ببینه و حالتو بپرسه.

پتو را از روی سرش کشید و به محض دیدنم، لبخند بی رمقی زد و گفت: ننه بزرگت خوش اومد.

خواست بلند شه که مانع شدم و گفتم: دراز بکش، من نیومدم که مزاحم استراحت تو بشم، راحت باش.

ببخشیدی گفت و دراز کشید، کمی از سوپ برایش توی بشقاب ریختم و گفتم: این از گلوت پایین می ره.

سر جایش نشست و بشقابو ازم گرفت و شروع کرد به خوردن. امید هم مشغول خوردن بود که رضا نگاهی به من کرد و سپس رو به امید گفت: حداقل یه تعارف هم به ننه جونت بکن.

امید همانطور که مشغول بود جواب داد: ننه جونم اهل تعارف نیست، اگه بخواد خودش می خوره.

یک دفعه غذا به گلوی امید پرید، داشت خفه می شد، فورا برایش آب ریختم، کمی که خورد حالش جا اومد وگفت: یاسمن راضی نبودی بخورم، عجب آدم خسیسی هستی.

_ امید خیلی نمک نشناسی، من لطف کردم و برات غذا آوردم. حالا متلک بارم می کنی.

امید نگاهی به رضا کرد و گفت: پس حتما رضا چشمم زد از بس که چشم دیدنمو نداره، کور بشه اون چشمای هیزت.

رضا با بیحالی جواب داد: امید خواهشا یه امروز رو دست از سرم بردار ، به خدا حال ندارم...