هوران


با محمد روی بلندی پیاده رو رو به روی هتل نشسته بودیم. 

پشتمون فضای سبز بود. 

و داشتیم به مردمایی که در حال رفت وآمد بودن نگاه می کردیم. البته من حواسم نبود. بیشتر داشتم به اون پاستیلایی که کمی اونورتر می فروختن نگاه می کردم.

اوووم! چه پاستیلایی! آخ که چقدر دلم می خواد!! محمد یه سقلمه ای بهم زد و با سرش به سمت روبه رو اشاره کرد. 

– دختر اونجا رو نگاه! چه سوژه ایه!اوووف!

به جلوم نگاه کردم. یه آقای سی و پنج - چهل ساله با موهای جو گندمی . خیلی شیک و مرتب. دو نفرم کنارش وایستاده بودن که از ریخت و قیافشون فهمیدم بادیگارداشن.

دستشو کرد تو جیبش و یه ساعت طلا بیرون آورد.

از این ساعت گردا که در دارن و باز می شن ، زنجیر دارن ، از اونا!

صدای قار قور شکم منو از جام بلند کرد.

محمد : کجا؟ 

- بلند شو بریم ! من گشنمه! 

کولمو انداختم رو دوشم و به اونطرف رفتیم. بادیگارداش خیلی بهش نزدیک بودن. برای همین فقط می تونستم از یه راه بهش نزدیک شم. 

همین طور که نزدیک می شدیم گفتم : محمد نقشه ی دو! 

محمد که داشت پشت من میومد. کوله رو از روی دوشم گرفت و به سمت دیگه ای حرکت کرد.

منم یکی از بروشورای سر راهم برداشتم و به سمت یارو حرکت کردم. بروشور باز کردم و توشو مثلا نگاه کردم. مستقیم به سمت یارو می رفتم وقتی دیدم داره می ره سرعتمو بیشتر کردم و گفتم : ببخشید آقا؟

برگشت سمتم. 

محافظاش تکون خوردن که با حرکت دست ثابت نگهشون داشت. 

عینک آفتابیشو برداشت و با صدای جذاب و مردونه ای گفت : بله؟ 

روبه روش وایستادم و گفتم : می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟ 

صدامو براش جذاب کردم. 

یه نگاهی به سرتا پام کرد و گفت : خواهش می کنم! 

نزدیکتر شدم و خواستم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد. محمد بود. 

– یِس؟ ( بله؟) 

جوابشو به انگلیسی دادم چون جزوی از برناممون بود. 

– من آمادم! 

– اوکی! آیل کال یو لیتر. ( باشه بعدا بهت زنگ می زنم) 

و تلفن قطع کردم. 

گوشیرو بردم پایین و دستمو روی دکمه ی سبزش گذاشتم تا به محمد علامت بدم. 

– راستش اگه امکانش هست میشه بهم درباره ی این هتل کمک کنین؟ 

- حتما! ببخشید شما مال این اطراف نیستین نه؟ 

- نه متاسفانه! از لندن اومدم. 

– ولی اصلا لهجه ندارین! 

– آخه من ایرانیم! 

یه لبخند پسر کش زدم و همزمان دکمه ی گوشیرو فشار دادم. 

اونم یه لبخند زد و گفت : گفتین درباره ی این هتل می خواین بدونین؟ 

- بله، راستش شنیدم مرکز تجاریه خوبی داره، اگه امکانش هست اینجا... 

و از روی نقشه بهش طبقه سوم نشون دادم. 

– می خواسـ... 

یهو یکی از پشت بهش خورد. 

محمد جوری بهش خورد که کاملا چسبید به من. 

مثل همیشه. 

تو چشماش نگاه کردم. اونم همینطور. 

نمی دونم چرا ولی یهو یه زنگ خطری تو گوشم به صدا در اومد. سریع خودمو ازش جدا کردم . 

– ببخشید.. 

برگشتم سمت محمد که داشت کولش ( یعنی کولمون) رو از زمین برمی داشت. 

ایندفعه خودشو شبیه یه توریست کرده بود. 

ریش طلایی گذاشته بود و موهاشم که کلاه گیس طلایی بود از پشت بسته بود. 

– بخشید! من حواس نبود! 

خیلی قشنگ رولشو بازی می کرد. 

– خواهش می کنم اشکالی نداره! 

و بعدم راشو گرفت و مستقیم رفت. 

منم برگشتم سمت یارو و گفتم : خیلی ممنون از راهنماییتون. فعلا. 

رومو کردم اونور و به جهت مخالفش حرکت کردم. یعنی همون جهتی که محمد داشت حرکت می کرد. 

دستمو کردم تو جیبم و از اون چیزی که توش گذاشته بودم احساس رضایت می کردم. حالا می تونستم باهاش پاستیلمو بخرم. هورااا! 

– هی تو ! 

صداش از پشت سرم میومد داشت داد می زد. محمد برگشت و منو نگاه کرد. 

– با توام! 

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و تا شماره سه زیر لبم شماردم و همزمان با گفتن : وایستا ببینم یارو پا به فرار گذاشتیم......







. با تمام سرعتمون می دویدیم. 

– بگیرینشون! 

حس ششم هم می گفت که باید به همون ساعت بسنده می کردم ! 

ولی خوب چی کار کنم اونم کنار ساعتش بود دیگه! هم محمد خیلی اصرار داشت که کیف پولشو بزنم .

خودمو به محمد رسوندم. 

همینطور که می دویدم گفتم: فکر کنم تو دردسر افتادیم! 

– تا منو داری غمت نباشه! 

صدای ویراژ ماشین میومد. برگشتم و پشتم نگاه کردم. چه سریع! 

– مـــحمد! داره میاد! 

– از اینور! 

و توی یه کوچه فرعی پیچیدیم. برگشتم پشت سرم نگاه کردم.

داشت با ماشین میومدن دنبالمون. 

یهو محمد دستمو گرفت و کشید و پیچید توی یه کوچه. پشتشو به دیوار تکیه داد . منم همینطور. وقتی ماشین از جلومون رد شد محمد دوباره دستمو گرفت و توی همون کوچه رفت. 

وایستاد و برگشت سمتم. 

جفتمون نفس نفس می زدیم. 

– ببین.. بهتره که از هم جدا شیم.. خوب تو از اونور برو منم از اینور.. 

– ولی من .. 

– گوش کن الان وقت حرف زدن نیست. فقط یه چیزی.. هر کاری میکنی.. نباید بزاری اون کیف دستشون بیوفته..

- چرا..

- هیــــس! اگه تونستیم فرار کنیم که فردا ساعت ده همون جای همیشگی همه چیو بهت میگم.. افتاد.؟ 

سرمو تکون دادم. 

پیشونیمو بوسید و گفت : برو! 

عقب عقب رفتم و نگاش کردم. اونم پشتشو کرد و شروع به دویدن کرد. کوچه رو پیچید و از نظر محو شد. 

هنوز دو دقیقه نشده بود که یه استیشن مشکی رنگ اومد.



در عرض یک ثانیه همه چی تموم شد... باورم نمی شد.. به همین راحتی .. به همین سرعت زندگیم جلوم پرپر شد... همینطور هاج و واج مونده بودم.. صدام توی گلوم خفه شده بود.. از چشمام اشک میومد. 

توی سایه ها مخفی شده بودم و داشتم به جسد بی جان محمد که داشتن روی زمین می کشیدن و می بردنش توی ماشین نگاه می کردم.

هنوزم شکل اسلحه یادم بود.. صدا خفه کن داشت..

وقتی محمد توی ماشین گذاشتن خیلی سریع محل تمیز کردن و رفتن.. 

من مونده بودم و من.. 

اخه مگه توی اون کیف چی بود؟ .. 

اون آدم کی بود که محمد اینقدر اصرار داشت که ازش کیفشو بدزدیم... 

اخه چی بود کی بود.. 

حالا من چی کار کنم؟کجا برم..فقط می دونستم که باید هرچی زودتر یه داروخونه پیدا کنم...

روی صندلی مترو نشسته بودم. 

خدارو شکر اون موقع شب کسی توی مترو نبود.

سرم به پشتی صندلی تکیه دادم.

دست لرزونم تکون دادم و انسولین که به زور خریده بودم به بدن بی حالم تزریق کردم.

حالم بهتر شده بود ولی حال روحیم اصلا خوب نبود. باورم نمی شد که همین یک ساعت پیش زندگیم عوض شده بود، 

محمد از دست داده بودم.. 

یه سری قاتل دنبالم بودن به خاطر یه کیف و .. 

کیف! 

از جیب کاپشنم درش اوردم. توشو نگاه کردم. خالی کاملا خالی..

فقط چندتا کارت توش بود.. مثل کارت اعتباری .. کارت ویزیت. 

انداختمش روی صندلی کنارم .

سرم به صندلی تکیه دادم. 

اخه چرا این مرد و این کیف براش اینقدر مهم بود.. کیفی که به خاطرش جونشو گرفتن.. محمد اخه چرا؟چرا لعنتی.. تو که می دونستی من به جز تو کسی رو ندارم...

چشمام باز کردم.

اشک روی چشمام پاک کردم و یه بار دیگه به کیف نگاه کردم..

صبر کن.. 

یه برجستگی.. یه برجستگی روی پشت کیف بود.. توی دستم گرفتمش .. اره انگار یه چیزی توش بود. چاقومو از تو جیبم دراوردم و دورتادورشو بریدم..

یه فلش .. 

یعنی این چیه؟ نکنه محمد به خاطر این.. من باید بفهمم. 

مترو وایستاد. سریع پریدم بیرون. باید هرچه زودتر می رفتم خونه.. باید می فهمیدم این چیه!


همینطور که داشتم توی خیابون راه میرفتم .. داشتم به فلش .. محمد.. فکر می کردم و اصلا حواسم به اطرافم نبود که نفهمیدم یهو از کجا پیداش شد و ...





آترین 

همینطور که داشتم رانندگی می کردم، حواسم پیش اون دختره بود.

یعنی برای چی دنبالش بودن. خیلی ظریف و لاغر بود برای همین بهش نمی خورد که بتونه به اون سرعت بدو. انگار که خیلی ترسیده بود. اینو وقتی بهم نگاه کرد از تو چشماش می شد دید. گوشیم زنگ خورد.

– بله؟

- چطوری سرگرد؟ 

- بگو آرمین ! 

– علیک سلام! 

– آرمین بگو کار دارم!

– کجایی؟ 

- دارم می رم بیمارستان 

– بیمارستان برای چی؟ 

– به تو ربطی نداره! 

– یعنی نمیای؟ 

- نه فکر نکنم. 

– پس شیده و مامانتو ..- برن به درک ! هم اون هم خانوادش! 

- پسر عمو مودب باش! خیر سرت دختر عممون! 

– هر کی می خواد باشه ! برام مهم نیست.

تلفن قطع کردم و انداختمش توی جای خالی زیر ضبط. 

خیلی دلم می خواست هرچه سریع تر برسم بیمارستان. به دختره که بغل دستم روی صندلی افتاده بود نگاه کردم. همینو کم داشتم.. حالا کی حال جواب دادن داره.. نزدیکای بیمارستان بودم که صداش در اومد. 

– آی..هووم..

ماشین زدم کنار جاده. پیاده شدم و رفتم از صندوق یه بطری اب بیرون اوردم و برگشتم. 

صداش کردم. – دختر.. دختر؟

چشماشو اروم باز کرد. 

– ای ای.. من کجام؟ 

- تو ماشین .

در بطری رو باز کردم. 

خودشو جمع کرد و گفت: کجام؟ 

اون چشمای ابیش توی تاریکی ماشین می درخشید. 

– تو ماشین من!

ماشین روشن کردم و حرکت کردم. 

سرعتمو بردم بالا و همینطور که لایی می کشیدم گفت: میشه.. میشه نگه داری؟

لرزش توی صداش بود. ترسیده بود. 

– برای چی نگه دارم؟ من که همین الان وایستاده بودم. 

سرعتمو بیشتر کردم. یهو یه چیزی بازمو می کشید. 

– نگه دار توروخدا! 

نمی دونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت بهتره نگه ندارم. پامو بیشتر فشردم. 

– اقا توروخدا!تورو به جون هرکسی که دوسش داری تو دیگه اذیتم نکن! 

– کسی که من دوسش دارم مرده! 

دستشو کشید. 

زیر لب گفت : پس توام مثل منی! 

منظورش چی بود! یه پنج دقیقه که گذشت دیدم صداش در نمیاد. زیر چشی نگاش کردم. دستش خونی بود. کاملا نگاش کردم. پاهاش توی شکمش بود و از سرش داشت خون میومد. جعبه دستمال کاغذی کنارم به سمتش گرفتم. یه پرشو بیرون کشید و گذاشت روی پیشونیش. 

– کجا میریم؟ 

- بیمارستان! 

– می شه نریم؟ من حالم خوبه! چیزیم نیست. 

– کجا بریم؟

- چی؟ 

- خونتون ،خونتون کجاست؟ 

- خونمون؟ 

ادرس خونشو گفت. 

نمی دونم چرا دارم این کارو می کنم. ولی میدونم اخرش مثل سگ پشیمون میشم.

نزدیک یک ساعت بود که تو راه بودیم. یه لحظه یه حسی بهم گفت که یه اتفاقی افناده .

صداش کردم : دختر؟

جوابی نداد. 

– دختر.

حواسم پرت شد و از روی دست انداز تقزیبا پریدیم. بدنش کج شد و افتاد. 

سریع ماشین نگه داشتم.

پوستشو لمس کردم. 

– لعنتی! 

یخ بود.










صافش کردم و روی صندلی نشوندمش. کمربندشو بستم و سریع ماشین حرکت دادم. 

حساب کردم که اگه برم خونه زودتر میرسم تا بیمارستان.

پس بدون معطلی راه خونه رو در پیش گرفتم. سرعت بردم بالا. گوشیم برداشتم و شماره خونه رو گرفتم.

– الو؟ 

- الو نرگس تویی؟

- بله شما؟

وای که چقدر این دختر خنگ بود! 

– گوشیو بده طلا تا کفری نشدم! 

– اوا اقا شمایین؟ ببخشید نشـ.. 

– نرگــــــس! 

از دادی که سرش زدم به تته پته افتاد.

- بـ..له! چشـ.م! 

لحظه ای بعد گوشیو طلا برداشت.

- بله اقا؟

- طلا گوش کن چی می گم.. سریع شماره مرتضویو می گیری و می گی یه مورد اضطراری پیش اومده می خوام تا ده دقیقه دیگه خونه باشه، فهمیدی؟

- بله اقا!

گوشیو قطع کردم. پامو روی گاز بیشتر فشار دادم. این دیگه چه بلایی بود که سرمون اومد! 

سریع ماشین پارک کردم و پیاده شدم. 

به محض رسیدنم یکی دوتا از بچه ها اومدن سمتم. دختره رو که تو بغلم بود ازم گرفتن 

– سریع دختره رو ببرین تو اتاق مهمان.

همینطور که حرکت می کردم گفتم : دکتر اومده؟

- بله اقا!

- خوبه. 

به محض وارد شدنم مرتضوی اومد سمتم. 

– سلام اقا اتفاقی افتاده؟ 

- اره فعلا برو اتاق مهمون تا بیام

پله ها رو به سرعت بالا رفتم. خدمتکارا بالا منتظرم بودن. 

– سریع چندتاتون برین کمک دکتر بقیتونم برین سر کارتون.!

یکصدا گفتن بله! همینطور که می رفتم سمت اتاقم طلا رو صدا زدم. دنبالم تا اتاق اومد. 

– گزارش بده. 

– بله اقا! چند ساعت پیش سرهنگ امیری زنگ زدن و کارتون داشتن... مادرتون دو سه بار تماس گرفتن و از دستتون به شدت عصبانی بودن. 

– همین ؟ 

- بله اقا!

با دستم بهش اشاره کردم که یعنی برو. در اتاق بست. 

سریع لباسم عوض کردم و شلوار لی و پلیور خاکستریمو بیرون اوردم و پوشیدم. بعدم رفتم سمت اتاق مهمون . .خدمتکارا بیرون بودن.

- مگه نگفتم تو بمونین؟

-چرا ولی .. 

بدون اینکه بقیشو گوش بدم وارد اتاق شدم.

دکتر داشت یه سرنگی رو بهش تزریق می کرد. در بستم و همونجا دست به سینه منتظر موندم تا کارش تموم شه 

بعد از اینکه تزریقش تموم شدسرنگ انداخت تو اشغالی و دستکشاشو در اورد و برگشت سمتم.

مرتضوی که یه مرد میان سال مو گندمی بود عینک گردشو بالا زد و برگشت سمتم. 

– خوشبختانه حالش بهتره. البته بعد از انسولینی که بهش تزریق کردم... باید بیشتر مواظب مریضتون باشین. اگه یکم دیرتر میومدین معلوم نبود چی میشد... 

همینطور که داشت کیفشو بر می داشت گفت : سرگرد انسولین که تو خونه دارین؟

- نه.. نداریم. 

– مشکلی نیست. من یه چندتایی با خودم دارم... 

یه جعبه ی سرمه ای به طرفم گرفت.ازش گرفتم.

در باز کرد و با یه خداحافظی رفت. می دونست که عادت ندارم کسی رو بدرقه کنم. 

کیف روی میز عسلی کنار تخت پرت کردم.

از بالا نگاش کردم. بینی کشیده..لبای گوشتی سرخ رنگ... پوست گندمی.. این دیگه از کجا پیداش شده.. اصلا کی هست؟ یهو از کجا پیداش شد.

صدای در اومد. 

– بیا!

در باز شد. 

برگشتم سمتش. 

- امری دارین؟ 

– به بچه ها بگو مواظبش باشن. به محض به هوش اومدن خبرم کنین! 

– بله اقا!

از اتاق رفتم بیرون. 

وارد اتاقم شدم و روی صندلی چرمی پشت میز کارم لم دادم.

تلفن روی میزمو برداشتم و شماره امیری رو گرفتم. 

بعد از دوتا بوق جواب داد. 

بدون اینکه بزاره چیزی بگم شروع کرد. 

– الو.. الو نوذری؟

- بله سرهنگ؟ 

- هرجا هستی .. اب دستت بزار زمین سریع بیا پایگاه! موقعیت اضطراری مفهومه؟ 

- بله سرهنگ.. خودمو می... 

صدای بوق ممتد اومد. 

– عوضی! 

چجوری جرات کردی گوشیرو روی من قطع کنی؟ حالیت می کنم!.. از جام پریدم و کتم برداشت و رفتم بیرون.