رمان دزد و پلیس1
تنها یه فشار کوچولو روی گاز کافی بود که شتابش بیشتر بیشه.
فراری مشکیمو لابه لای ماشینای بزرگراه به حرکت درمیاوردم. نباید می ذاشتم از دستم در بره...
سرعت جفتمون زیاد بود زیاد تر از حدی که اگه یه نفر به ماشین می خورد شیش هفت متر اونطرف تر پرت می شد. با دست فرمونی که تو این سال ها بهتر بهتر شده بود - و با جرئت می تونم بگم تو ماشین روندن تو ایران تک بودم-
از بین ماشینا رد می شدم و سعی می کردم خودمو بهش برسونم.
فاصلم باهاش خیلی کم بود.
یک دفعه صدای آزیر ماشین پلیس حواسم پرت کرد. از تو آیینه به عقب نگاه کردم. بیشتر از چهارتا ماشین پلیس پشت سرم بودن. حتما به خاطر سرعت فوق العاده زیادم و فرار از دست اون چندتا مامور پلیس بزرگراه بود.
– راننده فراری ! بزن کنار ! هرچه سریع تر بزن کنار !
یکیشون داشت از بغل بهم نزدیک میشد. پامو بیشتر رو پدال فشار دادم و سرعتمو بیشتر کردم.
حواسم جمع سانتافه ای که داشت از دستم در می رفت کردم. نباید از دستش می دادم. یعنی این تو کارم نبود. تا حالا هیچ کس نتونسته بود از دست آترین فرار کنه .
ماشینای پلیس بهم بیشتر نزدیک می شدن. گوشیمو از صندلی کناریم برداشتم و شماره ی آرمین گرفتم. بعد از چندتا بوق جواب داد.
– بله؟
- الو آرمین منم! یه چند تا مزاحم پشتمن. می خوام هرچه سریع تر شماره فرماندشونو برام گیر بیاری. بجنب.
– باشه بزار گیرت بیارم. الان دوربینای بزرگراه چک می کنم و به مرکز خبر میدم...
– بدو.
–.... آهان خیله خوب! پیدات کردم. شماره رو برات پیدا می کنم.
تلفن قطع کردم .
حواسم به سانتافه دادم.
باید هرچه سریع تر شماره این پلیسرو گیر میاوردم دیگه داشتن می رفتن رو اعصابم.
– فراری مشکی ! هرچه سریع تر بزن کنار!
فکر کن یه درصد! نمی ذارم این سوژه رو ازم بگیری.
هیچ کس این حق نداره! گوشیم زنگ خورد. بدون معطلی برش داشتم .
– بگو!
- سروان مرادی هستم از ..
نذاشتم ادامه بده .
– ببین جناب سروان من الان توی یه موقعیت حساسم و نیرو های شما بدجوری مزاحم منن! اگه تا یه دقیقه دیگه از اینجا نرن من می دونم و شما!
- بله قربان! .
تلفن قطع کردم و پرتش کردم روی صندلی. همیشه از آدمای مزاحم بدم میومد. به خصوص تو این موقعیتا.
سانتافه تو جاده خاکی پیچید .
منم به خاطر سرعت زیادم نمی تونستم ترمز کنم برای همین ترمز دستی پایین دادم و فرمون شکوندم.
عاشق این کار بودم.
دوباره پامو رو پدال فشار دادم. ماشین دوباره سرعت گرفت. یه چند کیلومتری که رفتم یه صدایی باعث شد دوباره از تو آیینه عقب نگاه کنم.
اوووف! خدای من ! گوشیرو برداشتم و شماره آرمین گرفتم.
– بله؟ - وصلم کن به مرادی!
بعد از چند لحظه صدای مرادی تو تلفن پیچید.
– بله؟
سرش داد زدم : مگه من نگفتم نیروهاتوبردار؟ هان؟
- جناب دستور ...
– دستور هر کی هست. ببین جناب یا همین الان نیروهاتو مرخص می کنی یا ...
– الو نوذری؟ گوش کن من به مرادی دستور دادم.
– ببنید جناب سرهنگ، احترامتون واجب ولی این سوژه ی منه پس من ..
– اینجا فرمانده عملیات منم پس حرف نزن و ماموریتتو انجام بده!
تلفن قطع شد. تلفن با عصبانیت تمام به بیرون پرت کردم.
لعنتی.. اگه مافوقم نبود درجا با یه گوله راحتش می کردم.
فقط خدا خدا کن که سوژه از دستم در نره. مرتیکه عوضی!
سانتافه لب پرتگاه ایستاد.
منم سرعتمو کم کردم و یکم عقب تر پارک کردم.
بیسممو از تو داشبورد برداشتم و تو گوشم گذاشتم.
این درواقع همون بیسیم پلیس بود ولی در مقیاس خیلی کوچکتر و پیش رفته تر.
به عقبم نگاه کردم . ماشینای پلیس داشتن نزدیک می شدم. کف دستمو به طرفشون گرفتم که یعنی وایستین. اونام همین کار کردن و در ماشینارو باز کردن و اومدن بیرون و پشت در ماشینا رویه یه زانوشون نشستن و اسلحهاشونو به سمت سانتافه گرفتن.
برگشتم سمت سانتافه.
اسلحم از تو جاش درآوردم و آمادش کردم و دستم گرفتم. چون ماشینم به حالت کج پارک شده بود یعنی یه طرف ماشین سمتش بود می تونستم به عنوان پناه گاه ازش استفاده کنم.
با یه حرکت از ماشین پیاده شد واسلحه به دست در به سمت در عقب ماشین رفت و دختر رو یا همون گروگانش بیرون آوردم و اسلحه رو رو شقیقش گرفت.
- اگه یه قدم دیگه بیای جلو مطمئن باش گلوله رو تو سرش خالی می کنم.
اسلحمو محکم تو دستم فشار دادم و به حرکتم ادامه دادم.
وقتی دید وای نمیستم داد زد : گفتم نیا جلو! و اسلحه رو محکم تر رو ی سر دختر فشار داد.
– آترین!
روشنک با صدای لرزونی اسمم صدا کرد. برام مهم نبود که روشنک می کشه یا نه. چون اصلا برام مهم نبود! یه دختر خیابونی چه ارزشی می تونست داشته باشه؟ فقط ارزش حال بردن داشت و گرنه هیچ خاصیت و ارزشی نداشت!
از حرکت واینستادم .
بهش نزدیک شده بودم. یه تیر هوایی زد . سرجام وایستادم.
یکی از پلیسا تو گوشم گفت : سرگرد دستور چیه؟ شلیک کنیم؟ دختر رو می کشه!
- چیه نکنی ترسیدی؟ آقا موشه؟
بلند بلند خندید. با این حرفش بدجوری عصبیم کرد . برای همین به راهم ادامه دادم.
– جناب سرگرد دختر رو می کشه!
– برام مهم نیست!
یهو صدای سرهنگ امیری رو شنیدم
– نوذری دارم بهت هشدار...
دستمو بردم سمت گوشم و بیسیمو کندم و انداختم اونور. با تعجب بهم نگاه کرد.
– خودتم خوب می دونی که جون اون برام پشیزی ارزش نداره!
و شروع کردم به سمتش دویدن. با این حالت من یهو ترس به چشماش دوید و دستشو گذاشت رو ماشه و چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله فضا رو پر کرد.
روشنک روی زمین افتاده بود و با چشماش گریون به جسد بی جان شاهین نگاه می کرد. اسلحمو توی جاش گذاشتم و به سمت جسدش حرکت کردم.
از جای گلوله ای که به سمت سرش شلیک کرده بود خون بیرون می ریخت. چشماش باز بود و داشت به آسمون نگاه می کرد.
بالای سرش ایستادم و یه پوزخند زدم.
رو دوزانوم نشستم و با دستام چشماشو بستم.
یه نیم نگاهی به روشنک کردم. با چشمای گریون بهم نگاه کرد.
– جناب سرگرد ؟
به بالا سرم نگاه کردم. بلند شدم و ایستادم.
– ماشینشو ببرین برای آزمایشگاه. جسدشم ببرین پزشک قانونی.
رومو کردم اونور و به سمت ماشینم حرکت کردم.
– قربان با دختره چی کار کنیم؟
- ببرینش پاسگاه.
به سمت ماشین حرکت کردم.
از اینکه تونسته بودم با دستای خودم بکشمش و جون دادنشو جلوی چشمای خودم ببینم احساس غرور می کردم. اینم از این آترین خان!!
یکی دیگشونم از بین بردی. در ماشینم باز کردم و سوارش شدم و ماشین روشن کردم. عینک آفتابی مارک پلیسم رو به چشمم زدم وسوت زنان حرکت کردم .
همینجور که داشتم می رفتم یکی از افسرا جلوم وایستاد. شیشه رو دادم پایین و نگاش کردم.
– قربان.. سرهنگ امیری پشت خطن!
و تلفن گرفت سمتم.
ای بابا ! بازم این کفتار پیر!!
با بی میلی تلفن ازش گرفتم و گذاشتم دم گوشم.
– بله؟
صداش عصبانی بود.
- ببین نوذری ... تا پنج دقیقه ی دیگه میای اینجا! شیر فهم شد وگرنه وسایلتو تحویل می دی و میری!
بعدش صدای بوق اومد که حاکی از قطع شدن بود.
تلفن دادم به افسر و شیشه رو بالا دادم و حرکت کردم و اون محل لعنتی رو ترک کردم.
فکرم مشغول بود.
یه حیوون دیگرم کشتم. البته سزاشون همین بود
یکی بعد از دیگری.. مرگ کمشون بود. باید تک تکشون زجر می کشیدن. زجر میکشیدن .. از دقیقه دقیقه ی زندگیشون... نه این برام کافی نبود.. باید جلوی من له می شدن... ذره ذره میشدن.. باید باید باید... باید تقاص پس میدادن.. تقاص یه عمر زجر کشیدن منو ... منی که حالا از سنگم سخت تر شده بودم.. منی که نامم از آترین نوذری به سنگ سرد تبدیل شده بود... هیچ حسی در من نبود هیچی.. شایدم بود ولی من نمی ذاشتم بیرون بیاد.. نباید میومد .. چون حالا لازمشون نداشتم..هیچ کدوم از احساساتم نمی خواستم تا وقتی که انتقام بگیرم.. انتقام مرگ تنها دارییمو... کسی در یه لحظه کوتاه تمام زندگیشو از بین بردن.. عفتشو ازش گرفتن و بعدش اونو با یه گلوله از بین بردن... پرپرش کردن و من ... بهش قول دادم .. قول دادم که انتقام قطره قطره ی خونشو ازشون بگیرم.. از بین رفتنشونو تماشا کنم .. تیکه تیکه شدنشونو و اون زمان که شاید بخشی از آتیش شعله ور وجودم خاموش شه...
من سرگرد آترین نوذریم. و اینجام قلمرو منه ، قلمرویی که تو اون آموزش دیدم ، سختی کشیدم تا به اینجا برسم و زمانی قلمرو خودم ترک می کنم که انتقامم از تک تک نفراتی که باعث نابودیش شدن بگیرم ..از تک تکشون..
*******************************************
در اتاق باز کردم و وارد شدم.
آرمین با دیدن من برگشت سمتم . از صندلیش بلند شد واومد سراغم.
همینطور که حرکت می کردیم گفت : کجایی پسر؟ این گاو پیر بدجوری از دستت قاطیه!
آرمین همکار و تنها دوستم بود.
برای این می گم تنها چون که تنها کسی بود که با اخلاقی که من داشتم هنوز پیشم مونده بود.
– آرمین یه گوشی و سیم کارت واسم روراست کن با یه بیسیم جدید.
– باز دوباره ترکوندیشون؟
جواب ندادم و به راهم ادامه دادم. دم دفترامیری که رسیدیم دستمو رو دستگیره گذاشتم و برگشتم سمتش.
– زیادیم حرف نزن!
در باز کردم و رفتم تو اتاق.
امیری داشت با تلفن حرف می زد با دیدن یه نگاه چپ چپی بهم کرد و تلفن قطع کرد.
منم دست به سینه جلوش وایستادم. از جاش بلند شد.
– سرگرد نوذری ... سرگرد نوذری ... می دونی چرا بهت می گن سرگرد؟
اومد سمتم.
– به خاطر تمام کارهایی که برای این کشور انجام دادی. دستگیری مجرما و یا حتی در بعضی مواقع از بین بردنشون البته با دستور من!
اینجاش بیشتر تاکید کرد.
– ولی تو این ماموریت ... می خوام به چندتا سوالم صادقانه جواب بدی.
و پشت سرم وایستاد.
– آیا من دستور مرگ شاهین رو دادم سرگرد؟
جوابشو ندادم.
– چرا جوابمو نمی دی؟ خیلی سادست یا بله و یا خیر!
دوباره سکوت کردم.
ایندفعه داد زد : سرگرد نوذری !آیا من دستور مرگ شاهین رو دادم ؟
با صدای مستحکمی گفتم : خیر.
ایندفعه بیش تر داد زد : پس چرا کشتیش؟ هان؟ هیچ فکر کردی حالا که سرنخ از بین بردی ، بقیشونو چجوری باید پیدا کنیم؟
جوابی ندادم.
چون خشمی که من نسبت به شاهین و امثالش داشتم غیر قابل توصیف بود. اونقدری بود که زبان از بیانش عاجز. دستشو رو صورتش کشید و رو به روم وایستاد.
منم دستامو بردم پشتم و به چشماش نگاه کردم.
آروم تر از قبل گفت : ببین نوذری ... با جرات می تونم بگم که تو یکی از بهترین نیروهای مبارزه با مواد مخدری .. تا حالا بیش از پونصد نفر دستگیر کردی و خیلی از باندهارو متلاشی کردی ولی گاهی وقتا این کارات و این خودسری هات منو خیلی عصبانی می کنه! این دفعه رو گذشت می کنم ولی ... ولی فقط ایندفعه! دوست ندارم دفعه ی بعد از این اشتباها ازت سر بزنه ! حتی اگه بزرگترین دشمنت باشه. فهمیدی؟
به چشماش نگاه کردم. سرمو تکون دادم.
خیلی سعی کردم خشممو فرو بخورم.
این تنها نفری بود که حق داشت اینجوری با من حرف بزنه. هیچ کس همچین جسارتی نداشت! اگرم این اینجوری باهام حرف می زد فقط برای این بود که بدون اون و گروهش نمی تونستم بزرگترین دشمنم رو از بین ببرم و انتقام بگیرم.
پشتشو به من کرد و گفت : می تونی بری!
با عصبانیت تمام قدمامو برداشتم و به سمت در رفتم. دستگیره رو فشار دادم و درباز کردم. بعدم در محکم بستم و حرکت کردم.
تو راه ارمین اومد سمتم و همینطور که حرکت می کردم اونم پا به پای من راه میومد. طبق عادت دستمو دراز کردم و گوشیو و بیسیم گذاشت کف دستم.
آرمین : شماره هاتو اونایی که می دونستم سیو کردم و بیسیمتم فعال. فقط توروخدا مواظب گوشیت باش این هشتمین گوشی که برات ...
– آرمین اگه کاری نداری مرخصی!
– خیله خوب بابا! عصبی! خدافظ!
راشو کج کرد و رفت .
در باز کردم و از او جای لعنتی خارج شدم.
در ماشین رو زدم و سوارش شدم . ماشین رو روشن کردم و بعدش چرخ ها با صدای کشیده شدن بر زمین حرکت کردند. شیشه رو دادم پایین تا یکم هوا بخورم.
از ترافیک متنفر بودم! همینطور که پشت ترافیک گیر کرده بودم تلفنی که کنار بیسیم روی صندلی کنارم بود زنگ خورد. برش داشتم و بدون معطلی جواب دادم.
– بله؟
- الو قربان؟
- بگو قربانی
– سلام قربان . راستش دیدم شمارتون خاموشه برای همین به محل ...
– قربانـــی! کارتو بگو !
– بله! راستش قربان خانوم گفتن که مهمونی امشب بهتون یادآورد شم که حتما تشریف بیارین.
– خیله خوب میام!
– پس با اجازتون.
تلفن قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو صندلی.
از مهمون و مهمونی متنفر بودم ! به خصوص مهمونیای فامیلی..
بالاخره ترافیک باز شد و ماشینا حرکت کردن.