رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی.

قسمت 36
***

صدا نه صدای کسری بود نه پناهی نه راوی و نه هیچکدوم اینا …صدا صدای اشنایی بود ولی نه برای این ادما …چهرش تو تاریکی معلوم نبود …داشتم سکته میکردم…اشهدمو خونده بودم.محکم و محکم تر دستشو روی دهنم فشار میداد…

-حدس میزدم نباید خیلی زرنگ باشی…

تقلا کردم که از زیر دستش بیام بیرون اما فایده ای نداشت…

-انقدر تکون نخور بچه …اومده بودی فضولی نه ؟؟؟حالا خودت نیوفتی جا اینا..

کم کم صورتشو اورد نزدیک …چشمم چشمشو درست نمیدید اما بالاخره موفق شدم صداشو تشخیص بدم.شهاب بود..چه قدر از این پسر بدم میومد بر خلاف اسمش !!!

احساس کردم چیزی درست روی شقیقم قرار گرفت.مسلما اسلحه بود…پس قتل اون دخترا کار این پسره ی کثافت بوده…دخترایی که هر لحظه انگار به سرنوشتون نزدیک تر میشدم.

-راه بیافت من اینجا نمیتونم درست و حسابی کارمو انجام بدم…

خیلی خیلی قوی بود.همونطور که دستشو محکم روی دهنم فشار میداد همون دستشو دور گردنم حلقه کرد و کشوندم از در بیرون.نمیتونستم جمب بخورم کاملا تحت فشار و نیروش بودم.به زور همراه خودش میکشیدم و اگه میخواستم باهاش همراهی نکنم گردنم میشکست …اما یه آن پاش سست شد و دستش شل.از فرصت استفاده کردم و طی سریع ترین حرکت ممکن خودمو از زیر دستش خلاص کردم و تا اومد به خودش بیاد یه لگد محکم زدم درست وسط نقطه ی حساس…بدجور تو خودش پیچید دستشو اورد جلو که بگیرتم اما ازون سریع تر بودم و دوییدم تا انتهای راهرو که از شانس گندم با یه نفر دیگه برخورد کردم...

یه کمی نور اونجاها بود و میشد طرفو دید…

-فرشاد…بگیر این دختره ی …رو !

یه لحظه تو جام میخکوب شدم و گفتم :((فرشاد))

دستی که داشت به سمتم میومد از حرکت ایستاد…خودش بود…اما اینجا چیکار میکرد؟؟؟یعنی توی این ماجراها نقش داشت؟؟؟وقت فکر به این چیزا نبود…انگار که اون هم از حضور من تو کشتی خبر نداشت چون مات و مبهوت داشت نگاهم میکرد.از فرصت استفاده کردم و جلدی از کنارش رد شدم اما حتی به خودش یه تکون ساده هم نداد که بخواد منو بگیره …بدون حتی نفس گرفتن میدویدم…میترسیدم هر لحظه یه نفر ازشون پیداشه و دوباره گیرم بندازن…یه کم فکرمو به کار انداختم ..((حدس میزدم نباید خیلی زرنگ باشی…))

شماره ای که افتاده بود رو گوشی پرایوت بود اما گفته بود که کسراست …کسری نبود…!واقعا که احمقم …اینا همشون خطاشون این مدلیه …چه قدر پپه بازی در اورده بودم…اما شماره ی منو از کجا داشت ؟؟؟؟پوووف!

به در اتاق رسیدم .قفل بود.محکم و پی در پی در زدم.یهویی باز شد و تعادلمو از دست دادم اما با تکیه دادن به چهار چوب در تونستم خودمو نگه دارم …اسپری اینبار دست خودم بود و وسط راهرو یه نفس ازش گرفته بودم و فقط یه کم باید میگذشت تا حالم درست جا بیاد…

-کجا رفته بودی؟؟؟

کسری عصبانی این سوالو ازم پرسید.نفس نفس زنان جریانو براش تعریف کردم.اشفته دستشو لای موهاش برد و نگاهم کرد…

-چیزیت نشده که ؟

سرمو به علامت نفی تکون دادم و کمی تا حدودی با افتخار گفتم :((از دستش قصر در رفتم…!))

-این به اون در اون احمق بازیت !وقتی دونفر و تازه شماره ی خودتو میدونی پرایوتن پس یعنی ممکنه خیلیای دیگه هم اینطور باشن !!!

ایشش زد تو پرم …البته همچین کار شاقی هم نکردم که از دستش دررفتم …فرشاد بدجوری وا رفته بود..وای خدای من یعنی اینجا چیکارست؟؟؟مگه نگفته بود اون فیلم از خودش نیست ؟؟مگه نگفته بود …یه چیزی به سرم زد و سریع به کسری گفتم:((اون منو میکشه !))

-کی؟

-شهاب!

-چرا؟؟

-چون زدمش !

خندید و در حالی که ابروشو ب مسخرگی بالا انداخته بود گفت :((زدیش؟؟))

-بعله !

-چطوری اونوقت ؟ضربه های تو برای اون مثل نوازش میمونه کوچولو !

-عه مطمءنی؟؟؟ولی من اینطور فکر نمیکنم !چون دیوم نقطه ضعف داره …و بعضی از دیوا یه نقطه ضعف مشترک دارن ….

و ریز و شرورانه پوزخند زدم…یه کم گذشت…قیافش تغییر کرد و بعد بلند زد زیر خنده

-توروخدا؟؟؟ایول بابا بز قدش!

دستشو گرفت بالا تا بزنم بهش اما من فقط خیلی گنگ نگاهمو بین دست و صورتش گردوندم …خودش انگار فهمید چون همونجا خندشو کم کم جمع کرد و دستشو پایین اورد…

یه چند دقیقه ای که گذشت پرسیدم :((یعنی قاتل اونا شهاب بوده ؟))

-معلوم نیست…

-چرا دیگه مشخصه که کار اون بوده !

-بهت اخطار داده بودم تو کار ما دخالت نکن …اگه بلایی سرت بیاد اصلا عذاب وجدان نمیگیرم بس که فضولی!

بنگگگگ اینم از ضربه ی نهایی جناب اقای قربانی مرده شور مرده ی نکبت !

***

حدود دو هفته ای میشد که با همون منوال توی اون کشتی لعنتی و مرموز میگذروندیم …هر چه قدرم که ادم خنگ بود متوجه کم شدن جمعیت میشد …منم هر چند گه گداری یه کم هول میشدم و اچول بازی در میاوردم اما دقیق روی افراد متمرکز شده بودم و میفهمیدم که مرد و زن دارن کم میشن …واین خیلی نتیجه گیری ترسناکی بود!

اما متاسفانه تقریبا هرروز با شهاب چشم تو چشم میشدم و فرشاد رو دیگه از اونروز به بعد ندیدم …با اجازه از معلم خصوصی گرامی و بداخلاق برای یه دور ۵ دقیقه ای از اتاق رفته بودم بیرون و دیگه وقتش بود که برگردم…دستمو هنوز به در نرسونده بودم که صدای مکالمشون مانعم شد…

-طعمش دختراس ….زنا هم نه هااا دخترا!خیلی رذله

-ارمان چند نفر دیگه موندن ؟

-امار ندارم…

-اصلا کسی مونده ؟؟؟

-اره مونده …سراغ این دختره هم میاد…شک نکن!

-کار شهابه …

-نه نیست اخرین قتل موقعی بود که من پیش شهاب بودم.تمام وقت زیر نظر داشتمش

-کار کدوم خریه ؟؟؟؟ارمان این دفعه انتخاب نشدیم به یه ورمم نمیگیرم !به درک اصلا!

-تو زنده بمون عسیس دلم بعد به به یه ور گرفتن و نگرفتنت فکر کن !من تا حالا نباختم فقط با بهونه های چرت و پرت دست به سرم کردن هرسالم بهتر از سال پیش خودمو نشون دادم باخت تو کارم نی کسری …باخت تو مرامم نی داداش…


اصلا این لحن حرف زدن عجیب جلبش میکرد…لپشو بکشم من خخخ!خودمو جمع و جور کردم و در زدم…باید میرفتم تو یه جا سکنا میگزیدم تا بتونم درست و حسابی رو حرفاشون تمرکز کنم…

کسری درو باز کردو منم بدون هیچ حرفی سریع رفتم تو اتاق خودم.کتابامو جمع و جور کردمو خودمو انداختم رو تخت…

یه نفر که شکارش فقط دختران…یه مسابقه که پناهی قصد داره حتما توش برنده بشه و اما کسری برد و باخت براش خیلی مهم نیست …امنیتی…همه ی اینا به چی بر میگردن ؟؟؟یعنی روز به روز داشت به دخترای بیشتری تجاوز میشد و به قتل میرسیدن ؟؟؟اون ادم سادیسمی اگه شهاب نبوده پس کی بوده ؟اگه شهاب نبوده پس شهاب با من چیکار داشت ؟؟؟اه لعنتی…چرا به نتیجه نمیرسم ؟کاش میشد مثل یه بچه ی ادم همونطور که درسو خوب به ادم یاد میده میشست و این جریاناتم برام توضیح میداد…چی میشد مگه ؟؟؟

توی اون دوهفته به طرز غیر قابل باوری اونقدر خوب پیش رفته بودیم که با خودم میگفتم چه قدر خوب شد اومدم به این مسافرت !کلی از مساءل فیزیکی که سرش عزا میگرفتم رو حالا به راحتی حل میکردم …

اصلا انگار کاملا جدی گرفته بود معلمه ..!سر یه تایمای خاصی میومد کلی با جذبه میشست روبه روم و تند تند هم شروع میکرد …حالا میتونستم بفهمم چرا پرستو از وقتی معلم گرفته بود تا اون حد درسش خوب شده بود !

تو اتاق نشسته بودم و برای اینکه از فرط بیکاری نمیرم نقاشی میکشیدم .از خیلی خیلی بچگی یکی از چیزایی بود که خیلی ارومم میکرد.اصلا به این فکر نمیکردم که اگه الان بشینم و تست بزنم خیلی خوبه و اینا فقط هدفون رو گذاشته بودم تو گوشم و نقاشی میکشیدم لحظه ی احسان خواجه امیری اوج ارامش بود…دیگه اوج خلسه ی ممکنه بود.همونطور که اروم اروم مدادو حرکت میدادم دفتر هم به همون ارومی از زیر دستم برداشته شد.یه کم هول شدم و با تعجب به کسری نگاه کردم که دفترمو گرفته بود و داشت نگاه میکرد.اجازه هم خوب چیزی بود.خیلی شیک نشست رو تخت و بدون اینکه چیزی بگه شروع کرد به ورق ورق زدن…

-بد نیستن

نمیدونستم باید تشکر کنم یا بزنم تو دهنش !من رو طراحی ها و نقاشیام حساس بودم خوب…

اما نباید یه سری از نقاشی ها رو میدید!!!بد میشد رسما.دست بردم دفترو ازش بگیرم که کشید عقب

-دارم میبینم

-خوب دیدین دیگه !

-نه هنوز همشو ندیدم

-خوب همشو نبینین

-وا!

-والا

بازم سعی کردم دفترو ازش بگیرم که دوباره گرفتش بالا .ایندفعه با سعی بیشتری سمت دفترم هجوم بردم اما خیلی فرز تر و سریع تر از من دفترو جابه جا میکردعین دوتا بچه روتخت خواب وول میخوردیم و ناخوداگاه تو سرو کله ی همم میزدیم.اعصابم خرد شد دوزانو نشستم رو تخت تا قدم بهش برسه لبه ی تخت بود دستشو گرفت عقب.دستمو گذاشتم رو موهاش و چیزی نمونده بود دفترو بگیرم که نمیدونم تعادلشو از دست داد و یا اینکه از قصد خودشو انداخت زمین و منم متعاقبا افتادم …صحنه ی بدی بود رسما افتادم روش…اما بازم دفترو نمیداد.خجالت کشیدم …اصلا چه دلیلی داشت باهاش در بیوفتم اه!

داشتم بلند میشدم که در به همراه خنده های بلند یه دختر باز شد …

-کسری تو …

اما حرفشو ادامه نداد.بیشتر تو اون وضع موندنو واقعا جایز ندونستم و بلند شدم.دختره اشنا بود قبلا دیده بودمش ….اهان..ناهید بود همونی که یه بارم کسری حالشو اساسی گرفت …ایششه دختره ی عملی لش !

تو استانه ی در وایساده بود و منو در حالی که انگار میخواد خفم کنه و کسری رو با تعجب نگاه میکرد.کسری هم نشست و بدون اینکه حتی بهش نگاهی بندازه شروع کرد به دیدن باقی نقاشی ها.

دختره اساسی لجش گرفته بود.

-علیک سلام اقا کسری

-سلام

-سفرم بخیر !

کسری اما سرشو از تو دفتر بالا نیاورد.

دختره دستاشو بقل کرد و رو به من پرخاشگرانه گفت :((به تو یاد ندادن باید سلام کنی !))

اووف دختره ی صلیته.

-هوی با تواما

کسری در حالیکه خونسردی از لحنش میبارید گفت :((ناهید واسه چی اومدی؟))

-اینجا نمیتونم بگم عزیزم …زیر دست نشسته …

و با چشم و ابرو به من اشاره کرد.

-خوب نگو

دیگه واقعا داشت اتیش میگرفت.

-اون دفتر چیه ؟

-به تو چه ؟

خواست یه چیزی بگه که منصرف شد و عوضش تند و محکم از اتاق رفت بیرون.

-دیدی ! اصلا از اول نباید خودتو خسته میکردی همه رو دیدم

-من راضی نبودم! دیده باش خوب

صداشو مسخره کرد و گفت :((راضی صد ساله مرده ))

خجالتم نمیکشه نره غول با اون سنش داره این حرفا رو میزنه!

-حالا دفترمو بده !

-نمیدم.

دوباره خواستم دفترو بگیرم که گفت :((آی آی ببین دوباره میوفتی روم میگم هاپو بیاد بخوردتا !!))هاپو رو با ناهید بود …هم خندیدم و هم خجالت کشیدم.

یه خودکار از روی تخت برداشت و درشو با دهن باز کرد و یه چیزی تو دفتر نوشتو بعد هم امضا کرد…اخر سر هم دفترو انداخت رو تخت و از اتاق رفت بیرون.نقاشی خاص یا بدی نبود اما خوب یه سریاشونمیدید بهتر میشد…

پسره ی روانی نوشته بود :((صد افرین دختر خوب و نازنین…))ولی جدای مسخره و بچه بازیش امضاش خیلی شیک بود …اصلا کیف کردم…

***

کسری و پناهی از اتاق رفته بودن بیرون و من هم روی تخت دراز کشیده بودم اما خوابم نمیبرد.از جام بلند شدم و رفتم دستشویی.ساعتمو بازکرده بودم و گذاشته بودم گوشه ی اینه …اما لبه بود و افتاد.دولا شدم که برش دارم سرمو که بالا اوردم و تو اینه نگاه کردم علاوه بر تصویر خودم یه مرد که سرتاپاش سیاه بود و قدش فوق العاده بلند و نقاب زده بود به ۴چوب در دستشویی تکیه داده بود…دیگه واقعا نفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط با کرکننده ترین صدای ممکن جیغ بلندی کشیدم.احساس کردم داره میخنده فقط و فقط جیغ میکشیدم و اون هم هیچ حرکتی نمیکرد…به نظرم رسید یه کم دیگه پیش بره زهرم میترکه و میمیرم.یه قدم سمتم برداشت که همونطور که جیغ میزدم رفتم عقب…یعنی خودش بود…همون قاتل …همون متجاوز…و من تا چند دقیقه ی دیگه …فکم میلرزید و دیگه جیغ هم نمیتونستم بکشم.هیچی نمیگفت.دستشویی بزرگی بود.بازم اومد جلو و من با جیغ رفتم عقب…اما در اوج ناباوری دستشو محکم زد به اینه ی دستشویی و شکستش.یه تیکه از شیشه ها که خیلی هم تیز به نظر میرسیدرو برداشت و اومد سمتم…دیگه از فرط شوک حتی نمیتونستم جیغ بکشم.درست تو لحظه ای که شیشه رو بالاگرفت و گفتم الان محکم تو قلبم فرو میکنتش بلند بلند قهقهه زد و از عین برق رفت بیرون…!نمیفهمیدم اوضاعم چطوریه …داشتم از ترس سکته میکردم حتی جرات نداشتم از جام تکون بخورم میترسیدم دوباره پیداش شه و بخواد غافلگیرم کنه…اما چرا ولم کرد و رفت ؟مگه کارش تجاوز و قتل دخترا نبود؟مگه اون همه ادمو نکشته بود؟؟؟لعنت به این همه ابهام…

از پا تا پلک و فکم همه و همه میلرزید…دوباره صدای تلق تولوقی شنیدم و جیغ کشیدم.

-اینجا چیکار میکنی؟؟؟چرا جیغ میزنی؟در چرا باز بود؟؟؟

صدای پناهی بود…اما لرزش فکم مانع حرف زدنم میشد.در حالیکه سعی داشت پاش نره رو خرده شیشه ها اومد سمتم ومحکم شونه هامو گرفت…

-حرف بزن چرا میلرزی؟؟؟دیووونه شدی؟اینه چرا شکسته ؟در چرا باز بود؟ده حرف بزن!

اما واقعا نمیتونستم….

-اون …مرده…اومد

-کی؟کدوم مرده ؟؟؟

-اینه رو …اون ….شیکست!

-کی؟؟؟من اومدم گوشیمو بردارم …ببینم نکنه …چه شکلی بود؟؟؟

فقط تونستم سرمو تکون بدم که شاید بفهمه ندیدمش.از اونجا بیرون رفت و با یه لیوان که با قاشقی داشت اب توشو هم میزد اومد.لبه ی لیوانو به لبم نزدیک کردو کمکم کرد که هرطور شده از اب قندش بخورم.بعد از ۲-۳ دقیقه بهتر شدم.لرز داشتم و به چیزی هم نمیتونستم فکر کنم.پتویی رو دورم انداخت و کمک کرد که از اونجا برم بیرون…ترسناک ترین صحنه ی عمرم بود! ادم وقتی میره جلوی اینه انتظار دیدن همه چی رو داره به جز اینکه یه مرد تماما سیاهپوش پشت سرش و در حالی که خیلی ریلکس تکیه داده به ۴ چوب بهش خیره شده باشه !

-الان میتونی حرف بزنی؟

-اره

اما چشمم راه افتاده بود و تو شک بودم.این کشتی اوج نا امنی ممکن بود…

-ببینم دیدی قیافشو؟چه شکلی بود؟

-نه …نقاب داشت.

-تو رفته بودی تو دستشویی قایم شی؟

-نه !…رفته …بودم صورتمو اب بزنم…ساعتم افتاد …بعد اون پشتم بود!

-لعنت چطوری تونسته درو باز کنه…یعنی هیچی ندیدی؟

-نه

خیلی خوب هنوز داری میلرزی بگیر بخواب

-نه !میترسم …

ملتمسانه نگاهش کردم.

-ببین من امشب بخوامم نمیتونم از این جا جمب بخورم قرار نیس اتفاقی بیوفته تا وقتی که خودم و کسری باشیم.

-من نمیخوابم

-بگیر بخواب داری عین چی میلرزی

-میترسم

-ای درد !دارم میگم من اینجا نشستم همینجا اصلا میشینم!

صندلی گوشه ی اتاقو برداشت و نشست روش …حالا بگیر بخواب

-توچ!

-یا میخوابی یا همین الان یه کاری میکنم دیگه به لرز و اینام نرسی یه راست بری به درک ها !

این وقتی قاطی میکنه چه قدر بد میشه …سخت بود اما دراز کشیدم و سعی کردم اروم بگیرم .پتورو تا حد ممکن دور خودم میپیچوندم…هنوز بدنم لرز داشت


-چشاتو ببند!

تعجب کردم این کلا رو من میخ بود…!اما نمیتونستم چشمامو که میبستم همش صحنه ای که یهو اون مرده ظاهر شد جلوم میومد جلو چشمم…اما با این حال چشمامو بستم…به نظرم رسید که الان حتی ممکنه ۲ ساعت هم گذشته باشه که من چشمامو بستم و پناهی هم هیچکاری نمیکنه اما میدونستم که بیداره چون نفساش تند از این بود که بخواد خواب باشه…صدای در اومد.ترسیدم و خودمو جمع و جور کردم.حرکتای پناهی رو هم حس میکردم.در اتاق باز شد و صدای کسری اومد:((اینجا چیکار میکنی؟؟؟رفتی یه گوشی بیاری هااااا!چرا نشستی اینجا ؟))

-اومده بود سراغش

-کی ؟

-هاشم بیگ زاده !خوب قاتله ٬متجاوزه ٬خره !

-قاطی نکن داداش اروم بگیر…چجوری اومده بود؟

-کسری این دره هم اعتباری بش نیس…اومده بود تو

-طرف گندس

-شک نکن

-ارمان نمیشه بیشتر از این صبر کنیم بذاریم قال همه دخترای اینجا رو بکنه بعد بگیریمش…همش که نمیشه به نمردن و نباختن و انتخاب شدن فکر کرد که…بیا یه حرکتی بزنیم

-بیا پایین از منبر ملت رفتن!چه غلطی میخوای بکنی؟

سکوت برقرار شده بود…بالا سر من وایساده بودن داشتن بگومگو میکردن…بدون اینکه حتی احتمال بدن من بیدارم.

-کسری

-هوم؟

-چی موشو میکشونه سمت تله؟

-پنیر

-پنیر چیه ؟

-طعمه

-کسری…

-ببین حرفشم نزن!گناه داره خوب!

-مگه نمیگی باید جلوشو گرفت؟قرار نیس چیزی بشه

-یهو دیدی شد

-به خودت شک داری یا به من ؟

-به اون یارو

-ای خاک بر سرت!

یعنی چی؟؟؟یعنی میخواستن با یه طعمه طرفو بکشونن یه جایی …بکشونن سمت تله…اما طعمه در این شرایط میشد …یه دختر…یه دخترم میشدم من …چی؟؟؟؟؟به سختی جلوی خودمو گرفتم که نه چشممو باز کنم و نه جیغ جیغ !یگه حرفی نزدن و فقط صدای دوباره بسته شدن در اتاقک اومد.حالم ازشون بهم میخورد…عوضیا …پس دلیلشون کلا از اوردن من این بود که ازم برای بردن و انتخاب شدن و کوفت و زهر مارشون استفاده کنن؟؟؟ادم تا چه حد پست و ضعیف کش؟؟؟

***

صبح که بیدار شدم تماما فکرم تو حرفای اون دوتا میچرخید…لعنتی …یه لحظه هم ارامشو از وقتی که اومده بودم تو خونه ی پناهی تجربه نکرده بودم!!!

از تو یخچال یه ابمیوه برداشتم و هرچند ترس وجود داشتن سیانور توش به طرز عجیبی گرفته بودم اما ضعف و گرسنگی غلبه کردن و ابمیوه رو با یه کیک سرکشیدم.دلم نمیخواست با پناهی و کسری رو به رو بشم…ازشون اصلا حالم بهم میخورد به معنای واقعی کلمه !به !معنای!واقعی!کلمه!!!

بعد از اتفاق شب قبل نمیدونستم باید از اتاق بترسم یا از بیرون…از پناهی و کسری بترسم یا از غریبه ها …بهشون اعتماد کنم یا نه…زندگیم پر ابهام شده بود …!جای اینکه تموم فکرو ذکرم کنکور و درس و دانشگاه باشه فقط احساس نا امنی میکردم و حتی تا جایی پیشرفته بود که با خودم فکر میکردم دفعه ی بعد که اون اشغال اومد سراغم البته زبونم لال!چیکار کنم…

گردنم عجیب میخارید…دست بردم بخارونمش که جای خالی گردنبندمو حس کردم…اون یکی از یادگاری های مامان بود و کلی هم برام با ارزش !یادم نمیومد که درش اورده باشم…بیشتر به مغزم فشار اوردم و یادم اومد اون موقعی که شهاب تو سردخونه میخواست دهنمو بگیره دست برده بود و گردنبندمو هم پاره کرده بود…زنجیرش که هیچ حالا اما مهم پلاکش بود.لعنت!حالا باید چیکار میکردم؟عمرا اگه میتونستم دوباره پامو بذارم تو اون سردخونه ی نحس و طلسم شده…باید میرفتم پیش کسری و ازش میخواستم که باهام بیاد…احتمالا باید قبول میکرد.اما هیچکدومشون تو اتاق نبودن فقط تختاشون به شدت بهم ریخته بود .پوفی کشیدم و به ناچار لباسمو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون.با اینکه اواسط بهمن بود اما هوای کیش اینو نمیرسوند!

کل طبقه ی دوم و سوم رو گشتم اما پیداشون نکردم…اوووف شده بود در جستجوی ارمان و پناهی…گردنبند مهمی بود…دودل به پلکان متصل به طبقه ی زیری نگاه میکردم…قدم اولو برداشتم و با بسم الله و کلی نذر و نیاز بقیه ی پله ها رو هم پایین رفتم.اما خوشبختانه اینبار یکی به داد رسیده بود و یه لامپ نصب کرده بود اونجا .با خوشحالی قدمامو سریع تر کردم تا برسم به سردخونه.دستم به در نرسیده بود که صدای خنده هایی که از تو اتاق کناری میومد منصرفم کرد…اروم اروم رفتم سمت اتاق .در نیمه باز بود.نمیتونستم چیز زیادی ببینم اما چشمامو ریز کردم تا دیدم بهتر باشه…

-چی شده ؟میبینم که خون از سرو روت میکشه …یعنی عشق کل عمر من دیدن این صحنه بود وجدانا …دیدن دختر لختم انقده سر کیف نمیارتم…

پسره ی اشغال!شهاب پست !داشت با کی حرف میزد؟؟

گوش میدی حیوون هان؟چیه ؟سرتو بگیر بالا قلدرم قلدرم راه بنداز موش شدی ارمان!رفیقت که اون کنج قلاده خوردست خودتم که اینجایی…عمو بگو فرشته ها بیان نجاتت …!

و بلند بلند خندید…یعنی این ارمان همون پناهی بود؟؟؟یعنی گرفته بودشون؟؟؟

صدای ضعیف دیگه ای رو شنیدم:((شهاب بکش از ما بیرون بد میبینی بچه !مرد بودی که دست و پا نمیبستی اخه!))

-خفه باش !نشنوم صداتو!الان دوره دوره ی منه!این ماموریت مال منه!اون جایزه مال منه !حالیتونه ؟؟؟مالللل مننننه!دوتاتونو میکشم …هردوتای مفت خورتونو میکشم…

کسری هم بود!دیگه مطمءن شده بودم اما نمیدونستم باید چیکار کنم و هر لحظه هم ممکن بود متوجه حضورم بشن و دخلمو بیارن.صدا واقعا به طبقه های بالا نمیرسید…صدای قدمی شنیدم.خودمو جمع و جور تر کردم.چشمم خورد به آژير خطری که روی دیوار بود…لبخند شوم و فاتحانه ای زدم و بعد ازاینکه تا ۳۰ تو دلم شمردم رفتم و دستشو پایین کشیدم و بعد هم به ثانیه نکشیده خودمو تو فاصله ی در و ۴چوب سردخونه پنهان کردم…صدای ((لعنتی))گفتن شهابو شنیدم و همینطور وقتی که گفت((بریزین بیرون ما که شانس نداریم…دست به اینا نزنین !من اگه سیلم بیاد خودم میکشمون …برین بیرون یالا!))اووو چه غولایی هم بودن …خود شهاب بینشون گم بود…!از فرصت استفاده کردم و سریع رفتم تو اتاق.از دیدن پناهی تو اون وضعیت که با خون یکی شده بود و سرش لق افتاده بود رو گردنش کپ کردم و ((هیی))نسبتا بلندی کشیدم.کسری گوشه ی اتاق بود و متوجه حضورم شد.

-تو اینجا چیکار میکنی؟

رفتم سمتش و همونطوری که داشتم دستشو باز میکردم گفتم ((اومده بودم دنبال گردنبندم صدا شنیدم …))

-برو بیرون آژير زدن

-مشکلی نیس

-یعنی چی؟

-کار خودم بود.

همون لحظه هم دستشو باز کردم.

بقیه ی طنابارو سریع و تویه حرکت از دورش باز کرد و رفت سراغ پناهی …

-حالا چجوری ارمانو ببریم؟اصلا چجوری بریم؟

-نمیدونم الان میان بدو توروخدا

-تا اینجاش اونقدر مرد بودی که اومدی دیگه ترس نداره که!

رفتم نشستم روبه روی صندلی که پناهی رو بهش بسته بودن و بازش کردم .هرچند دل خوشی ازش نداشتم اما دیدنش تو اون وضعیت واقعا جالب نبود…وحتی توی یه هفته ی اخیر یه حس خاص و مثبتی بهش داشتم…که مثل احساسم به کسری برادرانه نبود…!

تا بازش کردم داشت میوفتاد روم…بنده خدا اصلا به هوش نبود.هول هولکی کسری صافش کرد و با یه دستمال نمدار صورتشو تمیز کرد و کمک کرد تا روی پاش وایسه …

-پاشو پسر!پاشو رفیق

کشدار گفت :((نمیتونم…))

اخی عزیز دلم…

-کمکم کن بذارمش رو کولم.

کمکش کردم و رفتم سمت در…این افتضاح بود یه نفر داشت نزدیک میشد.

-یکی داره میاد

-طوری نی اونجا یه نردبونه میخوره به بالا تو برو کمک کن منم بیام

-نه اول توبرو باید زودتر برسونیش بالا

بدون این که حرفی بزنه رفت.کسری زیر کتفشو گرفته بود و من هم پاهاشو و اروم کمک میکردم که از نردبون بره بالا…لحظه های واقعا پر استرسی بود!

حضور خود پناهی در این عرصه ها اصولا به نظرم موثر تره!بالاخره به بالا رسید.نردبونش کاملا عمودی و ازی نردبون دیوار طنابی ها بود.چیزی نمونده بود به بالا برسم و کسری هم دستشو دراز کرده بود که بکشتم بالا اما صدای ((در رفتن شهاب ))و بعد هم ((تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟بیا اینجا ببینم ))و مهم تر از همه کشیده شدن محکم و وحشیانم توسط یه غول بیابونی مانع باقی چیزا شد…

از یقه گرفت بلندم کرد و بعد هم کوبوندم به دیوار و گفت :((تو چه غلطی میکردی؟؟؟هان؟؟؟))انقدر با خشم حرف میزد که تفش خورد تو صورتم .داشتم از ترس زهره ترک میشدم.صدای شهاب به گوشم رسید…با زمین یه یه متری انگار فاصله داشتم.

-چه خبره اینجا؟اون دوتا لاشخور چی شدن؟؟؟

-این دختره کمک کرد درن

-کدوم…اوهوع اینجارو …از کلفت متغیر شدی به فرشته ی نجات کوچولو؟؟؟باهوش شدی صدا زنگ خطرو در میاری…شیر شدی ..لگد میزنی در میری…خیلیم بدنشد پس …الان بهتره انگار…

از چشماش تهدید و حس انتقام میبارید…با اون ضربه ای که من بهش زدم حق داشت یه کمی البته!

با اشاره ی چشم به اون پسره ی غول بیابونی اشاره کرد که بذارتم زمین و اونم کم نذاشت و جوری پرتم کرد که صدای مهره های لگن و کمر و همه جارو شنیدم و ناخوداگاه ((آخم ))هوا رفت…

-اخی اخی..عمو درد داشت اره ؟؟؟

با پررویی و بدون ترس زل زدم تو چشاش…قدش بلندتر از کسری و کوتاه تر از پناهی بود.بر عکس پناهی اصلا ازش نمیترسیدم و این خیلی خوب بود.

-الان خیلی خوشحالی منو گرفتی؟؟؟با این غولای دورت و این همه چیز میز که دورته از پس یه دختر بچه مثل من براومدن خوشحالی داره ؟البته با اون ضربه ای که من بهت زدم و اونجوری که من از دستت در رفتم بایدم …

نذاشت حرفمو ادامه بدم.محکم پاشو گذاشت روی دستم که برای تکیه گاه رو زمین گذاشته بودم و بعد هم روی پام.

درد وحشتناکی داشت …

-حالا بازم بلبل زبونی میکنی هان؟؟؟اره راست میگی …بالاخره با این غول بیابونیا و این تجهیزات خوب از پس تو یکی بر میام…

-آییی دستم

این که اولشه که …اره …

پاشو بلند کرد و بعد دوتا ازون گنده ها زیر کتفمو گرفتن و بازم از زمین جدا شدم.

پاهامو تند تند تکون میدادم که بذارنم زمین ولی انگار نه انگار …عین ستون بودن لامصبا.

-اروم بگیر بچه …انرژيتو نگه دار…میخوام همچین قدرت و تجهیزات و لگد و اینارو همه رو با هم نشونت بدم…و به اضافه ی شاید یه چیز دیگه

و رذل خندید…منظورشو نمیفهمیدم.

-ولم کن بذار برم

-عه توروخدا؟نه حیفه …ما عادت داریم مسافرو یا با سوغاتی برگردونیم یا کلا برنگردونیم…

چونمو سفت گرفت تو دستش…

-البته که شبش قشنگ تره و الانم هم چشمای قشنگت ترسیدن ٬هم لبای گوشتیت میلرزن و هم رنگت پریده …اما کمبود وقته دیگه!

دلم میخواست فقط هر طور شده کسری بیاد و نجاتم بده…این پسره بد کینه به دل گرفته بود و بد هم تهدید میکرد.

-ببرینش بالا تو اتاق تا بیام ترتیبشو بدم زبونش کوتاه شه…

یه لحظه خون درست به مغزم نرسید…من چرا کلا تحت تعرض بودم…هنوز کامل از در نبرده بودنم بیرون که یهو و فی البداهه گفتم :((من جات بودم حتی فکر اینکارم به ذهنم نمیزد!))

-اخی اخی چرا چون گناه داره خدا اوخم میکنه؟؟؟

و خودشو بادیگارداش به حرف مسخرش خندیدن …چرا پناهی و کسری بادیگارد نداشتن؟…فرشاد کجا بود؟؟؟البته مشخصه چون پناهی قوی تره!

-نه چون من اگه جات بودم سلامتیمو به انتقام گرفتن از یه دختر بچه ترجیح میدادم.

-خوبه خودتم قبول داری بچه ای …اما من بهتر از تو میدونم اتفاقا واسه سلامتی لازمه !

-جدی؟؟؟نمیدونستم ایدز به سلامتی کمکی میکنه!

چشماش از تعجب داشت در میومد.اومد سمتم دوباره چونمو گرفت و گفت :((زر میزنی …عمرا مالش نیستی تو !ببرینش داره چرت میگه

-خیلی خوب میتونی امتحان کنی

از اینکه انقدر وقیحانه داشتم باهاش حرف میزدم راضی نبودم اما خوب چاره ای هم نداشتم…تعجب جای خودشو تو چشمش به خشم داد …همونطور که نگاهم میکرد تف کرد تو صورتم …

-ببرین خودتون کارشو بسازین!نمیره فقط …ازمایشو بعدا که میشه گرفت!!...

یه جورایی از چاه افتادم تو چاله …از یه خطر وحشتناک نجات پیدا کردم ولی داشتم با کله میرفتم زیر دست و پای قوی دوتا هرکول…!...

ادامه دارد....