به نام آنکه عهدش وفاست در دنیایی که محبت کیمیاست

مقدمه

می نویسم از دلم از دردهای کهنه ام

غوطه ور چون خسی در گردباد سرنوشت

زندگی می کشد مرا تا ناکجای غم

من خسته ام ولی خوش بحال سرنوشت

نه پای رفتنم بود

نه جای ماندنم ولی

می برد مرا کاروان سرنوشت

در گیر و دارزندگی

شعر من رقم نخورد لابلای دفترت

من مانده ام چرا هنوز دم میزنی ز سرنوشت

بار هاگفته ای صد بار شنیده ام

ننویس گناه خود بر پای سرنوشت...



** تو سرنوشت ما زندگی مثل رودی جریان داره و در طول این رود جانوران و حتی شاید آدم هایی وجود داشته باشند با اتفاقات جالب ما باید طوری شنا کنیم و شنا رو خوب بلد باشیم که بتونیم با موفقیت و سربلندی به ته این رود برسیم و هیچ کس و هیچ چیز نباید رو کار ما تاثیر داشته باشه. البته خواه یه ناخواه ما به ته این رود میرسیم اما اگه بخوایم با بیخیالی و بدون در نظر گرفتم موقعیت و هدف بریم مرده و سرشکسته می رسیم. زندگی هم همینطوره مهم اینه که دستْ نوشته های سر نوشت تو زندگی ما تاثیر نداشته باشه و با بازی هایی که راه میندازه ما بتونیم به پایان عمرمون با لذت و سربلندی برسیم و و تو همه بازی های سرنوشت بازیگرای خوبی باشیم که کارگردان یعنی خدا هم از ما راضی باشه.





فصل اول

وااااای خدا دلم درد گرفت نفسم سخت میاد بالا چقدر من از دست شما 2 تا خواهر میخندم. مراقب خدتون باشید آروم برو خداحافظ.

تارا و ترانه: با هم می گن بابای خانوم خوشگله. 

همینجور که دارم دور شدن ماشین رو تماشا میگم خدا رو شکر که همچین دوستایی دارم واقعا که زندگیم رو شاد کردن از وقتی اومدن تو زندگیم روحیه ام به کلی تغییر کرد. بهتر برم تو همینجوری مثل چوب خشک واستادم اینجا الان می گن دختره دیوونست.

اااای خدا چی میشد وقتی میومدم خونه کسی منتظرم بود یا اینکه یه مامانی بود خسته نباشید بهم میگفت یا پدری بود کنارش آرامش میگرفتم. تنها زندگی کردن سخته حتی سخت تر از اونی که فکرش رو بکنی. بیخیال باز به این چیزا فکر کردی دختر؟ مگه استادت نگفت حسرت چیزایی که نداری و نخور واسه چیزایی که داری خوشحال و شاکر باش. باشه حالا چرا میزنی تواَم نفسی که من دارم ؟ نفْسم نفْسای قدیم!

با اینکه اینجا تنها زندگی میکنم هیچ کس نمیدونه همه همسایه ها فکر میکنن من با مامانمم و مامان به خاطر اینکه مریض از خونه بیرون نمیاد خودتون می دونید که زندگی تنها سخت و پر مسئولیتِ اونم واسه یه دختر تنها تو سن و سال من. من دیگه عادت کردم به قول تارا من عایقم نه چیزی ازم عبور میکنه نه چیزی روم تاثیر داره منظورم اینه که نه جن میره تو وجودم نه از روح و چیزی میترسم . همیشه هم تنهام. بعضی وقتا تارا و ترانه میان پیشم اونم نه زیاد به خاطر اینکه مامانشون فکر میکنه من دختر خوبی نیستم( اینم از عواقب تنها زندگی کردن شانس دیگه یعنی دختری که تنها زندگی کرد نمیشه نجیب باشه هِِِی توف تو رو روزگار که هر چی پیش اومد رو تو واسم خواستی کاش میشد سر نوشت رو از سر نوشت. نچ باز توشروع کردی آمیتیس؟ چرا آخر همه حرفات ختم میشه به حسرت خوردن و ناشکری؟ ای بابا باشه نفس جونم غلتِ اضافه بود خوبه.)

من آمیتیسم 22 سالمه دانشجوی حقوق من عاشق وکالتم می خوام وکیل شم و از حق زنا دفاع کنم فقط و فقط زنا با مردا میونه خوبی ندارم شاید چون بابام و داداشم زیاد اذیتم کردن. ه ِِِی گفتم بابا یادخانوادم افتادم اونم چه خانواده ای. 10 سالم بود مامان و بابا جداشدن.بیچاره مامانم من که با منطق پیش میرم و برعکس همه بچه های طلاق که از مادرشون بدشون می یاد و از چشم اون می خونن من اینجوری نیستم می دونم مامانم همون 13 سالم که با بابام زندگی کرد خیلی صبر داشت بمیرم براش با اینکه 35 سالش بود وقتی داشت از خونه بابام میرفت(ای خدا اونم چه خونه ای... شیره کش خونه) تمام صورتش پیر و چروکیده شده بود.یه داداش داشتم که 6 سال از من بزرگتر بود. اونم همدست بابام بود.


15 سالم بود که به قول بابام قرار بود عروس شم من در برابر نیم کیلو تریاک بودم که قرار بود ثاقب(مواد فروش ) به بابا و داداشم بده. ثاقب 20 سال شایدم بیشتر از من بزرگتر بود خودم میدونستم سن زیاد مهم نیست اما من سن ازدواجم نبود تو روستای ما برعکس تمام شهر و روستاها به دختر ظلم نمیشد و ارزش دختر از پسر خیلی بالاتر بود شاید چون تمام پسرای روستا نااهل و بی معرفت بودن.خلاصه دختر خیلی عزیز بود اما بر عکس تمام خونه ها من هیچ ارزشی برای داداشم و بابام نداشتم من نوکرشون بودم . حتی لباس زیر داداش بی غیرتمم خودم میشستم.بگذریم والا دلم انقدر پور که هر چی بگم تمومی نداره. من از بابا و داداشم گذشتم اما می دونم که خدا نمیگذره. داشتم از ثاقب می گفتم خوب قرار بود جهیزیه نبرم و برم خونه ثاقب پیش اون یکی داشش و خودش زندگی کنم یه جورایی میشدم کلفت اون خونه . مهریه هم اندازه پول اون نیم کیلو تریاک که قرار بود به بابا و داداشم داده بشه بود که روز عقد قرار بود بزنن که مهریه پرداخت شده میشدم کلفت بی جیره و مواجب آقا و برادرش. مادرم هر وقت که می رفتم پیشش گریه می کرد نمی دونست چه کار کنه می دونست اگه شکایتم کنه که من برم پیشش نمی تونه امنیتم رو ضمانت کنه چون خوب اونم یه زن تنها بود که اگه بر علیه بابام کاری انجام میداد اونم گرفتن من که بد جور به ضرر بابام بود بابا و داداشم بیکار نمینشستن و اذیتمون می کردن به خاطر همین من پیش بابام زندگی میکردم. هرچند خونه ای که بابام توش زندگی میکرد ارث پدری مادرم بود که یه روز بابام مامانم رو تهدید کرده که اگه خونه رو به نام من نزنی دخترت رو میکشم بعدم من و که یک سالم بود چند روزی برده خونه خواهرش که 2 سال پیش مرد و یکی عین خودش بود مامان منم مجبور شد بره و خونه روبه نام اون کنه.از همه چی بگذریم من و مامان بیکارنشستیم تا اونا من رو به این راحتی عقد کنن و یه نقشه هایی کشیدیم.

روزی که عاقد اومد طبق قرار قبلیم با مامانم که اونم واسه عقدم اومده بود برای اجرای نقشم )گفتم می خوام با ثاقب قبلش حرف بزنم اونم با یه لبخند کثیف و گشاد اومد که مثلا بریم تو اتاق حرف بزنیم. وقتی رفتیم تو اتاق حالم داشت از اون چشای هیزش به هم می خورد همچین نگام کرد که انگار من یه کیک بزرگم که چند دقیقه دبگه می خواد بخورتش. راستش رو بخوایید خیلی هم میترسیدم.جوری وایسادم که ثاقب پشتش به در حموم باشه تا گفت خوب عروس خانم شروع کن حرفت رو میشنوم مامانم که وقتی بابا اینا خونه نبودن تو حموم قایمش کرده بودم از حموم اومد بیرون و محکم با لگن مسی حموم که خیلی هم سخت و سنگینه زد تو سر ثاقب و اون بی هوش شد دعا کردم نمرده باشه مامانم از همون اتاق رفت تو حیاط (اتاق یه در رو به حیاط داره) و من در رو قفل کردم و کلید رو ورداشتم.مامان بیرون منتظر من شد منم رفتم بیرون به بابا و داداشم گفتم ثابق کارتون داره اونا با کلی فحاشی به من که بهش چی گفتی و نکنه پشیمونش کردی رفتن تو اتاق همین که رفتن تو درو قفل کردم . به عاقدم گفتم جونت رو دوست داری فرار کن که اونم وانستاد و دِ فرار...

مامانم خونه قبلیش رو پس داده بود و کمی هم پول داشت آخه اون جا مامان کلوچه محلی می فروخت و یه پولی در می آورد. و اینجوری شد که ما از مسیر زندگیمون خارج شدیم و زندگی جدیدمون تو یه مسیر جدید بود جدید و نا آشنا حالا دیگه هر ترسی داشتم از این نمیترسم که قراره فروخته شم یا نکنه منم محتاد شم... 

خدایا شکر بزرگیت تنهام نزاریا...

...




فصل سوم


ما از ارومیه اومدیم کرج که واسه همیشه اینجا زندگی کنیم. تو کرج تونستیم یه خونه ویلایی اجاره کنیم اما با صاحب خونه بود خونه یه حال پذیرایی مسجدی داشت با 4 تا اتاق خواب که 2 تا اتاق سمت راست خونه 2 تا هم سمت چپ بودن دستشویی هم مشترک وسط حال بود. 2 تا اتاق خواب سمتراست هم واسه ما بود که یکی ار اتاقا حکم آشپز خونه هم داشت. خونه مبله بود یعنی مبله که میگم فکر نکنید چه خبر بودا. تو هر اتاق فرشی پهن بود که کمِ کم10 سالی استفاده شده بود یخچال و گازو تلوزیونم داشت که خیلی قدیمی بود ظرف و اینا هم بود. مامان و من همه چی رو شستیم از فرش ظرفا حتی دیوارا خونه از جهنم شده بود بهشت . صاحبخونه یه پیرزن تنها بود که شوهرش مرده بود و کسی هم نداشت من پرده وسط حال رو ورداشتم یعنی ازش خواستم با ما غریبگی نکنه.زن خیلی خوب و فوق العاده ای بود اجاقش کور بود بچه ای هم نداشت گفتم که تنهای تنها از من و مامانم تنها تر بود طفلی.تو دنیا از من و تو بدتر هم هست خیلی بدتر...

یک سالی از موندن ما اونجا میگذره حالا دیگه همه کارای من و مامان و حاچخانوم با همه من با حاچخانوم مسجد میرم اما نمیزاره چادر سرم کنم چون معتقد من با چادر جلب توجه میکنم بی چادر سنگین ترم. من به حاچخانوم تو خوندن قرآن خیلی کمک می کنم.مامان یه سفر به ارومیه رفت و پرونده من رو از مدرسه گرفت من از آبان تو یک ماه بعد ار اینکه از بابا اینا فرار کردیم من شروع کردم به درس خوندن . مامان کار پیدا کرده اما زیاد باب میل من و خودش نیست البته چند تا کار انجام می ده روزا که همیشه در حال سبزی پاک کردن بود . روزای جمعه هم میرفت خونه یکی از معلمام رو تمیز میکرد شبا هم من و حاچخانوم که داشتیم قرآن می خوندیم گاهی اوقات هم من درس می خوندم اما مامان داشت شیرینی ها رو می پخت حاچخانم هم اونا رو واسه مامان می فروخت البته به جز این حاچخانم کمک های بزرگتری هم به ما کرد اون حتی از مامان می خواست کار نکنه و با حقوقی که ماهیانه میگیره زندگی کنیم اما مامان و من می دونستیم که هم این کار درست نیست و اون به اندازه کافی به ما لطف کرده هم اینکه حقوق اون کفاف ما سه نفر رو نمی ده. جدا از این نمی خوام از همه خاطراتم بگم ما چهار سال با حاچخانوم زندگی کردیم تو این چهار سال مثل مادر بزرگ دایی عمه و عموی نداشتم بود آخه من هیچکس رو به جز اون یه عمه ندارم که اونم مرده. همه بعد از انقلاب نیست شدن وخبری ازشون نیس.

سال دومی که اونجا بودیم مامان طی یه تماس فهمید که بابا و ایشا(برادرم) بهشون تیر اندازی شده و فوت کردن. راستش رو بخواین ناراحت شدم اما نه خیلی . من دلم می خواد گذشتم که بابا و داداشم هم توش هستن از ذهنم پاک شه که نمی شه. دیگه نمی خوام بیشتر ازین بهشون فکر کنم. اونا خودشون مسیر کج رو انتخاب کردن و خواستن تو همین مسیر هم بمیرن... 

چند ماه بعدم مامانم تصادف کردو رفت تو کما بعد از 3 ماه رفت و آمد و صحبت دکترا که مامان مرگ مغزی شده رضایت دادم قلب و کلیه های مامان اهدا شه که هیچ وقت اونایی رو که به این قلب و کلیه احتیاج داشتن رو ندیدم.مامان منِ تنهارو تنهاتر کرد و پر کشید تو آسمونا حالا دیگه من فقط حاچخانوم رو داشتم مثل همیشه حامیم بود همه جا باهام میومد انگار که یه دختر داشت و مسئولیتش دو برابر شده بود.حاچخانوم خونش رو به نام من کرد و ازم خواست وقتی فوت کرد اونجا نمونم و خونش رو بفروشم و جایی دیگه خونه بگیرم چون میگفت قدیمیه واسه من امن نیست هرچیم می گفتم من فقط شما رو دارم ازین حرفا نزنید گوش نمیداد میگفت مرگ حقه و باید زودتر ازینا منتظر می بودم اما حالا احساس می کنم روز به روز نزدیکترمه و ازت می خوام بعد از مرگ من کارو زندگیت رو مختل نکنی که روحم در عذاب میمونه.

روزی که دانشگاه قبول شدم اونم وکالت تو دانشگاه دلخواهم. با شیرینی اومدم خونه اما تنها حامیم با یه لبخند چشماش بسته بود و کنار عکس شوهرش خوابیده بود یه خواب عمیق من و مثل مامان تنها گذاشت و رفت ضربه سختی بود اما طبق خواسته خودش فقط تا هفتم عزاداری کردم و مشکی پوشیدم اما دلم تا آخر عمر به خاطر 2 تا فرشته یعنی مامان و حاچخانوم عزادار و سیاه پوش هست.با پولی که واسه اینروزا گذاشته بود واسش جا خریدم کنار مامان خاک شدو خیلی زود 40 روز گذشت منم یه هفته بعد از چهلم اونجا رو فروختم و اینجا یعنی این آپارتمان نقلی رو خریدم. باقی پولم تو بانک و سودش رو میگیرم البته خیلی نیست . از وسایل خونه هم باید بگم تمام وسایل خونه حاچخانوم رو فروختم حتی یه نمکدون هم نیاوردم چون دیگه اثا ها کارش رو کرده بود و کهنه بودن. خونم یه خواب داره. وسایل ضروری رو خریدم. اما تخت خواب و مبل و اینا ندارم چون چیزای ضروری نیست و پول اضافه ندارم. دوشک و بالشتم دادم تعمیر کردن با یه روی جدید آوردم تو این خونه. بقیه وسایل خونه هم خیلی معمولی ولی شیک و به درد بخور تهیه کردم.

بازم خیلی فکر کردما... اینم کل گذشته من بود البته با فاکتور گیری و خلاصه. حالا دیگه 3 سال ازون ماجراها میگذره من آخرای درسممم. جدا از درس خوندن پرستارم هستم پرستار یه پسر کوچولوی نازو خوردنی1سالشه اسمش آریاست به از 7 صبح تا 8 شب یه سره پیششم البته روزایی که دانشگاه دارم نمی تونم که وقتاش یهجوراییه که وقت خواب آریا کوچولواِ . مامانش دکتره باباشم که استاد ادبیاتمونه وقتی از زندگیه من فهمید و فهمید که دنبال کارم به قول خودش به خاطر ذات خوبم و سیرت خوبم و مهربونیم ازم خواست پرستار پسرش باشم و یه کوچولو هم زنش رو تو خونه از تنهایی در بیارم. آخه واسه بار دوم 7 ماهه حاملست و حالش خیلی وخیمه و به هیچ عنوان نمی تونه زیاد راه بره حتی نمی تونه کمی پیاده روی کنه که زایمانش راحت تر باشه. قبل از اون هم با یه جا قرار داد داشتم جعبه کادو درست میکرم ازم میخریدن هر 60 تا که درست میکردم 240000 تومن بهم میدادن . تو این سه سال به جز سال اول این کار من بود. اما حالا اینجا هم کارم بهتره هم حقوقش ولی یه کم کمتر میتونم به درس و کارای دانشگاه برسم.


تصمیم گرفتم این 2 ماه تا خانم که از حالا خواسته بهش بگم میترا جون بچش به دنیا بیاد پیشش بمونم وقتی به میترا جون گفتم خیلی خوشحال شد و ازم تشکر کرد. رفتم خونه خودم از امنیت اونجا مطمئن شدم. وسائل شخصیم رو ورداشتم و در شش قفله کردم البته کی حواسش به خونه شصت متریه منه. 

استاد از بودنم تو خونه خودش استقبال کرد هرچند خودش شبا خونست اما تو بچه داری و یکمم مراقبت از میترا جون بهش کمک می کنم واسه همین خیلی خوشحال شد. خونه استاد مثل خونه خودم آپارتمانی بود اما آپارتمان من کجا و آپارتمان استاد اینا کجا خیلی بزرگ بود اما مثل خونه رویاهای من دوبلکس نبود .با اینکه شنیدم استاد خیلی تیلیاردر تشریف داره اما خونش لینجور نشون نمیده .یه اتاق در اختیارم قرارا دادن منم تمام وسائلم رو چیدم از اتاق خودم با نمک تر بود اما من به اونجا عادت داشتم. حالا من جدا از یه کار و یه حقوق خوب یه خانواده هم داشتم. واقعا خدا هیچ کس رو تنها و بی خانواده نکنه که یه نعمته بزرگه (بگو الهی آمین)...

14 روز یعنی دو هفته از کار من تو این خونه میگذره اصلا به خونه خودم سر نزدم چون می دونم امن و امانه شصت و پنج متر جا که اینحرفارو نداره (واااای خدا فکر نکنی ناشکری کردما اگه همینم ازم بگیری باید برم گوشه خیابون خدا پدر ومادر حاچخانوم رو بیامرزه. اِِِِِِ آمیتیس چقدر حرف میزنی بقیه داستان رو بگو. خوب بابا...

آریا خیلی به من عادت کرده خیلی دوسش دارم میشه گفت فقط به من عادت داره چون شیر مامانشم نمی خوره فقط تو بغل من آروم میگیره. استاد تو خونه تا جایی که در توانش هست تو درسام بهم کمک میکنه میترا جون همیشه تو تختشه بیچاره مجبوره در حال استراحت باشه. با اینکه خیلی کوچول موچوله بعضی وقتا میبرمش پارک و با کمک خودم بازی میکنه. تو این چند سری که می برمش پارک یه آقایی هم دختر سه سالش رو می یاره. همیشه واسم از زندگیش می گفت اما نمی دونم چرا ؟ هر چی هم سعی میکردم ازش فرار کنم یه جور میومد کنارم. اما چراش رو امروز فهمیدم اون ازم آدرس و شماره تلفن می خواست برای آشنایی بیشتر. طبق تعریفای خودش وقتی دخترش 1 ساله بوده همسرش تو یه تصادف می میره. وتو این 2 سال مادرش دخترش رو بزرگ می کرده که وقتی من رو دیده و همون روز اول هم فهمیده فقط پرستار آریا هستم تصمیم به تجدید فراش گرفته میبینید تورو خدا چه رویی هم داره ها پررو ..

من جوابش کردم از وقاهتش که بدون نظر من تصمیم گرفته تا ماه دیگه عروسسی کنیم بدم اومد تازه من اصلا دلم نمی خواد با یه مرد بیوه اونم مردی که یه دختر 3 ساله داره سر کنم فکر نکنید بد جنسم اما خوب هر کی واسه خودش حد ومرضی داره درسته مادر و پدر ندارم بابام که هیچ اما اگه مامانم بود به هیچ عنوان قبول نمی کرد. حالا بگذریم ازون قضیه یه ماه میگذره و من یه ماه که پارک نرفتم و با آریا تو خونه بازی می کنم و سر گرمش میکنم.در کنارش سخت مشغول درس خوندنم هستم . چند وقت دیگه هم که بر میگردم خونه و نیمه وقت اینجام واسه همین بیشتر میتونم به درسام برسم. آخه دیگه میترا جونم روزای آخرشه و من قرار بود تا وقتی فارغ میشه اینجا بمونم. حالا 2 هفته دیگه مونده. 

امروز قراره میترا جون بیمارستان بستری شه با اینکه 2 هفته مونده اما میدونید که انقدر حالش بده که دکتر تجویز کرده این 2 هفته آخر رو تحت مراقبت های ویژه باشه. من هم به خاطر امتحان های آخر ترم خیلی مشغله دارم و سرم شلوغه و هم مراقب آریام و هم درس میخونم واقعا اوضام دیدنیه وقتایی که میرم دانشگاه واسه امتحان آریا رو میزارم مهد به خاطر اینکه عزرا جون(خدمتکار خونه آقای استاد) خیلی بی تجربست و قابلیت مراقبت از آریا رو نداره و از بچه ها خوششش نمیاد بارها به چشم دیدم که آریا عزیزم رو دعوا میکنهی روز به اینم رسیدگی می کنم. 

استادم که کلا دیکه دانشگاه نمیاد به خاطر زنش این 2 هفته رو مرخصی گرفته.من به وضوح شکسته شدن استاد رو میبینم به خاطر حال زنش خیلی ناراحته. هر چند که یه پرستار مخصوص داره اما استاد همیشه بیمارستان رئیس بیمارستان دوست صمیمیه استاده و این اجازه رو داده که 2 نفر پیشش باشه.

... یه هفته هست میترا جون بیمارستانه اما فقط 1بار تونستم بهش سر بزنم اونم به خاطر اینکه آریا رو ببینه . راستی جنسیت بچه هم معلوم نیست دکتر نتونست بفهمه.

آخیش اینم از آخرین امتحان دیگه امتحانا تموم شد. امروز آخرین امتحانمم به خوبی و خوشی تموم شد اما به خاطر اذیتای آریا انتظار یه نمره عالی ندارم. بگذریم امروز با مهد صحبت کردم آریا رو بیشتر نگه دارن چون می خوام برم بیمارستان آخه امروز اون به هفته باقی مونده هم تموم شد و بچه میترا جون به دنیا میاد من که خیلی خوشحالم چون هم دیگه استاد رو پریشون نمیبینم هم میترا جون عذاب نمیکشه.. رسیدم به بیمارستان و با آسانسور رفتم طبقه مربوطه وای خدا استاد چرا وسط سالن انتظار نشسته حتما از خوشحالیه. رفتم جلو صداش کردم اما به یه جا خیره شده بود و انگار متوجه حضور من نشده دستم رو گذاشتم رو شونش به من نگاه کرد و اشک از چشماش سرازسر شد خدایا این چشه پس.؟؟. کمکش کردم نشست رو صندلیا اما هرچی باهاش حرف زدم لام تا کام حرف نزد. واسه همین رفتم پرستاری تا حال میترا جون رو بپرسم و بچه رو. پیش خودم گفتم شاید بچه نا سالم بوده و استاد واسه این ناراحته. از حرفی که پرستار زد ماتم برد وقتی که از حالت بهت خارج شدم اشک بود که از چشمام سراریر می شد وای خدا جون چی میشنیدم آخه استاد چه جوری می خواد دو تا بچه رو تنها بزرگ کنه خدایا آخه تو که می دونی اینا هیچ کس رو جز تو ندارن و تمام خانوادشون مردن پس چرا مادر و زن خونه رو بردی ها؟؟؟؟ (باز تو کفر گفتی آمیتیس؟ به تو چه . صلاح این بوده تو کار خدا یه حکمتی هست.) اَه لعنت به تو نَفْسِ مزاحم.. باشه خدا جون همش غلتِ اضافه بود. رفتم سمت استاد بهش تسلیت گفتم و یه کم باهاش حرف زدم اما خوب حرف زدن من از بهتش کم نکرد فقط باعث شد استاد بلند شه و پول بیمارستان رو حساب کنه و جاهای مربوطه رو امضا کنه برگه فوت هم که فردا باید میومد تحویل می گرفت. بچه رو تحویل دادن اما استاد هیچ نوجهی نکرد و رفت سمت آسانسور من بچه رو از پرستار که داشت با تاسف به رفتن استاد نگاه میکرد تحویل گرفتم و رفتم سمت استاد که داشت می رفت داخل آسانسور همون موقع در آسانسور بسته شد مجبور شدم از پله ها برم که به استاد برسم همینجور که داشتم می رفتم پایین به دختر کوچولوی نانازی که تو بغلم بود نگاه کردم وای خدای من حیف این دختر نیست که مامانش پیشش نباشه؟ اشکام بی اختیار میومد. حالا چرا باباش انقدر بی ذوقه؟ رفتم سمت پارکینگ حیاط که دیدم استاد داشت با ماشینش خارج مشد چند تا فحشش دادم که آخه من چه جور با این ساک و بچه تا خونه بیام؟ از بیمارستان که اومدم بیرون دیدم استاد واستاده منم سوار شدم.تو راه خیلی باهاش حرف زدم اما نه یه نیم نگاهی به دخترش انداخت نه جواب حرفای من رو داد. فقط آخر سر گفت که اگه یکبار دیگه راجع به این دختر حرف بزنم(با دست بهش اشاره کرد) اون رو می بره میزاره پرورشگاه و یا میکشتش چون اصلا واسش وجود نداره و نمی خواد ببینتش. منم با دختر کوچولو پیاده شدم و گفتم شا برید خون من میام رفتم سر خیابون با دختر کوچولو رفتیم دنبال آریا. آریا ازدیدن خواهرش کلی ذوق زده شده بود و هی بهش دست می زد اما من نمیزاشتم چون راستش رو بخوایید بچه ترو تازه و ظریف بود ترسم داشت. وقتی برگشتیم خونه دختر کوچولو که همش خواب بود جاش رو عوض کردم شیرش رو که از عزرا خواستم درست کنه دادم بعدم گذاشتمش تو گهوارش. بعدم آریا رو خوابوندم می دونستم حالا که بچه ها خوابن فرصت خوبیه تا با آقای استاد حرف بزنم اما... اما چنان دادی زد که از زندگی پشیمون شدم چه برسه حرف زدن راجع به دختر کوچولو.


فصل هفتم



سه ماه از اون روز میگذره حالا الان دیگه آریا یک سال و پنج ماهشه و دختر کوچولو که حالا دیگه اسمش آلاله هست سه ماهشه. مراسم میترا جون در سکوت و آرامش و خیلی خلوت گذشت حالا دیگه همه چیز به حالت عادی برگشته منم دیگه خونم برنگشتم هنوز همینجام آخه تو این خونه واقعا به وجودم نیازه. بعضی وقتا میرم اونم واسه پرداخت قبض واینا. داشتم می گفتم همه چیز به حالت قبل از مرگ میترا جون درومده به جز استاد که روز به روز پژمرده تر و شکسته تر میشه. از اون روز که میترا جون فوت کرد دیگه استاد تدریس نکرد و از دانشگاه استعفا داد و نظرش راجع به دختر کوچولوش یا همون آلاله عزیزم همونه اصلا به دخترش توجه نداره تازه اسم هم انتخاب منه واسه گرفتن شناسنامه هم به زور بردمش . بر عکس به پسرش توجه بیشتری داره گاهی اوقات میبینم که بغلش میکنه و در گوشش حرف میزنه اما با من و آلاله کاری نداره بیشتر وقتشم بیرون از خونه که می دونم سر خاک میترا جونه میگذره. آلاله یه دختر فوق العاد و تو دل بوروس. بچم اصلا گریه نمی کنه گریه هاش جیگر آدم رو می سوزونه فقط بغض داره و بی صدا اشک می ریزه فکر کنم خودشم می دونه چقدر غریبه. این دختر حتی عزرا رو هم رام کرد البته شیرین زبونی های آریا هم کارساز بود حالا دیگه وقتایی که دانشگاهم آریا رو میبرم مهد آلاله پیش عزرا میمونه آخه نمی تونه از هر دو کوچولو ها با هم مراقبت کنه. می خوام با استاد صحبت کنم به عنوان پرستار همیشه همینجا بمونم و خونه خودم رو بزارم واسه فروش و پولش رو تو یه بانک سرمایه گزاری کنم. بلاخره هر چی باشه من یه دختر تنهام و باید همه جوره حواسم به پولام باشه و پس انداز داشته باشم چون تنها حامیم بعد از خدا خودمم. در ضمن می خوام واحدای بیشتری وردارم تا درسم زودتر تموم شه وق لیسانسم رو که بگیرم جدا از این که وکیل دادگستری می شم واسه خودم هم دفتر میزنم البته چون 2 سال اول کار آموزم شاید با یکی شریکی دفتر بزنم حالا باز معلوم نیس اگه استاد قبول کنه اینجا باشم که هیچ اگه نه اندفعه جایی رو می خرم که بعدا بتونم به عنوان دفتر کارم هم استفاده کنم چون انقدرا هم پول ندارم که بخوام خونه و دفتر کار جدا از هم داشته باشم. 

از وقتی اومدم اینجا پنج ماه میگذره من دو ماهه اول از ترانه اینا خبر داشتم گاهی اوقات اونا زنگ می زدن گاهی هم من اما بعد از اون خطاشون خاموش بود ساعتای کلاسشونم می رفتم کلاس نیومده بودن تا امروز که زنگ زدم خونشون اما نگفتم کیم که مامانشون گوشی رو قطع کنه وقتی گفت شما اسم یکی دیگه از دوستامون رو دادم که گفت ترانه و تارا بعد از جور شدن کاراشون اونور و گرفتن مدارکشون رفتن استرالیا پیش داداششون واسه ادامه تحصیل... خدایا یعنی راست می گن وفا مرده آخه چرا؟؟ اونا حتی از من خداحافظی نکردن ما که دوستای خیلی صمیمیی بودیم... ای توف تو روت روزگار. هر کی راه خودش رو میره تو این دنیا دیگه سگ صاحابش رو نمیشناسه . مگه ندیدی همین استاد به دخترش محل نمی ده اصلا نگاشم نمی کنه تو این سه ماه یه بار نزاشته دخترش تو بغلش آروم بگیره. همه مردا همینقدر نامردن بابا و داداش خودت یادت نیست؟؟؟ (هِِِِی آمیتیس چی داری میگی داری استاد رو با برادرت و پدرت مقایسه می کنی؟؟ این استاد همون نیست که بهت کار با یه حقوق خوب داد همون که تو این چند سال همه جوره مشاورت بود که همه حرفات رو با جون و دل گوش می داد. همون نیست که تو خدا رو شکر میکردی کنار خانوادش شادی ؟ اما حالا که به مشکل خوردن... خوب کمکش کن تو دخترش رو بهش نزدیک کن اون نا امیده از رفتن زنش از نگاهش نمی فهمی؟؟ تو که انقدر بد ذات نبودی کمر همت ببند که این دوتا به هم نزدیک شن...) خیلی خوب بابا تواَم وای خدا جون ممنون از این نَفْسی که بهم دادی باز بعضی جاها خوبه و به درد بخور میشه.

خوب من باید اینا رو به هم نزدیک کنم از همین امروز شروع می کنم استاد همین روزا میره شمال میدونم که دلش هوای زنش رو کرده و چوناز زنش اونجا خواستگاری کرده و جواب بله رو گرفته می خواد بره اونجا پس بهتره دست به کار شم. با اینکه هفته دیگه میره و من یه هفته وقت دارم اما باز وقت کمه واسم.

وای چقدر هیجان زده ام خدا جونم کمکم کن. واسه همین رفتم پایین عزرا رو صدا زدم...

من: عزرا جون! عزرا جون! 

عزرا: جانم خانم جان تو آشپزخونه ام.

من: خسته نباشی عزیزم. چند دقیق کارا رو بزار کار واجب باهات دارم. در ضمن منم مثل تو اینجا فقط یه کارمندم پس دیگه به من نگو خانم همون آمیتیس خوبه. عزرا رو بردم اتاق خودم و از نقشم بهش گفتم اونم موافق بود وقبول کرد که کمکم کنه.

خدایا خدا کنه استاد زودتر بیاد...

شب که اومد عزرا تو حموم بود منم بچه ها رو گذاشتم رو مبلی که استاد نشسته بود بدو رفتم تو اتاقم 5 دقیقه بعد آریا اومد با اون زبونش نصفه نیمه گفت آلاله رو زمینه رفتم دیدم آلاله رو گذاشته رو زمین و رفته از آریا پرسیدم بابات آجی رو بغل نکرد گفت نه تازه از من خواست بزارمش زمین. وای خدا حتی به دخترشم نگاه نکرده اگه به صورت معصومش فقط یه بار نگاه کنه همه چی حل میشه . تا دو روز بعدم کارای زیادی کردیم اما آقای استاد اصلا به دختر مثل دسته گلش نگا نکرد که نکرد.

امروز یه نقشه ای با عزرا کشیدیم می خوام برم واکسن آلاله رو بزنم. به استاد میگم ما رو تا مطب دکتر ببره اونجا به یه بهونه ای میکشمش تو مطب بعدش اونجا با آلاله تنهاش میزارم به فکرمون رسید چون همیشه از وجود ماها تو خونه مطمئن هستش طرف آلاله نمی ره واسه همین باید تنهای تنها باشه. الان زنگ زدم بهش همین که گفتم سلام استاد چنان دادی سرم زد که آرزوی مرگ کردم بعدم که قطع کرد. چه پرو هستن مردم بی تربیت خوب یادم رفت فامیلیش رو صدا کنم. آخه دیروز با لحن کاملن عصبی که سعی در آروم کردنش داشت گفت واسه بار چندم دارم بهت میگم به من نگو استاد فامیلیم رو صدا کن. وای حالا باید دوباره بهش زنگ بزنم آمیتیس دیگه غرورم واست نمونده. بهش زنگ زدم گفتم (یادم بود بهش بگم آقای رادمان... ) گفتم آقای رادمان لطفا میشه بیایید خونه تا خواست بگه چرا قطع کردم تلفن هم بد گذاشتم که اگه زنگ زد خونه بوق اشغال بخوره نگران تر شه و زود تر برگرده اگه هم گفت چرا تلفن اشغال بود می گم حتما بد مونده . موبایل هم که ندارم بخواد زنگ بزنه آخه موبایل واسه آدم پولداراست نه من که از فردام خبر ندارم البته اونقدرام اوزام خراب نیستا اما خوب دیگه...

وای زنگ زدن منم که آماده ام طبق نقشه عزرا با آریا تو اتاق بود که اگه استاد وای نه بببخشید رادمان اومد تو خونه نبینتشون. منم الان باید با آلاله برم بیرون آلاله هم که جاش رو عوض نکردم گریه نمی کنه اما همین بغض و اشک جیگر سوزش واسه باباش کافیه آلاله جون ببخشید که دارم اینجوری ازت استفاده می کنم خدا تواَم ببخشید. با حالت دو و نگران از در پارکینگ رفتم بیرون و نشستم جلو استاد یه نیم نگاه به آلاله انداخت گفتم بریم دیگه گفت کجا؟ برو پایین منم که اشکم دم مشکمه با گریه و زاری گفتم د مگه نمیبینی از بغض خفه شد بعدم گفتم یعنی اگه غریبه بود نمی بردیش و انجور چیزا که بدون حرف راه افتاد چند دقیقه بعد اون بود که سکوت رو شکست گفت مگه عزرا نیست گفتم آریا رو برده پارک یه چیز زیر لب گفت نفهمیدم. آلاله همینجور بغض داشت که داشت دیوونم میکرد دیدم نه اگه اینجور پیش برم بچم ممکنه پاهاش بسوزه هر چی باشه جاش کثیف دیگه بهش گفتم کنار داروخونه نگه دار گفت چرا گفتم کار دارم بعدم یه نقشه زد به سرم تو دلم گفتم ممکنه تو مطب دکتر نیاد بالا یا جور نشه همینجاتنهاشون می زارم کنار داروخونه که نگه داشت بچه رو گذاشتم رو پاهاش و گفتم الان میام زودی اومدم پایین و رفتم داروخونه مای بِیبی واسش خریدم بعدم حدود یک ربع اینا سرم رو تو قسمت لوازم آرایشی با لاک سرگرم کردم آخرم هیچی نخریدم فروشنده نزدیک بود خِرخِرم رو بجواِ . وقتی اومدم بیرون دیدم استاد یعنی همون رادمان آلاله رو گرفته جلوش و بهش نگاه می کنه و لباش تکون می خوره پس یعنی داره باهاش حرف میزنه یکم خوشحال شدم اما هنوزم نا امید بودم آروم رفتم کنار پنجره واستادو وای خدای من چی میشنیدم آلاله من بعد از سه ماه صداش درومد داشت گریه می کرد بلاخره صدای این بچه باز شد حالا داشت از ته دل گریه میکرد وای خدا یعنی این بچه به خاطر اینکه باباش عذلب نکشه بی صدا بود یعنی انقدر کارات با حکمته خدا جونم؟؟؟


بی صدا نشستم یه نیم نگاه به سمتش انداختم استادم داشت گریه می کرد آلاله رو داد دستم با یه لبخند که حاکی از قدر دانی بود گفت مرسی. من خواستم اول برگردیم خونه که به وضع آلاله برسم بعد وایه واکسش بریم. تو دلم خیلی خوشحال بودم که یه پدر و دختر رو به هم رسوندم غافل ازینکه سرنوشت داره به ریشم می خنده و میگه این روزا خیلی کوتاهه...

از اون روز که استاد و دخترش رو به هم نزدیک کردم 2 هفته میگذره آقای رادمان (همون استاد خودمون) کامل برگشته به زندگی. استاد که هر روز و شب سر خاک زنش بود تو این دو هفته فقط 2 بار اونم پنج شنبه ها رفته. چند روز اول زیاد سمت آریا و آلاله نمی یومدفکر میکنم به خاطر غرورش بود یا شایدم خجالت می کشید. یکی دو شب عزرا به بهونه سر درد می رفت تو اتاقش منم به بهونه اینکه درس دارم از استاد می خواستم خودش بچه ها رو بخوابونه و کنار خودش باشن از نگاهش می فهمیدم که چقدر از پیشنهادم خوشحاله. و رفته رفته روش باز شد و بیشتر میاد سمت بچه ها...


.....


امروز استاد اومد خونه و گفت می خواد برگرده سرکارش و اینکه رئیس دانشگاه با کمال میل قبول کرده چون یکی از بهترین و قابل ترین اساتید دانشگاه بود. و قراره از پس فردا کارش رو شروع کنه.


خدا جون همه چیز تو این خونه مثل قبل شده با اینکه میترا جون تو خونه جاش خیلی خالیه اما صفا و صمیمیت به این خون بر گشته. آریا حسابی تو مهد دوست پیدا کرده قربونش بشم اتقدر شیرین زبونی کرد که عضو ثابت مهد شده و صبح تا ظهر کلا اونجاست و با سرویس میره و بر میگرده . مهد آلاله هم قبول میکنه اما من نمی تونم بچم رو بزارم اونجا خیالم ناراحت میشه واسه همین وقتایی که میرم دانشگاه جدا از عزرا استاد هم خونست و مراقبشن و روزایی که استادم دانشگاست عزرا مراقبشه. هنوز وقت نشده با استاد بابت خونه صحبت کنم و بابت این خوشحالم چون حالا که دیگه استاد با بچه هاش خوبه من برگردم خونه بهتره چون بچه هاش خیلی به من عادت کردن و این اصلا خوب نیست هر چند منم بهشون وابسته شدم ولی باید ازینجا برم و به فکر زندگی خودم باشم فقط می خوام با استاد صحبت کنم که جمعه ها خودم میام پیششون اما واسه روزای دیگه یه پرستار دیگه بگیره.


امروز استاد ادبیاتمون یعنی رادمان برگشت سر کلاس و مثل همیشه به بهترین نحو تدریس کرد با اینکه مثل قبل خوشتیپ بود اما هنوز مشکیش رو در نیوورده باید براش یه چیز بخرو تا مشکیش رو عوض کنه آخه اون که فامیلی نداره که بخوان براش این کار رو بکنن خوب من به عنوان شاگردش و پرستار بچه هاش این کار رو می کنم.واسه همین سر راه یه بلوز آبی خریدمو یه جعبه شیرینی تر هم که عاشقشم خریدم. بعدم استثناعا امروز خودم رفتم دنبال آریا و با هم برگشتیم خونه.


وقتی رسیدم خونه استاد هم رسیده بود واسه همین ازش خواستم نره تو اتاقش کارش دارم رفتم تو تاق لباس خودم و آریا رو عوض کردم رفتیم پایین. اول با استاد یه کم صحبت کردم یعنی یه جورایی مقدمه چینی بهش گفتم به خاطر روحیه بچه ها بهتری دیگه لباش مشکی نپوشه و به خاطر اینکه صورت بچه ها اذیت نشه ریشش رو بزنه بهتره بعدم به عزرا و استاد بعدم آریا کوچولو شیرینی تعارف کردم آلاله هم که خواب بود اما اگه بیدارم بود فعلا زودشه ازین چیزا بخوره.


بعدم استاد از من بابت اینکه پرستار خیلی خوبی هستم و اینکه انقدر به فکر بچه هاشم ازم تشکر کرد و گفت که امشب همگی میریم شهر بازی و خواست که بچه ها رو آماده کنم به عزرا هم گفت تو هم آماده شو شام می ریم بیرون فکر کنم واسه اینکه من راحت تر باشم از عزرا خواست بیاد و واسه این ازش ممنونم و بعدم رفت تو اتاقش گفت واسه ساعت 8 آماده باشیم و تا اون موقع می خواد استراحت کنه و صداش نکنیم...


من با آریا رفتم حموم . شستمش بعدم دادمش به عزرا گفتم زود لباسش رو بپوشه که سرما نخوره بعدم آلاله رو گرفتم که اونم حموم کنم . در و که ببستم لباسش رو دراوردم و یه حوله ضخیم پهن کردم ته حموم که بزارمش رو اون تعجب نکنید که چه جور ازین کارای مامان بزرگا بلدم اون موقع که با مامانم خونه حاچخانم زندگی می کردیم مامان یه هفته ای مجبور شد بچه ی کسی که خونش کار می کرد رو بیاره خونه و ازش مراقبت کنه حموم کردن بچه رو از مامان جونم یاد گرفتم البته کتاب واسه بچه داری هم از وقتی اومدم اینجا اونم به عنوان پرستار زیاد می خونم. خوب بسه دیگه همینجور که آلاله رو گذاشتم رو حوله داشتم لباسای خودم رو در می آوردم با اینکه آبتین عقلش نمی رسه اما جلوش لخت نمی شم. لباسام رو که در آوردم دیدم آلاله داره بهم می خنده گرفتم بغلم همینجور که داشتم تو بغلم فشارش میدادم و چپ و راستش می کردم احساس کردم سینم تو دهنشه این چندمین باره که وقتی بغلش می کنم دنبال سینمه. با اینکه همیشه سیرش میکنم هر وقت میاد بغلم انگار گه مامانشم حتی اگه لباسم داشته باشم در تکاپاِ که سینم رو بگیره وقتی ام که سینم رو میزاره دهنش تند تند میک میزنه و دست کوچیکشم میزاره رو سینم. خدایا چه با ولع می خوره اما من که شیر ندارم ای کاش حداقل یه بار از سینه مامانش شیر می خورد. اشکال نداره این یه بار اجازه میدم بخوره اما چه حس قشنگیه که یکی از وجودت سیر بشه (اِِِِِ آمیتیس باز تو جو زده شدی تو که شیر نداری که اون سیر شه فقط داره میک میزنه ... شور حسینی ورداشتت چه حرفایی میزنیا) اُ لَ لَ این وجدان ما هم چه حرفایی میزنه ها تازگیا با کی گشتی ؟ یعنی چی شور حسینی؟؟


وقتی آلاله رو گذاشتم کنار تعجب کردم از سینه من داشت شیر میومد خدایا نکنه اتفاقی واسم افتاد مگه زنای حامله تو ماه های آخر سینشون شیردار نمیشه وای خاک به سرم من که حتی دوست پسرم ندارم من که با کسی رابطه نداشتم. وای نکنه با فکرم میشه حامله شد شاید اونروز داشتم تو ذهنم فکرای بد بد میکردم حامله شدم وای نه غلت کرد خدا جون...


وجدان: وای آمیتیس مثلا چند وقت دیگه می خوای فوق لیسانس بگیری و تحصیلکرده ای این چه فکراییه که می کنی؟؟ تو که یه واحد راجع به این چیزا گذروندی آخه کی با فکر حامله میشه؟؟


من: وای دستت درد نکنه به دادم رسیدی حالا فردا میرم دکتر ببینم قضیه چیه. وای خاک تو سرم دو ساعته دارم حرف میزنم بچه یخ کرد. آلاله رو شستم عزرا رو صدا کردم دادمش بهش خودمم حموم کردم و رفتیم بیرون. دو ساعت بعد من و بچه ها همراه عزرا سوار ماشین شدیم که بریم بیرون استاد هم حموم کرده بود و بلوزی که من واسش خریدم رو پوشیده بود خیلی سرزنده شده بود و بهش میومد. بهد از یه نیم ساعت که آریا تو شهر بازی بود رفتیم رستوران آریا زیاد از اسباب بازیا استقبال نکرد آخه خسته بود بچم.


تو رستوران خودم جوجه خوردم البته چون آلاله رو نزاشتم رو صندلی مخصوص نتونستم زیاد بخورم همش حواسم به این بود که نزدیک سینم نشه و بی آبروم کنه. آریا رو صندلی مخصوص بود به سفرش من فقط سوپ خورد و یکمم از جوجه خودم بهش دادم نگران بودم که غذای بیرون مریضش کنه عزرا جون هم که هر چی من خوردم خورد. تو ماشین آلاله که خوابش برو آریا هم دراز کشید خوابش برد عزرا جون هم جلو نشسته بود . وقتی رسیدیم آلاله رو خودم بردم آریا هم که استاد آورد بالا بدون اینکه لباساشون رو عوض کنم گذاشتم بخوابن ترسیدم بیدار شن و دیگه خوابشون نبره و بد خواب شن. استاد ازم خواست برم تو اتاقش می خواست با هام صحبت کنه منم بهش گفتم لباسام رو عوض کنم میام.





بعد از حرف زدن با استاد اومدم تو اتاق که بخوابم نمی دونم چرا خوابم نمیبره. 

استاد بعد از مقدمه چینی گفت که یکی از پسرای دانشکده من رو تعقیب کرده که آدرس خونم رو واسه خواستگاری داشته باشه و متوجه میشه که من با استاد زندگی میکنم و بعد از تحقیقات متوجه میشه که من پرستار خونه استادم و از استاد می خواد با من صحبت کنه تا یه روز که خونه خودمم با پدر مادرش واسه خواستگاری بیاد. بعدم من به استاد از تصمیمم گفتم . اول گفتم به هیچ عنوان تصمیم به ازدواج ندارم و بعدم گفتم که یه پرستار دیگه واسه بچه ها بگیره من فقط می خوام جمعه ها بیام اونم واسه دیدن بچه ها. استاد هم قبول کرد و اونم با من هم نظر بود که بچه ها نباید بهم عادت کنن و تا همینجا هم جدایی کلی سخته مخصوصا واسه آریا که هر چی هم تذکر میدیم بازم بهت می گه مامانی. اما ازم خواست یه کم دیگه بمونم چون می خواد بره شمال به زمیناش سر بزنه . از شمال که اومد به فکر یه پرستار خوب و قابل اعتماد میشه. بعدم من می تونم بر گردم خونه خودم. دارم به این فکر میکنم کاش پدر منم مثل استاد مهربون بود. شاید اگه خاطرات پدرم نبود الان بی فکر به خاستگاری همکلاسیم یا کسای دیگه جواب رد نمی دادم. اما خوب مرد خوب هم پیدا میشه من الان موقعیتش رو ندارم اما خدایا قهرت نرسه من قول میدم به موقش خاسنگارام رو الکی رد نکنم و بهشون فکر کنم اما من هنوز درسمم تموم نکردم . درسم تموم شه کارو بارم که گرفت از پس هزینه جهزیه که بر اومدم ازدواجم مبکنم حالا دیگه خوابم گرفت بهتره بخوابم فعلا.


صبح که بیدار شدم خواب عجیب غریب زیاد دیدم فقط می دونم عجیب غریب بود هر چی فکر میکنم یادم نمی یاد. بیخیال ایشاالله که خیر باشه. حالا که آلاله خوابه. استادم که نیست. آریام که با سرویس رفت مهد بهتره یکم درس بخونم این ترم آخری نمره هام خوب باشه با نمره خوب فارغ التحصیل شم. یکم درس خوندم دیدم آلاله هنوز بیدار نشده رفتم بالاسرش جانم چه معصوم خوابیده اومدم ببوسمش تا لبم رو گذاشتم رو لپش احساس کردم دارم می سوزم بمیرم طفل معصومم چه تبی کرده. نمی دونستم چه کار کنم همینجور پتو پیچیدم دورش (وقت نبود لباس تنش کنم. داشتم می رفتم که به آژانس زنگ بزنم یادم افتاد لباس نپوشیدم وقت نداشتم واسه همین پول ورداشتم گذاشتم تو جیب شلوارم. یه چادر مشکی سرم کردم آلاله رو با پتو بغل کردم و رفتم بیرون از اتاق کنار تلفن یه یادداشت از عزرا بود که رفته خرید. به آژانس زنگ زدم و رفتم پایین. آلاله رو بردم بیمارستان سرما خوردگی داشت و به خاطر ضعفش و اینکه تو خواب بوده و بهش فشار اومده حالش بد شده بود تا بعد از ظهر ساعت 4 بیمارستان بودم. بچم تو خواب ناله میکرد. آژانس گرفتم و آدرس خونه رو دادم که بره وسطای راه یادم افتاد که به هیچکس خبر ندادم از صبح کجام فقط خدا کنه نگران نشده باشن چون استادم امروز یه کلاس داشت زودتر می یاد خونه . غروبم که می خواد به سمت شمال حرکت کنه.


وقتی رسدم خونه عزرا آلاله رو ازم گرفت و استاد رو صدا کرد گفت:


عزرا: آقا اومدن آقا... وای خدا رو شکر تو کجا بودی دختر؟


تا اومدم جواب بدم صدای داد استاد رو شنیدم بعدم سوزشی که رو صورتم حس میکردم. خدایا من از صبح به خاطر دخترش تو بیمارستانا بودم اونوقت الان حقم این چک بود؟ احساس کردم چشام سیاهی رفت بعدشم صدای عزرا و آریا رو میشنیدم که آریا می گفت مامان جونم بلند شو . ،عزرا میگفت آقا کشتیش بعد صدای داد استاد که گفت ساکت اما دیگه هیچی نفهمیدم...

وقتی به هوش اومدم تو اتاق خودم بودم از سرم تو دستم تعجب کردم اما بعدش کم کم یادم اومد چه خبر بوده یه کم واسه زندگیم اشک ریختم بعدم با یه دست روسری سرم کردم و سرم به دست رفتم بیرون از اتاقم تو پذیرایی همه نشسته بودن.

همینکه رتم بیرون عزرا گفت وای خانم جون دکتر گفت باید استراحت کنی ضعف داشتی از حال رفتنتم شک عصبی بوده خانم جان برو تو اتاقت . استاد گفت عزرا برو به ارا برس بعدم به من گفت حالا که نمی ری تو اتاق بیا بشین کارت دارم. رفتم نشستم واسه اولین بار به استاد چشم غره رفتم و با لحن طلبکارانه ای گفتم می شنوم که گفت من تا یه ساعت دیگه می رم شمال که تا صبح اونجا باشم به خاطر شما از کارم موندم. خواستم قبل از اینکه برم بگم که دیگه نمی خوام اینجا کار کنم من به تو اعتماد کردم اونوقت تو با بچه من می ری خوش گذرونی. ازینکه داشتن بهم تهمت می زدن بغض کردم اما خودم رو کنترل کردم و عزرا رو صدا زدم: 


من: عزرا عزرا بیا


عزرا : جانم خانم 


من : هزار بار من خانم نیستن . آمیتیس خالی . وقتی اومدم یه مُشَما دستم بود کجاست.


عزرا: نه خانم هیچی دستتون نبود . 


من: بلند شدم رفتم دم در سالن دیدم مشما افتاد کنار جا کفشی طوری که کسی نمی بینه . بعدم رفتم سمت استاد مشما که توش هم نسخه و هم چند تا آمپول و هم صورت حساب بیمارستان بود گذاشتم رو میز گفتم صبح که بیدار شدم دیدم دخترتون تب داره بردمش دکتر که لازم بود اونجا بمونه انقدر نگران بودم که تماس با خونه رو به کلی فراموش کردم.اگه شما به اینکه من با لباس خونه دخترتون رو ببرم بیمارستان می گید خوش گذرونی پس واسه سطح فکریتون به عنوان یه استاد متاسفم . بعدم که رفتم سمت اتاقم دیدم استاد داشت کاغذارو نگاه می کرد. رفتم تو اتاق مشغول جمع کردن وسائلم شدم بعدم تصمیم گرفتم از خونه برم از غزرا بخوام وسائلم رو جمع کنه و بفرسته آخه تحمل اونجا با تهمتای استاد سخت بود. لباسم رو پوشیدم کیفم رو برداشتم رفتم بیرون. با صدای بلند گفتم عزرا جون رفتم. بی زحمت وسایلم رو واسم جمع کن با آژانس بفرست . عزرا گفت خانم جان آخه کجا؟ دخترم دخترای قدیم کجا انقدر لوس و قهر قهرو بودن. گفتم مطمئنم اگه به تو تهمت می زدن همینجور رفتار میکردی که استاد اومد دم در سالن و گفت همه آدما اشتباه می کنن منم یه قضاوت عجولانه داشتم حالا هم شما من رو عفو کنید بعدم گفت من می خوام برم شمال بچه ها رو به کی بسپورم؟ من گفتم شما که می خواستین قبل از حرکتتون ازینجا برم... استادم گفت که من عصبی بودم یه حرفی زدم بیا تو دختر همون موقع هم صدای گریه آلاله رو شنیدم. کفشم رو دراوردم همینجور که می رفتم سمت آلاله به عزرا گفتم من خیلی گشنمه چیزی واسه خوردن داری؟ که گفت بله خانم الان داغ می کنم و رفت سمت آشپز خونه . استادم با خنده رفت سمت اتاقش.منم رفتم و آلاله رو دوباره خوابوندم.


داشتم غذام رو می خوردم که استاد لباس پوشیده با یه ساک اومد بیرون . بعد از سفارش پولی که برامون گذاشت آلاله رو آوردم بوسیدش آریام خودش اومد دم در که با باباش خداحافظی کنه اما هر کار میکردیم از باباش جدا نمیشد می گفت منم باهات میام واسم جالب بود اولین بار بود دنبال باباش گریه می کرد... نگو اون بچه حس کرده بود که دیگه باباش رو نمیبینه. 


خلاصه بعد از کلی دردسر استاد رفت منم چند دقیقه بعد با شکلات آریا رو گول زدم و اونم حواسش پرت شد. 3 ساعت از رفتن استاد میگذشت که زنگ خونه رو زدن منم تازه بچه هارو خابونده بودم داشتم وسیله هام رو مرتب می کردم . عزرا صدام کردو گفت که وکیلِ آقاست و کار فوری باهات داره می گه لباس بپوش بریم جایی. منم هول هولی لباس پوشیدم و اول خواستم کارتش رو ببینم بعد از اینکه کارتش رو دیدم باهاش رفتم بیرون سوار ماشین که شدیم گفتم شما دارید من رو نگران می کنید اتفاقی افتاده؟؟ که گفت متاسفانه استاد وسطای جاده با یه ماشین از روبه رو بر خورد میکنه و بعدم یه تصادف سخت... فوری برگردوندنش کرج و بیمارستان امام خمینی هستش و الان هم هر لحظه امکانش هست که بره تو کما تنها چیزی که از حرفاش فهمیدم رو ضبط کردم بعدم اثر انگشت از نوشته ها و الان هم اومدم دنبالتون با شما کاری داشت. 


اشک بود که از چشمام میومد بی اراده خدا رو صدا میکردم و آقای زادمهر هم (وکیل استاد ) چیزی نمی گفت. وقتی رسیدیم بیمارستان آقای زادمهر توضیح داد که حتما باید استاد رو ببینیم و بعد از هماهنگی با رئیس بیمارستان قبول کردن. وقتی رفتم تو اتاق باورم نمیشد که استا باشه نمدونم چه جوری زنده مونده بود حتی دکترا هم گفتن عمل کردنش بی فایدست و از زیر عمل در نمی یاد. استاد هم که انگار خودش میدونست می خواد بمیره وصیت نامش رو قبل از اومدن من گفته بود و وکیلش نوشته بود و انگشت زده بود امضا کرده بود. وقتی رفتم تو اتاقش اشاره کرد بم جلو دستم رو گرفت و گفت من و ببخش گفتم چرا استاد که گفت زادمهر بهت میگه. بعدم به زور با صدایی که از ته چاه در میاد گفت جون تو جون بچه هام بعدم صدای زنگ استراری بود که وکیل زد تا پرستارا بیان وقتی رفتیم بیرون به وکیل گفتم چی شد؟؟؟ که گفت متاسفم/.


استادم رفت کسی که در هر شرایطی بهم کمک می کرد و از تمام زندگیم خبر داشت هم رفت. چه مرد خوبی بود راست میگن خدا گلچین میکنه و خوبارو می بره پیش خودش.


...


فردای اونروز جنازه استاد رو از سرد خونه بیمارستان تحویل گرفتیم و پس فرداش هم استاد دفن شد البته نا گفته نماند که وکیل استاد مرد خوبی بود تو همه کارا به من کمک کرد.


هفتم استاد هم تموم شد و فرداش وکیل استاد زنگ زد که واسه خوندن وصیت نامه بیاد و گفت که این هفت روزم چون من نخواستم وصیت رو نخونده...


زنگ رو زدن فکر کنم اومد. عزرا بعد ازینکه واسمون چی آورد رفت پیش بچه ها. آقای زادمهرم گفت که امیدوارم از چیزایی که می خونم نه خیلی ناراحت شین نه متعجب . بعدم عینکش رو زد واسه خوندن.


بعد از گفته هاش مات و مبهوت مونده بودم نمی دونستم از خواسته های استاد از خودم تعجب کنم یا اینکه از اینهمه ثروت و دارائی... 


وکیل استاد با یه تک سرفه گفت میدونم از این خواسته ها و البته ایتهمه ثروت تعجب کردین واسه همین می خوام دلیل هر دوش رو بهتون بگم. که گفتم بفرمائید می شنوم.


وکیل: آقای رادمهر با خانومشون فامیل بودن و پدر بزرگاشون از سرمایه دارای بزرگ بودن اما تو زلزله ای که تو رودبار میاد تمام خانواده آقای رادمهر و خانمش به جز عمشون فتح میکنن و از بین میرن. و وتنها وراث همین سه تا میشن و کلی ثروت بهشون از هر طرفی میرسه. از اونجایی که عمشون که میشه عمه آقای رادمهر و خاله همسرشون مریضی سختی داشتین از این دنیا می ره. بعدم ثروت عمه خانم طبق وصیت میرسه به آقای رادمهرو همسرشون. واسه همونم آقا انقدر ارث به جا گذاشتن. 


حالا از اون ثروت 4 تا زمین به طور مساوی بین دو تا بچش تقسیم میشه. این خونه که الان توش زندگی میکنیم میره واسه خیریه و بقیه ثروتش که شامل یه ویلا و باغ تو جاده چتد تا ویلا و زمین تو شمال 2 تا ماشین و یه سری چیزای دیگه... و یه حساب به نام شما شده البته زمانی به نامتون میشه که خواستشون رو قبول کنید.


حالا خواستش... خواستش اینه که من از بچه هاش تا روزی که زنده ام مراقبت کنم و ازم خواهش کرده که قبول کنم.


وکیل رفت و من اومدم تو اتاقم تا مثلا یکم فکر کنم خدایا من چه کار کنم من با یکی از خواستگارام به خاطر اینکه قرار بود بچه سه سالش رو بزرگ کنم جواب رد دادم و گفتم اون بیوست حالا چه طور بدون وجود هیچ مردی دو تا بچه رو بزرگ کنم خدایا این کا خیلی سختیه جدا ازین که دیگه نمی تونم تشکیل خانواده بدم و اصلا واسم مهم نیست من چطور می تونم بچه ها رو بزرگ گنم. تصمیم گرفتم هر چی زودتر ازینجا برم اما فقط تونستم تا سر خیابون برم پس وجدانم چی میشه ؟ اگه من برم بچه ها میرن پرورشگاه اونهمه ثروت میشه چی؟ خوب استاد اونارو سپرده به من که باهاشون هم دستمزد بزرگ کردن بچه هاش رو داده باشه هم از همینا واسشون خرج کنم. حتما دیگه. 


دوباره برگشتم خونه. آماده شدم باید میرفتم دانشگاه از یکی از بچه ها جزوه می گرفتم فردا اولین امتحانمه . خدا رو شکر دیگه درسم تموم شد تصمیم داشتم فورا واسه دکترا امتحان بدم اما با این اتفاقات ترجیح میدم یه یکسالی استراحت کنم و به اوضاع سرو سامون بدم بعد. اما هنوزم تو بهتم . انقدر تو فکر بودم که یادم رفت پول تاکسی رو بدم. 


از دانشگاه برگشتم خونه و آلاله رو بردم اتاقم عزرا می گفت شیشه شیر رو قبول نمیکنه منم می دونستم آلاله از سینه من شیر می خوره داشتم بهش فکر می کردم که به خاطر این دختر نانازی قرص نمی خورم آخه رفم دکتر زنان و بعد از کلی آزمایش مشخص شد پرولاکتین خونم (هورمون مربوط به غده های شیری) بالاست اما بعد از اینکه مطمئن شدم شیرم هیچ مشکلی نداره از دکتر خواستم بعد ازاینکه آلاله وقت گرفتن از شیرش شد قرصام رو بخورم. هر چند که برام خیلی ضرر داره و ممکنه که غده سرطانی تو سرم رشد کنه اما نمی تونم قبول کنم این ملوسکم بدون غذا بمونه خدا خودش کمکم می کنه.

....


اینجور که من فهمیدم تا آخر این ماه باید خونه رو خالی کنم . البته عجله ای نیست اما آقای زادمهر اصرار دارن که هر چی زود تر به وصیت های استاد جامه عمل بپوشونیم.منم خواستم تا آخر امتحانام صبر کنه چون واقعا سختمه هم جابه جایی داشته باشم هم درس بخونم هرچند قراره این خونه رو با وسائلش ترک کنیم . 

واسه خونه ای که من در نظر گرفتم کلی وسیله و ... می خواد. امروزم که من واسه امضای چیزایی که به من تعلق داره رفتم. یه تصمیمایی دارم. می خوام با اینهمه پولی که استاد بهم داده خونه رویایی که آرزوش رو داشتم بخرم اینجوری هم بچه های استاد در رفاه هستن هم خودم خیالم راحته. صدو بیست ملیونی که استاد واسم گذاشته واسه کارایی که من می خوام انجام بدم خیلی کمِ . فکر کنم مجبور شم 2 تا از ویلاهای شمال رو بفروشم. آخه اونهمه ویلا به چه دردم می خوره بخوام نگه دارم. 


آلاله رو گذاشتم پیش عزرا . دارم آبتین رو میبرم مهد. بعدم می رم امتحان این امتحانم تموم شه می رم دنبال خونه آخه یه هفته تا امتحان بعدیم وقت دارم.


بعد از امتحان کلی خونه دیدم هر املاکی که می رفتم با تعجب نگام می کرد که چه طور یه دختر با این سن و سال همچین خونه ای می خواد مخصوصا وقتی می فهمیدن من با 2 تا بچه هام تنهام. خلاصه بعد از کلی گشت و گذار از یه خونه تو جهانشهر خوشم اومد همون خونه ای که می خواستم دوبلکس و جادار. نوساز نوسازم بود . خیلی خوشم اومد فقط قیمتش بود که اونم باید با وکیل صحبت می کردم تا زودتر ویلاها رو بفروشه خونه دویست و سی میلیون بود بعد از اینکه بیعانه رو گذاشتم رفتم دفتر آقای زادمهر و ازش خواستم هر چی زودتر به اندزه پولی که لازم دارم هر چی رو که می بینه ارزش چندانی نداره به فروش برسونه و آدرس خونه جدیدی که قصد خریدش رو داشتم بهش دادم کلی تعجب کرده بود اما قبول کرد که راجع بهش تحقیق کنه با اینکه خودمم دیگه یه جورایی دیگه وکیل بودم اما فعلا انقدر درگیری دارم که حوصله اینکارا واسم نمی مونه.. بعدم رفتم دنبال آریا و با هم رفتیم خونه. به خاطر اینکه درس هفته بعدم رو بلد بودم این هفت روز می تونستم یه کم از وسائل خونه رو بخرم و فقط باید با یه دیزاینر صحبت کنم چون مبله کردن خونه به اون بزرگی واقعا مشکله.


آخی اینم از آخرین امتحان دیگه خیالم راحت شد. می دونم که همه رو قبول میشم رو فوقم رو راحت می گیرم. برم دنبال آریا و آلاله که قراره با عزرا بریم براشون خریدای لازم رو انجام بدم البته فقط لباس براشون می خرم و وسائل مورد نیازشون چون وسایلی مثل تخت و سرویس اتاقشون رو از قبل از آلبوم دیزاینر انتخاب کردم و اونم اومد اتاقارو دید و تا دو هفته دیگه تمام سفارشاتم آمادست. راستی یادم رفت بگم که بعد از به فروش رسوندن یه زمین و 2 تا ویلا هم تونستم خونه ای رو که خوشم اومده بود رو بخرم هم اینکه کلی پول واسه خرید وسائل خونه برام مونده. از عزرا خواستم تو خونه جدیدم همراهم بیاد و مثل یه خواهر یه دوست یا یه مادر همیشه کنارم باشه اونم بعد از کلی گریه و اینکه فکر میکرده من می خوام ردش کنم تشکر کر و قبول کرد. آخه اون کسی رو نداره و کل زندگیش تنها بوده و آستاد بهش پناه داده بود. خونه خودم هم که با پولای حاچخانوم خریدم رو خود آقای زادمهر ازم خرید نمی دونم چرا اما گفت که خودش لازمش داره و پولش رو گذاشتم به حسابم. و ماشینای استادم رو هم فروختم. باید در اولین فرصت برم رانندگی یاد بگیرم چون نیاز میشه اما یه فکرایی دارم می خوام راننده بگیرم چون عزرا هم به ماشین نیاز پیدا می کنه و اینکه من نمی تونم با وجود آلاله و آریا راحت رانندگی کنم یه کم مشکله.


....


دو ماه ار مرگ استاد گذشته و ما امروز داریم میریم خونه جدید بلاخره بعد از دو هفته خرید و چیدمان تموم شد البته همه چیز هول هولی شد هنوز وسایل آشپزخونه و دکوری ها و یه کوچولو خورده ریز مونده...



بزارید بگم آخر چه بلایی سر خونه آوردم. از حال و پذیرایی که حال رو با مبل های کرم قهوهای مبله کردم . جلوی تلوزیونم راحتی های سفید گذاشتم. پرده هام خیلی نازه پارچش رو از دیزاینرم که از دبی آورده بود خریدم. یه قسمت از خونه که بهش میگم مخفی گاه کوچیک از آشپز خونه یه در مخفی هست که ازون در پله می خوره میره پایین حدودا 50 متر میشه و پنجرش رو به استخر باز میشه. مبل اونجا رو بنفش انتخاب کردم و پرده هاش یاسی صورتیه. فرششم بنفشه. اتاق من طبقه بالا دومین اتاق که از همه اتاقا خیلی بزرگتره اتاق منه. به خاطر اینکه بیشتر وقتا آلاله و آریا پیش من می خوابن بزرگترین اتاق رو ورداشتم که بتونم یه گوشه اتاقم یه تخت 2 طبقه کوچولو که سفارش خودم بود رم بزارم . سرویس تخت و اتاق من قرمز بود. همیشه دوست داشتم تختم دو نفره باشه که تختم دو نفره و سلطنتیه.



سرویس خواب آریا جونم آبی شد و با ماشین و وسایل پسر پستد پرش کردیم. اتاق خواب آلاله رو هم با رنگ صورتی قشنگش کردیم که پر از عروسکای جور وا جور توش چیدم. اتاق بچه ها سمت چپ و راست اتاق من اما خوب یکی دو سال دیگه مورد استفادشون میشه چون هنوز بچه هستن و دلم نمی یاد واسه خواب تنهاشون بزارم. اتاق عزرا سرویسش به انتخاب خودش رنگ سبزِ. و 3 تا اتاق مهمون هست با اینکه ما کسی رو نداریم اما خوب من اونجاهارو پر کردم دو تا اتاق رو با سرویس خواب یه نفره و رنگ نارنجی و قهوه ای. و یه اتاق رو با سرویس خواب دو نفره و رنگ سرخابی. وای که خیلی حرف زدم.



مونده ماشین و یه نگهبان و یه باغبون واسه خونه یکی رو هم می خوام استخدام کنم که هفته ای دو بار بیاد به عزرا تو کارای خونه کمک کنه با اینکه عزرا می گه نمی خواد اما خوب اینجا بزرگه و تنهایی واسش سخته. نگهبان رو که آقای زادمهر قول داد واسم بیاره. باغبون هم با کمک یکی از دوستام پیدا کردم خیلی مرد ناز و مهربونیه حدودا 55 بهش می خوره. اسمش عشقعلی هستش یه اتاق 60 متری جدا از خونه تو حیاط بود که همه جوره مجهزه(آب. برق و گاز و حتی تلفن) می خوام اونجا رو واسه عشقعلی و نگهبان ی که استخدام می کنم مبله کنم. که اونجا زندگی کنن . از عشقعلی خواستم و اسه وعده های غذایی چیزی درست نکنه و بیاد پیش ما. اونم وقتی فهمید بی تعارف و جدی حرف می زنم قبول کرد.



امروز آقای زادمهر نگهبان خونه رو آورد یه مرد حدودا 48 ساله خوب به نظر می رسید. چون قابل اعتماد آقای زادمهر بود منم بهش اعتماد می کنم.اونم واسه ناهر و شام میاد پیش ما.





خونه جدیدم خیلی قشنگه. این یک ماه خیلی راحت توش زندگی کردیم و مشکلی نداشته.توش راحتم. اما صفا و صمیمیت خونه قبل رو نداره. شاید چون دیگه استادو زنش نیستن . نمی دونم .

.

.


من باید به فکر یه دفتر کار باشم که کارم رو شروع کنم چون اینجوری نمیشه هی بخوام از پولای استاد بخورم من از اون پولا و زمینا باید بچه ها رو بزرگ کنم .

3 تا ویلا دیگه تو شمال مونده تصمیم دارم فقط یه ویلا رو اونم برای مسافرت خودمون باقی بزارم و دو تا دیگه رو بفروشم و تو کرج یه مغازه بخرم و اجاره بدم و همینطور یه خونه اون رو هم اجاره می دم . البته همه اینکا را رو به وکیل استاد که حالا دیگه تو کارام راهنماییم می کنه و قراره تو دادگستری واسم پارتی بشه و کار جور کنه سپردم. یه نقشه دیگه هم دارم که عملیش نکردم. و هنوز به زادمهر چیزی نگفتم. استاد یه باغ تو جاده چالوس داره تصمیم دارم ویلای تو باغ رو به رستوران تبدیل کنم و بیرون باغ رو یه طرفش رو مکان تفریحی کنم و یه طرفش هم سفره خونه سنتی. که می خوام تمام در آمد رو هر چی که هست نصف کنم و به حساب بچه ها بریزم. 


یه دکتر خیلی خوب هم باید برای بچه ها پیدا کنم باید دکترشون مشخص باشه که هر وقت کاری داشتم راحت باهاش تماس بگیرم. 


آقای زادمهر بابت راننده اصلا موافق نیست و میگه خطرناک که بخوام الکی پای اینهمه مرد رو اینجا باز کنم راستش رو بخوایید خودمم ترسیدم راست میگه. واسه همین تصمیم دارم خودم خیلی سریع رانندگی یاد بگیرم. و ماشین هم انتخابش رو گذاشتم به عهده وکیل خواستم یه ماشن با بدنه محکم و جادار واسم پیدا کنه و اینکه یه چی باشه بچه ها هم راحت باشن..

اینروزا سردردای خیلی بدی می گیرم خودم می دونم همش به خاطر اینکه پرولاکتین خونم بالاست اما باید تحمل کنم هر چند که آلاله دیگه غذای کمکی می خوره و می تونم از شیر بگیرمش اما دلم نمی یاد عزرا وقتی فهمید چه کاری در حق آلاله انجام میدم کلی گریه کرد و گفت که حلالش کنم گفت تو دلش راجه به من زیاد قضاوت کرده و فکر میکرده قصدم تصاحب پول و مال استاد رو دارم اما حالا می فهمه که چرا استاد بچه هاش رو به من سپرد منم بغلش کردم گفتم ناراحت نباشه شاید اگه من بود این فکر رو می کردم پس از دستش ناراحت نیستم.


سرم خیلی شلوغه بعضی وقتا خسته می شم و کم میارم انگار که بلد نیستم چه طور زندگی رو بچرخونم عزرا مثل یه مادر کنارمه وقتایی که کم میارم واحساس می کنم تنهام واسم حرف می زنه دلداریم میده یه جورایی بهم انرژی میده. تازگیا فهمیدم که عزرا سواد نداره ازش خواستم که نهضت اسم بنویسه بهش گفتم یه جور اجباره و خودم خرجش رو به عهده می گیرم. عزرا اشک تو چشماش جمع شد و گفت که همیشه درس خوندن آرزوش بوده اما به خاطر وضع بدشون و اینکه همیشه جابه جایی داشتن و وضع زندگیشون مشخص نبوده نتونسته به این آرزوش برسه. واینکه به عزرا گفتم باید یه چکاپ کامل بده و از سلامتیش مطمئن شه چون جدیدا خوابش خیلی زیاد شده و احساس می کنم رنگ پریدست.



آقای زادمهر باهام تماس گرفت و باهاش یه قرار ملاقات گذاشتم باید برای فروش یکی از ویلا ها برم شمال به خاطر اینکه خریدار این ویلا مثل خریدارای قبل نمی تونه بیاد کرج. منم از آقای زادمهر خواستم همراهم بیاد. واینکه گفتم بچه ها و عزرا رو هم می یارم که حال و هواشون عوض شه. راستی از نقشم بابت باغِ تو جاده چالوس گفتم و آقای زادمهر بهم گفت نظر فوق العاده ایه و می تونم از الان بگم که موفقیت آمیزه. ولی گفت اولش باید خرج زیادی بشه و اینکه شاید مجبور شیم یکی از زمینای شمال هم بفروشیم. اما بعد چندین برابر خرجامون درآمد داره. و اینکه به پارکینگ هم نیاز داریم.چون خانواده هایی که واسه تفریح یا حالا رستوران و سفره خونه میان به یه جا واسه پار ک واینا نیاز دارن. اول از همه مجوز و اینطور چیزا نیاز بود که آقای زادمهر به عهده گرفت خیلی کمکم می کنه ممنونشم واقعا. تازه از 2 هفته دیگه کارم تو دادگستری شروع می شه و آقای زادمهرم ازم خواسته تا پایان دوره کارآموزیم که 2 سال می تونم تو دفتر خودش که یه اتاق اضافه داره مشغول به کار شم اما ازم اجاره می گیره!!!!!!