قتی از ماشین سهیل خارج شدم برام دست تکون داد . تو فاصله ای که درو برام باز کنن سهیل توی ماشین منتظرم بود . مامان کیانا درو برام باز کرد . از پله های ساختمون که بالا می رفتم فقط به یه چیز فکر می کردم . به اینکه سهیل نگفت دوستم داره . نگفت عاشقمه . نگفت بدون من نمی تونه . یا حتی نگفت که دلش برام تنگ می شه . سهیل فقط منو بوسید یه بوسه ی ناگهانی و عاشقانه . یه بوسه ی واقعی و اون تمام این جمله ها بود . 


به طبقه ی سوم که رسیدم در باز بود . مامان کیانا با محبت سلام کرد و گفت : خوش اومدی عزیزم .. دیر وقت اومدی که مشکلی پیش نیومد ؟؟


با شرمندگی گفتم : ببخشید تورو خدا .. این موقع اومدم .. مزاحم شما هم شدم ..


مامانش با خوشرویی گفت : نه عزیزم چه مزاحمتی ؟؟ من و کیانا که این شبا تنهاییم . باباشم که ماموریته .. پس راحت باش ..


داخل خونه شون که شدم مامانش منو به سمت اتاق کیانا راهنمایی کرد و گفت : راحت باش عزیزم .. 


تا در اتاق رو باز کردم کیانا و پریسا غش غش خندیدن . شوکه شده بودم . سلام کردم . کیانا جای اینکه جواب سلام منو بده گفت : می مردی می ذاشتی بیشتر بوست کنه ؟ هان ؟؟ 


پریسا چشمکی زد و گفت : اصلا بیشتر پیش می رفتین . کسی که تو کوچه نبود ..


به طرف پنجره ی اتاقش رفتم و تو کوچه رو نگاه کردم . کاملا به جایی که سهیل ماشین رو پارک کرده بود اشراف داشت . با حرص گفتم : تو کوچه کسی نبود ولی پشت پنجره دو تا دختر تو کف نشسته بودن ..


کیانا گفت : آقا منم شوهر می خوام ..


لبای پریسا جمع شد و چونه ش لرزید . کیانا مشتی تو پیشونی ش کوبید و گفت : امشب از هرچی حرف می زنیم تهش بازم این جریان یاد پریسا میاد ..


پریسا با ناراحتی گفت : خب چیکار کنم .. من عاشقش شده بودم ..


با عذاب وجدان گفتم : پریسا .. من خودمو مقصر می دونم ..


متعجب گفت : چرا ؟؟ چیزی گفتی که نظرشو منفی کردی نسبت به من ؟؟


زدم تو سرشو گفتم : چقدر تو احمقی .. من عمرا چنین کاری بکنم ..


پریسا پوفی کرد و گفت : پس چی شده ؟؟


گفتم : تو به خاطر من مجبور شدی که با بهداد رابطه داشته باشی .. اون وقتا بهداد از تو خواستگاری کرده بود و تو فکر می کردی که باهاش ازدواج می کنی و ...


پریسا پرید وسط حرفم و گفت : من واسه نجات تو هرکاری می کردم .. دیگه این حس لعنتی عذاب وجدان رو نداشته باش ..


دستشو گرفتم و گفتم : مرسی .. اما این چیزی از عذاب وجدان من کم نمی کنه ..


کیانا با غرغر گفت : بس کنین بابا .. اصلا در مورد این پسرا حرف نزنیم ..


چشمکی زدم و گفتم : خب شیطون بیار اون چیز میزارو بخوریم ..


کیانا با ذوق گفت : آخ جون .. من برم یه آمار بگیرم ببینم اگه مامان خوابه یکی دو تا سیگار هم با پریسا گرفتیم ...


نچ نچ من باعث شد حرفشو ادامه نده و با اکراه روشو برگردوند و گفت : دختره ی عنتر تا دیروز با همین سیگار کشیدنات واسه سهیل عشوه میومدی حالا که شوهر کردی نچ نچ می کنی ؟؟


من و پریسا خندیدیم و کیانا از اتاق رفت بیرون . چند دقیقه ی بعد مثه کارآگاه ها به آرومی و با قدم های بلند و بی صدا وارد اتاق شد و گفت : مامانم خوابیده ..


بعد در تراس کوچک اتاقشو که به زور سه تایی می تونستیم توش بشینیم رو باز کرد و گفت : بیاین اینجا ..


من و پریسا دنبالش رفتیم و تو تراس نشستیم . پریسا همون طور که تکیه شو به دیواره ی نراس داده بود سرشو روی شونه م گذاشت و گفت : احساس پوچی می کنم ..


دستمو بردم تو موهای لخت و نرمش و در حالی که نوازشش می کردم گفتم : اصلا اینجوری حرف نزن پری ..


غرید : پریسا ..


بی حوصله گفتم : تو خودتم بکشی باز من بهت می گم پری ..


هولم داد و گفت : آدم نمی شی دیگه .. خوبه من بهت بگم نیک ؟؟؟


انتظار داشت من عصبانی بشم . اما من با ذوق گفتم : اعع .. چه خوب می شه .. آره بهم بگو نیک ..


روشو برگردوند و چیزی نگفت . چند دقیقه ی بعد کیانا اومد و گفت : خب بچه ها .. بیاین شروع کنیم ..


حدود نیم ساعت بعد وقتی به اندازه ی کافی ویسکی خورده بودیم پریسا بلند شد ایستاد و رو به کوچه در حالیکه یه تاپ نازک نخی تنش بود و ماه کامل رو که رنگ قرمز به خودش گرفته بود رو نگاه می کرد گفت : وای .. ماه کامله .. من احساس گرگ بودن می کنم ...


بعد آروم صدای گرگ در آورد و من و کیانا شروع کردیم به خندیدن .. هر سه کنار هم ایستادیم و به کوچه ی خلوت و تاریک نیمه شب چشم دوختیم . پریسا خم شد و در حالیکه دندوناشو روی گردن ظریف . باریک کیانا فشار می داد گفت : اومم .. من گرسنه ام ..


کیانا که دست و پا می زد با غرغر گفت : ولم کن پریسا .. دیوونه شدی ؟؟ اون خون آشاما هستن که گردنو گاز می گیرن .. تو گرگینه ای ..


هر سه با هم خندیدیم . پریسا گردن کیانا رو ول کرد . کیانا چشماشو کج کرد و شروع به مالش گردنش کرد . پریسا بی صدا می خندید و دستاشو از هم باز کرده بود . باد لای موهامون می پیچید . 


همون طور که دستامو باز کرده بودم و تارهای موهام توی صورتم میومد بی صدا خندیدم و گفتم : انگار دارم پرواز می کنم ..


چشم هامو بستم و عمیق نفس کشیدم . کیانا در حالیکه با صدای احمقانه ای حرف می زد گفت : پریسا نیکا از اون کلاغ ریقوهاییه که صداشون خیلی زاغارته ..


همه مون خندیدیم و من زبون درازی کردم و گفتم : من عقابم ..


کیانا هولم داد و گفت : قربونت بشم که اگه پرنده هم بودی باز بیماری خود بزرگ بینی داشتی ..


نچ نچی کردم و چیزی نگفتم . تو همون حالت بودیم که صدای اروم گریه ی پریسا رو شنیدیم . تا به سمتش چرخیدم دیدم داره اشکاشو پاک می کنه . پریسا خم شد و در حالی که به دیواره ی تراس تکیه می داد نشست و پاهاشو تو شکمش جمع کرد . من و کیانا کنارش نشستیم . کیانا گفت : چی شد باز پریسا ؟؟ گفتیم کلاغ هم یاد بهداد افتادی ؟؟


پریسا معترض گفت : کیانا .. ؟؟


کیانا زود گفت : پس گفتم ریقو یادش افتادی ؟؟


پریسا با حرص بازوی کیانا رو نیشگون گرفت و گفت : چرت نگو ..


موهای پریسا رو ناز کردم و گفتم : چی شده ؟؟


پریسا گفت : هروقت میاد تو ذهنم که بهداد دیگه از این به بعد تو زندگی م نیست ناخودآگاه گریه م می گیره دست خودم نیست ..


بعد شدت گریه ش بیشتر شد و با بغض گفت : تنهام بذارین .. می خوام تنها باشم .. تنها ..


کیانا در حالیکه بدنشو تکون می داد گفت : تورو خدا پریسا گریه نکن .. اگه گریه کنی مستی از سرت می پره .. تورو خدا پریسا اون ویسکی هایی که خوردی رو حروم نکن .. تورو خدا ..


من خنده م گرفته بود و پریسا تو اوج گریه و بغض لبخند روی لبهاش اومد .. کیانا هم حسابی جوگیر شده بود . خلاصه اینکه زود اشکای پریسا رو پاک کرد و گفت : خودم فردا تو مهمونی آدمش می کنم پسره ی دیوونه که تورو به چشم ماشین کنترلی می بینه .. حالا ببین .. حساب اون سهیل هم می رسم ..


با صدای کشداری گفتم : اع .. به سهیل چی کار داری دیگه ..؟


کیانا با اخم گفت : که اونم حساب کار دستش بیاد ..


هر سه خندیدیم و لحظاتی بعد روی تخت کیانا کنار هم دراز کشیده بودیم تا بخوابیم .. اونم چه خوابی .. هر سه تامون روی یه تخت یه نفره .. می دونم غیر ممکنه .. اما وقتی ما سه تا دیوونه مست می شیم فقط غیر ممکن ، غیر ممکنه !


فردا صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم . كمرم از بی حركتی خشك شده بود پریسا پاشو انداخته بود روی من و كیانا هم از روی تخت قل خورده بود پایین . 


در حالی كه از روی تخت پایین میومدم جواب دادم : بله ؟؟


صدای كاوه توی گوشم پیچید : سلام . صبح بخیر ..


با خواب آلودگی گفتم : صبح تو هم بخیر ..


كاوه گفت : مرسی . زنگ زدم یه سوال ازت بپرسم .. 


همراه با خمیازه ای طولانی گفتم : باشه ، بپرس ..


كاوه گفت : جیكوب به تو حرف خاصی زده ؟؟


زود گفتم : آره . خوب شد یادم انداختی . یه حرفای عجیبی می زد كه منو یه كمی ترسوند . 


كاوه زود گفت: چی بهت گفته ؟؟


من كه درست نمی فهمیدم كاوه از كجا این موضوع رو فهمیده گفتم : درست یادم نیست . یه چیزایی در مورد اینكه من دستای قوی و نیرومندی دارم و می تونم خیلی كارا باهاش بكنم ..


كاوه با عجله گفت : باشه . بعدا باهات حرف می زنم ..


وقتی قطع كرد متعجب به گوشی م نگاه كردم و بعد به سهیل زنگ زدم . اون روز تا بعد از ظهر خونه ی كیانا اینا بودیم و من تمام مدت داشتم با عمه تلفنی حرف می زدم و اجازه ی صدف رو ازش برای مهمونی می گرفتم . بعدش هم برای مهمونی كاوه آماده شدیم و به سمت باغ شایان اینا راه افتادیم . تمام طول مسیر كیانا داشت به پریسا یاد می داد كه با دیدن بهداد چه رفتاری از خودش نشون بده . آخرش پریسا با عصبانیت گفت : ولم كن كیانا یه كاریش می كنم دیگه .. 


كیانا كه از بین دو تا صندلی خودشو جلو كشیده بود با حرص خودشو انداخت روی صندلی عقب و گفت : فقط لطفا نیای مثه احمقا باهاش معمولی رفتار كنی .. 


پریسا چیزی نگفت و كیانا غرید : فهمیدی ؟؟


پریسا گفت : آره .. آره ..


وقتی رسیدیم سهیل دم در بود . یه شلوار كتون سورمه ای تیره با یه پیرهن چهار خونه ی اسپرت آبی – صورتی به تن داشت . راهنمایی م كرد ماشینو ببرم تو . چند تا ماشین دیگه هم تو محوطه پارك شده بود منم ماشین رو كنار ماشین سهیل پارك كردم و ازش پیاده شدیم . سهیل كنارم ایستاد و در حالی كه باهام دست می داد در مورد دیشب پرسید كه اتفاقی نیفتاده ؟


منم مشغول تعریف كردن بودم كه پریسا خودشو به ما رسوند و با لحنی نگران از سهیل پرسید : سهیل .. بهداد هم اومده ؟؟


سهیل گفت : نمی دونم منم همین الان رسیدم ..


شایان كه تازه به مارسیده بود سلام و علیك كرد و تعارفمون كرد بریم تو . پریسا گفت : شایان ؟؟ بهداد اومده ؟؟


شایان با لحنی شوخ گفت : آره .. با یه دختری اومده ..


بعد با خنده دعوتمون كرد تو . پریسا با حرص گفت : حالا منو دست می ندازی شایان ؟؟


شایان خندید و از پریسا كه دنبالش می دوید فرار كرد .






با هم وارد ساختمون ویلا شدیم . سهیل در جواب كیانا كه می پرسید كاوه كیارو دعوت كرده گفت : كه فقط بچه های اكیپ خودمون رو ..


خیلی ها اومده بودن . بنیامین و بامداد هم زودتر از ما اومده بودن . بهداد هم یه گوشه با جیكوب گرم صحبت كردن بود و اصلا متوجه ورود ما نشدن . ما دخترا رفتیم تو اتاق تا آماده بشیم . صدف هم تو اتاق بود . با دیدنمون ذوق كرد و اومد جلو و خیلی محكم بغلم كرد و گفت : آخ .. یعنی عاشقتم من نیكا .. 


هولش دادم و گفتم : به خودت نگیر واسه خاطر شایان ار عمه اجازه تو گرفتم . پریسا و كیانا خندیدن و صدف هولم داد و گفت : خیلی بوزینه ای ..


زبون درازی كردم و بعد حواسم به حرف پریسا جمع شد كه داشت به كیانا می گفت از اینكه بهداد رو دیده خیلی ناراحته ..


دو قطره اشك زود رو صورتش ریخت و كیانا بغلش كرد و گفت : یه امروز رو تحمل كن پریسا .. فقط یه امروز ..


بعد از اینكه آماده شدیم رفتیم بیرون . من اون روز یه پیرهن دخترونه ی سفید كه تا روی زانو هام بلندی داشت و رو قسمت یقه و آستین هاش كه حلقه بود تور صورتی كم حال قرار گرفته بود به تن داشتم . سفید خیلی بهم میومد برای همین منطقی بود كه بخوام آخرین بارها زیبا به نظر برسم . موهامو هم خیلی ساده با یه كش معمولی دم اسبی بسته بودم . ویدا و شمیم و شهره كه هروقت برنامه ای تو باغ شایان اینا بود پایه ثابت جمع بودن داشتن اون وسط می رقصیدن كه به محض ورود ما صدف و كیانا هم به جكعشون اضافه شدن . صدف در حالی كه الكی بالا و پایین می پرید گفت : شما هم بیاین ..


خواستم برم كه پریسا دستمو گرفت و گفت : منو تنها نذار ..


با هم رفتیم و روی یه مبل دو نفره نشستیم . به جیكوب كه نگاهش از چند متر اون طرف تر بهم بود با سر سلام كردم . جیكوب سرشو تكون داد و بهداد كه مشغول حرف زدن باهاش بود و طوری نشسته بود كه پشتش به ما بود برگشت و با دیدنمون بلند سلام كرد . من با تكون دادن سرم جوابشو دادم اما پریسا فقط روشو برگردوند . بهداد دوباره مشغول حرف زدن شد . پریسا دستمو كه تو دستش بود محكم فشار می داد و زیر لب می گفت : دلم نمی خواد باهاش رو به رو بشم .. نمی تونم .. گریه دارم .. اصلا من می رم ..


حتی فرصت نداد من چیزی برای آروم كردنش بهش بگم . با سرعت به سمت اتاق رفت . بلند شدم تا دنبالش برم . نمی خواستم تنهاش بذارم . چند قدم نرفته بودم كه كاوه جلوم ظاهر شد و تا خواست سلام كنه گفتم : ببخشید من الان باید برم ..


خیلی جدی و مصمم گفت : بهتره تنهاش بذاری .. اون به تنهایی نیاز داره ..


غریدم : تو اصلا می دونی اون چشه كه می گی به تنهایی نیاز داره ؟؟؟


كاوه جدی تر از قبل گفت : آره عشقش تركش كرده ..


با چشم های گرد نگاهش كردم كه خندید و گفت : بابا خود بهداد بهم گفته . یه جوری بهم نگاه نكن كه انگار جن دیدی ..


رومو ازش برگردوندم و چیزی نگفتم . سهیل و بنیامین به اصرار صدف داشتن می رقصیدن و نمی دونم از چی خنده شون گرفته بود . روی كاناپه نشستم و كاوه كنارم نشست . همونطور كه نگاهم به بچه ها بود گفتم : من باید از پریسا مواظبت كنم . كاری كه اون برای من كرده ..


كاوه گفت : اینكه تنهاش بذاری و بهش فرصت بدی كه تنهایی در مورد بهداد تصمیم بگیره بهترین كاریه كه می تونی انجام بدی ..


نا امید نگاهی به در اتاق كردم و كاوه گفت : اینقدر نگرانش نباش ..


نفس عمیقی كشیدم و گفتم : جیكوب بهت گفت كه به من یه چیزایی گفته ؟؟؟ 


كاوه كمی هول شد و گفت : نه .. نه .. چیز مهمی نبود .. بی خیال ..


با عصبانیت گفتم : تو هم پر از علامت های سوالی ..


قبل از اینكه كاوه بتونه چیزی بگه گوشی م زنگ خورد و دیدم كه ساراست . جواب دادم : جونم خانوم خوشگله ..


سارا با لحنی پر محبت گفت : سلام نیكا جونم .. چطوری ؟؟


گفتم : خوبم مرسی . تو چطوری ؟؟


چپ چپ به كاوه كه داشت با دقت به حرفام گوش می داد نگاه كردم و وقتی دیدم اصلا اهمیت نمی ده گفتم : مرسی . چه خبر ؟؟


لحن سارا تغییر كرد و گفت : امروز محسن بهم زنگ زد . گفت برم خونه شون . منم گفتم كه نمیام . اما اون داد و بیداد كرد و گفت كه اگه نرم می ره به سهیل و بابا می گه كه من گراس می كشم ..


با هیجان گفتم : خب .. تو چی گفتی ؟؟


صداش كمی لرزید و گفت : بهش گفتم كه دلیلی نداره بیام . گفتم بگو یكی از همون دوست دخترای بلوندت بیان .. اما اون گفت كه باید بیای .. بعدشم فهمید كه من خونه تنهام . داره میاد اینجا .. گفتم درو برات باز نمی كنم و اونم گفت كه از رو دیوار میاد تو اگه درو باز نكنم ..


ناخودآگاه جیغ خفیفی كشیدم و گفتم : سارا .. عزیزم . خونه نمون . زود آژانس بگیر برو خونه مامان مهین ..


با هیجان گفت : مامان مهین خونه نبود .. بهش زنگ زدم ..


با ناراحتی گفتم : خونه ی پدرت . چه می دونم دوستت مینا .. تورو خدا عزیزم تا قبل از اینكه بخواد بیاد از خونه برو ..


صدای گریه ی سارا بلند شد : دیگه دیره نیكا جون .. داره زنگ می زنه ..


نفسم بند اومده بود . غریدم : بدو در خونه رو قفل كن عزیزم . قبل از اینكه از دیوار بیاد بالا درو قفل كن و حفاظ پنجره هارو بكش ..


با دلهره گفت : می ترسم منو ببینه ..


سرش داد زدم : بدو سارا نترس عزیزم .. وقتی اینكارو كردی یه جا قایم شو و وانمود كن خونه نیستی .. سارا عجله كن ..


سارا با عجله قطع كرد و من با هیجان نگاهم افتاد به كاوه . 


كاوه با نگرانی گفت : چی شده ؟؟


زود گفتم : هیچی .. چیز مهمی نبود ..


كاوه پوزخندی زد و گفت : خوبه می دونی حرفاتو شنیدم ..


رومو برگردوندم و سعی كردم به روی خودم نیارم . قطعا اگه می فهمید جریان چیه به سهیل هم می گفت و اینجوری سهیل همه چیز رو می فهمید و اعتماد سارا به من از بین می رفت . كاوه در حالیكه از كنارم رد می شد زیر لب گفت : پس داری حامی می شی .. یكیو پیدا كردی كه حمایتش كنی ..


ازش پرسیدم : درباره چی حرف می زنی ؟


و كاوه بدون اینكه جوابمو بده از كنارم گذشت . این رفتار عجیب و غریب کاوه دیگه واقعا داشت منو دیوونه می کرد . سعی کردم اصلا خودمو ناراحت نکنم . برای همین هم رفتم پیش سهیل که همون وسط بود . سهیل با محبت دستمو گرفت و با ریتم آهنگ باهام رقصید . تو چشماش نگاه کردم که با عشق خیره شده بود بهم . لبهاش لبخند می زد , صدایی از بین لب هاش بیرون پرید : از وقتی اومدم یه کم با اون بهداد بی کله حرف زدم .. تمام مدت می گفت که دیگه به هیچ وجه نمی خواد با پریسا باشه .. اونم بی هیچ دلیلی ..


چشمهام گرد شد و سهیل با خنده گفت : ولی نمی دونم چرا وقتی با جیکوب یه کم حرف زد نظرش عوض شد . 


دوباره متعجب نگاهش کردم که با خنده گفت : خلاصه زیاد نگران پریسا و رابطه شون نباش..


بعد از اینکه یه کم با سهیل رقصیدم رفتم و روی مبل نشستم . تمام فکرم پیش سارا بود . نگران بودم اتفاقی براش نیوفته . برای همین یه اس ام اس براش زدم که زود جواب داد : نیکا جون .. خطر رفع شد . بعد از اینکه چندبار زنگ خونه رو زد و جواب نداد به گوشی م زنگ زد و منم گفتم دیگه خونه نیستم . بعدشم رفت ..


براش اس ام اس زدم : باشه عزیزم . خیلی نگران بودم . خیالمو راحت کردی .. فعلا برای احتیاط تنها بیرون نرو ..


به دقیقه نکشید که جواب داد : چشم خوش بگذره ..


همون لحظه پریسا از اتاق خارج شد . بهم لبخندی زد و گفت : نیکا من می رم تو باغ بچرخم ..


فقط گفتم : می خوای منم باهات بیام ؟؟


با محبت نگاهم کرد و گفت : به تنهایی و هوای آزاد احتیاج دارم ..


بعد از ساختمون ویلا خارج شد . بهداد که متوجه خروجش شد تا چند ثانیه به در زل زد و بعد چیزی به جیکوب گفت و رفت دنبالش . نفسی راحت کشیدم . خیالم از اینکه می رن و باهم حرف می زنن راحت شد . صدف اومد و در حالی که دستمو می کشید گفت : ده بار صدات کردیم چرا نمیای ؟؟


زیر لبی گفتم : ای بابا حواسم نبود .. چه خبره مگه ؟؟


صدف در حالیکه خیلی نامحسوس ادای کاوه رو درمیاورد گفت : آقا کاوه می خوان جیکوب جون ژیگولی مگولی شونو به ما معرفی کنن ..


از اینکه حرص می خورد خنده م گرفت . همه شون دور میز ناهار خوری بزرگ جمع شده بودن و کاوه جیکوب رو به عنوان یکی از نردیک ترین دوستاش معرفی کرد و دونه دونه مارو هم معرفی کرد . وقتی به من رسید . جیکوب با نگاه و لبخند خاصی گفت : با ایشون از قبل آشنا شدم ولی احساس می کنم سالهاست که می شناسمشون ..


کاوه انگار کمی هول شد چون خیلی زود سهیل رو معرفی کرد و نذاشت توجه همه خیلی به من و حرف جیکوب جلب بشه . 


بعد از اون همه ی جام های مشروب به خاطر آشنایی با جیکوب پر شد و وقتی می خوردیم همه گفتیم نوش . جیکوب معنی کلمه ی نوش رو پرسید و کیانا تند تند شروع به توضیح دادن کرد . اونقدر وسط حرف زدنش سوتی داد که همه مون مرده بودیم از خنده . 


بعد در حالی که ضایع شده بود گفت که کاوه حرفهاشو ادامه می ده . و کاوه با تسلط شروع کرد به توضیح دادن . کیانا خودشو بهم رسوند در حالی که با شیطنت چشمک می زد گفت : اون پریسا ی بلا گرفته کجا رفته با بهداد جونش ؟؟ مگه نمی گفت دیگه نمی خوام ببینمش .. ؟؟


خندیدم و گفتم : حتما نظرش عوض شده ..


کیانا دستمو گرفت و گفت : بیا بریم یه کم دو تایی شیطونی کنیم و از این نوشیدنی های غیر مجاز بخوریم ..


باهاش همراه شده بودم و کیانا بدون اینکه مهلت بده من حرف بزنم گفت : ولی در حد مجاز بخوریا تورو خدا .. تو خیلی بد مستی .. نمی دونم چرا لوند می شی .. می ترسم دوست پسرمو بدزدی ..


زدم تو سرش و گفتم : خاک تو سرت .. سهیل به اون خوبی رو ول کنم دوست پسر منگل تورو بدزدم ..


جای اینکه از حرفم ناراحت بشه غش غش خندید ..


یه ربع بعد هر دومون که زیاده روی هم کرده بودیم وسط همه در حال رقصیدن بودیم . البته رقصیدن که نه فقط با ریتم آهنگ بالا و پایین می شدیم . پریسا و بهداد هم با لبخند می رقصیدن . کیانا با صدای کشداری که نشون به مست بودنش داشت می گفت : غلط نکنم این دو تا تو تاریکی پشت درخت مرختا بودن که اینقدر شاد و شنگولن و به رابطه شون امیدوار شدن ..


دستمو دور گردنش گذاشتم تا باهم بالا و پایین بپریم که گفت : نکن الان دوست پسرم میاد شل و پلت می کنه ..


هردو بی صدا غش غش می رقصیدیم تا اینکه سهیل اومد و به کیانا گفت : می شه با نیکا برقصم ؟؟


کیانا چشماشو خمار کرد و گفت : بفرما ..


بعد برگشت و رفت سمت کاناپه ..


سهیل دستشو دور کمرم گذاشت و گفت : خیلی مست شدی عزیزم ..


بی دلیل خندیدم . سهیل هم لبخند زد . نگاهم روی صورتش میخ شده بود . دلم نمی خواست این آخرین بار باشه اما باید می بود . اخرین باری بود که اون جلوی روم بودم . همونور که خیلی موزون با اهنگ تکون می خوردیم دست روی صورتش و گونه هاش کشیدم . زبری ته ریشش که فوق العاده جذابش می کرد حس خاصی بهم می داد . 


دستمو به نرمی روی پیشونی ش بردم و رد بخیه ای که از اون تصادفش و برخوردش با درخت روی پیشونی ش ایجاد شده بود رو نوازش کردم . چقدر بهش میومد . اینجوری خیلی جذاب شده بود . همه جای صورتش رو دوست داشتم . سهیل سرشو جلو اورد و زیر گوشم گفت : اینجوری نکن ..


لبخند زدم و گفتم : چرا نه ؟؟ دلم می خواد ..


سهیل خندید و گفت : اینجا نه ..


دستشو گرفتم و کشیدم و گفتم : بریم تو باغ ! 


لحن کشدارم و اون اصرار هام باعث خنده ش شد : حالا می ریم ..


غر غر کردم : الان می خوام ..


سهیل دستشو روی بازوم گذاشت و خیلی نرم منو سمت خودش کشید و گفت : می ریم .. اما الان نه ..


خیلی آروم در حالی که دستام تو دستاش بود سرمو روی شونه ش گذاشتم و به صدای قلبش گوش کردم . همونطور که سرمو به سینه ش تکیه داده بودم .


جیکوب و ویدا رو می دیدم که با هم می رقصیدن . نگاهم به ویدا بود که برای هرکسی عشوه میومد . آخرش نفهمیدم کاوه رو دوست داشت یا نه . نفهمیدم عاشق کاوه شده بود یا کاوه رو مثه داداشش دوست داشت . اما هربار هرجا بودیم با یکی گرم می گرفت . البته اون اصلا دختر بدی نبود . شاید نمی تونست از کاوه دل بکنه . شاید سعی داشت یکی رو برای خودش پیدا کنه .. سرم درد می کرد گفتم : سهیل می رم بشینم ..


خودمو از بین حلقه ی دستاش بیرون کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم ازش فاصله گرفتم . فقط شنیدم که گفت : تنها نمونی عزیزم ..


رفتم سمت در ساختمون . یه نگاه به پشت سرم کردم کیانا و صدف داشتن اون وسط شلوغ می کردن و سهیل هم با بنیامین مشغول شده بود . 


درو باز کردم و رفتم بیرون . نسیم ملایم و خنکی به صورتم خورد . باعث شد ناخودآگاه بغض کنم . درو بی صدا بستم . آره برای جدا شدن از سهیل فقط باید دیگه نگاهش نمی کردم . فقط باید آخرین بار نباشه . اگه یه بار دیگه نگاهش می کردم نمی تونستم ازش دل بکنم . نمی تونستم . حتی این گزینه ی بهتری بود که برای آخرین بار نبوسمش . این گزینه ای بود که سهیل انتخاب کرد . با نیومدنش توی باغ ..


کفش های پاشنه بلند سفیدم رو از پاهام درآوردم . دیگه نمی تونستم باهاشون راه برم . تمام پاهام تاول زده بود . رفتم سمت استخر . لبه ی استخر نشستم و پاهامو گذاشتم توی آب .. دستمو بردم و اون کش رو از موهام کشیدم بیرون . موهام آزاد ریخت دورم . . باد لای موهام می پیچید . بی اختیار خندیدم . پاهامو توی آب تکون می دادم . ناخن های پام لاک قرمز داشت و این توجه مو به خودش جلب کرده بود . سوت آرومی زدم . پس اون روح کجا بود تا بیاد منو تسخیر کنه ؟؟


من یه شبانه روز فکر کرده بودم که امروز و اینجا بهترین موقعیت برای اینه که از بین برم و اون حالا نمیومد . 


چون مست بودنم دمای بدنم خیلی زیاد بود . همون طور که پاهام تو آب بود به خاطر اینکه سرم سنگین شده بود دراز کشیدم روی سنگفرش ها .. پاهامو تو اب تکون می دادم و نگاهم به آسمون تاریک شب بود . زیر لبم اومد : خدافظ آسمون ..


همون لحظه حس کردم چیزی از گوشه ی چشمم با سرعت رد شد . نیم خیز شدم اما چیزی اونجا نبود با لحنی کشدار غریدم : نمی ترسم ازت .. بیا دیگه ...


دوباره چیزی از کنارم گذشت . سرماشو حس کردم و بدنم لرزید . دستهامو تو بغلم گرفتم و غریدم : بیا دیگه ... این انتخاب منه .. انتخاب من .. دیگه از قایم موشک خسته شدم .. منو بگیر ببر واسه اون داداش مو خرمایی چشم آبی ت .. جسممو بده بهش . زندگی رو بهم زهر کردین . همون طور که حرف می زدم از گوشه ی چمم دیدم که داره بهم نزدیک می شه خیلی دور بود اما در عرض یک هزارم ثانیه سمت راست بدنم سرد شد و اون در فاصله ی چند میلی متریم بود . از اینکه اینقدر با سرعت بهم نزدیک شده بود ناخودآگاه جیغ کشیدم . با سرعت غیب شد . برگشتم تا ببینم کدوم خرابکاری اومده بیرون که اون غیب شده . اما هیچ کس نبود . پاهام توی آب سرد بود اما برای یه لحظه حس کردم سردی دور مچ پام شدید تر شد و قبل از اینکه بتونم توی آب رو نگاه کنم نیرویی منو تو آب کشید . توی آب افتادم و در حالی که به صورت ناخودآگاه سعی می کردم خودمو بالا بکشم فهمیدم که نیرویی منو پایین زیر آب نگه داشته . همون طور که دست و پا می زدم نفسم رفته رفته کم و کمتر می شد به حدی که دیگه غیر قابل تحمل بود . چشمهام داشت بسته می شد و با خودم فکر کردم که تموم شد . زندگی نیکا امیری ..


اونجوری که نمی خواستم اما انتخاب کردم تموم شد ..






احساس خفگی و قورت دادن آب استخر آخرین احساس هایی بود که داشتم . دیگه حتی نمی تونستم دست و پا بزنم . داشتم جون می دادم بدنم بی حس و سرد شده بود چشمهامو که به زور باز نگه داشته بودم به انتخاب خودم بستم داشتم به این فکر می کردم که جسد با چشم باز خیلی اطرافیان رو می ترسونه . اما اگه چشمام بسته باشه بهتره که تو همین لحظه احساس کردم به بالا کشیده شدم . هنوز می تونستم صداهای اطراف رو بشنوم . صدای جیغ یه دختری که خیلی واضح توی گوشم پیچید و پشت بندش گفت : تورو خدا نجاتش بده .. یه کاری بکن ..


فریاد مردونه ای که سرش داد کشید : همه تون برین اون ور .. 


بعد با تحکم بیشتری داد کشید : گفتم همه تون برین .. سهیل برو .. گفتم برو .. 


هنوز فشار زیادی رو روی قفسه ی سینه م حس می کردم انگار یه چیزی از داخل داشت قلبمو می کشید . انگار یه وزنه به قلبم وصل شده بود و قلبمو می کشیدن . دیگه حتی اگه می خواستم هم نمی تونستم چشمامو باز کنم . . فقط می شنیدم که هر لحظه صداها دور و دور تر می شد .. 


پاهام کاملا بی حس بود . انگار داشتم تسخیر می شدم و این بار دیگه هیچ توانی برای مقابله با اون روح رو نداشتم . همه می دونستیم که اگه این بار بهم حمله بشه از بین می رم ..


اون صدای مردونه که حالا می دونستم متعلق به کاوه ست توی گوشم پیچید : نجاتت می دم نیکا . امیدوارم صدامو بشنوی .. چون تنها راه نجات تو همینه ..

سعی کردم انگشتهای دستمو تکون بدم تا حداقل بهش بفهمونم که دارم صداشو می شنوم اما .. نمی شد ..

کاوه با صدایی که به وضوح می لرزید گفت : نیکا همیشه دوست داشتی قصه ی منو بدونی نه ؟؟ من یه اسطوره ام .. نه اونی که با شنیدن اسم اسطوره میاد تو ذهنت نه .. اسم من اسطوره ی سرنوشته .. می دونی من چند ساله بیست و هفت ساله ام ؟؟ از همون وقتی که رضا بودم . از همون زمان بیست و هفت سالمه . وظیفه ی من اینه که سرنوشت کسایی رو که از ته دلشون می خوان راه بهتری رو انتخاب کنن اما نمی دونن چطوری , عوض کنم . 

با صدای بلندتری تقریبا فریاد زد : طبق آیین و قوانین اسطوره ی بزرگ ، من ، رضا بهورز ، اسطوره ی سرنوشت ، نیکا امیری رو به عنوان پنجمین نفری که رازمو می دونه رو جایگزین خودم می کنم . .

صداش می لرزید . به نظرم اومد که داره گریه می کنه . دستشو روی سینه م فشار داد و با هق هق گفت : نیکا زنده بمون .. نیکا من عاشقتم .. تو نباید بری .. نباید جسمتو به اون بدی .. زنده بمون نیکا ..

دوباره سینه مو فشار داد و همون لحظه فشاری که روی قلبم بود کم شد و من با شدت در حالی که سرفه می کردم هرچه آب خورده بودم رو بالا آوردم . چشمهام از شدت فشاری که بهم وارد شده بود می سوخت . در حالی که نیم خیز شده بودم یه بار دیگه سرفه کردم و کمی آب بالا آوردم . نگاهم افتاد به کاوه که بالای سرم بود . نگاهش حالت خاصی داشت و من حالا دقیقا نمی دونستم که چطور نجات پیدا کردم .. حسابی گیج بودم . فکر می کردم تازه از خواب بیدار شدم و یه چیزایی رو تو خواب دیدم و شنیدم . کاوه معطل نکرد و با عطش منو در آغوش کشید . لباسهامون خیس بود و این باعث می شد حس بیشتری نسبت به آغوشش داشته باشم . کاوه دست روی موهام خیسم کشید و گفت : معذرت می خوام نیکا .. بدترین انتخاب بود برای نجاتت بود . اما این آخرین راه بود ..

من که هنوز گنگ و گیج بودم با صدایی که بر اثر سرفه ها خیلی گرفته بود زیر لب گفتم : نمی فهمم چی شد .. من می فهمیدم که بیشتر از یه قدم با مرگ فاصله ندارم .. اما حالا اینجام ..

صدای هیجانزده ای باعث شد من و کاوه همدیگه رو ول کنیم . حالا سهیل جلوی من ایستاده بود . با دیدنش گریه م گرفت . توی اون تاریکی و زیر نور چراغ های باغ لباس های خیس و موهای خیسش برق می زد . سهیل دو زانو نشست و بغلم کرد . بغض داشت وقتی گفت : " نیکا من عاشقتم "

جمله ش برام تداعی کننده ی یه صدای دیگه بود . به چند دقیقه عقب تر برگشتم و به یاد آوردم که این جمله رو از کاوه شنیدم . از بالای شونه ی سهیل نگاهم به کاوه افتاد . این اولین بار یا شاید هم آخرین بار که اعتراف کاوه رو شنیدم . همیشه فکر می کردم شاید کاوه دوستم داشت اما عشق نه .. همیشه فکر می کردم بعد از اینکه رابطه م با سهیل رسمی شد کاوه دوست داشتن من رو کنار گذاشت اما حالا چی شنیدم ؟؟ این که اون هنوز عاشق منه ؟؟

با صدای جیغ جیغ پریسا و کیانا از بغل سهیل اومدم بیرون . پریسا گریه می کرد و کیانا با ذوق می خندید و می گفت : خیلی سگ جونی نیکا .. بیشتر از ده بار تا حالا مورد حمله قرار گرفتی ولی بازم زنده ای ..

همه در بین گریه خندیدیم ... 

و من نگاهم افتاد به جیکوب .. جیکوب با اون نگاه جدی و مردونه ش . جیکوب که حالا طرز نگاهش عوض شده بود . انگار می خواست یه چیزی رو بهم بگه .. بهداد اون شب پیشنهاد داد جشن رو به خاطر نجات من ادامه بدیم و هیچ کس نفهمید که چرا من نجات پیدا کردم و خودمم هنوز گیج بودم . منتظر یه فرصت بودم تا کاوه رو تنها گیر بیارم و ازش بپرسم . اما سهیل حتی یه لحظه هم ازم جدا نمی شد . تمام شب در حالی که باهام می رقصید توی چشمهام زل زده بود و عاشقانه نگاهم می کرد . وقتی دستم روی شونه هاش بود و باهاش می رقصیدم نگاهم تو چشمهاش بود . سهیل دستشو روی کمرم گذاشته بود و من داشتم به این فکر می کردم که بالاخره این رقص رو یاد گرفتم . سرمو بردم کنار گوش سهیل و گفتم : فکر کنم کاوه منو برای همیشه از دست اون روح نجات داد ..

شوک زده نگاهم کرد و گفت : چه جوری نجاتت داد ؟؟ ما که دیگه هیچ راهی جز اون مرد سیبیلویی که گمش کرده بودیم نداشتیم ..

سرمو کج کردم و گفتم : نمی دونم سهیل .. من وقتی تو اون حال بودم یه چیزایی شنیدم که مطمئن نیستم حقیقت داشته باشه .. برای همین می خوام از کاوه بپرسم که چه اتفاقی افتاد ..

سهیل خیلی جدی گفت : بیا بریم بپرسیم ..

دستمو جلوی سینه ش نگه داشتم و گفتم : می خوام تنها باشم ..

اخم کمرنگی تو صورتش اومد . لبخندی اطمینان بخش زدم و گفتم : نگران نباش ..

سهیل هنوز اخم داشت وقتی وسط رقص و بین بچه ها که می رقصیدن تنهاش گذاشتم و به طرف کاوه که به اپن تکیه داده بود و یه لیوان ویسکی رو با حرص می خورد رفتم . کاوه تا چشمش به من افتاد لبخند زد . هه .. چه تلاش بیهوده ای .. کاملا می فهمیدم که اون فقط یه لبخند زورکیه ..

بهش که رسیدم کمی صاف ایستاد و تکیه شو از اپن گرفت . توی چشمهاش خیره شدم و گفتم : گفتی عاشق منی ..

کاوه کمی هول شد و گفت : متاسفم من .. من فقط خیلی هول شده بودم . می خواستم نجاتت بدم و ..

پریدم وسط حرفش و گفتم : یعنی چی من پنجمین نفرم .. ؟؟ کاوه من خواب دیدم یا .. 

صدای جیکوب از پشت سرم منو وادار به سکوت کرد : کاوه الان نمی تونه برات توضیح بده .. من و کاوه جایی کار داریم و باید بریم ..

تا به طرفش برگشتم خیلی جدی گفت : فردا منتظر توضیحاتش باش ..

بعد نگاهی جدی به کاوه کرد و گفت : دنبالم بیا ..

کاوه دست روی شونه م گذاشت و گفت : به نفع هردومونه که فعلا از چیزایی که شنیدی به کسی نگی .. فردا می بینمت ..

قبل از اینکه بتونم شکایتی بکنم از کنارم گذشتن و رفتن . مهمونی بعد از رفتن اون دوتا و صرف شام تموم شد . توی راه برگشت به سهیل گفتم که منو برسونه خونه ی خودمون . 

سهیل چیزی نگفت فقط وقتی پیچید توی کوچه مون و جلوی خونه پارک کرد گفت : فکر می کردم امشب پیش من می مونی ..

نگاهش کردم . خیلی غمگین به نظر میومد . رفتم نزدیکش و دستمو توی موهاش فرو بردم . همونطور که موهاشو نوازش می کردم گفتم : فقط به من چند روز فرصت بده تا همه چیز رو درست کنم ..

جلو رفتم و خیلی آروم لباشو بوسیدم . سهیل همراهی کرد و بعد در حالی که می خندید گفت : بسه دیگه .. 

با خنده ازش جدا شدم . دم در که بودم شیشه ی ماشین رو پایین کشید و گفت : مطمئنی اگه تنها باشی دیگه خطری برات پیش نمیاد ؟؟

سرمو تکون دادم و رفتم تو خونه . از ته قلبم اینو حس می کردم که دیگه اون روح نزدیکم نیست . همیشه یه سنگینی و یه ترسی تو وجودم بودکه الان نبود . انگار همه چی آروم شده بود . انگار دیگه قرار نبود از اون روح بترسم ..

چون دیروقت بود همه خواب بودن . رفتم توی اتاقم و در حالی که لب پنجره ایستاده بودم و بیرون رو نگاه می کردم سعی کردم به ذهنم فشار بیارم و تمام چیزایی که کاوه تو اون حالت بیهوشی بهم گفته بود رو به یاد بیارم .. تنها یه چیز رو به یاد داشتم " پنجمین نفر " انگار فقط همین کلمه رو شنیده بودم ..

چیز زیادی رو نتونستم به یاد بیارم . بیشتر حسی که تو اون لحظه بهم دست داده بود رو به یاد میاوردم . برای یه لحظه دوباره صداش توی گوشم پیچید : "نیکا من عاشقتم ... ".

تمام بدنم یخ زد . کاوه .. کاوه هنوز عاشق من بود . نمی دونم چرا اینقدر حس عجیبی بود . این که کاوه عاشقم باشه . این چیزی بود که دلم می خواست همون روزایی که با سهیل لج بودم ازش بشنوم . اما الان .. الان شنیدم .. چرا ؟؟ چرا کاوه نذاشت همون روزا بیشتر به هم نزدیک بشیم ؟؟ حالا که بیشتر فکر می کنم انگار به خاطر یه چیزی مجبور شد با اینکه عاشقم بود منو از خودش دور کنه .. اما اون چی بود ؟؟

سرم از هجوم این فکر های مختلف درد گرفته بود . روی تخت دراز کشیدم و پتومو روی خودم کشیدم . باید می خوابیدم .. 

فردا صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم . سهیل بود . با خواب آلودگی جواب دادم : جونم ؟؟

سهیل پر انرژی گفت : صبح بخیر خوابالو ..

لبخندی روی لبم اومد : ساعت چنده ؟؟

با شیطنت گفت : دوازده و نیم ..

گفتم : می دونم داری دروغ می گی ..

سهیل با خنده گفت : آره ساعت دهه ..

خمیازه ای کشیدم و گفتم : مرسی بیدارم کردی .. باید با کاوه قرار بذارم ..

سهیل کمی مکث کرد و گفت : شرکت نیومده .. بهتر نیست با هم بریم پیشش ؟؟

خیلی جدی و مصمم گفتم : نه .. بهت که گفتم باید تنها ببینمش ..

سهیل با بی تفاوتی ظاهری گفت : خودت بهتر می دونی .. راحت باش ..

بعد از اینکه قطع کردیم به کاوه زنگ زدم که جواب نداد . رفتم پایین . طبق معمول فقط مامان خونه بود بعد از اینکه با هم صبحونه خوردیم یه دل سیر نگاهش کردم . چقدر از اینکه هنوز بودم خوشحال بودم . وقتی کاوه زنگ زد مجبور شدم برم تو اتاقم . کاوه با صدایی گرفته گفت : می خوای همو ببینیم ؟؟

لحنش کمی سرد بود . با ناراحتی گفتم : آره... 

غرید : کنجکاوی بدونی چی شد آره ؟؟

با مظلومیت خاصی گفتم : اوهوم ..

با حرص گفت : همیشه همه چی به خاطر همین کنجکاویات بود ..

بغض کردم و چیزی نگفتم . کاوه گفت : بیا همون کوهی که تو خیابون لاله ست .. یادته ؟؟ یه بار با هم رفتیم ..

سرمو تکون دادم و گفتم : آره .. آره .. یادمه .. کی بیام اونجا ؟؟

کاوه گفت : دم غروب بیا .. خدافظ ..

خیلی بی مقدمه قطع کرد . لبامو رو هم فشار دادم و از این رفتار عجیب غریبش حرص خوردم . تصمیم گرفتم تا عصر برم پیش سارا . نمی دونم چرا اینقدر بهش احساس عجیبی داشتم . دلم براش تنگ شده بود و یه احساس مسئولیت عجیبی بهش داشتم . برای همین حاضر شدم و بعد از خدافظی از مامان از خونه رفتم بیرون . وقتی رسیدم خونه ی سهیل اینا کمی مکث کردم و بعد در زدم . در باز شد و رفتم داخل . سارا از دیدنم خیلی خوشحال شد و گفت : نیکا جون چه به موقع اومدی .. شیرینی درست کردم ..

با ذوق نگاهش کردم و گفتم : جدی می گی ؟؟ مگه تو بلدی شیرینی بپزی ؟؟

خندید و گفت : مامان مهین به من و سهیل یاد داده ..

با هم رفتیم تو آشپزخونه . سارا شیرینی های داغ و تازه پخته شده رو تو ظرف سرامیکی خوشگلی چید و روی میز ناهار خوری گذاشت . چشمم به فندکش افتاد که روی کابینت بود . تا متوجه نگاهم شد گفت : تورو خدا بد متوجه نشی .. اونو گذاشتم اونجا چون می خواستم از اون سیگار اونجوریا بکشم . دلم می خواست ولی .. حواس خودمو با شیرینی پختن گرم کردم ..

با پشیمونی سرشو پایین انداخت وگفت : واقعا خودم می خوام بذارمش کنار ..

موشکافانه گفتم : برای همین دوباره رفتی و ازش از اون سیگارا گرفتی ؟؟ 

چشمهاش گرد شد و گفت : تو از کجا می دونی ؟؟

واقعا نمی دونستم که از کجا می دونستم , فقط می دونستم . سارا سرشو پایین انداخت و من تازه متوجه ردی که روی گردنش بود شدم . مثه دیوونه ها از روی صندلی بلند شدم و به طرفش خیز برداشتم : این چیه سارا ؟؟ نکنه دیروز اومد تو خونه ؟؟ هان ؟؟

سارا که از حرکات ناگهانی من ترسیده بود بغض کرد و اشک روی گونه هاش چکید . چیزی نگفت و فقط رفت سمت حال .. 

دنبالش رفتم و گفتم : سارا به من بگو .. اون چیه ؟؟

همون طور که پشتش به من بود گفت : صبح احساس کردم خیلی نیاز دارم که از اون سیگارا بکشم . هیچ کسو جز محسن نمی شناسم که از اون سیگارا بهم بده .. صبر کردم سهیل بره بعد رفتم مغازه ش ..

جیغ زدم : تو چیکار کردی سارا ؟؟دیشب راهش ندادی و صبح رفتی مغازه ش ؟؟؟

به طرفم برگشت و در حالی که اشک می ریخت گفت : باید از اون سیگارا می کشیدم . باید .. سردرد داشتم . نمی تونستم تحمل کنم ..

خودمو کنترل کردم و گفتم : خب چی شد ؟؟

با خجالت سرشو پایین انداخت و گفت : اولش خیلی خوش رفتاری کرد گفت اصلا از رفتار دیشبم ناراحت نیست . وقتی می خواست سیگارو بهم بده منو کشید جایی که خودش وامیستاد و ..

شدت گریه ش زیاد شد و صورتشو پوشوند و رفت توی اتاقش . رفتم تو اتاق دنبالش ..

لبه ی تخت نشسته بود و سرشو گذاشته بود روی بالشتشو داشت گریه می کرد گفتم : اون عوضی باهات چیکار کرد ؟؟؟

سارا در حالی که صداش می لرزید گفت : به زور منو بوسید و اذیتم کرد . گفت فقط در این صورت بهم اون سیگارو می ده ..

با نگرانی گفتم : مگه مغازه باز نبود ؟؟

سارا سرشو تکون داد و گفت : برای همینم تونستم قبل از اینکه بیشتر اذیتم کنه در برم . چون مشتری اومد و منم سیگارو برداشتم و فرار کردم . حتی تا یه جاهایی دنبالم اومد ..

کنارش نشستم و گفتم : سارا باید دیگه بی خیال اون سیگارا بشی .. می فهمی ؟؟

سرشو تکون داد که گفتم : دیگه باید محسن رو از زندگی ت پرت کنی بیرون ..

دوباره سرشو تکون داد و زیر لب گفت : من به حمایت تو نیاز دارم .. 

زل زد تو چشمام و گفت : تو فرشته ی نجات منی نیکا ..

اشک توی چشمهام جمع شد . چه حس خوبی داشتم . حسی که تا حالا توی تمام زندگی م نداشتم . این که من حالا دیگه یه دختر بچه ی لوس نبودم که چشمم به حمایت دیگران باشه . حالا من کسی بودم که سارا همه ی چشم امیدش به من بود . کسی بودم که می تونستم ازش مواظبت کنم . احساس قدرت می کردم . برای همین سارا رو بغل کردم و از اینکه می دیدم تو بغلم آروم شد لذت می بردم . 

اون روز با هم یه ناهار خوشمزه درست کردیم سهیل وقتی افسرده و خسته از سر کار اومد و منو تو خونه دید و بوی غذای آماده به مشامش خورد کلی ذوق کرد و من و سارا چقدر از اینکه خوشحالش کرده بودیم خندیدیم . بعد از ناهار سارا رفت توی اتاقش و من و سهیل رفتیم توی حیاط . حیاطشون خیلی بزرگ بود . از روی سنگریزه ها رفتیم پشت حیاط . اونجا چهارتا درخت بود که سایه ی زیادی داشت . زیر سایه ی یکی از درخت ها نشستیم . سهیل با لبخند نگاهی به قد و قامت درخت انداخت و گفت : می دونستی این درخت هم سن منه ؟؟

با ذوق گفتم : جدی ؟ نمی دونستم ..

سهیل با لذت به درخت نگاه کرد و گفت : آره . اون دو تا هم درخت های مامان و بابا هستن . روزی که ازدواج کردن و این خونه رو خریدن اون دو تا رو کاشتن . 

بعد با نگاه خاصی به درخت خودش نگاه کرد و گفت : روزی که من به دنیا اومدم یه نهال اینجا کاشتن که الان شده یه درخت ..

بعد اشاره به اون درخت آخری که کوچکتر از همه بود کرد و گفت : اونم درخت سارا ست ..

با لذت گفت : بیا یه چیز نشونت بدم ..

دستمو گرفت و بلندم کرد . روی تنه ی درخت خودش که یه درخت گیلاس بود پر از شکوفه های سفید و خوشگل یه قلب کنده شده بود . لبخند با نمکی زد و گفت : حسودی نمی کنی اگه بگم این نشونه ی اولین عشقمه ؟؟

از اینکه درمورد اولین عشقش حرف می زد حسودی م نشد . خب اون مال گذشته هاش بوده . فقط شاید یه حسی تو دلم اومد که خب .. سهیل مال من بود .. دلم نمی خواست زیاد در مورد روزا و دورانی که مال من نبود بدونم . اما اولین عشق معمولا حس جالبیه و برای همین خندیدم و گفتم : حدس می زنم اون موقع که این قلبو اینجا حک کردی شونزده سالت بود و سیبیلات تازه دراومده بود و موهاتو آب شونه می کردی و می چسبوندی به سرت و فرق وسط باز می کردی ..

خندید و گفت : جدا چطور تونستی حدس بزنی ؟؟

متعجب نگاهش کردم و گفتم : درست حدس زدم ؟؟

خندید و گفت : آره مثه کاوه شدی که همه چیزو می دونه ..

داشت می خندید اما خنده از روی لب من محو شد . زورکی لبخند زدم . اما چطور بود که مثه کاوه شده بودم ؟؟ خودمم این تغییر رو حس می کردم . از نگاه سارا به خودم این حس بهم دست داده بود . نگاهی که سارا با اون مظلومیت بهم می نداخت مثه نگاه های من به کاوه بود .. سهیل به یه شاخه ی درخت اشاره کرد و گفت : همیشه هروقت ناراحت بودم میومدم رو اون شاخه می نشستم . اون موقع ها می تونست منو نگه داره .. چقدر روزای بچگی قشنگه نه .. ؟؟

سرمو تکون دادم با ذوق گفت : هروقت من و تو هم بچه دار شدیم واسش یه درخت بکاریم ..

نگاهش کردم و گفتم : حتما این کارو می کنیم ..

بودن با سهیل توی اون بعد از ظهر و صحبت کردن درمورد آینده ای که می تونستیم بسازیم بهترین اتفاقی بود که می تونست بیفته . نزدیکای غروب بود که بعد از خدافظی از سارا و سهیل از خونه اومدم بیرون . وقتی رسیدم به اون کوچه ای که تهش یه کوه سرسبز بود ناخودآگاه عمیق نفس کشیدم . کوچه خلوت و نیمه تاریک بود . رفتم و ته کوچه کنار لوازم بازی بچه ها پارک کردم . خبری از کاوه نبود به گوشی ش زنگ می زدم که رد داد و صداشو از پشت سرم شنیدم تا برگشتم لبخند زد . بهش سلام کردم و کاوه گفت : بیا تو این کوچه پس کوچه ها قدم بزنیم ..

باهاش موافقت کردم و همونطور که قدم می زدیم کاوه گفت : خب .. هرچی می خوای ازم بپرس ...

نگاهش کردم . کاوه خیلی عوض شده بود . نمی دونم چرا این حس رو داشتم ولی .. احساس عجیبی بود . دیگه اونقدر قوی و بی نقص به نظرم نمیومد . زیر لب گفتم : نمی دونستم که تو .. هنوزم احساسی به من داری .. می خوام بدونم ..

کاوه پرید وسط حرفم و گفت : این سوالتو آخر از همه جواب می دم ..

متعجب نگاهش کردم و گفتم : باشه .. پس بهم بگو چطور نجاتم دادی ؟؟

کاوه دستاشو تو بغلش گرفت و گفت : هیچی از حرفایی که زدم یادت نمیاد ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : مطمئن نیستم که تو بیداری می شنیدم یا تو خواب ..

کاوه رفت لبه ی جدول ایستاد و همون طور که لبه ی جدول راه می رفت گفت : نیکا من مجبورم دوباره تموم اون حرفارو تکرار کنم .. حتی لازمه بیشتر برات توضیح بدم . پس بریم تو این پارکه بشینیم .. فقط می خوام خوب گوش کنی ..

با هم به سمت بوستان کوچکی که اسمش بوستان یاس بود رفتیم و روی یکی از نیمکت ها نشستیم . کاوه شروع کرد : ببین نیکا .. این دنیا اون شکلی که همیشه می دیدی نیست عزیزم . پیچیدگی های خاص خودشو داره . همه ی آدما اونی که می بینی نیستن . بعضی هاشون یه چیز دیگه هستن در جلد یه آدم . این دنیا پر از موجوداتیه که بهش می گن ماوراءالطبیعه . منم یکی از اون موجودات بودم . 

چشمهام گرد شد خواستم چیزی بگم که دستشو جلو آورد یعنی اینکه هیچی نگو و ادامه داد : من بیشتر از دو قرنه که همین جور بیست و هفت ساله ام .. می دونی چی بود حدود دو قرن پیش یه دوست داشتم که خیلی عجیب و غریب بود . اونقدر تو کاراش فضولی کردم و دخالت کردم که فهمیدم چه جور موجودیه وقتی مجبور شد بهم بگه موجودیتش چیه بهم گفت که به بیست و هفت سالگی عادت کنم .. می دونی چرا ؟؟ چون من پنجمین نفری بودم که رازشو می فهمیدم . همیشه پنجمین نفر جایگزین اون نفر اصلی می شه ..

گیج نگاهش می کردم که لبخندی زد و گفت : الان برات توضیح می دم نفر اصلی یعنی چی ..

بعد نگاهی به ماه کامل که از بین ابرهای قرمز بهاری دیده می شد انداخت و گفت : نفرهای اصلی یعنی همون اسطوره ها پنج تا هستن . یه اسطوره ی بزرگ هم هست که باز روی کار این پنج تا نظارت می کنه . اون پنج نفر هم اسطوره های سرنوشت , زمان , عشق , مرگ و زندگی هستن . وظیفه شون مشخصه . باید به آدم های اطرافشون تو این زمینه ها کمک کنن . حدس بزن کار کدوم اسطوره از همه بیشتره .. ؟؟

گنگ نگاهش کردم که گفت : سرنوشت .. چون باز یه جورایی تمام اینارو شامل می شه .. اسطوره ها در اصل مثه آدمای معمولی دیگه بودن که هرکدوم به یه طریقی اسطوره می شن . یه سری قوانین مثه اینکه نباید هیچ وقت تشکیل خانواده بدن و اینجور چیزا توسط اسطوره ی بزرگ براشون تعیین شده . یکی از قانون ها که خیلی هم مهمه همین قضیه ی اینه که باید همیشه یه کسی رو مورد حمایت خودشون قرار بدن . یه جورایی انتخاب می کنن که محافظ یه کسی باشن . اگه حامی و محافظ یه کسی نباشن , پروسه ی اسطوره بودنشون تکمیل نمی شه . ببین نیکا اینجوری بهت بگم که من یه اسطوره بودم . اسطوره ی سرنوشت .. 

واسه همین بود که خیلی چیزا می دونستم چون من دو قرن تجربه دارم . شاید باورت نشه .. سالهاست که از زندگی کردن خسته شدم .. می دونم که با این حرفا شوکه شدی ولی ..

من همون رضام .. دوست بابابزرگت ..

جیغ خفیفی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گرفتم . کاوه ادامه داد : من اون زمان تازه کسی رو که ازش محافظت می کردم رو از دست داده بودم . اون مرده بود و من دیگه کسی رو نداشتم . بابا بزرگت دوست صمیمی من بود و سومین نفری بود که راز منو فهمیده بود . اون بهم گفت که می تونم محافظ یکی از نوه هاش بشم و خودش تورو انتخاب کرد . دلیل انتخابشو نمی دونم اما من تو همه مراحل زندگی ت دورادور زیر نظر داشتمت . محافظت بودم . تا اینکه اون روح به تو نزدیک شد . برای همون تمام تلاشمو کردم که دانشگاه تو قبول بشم . تو اون روح رو یه بار دیده بودی و نمی تونستم اجازه بدم بیشتر بهت نزدیک بشه .. که وقتی دوباره رفتین ویلا و اون اتفاق افتاد فهمیدم که از اون حریم ها گذشته و خیلی بهت نزدیکه . تو این فاصله من و تو خیلی با هم ارتباط عاطفی و احساسی نزدیکی برقرار کرده بودیم برای همین با هم تله پاتی داشتیم . اونم از یه نوع خاص . چون ما خاص بودیم . تو داشتی کم کم به رفتارای من شک می کردی و من .. من ..

کمی مکث کرد و گفت : عاشقت شده بودم نیکا .. نمی خواستم با دونستن رازم و چون پنجمین نفری بودی که راز رو می فهمیدی تورو از انسان بودنت و زندگی عادی ت جدا کنم و این زندگی سخت چند قرنی اسطوره ای که پر از اتفاقات و مسئولیت های عجیب غریبه رو بهت بدم . برای همینم بی دلیل ازت دور شدم و کشیدم کنار .برای همینبا اینکه می تونستم سرنوششتتو تغییر بدم که عاشق سهیل نشی اما کاری نکردم تا به سهیل نزدیک شی . حتی سعی نکردم سرنوشتتونو از هم دور کنم . چون اون انتخاب خودت بود ..

نگاهم کرد و چیزی نگفت . من که از شنیدن حرفاش شوکه شده بودم و یخ کرده بودم گفتم : کاوه می خوای بگی الان که اینارو می دونم .. یعنی .. یعنی ..

سرشو پایین انداخت و گفت : من تمام این مدت همه ی تلاشم رو کردم تا تورو هرطور شده از شر اون روح نجات بدم .اون روح شرور بود علاوه بر اینکه عاشق تو شده بود و می خواست جسمتو برای این تسخیر کنه که هیچ مرد دیگه ای بهت نزدیک نشه می خواست با جسم تو خیلی کارها بکنه . کارایی که اصلا خوب نبود و ... من باید نجاتت می دادم نیکا و این تنها راهش بود .. این که تورو جایگزین کنم ..

اشک توی چشمام حلقه بست . با ناباوری سرمو تکون دادم و گفتم : باور نمی کنم ..

کاوه به آرومی دستمو توی دستاش گرفت و بلندم کرد . کمی قدم زدیم تا من آروم تر شدم و بعد من با بغض گفتم : تو چی می شی کاوه ؟؟ 

کاوه سرشو تکون داد و گفت : من از بین می رم مثه همه ی اسطوره هایی که کسی جایگزینشون شد و از بین رفتن . اما نه به راحتی .. چون هر اسطوره حداقل باید سه قرن به دنیا خدمت کنه . اگه تو این سه قرن کمتر از پنج نفر رازش رو بفهمن مشکلی نیست ولی اگه زودتر از سه قرن پنجمین نفری که رازشو می فهمه پیدا بشه باقیمونده ی زمانی که تا آخر زمان خدمتش باقی می مونه رو توسط اسطوره ی بزرگ تنبیه می شه و عذاب می کشه ..

توی چشمهاش نگاه کردم و بدون این که پلک بزنم اشک روی گونه هام ریخت . دستمو روی گونه ش کشیدم و گفتم : تو با خودت و من چیکار کردی ؟؟ من راضی نبودم این فداکاری رو در حقم بکنی .. می ذاشتی تسخیرم کنه مگه چی می شد ؟؟ من نمی خوام تو به خاطر نجات دادن من عذاب بکشی .. 

کاوه پوزخندی زد و گفت : تو این سالها اونقدر کسایی که دوستشون داشتم رو از دست دادم که مرگ طبیعی یه نفر اصلا دیگه برام ناراحتت کننده نیست . چون جزئی از سرنوشتشه اما به تسخیر در اومدن توسط یه روح شرور .. نه این چیزی نبود که باید برای تو اتفاق می افتاد .. در عوض الان تو یه دختر قوی و نیرومندی . کسی که بخوای ازش محافظت کنی رو هم پیدا کردی .. از الان می دونم که بهت افتخار می کنم .. به خاطر سرنوشت هایی که تعیین می کنی و کسایی که نجات می دی ..جیکوب می گفت دستای پرانرژی و نیرومندی داری ..

لبخند زدم و گفتم : جیکوب چی ؟ اون اسطوره ی چیه ؟؟

کاوه گفت : جیکوب اسطوره ی عشقه .. فکر می کنی اگه اسطوره ی عشق نبود می تونست بین بهداد و پریسا رو درست کنه .. ؟.

لبخند زدم و با بغض گفتم : یعنی من الان اسطوره ی سرنوشت شدم ؟؟ منم مثه جیکوب و تو مرموز می شم ؟؟

کاوه سرشو تکون داد و گفت : اوهوم .. پنج نفرتو حروم نکنیا .. بری به هرکسی رازتو بگی .. به سهیل هم تا جایی که امکان داره نگو .. می دونی خوبیه اسطوره بودن اینه که می تونی سه قرن عاشق یکی بمونی ..

بغض کردم . کاوه در حین بغض خندید و گفت : مثلا نفر چهارم من بابای الانمه که دوستم بود و رازمو می دونست و اون بزرگ شد و من بیست و هفت ساله موندم . و قرار شد بابام بشه .. می بینی چقدر خنده داره .. ؟

گفتم : کاوه پس اگه تمام این مدت عاشق من بودی .. ویدا ؟؟ اون چی بود ؟؟ اون برات چه معنی داشت ؟؟

کاوه اخم کرد و گفت : من تا به حال بار ها به ویدا کمک کردم . بارها سرنوشتشو تغییر دادم . اون دختریه که کارای خطرناک می کنه . مادرش که حالا یه جورایی زن بابای من بود هیچ وقت اونجوری که باید بهش محبت نکرد . اون از لحاظ روانی یه سری کمبودهایی داشت که از طریق کارهای بد می خواست اونارو جبران کنه اما چون دل پاکی داشت و از ته دلش می خواست که انسان خوبی باشه همیشه کمکش می کردم و این بود که عاشق من شده بود . هرچند الان با این قضیه کنار اومده ...

اخم کردم و گفتم : امروز با سهیل داشتیم از بچه هامون حرف می زدیم ..

دستشو جلو آورد و اشکامو پاک کرد و با بغض گفت : ببخشید نیکا که نتونستم محافظ خوبی باشم . که نمی تونی یه زندگی عادی داشته باشی که نمی تونی هیچ وقت ازدواج کنی که همیشه مجبوری نامزد سهیل بمونی و نمی تونی هیچ وقت مامان بشی .. منو ببخش نیکا .. به جیکوب سپردم که بهت کمک کنه .. می تونی باهاش از طریق ذهنت و تله پاتی ارتباط برقرار کنی ..من دیگه باید از پیشت برم اسطوره خانوم ..

هر دو بی صدا خندیدیم . کاوه با شیطنت گفت : راستی الان چند سالته ؟؟

لبامو جمع کردم و گفتم : نمی دونم .. بیست و سه , چهار ..

با شیطنت گفت : اینقدر این عدد رو تکرار می کنی که دیگه هیچ وقت از ذهنت نمی ره .. سهیل چهل ساله می شه و تو هنوز بیست و سه سالته ..

هرودومون الکی خندیدیم . شاید می خواستیم تصویر خوبی از آخرین دیدارمون تو ذهنمون بمونه چون هردومون باید چند قرن به یاد میاوردیمش . 

کاوه خیلی جدی گفت :به همه گفتم که می خوام برای همیشه از ایران برم . تو هم همینو به سهیل بگو .. 

بعد تو چشمهام با حالت عاشقانه ای زل زد و گفت : شاید یه روزی بعد از این که عذاب هامو کشیدم تورو توی یه دنیای دیگه ببینم . نمی دونم اون روز وجود داره یا نه .. اما .. حالا که من دارم تنبیه می شم می خوام یه اشتباه دیگه انجام بدم .. مهم نیست با خودت چی فکر می کنی .. ولی ..

دستشو دو طرف صورتم گذاشت و صورتم رو قاب گرفت . گرمای دستاش حس عجیبی بهم می داد . حسی که بهش اجازه می دادم اون کارو انجام بده . صورتشو بهم نزدیک کرد و در حالی که لبهاش به شدت می لرزید لبامو بوسید . قبل از اینکه بتونم به خودم بیام ازم دور شد . چند قدم عقب عقب رفت و برام دست تکون داد و زیر لب گفت : تا روزی که دوباره ببینمت عاشقت می مونم نیکا ..

به سمتش رفتم اما قبل از اون که بهش برسم دوید و رفت و دور شد . دور شدنش رو نگاه می کردم که صدایی از پشت سرم شنیدم . صدای زنی که جیغ می کشید و بدون اینکه بخوام به سمت صدا رفتم . کمی اون طرف تر توی تاریکی اون کوچه های خلوت یه مرد سعی داشت کیف یه دختر جوون رو ازش بگیره . به سرعت خودمو بهشون رسوندم و به اون دختر کمک کردم تا کیفش رو محکم تر بگیر و ضربه ای به اون مرد زدم . روی موتور بود و از شدت ضربه ای که بهش زدم روی زمین افتاد . دختر با ترس فرار کرد و اون مرد که موتور روی پاش افتاده بود داد زد که کمکش کنم . لحظه ای که نگاهم تو نگاهش افتاد در پس نگاهش سرنوشتشو دیدم . سرنوشتی که پایان قشنگی براش نبود . سرنوشتی که می شد عوض بشه . فقط با یه جمله ی من :" اگه کمکت کنم باید قول بدی دیگه هیچ وقت این کارو نکنی .. وگرنه همین جا می کشمت . . پس بین مرگ و یه زندگی بهتر یکی شو انتخاب کن ".

اون مرد که یه پسر هیجده نوزده ساله ی جوون بود و ترس رو توی چشماش می تونستم تشخیص بدم با لبهایی که میلرزید گفت : قول می دم .. قول می دم دیگه هیچ وقت همچین غلطی نکنم .. فقط تورو خدا نجاتم بده ... پام داره می شکنه ..

حالا سرنوشتی که روی پیشونی ش و از نگاه کردن بهش در پس نگاهم می دیدم تغییر کرده بود . موتور رو از روی پاس بلند کردم . یه حسی بهم می گفت همیشه به همین راحتی نیست .. انگار این ضرب المثل که می گن سرنوشت هرکس تو پیشونی ش نوشته شده رو اسطوره های سرنوشت ساختن ...

در حالی که با احساس قدرت خاصی تو تاریکی کوچه ها قدم می زدم , به سمت خونه ی سهیل می رفتم , سهیل نامزدم , کسی که عاشقش بودم و می تونستم تا آخر عمر پیشش بمونم و همیشه همین قدر جوون باشم .. آره به نظر من سهیل یکی از پنج نفری بود که باید رازمو می دونست .. باید می دونست که من دیگه اون دختر بچه ی لوس نازک نارنجی نیستم و پنجمین نفرم , اسطوره ی سرنوشت .. 

پایان 

10 مرداد 92 

ساعت 5:30