اون روز تا وقتی سهیل و کاوه برگردن دو ساعتی طول کشید . تو اون فاصله من و سارا کلی با هم حرف زدیم و من شماره مو بهش دادم که اگه کارم داشت شماره ی خودم رو داشته باشه . سارا بهم گفت که تا الان هر بار که خواسته دیگه سیگار یا گراس نکشه نتونسته و هربار وسوسه شده . به نظرم این مدت زمان طولانی که سارا تو خونه تنها بود یکی از مهم ترین دلایلی بود که نمی تونست کاملا کنار بذارش .. چون قطعا اگه پدر یا مادری بودن که تمام طول روز یا بیشتر ساعاتش رو کنارش باشن اون نمی تونست خیلی راحت به سمت سیگار بره و قطعا خواه نا خواه وقتی هم که وسوسه می شد با فرض اینکه نمی ارزه اینقدر خطر رو به جون بخره بی خیال می شد و سمتش نمی رفت .

سهیل و کاوه وقتی اومدن حسابی ناراحت بودن . اینو از دستای مشت کرده ی سهیل می فهمیدم . همیشه وقتی عصبانی یا ناراحت بود دستاشو مشت می کرد . شاید اینجوری آروم می شد ..

کاوه هم خودشو روی کاناپه ولو کرد و گفت : نیکا واسه من یه لیوان آب خنک میاری ؟؟

سارا زود گفت : من میارم ..

تا سارا رفت گفتم : چی شد بچه ها ؟؟ چیزی پیدا کردین ؟؟

سهیل هم روی مبل تک نفره نشسته و گفت : نه .. اصلا شاید اون یه رهگذر بوده ..

کاوه بی حوصله گفت : چند تا از همسایه ها هم خونه نبودن البته ..

سهیل کلافه دستشو تو موهاش برد و گفت : آره .. پنج شیش تا خونه درو باز نکردن ..

با نا امیدی گفتم : حالا چی کار باید بکنیم ؟؟

کاوه گفت : من که یکی از دوستام از کانادا اومده . امشب شام می خواستم شما رو هم دعوت کنم بیاین خونه مون .. شب هم همونجا بمونین که اگه راهی پیدا کردیم این مشکلو حل کنیم .

سهیل موشکافانه گفت : کدوم دوستت ؟؟

کاوه بدون اینکه مسیر نگاهشو از لیوان آبی که سارا جلوش گرفته بود تغییر بده گفت : جیکوب .. یه انگیلیسی اصیل هست . از یه خانواده ی تمام انگلیسی .

سهیل گفت : جدا ؟؟ نمی دونستم همچین دوستای خارجکی هم داری ..

کاوه پوزخندی زد و گفت : چرت و پرت نگو داشی .. می دونی که از وقتی رفتم انگلیس چقدر رفیق پیدا کردم.

سهیل لبخند زد و گفت : ما چرا باید بیایم ؟؟

کاوه با بی تفاوتی گفت : دوست ندارین نیاین .. فقط خیلی بی ادبیه که وقتی یه جا دعوتت می کنن این سوال رو بپرسی ..

سهیل خندید و گفت : این .. اسمش چی بود ؟؟

کاوه زود گفت : جیکوب ..

سهیل گفت : همون جیکوب .. واسه چی اومده ایران ؟

کاوه گفت : تفریحی ..

سارا در حالیکه روی دسته ی مبلی که سهیل نشسته بود لم می داد گفت : کجا باهاش آشنا شدین ؟؟

کاوه گفت : خب من تفریحی رفته بودم اونجا .. باهاش اونجا آشنا شدم ..

به نظرم اومد که کاوه کمی هول شده بود . کاوه متوجه نگاه من شده بود اما سعی کرد عادی رفتار کنه و به روی خودش نیاورد . سهیل گفت : شام رو میایم .. اما شب برمی گردیم همین جا ..

کاوه دستشو تو موهاش فرو برد و گفت : هر جور راحتی سهیل ..

بعد نفس عمیقی کشید و گفت : سارا جان شما هم بیا ..

سارا سرشو تکون داد و گفت : مرسی .. ولی شب بابا میاد اینجا .. من نمی تونم بیام .

سهیل به شوخی موهای سارا رو کشید و سارا با خنده به سمتش برگشت و دستشو تو موهای پرپشت و مشکی سهیل فرو برد و به هم ریختشون و غش غش خندید .

کاوه که تو فکر بود خیلی بی مقدمه گفت : پس من دارم می رم .. برای شام منتظرتون هستم ..

بلند شد و با سهیل دست دست داد . بعد هم به من نگاهی کرد و دستی به موهاش کشید و گفت : می بینمت ..

بعد برای چند ثانیه خیره شد بهم و گفت : خدافظ ..

وقتی کاوه رفت سهیل گفت : سارا حاضر شو می خوایم سه تایی بریم بیرون ..

سارا لبخند زد و گفت : نیم ساعت دیگه حاضر و آماده اینجام ..

بعد به طرف اتاقش رفت به محض اینکه در اتاق رو بست نگاه من و سهیل افتاد به هم . نگاهمو ازش گرفتم و گفتم : می رم خونه برای شب لباس بردارم .. نیم ساعت دیگه برمی گردم .

سهیل به سمتم اومد و گفت : سر راه می ریم بر میداریم . باشه ؟؟ الان می ریم با هم یا پارک یا سینما ...

زیر لب گفتم : پس بریم خرید ..

سهیل لبخند زد و گفت : خرید بیشتر دوست داری ؟

گفتم : آره ..

در حالیکه می گفت "باشه" به سمت اتاقش رفت تا حاضر بشه . لبخند سارا رو به یاد آوردم وقتی سهیل بهش گفت حاضر بشه تا بریم بیرون . لبخندی بود که خیلی کم روی لبای باریک و دخترونه ش دیده بودم . سارا .. اون به نظر خیلی پر امید و خوشحال میومد .

نیم ساعت بعد خونه ی ما بودیم و من داشتم لباسی برای شب انتخاب می کردم . چون کسی خونه نبود به سهیل و سارا هم گفتم بیان تو . دلم نمی خواست تنها باشم و اتفاقی برام بیفته . ظاهرا مامان بزرگ برای شب بابا رو هم دعوت کرده بود , برای همین بابا خونه نبود . 

وقتی لباسامو برداشتم سه تایی رفتیم مرکز خرید . همون جایی که من و سهیل اولین قرار رسمی مون رو گذاشته بودیم . به محض اینکه وارد پاساژ شدیم نگاه من و سهیل افتاد به هم . سهیل به سارا گفت : می دونی اولین قرار من و نیکا کجا بود ؟؟

سارا که محو تماشای ویترین یه بوتیک مردونه بود گفت : کافی شاپ ؟؟

سهیل گفت : نوچ ..

سارا دستاشو تو هم حلقه کرد و گفت : سینما ؟؟

سهیل گفت : اونم نه ..

سارا شاکی شد و گفت : اع .. داداشی اذیتم نکن دیگه .. خودت بگو ..

سهیل لبخندی زد و گفت : باشه غرغرو .. همین جا قرار گذاشته بودیم ..

سارا خندید و گفت : کی اینجارو انتخاب کرد ..

من گفتم : داداشی بی سلیقه ت..

سارا خندید و گفت : خیلی دیوونه ای سهیل .. آخه اینجا هم شد جا ؟؟

سهیل لبخند زد و گفت : به این خوبی ..

بعد سارا دست سهیل رو کشید توی همون بوتیک مردونه و گفت : من از این کمبندا و دستبندا می خوام ..

سهیل یه ابروشو بالا انداخت و گفت : اینا پسرونه ست ..

سارا ریز خندید و گفت : خب باشه .. اینا اسپرتن . زیاد دخترونه و پسرونه نداره .. بعدشم می دونی که من تیپای اسپرت دوست دارم ..

بعد نگاهی به من کرد و گفت : مگه عیب داره نیکا جون ؟؟

گفتم : نه ..

بعد با هم براش یه دستبند و یه کمربند کنفی سورمه ای انتخاب کردیم . واقعا هم خیلی به تیپ سارا میومد . همیشه معمولا کفشای اسپرت و آل استار با جین و تی شرت های ساده می پوشید . 

وقتی برای سارا خرید کردیم کمی دیگه دور زدیم و بعد رفتیم کافی شاپ همون پاساژ و برای سارا که هوس بستنی قیفی کرده بود یه بستنی قیفی بزرگ و برای خودمون آبمیوه گرفتیم .تمام مدت سارا لبخند می زد . خیلی راضی به نظر می رسید . چقدر از اینکه اون خوشحال بود احساس خوبی داشتم .. 

وقتی کاوه به سهیل زنگ زد تا برای شام بهمون یادآوری کنه تازه سارا رو گذاشته بودیم خونه پیش بابای سهیل که اونم تازه رسیده بود و داشتیم به سمت خونه ی کاوه اینا می رفتیم . 

سهیل آهنگ محبوبشو گذاشته بود و در سکوت رانندگی می کرد . این آهنگ رو خیلی با سهیل شنیده بودم .اما تنها الان بود که از شنیدنش احساس خیلی بدی بهم دست داده بود . هرچقدر تو این یکی دو ساعت سعی کرده بودم به روی خودم نیارم و تو یه حالت بی تفاوتی باشم نتونستم . سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و در حالیکه بغضمو فرو می خوردم سعی می کردم بفهمم خواننده چی می گه ...




Hello, helloسلام سلام

anybody out there?کسی اون بیرون هست؟

'cause I don't hear a soundچون من هیچ صدایی نمیشنوم

alone, aloneتنهام تنها

I don't really know where the world is but I miss it now من واقعا نمیدونم دنیا کجاست اما دلم براش الان تنگ شد


I'm out on the edge and I'm screaming my name من بیرون روی لبه پرتگاهم و دارم اسم خودم رو فریاد میزنم

like a fool at the top of my lungsانقدر فریاد زدم که نفسم برید.

sometimes when I close my eyes I pretend I'm alrightبعضی وقتا وقتی چشمام رو میبندم تظاهر میکنم که خوبم

but it's never enoughولی هیچ وقت کافی نیست

cause my echo, echoچون پژواک صدام , پژواک صدام 

is the only voice coming backتنها صداییه که بهم بر میگرده 

my shadow, shadow سایه ام سایه 

is the only friend that I have تنها دوستیه که دارم 



listen, listen گوش کن گوش کن 

I would take a whisper ifمن (شنیدن ) نجوا رو انتخاب میکنم اگه 

that's all you have to giveاین همه ی چیزیه که تو میتونی بدی

but it isn't, isn't اما این نیست این نیست 

you could come and save meتو میتونی بیای و من رو نجات بدی

try to chase it crazy right out of my head سعی کن تا (فرارش)بیرون از سرم دنبالش کنی (یه کاری کنی از سرم بیرون بره)


I don't wanna be down and من نمیخوام شکسته باشم و 

I just wanna feel alive and من فقط میخوام احساس زنده بودن کنم 

get to see your face again but 'til then بتونم صورتت رو ببینم اما تا اون موقع

Just my echo, my shadow فقط پژواک صدام ، سایه ام 

youre my only friend تو تنها دوست منی




با عوض شدن آهنگ سرمو به سمت سهیل چرخوندم . آهنگ رو عوض کرده بود و با تعجب گفت : داری گریه می کنی ؟

دست روی گونه م کشیدم و گفتم : مهم نیست ..

سهیل خیلی جدی گفت : چی چیو مهم نیست ؟؟؟ بهم بگو از چی ناراحتی ؟

پوزخندی زدم و گفتم : یعنی نمی دونی ؟؟

سهیل با ناراحتی به رو به روش نگاه کرد و گفت : واقعا از این وضعیت بیزارم نیکا .. از اینکه باید آرومت کنم اما از پسش برنمیام ..

مشتی روی فرمون کوبید و غرید : اگه من احمق اون روز باهات لجبازی نمی کردم اونطوری نمی شد .. اگه ..

گفتم : ششش!!! سهیل نمی خوام دیگه حرف از اون روز بزنی .. اگه اونروزم اونجوری نمی شد یه مشکل دیگه پیش میومد . سهیل .. من دیگه هیچ وقت یه روز عادی نخواهم داشت . اینو با تمام وجودم حس می کنم ...

سهیل نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره حواسشو به رانندگی ش داد . نگاهش فقط یه معنی داشت .. حسرت .. من حسرت رو تو نگاهش دیدم ..

حسرت ! حسرت یعنی دیگه همه چیز تموم می شه . یعنی سهیل هم امیدشو از دست داده .. چقدر تلخ .. اینکه بفهمم تنها کسی که بهم امید می داد هم حالا نا امیده .. 

لبخندی تلخ گوشه ی لبم اومد و دستمو جلو بردم و چند تا آهنگ بردم عقب و دوباره به همون آهنگ گوش سپردم .. آهنگ (Jason Walker - Eco)

وقتی رسیدیم و از ماشین پیاده شدم نگاهی سرسری به ساختمون هشت طبقه ای که رو به روم بود انداختم . سهیل به سمت در ساختمون رفت و منتظرم ایستاد وقتی بهش رسیدم در باز شد داخل آسانشور شدیم تا به طبقه ی هشتم بریم .

داخل آسانسور که بودیم سهیل زیر گوشم گفت : نیکا ؟؟

نگاهش کردم . لبخندی زد و دستاشو بالا آورد جلوی صورتم . بعد با دو تا انگشت اشاره ش گوشه های لبمو گرفت و کشید بعد در حالیکه لبخند می زد با صدایی نافذ گفت : لبخند بزن عزیزم .. اینجوری ..

دستمو روی مچ دستش گذاشتم و نگاهم تو آینه ی آسانسور به خودمون افتاد . سهیل دستاشو برداشته بود اما من هنوز لبخند روی لبم بود . 

نگاهش کردم و گفتم : اگه من تسخیر شدم ، می خوام بدونی که تو تنها دلخوشی و امید من بودی . می خوام بدونی خیلی دوستت دارم . می خوام بدونی ...

سرمو پایین انداختم و در حالیکه با کفشم به کفشش ضربه می زم گفتم : که اگه تلاشی کردم بمونم .. فقط به خاطر تو بود .. که بیشتر پیش تو باشم ..

سهیل چیزی نگفت فقط خم شد و در حالیکه دستشو روی گونه م می گذاشت و انگشت شصتشو نوازشگونه روی گونه م می کشید لبامو بوسید ..

اون یه بوسه ی واقعی بود . یه بوسه ای که جواب تمام عشق و دوست داشتن من بود . بوسه ای که هیچ وقت دوست نداشتم تموم بشه . 

با باز شدن در آسانسور سهیل از من جدا شد و از آسانشور خارج شد . نگاهم تو آینه به خودم افتاد . به قطره ی اشکی که از شدت هیجان و دوست داشتن و عشق روی گونه م بود . با پشت دست پاک کردمش و از آسانسور خارج شدم . 

ویدا در حالیکه موهای بلند و مشکی ش روی شونه هاش ولو بود و یه پیرهن ساده ی صورتی به تن داشت جلوی در به انتظارمون ایستاده بود . با سرخوشی لبخند زد و گفت : خوش اومدین . 

من و سهیل وارد شدیم و در حالیکه گونه ی ویدا رو می بوسیدم گفتم : کیا هستن ؟؟

لبخندی شیطانی زد و گفت : مامان و بابارو فرستادیم باغ .. گفتیم یه شب عاشقانه داشته باشین . که خودمونم تنها باشیم . شب رو که می مونین .. ؟

و بدون این که منتظر جواب من باشه درو بعد از ورود سهیل بست . صدای کاوه اومد که با سهیل سلام و احوالپرسی می کرد . مانتو و شالم رو به ویدا که منتظر ایستاده بود دادم و منم از راهرو گذشتم و چشمم افتاد به کاوه . نگاهش بهم تلنگر زد . تلنگری برای اینکه بغضم بشکنه . بعضی وقتا نسبت به کاوه حس عجیبی داشتم . کاوه که متوجه حالتم شده بود لبخندی زد و پرانرژی سلام کرد . خیلی سرد و بی تفاوت جوابشو دادم . کاوه در حالی که سعی می کرد عادی باشه گفت : بچه ها جیکوب اینجاست .. بیاین تا باهاش آشنا بشین ..

من و سهیل به طرف جایی که کاوه راهنمایی مون می کرد رفتیم . یه مرد تقریبا چهل و خورده ای ساله روی کاناپه نشسته بود که تا مارو دید از جاش بلند شد . کاوه به انگلیسی ما رو به هم معرفی کرد . متوجه شدم که طور خاصی نگاهم کرد و سعی کردم به روی خودم نیارم . کنار سهیل نشستم و ویدا هم در کنار جیکوب نشست و کاوه به سمت آشپزخونه رفت . نگاهمو از ویدا گرفتم و به جیکوب دوختم ..

یه مرد با موهای قهوه ای تیره که تار های سفید توش کاملا به چشم می خورد . پوست سفیدی داشت با چشمهای ریز و ابرو های خطی . بینی ش کمی عقابی بود و لبهاش هم مثه یه خط صاف بود . لباسهای اسپرت پوشیده بود و نگاهش خیلی جدی بود . وقتی متوجه شدم اونم نگاهش به منه لبخندی زورکی زدم . سهیل و ویدا مشغول حرف زدن شده بودن و منم از نگاه های جیکوب کلافه شدم برای همین رفتم به سمت آشپزخونه . کاوه داشت با نهایت دقت نسکافه درست می کرد . تا متوجه من شد لبخند زد و من با حرص گفتم : این مردک چرا اینجوریه ؟؟

کاوه با دهن بسته و گفت : چه جوریه ؟؟

با حرص گفتم : زل زده به من .. نمی دونستم این خارجی ها هم چشم چرونن .. 

بعد تو آینه ی قدی که رو به روی ورودی آشپزخونه بود خودمو نگاه کردم که یه جین مشکی لوله تفنگی با یه پیرهن زنونه ی سفید که یقه ی پاپیونی مشکی داشت و گفتم : خوبه لباسم پوشیده ست ..

کاوه بی صدا به حرکات عصبی م می خندید . معترض گفتم : اععع .. کاوه به من نخند ..

کاوه در حالی که فنجون های سرامیکی رو توی سینی خوشگلی می گذاشت گفت : نگران نباش اون چشم چرونی نمی کنه .. من خیلی ازت تعریف کردم .. 

با مشت تو بازوش زدم و گفتم : به سهیل می گم از من واسه مردای غریبه تعریف می کنی ..

کاوه بی صدا خندید و گفت : دیوونه شدی .. ؟؟ اون سن باباتو داره ها ..

چشمکی زدم و گفتم : داشتم اذیتت می کردم ..

کاوه سینی رو برداشت و گفت : بریم پیش بقیه ..

با هم رفتیم پیش اونا و دوباره نگاه جیکوب رو روی خودم حس کردم . تو این فاصله سهیل و جیکوب مشغول حرف زدن با هم بودن . هیچ وقت فکر نمی کردم سهیل بتونه اینقدر خوب انگلیسی صحبت کنه . با خودم فکر کردم سهیل هم بچه زرنگ بوده واسه خودش ها .. حالا منو بگو که سه سال و نیمه دارم زبان می خونم و هرچقدر هم تمرکز می کنم خوب نمی فهمم چی می گن ..

کمی از نسکافه مو خوردم و متوجه اشاره ی کاوه شدم . کمی نسکافه تو گلوم پرید و در حالی که سرفه می کردم گفتم : چیه ؟؟

کاوه گفت : جیکوب از تو سوال پرسید ..

فنجونمو روی میز گذاشتم و زیر لبی گفتم : کوره ؟؟ نمی بینه دارم نسکافه می خورم ؟؟ حالا چی پرسید ؟؟

سهیل گفت : پرسید از اینکه اینجاست ناراحتی ؟؟

سرمو تکون دادم و دست و پا شکسته گفتم : نه .. اینطور نیست . 

جیکوب کمی گلوشو صاف کرد و گفت : شنیدم انگلیسی می خونید ..

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و جیکوب خیلی راحت و بدون تعارف گفت : اما تو صحبت کردن به نظر خیلی خوب نمیای ؟؟

گوشه ی لبم ناخودآگاه کج شد و فقط گفتم : همین طوره ..

تا قبل از شام به همین حالت گذشت . جو بینمون خشک و کاملا جدی بود . البته غیر از مواردی که ویدا سعی می کرد جمله های انگلیسی بگه و خودش وسطش خنده ش می گرفت و باعث خنده ی ما هم می شد . کاوه و ویدا با هم میز شام رو چیدن و دعوتمون کردن که بریم سر میز . خونه ی کاوه اینا دکوراسیون خیلی شیک و جدیدی داشت و با لوازم ساده و لوکس تزئین شده بود . خیلی بزرگ نبود اما معماری اروپایی و خیلی زیبایی داشت . دور میز که نشستیم یه کم به خاطر اینکه یه آدم خارجی رو به روم نشسته دچار استرس شده بودم . تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که نکنه من کارد و چنگال رو جا به جا گرفته باشم و باعث بشم تو دلش به من بخنده ؟؟ 

کاوه گفت : این استیک ها رو ویدا درست کرده ..

سهیل تحسین آمیز گفت : جدی ؟؟ حرف نداره ویدا .. 

ویدا لبخند زد و گفت : مرسی .. 

منم بهش لبخند زدم و ازش تشکر کردم . بعد از اینکه شام تموم شد . کاوه و ویدا میز رو جمع کردن . کمی نشستیم و کاوه و جیکوب در مورد آشنایی شون صحبت کردن . اما من تمام حواسم به این بود که این آخرین نفس های منه .. این آخرین بودنم با دوستامه و تا وقت هست باید همه ی اونایی که دوست دارم رو ببینم ..

نیم ساعتی گذشته بود که سهیل زیر گوشم گفت : بریم عزیزم ؟؟

سرمو تکون دادم . کاوه به محض اینکه متوجه شد می خوایم بریم گفت : من نمی ذارم برین .. حالا که بابات خونه ست سارا هم تنها نیست .. بمونین همین جا ..

سهیل نگاهی به من کرد و گفت : ما لباس برای شب موندن برنداشتیم ..

کاوه چپ چپ نگاهی به سهیل کرد و گفت : آخ نه که تو یه دست لباس اینجا نداری .. اون زمانی که همه ش اینجا چتر می شدی ؟؟

سهیل خندید و گفت : خب نیکا لباس برای موندن نداره ..

ویدا با لبخند گفت : فکر می کنم لباسای من برای نیکا اندازه بشه .. من اتفاقا چند تا لباس دارم که هنوز نپوشیدم . 

بعد ملتمسانه گفت : بمونین دیگه نیکا ..

فقط گفتم : از نظر من مشکلی نیست ..

سهیل با لحنی عجیب گفت : پس از نظر منم مشکلی نیست ..

اون دو تا خندیدن و کاوه به انگلیسی برای جیکوب هم جریان رو گفت . همراه ویدا به اتاقش رفتم و اون یه تی شرت سفید و یه شلوار صورتی کم حال بهم داد . وقتی اونو پوشیدم از اتاق خارج شدم . کاوه و سهیل نبودن و فقط جیکوب اونجا نشسته بود . ویدا گفت : نیکا بریم رو تراس ؟؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم . ویدا به جیکوب هم گفت که همراهمون بیاد . تراس خونه ی کاوه اینا خیلی جای دنج و قشنگی بود روش یه نیمکت فلزی سفید گذاشته بودن و منظره ی رو به روش یه خیابون بزرگ و شلوغ بود با چراغ های چشمک زن ماشین ها و خیابون .. 

همیشه عاشق اینجور جاها بودم و یه همچین منظره ای که رو به روش هست . 

شب بود و سردی مطبوعی رو حس می کردم . جیکوب در حالی که سیگاری آتش می زد گفت : دودش که اذیتتون نمی کنه ؟؟

گفتم : نه ..

ویدا زیر گوشم گفت : چی گفت ؟؟ 

براش توضیح دادم و اون سرشو تکون داد . حالا هر سه نفرمون جلوی دیواره ی تراس ایستاده بودیم و به خیابون نگاه می کردیم . لحظاتی بعد ویدا برای آوردن چند فنجون قهوه به داخل رفت . تنها بودن با جیکوب منو معذب می کرد اما سعی کردم این حس رو کنار بزنم . نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو دوختم به چراغ های ماشین ها توی اون شهر شلوغ .. 

صدای جیکوب توی گوشم پیچید : دختر پیچیده ای هستی ..

لبخند زدم و گفتم : این طور نیست ..

بدون این که نیم نگاهی بهم بندازه گفت : اون دستبند رو کی بهت داده ؟؟

نگاهم به دستبندی که دور مچم بود افتاد . همون دستبندی بود که سهیل بهم داده بود و از جنوب برام گرفته بود . ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم : شوهرم ، سهیل ..

فقط گفت : هرکس که اونو درست کرده کلی انرژی توش هست که من از لحظه ای که دیدمت دارم حس می کنمش ..

نگاهی به دستبند کردم و گفتم : چه جور انرژی ؟؟

نیم نگاهی بهم کرد و گفت : نوعش رو هنوز مطمئن نیستم اما اون منبع انرژی هست و قطعا این انرژی رو از سازنده ش دریافت کرده . که این انرژی در کنار دست های تو ...

مکث کرد و جمله شو نیمه تموم گذاشت و گفت : می شه دست هاتو لمس کنم ؟؟

من که مسخ حرفاش شده بودم دستمو جلو بردم و جیکوب به آرومی ژشت دستمو لمس کرد و گفت : این انرژی در کنار دستهای تو یه منبع قوی شده .. 

متعجب و با هیجان نگاهش کردم تا ادامه بده و جیکوب گفت : تو با این دستای قوی خیلی کارا می تونی انجام بدی ...

شوک زده نگاهش کردم و گفتم : منظورت چیه ؟؟

سرشو تکون داد و گفت : احساس می کنم آمادگی شو داری که جایگزین بشی ..

با گیجی گفتم : اصلا منظورتو نمی فهمم ...

همون لحظه ویدا به همراه سهیل اومد توی تراس . بچه ها روی نیمکت نشستن و ویدا هم به جیکوب تعارف کرد بشینه . وقتی جیکوب نشست دیگه جایی برای من نبود که بشینم . منم به دیواره ی تراس تکیه دادم و نگاهمو دوختم به سهیل ، ویدا ، جیکوب و کاوه که تازه به جمعمون اضافه شد . حرفای جیکوب خیلی عجیب به نظرم اومد و تصمیم گرفتم حتما در موردشون با سهیل و کاوه حرف بزنم . اون شب بعد از اینکه کمی اونجا توی هوای آزاد موندیم برای خواب به اتاق کاوه رفتیم . کاوه اتاقی هم برای جیکوب در نظر گرفته بود و ویدا هم توی اتاق خودش برای خواب اماده می شد و این وسط می موند خود کاوه که توی حال روی کاناپه رو انتخاب کرد . البته چاره ای جز این نداشت .. 

به محض اینکه با سهیل تنها شدم خواستم جریان حرفای جیکوب رو بهش بگم که دستشو روی لبهام گذاشت و با حالتی مالیخولیایی گفت : ششش!!! هیچی نگو ...

نگاه پر از سوالم رو بهش دوختم و سهیل زمزمه کرد : اگه این جز آخرین شبایی هست که ما با همیم پس می خوام هیچی نگیم .. 

توی تاریکی اتاق برق چشمهاشو می دیدم . دستمو دور گردنش حلقه کردم و به هم نزدیک شدیم . خیلی نرم پیشونی شو چسبوند به پیشونیم و همون لحظه هر دو همزمان زمزمه کردیم : دوستت دارم ..

لبهاشو روی لبهام گذاشت و اون تازه شروع اون شب رویایی بود ... 

44




فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم که کنار سهیل روی تخت یک و نیم نفره ی اتاق کاوه بودم . نگاهم افتاد به سهیل که با آرامش خواب بود . نا خودآگاه لبخند زدم . پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم . پیرهن مردونه ی سهیل رو برداشتم و پوشیدم . جلوی آینه ایستادم و موهای فرفری مو که خیلی بلند تر شده بود رو با کش بستم . داشتم به خودم لبخند می زدم که چشمم افتاد به ادکلن کاوه که روی میز بود . برش داشتم و بوییدمش . بوی کاوه رو می داد . همون بویی که اولین روز توی دانشگاه بی اختیار تو مشامم پیچیده بود . ادکلن رو سرجاش گذاشتم و به سمت سهیل رفتم . می خواستم از خواب بیدارش کنم . به محض اینکه لبه ی تخت نشستم تخت تکون خورد و چشمهای سهیل باز شد . با دیدنم لبخند زد و با صدای دورگه و خواب آلود گفت : صبح بخیر ..

متقابلا لبخند زدم و گفتم : صبح تو هم بخیر .. شانس آوردی می خواستم با راهکار های بابک بیدارت کنم ..

روی آرنجش بلند شد و در حالی که بالشت منو به طرفم هول می داد گفت : چی گفتی ضعیفه ؟؟

خندیدم و گفتم : به من می گی ضعیفه ؟؟ می خواستم یه چیزی بکشم به بینی ت تا بیدار بشی ..

یه ابروشو بالا انداخت و گفت : این داداش تو هم مردم آزاریه واسه خودش ..

بی صدا خندیدم . سهیل چشمهاشو بست و با همون صدای خوابالود گفت : وای نیکا حوصله ی شرکت رفتن ندارم .. خوابم میاد ..

خندیدم و گفتم : تمام دیشب رو خواب بودی .. اما من از صدای خر و پف تو خوابم نبرد ..

تا جمله م تموم شد یه چشمشو با شیطنت باز کرد و گفت : خر و پف ؟؟ 

با شیطنت خندیدم و سهیل دستشو دراز کرد و مچ پام رو گرفت و منو کشید سمت خودش .. همون طور که می خندیدم گفتم : سهیل .. سهیل غلط کردم .. ببخشید ..

هر دو بی صدا می خندیدیم و سهیل گفت : باز تو پیرهن منو پوشیدی .. ؟

خودمو لوس کردم و گفتم : دلم می خواد ..

دستشو برد تو موهام و موهامو به هم ریخت . تو همین لحظه صدای چند تقه به در اومد و متعاقب اون صدای کاوه اومد : سهیل .. بیداری ؟؟

سهیل بلند گفت : آره بیدارم ..

کاوه کمی مکث کرد و گفت : پس برای صبحانه منتظریم ..

یه ربع بعد من و سهیل توی آشپزخونه بودیم و کاوه و ویدا صبحانه ای رو که به کمک هم آماده کرده بودن رو روی میز چیده بودن . خبری از جیکوب هم نبود . وقتی سهیل پرسید که جیکوب کجاست ؟ 

کاوه گفت عادت داره صبح ها می ره تو هوای آزاد قدم می زنه ..

صبحانه ی مفصلی که آماده کرده بودن رو خوردیم . کاوه و سهیل برای رفتن به شرکت حاضر می شدن و من هم روی کاناپه نشسته بودم و داشتم به کیانا و پریسا اس ام اس می دادم . کاوه وقتی از اتاق خارج شد تا سهیل بره تو و لباساشو بپوشه نگاه خاصی بهم کرد و گفت : برنامه امروزت چیه ؟؟

بهش لبخند زدم و گفتم : چطور ؟؟

کاوه دستی تو موهاش برد و گفت : می خواستم ببینم اگه دانشگاه می ری آمار کلاسارو بگیر ببینیم تشکیل می شه یا نه .. که اگه تشکیل می شه مرخصی بگیرم بیام .. یکی یکی کلاسارو در حال حذف شدنم ..

با بی حوصلگی سرمو تکون دادم و گفتم : آخه کدوم کلاسی هفته ی اول بعد از عید تشکیل می شه .. ؟ 

کاوه خندید و گفت : اگه به بچه های کلاس ما باشه همون روز اول هم رفتن ..

سرمو تکون دادم و گفتم : در هر صورت من فکر نکنم امروز برم . می خوام این روزای آخر دوستامو ببینم ..

کاوه در حالی که به طرف آشپزخونه می رفت گفت : دیگه این جمله ی روزای آخر رو ازت نشنوم ..

اخمام رفت تو هم و کاوه به خاطر لحن تند و خشنش با حالتی دلجویانه گفت : دیشب راحت خوابیدین ؟؟ جاتون خوب بود ؟؟

ناخودآگاه به سمتش برگشتم و نگاهش کردم . داشت یه لیوان آب می خورد . چقدر می تونست برای کاوه سخت باشه . اینکه کسی رو که یه روزی دوست داشته یه شب رو با عشق جدیدش توی اتاقش و روی تخت خودش بگذرونه . واقعا چطور می تونست اینقدر راحت درموردش حرف بزنه ؟؟؟

دقیقا یکی از دلایلی که دیشب دوست نداشتم اینجا بمونم این بود که به کاوه سخت نگذره ..

برای همین با کمی مکث جواب دادم : آره خیلی راحت بودیم . ممنون ..

وقتی سهیل هم حاضر و آماده اومد نگاهی به من کرد و گفت : خب عزیزم ما که داریم میریم .. تو برنامه ت چیه ؟ می خوای اینجا بمونی یا بری خونه ؟؟

در حالی که بلند می شدم گفتم : نه منو ببر خونه .. امروز رو می خوام با دوستام و خانواده م بگذرونم ..

بعد در حالی که از کنارش می گذشتم آروم زیر گوشش گفتم : این روزای آخری می خوام کسایی که دوستشون دارم رو ببینم ..

سهیل فقط اخم کرد . وقتی منم حاضر شدم و با آسانسور رفتیم پایین جیکوب رو دیدیم که با لباس های ورزشی وارد ساختمون می شد . با هم سلام کردیم و کاوه بهش گفت یکی دو ساعت دیگه میاد پیشش . موقع خدافظی باز هم همون نگاه خاصش رو روی خودم حس کردم . سهیل منو رسوند خونه و خودش رفت شرکت . فقط مامان خونه بود و با دیدنم کلی خوشحال شد و نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن . نمی دونم چرا اینقدر حساس شده بودم و هرجا که بودم با حسرت به اطرافم نگاه می کردم . با حسرت به مامان نگاه می کردم یه جوری که انگار آخرین باری هست که می بینمش . تو همین فاصله پریسا و کیانا اس ام اس دادن و قرار گذاشتیم ناهار بیان خونه ی ما . با کمک مامان ناهار قرمه سبزی درست کردیم . پریسا و کیانا با شور و هیجان و سر وصدا وارد خونه شدن . با هم به اتاقم رفتیم . کیانا در حالی که جلوی آینه مانتوشو در میاورد گفت : جریان این مهمونی ناگهانی چیه ؟؟

نچ نچی کردم و گفتم : بیا .. دعوتش هم که می کنی غر می زنه ..

کیانا به پریسا نگاه کرد و گفت : مگه دروغ می گم . کله ی صبح اس ام اس دادی امروز بیاین ناهار خونه ی ما .. خو مشکوکه دیگه ..

پریسا دستشو زیر چونه ش زد و گفت : به چی مشکوکه مثلا ؟؟ من که شک نکردم ..

کیانا زبونشو بیرون آورد و چیزی نگفت . بعد هم یه سی دی از تو کیفش در آورد و گفت : می خواستم این فیلم رو امروز ببینم که تو گفتی بیاین خونه ی ما .. فیلم خنده داریه پس بیاین با هم ببینیم ..

پریسا در حالی که خنده شو کنترل می کرد گفت : یعنی تو هم قصد نداشتی بری دانشگاه .. ؟؟

کیانا ابروهاشو بالا انداخت و گفت : نچ .. نچ .. کی هفته ی اول می ره که ما بریم .. ؟

پریسا در حالیکه خودشو روی تخت رو به مانیتور کامپیوترم ولو می کرد گفت : بذار اون فیلم رو ببینیم ..

تا کیانا کامپیوتر رو روشن کنه رفتم و از تو آشپزخونه یه سری خوراکی که آماده تو سینی گذاشته بودم رو بردم . تو این فاصله بابک هم اومده بود خونه و روی کاناپه دراز کشیده بود .

وقتی به اتاق برگشتم اون دو تا خودشونو روی تخت انداخته بودن و برای خودشون یه جای مناسب انتخاب کرده بودن و تازه فیلم رو هم گذاشته بودن و داشتن می دیدن . با دلخوری گفتم : اععع ؟؟ چرا واسه من صبر نکردین . ؟

کیانا که تمام حواسش به مانیتور بود گفت : بشین اولاشه ..

منم پایین تخت نشستم و در حالی که تکیه مو به تخت می دادم مشغول تماشای فیلم شدم . فیلم خنده داری بود و باعث شد دو ساعت تمام رو بخندیم . وقتی فیلم تموم شد برای ناهار با پریسا رفتیم پایین و غذاهارو آوردیم بالا تو اتاق من و سه تایی مشغول خوردن شدیم . پریسا پیشنهاد داد بعد از ناهار یه سر بریم دانشگاه و کلاس ساعت چهار رو بریم . هر سه تامون قبول کردیم و کیانا زود روی تخت دراز کشید و گفت : پس منو سه و نیم بیدار کنین .. 

خوابیدن کیانا مصادف شد با بالشت بازی من و پریسا که توسط من شروع شد و حرص پریسا رو در آورد و اونقدر اون کارو ادامه دادیم تا کیانا هم از خواب بیدار شد و مشغول شد .. 

بالاخره بعد از اینکه هم خسته شدیم هم موهامون به هم ریخت پریسا در حالی که نفس نفس می زد پیشنهاد صلح داد . کیانا غش غش خندید و گفت : فکر کنم آرتروز گردن گرفتم از بس نیکا بالشت زد تو سرم ..

هر سه تامون خندیدیم و بند تاپم که روی بازوم افتاده بود رو روی شونه م کشیدم و گفتم : پریسا هم که متخصص اینه که بپره رو آدم و بالشت بزنه تو سر ..

کیانا خندید و در حالی که از شدت خنده نمی تونست خوب حرف بزنه گفت : خدا بکشت پریسا چقدر احمقی .. اگه بدنی قیافه ت چطوری می شه ، هیچ وقت این کارو نمی کنی ..

پریسا هم خندید و گفت : دیگه اینجوریه .. سعی کنین با من در نیفتین .. چون تنها راه دفاع از خودم همینه ..

من و کیانا خندیدیم و کیانا در حالی که غرغر می کرد گفت : کل دکورمو خراب کردین .. اگه بدونین چقدر رو موهام کار کرده بودم ..

بعد در حالیکه با نچ نچ برسم رو بر می داشت گفت : نیکا فکر کنم روی اون بالش سفیده پر از رد رژ لبای من باشه .. 

بعد خودشو به آینه نزدیک کرد و همونطور که خیلی دقیق به خودش نگاه می کرد گفت : یعنی یه مولکول رژ هم برام نمونده ..

پریسا زود بالشت سفید رو بداشت و در حالی که غش غش می خندید گفت : این همون رژ لب صورتیه نیست که از نیکا دو در کردی ؟؟

کیانا بی صدا خندید و گفت : همونه .. دیوونه جلو خودش که نباید بگی ..

با غر غر گفتم : اگه بدونی چقدر دنبالش می گشتم .. خیلی بی وجدانی ..

کیانا فقط خندید و با نچ نچ موهاشو شونه زد بعد در حالی که برس رو روی میز آرایش پرتاب می کرد گفت : شپش مٍپش که نداری ؟؟

چپ چپ نگاهش کردم که گفت : محض احتیاط پرسیدم بابا . چرا هاپو می شی ؟؟

بعد تند تند شروع کرد به خط چشم کشیدن . پریسا با بی حالی گفت : تو خط چشماتم پاک شده بود ؟؟

کیانا که یه چشمش رو بسته بود تا با دقت بیشتری خط چشم بکشه گفت : کجای کاری ؟؟ ریملام هم پاک شده ..

پریسا با حالت مسخره ای گفت : مگه از این ضد آبا نمی زنی ؟؟

کیانا برگشت دهنشو برای پریسا کج کرد و گفت : نه ما مثه شما با کلاس نیستیم ...

کم حرف شده بودم . دوست داشتم هیچی نگم و فقط نگاه کنم . حتی همین دیالوگ های مسخره و بی معنی بین خودمون رو .. دلم می خواست تمام این لحظه هارو تو ذهنم ثبت کنم .. حافظه ای که شاید چند روز دیگه یا حتی چند ساعت و چند دقیقه ی دیگه برای همیشه از بین می رفت .. 

و باز این من بودم که تو آینه ی اتاق از بین پریسا و کیانا که جلو آینه ی سر یه رژ لب با هم کلنجار می رفتن نگاه حسرت بار خودمو می دیدم ..


یک ساعت بعد دانشگاه بودیم و صدای کیانا میومد که می گفت : ببین تورو خدا چقدر شلوغه .. به جان خودم از اولین روز کلاسا تشکیل شده ..

پریسا در حالیکه می خندید گفت : بذار زنگ بزنم به بهداد بگم کلاسشو بیاد چون غیبت زیاد داره حذفش نکنه .. 

بعد از روی نیمکت بلند شد و رفت کمی اون طرف تر و مشغول حرف زدن شد . .

روی نیمکت همیشگی پر بود و مجبور شدیم روی یه نیمکت دیگه بشینیم . تو این فاصله به سهیل و کاوه اس ام اس دادم که احتمالا کلاس تشکیل می شه و بلند شن بیان . کاوه گفت یه مهمونی می خواد به خاطر جیکوب ترتیب بده تا با بچه ها آشناش کنه و برای همین نمی تونه بیاد . اما سهیل گفت که داره میاد . 

وقتی به بچه ها جریان مهمونی رو گفتم خیلی خوشحال شدن . کیانا داشت برای اینکه چی بپوشه باهامون بحث می کرد و من طبق یه عادت قدیمی با موبایل پریسا بازی می کردم .

کمی بعد متوجه شدم کسی کنارمون ایستاد تا سرمو بلند کردم چشمم افتاد به شایان با خنده سلام کرد و گفت : به به انتظار نداشتم تو این هفته دانشگاه ببینمتون ..

کیانا با لحنی شوخ و معترض گفت : یعنی چی که انتظار نداشتم ؟؟ راجع به ما چه فکری کردی ؟؟

شایان خندید و گفت : هیچی بابا ببخشید ..

پریسا نگاهش کرد و گفت : تو چی شده اومدی ؟؟

شایان دستشو پشت سرش برد و گفت : بیکار بودم اومدم یه سری بزنم ببینم اوضاع کلاسا چه جوریه .

بعد به من نگاه کرد و انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت : راستی نیکا .. کاوه بهم زنگ زد .. گفت فردا یه مهمونی گرفته .. 

گفتم : اوهوم .. آره فکر کنم .. ولی منم خیلی در جریان نیستم ..

شایان با لحنی التماس آلود گفت : جون من مخ این عمه تو بزن دوست دختر منم بیاد مهمونی ..

ما سه تا خندیدیم و شایان گفت : عمه ت هنوز فکر می کنه صدف بچه ست ..

چون عمه رو خیلی دوست داشتم به دفاع ازش گفتم : اصلا هم عمه اینجوری فکر نمی کنه . فقط چون ناظم دبیرستان دخترونه بوده یه کمی حساسه دیگه .. چی کارش می شه کرد .. ؟؟ بعدشم قوانین هر خانواده ای یه جوره دیگه ..

شایان دوباره طبق عادتش دستشو برد پشت سرش و رو به کیانا گفت : اینجور که نیکا رو عمه ش حساسیت داره نمی شه باهاش دعوا کرد . اگه بهش فحش عمه بدی چیکار می کنه ؟؟

غش غش خندیدیم و کلاسور کیانا رو از رو پاش برداشتم و به طرف شایان نشونه گرفتم و غریدم : می کشمت شایان ..

خندید و گفت : باشه بابا ... راستی می گم .. می خواستم به کاوه بگم اگه می خواد مهمونی رو باغ ما بگیریم ..

سرمو تکون دادم و گفتم : با خودش صحبت کن . فکر خوبیه .

همون لحظه سهیل هم رسید و بهمون نزدیک شد . وقتی باهامون سلام و علیک می کرد با یه حالت خاص نگاهم می کرد . کم کم کلاس شروع می شد و همه رفتیم سر کلاس . سهیل با یه ردیف فاصله صندلی پشت سر من کنار شایان نشسته بود و مشغول حرف زدن بودن . شایان برای مهمونی دوباره به سهیل هم گفت که اگه می خواد به کاوه بگه . من و کیانا هم داشتیم با موبایل پریسا بازی می کردیم و کل کل می کردیم . استاد هم هنوز نیومده بود . پریسا غرغری کرد و گفت :اون گوشی منو بدین می خوام به بهداد زنگ بزنم ..

کیانا همونطور که نگاهشو از رو صفحه ی گوشی نمی گرفت تا مبادا من تقلب نکنم گوشی خودشو جلوی پریسا گرفت و گفت : با این بزن ..

پریسا خیلی حرصی گوشی رو از دستش کشید و گفت : از گوشی ت زنگ می زنم نیم ساعتم باهاش صحبت می کنم پول شارژتم نمی دم ..

کیانا گفت : باشه ..

پریسا بلند شد تا از کلاس بیرون بره و کیانا با شیطنت گفت : یه قرونم شارژ نداشتم ..

با خنده گفتم : جونِ من ؟؟

کیانا خندید و گفت : آره ..

دو دقیقه بعد پریسا با عصبانیت برگشت و گفت : گوشی منو بدین دیوونه ها ... 

گوشی کیانا رو روی میز پرت کرد و گفت : دارین عصبانی م می کنین ..

وقتی دید بهش اهمیت نمی دیم با حرص پاشو روی زمین کوبید و گفت : اینقدر حرصم ندین ...

سهیل گوشی شو به طرفش گرفت و گفت : اعصاب خودتو خورد نکن پریسا .. 

پریسا با ناراحتی گوشی سهیل رو گرفت و گفت : ببخشید .. فقط یه تک زنگ کوچیک بهش می زنم . کار واجب دارم باهاش ..

تا از کلاس خارج شد استاد اومد . من و کیانا هم در حالی که هر دو نگاهمون رو صفحه ی گوشی بود بلند شدیم و بعد نشستیم ..

سهیل ضربه ای به شونه م زد و گفت : عزیزم .. نمی خوای دیگه گوشی شو بهش بدی ؟؟

ولی هیچ جوابی نشنید چون همه ی حواس من به تقلبی بود که کیانا کرد و مشغول ضربه زدن به بازوش بودم تا گوشی رو ازش بگیرم و نذارم نوبت منو بره .

خلاصه اون روز بعد از تموم شدن کلاس همه از هم جداشدیم . سهیل که می دید من با خودم ماشین آوردم گفت که می ره خونه یه سر می زنه به سارا و اگه بشه می برتش خونه ی مامان مهین و برای شب میاد خونه ی ما .

دلم می خواست منم باهاش برم تا سارا رو ببینم . اما خب نمی تونستم که تو کاراشون دخالت کنم . برای همین کمی مِن مِن کردم و گفتم : می خوای شام رو خونه ی ما بخوریم و بعد بریم خونه ی شما که سارا هم تنها نباشه ؟؟

سهیل دستی تو موهاش برد و گفت : نه .. تا ما برگردیم دیروقت می شه و سارا رو نمی تونم تو خونه ی به اون بزرگی تنها بذارم . 

سرمو تکون دادم و گفتم : هر جور خودت می دونی ..

پریسا و کیانا کنار ماشین منتظرم واستاده بودن و سهیل که اونارو می دید گفت : خیلی شاکی شدن برو دیگه خدافظ ..

به نظرم اومد که سهیل چقدر هولهولکی خدافظی کرد و به محض اینکه برگشتم تا به سمت ماشین برم یه چیزی خورد تو سرم تا به خودم اومدم پریسا رو دیدم که کیف خاکستری-صورتی شو از جلوی صورتم کنار می برد و غر می زد : نامزد بازیاتو بذار برای بعد .. ما نیم ساعته منتظریما

تا نگاهم به سهیل افتاد که می خندید بلند گفتم : دارم برات سهیل خان ..

قهقهه زد و دست تکون داد رفت . کیانا در حالی که صندلی جلو می نشست گفت : پریسا خانوم امروز خیلی هاپو شدیا .. چیزی شده ؟؟

پریسا با حرص موهای لختشو توی مقنعه ش هول داد و گفت : نخیر .. حواست به کارای خودت باشه ..

کیانا شاکی به عقب چرخید و گفت : چی بلغور کردی تو ؟؟؟ این جواب نگرانی منه ؟؟

پریسا حاضر به جواب گفت : آره .. سرت به کار خودت باشه ..

از آینه وسطی به پریسا نگاه کردم که با حرص قطره اشکی که گوشه ی چشمش بود رو پاک کرد. با ملایمت پرسیدم : پری چیزی شده ؟؟

جیغ زد : پری پری پری .. ولم کنین اصلا .. 

کیانا بهم اشاره کرد چیزی نگم . اما من گفتم : پریسا چته هاپوی عزیزم ؟؟

پریسا اخم کرد و گفت : حوصله تونو ندارم .. نگه دار من خودم می رم ..

کیانا با لحنی عصبانی گفت : پریسا چه مرگته ؟ حالا ما غریبه شدیم ؟؟

پریسا روشو به سمت شیشه برگردوند و تند تند اشکای روی صورتشو پاک کرد تا ما متوجه نشیم اما نمی دونست که من دارم می بینمش . کیانا گفت : پریسا عزیزم ؟؟ چون بهداد نیومد ناراحتی ؟؟

پریسا یه مانتوی صورتی چرک به تن داشت که لطافت و ملاحت چهره شو چند برابر کرده بود با معصومیت خاصی توی آینه نگاهم کرد و گفت : دیگه اسمشو جلو من نیارین ..

کیانا تا اینو شنید جوگیر شد و گفت : نیکا بزن کنار .. می گم بزن کنار ..

من که نمی دونستم چی شده که کیانا اینجوری می کنه راهنما زدم و ماشین رو کنار بزرگراه پارک کردم . به محض این که ماشین متوقف شد کیانا اندام لاغر و باریکشو کج کرد و از وسط دو تا صندلی جلو خودشو عقب کشید و پریسا رو که حالا اشکاش با سرعت روی گونه های سفیدش که کمی سرخ شده بود می ریخت رو بغل کرد . به محض اینکه کیانا بغلش کرد صدای گریه ی پریسا بلند شد . درو باز کردم و رفتم عقب و کنار پریسا نشستم . به محض اینکه کنارش نشستم منو کشید تو بغلش . حالا هر سه تامون تو بغل هم بودیم و پریسا با صدای بلند گریه می کرد . کیانا با بغض گفت : پریسا جون به لبمون کردی .. چی شده عزیزم ؟؟

گریه ی پریسا قطع نمی شد تا اینکه کیانا تشر زد : به خدا ده می شمرم اگه نگی چی شده می زنم لت و پارت می کنم پریسا ..

اون موقع بود که پریسا با صدای بغض آلودی شروع کرد به حرف زدن : دیشب مامان خیلی گیر داده بود که اگه پسره واقعا گفته می خواد بیاد خواستگاری و می خوادت بگو زودتر کاراشو انجام بده و بیاد . برای همین منم زنگ زدم به بهداد . گفتم مامانم این حرفارو زده و بهدادم با خنده و شوخی گفت که اینقدر تو خونه شون به قضیه ی ازدواج رسیدگی نشده که منتفی شده ..

بعد بینی شو بالا کشید و با گریه گفت : فکر کردم مثه همیشه داره شوخی می کنه . از صبح ازش خبری نبود . اون موقع که زنگ زدم بگم بیاد کلاس با بی حوصلگی جواب داد و گفت که پریسا حرفای دیشبم جدی بوده . گفت دیگه فکر نمی کنه ازدواج کردنمون فکر خوبی باشه .. دارم دیوونه می شم ..

کیانا با عصبانیت گفت : غلط کرده .. مگه احساسات تو ماشین کنترلیه که باهاش بازی می کنه ؟؟.

پریسا چیزی نگفت . کیانا شروع کرد به فحش دادن و پریسا هم سرشو تو بغل من جا داد و با ناله گفت : چرا منو پس زد ؟؟ چرا اگه منو نمی خواست بهم پیشنهاد داد .. ؟؟

بعد سرشو بلند کرد . چشمهاش قرمز و متورم شده بود و نگاهش خشن بود . با حرص گفت : فکر کرده منم مثه فیلما می رم حلقه شو پرت می کنم تو دریا ؟؟ نه خیر . منم می رم حلقه شو می فروشم برای خودم یه عالمه چیز میز می خرم ..

میون گریه های پریسا کیانا زد زیر خنده و بعد که پریسا متعجب نگاهش کرد زد تو سرش و گفت : خاک تو سرت که همه ش به فکر سو استفاده ای ..

پریسا از خنده های من و کیانا لبخند زد و با دستمال کاغذی اشکاشو پاک کرد و گفت : زندگی و احساسات من به فنا رفته شما احمقا دارین می خندین ..

بعد خودشم خندید . کیانا گفت : بیا عزیزم امشب می ریم خونه ی ما سه تایی مون .. بهت ویسکی می دم بخوری مست بشی غصه هات یادت بره ..

بعد گفت : همچین رفیق با معرفتیم من ..

بعد اشکای پریسا رو که دوباره رو گونه هاش می ریخت رو با پشت دستش پاک کرد و گفت : گریه نکن قربونت بشم .. ما تنهات نمی ذاریم ..

دستی روی شونه ی کیانا گذاشتم و اشاره ای نامحسوس بهش کردم . کیانا سرشو تکون داد که یعنی چی ؟؟

سعی کردم بی صدا حرف بزنم و بهش بفهمونم که امشب قراره سهیل بیاد خونه مون . کیانا که لب خونی کردنش خیلی عالی بود با غرغر گفت : واییی نیکا .. تو چقدر شوهری شدی .. یه شب اون شوهرتو بپیچون دیگه احمق جون ..

چپ چپ نگاهش کردم و پریسا گفت : نیکا .. به خاطر من نمی خواد بیای ..

به کیانا چشم غره رفتم و گفتم : مگه می شه نیام عزیزم .. سهیل درک می کنه .. بعد به سهیل اس ام اس دادم و جریان رو گفتم . قرار شد بعد از اینکه شام رو خوردیم من برم پیش بچه ها و سهیل هم بره خونه ی خودشون . کیانا و پریسا رو که گذاشتم خونه ی کیانا اینا در حالی که با حسودی نگاهشون می کردم گفتم : تا من نیومدم چیز میز نخورین ها ..

کیانا در حالیکه به طرف ماشین هولم می داد گفت : خیله خب حالا . خوشش اومده .. انگار ما برای خوش گذرونی دور هم جمع شدیم ..

چپ چپ نگاهش کردم که گفت : اصلا مگه چیزی میزی خوردن بدون خل بازیای تو حال می ده .. ؟ برو خیالت راحت باشه ..

وقتی رسیدم خونه که بابک و شیما هم خونه بودن . بابا هم مثه همیشه روی مبل لمیده بود و داشت جدول حل می کرد . مامان و شیما تو آشپزخونه مشغول بودن . منم بعد از اینکه لباسامو عوض کردم و یه دست لباس واسه فردا گذاشتم تو ساکم رفتم پایین که همون موقع هم سهیل اومد . برخورد و رفتارای سهیل با بابا و مامان و بابک خیلی گرم و با احترام بود که این باعث می شد به انتخابش افتخار کنم . بابک تا سهیل رو گیر آورد کشوندش پای تلوزیون و باهاش مشغول بازی با ایکس باکسش شد . منم رفتم آشپزخونه کمک مامان و شیما . اون شب برای شام سالاد الویه و سوپ شیر داشتیم که عروس خانواده زحمت پختنشو کشیده بود . وقتی بابا داشت از دست پخت شیما تعریف می کرد ناخودآگاه حسودی م شد و اخمامو تو هم کشیدم . آخه اون فقط بابای من بود .. می خواستم همه تعریف کردناشو واسه من نگه داره .. دلم نمی خواست بابا جونمو با کسی شریک بشم .. 

بعد از شام مشغول شستن ظرفا بودیم که مامان گفت : نیکا ؟؟ به سهیل نمی گی لباساشو عوض کنه ؟؟ مثه اینکه اینجا راحت نیست ..

در حالی که یه لیوان رو آب می کشیدم گفتم : نه مامان .. راحته .. ولی ما بعد از شام می ریم .. 

مامان با غرغر گفت : نمی خواد برین .. بمونین همین جا .. 

گفتم : ای بابا مامان چرا گیر می دی .. من قراره برم خونه ی کیانا با پریسا اینا .. سهیل هم می ره خونه . سارا تنهاست ..

مامان با دلخوری گفت : از وقتی نامزد کردی همه ش نیستی .. 

به طرفش برگشتم و نگاهم بهش افتاد که داشت با حرص باقیمونده ی غذاهارو تو یخچال می ذاشت . دلم نمی خواست غم و غصه شو ببینم . با لحنی دلجویانه گفتم : ببخشید مامان . امشب قرار بود اینجا بمونیم ولی .. من نمی دونم چه وقتش بود بهداد با پریسا تموم کنه .. نمی دونی چقدر حالش بده .. نمی تونیم تنهاش بذاریم ..

مامان نگاهم کرد و گفت : اشکال نداره ..

روشو با دلخوری برگردوند . چقدر مامان زودرنج و حساس بود . اینقدر که این بابای من نازشو می کشید دیگه .. احساس می کردم دلم می خواد هزار بار دیگه مامان ازم دلخور شه و نازشو بکشم . آویزونش بشم تا بخندونمش .. به محض اینکه آب کشیدن ظرف ها تموم شد رفتم پیش مامان و بغلش کردم . لپشو بوس کردم و گفتم : ناراحت نباش دیگه مامانی ..

مامان لبخند زد و گفت : برو خودتو لوس نکن .. با اون موهای فرفری ش ..

با اعتراض گفتم : ای بابا باز گیر دادین به موهای من ؟ خوبه خودت منو اینجوری به دنیا آوردی ..

مامان با خنده رو به شیما گفت : خب من به دنیا آوردمش فقط .. خودم که طراحی ش نکردم ..

شیما خندید و گفت : اتفاقا من آرزوم بود موهام فرفری باشه ..

بهش چشمکی زدم و از آشپزخونه خارج شدم . سهیل تا چشمش به من افتاد گفت : کی بریم ؟؟

بابا از پشت عینک مطالعه ش نگاهی به من انداخت و گفت : کجا می رین بابا این موقع شب ؟؟

آخ که چقدر دلم می خواست الان برم و کنار بابا بشینم و خودمو براش لوس کنم . با لبخند گفتم : من قراره برم پیش کیانا و پریسا .. سهیل هم می ره خونه شون ..

بابا سری تکون داد که دلم خواست یه کم سهیل رو اذیت کنم و گفتم : اصلا چه معنی دوماد بمونه خونه ی عروس هان ؟؟ 

بابک خندید و گفت : راست می گه ما رسم نداریم دوماد خونه عروس بمونه ..

سهیل که کمی خجالتزده شده بود لبخندی زد و چیزی نگفت . بابک چشمکی به من زد و گفت : ما رسم داریم از دوماد کار می کشیم . مثلا یه کاری بهش می گیم اگه انجام نداد می گیریم می زنیمش ..

شیما که تازه از آشپزخونه خارج شد گفت : نه که شما خودت خیلی خونه من دست به سیاه و سفید می زنی .. ؟

بابک با پررویی گفت : خب آخه شما که از این رسما ندارین ..

سهیل لبخندی زد و گفت : نیکا از این رسم و رسوماتون چیزی به من نگفته بودی ..

بابک گفت : آخه اگه می گفت که تو نمیومدی بگیری ش ..

همه خندیدن و من با اعتراض گفتم : بابک .. 

بابا به پشتیبانی از من گفت : بابک دخترمو اذیت نکن ..

رفتم و گونه ی بابا رو بوسیدم . بابا هم گونه مو متقابلا بوسید . نگاهش کردم . چرا ؟؟ چرا فکر می کردم این آخرین باریه که می بینمش .. چرا ؟؟

رفتم تو اتاقم و لباسامو تنم کردم . یه نگاه کلی به اتاق انداختم . جلوی آینه واستادم و تا چشمم به خودم افتاد چونه م شروع به لرزیدن کرد . چند قطره اشک روی گونه م دوید . زود ساکم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم . بابک رو بغل کردم و بوسش کردم . بابک غرید : این از وقتی مزدوج شده خیلی احساساتی نشده مامان ؟

مامان با خنده سر تکون داد . مامان رو هم بوسیدم . یه دلشوره ی عجیبی تو دلم بود . فکر می کردم باید برای همه چیز یه پیشوند آخرین بذارم .. آخرین بوسه ها ، آخرین نگاه ها ، آخرین حرفا ، آخرین لبخند ها ، آخرین خدافظی و .. و .. آخرین باری که تو اون خونه بودم . 

وقتی از خونه خارج شدم و با سهیل به سمت ماشینش می رفتیم برگشتم و یه نگاه به خونه انداختم . خونه ای که از شش سالگی توش بزرگ شده بودم . خونه ای که همه ی اشکا و لبخندا و گریه ها و خوشحالی های منو تو حافظه ش ثبت کرده بود .. 

توی ماشین که نشستم سرمو چسبوندم به شیشه . عادتم بود . آروم آروم اشک روی گونه هام می ریخت . سهیل زیر لب گفت : گریه نکن .. 

چیزی نگفتم . وقتی جلوی در خونه ی کیانا توقف کرد یه خدافظی آروم گفتم و تا خواستم از ماشین خارج بشم دستمو گرفت و کشید باعث شد به سمتش بچرخم . آروم با دستش اشکامو پاک کرد و گفت : حتی یه ثانیه هم تنها نمون نیکا ..

سرمو تکون دادم . موهامو داد پشت گوشم و گفت : فردا وقتی بهت زنگ می زنم باید تو ، نیکا .. با همین صدای گرفته ت جوابمو بدی .. می فهمی ؟؟

سرمو تکون دادم . گفت : حالا می تونی بری ..

اما قبل از اینکه بتونم حتی تکون بخورم خودشو به سمتم کشید و با دستاش دو طرف صورتمو قاب گرفت و لباشو روی لبام گذاشت . . 

یه بوسه ی واقعی و عاشقانه ، یه بوسه که دلمو لرزوند . ما عاشق هم بودیم و شاید این آخرین بار بود . آخرین بوسه ...