پش قلبم رو حس می کردم . اونقدر از نردیک بودنش و شنیدن اون صدای عجیب غریب شوکه شده بودم که حتی جیغ نکشیدم . با نا امیدی نگاهش کردم . اون روح یه دختر مو مشکی بود که در فاصله ی چند میلی متری م ایستاده بود و من حتی جیغ نکشیدم . شاید حتی تو یه لحظه تصمیم گرفتم که خودمو بهش تسلیم کنم . قبل از اینکه اتفاقی برام بیفته زیر لب زمزمه کردم : خدافظ مامان و بابا . سهیل . بابک .. دوستتون دارم ..

آخرین چیزی که بهش فکر می کردم این بود که این راه حل هم جواب نداد , از همون اول هم باید تسلیم می شدم و اینقدر نباید خودم و بقیه رو به درد سر می نداختم . 

چشمهای گرد شده و کاملا بازم رو بهش دوختم . نمی تونستم صورتش رو ببینم چون موهاش توی صورتش ریخته شده بود . مثه یه جسم نبود . مثه هوای فشرده شده بود . از شدت ترس نه پلک می زدم نه نفس می کشیدم . دست هامو مشت کرده بودم و دندودنامو روی هم فشار می داد . دستشو روی شکمم گذاشت . سردی عجیبی رو روی پوست شکمم احساس کردم . از سردی برخورد با اون بدنم شروع به لرزیدن کرد . دندونام روی هم می خورد و فکم با شدت تکون می خورد . تمام بدنم می لرزید . دستش رو کم کم بالا میاورد و قسمت هایی که دستش با پوست بدنم تماس داشت سرد می شد . یه جور سرمایی که انگار هیچ وقت اون قسمت بدنم روح نداشته .. 

از گوشه ی چشم نگاهم به عکس سهیل روی میزش افتاد . سهیل حالا شوهر من بود و من داشتم برای همیشه ترکش می کردم . سهیل رو .. کسی که عاشقش بودم ..

انگار حالا اتفاقی یه دفعه ای فهمیده بودم که داره چه اتفاقی واسم می افته .. مرگ .. اون مرگ بود که داشت منو در آغوش می گرفت . . سعی کردم خودمو کنار بکشم اما دیگه نمی تونستم حتی خودمو تکون بدم . چشمهامو باز و بسته کردم . تمام قسمتهای بدنم که اون لمس کرده بود بدون حرکت شده بودن . حتی کم کم خودم هم سرماشون رو حس نمی کردم . می تونستم , آره می تونستم جیغ بکشم .. به محض اینکه دهنم رو باز کردم تا جیغ بکشم . با سرعت نور دستشو روی گردنم و لبهام کشید و صدایی از بین لبهام بیرون نیومد . بدون اینکه بخوام اشک روی گونه هام سر خورد . دیگه هیچ راه نجاتی از اون روح برام نمونده بود .. هیچی !!

چشمهامو بستم . دلم نمی خواست آخرین لحظاتی که زندگی می کردم اون رو جلوی چشمهام ببینم . سعی کردم به چیزایی که خیلی دوستشون دارم فکر کنم . کم کم با سرد شدن بدنم افکار بی معنی و متفاوتی توی سرم میومد . مثه خواب .. اون داشت منو دربرمی گرفت و من کم کم داشتم به یه خواب فرو می رفتم ..

این یعنی من دیگه نمی تونستم مثه دفعه های قبل در برابرش مقابله کنم . ضعیف شده بودم و داشتم تسلیمش می شدم . به مامان و بابا فکر می کردم که چقدر دوستشون دارم و ای کاش به دیدنشون رفته بودم . چطور به فکرم نرسید که برم و ببینمشون .. ؟؟

آه .. چقدر من احمقم ...

حس مرگ رو بیشتر و بیشتر از همیشه حس می کردم وقتی سرما رو سمت چپ قفسه ی سینه م حس کردم و دیگه چیزی رو حس نکردم جز پرتاب شدنم روی زمین .. و این آخرین احساسی بود که داشتم !!!




مثه همه ی دفعه های قبل چشمهامو به سختی باز کردم و قبلش صداهارو دور و مبهم می شنیدم . وقتی نگاهم به سهیل افتاد اشک توی چشمهام جمع شد و این یعنی من نمرده بودم . این یعنی دوباره نجات پیدا کرده بودم . احساس های متفاوتی داشتم . از اینکه با خودم فکر کردم ای کاش مرده بودم , یا فکر می کردم چه خوب که دوباره سهیل رو دیدم و می تونم مامان و بابارو هم ببینم . سهیل با محبت دست توی موهام برد و نوازشم کرد و گفت : گریه نکن .. کاوه می گه اگه چند ثانیه دیر تر درو باز می کردم تو از بین می رفتی ..

شدت اشکهام بیشتر شد . احساس کرختی خاصی رو تو لبام حس می کردم و برای همین نمی تونستم راحت صحبت کنم . این احساس کرختی و بی حسی رو در تمام بدنم احساس می کردم . سهیل پتویی که روم بود رو تا زیر گردنم بالا کشید و گفت : وقتی درو باز کردم دیدم که داری روی زمین می افتی خودمو بهت رسوندم تا بگیرمت اما دیگه افتادی . من و کاوه وحشت زده شده بودیم به خاطر اینکه تمام بدنت یخ زده بود . 

هنوزم یه سرمایی تو بدنم احساس می کردم . سهیل گفت : مثه این بود که از تو فریزر دراومده باشی ..

لبخند زدم و سهیل گفت : نیکا باورم نمی شه که بازم اون روح رو دیدی ..

زیر لب با صدایی که بیش از حد معمول همیشه گرفته بود گفتم : دیدمش .. 

ابروهای سهیل تو هم گره خورد و گفت : شک ندارم به همون اندازه که من عاشقتم تو هم هستی پس چرا ؟؟ چرا ؟؟

سرفه ای کردم و فقط گفتم : سردمه ..

سهیل یه پتوی دیگه روم انداخت و گفت : یه روز کامل زیر این پتویی . حتی شوفاژ هارو هم روشن کردیم اما تو هنوزم سردته ..

گفتم : مامان و بابا .. اونا زنگ نزدن ؟؟

گفت : اوه .. نیکا از همه سخت تر پیچوندن اونا بود . می دونستی قراره بریم مسافرت ؟؟ نمی دونی چطوری راضی شون کردم که یه کم دیرتر راه بیفتیم . گفتم تو مریض شدی ..

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : با این حال مسافرت بریم چیکار ؟؟

لبخندی زد و گفت : می ریم .. حالتم دیگه داره خوب می شه . اون چند ساعت اول حسابی کبود شده بودی اما الان خیلی بهتری .. تا صبح بهتر هم می شی . حالا بهم بگو چه اتفاقی افتاده بود که اونقدر بدنت سرد و بی روح شده بود ؟؟

سرمو با ناراحتی تکون دادم و گفتم : یادآوری ش هم منو می ترسونه سهیل .. اون روح جلوم بود و دستشو هرجای بدنم که می کشید سرد می شدم و انگار داشت روحمو از بدنم بیرون می کشید . 

سهیل گفت : نیکا من به موقع رسیدم نه ؟؟

گفتم : اوهوم . وقتی دستشو روی قلبم می کشید نفهمیدم دیگه چی شد .. 

و با ناراحتی زیر لب گفتم : سهیل .. شاید اینا آخرین روزا و اخرین لحظه های زندگی من باشه . اون به هرحال منو تسخیر می کنه . می خوام همه ش پیشم باشی .. باشه ؟؟

دوباره ناخودآگاه اشک روی گونه هام چکید . سهیل با محبت گفت : حتما ..

با بغض گفتم : بیا پیشم .. 

سهیل خیلی آروم پتو رو کنار زد و کنارم روی تخت دراز کشید . بعد به نرمی بغلم کرد و زیر گوشم گفت : استراحت کن دختر کوچولو .. 

لبخندی زدم و از گرمای بدن سهیل احساس لذت کردم . انگار به گرمای بدن اون نیاز داشتم تا حالم بهتر بشه چون فردا صبحش وقتی چشمامو باز کردم احساس شادابی می کردم . سهیل وسط اتاق ایستاده بود و تو یه چمدون سورمه ای لباس می ذاشت . نگاهش که به من افتاد گفت : بیدار شدی ؟؟

گفتم : اوهوم .. سعی کردم بلند شم که سهیل گفت : همونجا بمون . امروز صبحانه تو توی تخت می خوری تا حالت بهتر شه ..

خندیدم و در حالی که از روی تخت بلند می شدم گفتم : نه .. از این تخت خسته شدم . کسلم می کنه ..

گفت : هرطور راحتی .. تا دو ساعت دیگه باید راه بیفتیم . 

با غرغر گفتم : ساعت چنده ؟؟

نگاهی به ساعت مچی خوشگلش کرد و گفت : پنج صبح .. سارا هم با ما میاد ..

با شنیدن اسم سارا یاد اون شب افتادم . یاد حرفی که سارا زد و از اعتیادش به گراس صحبت کرد . 

سهیل گفت : چرا اخم کردی ؟ دوست نداشتی بیاد ؟؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : نه نه .. اتفاقا من خیلی سارا رو دوست دارم .. یاد اون شب افتادم .. با هم آشتی کردین ؟؟

سهیل گفت : آره .. هیچی به روش نیاوردم . حتی در مورد اینکه دیر اومده بود هم دعواش نکردم ..

لبخندی روی لبم اومد و نفس راحتی کشیدم . از اتاق خارج شدم و رفتم سمت آشپزخونه . یه صبحانه ی ساده خوردم و رفتم دم در اتاق سارا . چند تقه به در زدم . صدای سارا اومد : در بازه ..

درو هول دادم و رفتم تو . مشغول جمع کردن وسایلش بود . چشمش که به من افتاد گفت : اع .. سلام .. خوبی نیکا جون ؟؟ بهتر شدی ؟؟

لبخند زدم و گفتم : آره .. تو چی ؟

لبخند محزونی زد و گفت : واسه چیزایی که پیش اومد متاسفم ..

لبه ی تختش نشستم و گفتم : اون شب نشد بگم .. اما ..

احساس کردم زیر لب پوف کشید . اما من ادامه دادم : اما سارا .. یه شرط داره که به سهیل چیزی نگم .. اونم اینه که همه چی رو واسم تعریف کنی .. منو مثه خواهر بزرگترت بدونی و بذاری کمکت کنم ..

زیر لب گفت : باشه ..

گفتم : راستی خیلی خوشحالم که با هم میریم مسافرت .. می تونیم بیشتر با هم وقت بگذرونیم ..

زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : دیگه از هیچی خوشحال نمی شم .. 

سهیل با در زدن وارد شد و گفت : سارایی ؟؟ وسایلتو جمع کردی ؟

سارا با بی حالی گفت : آره ..

زیپ چمدون قرمزش رو بست و گفت : هر وقت خواستیم راه بیفتیم صدام کنین . من تو اتاقم هستم ..

با این حرفش احساس کردم باید از اتاقش بیام بیرون . سهیل بهم گفت که مامان واسم لباسامو میاره و منم فقط جلوی آینه ایستادم و یه آرایش ملایم کردم . واقعا نیاز به آرایش داشتم . بعد از یه روز کامل خوابیدن پوستم خیلی کدر و بی حال و بی رنگ و رو شده بود .

لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون . سارا و سهیل داشتن وسایل رو توی ماشین سهیل می ذاشتن . سارا خیلی زود صندلی عقب جای گرفت و عینک دودی ش رو به چشمهاش زد . منم صندلی جلو نشستم . سهیل هم بعد از قفل کردن در خونه اومد و پشت فرمون جای گرفت . بعد هم پیاده شد در حیاط رو بست و قفل کرد و دوباره نشست . من و سارا خیلی ساکت بودیم و برای همین سهیل ضبط رو روشن کرد . یه آهنگ خارجی از همون آهنگ هایی که سهیل همیشه گوش می کرد و آروم و عاشقانه بود از بلند گو های ماشین شنیده می شد . سهیل گفت : قرارمون دم خونه ی شماست ..

لبخند زدم . حدود یه ربع بعد دم خونه ی ما بودیم . وقتی زنگ زدم مامان از تو آیفون گفت : بیا تو ..

رفتم داخل . سهیل و سارا هم تو ماشین بودن . مامان تا چشمش بهم افتاد اومد جلو و گفت : تو چت شده بود دخترم ؟؟

لبخند زدم و گفتم : نمی دونم تب داشتم ..

دستشو روی پیشونی م گذاشت و گفت : خوب شدی ؟؟

گفتم اوهوم ..

بابک و بابا و شیما هم حاضر و آماده اومدن . بابک کلی اذیتم می کرد که از وقتی نامزد کردم دیگه خونه نرفتم و گفت اگه نمیومدم می خواسته اتاقم رو غصب کنه و کلی خندیدیم . خاله و عمه اینا هم رسیده بودن . همه با هم رفتیم بیرون . صدف و مارال از ماشین هاشون خارج شده بودن و داشتن با هم حرف می زدن . سهیل هم با شوهر خاله م مشغول صحبت بود . تا بهشون رسیدم با ذوق و شوق سلام کردیم و همو سه تایی بغل کردیم . صدف خیلی شاد و پر انرژی شده بود . به نظرم این دفعه رابطه ش با شایان بهتر پیش می رفت .

شهاب و مامان بزرگ هم با ماشین خاله اومده بودن تا به خونه ی ما رسیدن یکی شون بیاد تو ماشین ما . و خب قطعا اون مارال بود که میومد . صدف هم که می دید با وجود من و مارال و سارا و سهیل تو این ماشین بیشتر خوش می گذره مامان و باباشو تنها گذاشت و اومد تو ماشین ما . هنوز یه ربع از حرکت کردنمون نگذشته بود که سارا و صدف کلی با هم گرم گرفتن و با هم جور شدن . من و سهیل که احساس نمی کردیم سارا بتونه اینقدر زود با کسی جور بشه از این بابت خوشحال شده بودیم و لبخند های شیطنت آمیز به هم می زدیم ..

اون شب وقتی رسیدیم ویلای مامان بزرگ اینا بعد از اینکه همه وسایلمون رو توی اتاق ها گذاشتیم رفتیم پایین . بابا و شوهر خاله و شوهر عمه و خاله روی تراس و روی اون صندلی های فلزی سفید رنگ مشغول حکم بازی کردن بودن . مامان و عمه و مامان بزرگ کمی اون طرف تر تو قسمت دیگه ی تراس روی زیر اندازی نشسته بودن و مقدمات شام رو فراهم می کردن . صدف و سارا اصرار می کردن بریم لب ساحل و بقیه هم داشتیم آماده می شدیم تا بریم یه دوری بزنیم . نمی دونم چرا احساس خوبی به اون ویلای کناری نداشتم . اصلا دلم نمی خواست ببینمش . لبه ی تراس ایستاده بودم و به ستونی که اونجا قرار داشت تکیه داده بودم . سهیل اومد کنارم و گفت : دفعه قبلی که اینجا بودیم رو یادته ؟؟

با دهن بسته خندیدم و گفتم : یواشکی اومده بودیم ..

لبخند زد و گفت : بریم لب ساحل ..

بابک و شیما هم که اومدن با غرغر صدف رو به رو شدن و بابک گفت : چیه صدف ؟؟ چرا اینقدر اصرار می کنی ؟؟دلت برای ارواح سرگردون اینجا تنگ شده ؟؟

صدف نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت : نخیر تنبل خان .. همه ی کارات رو اسلوموشنه .. سه ساعته داری حاضر می شی ..

شیما گفت : صدف جون ببخشید من معطل کردم ..

صدف هول شد و گفت : نه اشکال نداره .. بریم دیگه ..

و همین طور شد که همگی مون راه افتادیم سمت ساحل . تعدادمون زیاد بود و هربار هرکس یه چیزی می گفت و باعث خنده مون می شد . وقتی بچه ها جلوتر بودن و سهیل هم مشغول حرف زدن با ماهان بود خودمو به شهاب رسوندم و گفتم : حال دایی کچل من چطوره ؟

شهاب لبخندی زد و گفت : خوبم خانوم متعهل ..

خودمو لوس کردم و گفتم : اعع .. اینجوری نگو .. بدم میاد ..

شهاب گفت : هیچ وقت یادم نمی ره اولین بار که با سهیل دیدمت چقدر آمپرم بالا زد ..

خندیدیم و گفتم : منم بد قلقی هاتو یادم نمی ره ..

شهاب آروم گفت : آخه فکر نمی کردم بیاد تورو بگیره .. نگرانت بودم ..

با آرنجم زدم تو پهلوش و هولش دادم و گفتم : خیلی هم دلش بخواد .

شهاب با شیطنت گفت : حالا که دلش خواسته و گذشته .. ولی اگه این نمی گرفتت امیدی به ازدواجت نبود ..

معترض گفتم : اعع .. شهاب دیگه ..

خندید ودستشو دور شونه م انداخت . گفتم : جای زندایی مونا هم خالیه ..

اخمای شهاب توی هم رفت و گفت : دسته گل مامان بزرگتونه ..

گفتم : آخه چرا ؟؟

شهاب گفت : اینقدر این دست و اون دست کرد و مارو عقد نکردن که تو و بابک ازدواج کردین ولی من همچنان موندم ..

گفتم : آخی .. قربونت بشم دایی جون . خب بالاخره اونا که جوابشون مثبته شما هم که همین طور .. کاش از خانواده ش اجازه می گرفتین میومد با ما ..

یه ابروشو بالا انداخت و گفت : مگه می شه دختره رو عقد نکرده با خودم بیارم مسافرت .. اصلا مگه خانواده ش اجازه می دن ؟؟ مگه بابای تو بود اجازه می داد ؟؟

گفتم : باشه بابا .. حالا چرا قاطی می کنی ؟؟

خندید و گفت : چه می دونم .. دلم می خواست اونم باشه .. یه کم حالم گرفته ست ..

بچه ها گفتن همونجا بمونیم تا آتیش درست کنن و دورش بشینیم . پسرها مشغول آتیش درست کردن بودن و صدف و سارا با هم و مارال و شیما با هم مشغول حرف زدن بودن . منم که هویج .. 

آخ آخ الان می فهمیدم جای مونا خالیه .. اگه بود منم با اون حرف می زدم . از فکرم خنده م گرفت . روی ماسه ها نشستم و به عقب چرخیدم . چشمم رو اون ویلای متروکه بود . حس عجیبی بهش داشتم . چقدر دوست داشتم برم داخلشو ببینم . از خنکی هوا موهای بدنم راست شده بود . سهیل کنارم نشست و گفت : دیگه اونجارو نگاه نکن . اعصاب خودتو به هم نریز ..

سرمو تکون دادم و سعی کردم تو جمع باشم . بچه ها همه چرت و پرت می گفتن و تمام مدت می خندیدیم تا اینکه بابا به بابک زنگ زد و گفت که بریم ویلا چون می خوان جوجه به سیخ بکشن پسرا کمکشون کنن . 

توی راه برگشت با مارال و شیما داشتیم در مورد اینکه شب چه جوری همه مون تو ویلا بخوابیم فکر می کردیم . مارال با شیطنت می گفت : دو تا اتاقا باشه واسه تازه عروس و دومادامون..

شیما خندید و گفت : لازم نکرده همچین پیشنهادی بدی ..

مارال گفت : تو که باید از خدات باشه دیگه ..

وقتی رسیدیم ویلا تا موقعی که شام رو آماده کنن ماهان با ماشینشون که تا جلوی تراس آورده بودش موزیک گذاشته بود و صداشو زیاد کرده بود و همونطور که جوجه ها رو آماده می کردن می رقصیدن . صدف در گوشم می گفت : بابا این فامیل ما هم نخورده مستن نه ؟؟

نگاهش کردم و گفتم : راستی تو جریان شایان رو تعریف نکردیا ..

احساس کردم کمی خجالت کشید و گفت : حالا می گم برات فقط اینو بگم که با مامان هم آشنا شد .

با ذوق گفتم : واو .. پیشرفت کردی بوزینه افغانی

خندید و گفت : عنتر برقی ..

اون شب شام رو تو همون فضای باز خوردیم و بعدش همه مشغول یه بازی دسته جمعی با ورق شدیم .

بعد از اون همه داشتن سر اینکه کی کجا بخوابه و این چیزا صحبت می کردن که من راه افتادم سمت ساحل . سهیل دنبالم اومد و گفت : نیکا ازم جدا نشو ..

نگاهش کردم و گفتم : می ترسی تسخیرم کنه ؟؟

گفت : معلومه که می ترسم .. من نزدیک بود تورو از دست بدم .. 

پوزخندی زدم و گفتم : این همه تلاش واسه چیه واقعا ؟؟ بالاخره باید تسلیمش بشم ..

سهیل گفت : نیکا لطفا در این مورد حرف نزن ..

بغض داشتم گفتم : می خوام به کاوه زنگ بزنم 

سهیل گفت : چرا اتفاقی افتاده ؟؟

گفتم : نه .. می خوام ببینم راه دیگه ای نیست ؟

سهیل گفت : اگه بهش زنگ بزنی می گه که یکی از ما دوتا عاشق نبوده ..

سرمو تکون دادم و گفتم : تو به احساس من شک کردی ؟

گفت : نه .. مطمئنم !

ایستادم . تو چشمهاش زل زدم و گفتم : سهیل راستشو بگو ..

توی چشمهام نگاه کرد و گفت : راستشو می گم .. واقعا می تونم بفهمم که تو هم عاشق منی ..

با نا امیدی گفتم : پس سهیل چرا اونطوری شد ؟؟

سهیل گفت : شاید نشونه گذاری راه مطمئنی نبوده ..

سرمو پایین انداختم و گفتم : از همه ی این چیزا خسته شدم . من دلم یه زندگی عادی می خواد سهیل ..

بغض داشتم . از اینکه اینقدر ضعیف شده بودم متنفر بودم . من ِ لعنتی این روزا همه ش گریه می کردم . سهیل دستشو روی گونه م کشید و اشکهامو پاک کرد و گفت : می خوام امشب به این چیزا فکر نکنی نیکا ..

سرمو تکون دادم و سهیل گفت : تا هروقت هم که بخوای لب ساحل قدم می زنیم ..

با این حرفش خم شدم و دمپایی لا انگشتی های سفیدم رو از پام در آوردم و پاهامو روی ماسه ها گذاشتم . همیشه این کارو می کردم . عاشق این بودم که سرما و خنکی ماسه ها رو با پوشتم لمس کنم . بهم آرامش عجیبی می داد . سهیل گفت : بریم تو دریا آب بازی ؟؟

با ذوق گفتم : آخ جون بریم ..

دستمو گرفت و با هم به سمت دریا دویدیم تا مچ پاهامون تو آب فرو رفته بودیم و رو به دریای بی پایان ایستاده بودیم . موج ها تو تاریکی شب برق می زدن . سهیل گفت : بیا بچه سوسول چرا همون اول ایستادی ؟؟

گفتم : تو جیبم موبایلمه .. می ترسم خیس بشه ..

منو کشید طرف خودش و گفت : بیا ببینم ..

تا زانوهام تو آب بودم که سهیل خم شد و با دستش آب به طرفم پرتاب کرد . جیغ زدم : نه سهیل .. خیسم نکن .. نه ..

سهیل آب تو صورتم می پاشید و با صدای جیغ جیغ های من اون می خندید . لرزش گوشی م رو توی جیبم احساس کردم و گفتم : سهیل گوشی م داره زنگ می زنه دیوونه ..

سهیل ول کن نبود و منو خیس می کرد . در حالیکه داشتم از خنده غش می کردم گفتم : سهیل تورو خدا .. گیر عجب آدم دیوونه ای افتادم ها .

سهیل ایستاد و با شیطنت گفت : دیوونه ؟ تو به من گفتی دیوونه ؟؟

غش غش خندیدم و گفتم : سهیل بذار گوشی مو بردارم ..

سهیل بهم مهلت داد و من جواب دادم . مامان بود گفت که اتاق سمت راستی رو برای من و سهیل گذاشتن و بقیه همه با هم پایین می خوابن . می خواست مطمئن بشه که اگه دیر رفتیم بدونیم قراره کجا بخوابیم . 

وقتی تماس قطع شد بدون اینکه بفهمم چی شد روی زمین و هوا معلق شدم . جیغ می زدم و دست و پاهامو تکون می دادم . سهیل منو بغل کرده بود و می خواست منو توی آب بندازه .. 

با جیغ جیغ گفتم : سهیل قرار نبود از این شوخی پشت وانتی ها بکنی ..

سهیل خندید و گفت : شوخی پشت وانتی و غیر پشت وانتی نداره دیگه..

خودمو از گردنش آویزون کردم و گفتم : سهیل تورو خدا منو ننداز تو آب .. لطفا .. عشقم ..

سهیل همونطور که منو تو بغلش گرفته بود از آب بیرون رفت و بعد منو تو ساحل گذاشت . تو بازوش مشت زدم و گفتم : خیلی بی کله ای ..

سهیل خندید و گفت : تو هم عاشق اینی که بی کله باشم ..

خندیدیم و در حالیکه دنبالش راه می رفتم گفتم : آقا دیگه تو از کجا می دونی ؟؟ قبول نیست .. نباید می فهمیدی ..

خندید و گفت : حالا که فهمیدم دیگه ..

بعد قدم هاشو تند کرد و گفت : بدو زود بریم تا سرما نخوردیم ..

دنبالش تقریبا می دویدم و می گفتم : سهیل آروم تر برو. .

وقتی دیدم توجه نمی کنه . دور خیز کردم و به سمتش دویدم به محض اینکه بهش رسیدم پریدم و از پشت روی کولش سوار شدم . سهیل گفت : اع .. اع .. چیکار می کنی دختر ؟؟

همونطور که دو تا دستام رو دور گردنش گرفته بودم و غش غش می خندیدم گفتم : باید بهم کولی بدی .. هیکل بزرگ کردی که چی بشه ؟؟ یه فایده ای داشته باش ..

سهیل خندید و گفت : تو جرئت داری بیا پایین ..

همونطور که روی کولش بودم و اون به سختی منو می کشوند تا ویلا رفتیم . به نظرم اومد خسته شده و گفتم : حالا می تونی منو بذاری زمین ..

سهیل گفت : پایین اومدنت مساوی با مرگه..

آروم خندیدم و گفتم : سهیل زشته .. می بیننمون ..

منو پایین گذاشت و گفت : باشه ..

بعد کمکم کرد پاهامو که ماسه ای شده بود بشورم و بعدش هم با هم و بدون سر و صدا رفتیم داخل . همه توی حال خوابیده بودن . آروم از پله ها رفتیم بالا و رفتیم تو اتاق . من حوله و لباسامو برداشتم و رفتم دوش گرفتم . سهیل هم که خیلی خیس نشده بود . وقتی برگشتم سهیل روی تخت یه نفره ای که تو اتاق بود دراز کشیده بود و دستشو روی چشمهاش گذاشته بود . آروم گفتم : سهیل ؟ بیداری ؟

جواب نداد رفتم جلوتر و تکونش دادم . از خواب پرید و تا منو دید گفت : اع .. اومدی ؟؟ خوابم برده بود ..

لبخند زدم و گفتم : قرار نبود پشت حموم منتظرم باشی ؟؟

دستشو برد تو موهاش و در حالیکه سرشو می خاروند گفت : اممم.. چیزه اومدم تو اتاق موبایلمو بردارم خوابم گرفت ..

آروم خندیدم و گفتم : پس شانس آوردی ارواح عزیز سراغم نیومدن ..

منو کشید و گفت : بگیر بخواب دیگه .. چقدر پر حرف شدی ..

با غرغر گفتم : بچه پررو ..

سهیل گفت : تو صدقه سر من جز مهمونای وی آی پی (VIP) حساب شدی و بهت اتاق دادن ها.. وگرنه باید اون پایین با بقیه می خوابیدی ..

بازوشو فشار دادم و گفتم : پیش بقیه رو بیشتر دوست داشتم ..

چشمهاشو بست و گفت : باشه دیگه .. بهتره بخوابیم ..!!

سهیل خیلی زود به خواب فرو رفت اینو از صدای آروم و یکنواخت نفس هاش فهمیدم . پتو رو روی خودم کشیدم و به سهیل پشت کردم . داشتم به این فکر می کردم که باید فردا به کاوه زنگ بزنم و ببینم به نتیجه ی جدیدی رسیده یا نه که درست همون لحظه گوشی م زنگ خورد . نگاه کردم و دیدم که کاوه ست . با خودم فکر کردم ساعت دو شب چه کاری می تونه باهام داشته باشه . با صدای آروم طوری که سهیل رو بیدار نکنم جواب دادم : سلام ..

صدای کاوه تو گوشم پیچید : سلام نیکا .. بد موقع که مزاحمت نشدم ..

آروم گفتم : مهم نیست .. چیزی شده ؟؟

گفت : خوبی ؟؟

گفتم : مرسی .. 

کاوه کلافه به نظر می رسید گفت : نیکا .. وقتی این راه هم جواب نداد من .. اون کتابو خوندم . همه جاشو خوندم .. فقط یه چیزی مونده ؟؟

با هیجان گفتم : چی ؟

کاوه گفت : تنهایی ؟؟ سهیل ..؟؟

زمزمه کردم : اون خوابه ..

کاوه نفس عمیقی کشید و گفت : اگه با از بین بردن طلسم هم هنوز اون روح رو دیدی یعنی اصلا دوباره دیدن اون روح به خاطر تاج نبوده و بر میگرده به همین که نشونه گذاری تکمیل نشده ...اگه اون رابطه دو طرفه بوده .. فقط یه چیزی هست .. که .. که ممکنه جلوی تکمیل نشونه گذاری رو گرفته باشه . بهتر بود تنهایی بهت بگم .. یعنی خودت می دونی .. اگه دلت بخواد می تونی به سهیل بگی ولی من خواستم اول به خودت بگم ..

بی طاقت شده بودم از اینکه اینقدر مقدمه چینی می کرد گفتم : باشه بگو ..

کاوه کمی سکوت کرد و گفت : تنها چیزی که می تونه نشونه گذاری رو بی تاثیر کنه اینه که تو یه رابطه ی جنسی اجباری داشتی ..

با صدایی که از فرط هیجان می لرزید گفتم : تو چی گفتی ؟؟؟

کاوه گفت : نمی دونم .. منم فکرشو نمی کنم که تو وقتی با سهیل دوست بودی یه رابطه ی جنسی دیگه با کسی دیگه داشته باشی .. منم شوک زده شدم ..

غریدم : کاوه نصفه شبی زده به سرت ؟؟ نمی فهمم می خوای به چی برسی .. 

کاوه گفت : فقط خواستم بهت گفته باشم ..

غریدم : پس خیالتو راحت کنم که اینم نیست .. دنبال یه مجهول دیگه باش .. شب بخیر ..

بدون اینکه منتظر باشم چیزی بگه قطع کردم . قفسه ی سینه م بالا و پایین می شد از شدت عصبانیت تند تند نفس می کشیدم . نمی دونم کاوه با خودش چه فکری می کرد که زنگ زد و اینو گفت . من با هیچ کس دیگه رابطه ای نداشتم . چطور می تونه این حرفو به من بزنه . اون به نجابت من شک کرد ؟؟؟

چه جوری می تونه اینقدر احمقانه فکر کنه و حرف بزنه ؟؟؟

اما .. اون فقط می خواست به من بگه که این جریان هم هست . اون منظوری نداشت . کاوه فقط می خواد به من کمک کنه و من حق ندارم این برخورد رو باهاش داشته باشم .. 

قبل از اینکه پشیمون بشم بهش اس ام اس دادم : کاوه معذرت می خوام . فقط من خیلی ناراحت شدم و نتونستم خودمو کنترل کنم .. امیدوارم درک کنی !


ردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم سهیل هنوز خواب بود . دیدن سهیل وقتی با آرامش خوابیده بود برام خیلی هیجان انگیز بود . مخصوصا وقتیگوشه ی پتو رو به بینی ش زدم و سهیل با عطسه ی بلندی از خواب پرید . غش غش می خندیدم که سرمو تو بغلش گرفت و روی سرم پتو کشید . پتو رو محکم گرفته بود و من نمی تونستم جایی رو ببینم و نفس بکشم . دست و پاهامو تکون می دادم و می گفتم : سهیل غلط کردم .. دارم خفه می شم ..

با خنده ولم کرد . موهامو که به هم ریخته بود با پوف تکون دادم . سهیل خندید و گفت : پاشو بریم پایین که یکی دو ساعت دیگه سال تحویله ..

با ذوق کف دستهامو به هم کوبیدم و بعد از شونه زدن موهام و عوض کردن لباس خوابم با سهیل از اتاق خارج شدیم . همه بیدار شده بودن و بعضی ها مشغول صبحانه خوردن و بعضی ها هم رفته بودن ساحل ورزش کنن .

من و سهیل رفتیم توی آشپزخونه تا صبحانه بخوریم . مامان برامون چای ریخت و گفت : سارا صبح اومد بیدارتون کنه مثه اینکه بیدار نشدین ..

سهیل خندید و گفت : ما دو تا خوابمون خیلی سنگینه ..

خاله که تو آشپزخونه بود گفت : نه خاله جون دیشب دیر خوابیده بودین ..

سهیل که از لحن گرم خاله خیلی خوشش اومده بود گفت : بله البته اون هم موثر بوده ..

وقتی صبحانه مون تموم شد سارا و صدف و ماهان و مارال رسیدن . گفتن صبح برای ورزش رفتن ساحل .

سارا اومد جلو و در حالی که دست سهیل رو تو دستش می گرفت گفت : داداشی اومدم دنبالتون ولی هرچقدر در زدم بیدار نشدین ..

سهیل دستشو دور شونه های ظریف سارا انداخت و گفت : آره عزیزم .. خواب موندیم . دیشب یه کم دیر خوابیدیم ..

بعد در حالیکه موهاشو به هم می ریخت گفت : دیشب خوب خوابیدی ؟؟

سارا خندید و گفت : خیلی باحال بود .. سر اینکه کی کجا بخوابه کلی داستان داشتیم . من و صدف و مارال پیش هم خوابیدیم . خیلی دخترای خوبی هستن ..

بعد به من نگاه کرد و گفت : خوش به حالت .. فامیل داشتن خیلی خوبه ..

لبخندی زدم و گفتم : خب تو هم از این به بعد با ما فامیل شدی و تو هم فامیل داری ..

لبخند زد و بعد رفت پیش صدف که صداش می زد .

صدف منو هم صدا زد و من وقتی از پیش سهیل می رفتم گفتم : یه کم با پسرا قاطی شو ..

لبخند زد و به سمت شهاب و ماهان که روی مبل ها نشسته بودن رفت .

منم رفتم پیش دخترا که می خواستن سفره ی هفت سین بچینن .

حدود یه ساعت درگیر چیدن سفره ی هفت سین بودیم وقتی کارمون تموم شد دخترا رفتن لباساشون رو عوض کنن و منم که از قبل لباس مناسبی پوشیده بودم . چند دقیقه ی مونده به سال تحویل رو همه دور میزی که روش هفت سین چیده بودیم نشسته بودیم . ثانیه های پایانی رو همه در حالیکه دست همو گرفته بودیم می شمردیم . وقتی سال تحویل شد همه شروع کردن به روبوسی کردن . بعد از اینکه فال حافظ گرفتیم و شیرینی و شکلات خوردیم و عیدی هامون که همه نقدی بود گرفتیم شهاب موزیک گذاشت و همه شروع کردیم به رقصیدن . تنها کسی که توی جمع نمی رقصید سارا بود . با لبخندی محزون روی مبل نشسته بود و بقیه رو نگاه می کرد . صدف خیلی بهش اصرار کرد بیاد برقصه و سارا فقط گفت : رقص بلد نیستم ..

همونطور که داشتم با بابا جونم که یه پیرهن صورتی کم حال به تن داشت و صورتش رو شش تیغه کرده بود و بوی عطر مخصوصش رو می داد می رقصیدم نگاهم به سارا افتاد که خیلی نامحسوس از روی مبل بلند شد و رفت بیرون ..

غمی که توی نگاه سارا بود خیلی اذیتم می کرد . حتی بعضی وقتا اونقدر منو تحت تاثیر قرار می داد که بغض می کردم بعد از اینکه یه دور با بابا رقصیدم بابا محکم بغلم کرد و گونه مو بوسید . بعد از بابا مشغول رقصیدن با شهاب شدم و متوجه شدم که سهیل داره با مامان می رقصه . نمی دونم چرا اما ناخود آگاه یه لبخند رضایت بخش روی لبهام اومد . شهاب زمزمه کرد : شروع خوبی برای سال جدید بود ..

لبخند زدم و گفتم : آره ..

و برای یه لحظه بغض کردم . من چقدر این جمع صمیمی رو دوست داشتم اما ممکن بود این آخرین باری باشه که باهاشون به این ویلا میام و سال تحویل رو جشن می گیرم .. من هر لحظه ممکن بود از بین برم ..

وقتی رقصم با شهاب تموم شد از شدت بغضی که داشتم از ویلا رفتم بیرون . هیچ کس حواسش به من نبود . صدای ضبط اونقدر زیاد بود که حتی از بیرون ویلا هم به گوش می رسید . همون طور که به سمت ساحل می رفتم متوجه صدایی از پشت ویلا شدم . بین دیوارهای سنگی که حریم باغ رو معین می کرد و ساختمان ویلا یه راه باریک بود که متوجه شدم صدا از اونجا میاد . خیلی اروم طوریکه صدای پام روی سبزه ها شنیده نشه رفتم اونجا و در کمال تعجب سارا رو دیدم که پشت به من ایستاده بود . یه جین سورمه ای تنگ با یه تی شرت سفید یخچالی به تن داشت . موهاشو دم اسبی و خیلی ساده بسته بود . مطمئن بودم خودشه . صدای آروم گریه شو می شنیدم و دودی که از سمت صورتش به بالا می رفت رو می دیدم . بغض کردم . نمی دونستم باید چی کار کنم ؟؟؟

خدای من .. سارا خیلی جوون و معصوم بود . دلم نمی خواست اونو توی این موقعیت ببینم . چند قدم به عقب رفتم و سعی کردم به روی خودم نیارم که توی اون موقعیت دیدمش .. همون طور که عقب عقب می رفتم . احساس غریبی بهم دست داد . به محض اینکه چرخیدم نوری توی چشمهام تابیده شد و متعاقب اون سایه ای جلو دوید و در کمتر از یه ثانیه اون دختر مو مشکی رو جلوم دیدم . نفهمیدم چطور تونستم جیغ بکشم اما قبل از اینکه اون روح حتی دستش بهم بخوره صدای سارا رو شنیدم که می گفت : نیکا .. ؟؟؟؟

به سمت سارا چرخیدم . از پشت دیوار به سمتم اومد . دستمو گرفت و گفت : رنگت پریده ..

نمی تونستم لبخند بزنم . هنوز قلبم تند می زد . فقط گفتم : سوسک دیدم ..

خندید . یه خنده ی بامزه . چهره ی عروسکی شو خیلی خواستنی می کرد . گفت : سوسک ؟؟ اینقدر از سوسک می ترسی ؟؟

لبخند زدم . نمی تونستم خنده ی سرخوشانه ی سارا رو ببینم و بی تفاوت باشم . از اینکه می دیدم حالش خوبه روحیه گرفته بودم . زیر لب گفتم : اوم .. عزیزم از بچگی از سوسک می ترسیدم ..

خندید . نگاهم افتاد به چشمهای قرمز سارا . قرمزی چشمهاش خیلی زیاد بود . حتی اگه یه ساعت گریه می کرد نباید چشماش اینقدر قرمز می شد . گفتم : سارا ؟؟ چرا چشمات اینقدر قرمز شده عزیزم ؟؟

لبخند روی لب سارا ماسید و طرز نگاهش عوض شد . اخم کرد و روشو برگردوند . با لحنی آروم گفتم : سارا ؟؟ ما یه شرطی گذاشته بودیم یادته ؟؟

لباشو جمع کرد و گفت : می شه اینقدر تو کارای من سرک نکشی ؟؟

لحنش خیلی تند شده بود . هیچ وقت فکر نمی کردم اون سارای خجالتی مظلوم اینجوری باهام حرف بزنه . لبمو گزیدم و زیر لبی گفتم : اما ما شرط گذاشته بودیم ..

سارا معذب نگاهم کرد . کمی عذاب وجدان داشت اینو کاملا از نگاهش حس می کردم . همون لحظه گوشی سارا زنگ خورد و سارا گفت : بابا زنگ می زنه . ازم فاصله گرفت و جواب داد : سلام باباییییی .. قربونت بشم .. عید تو هم مبارک ..

ازم دور شد و دیگه صداش رو نشنیدم . رفتم داخل . هنوز مجلس گرم بود و همه در حال رقصیدن بودن . به محض اینکه من رفتم داخل ماهان از ویلا خارج شد . نگران شدم که نکنه از بویی که سارا گرفته بود و قرمزی چشمهاش پی به چیزی ببره . رفتم لب پنجره و دیدم که ماهان دقیقا به سمت سارا رفت سارا هنوز مشغول حرف زدن با موبایلش بود . بابک صدام کرد و گفت : کجایی نیکا ؟؟ از وقتی نامزد کردی منزوی شدی ...

شیما و صدف که داشتن با هم می رقصیدن غش غش خندیدن و من نگاهم افتاد به سهیل که رو به روی مارال بود و داشتن با هم می رقصیدن . رفتم و سعی کردم تو جمع باشم . سعی کردم به سارا فکر نکنم . سعی کردم به اون روحه فکر نکنم . سعی کردم به هیچی فکر نکنم . سعی کردم خوش باشم . خوش بگذرونم .. سعی کردم شاید این آخرین لحظه های بودنم رو برای خودم جشن بگیرم ....

اون شب همه لب ساحل دور یه آتیش بزرگ نشسته بودیم ، معمولا اینجور وقتا که همه دور هم جمع می شدیم شوهر خاله م و بابک کلی جوک تعریف می کردن و باعث خنده مون می شدن . داشت بهمون خوش می گذشت و منم دستم روی گردنبند ظریفی بود که ظهر بعد از خوردن سبزی پلو با ماهی توی اتاق بهم داد . عیدی گرفتن از سهیل خیلی فوق العاده بود فقط یه بدی داشت اونم این بود که این روزای آخر اونقدر درگیر بودم که من براش عیدی نگرفته بودم و از این بابت خجالت می کشیدم .

سهیل که کنارم نشسته بود و منم جوری نشسته بودم که تکیه مو بهش داده بودم زیر گوشم گفت : چرا تو جمع نیستی ؟؟

نگاهش کردم و گفتم : خیلی این گردنبند رو دوست دارم ..

لبخند زد و گفت : خیلی خوشحالم که خوشت اومده ..

یه گردنبند ظریف بود که یه مروارید کوچولو از توش رد شده بود و مثه یه پلاک ساده به نظر میومد . همون لحظه که دیدمش عاشقش شده بودم . سهیل اون رو دور گردنم بست و گفت که می خواد همیشه اون رو تو گردنم ببینه . تو تمام سالهایی که قراره با هم باشیم . این بهترین آرزویی بود که سهیل می تونست بکنه . برای همین پریدم توی بغلش و سهیل همونطور که منو بغل کرده بود چند بار منو دور خودش چرخوند و من غش غش می خندیدم ...

صدای زنگ موبایلم باعث شد دیگه نتونم به اون لحظه فکر کنم . نگاه کردم و دیدم که کاوه ست . فاصله ی سهیل اونقدر باهام کم بود که مطمئن بودم اونم اسم کاوه رو روی صفحه ی گوشی م دید . اونقدر اونجا سر و صدا بود که مجبور بودم برای جواب دادن کمی ازشون دور شم . همونطور بدون کفش روی ماسه ها راه افتادم و جواب دادم : بله ..

صدای کاوه توی گوشم پیچید: سلام نیکا . خوبی ؟؟

به سمت ساحل می رفتم و نسیم خنکی به صورتم می خورد و موهامو به بازی می گرفت زیر لبی گفتم : مرسی .. تو خوبی ؟؟؟

کاوه گفت : منم خوبم .. اوم زنگ زدم عید رو بهت تبریک بگم ..

لبخندی روی لبم اومد و گفتم : منم تبریک می گم ..

کاوه گفت : سفر خوش می گذره ؟؟

گفتم : آره خوبه .. دارم از آخرین سفرم لذت می برم .. تو چطوری کجایی ؟؟

گفت : با ویدا اومده بودم مهمونی سال نو یکی از دوستاش .. الان اومدم بیرون یه کم هوا بخورم .. منظورتو نفهمیدم نیکا .. یعنی چی آخرین سفر ؟؟

با بی تفاوتی گفتم : چون من از این سفر بر نمی گردم کاوه ..

نگاهم چرخید سمت اون ویلای متروکه .. باد از بین شیشه های شکسته پنجره ش می گذشت و پرده ی پاره ای که پشت پنجره بود رو تکون می داد . کاوه با هیجان داد زد : چه غلطی می خوای بکنی ؟؟؟

زمزمه کردم : کاری که باید بکنم . دیگه بیشتر از این نمی خوام واسه کسی مشکل درست کنم . می دونی چیه کاوه ؟؟ از اولشم باید همین کارو می کردم ...

نگاهم روی اون پرده ی پاره بود که توسط باد به رقص در میومد . برای لحظه ای کنار رفت و برق دو تا چشم سیاه رو دیدم . صدای کاوه رو شنیدم که تقریبا داد می زد : نیکا حق نداری همچین کاری بکنی .. فقط کافیه بفهمیم جریان اون رابطه ی اجباری چی بوده .. می فهمی نیکا ؟؟صدامو می شنوی ؟؟

در حالیکه قدم هامو به سمت اون ویلا برمی داشتم غریدم : بس کن کاوه ..

بعد با ملایمت خاصی گفتم : کاوه تو دوست خوبی بودی .. خدافظ ..


قبل از اینکه بخوام قطع کنم صدای ملتمس کاوه توی گوشم پیچید : نیکا این کارو نکن .. بهم وقت بده .. قول می دم این مشکلو حل کنم .. خواهش می کنم ..

نمی دونم چرا لحن کاوه اونقدر احساساتمو تحریک کرد . بغض کردم و گفتم : برای من همه چیز تموم شده کاوه .. 

زود گفت : نیکا دیوونه نشو .. تو فقط چند روز دیگه به من وقت بده .. اصلا یه روز .. من راهشو پیدا می کنم .. 

قطره ای اشک روی گونه هام چکید . دلیل اصرار کاوه رو نمی فهمیدم اما هرچی بود خیلی به دلم می نشست . قدم هام که منو به سمت اون ویلای متروکه می کشوند ناخودآگاه سست شده بود . قبل از اینکه صدام بلرزه گفتم : باشه کاوه . خدافظ ..

گوشی رو قطع کردم و همون لحظه یه اس ام اس برام از کاوه اومد : مرسی نیکا .. برو پیش سهیل و به هیچی فکر نکن ..

انگار اونم می دونست این سهیله که می تونه تو این شرایط منو آروم کنه . از گوشه ی چشم آتیشی که تو ساحل روشن بود رو می دیدم . جمعیت دور آتیش می رقصیدن . از اینکه شادی خانواده مو می دیدم بین گریه خندیدم و یه بار دیگه به اون پنجره ی شکسته نگاه کردم . هنوزم اون دو تا چشم سیاه برق می زدن و صدایی راز آلود مثه زوزه ی باد تو گوشم می پیچید : تسلیم شو ..

نگاهمو از ویلا گرفتم و به سمت آتیش می رفتم که که احساس کردم کسی پشت سرمه تا چرخیدم اون روح جلوم بود . با سرعت غیر قابل باوری شروع به دویدن کردم . مچ پام سرد شد و نیرویی منو روی زمین انداخت . جیغ زدم و تا چرخیدم اون جلوم بود . همونطور که سعی می کردم از دستش خلاص بشم صدای سهیل رو شنیدم : نیکا چه خبره ؟؟

اون روح به نرمی محو شد . سهیل دستمو گرفت و کمکم کرد بلند شم با عصبانیتی که اصلا ازش انتظار نداشتم سرم داد زد : خوبه می دونی تو خطری اون وقت اینقدر دور می شی ازم ؟؟؟

سرمو پایین انداختم , غرید : می خوای خودتو از بین ببری ..؟ بفرما .. 

به طرف اون ویلای متروکه هولم داد و گفت : برو دیگه ..

از اینکه هولم داد خیلی عصبانی شدم . با حرص نگاهش کردم و گفتم : حق نداری منو هول بدی .. حق نداری ...

بعد به سمت آتیش راه افتادم . شهاب و بابک روی ماسه ها نشسته بودن و با هم یه آهنگی رو می خوندن . شوهر خاله روی سطلی که توش میوه آورده بودیم می زد و اونایی که نمی رقصیدن دست می زدن . جوون ترا هم دور آتیش می رقصیدن . به محض اینکه رسیدم مارال منو کشوند وسط و گفت : دیر کردی سهیل اومد دنبالت .. ندیدی ش ؟

زیر لب گفتم : چرا .. اونم اومد ..

یه کم با بچه ها رقصیدم و بعد رفتم کنار شهاب نشستم . رو به روم سهیل دور آتیش نشسته بود . بچه ها هم کم کم نشستن . مامان و خاله و عمه و مامان بزرگ رفتن توی ویلا . شوهر خاله هم رفت لب ساحل و مشغول سیگار کشیدن شد . کمی بعد بابا هم به همراه شوهر عمه رفتن به سمت ویلا . از بین شراره های آتیش صورت سهیل رو می دیدم که به دریا زل زده بود . حسابی توی فکر بود . شهاب زیر گوشم گفت : با هم قهر کردین ؟؟

خیلی مظلومانه و با صداقت گفتم : آره ..

خندید و موهامو به هم ریخت و گفت : پیش میاد تو این دوران .. زیاد تحویل نگیر این قهر و آشتی هارو ..

سهیل و مارال و ماهان مشغول حرف زدن شده بودن . سارا و صدف هم داشتن می رفتن لب ساحل . گفتم : شهابی ؟؟ بابک و شیما کجا رفتن ؟؟

شهاب با حسرت گفت : رفتن قدم بزنن ..

همونطور که تکیه مو به شهاب می دادم گفتم : غصه نخور دایی جون .. ایشالا سال دیگه مونا هم میاد ..

خندید و گفت : پاشو بریم یه کم قدم بزنیم ..

بعد بلند شد و گفت : چاق نشدی نیکا ؟؟

خندیدم و گفتم : بابک که می گه مثه یه استخونم که روش یه لایه پوست کشیدن ..

شهاب هم خندید و بعد گفت : نه دیگه .. اینجوری هم نیستی .. تازه الانم به نظرم یه کم چاق تر شدی .. نه ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : نمی دونم ..

مارال که دید ما می خوایم قدم بزنیم گفت باهامون میاد . سهیل هم اومد و ماهان گفت پیش سارا و صدف می مونه . نگاه مشکوکی به ماهان انداختم که خودش متوجه شد . کلا من و ماهان نقطه مقابل هم دیگه بودیم . از بچگی هم همیشه با هم مشکل داشتیم . الان دلیل نزدیک شدنش به سارا رو نمی فهمیدم . فاصله ی سنی شون زیاد بود و قطعا نمی تونست از سارا خوشش اومده باشه . سعی کردم به این چیزا فکر نکنم . چون واقعا اعصابمو به هم می ریخت . مارال و شهاب هم قدم شدن و من و سهیل در حالی که عقب تر از اونا و در کنار هم راه می رفتیم هر دو سکوت کرده بودیم . کمی که در سکوت قدم زدیم سهیل گفت : متاسفم نیکا .. کاری که انجام دادم در حد من و تو نبود .. 

چیزی نگفتم . عذاب وجدان سهیل بیشتر شد و گفت : همه ش دارم فکر می کنم چی شد که تورو هول دادم و هیچ جوابی واسش ندارم . چون یه حرکت غیر عمدی بود . چون منو خیلی عصبی کرده بودی .. نیکا .. هربار ازم جدا می شی صدای جیغ زدنتو می شنوم . وحشت زده شدی و داری فرار می کنی .. 

سرمو تکون دادم و گفتم : درک می کنم .. لازم نیست اینقدر توضیح بدی ..

سهیل گفت : دیگه از من دور نشو ..

زیر لب گفتم : باشه .

به آرومی دستمو تو دستش گرفت و گفت : امیدوارم هرچه زودتر این روزای سخت بگذره ..

و من فقط لبخند زدم ..

اون شب اصلا شب خوبی نبود . موقع خواب به محض اینکه سهیل روی تخت دراز کشید خوابش برد و من خیلی آروم کنارش روی تخت یه نفره دراز کشیدم . اگه تکون می خوردم روی زمین می افتادم برای همین دستمو از بازوی سهیل رد کردم و همون طور که نگاهم به سقف بود و محافظ خوابی که کاوه بهم داده بود رو توی دستم گرفته بودم سعی کردم بخوابم و اونقدر به چیزای مختلف فکر کردم تا خوابم ببره . اما کم کم دیدم که اتاق روشن شد و حتی نور خورشید از بین پرده ی حریر توی اتاق افتاد و کم کم دیدم که سهیل بیدار شد . اما من نتونستم بخوابم . اون روز قرار بود بریم جنگل . سهیل با انرژی از خواب بیدار شد و گفت : دیشب خوب خوابیدی ؟؟

لبخند زدم و با بی حالی گفتم : تمام دیشب بیدار بودم ..

با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و گفت : منم بیدار می کردی ..

دستمو نوازشگونه توی موهای پرپشتش فرو بردم و گفتم : لازم نبود عزیزم ..

قبل از اینکه راه بیفتیم به سمت جنگل , کاوه بهم زنگ زد و گفت که با اینکه می دونسته ممکنه با این حرف ناراحتم کنه اما امروز به این فکر کنم که چه رابطه ی اجباری ای می تونستم تا حالا داشته باشم . 

قبل از اینکه قطع کنیم گفت : نیکا .. من واقعا احتیاج دارم بدونم همچین رابطه ای بوده یا نه .. که اگه نبوده .. دنبال راه دیگه ای باشم . 

بعد آروم تر گفت : و مطمئن باش اگه نخوای هیچ کس حتی سهیل بدونه .. رازت رو نگه می دارم و از این بابت خیالت راحت باشه ..

بعد از اینکه تماس رو قطع کردیم . توی ماشین سهیل نشستم و راه افتادیم . توی راه کلی با سارا و صدف مارال تو ماشین رقصیدیم و سهیل هم برامون آهنگ های شاد و قر دار می ذاشت ..

وقتی رسیدیم . چادر زدیم و مامان و باباها نشستن و ما جوون ترا از توی راه رودخونه به سمت آبشار معروفی که اونجا قرار داشت می رفتیم . توی راه چرت و پرت می گفتیم و می خندیدم . آدمای کمی اونجا بودن و تقریبا یه طبیعت بکر و دست نخورده بود . سهیل داشت کنارم راه می رفت اما مشغول حرف زدن با شهاب بود . منم سعی کردم به یه رابطه ی اجباری فکر کنم . واقعا من کی یه رابطه ی اجباری داشتم ؟؟ اینو یادم بود که اون روز برفی که با سامان توی ماشین گیر کردیم اون منو بوسید اما .. من اون لحظه حس بدی به اون بوسه نداشتم . من از بوسیده شدن توسط سامان توی اون موقعیتی که به کس دیگه ای تعهد نداشتم حس بدی نداشتم حتی شاید برای یه هزارم ثانیه به بودن دوباره با سامان هم فکر کردم . نه .. نمی تونست اون بوسه اجباری بوده باشه .. امکان نداشت .. 

بچه ها برای خوردن میوه های جنگلی کنار درخت هایی که اطراف رودخونه بود توقف کردن و من همونطور که لبه ی تخته سنگی نشسته بودم و نگاهم به بچه ها بود به اولین باری که سهیل منو بوسید فکر می کردم . نکنه اون بوسه .. ؟؟؟ اما اون بوسه یه بوسه ی واقعی بود . اگر با اجبار شروع شده بود اما واقعی بود چون منم اونو می خواستم . صدای سهیل منو از افکارم جدا کرد : بیا عزیزم اینارو واسه تو کندم ..

چند میوه ی قرمز مایل به نارنجی رنگ رو که کف دستش بود رو برداشتم و یکی شو خوردم . آلوچه جنگلی بود و خیلی خوش طعم بود .

سهیل گفت : توی چه فکری ؟

لبخند زدم و گفتم : دارم به این فکر می کنم ببینم شاید واقعا یه رابطه ی اجباری داشتم ..

خندید . فکر کرد دارم شوخی می کنم . یعنی اینقدر به من اعتماد داشت ؟؟؟

بلند شدم و کمی از آب رودخونه رو شهاب ریختم . شهاب انتقام جویانه دنبالم دوید و من تو طول رودخونه می دویدم تا ازش فرار کنم . پشت سرم بلند می گفت : نیکا می دونی چقدر از خیس شدن بدم میاد و من غش غش می خندیدم تا اینکه بهم رسید و همونطور که خم شده بود تند تند آب روم می پاشید . اونقدر به هم آب پاشیدیم که هردومون خیس از آب شده بودیم تازه وقتی باهم صلح کردیم نگاهمون به بچه ها افتاد که داشتم رو هم آب می پاشیدن و از دیدن این صحنه هر دو با هم خندیدیم . ادامه ی راه رو در حالیکه همه خیس شده بودیم رفتیم . توی بقیه ی راه باز هم سعی کردم به یه رابطه ی اجباری فکر کنم برای لحظه ای حسی مثه انزجار بهم دست داد . دستهامو مشت کردم و متوجه شدم پوست بدنم دون دون شده . انگار یه جورایی یه چیزایی به یاد آوردم اما هیچی تو ذهنم نبود . چشمهامو ریز کرده بودم تا تمرکزم به هم نخوره . همونجا ایستادم و چشمهامو بستم . و تصویری زیر پلک هام دوید ..

" بدنم به دیوار چسبیده بود و از شدت ترس می لرزیدم . خیابون تاریک و خلوت بود و اون مرد با چشمهای خشن و نگاه پر از هوسش چونه مو به سمت خودش چرخوند و صورتشو بهم نزدیک کرد . به محض اینکه لبهاشو روی لبهام احساس کردم . صدای کشیده شدن لاستیک های ماشینی به گوشم رسید و متعاقب اون صدای آشنای کاوه رو شنیدم که می گفت : ولش کن مرتیکه .. "

دستی رو روی شونه م احساس کردم و جا خوردم تا به سمت اون طرف برگشتم نگاه سهیل رو دیدم با حالت عجیب و پیروزمندانه ای گفتم : پیداش کردم سهیل .. فهمیدم کی بوده ..

سهیل متعجب گفت : چی رو فهمیدی ؟؟

چشمهام برق زد . لحنم خیلی پر امید بود گفتم : فهمیدم اون رابطه ی اجباری مال کی بوده ؟؟

اخم هاش تو هم فرو رفت و من گفتم : همون شبی که من جلوی خونه تون منتظر تو بودم .. همون مردی که می خواست موبایلمو کیفم رو بگیره . وقتی دید چیزی براش ندارم می خواست بهم تجاوز کنه . اون می خواست منو ببوسه . اما تا لباش با من تماس پیدا کرد کاوه رسید . مطمئنم سهیل .. مطئنم رابطه ی اجباری به اون مربوط می شه .. ببین ..

پوست دون دون شده ی دستم رو بهش نشون دادم و گفتم : حتی وقتی بهش فکر می کنم اینجوری می شم . اون اجباری بود ..

سهیل دستمو گرفت و نگاه مشکوکی به صدف که چند قدم جلوتر ایستاده بود کرد . صدف خودشو به ما رسوند و گفت : چیزی شده ؟؟

سهیل گفت : نه .. داره چرت و پرت می گه .. بریم به بقیه برسیم ..

صدف دست دیگه مو گرفت و زیر گوشم گفت : نکنه دوباره اون روح رو دیدی ؟؟

خیلی وقت بود از جریان اون روح ها بهش چیزی نگفته بودم . صدف ترسو بود و دلم نمی خواست نگرانش کنم گفتم : نه عزیزم . حالا بعدا بهت می گم ..

وقتی به بقیه رسیدیم صدف رفت پیش ماهان و سارا ..

خدای من باز ماهان در کنار سارا راه می رفت .. سهیل زیر گوشم گفت : نگفته بودی اون عوضی کثیف تورو بوسیده ..

با بی تفاوتی گفتم : اگه می گفتم مثلا می خواستی چیکار کنی ؟ هان ؟؟؟ اون تو بودی که باعث شدی اون اتفاق واسم بیفته . اگه میومدی دم در هیچ کدوم این اتفاقا نمی افتاد ..

سهیل فشار دستشو بیشتر کرد و گفت : اون عوضی رو پیدا می کنم و کاری که لایقشه باهاش انجام می دم ..

آروم گفتم : سهیل .. اتفاقیه افتاده . حتی نمی خوام که خودتو مقصر بدونی . باشه ؟؟

توی چشمهام نگاه کرد . لبخندی امیدوارانه زدم و گفتم : الان مهم اینه که این قضیه رو فهمیدیم .. پس می تونیم حلش کنیم .. می تونم از اون روحه خلاص بشم .. سهیل .. ببین منو ..

یه ابروشو بالا داده بود و ناخودآگاه اخم کرده بود . خیلی چهره ی خشن مردونه شو دوست داشتم . با دیدن من که لبخند می زدم ناخودآگاه اخماش باز شد و فشار دستهاش بیشتر شد و گفت : اما من دخلشو میارم ..

خندیدم و گفتم : چه جوری می خوای پیداش کنی .. ؟ من حتی قیافه شو یادم نیست ..

صدای شهاب تو گوشم پیچید : بچه ها بسه دیگه .. زشته به خدا کلی جوون مجرد اینجاست . همه ش با هم وامیستین و زل می زنین تو چشمای هم دیگه .. باور کنین این ماه عسلتون نیست .. 

و بعد تنها صدای خنده هامون بود که سکوت اون جنگل رو می شکست ... این بار من ، نیکا از ته دل می خندیدم و دیگه با حسرت به جمع نگاه نمی کردم چون دیگه قرار نبود به این زودیا از بینشون برم ...






ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ-

فصل شونزدهم

دستمو از شیشه ی ماشین بیرون گرفته بودم و به جاده ی سرسبزی که ازش می گذشتیم نگاه می کردم . هوای بیرون خنکای مطبوعی داشت که با پوست دستم حسش می کردم . پرانرژی لبخند زدم و گفتم : تند تر برو سهیل ..

سهیل نگاهم کرد و گفت : عزیزم دارم صد و بیست تا می رم دیگه ..

بی اختیار خندیدم و گفتم : سهیل وقتی همه چیز تموم بشه تازه می تونم با یه دل سیر بشینم و نگاهت کنم . تازه اون وقت می تونم همه ی حواسمو بدم به زندگی م ..

سهیل فقط لبخند زد . سرمو از شیشه بردم بیرون و باد لا به لای موهام پیچید . سهیل با خنده گفت : بیار سرتو تو دختره دیوونه ..

خندیدم و به محض اینکه سرمو آوردم داخل ماشین شیشه رو بالا داد . خواستم شیشه رو پایین بکشم که متوجه شدم از قفل کودک استفاده کرده با ناراحتی گفتم : اع ؟؟سهیل ؟؟

موزیانه خندید و گفت : یه دقیقه بشین سر جات دیگه .. نمی دونم حواسم به رانندگی م باشه یا تورو بکشم تو ماشین ..

لبخند زدم و سهیل گفت : فکر می کنی اگه کاوه بفهمه فهمیدیم کی این کارو کرده چی کار می کنه .. ؟

با خوشحالی و ذوق عجیبی گفتم : خیلی خوشحال می شه ..

سهیل در حالیکه دنده عوض می کرد گفت : ولی من فکر می کنم ناراحت می شه که این چند روز رو بهش نگفتیم که فهمیدیم فقط چون می خواستیم وقتی برمی گردیم سورپرایزش کنیم .

دستمو زیر چونه م بردم و گفتم : ولی در هرحال مطمئنم بیشتر خوشحال می شه ..

سهیل دیگه چیزی نگفت و منم به آهنگی که پخش می شد گوش کردم . اون شب رسیدیم خونه . سهیل بعد از اینکه دم در خونه ی ما سارا رو که با ماشین صدف اینا اومده بود رو سوار کرد از من خدافظی کرد و گفت : فردا بعد از شرکت میام دنبالت ..

وقتی از هم جدا شدیم احساس دلتنگی عجیبی سراغم اومد . همراه مامان و بابا رفتم توی خونه . بابک و شیما هم دم در ازمون خدافظی کرده بودن و با ماشین بابک به خونه ی شیما رفته بودن . اونقدر خسته بودم که بعد از دوش گرفتن بالش و پتومو برداشتم و توی حال رو به روی اتاق مامان و بابا به خواب رفتم .. 

صبح با صدای زنگ گوشی م از خواب بیدار شدم . سهیل بود که زنگ می زد . در حالیکه با خواب آلودگی و به سختی چشمهامو باز می کردم با صدایی که از فرط خواب بیش از حد همیشه گرفته بود گفتم : سلام ..

صدای گرم سهیل توی گوشم پیچید : سلام نیکا .. خواب بودی ؟؟

زیر لبی گفتم : اوهوم ..

سهیل گفت : ای تنبل خوابالو .. بذار بریم خونه خودمون . پادگان نظامیه . صبح پنج بیدار می شی شبا هشت می خوابی ..

بی حال خندیدم و گفتم : پشیمونم نکن ..

خندید و گفت : عمرا تو پشیمون بشی ..

گفتم : کجایی ؟؟

و تو همون لحظه بلند شدم و نشستم . روی کاناپه خوابیدن باعث شده بود بدنم خشک بشه . برای همین کش و قوسی به بدنم دادم و سهیل هم گفت : شرکت .. نیکا زنگ زدم بپرسم کی می خوای جریان رو به کاوه بگی .. منو دیوونه کرد از بس پرسید که نیکا به نتیجه ای رسیده یا نه .. ؟

موزیانه خندیدم و گفتم : بعد از شرکت با کاوه بیا .. هم میریم سه تایی ناهار می خوریم . هم جریان رو بهش می گیم ..

سهیل موافقت کرد و بعد از اینکه تماس رو قطع کردیم رفتم سمت آشپزخونه . مامان داشت روی کیک خونه ای که پخته بود رو با شکلات و اسمارتیز تزئین می کرد .

با ذوق گفتم : صبح بخیر .. آخ جون .. کیک می خوام ..

زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : صبح بخیر .. جریان ناهار چیه ؟؟

لبخند زدم و گفتم : قراره با سهیل و دوستش ناهارو بیرون بخوریم ..

مامان زیر لب گفت : آها ..

بعد گفت : کیک رو الان نمی تونی بخوری .. باید سرد بشه ..

با ناراحتی گفتم : پس با خودم یه کم می برم با سهیل و کاوه می خورم ..

گفت : باشه .. برات می ذارم تو ظرف..

بعد از اینکه صبحانه خوردم رفتم توی اتاقم و در حالیکه پنجره رو باز کرده بودم تا از هوای آزاد لذت ببرم یه آهنگ خارجی که همیشه سهیل توی ماشین گوش می کرد رو گذاشته بودم و گوش می کردم . 

نوع نگاهم به زندگی از دیروز تا حالا کلی تغییر کرده بود . حالا خوشحال و پرانرژی بودم و احساس می کردم چقدر همه چیز قشنگ شده . احساس می کردم تازه می فهمم که ازدواج کردم . از اون روز اونقدر درگیر بودم که نتونستم یه جا دراز بکشم و موزیک گوش کنم و به اینکه زندگی م تغییر کرده فکر کنم ...

مامان اومد دم در اتاقم و بعد از چند ضربه که به در زد گفت : ننر جون .. ظرف کیک رو گذاشتم تو یخچال یادت نره برش داری . منم دارم می رم خونه ی مامان بزرگ .. 

با وحشت نگاهش کردم و گفتم : می خوای بری ؟؟

مامان که متوجه حالت وحشت زده ی من نشده بود گفت : خب اره عزیزم .. چطور مگه ؟؟ 

سرمو تکون دادم که یعنی چیزی نیست . مامان گفت : با خاله ناهار می ریم اونجا .. شماها که همه ش درگیر برنامه های خودتونین .. بابات هم که امروز با همکاراش بعد از شرکت می ره استخر .. ما هم برنامه گذاشتیم ..

لبخند زدم و مامان گفت : تو هم اگه با سهیل قرار نداشتی می بردمت .. مارال هم بعد از ظهر میاد ..

لبخند زدم و گفتم : باشه .. اگه کارمون تموم شد بعد از ناهار منم میام ..

مامان ازم خدافظی کرد و منم منتظر موندم تا بره . نفهمیدم چطور و با چه سرعتی حاضر شدم و خیلی زود قبل از اینکه سر و کله ی اون روح سرگردون پیدا بشه ظرف کیک رو برداشتم و از خونه زدم بیرون . رفتم و توی ماشین نشستم و به طرف شرکت کاوه اینا روندم . هنوز چند یک ساعت و نیم تا ساعت دوازده که کارشون تموم می شد مونده بود . اما حداقل خیالم راحت بود که جای پر رفت و آمد و شلوغی هستم و اتفاقی برام نمی افته . اگه به سهیل می گفتم که از خونه اومدم بیرون و جلوی شرکتم حتما مرخصی ساعتی می گرفت و میومد پیشم . اما نمی خواستم به خاطر من از کارش بیفته . برای همین فقط اس ام اس دادم : ساعت دوازده میام جای شرکت ..

بعد همونطور که به رفت و آمد مردم نگاه می کردم فکرم به سهیل بود . راس ساعت دوازده سهیل و کاوه از شرکت اومدن بیرون منم از ماشین خارج شدم و به سمتشون رفتم . توی ماشین کاوه نشستیم و کاوه با هیجان گفت که می خواد ببره مون یه رستوران که غذاهای ترکی داره ..

سهیل با غرغر گفت : من فقط غذاهای ایرانی دوست دارم . حتما باید تو وعده ی غذایی ناهار برنج بخورم .

کاوه در حالیکه اینه وسط رو در حین رانندگی تنظیم می کرد گفت : غرغر نکن سهیل .. یه بار هم یه غذای جدید امتحان کن ..

سهیل سرشو به تکیه گاه صندلی تکیه داد و چیزی نگفت . کاوه از تو آینه نگاهم کرد و گفت : چی شده شما دوتا اینقدر مشکوک می زنین ؟؟

لبخند زدم و کاوه نگاهشو ازم گرفت . سهیل همونطور که چشماش بسته بود گفت : نیکا می خواد سورپرایزت کنه ..

خندیدم و گفتم : سهیل تو هم همدستی کردی .. فقط اسم منو نگو ..

با خنده ی نا محسوسی گفت : باشه بابا منم همدستش بودم ..

کاوه گفت : خب نیکا بگو .. جریان چیه ؟؟

با ذوق گفتم : من بالاخره فهمیدم اون رابطه ی اجباری چی بوده ؟؟

کاوه با هیجان نگاهم کرد و حتی یه کوچولو به عقب برگشت و گفت : خب ؟؟

منتظر بود من جریان رو بگم و من هم براش تعریف کردم . بعد از اینکه حرفم تموم شد احساس کردم اخم ظریفی تو ابروهای کاوه به وجود اومد و بعد کاوه سکوت کرد . 

سهیل تو جاش به سمت کاوه چرخید و گفت : اتفاقی افتاده ؟؟

کاوه فقط گفت : نه ..

نمی دونم چرا حس بدی داشتم ؟ تمام انرژی و هیجانی که داشتم یکباره فروکش کرد . سرد شدم و رومو به سمت خیابون برگردوندم . احساس بد نا امیدی تو دلم اومد . نمی دونم چرا با اینکه کاوه حرفی نزد اما کاملا مطمئن بودم به اینکه .. این مشکل دیگه حل نمی شه ... 

کاوه پارک کرد و بدون هیچ حرفی هر سه تا مون با بی تفاوتی داخل شدیم . فضای خلوت و اروم و دلنشینی داشت . تمام دکور رستوران چوبی بود و روز هر میز با لوازم مورد نیاز لوکس تزئین شده بود . روی یه میز نشستیم و به آهنگ اروم بی کلام گوش سپردم . هر کدوممون تو فکر خودش غرق بود . من کنار سهیل نشسته بودم و کاوه رو به رومون بود . کاوه منو رو از گارسون گرفت و گفت : چی می خورین بچه ها ؟؟

سهیل گفت : برای من فرقی نداره . هرچی خودتون می خورین برای منم سفارش بدین ..

مم نگاهی به منو کردم و گفتم : من تا حالا غذای ترکی نخوردم کاوه . اگه تو خوردی هرکدوم خوشمزه تره واسم منم سفارش بده .

کاوه رفت تا سفارش بده و تو اون فاصله من نگاهی غمگین به هسیل کردم و سهیل با محبتی مثه محبتهایی که بابا بهم می کرد گفت : غصه نخور .. کاوه رو که می شناسی .. همیشه فاز تمرکز و اینا می گیره .. مطئنا الان راهشو بهمون می گه ..

رومو از سهیل برگردوندم و به گلدون سرامیکی سفیدی که روی میز بود و دو شاخه گل طبیعی توش داشت نگاه کردم و با لحن ناراحت و غمگینی گفتم : احساسم بهم می گه که دیگه هیچ راهی برامون نمونده ..

سهیل چیزی نگفت فقط به آرومی دست روی دوستم گذاشت و چقدر اون حرکتش آرامش بخش بود ..

کاوه وقتی برگشت خیلی عصبی به نظر می رسید . سهیل هم این جور وقتا معمولا ترجیح می داد ساکت باشه و حرفی نزنه اما من طاقت نیاوردم و گفتم : کاوه چرا هیچی نمی گی ؟؟ 

کاوه یه تای ابروشو داد بالا و گفت : ناهارمونو بخوریم بعد ...

پریدم وسط حرفش و گفتم : تا ندونم چرا اینجوری شدی لب به اون غذا نمی زنم کاوه ..

کاوه نچ نچی کرد و گفت : ما باید اون مرتیکه ی دزد متجاوز رو پیدا کنیم . برای حل کردن این قضیه بهش نیاز داریم اگه اون نباشه هیچ کاری نمی تونیم بکنیم . حالا پیدا کردن اون تو این شهر به این بزرگی مثه این می مونه که تو انبار کاه دنبال سوزن بگردی ..

سهیل چیزی نمی گفت اما دست های مشت شده شو می تونستم ببینم . بغض کرده بودم . نگاه پر امیدی به کاوه انداختم و گفتم : کاوه شاید یه راهی باشه .. یه کم فکر کن .. شاید باشه ..

کاوه سرشو پایین انداخت و گفت : نیکا تو یکی از تنها کسایی هستی که هیچ وقت دلم نمی خواد نا امیدش کنم .. اما .. واقعا هیچ راه دیگه ای نیست .. دعا می کردم اون کسی که این کارو باهات کرده رو بشناسی .. 

نگاهم به سهیل افتاد . زیر لب غرید : همه ش تقصیر منه ..

کاوه گفت : اتفاق بوده سهیل ..

سهیل با صدایی دورگه غرید : تقصر منه .. اگه لجبازی نمی کردم ....

ادامه نداد . حسابی عصبانی بود . منم اصلا حالم خوب نبود . من دیگه هیچ راهی جلوم نبود .. هیچ راهی .. آخه چطور می تونستیم اونو پیدا کنیم ؟ چطور ؟؟

کاوه همیشه اینجور وقتا از سهیل آروم تر بود . گفت : بچه ها .. نا امید نشین . حتما اون از تو اون کوچه رد می شده یکی می شناختش .. الان می ریم از همه ی همسایه ها پرس و جو می کنیم .. نیکا چهره شو یادته ؟؟

فقط گفتم : آره سیبیل داشت ..

کاوه گفت : همین ؟؟

گفتم : اگه ببینمش یادم میاد . تو خودت یادت نیست ؟؟

گفت : نه زیاد ..

با حرص گفتم : کاوه تو که علم غیب داری همیشه .. الان نمی تونی بفهمی اون کجاست ..

کاوه نگاه معذبی به سهیل که سرش پایین بود کرد و با اشاره ازم خواست مواظب حرف زدنم باشم و گفت : نیکا چرند نگو .. 

انگار این که کاوه از همه چی سر در میاورد یه راز بود بین ما ..

بعد از اینکه ناهار رو در سکوت خوردیم رفتیم شرکت و هرکس ماشین خودشو سوار شد و رفتیم خونه ی سهیل اینا . سارا تنها بود و به محض اینکه از اتاقش خارج شد و به ما سلام کرد زود رفت تو اتاقش و درو بست و قفل کرد . به نظرم مشکوک اومد اما اونقدر درگیر مشکل خودم بودم که اصلا حتی به اینکه الان تو اتاق سارا چی می گذره فکر هم نکردم . 

سهیل و کاوه خونه های از سر کوچه تا ته کوچه رو با هم تقسیم کردن و به قصد اینکه ازشون سوال کنن " حدود دو هفته پیش آیا یه مرد سیبیلو رو دیدن یا می شناسنش " از خونه رفتن بیرون . وقتی اونا رفتن سارا از اتاق اومد بیرون . نگاهم کرد و گفت : چرا ناراحتی نیکا جون ؟

فقط گفتم : مهم نیست . تو خودتو ناراحت نکن ..

بهم لبخند زد و گفت : ازت ممنونم که تو این مدت از اون جریان هیچی به سهیل نگفتی ..

سرمو تکون دادم و گفتم : من زیر قولم نزدم .. تو هم روی قولت می مونی ؟؟

سرشو با ناراحتی تکون داد و گفت : اما شنیدم خیلی سخته که بخوای ترکش کنی ..

سرشو پایین انداخت و موهای صاف و لختش ریخت توی صورتش . وقتی سرشو بلند کرد چشماش خیس شده بودن و مژه هاش برق می زدن . به آرومی موهاشو از تو صورتش پشت گوشش زدم و گفتم : برام تعریف می کنی چرا اولین بار کشیدی ؟؟

گفت : تورو خدا سهیل نفهمه ..

گفتم : بین من و تو می مونه ..

گفت : من توی راه مدرسه با یه پسری آشنا شده بودم که مغازه ی لوازم آرایشی داشت . چند بار با دوستام رفتیم ازش لاک و رژ لب خریدیم و اون شماره شو بهم داد . منم ازش خوشم اومده بود . برای همین بهش زنگ زدم و باهاش دوست شدم . نزدیک بیست و هشت سالش بود .. 

زیر لب گفت : از سهیل هم بزرگتر ..

سعی کردم مشکل خودمو فراموش کنم و به حرفای سارا گوش کنم . تو اون لحظه تنها چیزی که دلم می خواست این بود که بتونم به سارا کمک کنم . اینکه جواب اعتمادش رو بدم ..

سارا ادامه داد : اون پسر خوبی بود . منو خیلی دوست داشت . منم .. منم .. 

سرشو پایین انداخت و گفت : عاشقش شدم ..

بعد با خجالت بیشتری ادامه داد :هر روز می دیدمش .. اونقدر بهش عادت کرده بودم که اصلا نمی فهمیدم اگه یه روز نبینمش چی می شه ..

با مظلومیت خاصی نگاهم کرد و گفت : فکر می کردم ما عاشق همیم و اونم میاد خواستگاری من ..

سارا حرف می زد و من با خودم فکر می کردم که چقدر ما دخترا رویایی فکر می کنیم .

سارا ادامه داد : دبیر ادبیاتمون می گه شما دخترا تو حساس ترین سن ممکن هستین . همیشه می گه عاشق می شین و نمی دونین که این عشق یه عشق کورکورانه ست . اما من که این چیزارو نمی فهمیدم . با خودم فکر می کردم حالا این یه چیزی می گه .. اینجوری نیست که .. من استثنا هستم ..

اشک هاش روی گونه هاش ریخت و گفت : تا اینکه یه روز که غیر وقت مدرسه رفتم دم مغازه ش دیدم که اون با یه دختر دیگه تو مغازه ش . دختری که باهاش اون پشت واستاده بود جایی که من , دوست دخترش می رفتم .پس اونم دوست دخترش بود ..

اشک هاش بی صدا روی گونه های سرخش می ریخت و با مظلومیت خاصی می گفت : بیشتر از ده بار با کس دیگه دیدمش و اون هر بار ازم خواست ببخشمش .. منم بخشیدمش .. آخه عاشقش بودم .. حتی هستم ..

اما خیلی حرصی با پشت دستش اشکاشو پاک کرد و گفت : چند بار که تو مغازه پیشش بودم بهم سیگار داد بکشم . منم دوست داشتم امتحان کنم البته با خودم می گفتم اگه سهیل بفهمه منو می کشه و به روی خودم نمیاوردم که دلم می خواد امتحان کنم اما اونقدر بهم گفت " ترسو " " کوچولو " " تو به درد من نمی خوری " و " همون دوست دخترای دیگه م که دیدی بهتر بودن " منم وسوسه شدم و باهاش سیگار کشیدم . اولا همه ش سرفه می کردم اما بعد عادت کردم . تازه .. اونقدر خوشم اومد که به خاطر سیگار کشیدن می رفتم مغازه ش ..

با معصومیت پلک زد و گفت : می دونم من دختر بدی هستم ..

چونه ش لرزید و گفت : می خوام بهم کمک کنی ..

با ملایمت گفتم : منم اینجام تا کمکت کنم عزیزم .. 

سارا تند تند اشکاشو پاک کرد و گفت : یه بار که سهیل از صبح تا بعد از ظهر خونه نبود و قرار بود دوستم مینا بیاد خونه مون وقتی بهم زنگ زد دید تنهام گفت می خواد بیاد خونه مون بهش گفتم نمی شه . اما گفت اگه نمی شه دوستیمونو تموم شده فرض کن . منم خیلی دوستش داشتم ... 

اینجا سارا سکوت کرد . نگاهی بهم کرد و گفت : خجالت می کشم بگم ..

من که خیلی نگران شده بودم گفتم : نه .. بگو ..

سارا با همون حالت معذب گفت : به خاطر اینکه خیلی اصرار کرد مجبور شدم به مینا بگم که نیاد خونه مون . حتی غذا هم پخته بودم ..

خیلی زود به یاد آوردم اون روزی که با سهیل رفته بودیم باغ شایان اینا گفت که سارا خونه تنهاست و می خواد برای اولین بار غذا درست کنه ..

سارا ادامه داد : وقتی اومد خیلی اصرار کرد که منو ببوسه .. منم بهش اجازه ندادم .. اونم عصبانی شد . بعد مثه همیشه بهم سیگار داد ولی گفت این سیگارا مدل کشیدنش با قبلیا فرق داره . رفتیم توی حیاط که خونه بو نگیره . گفت باید چند پک پشت سر هم بکشی و بعد اونقدر نگهش داری تا سرفه کنی و اونوقت دودشو بدی بیرون ..

بوش با سیگارای دیگه فرق می کرد . اونروز وقتی کشیدم سر گیجه و حالت تهوع داشتم وقتی تو این حال واحوال بودم نتونستم مقاومت کنم که بهم نزدیک نشه و اون .. 

شدت گریه نذاشت ادامه بده . با بغض گفت : نیکا جون ببخشید که اینارو گفتم . متاسفم ..

از جاش بلند شد و به سمت اتاقش دوید . من تو شوک مونده بوده بودم . خدای من .. یعنی سارا ؟؟ یعنی سارا دیگه دختر نبود ؟؟؟؟

اشک توی چشمام حلقه زد . حالا می فهمم چرا اون شب که سهیل بهم زنگ زد گفت که سارا داره گریه می کنه و نگرانش بود .. اما سارا نه دختر پسر بازی بود نه دنبال این چیزا بود فقط سر یه عشق نوجوونی این بلا سرش اومده بود . رفتم دم در اتاقش و چند تقه به در زدم و گفتم : می شه بیام تو ؟؟

سارا جای اینکه جواب بده صدای گریه ش اومد . با احتیاط درو باز کردم . سارا با دمپایی های رو فرشی ش روی تخت نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود . بالشتش رو بغل کرده بود و به شدت گریه می کرد . اتاقش به هم ریخته و شلوغ بود . رفتم و کنارش نشستم . گفتم : سارا اون چه بلایی سرت آورد .. ؟

سارا با چشمهاش قرمز و پف کرده نگاهم کرد و گفت : بهم تجاوز کرد .. اون لحظه دیگه عاشقش نبودم ..

دستمو جلو بردم و اشکاشو پاک کردم . هیچ وقت فکر نمی کردم توی این موقعیت قرار بگیرم . همیشه نقش یه دختر بچه یا یه دختر جوون خام و نپخته رو بازی کرده بودم که توسط بقیه حمایت می شدم . اما الان موقعیتی بود که باید سارا رو حمایت می کردم . سارا همیشه یه دیوار سنگی دورش داشت که نمی شد بهش نزدیک شد . همیشه دست می داد و هیچ وقت روبوسی نمی کرد . خیلی سنگین برخورد می کرد و حالا .. از اینکه دست روی گونه ش می کشیدم راضی به نظر می رسید . حتی .. تو لحظه ای که اصلا انتظارشو نداشتم به آروم سرشو به شونه م تکیه داد و شروع کرد به گریه کردن . مثه یه جوجه بود که خیس شده و آروم آروم ناله می کنه .. مثه جوجه هایی که تو بچگی بابک برام می خرید .. خیلی نرم بغلش کردم . سارا بازومو محکم گرفته بود و با صدایی که می لرزید گفت : بعد از اون روز ازش متنفر شدم . اما مجبور بودم برم پیشش .. یه چیزی همیشه تو گوشم می گفت : "من عاشق محسنم" . من عاشقشم .. مخصوصا وقتی اون اتفاق افتاد فکر می کردم دیگه با هم ازدواج می کنیم . هر بار که رفتم از اون سیگارا کشیدیم بعدا فهمیدم اسمش چیه .. دیگه بهش عادت کرده بودم و اگه نمی کشیدم دیوونه می شدم . کم کم هم محسن به من بی اهمیت شد . دیگه نه حرفای عاشقانه می زد و نه هیچی . حتی بعضی وقتا که می رفتم پیشش ببینمش می گفت الان قراره دوست دختر دیگه م بیاد برو ..

با بغض عجیبی گفت : منو مسخره می کرد چون یه دختر دبیرستانی بودم .. مگه روزی که بهم شماره داد فرم مدرسه مو ندید ؟؟؟

گریه می کرد و بازومو محکم تو بغلش گرفته بود . حس عجیبی داشتم . دستی روی موهای خوش حالتش کشیدم و گفتم : اون روز دقیقا چه اتفاقی بینتون افتاد ؟؟

سارا زیر لب گفت : من دخترم .. ولی .. خجالت می کشم .. اون رابطه یه جور دیگه بود که من تونستم دختر بودنم رو حفظ کنم . اما خودم احساس می کنم دیگه .. از نظر روحی دختر نیستم ..

چونه مو به سرش تکیه دادم و گفتم : سارا ، عزیزم غصه نخور .. حالا که همه چیز رو به من گفتی کمکت می کنم حلش کنیم باشه ؟؟ باشه دختر خوب ؟؟ تو اصلا دختر بدی نیستی .. فقط نباید اینقدر ساده می بودی .. 

سارا غرید : من از وقتی یادمه مامانم مرده بود .. هیشکی نبود به من اینارو بگه .. 

اروم اشکاشو پاک کردم و گفتم : این روزا و این دوران می گذره سارا .. فقط اگه می خوای آسونترش کنی . منو مثه یه خواهر بزرگتر بدون . باشه ؟ 

و تو دلم با خودم گفتم : " به خاطر تو هم که شده سعی می کنم آدم بهتری باشم . به خاطر اینکه کمکت کنم "