پنجمین نفر18
فصل پونزدهم
شیما با محبت لبخند زد و گفت : خیلی خوب شدی ..
دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم : خیلی نگرانم شیما ..
شیما دختر مهربونی بود . لبخند هاش همیشه مظلومانه و خالصانه بود . دست روی شونه م گذاشت و گفت : نگرانی نداره که عزیزم .. منم همین احساسارو داشتم اما چیزی نمی شه .. همه چی خوب پبش می ره ..
بهش نگاه کردم و گفتم : ممنونم عزیزم . امروز خیلی خسته ت کردم .
خندید و گفت : خودم دوست داشتم تو حاضر شدنت کمکت کنم ..
دستشو گرفتم و گفتم : این داداش منم خیلی خوش شانسی آورده تو باهاش ازدواج کردیا ..
خندید و گفت : منم خیلی شانس آوردم ..
بعد نگاهی به ساعت مچی خوشگلش کرد و گفت : اگه سر موقع بیان یه ربع دیگه می رسن . اگه کارات تموم شد بیا پایین ..
گفتم : باشه ..
شیما به سمت در رفت قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفتم : درو نبند ..
چیزی نگفت و درو باز گذاشت . نمی خواستم تنها بشم تا اون روحه بیاد و حسابمو برسه و همه ی این لحظه های خوب رو خراب کنه . سهیل بهم گفته بود که همسر باباش و مامان مهینش هم میان . برای همین خیلی نگران شده بودم . هرچند سهیل می گفت که اونا آدمای خوبی هستن . اما خب .. مردا معمولا دیدشون نسبت به همه ی خانوما همینه ..
من یه پیرهن آستین سه ربع سبز صدری داشتم که خیلی خوش دوخت بود تا روی زانوهام بلندی داشت . ساپورت مشکی هم پوشیده بودم با کفش های مشکی بدون پاشنه . معمولا خیلی کفش پاشنه بلند دوست نداشتم . زیاد باهاش راحت نبودم و تا جایی که امکان داشت کفش های مجلسی بدون پاشنه مو می پوشیدم که ساده ی ساده بود و هیچ طرحی روش نداشت . یه شال مشکی هم روی سرم انداخته بودم که درگیر درست کردنش روی سرم بودم . من خودم ، شخصا اعتقادی به حجابای صفت و سخت نداشتم . مخصوصا حجاب برای مو .. اما ترجیح دادم که امروز حجاب داشته باشم . باید همرنگ جماعت می بودم . هرچند بابک هم تو این جور مواقع معمولا غیرت بردرانه ش ظهور می کرد . بابک دوست داشت جلوی غریبه ها حجاب داشته باشم .. داداش بود دیگه .. تک داداشی م بود و به حرفاش گوش می کردم .
صدای شیما اومد : نیکا بیا پایین .. صدای ترمز ماشینشون اومد . تا از پله ها رفتم پایین دیدم بابک و شیما و مامان پشت پنجره واستادن و دارن خیلی نامحسوس بیرون رو نگاه می کنن . گفتم : جدا ؟؟ مطمئنین که فقط صدای ترمز ماشینشون رو شنیدین ؟؟
مامان و شیما خندیدن و بابک چپ چپ نگاهم کرد . این یعنی غیرتی شده و من باید ساکت بشم و چیز دیگه ای نگم .
به محض اینکه بابا با بوی غلیظ عطر مردونه ای که به همراه داشت از اتاقشون بیرون اومد صدای زنگ در به گوش رسید . بابک نگاه سنگینی به من کرد و گفت : برو تو آشپزخونه که چای بیاری ..
شیما لبخندی زد و گفت : نه عزیزم نیازی نیست که نیکا چای بیاره .. دیگه این رسما قدیمی شده من خودم میارم ..
بابک به مامان نگاه کرد و مامان گفت : راست می گه ، تو درو باز کن ..
بابک درو باز کرد و من تا وقتی اونا برسن استرس داشتم و مامان و شیما آروم به من می خندیدن و من با چشم براشون خط و نشون می کشیدم . بالاخره صدای مرونه ی غریبه ای سلام کرد بابک و بابا از جلوی در کنار اومدن . به گرمی سلام و احوالپرسی کردن . ما عقب تر واستاده بودیم . کمی بعد مردی هم سن و سالای بابا خودم وارد شد . شباهت زیادی به سهیل نداشت و هرچند که عکسش رو هم قبلا دیده بودم اما باز هم به نظرم اومد که چرا سهیل بیچاره اصلا به باباش نرفته . بعد از اون دو تا خانوم وارد شدن . یکی ش جوون بود . از مامان جوون تر و از ماها خیلی بزرگتر . خیلی خوشگل و شیک اما مغرور بود . یه تای ابروشو بالا داده بود و با احترام اما خیلی رسمی با ما سلام و علیک می کرد . اون خانوم دیگه که می دونستم مامان مهین سهیل و ساراست ، موهای رنگ کرده ی خوشگلی داشت و با اینکه سنش زیاد بود اما خیلی خوش لباس بود . یه شباهت هایی به سهیل داشت و نگاهش خیلی مهربون بود . برخوردشم به اندازه ی نگاهش مهربون و خیلی گرم بود . بعد از اون سهیل وارد شد و پشت سرش سارا در حالیکه دسته گلی به دست داشت وارد شدن . سارا دسته گل رو به من داد و من که مونده بودم با دسته گل چیکار کنم نگاهی زیر چشمی به مهمونا کردم که شیما به دادم رسید و دسته گل رو ازم گرفت و زیر گوشم گفت : برو بشین ..
مامان و بابا داشتن به مهمونا تعارف می کردن که بشینن و منم بین مامان و بابا نشستم . به نظرم بهترین جا بود . اون خانوم که سهیل قبلا پروانه جون معرفی ش کرده بود با نگاه موشکافانه ای منو زیر نظر گرفته بود و این باعث می شد من کلی خجالت بکشم .
خلاصه شیما چای آورد و با کمک بابک از مهمونا پذیرایی کردن اونقدر از طرف بابک و نگاه های چپ چپش تحت فشار بودم که هنوز سهیل رو خوب ندیده بودم . سهیل بدون نگرانی و هیجان حرف می زد و تو بحث ها شرکت می کرد . فکر کنم تنها کسی که تو جمع خجالت می کشید من بودم . چند بار مامان مهین منو مخاطب قرار داد و من مجبور شدم جوابش رو بدم . بابای سهیل مرد خوش پوشی بود . جدی و خشک به نظر می رسید اما وقتی حرف می زد اونقدر گرم صحبت می کرد که احساس می کردم سالهاست می شناسمش . بابا و باک حسابی گرم حرف زدن با بابای سهیل و خودش بودن . گهگاهی پروانه جون و مامان و مامان مهین هم تو بحث ها شرکت می کردن . شیما هم کنار بابک نشسته بود و فکر کنم فقط من و سارا بودیم که ساکت بودیم . نگاهم افتاد به سارا . اونم داشت منو نگاه می کرد . بهش لبخند زدم و سارا هم با محبت لبخند زد . سهیل کنار سارا نشسته بود . با احتیاط نگاهمو به سمت سهیل کشوندم . سهیل موهاشو خیلی مرتب مثه همیشه درست کرده بود . مدل موهاش انگلیسی بود و اطرافش کوتاه بود و بالای موهاش که بلند بود یه طرفی ریخته شده بود . این مدل مو خیلی بهش میومد . کت و شلوار خوش دوختی که تو عروسی شیوا و فرزاد هم پوشیده بود رو به تن داشت . گرم صحبت کردن با بابک بود . اصلا حواسش به من نبود . خلاصه اون شب خانواده هامون با هم آشنا شدن . نیم ساعت آخر تازه بابای سهیل بحث خواستگاری رو وسط کشید دیگه واقعا از شنیدن بحث در مورد گرونی و دمای هوا و مشکلات جامعه خسته شده بودم . بابای سهیل درمورد شرایط سهیل و اینکه هروقت بخوایم ازدواج کنیم می تونیم تو همون خونه زندگی کنیم تا سهیل پولاشو جمع کنه و خونه بخره گفت . در مورد کار سهیل و در مورد اینکه پسر سخت کوشیه گفت . بابا گفت که ما به تصمیم بچه ها احترام می ذاریم و از آشنایی با شما هم خیالمون بیشتر راحت شده و اینجور حرفا . خلاصه قرار شد برن و دوباره خبر بدن . بعد از اینکه رفتن شیما در حالیکه روی مبل می نشست گفت : وای نیکا چقدر پسر خوبی به نظر میومد . خیلی به هم میاین ..
بابک که تازه اخماش باز شده بود دوباره اخم کرد و گفت : هنوز چیزی مشخص نیست . باید در موردشون تحقیق کنیم ..
بابا لبخندی نامحسوس زد و گفت : درسته .. ولی خانواده ی خوبی به نظر میومدن ..
مامان گفت : آره .. من از همه شون خوشم اومد ..
بابک گفت : بله مامان جون . به خاطر اینکه شما کلا دید مثبتی به آدما داری ..
مامان و شیما از حساسیتی که بابک نشون می داد خنده شون گرفت . اما من ته دلم یه کم دلخور شدم . حسابی امروز رو دنده ی لج بود . بابک نگاهی به ظرف میوه ی سهیل کرد و گفت : پسره اصلا خجالت نمی کشید .. ببین .. ماشالا همه ی آبمیوه شو تا ته خورده . یه ذره شم برای رسم ادب نگه نداشته ..
همه مون خندیدیم و اخم بابک بیشتر شد . شیما گفت : نه که خودت روز خواستگاری خیلی خجالت می کشیدی ؟؟
بعد به بابا نگاه کرد و گفت : باباجون شما یادتونه ؟؟
بابا خندید و گفت : آره دخترم .. این داره نیکا رو اذیت می کنه ..
بابک که کمی نرم شده بود لبخندی زد و گفت : دلم می خواد فرفری مون با یه مرد خوب ازدواج کنه . چون من حوصله ندارم پس فردا همه ش با آقا دوماد دعوا کنم و بگم چرا خواهرمو زدی . چرا چشمش کبوده چرا دستشو سوزوندی و اینا ..
همه خندیدن و من گفتم : مطمئنم این کارارو نمی کنه ..
و دوباره بابک ناخودآگاه اخم کرد ..
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ
من و سهیل اونقدر عجله داشتیم که قبل از اینکه عید بشه و محضرها بسته بشن عقد کنیم و نامزد بشیم که هردو خانواده متوجه شده بودن و مارو دست می نداختن . فردای اون روز بابک و بابا رفتن و از خانواده ی سهیل تحقیق کردن . وقتی برگشتن خیلی راضی بودن می گفتن همه ی اطرافیانشون چه سر کارشون و چه تو محلشون ازشون خوب گفتن و کلی ازشون تعریف کردن و این باعث می شد من ذوق کنم . بابک دیگه مثل قبل نبود . حالا یه کم خوش اخلاق تر شده بود و تازه راضی هم به نظر می رسید . باورم نمی شد که همه با این ازدواج موافق بودن و هیچ کس مخالفت نمی کرد . همیشه فکر می کردم مثه فیلما یا داستانا بابای من یا اون مخالفت می کنه و نمی ذارن من به کسی که دوستش دارم برسم . اما مثه اینکه تو واقعیت از این خبرا نبود . دقیقا سه روز مونده به عید بابک تونست از طریق دوستش که یکی از فامیلاشون محضر دار بود یه وقت برامون بگیره . تصمیم نداشتیم برای نامزدی مهمونی بگیریم اما سهیل اونقدر اصرار کرد که راضی شدم . دوست نداشتم یه مهمونی بدون برنامه ریزی شده بگیرم . سهیل با شایان صحبت کرده بود و قرار بود تو باغ اونا مهمونی بگیریم . سهیل می گفت دلم یه مهمونی ساده می خواد . قرار بود فقط دوستا و فامیلای نزدیکمون رو دعوت کنیم .
یه روز کامل از صبح تا نزدیک 9 شب من و پریسا و شیما تو بازارا دنبال لباس و یه سری لوازم بودیم . حتی برای ناهار هم خونه نرفته بودیم و همونجا رفتیم یه رستوران نزدیک مرکز خرید . سهیل و بابک و بهداد مارو دیوونه کرده بودن از بس زنگ زدن . اما بالاخره من تونستم یه لباس برای خودم پیدا کنم . لباسی که انتخاب کرده بودم یه پیرهن بلند و ساده بود ، دکلته بود و رنگ شیری ملایمی داشت . از کمر کلوش می شد و روی قسمت کمرش یه نوار طلایی خوشرنگ داشت . چون یه کفش پاشنه بلند تقریبا همرنگ لباسم داشتم دیگه کفش نخریدم . اون دوتام هرکدوم لوازمی که لازم داشتن رو خریدن . اون شب بعد از اینکه پریسا رو بردیم خونه شون . با شیما به خونه برگشتیم . بابک با شیما قهر بود . فقط برای اینکه خریدمون خیلی طول کشیده بود . مامان هم با خاله خرید بود و تازه از خرید برگشته بود . بعد از اینکه همه خرید هامونو به هم نشون دادیم و مامان کلی از لباسامون تعریف کرد من به اتاقم رفتم . اون شب سهیل بهم زنگ زد که تا صبح با هم حرف بزنیم . می گفت دلش نمی خواد این شب آخری تنهام بذاره تا اون روحه بیاد سراغم . برای همین حرف زدنمون یه جورایی توفیق اجباری بود و چون من فرداش وقت آرایشگاه داشتم باید حتما می خوابیدم تا پوستم استراحت کنه . یکی دو ساعتی که حرف زدیم خمیازه های من شروع شد برای همین سهیل با محبت گفت : راحت بگیر بخواب نیکا .. نگران چیزی نباش ..
با دلشوره به اطراف نگاه کردم و گفتم : می ترسم سهیل بیاد سراغم .. اگه این دفعه بلایی سرم بیاره همه چی از بین می ره ..
سهیل زیر لب گفت : کاش می گفتی صدف بیاد پیشت ..
لبام از بغض جمع شد و گفتم : اونقدر برای فردا هیجان داشتم که اصلا به فکر تنهایی امشبم نبودم ..
سهیل خندید و گفت : اینقدر منو دوست داری ؟؟
گفتم : آره .. خیلی دوستت دارم ..
سهیل گفت : باشه پس حالا که دوستم داری بگیر بخواب و نگران نباش .. چون اون روحه جرات نمی کنه بهت نزدیک بشه ..
با نگرانی گفتم : چطور مگه ؟؟
سهیل با یه حالت خاصی گفت : نپرس چرا ..
خلاصه با وجود اینکه خیلی نگران بودم اما سهیل مجبورم کرد که بخوابم . منم پتو روی خودم کشیدم و سعی کردم با فکر کردن به فردا بخوابم ..
فردای اون روز با اینکه ساعتمو کوک کرده بودم بیدار نشده بودم . اما با صدای بابک از خواب پریدم : نیکا پاشو .. سهیل اینجاست ..
من که تازه از خواب بیدار شده بودم و چشمام پف کرده بود و موهام آشفته بود با حالت خوابالودی گفتم : سهیل کجاست ؟؟
بابک لبخندی زد و گفت : اگه اینجوری تورو ببینه که پشیمون می شه بدبخت ..
صداش مثه لالایی بود و داشت دوباره خوابم می برد که صداشو بالا برد و گفت : پاشو می گم سهیل اینجاست ..
از جام پریدم و گفتم : اینجا چیکار می کنه سر صبح ؟؟
بابک درو بست و آروم طوری که کسی نشنوه گفت : هیچی داشتم می رفتم بیرون مچشو گرفتم . زیر پنجره اتاقت تو ماشین خوابش برده بود ..
بعد خندید و با شیطنت گفت : تا صبح برات گیتار می زد و شعر می خوند ؟؟
خنده م گرفت . گفتم : نه دیوونه ..
و به این فکر کردم که چقدر این کار سهیل برام ارزش داشت . اینکه تمام شب رو زیر پنجره ی اتاقم گذرونده تا تنها نباشم . تا اتفاقی برام نیوفته . حتی با وجود اینکه شاید حضورش هیچ تاثیری تو ظاهر شدن یا نشدن اون روحه نداشت ..
بابک لبخندی زد و گفت : یه کم خودتو مرتب کن بعد بیا پایین .. تورو خدا یه کاری نکنی این پسره پشیمون بشه ها .. دیگه کسی نیست بیاد تورو بگیره ...
بالشی به طرفش پرتاب کردم که به دیوار کناریش خورد . خندید و از اتاق خارج شد ..
این اولین بار بود که سهیل تنهایی اومده بود خونه مون برای همین حس عجیب و خاصی برام داشت .
به توصیه های بابک عمل کردم و موهامو مرتب کردم و چون تازه از خواب بیدار شده بودم صورتم خیلی بی حال بود و برای همین یه کم رژ گونه به گونه هام زدم ، وقتی رفتم پایین دیدم که سهیل و مامان و بابک روی مبل های راحتی حال نشستن و مشغول حرف زدن هستن . سهیل تا چشمش به من افتاد کمی هول شد . اینو کاملا احساس می کردم . لبخند زدم و سلام کردم . سهیل کمی معذب بود . شاید به خاطر این بود که بابک اونو زیر پنجره ی اتاقم دیده بود . کنار مامان نشستم و سعی کردم فضا رو صمیمی تر کنم تا احساس راحتی کنه .
اون روز به اصرار مامان ، سهیل برای ناهار پیش ما موند . بعد از ناهار مارال اومد خونه مون و سهیل رفت تا یه سری کارای جشن رو انجام بده . من زیاد اهل آرایشای غلیظ و مدل موهای عجیب نبودم . مارال هم قبل از اینکه کارشناسی شیراز قبول بشه دوره ی آرایشگری دیده بود برای همین ازش خواستم خودش بیاد و خیلی ساده آرایشم کنه . برام مهم نبود اگه همه ی دخترا روز عروسی شون دوست داشتن خیلی متفاوت باشن . اما من چهره ی معمولی خودم رو همون قدر ساده بیشتر می پسندیدم . به ویژه امروز روز عروسی م نبود و فقط یه جشن بود . مارال با کلی خنده و شوخی لوازم آرایش مارک دارشو روی میز توالتم چید و گفت : خب چه جور آرایشی دوست داری ؟؟
از سهیل برام یه اس ام اس اومده بود . خوندمش ، نوشته بود : نیکا موهاتو صاف نکنی ها .. فرفری باش !
لبخندی روی لبم اومد و به مارال گفتم : خب بذار بهت بگم ..
تاج ظریف و باریکم رو که پر از نگین های براق نقره ای بود و چندتا مروارید هم روش داشت رو به طرف مارال گرفتم و گفتم : اینو حتما تو موهام بذار ..
مارال یه ابروشو بالا انداخت و گفت : چقدر خاص و خوشگله ..
لبخند گشادی روی لبم اومد . نمی دونم چرا حس عجیبی به اون تاج داشتم و وقتی کسی ازش تعریف می کرد خیلی ذوق می کردم . زیر لب گفتم : مرسی ..
بعد گفتم : آرایشم هرجور که به لباسم میاد باشه . اما من رژ قرمز قرمز خیلی دوست دارم ..
مارال خندید و گفت : باشه .. پس بشین که شروع کنیم ..
مارال مشغول کار شد . با بدجنسی تمام نمی ذاشت من خودمو تو آینه ببینم . هر از گاهی مامان و شیما میومدن تو اتاق و کلی به به و چه چه می کردن و مارال هم با غرور بیشتری به کارش ادامه می داد .
مارال با نهایت ظرافت موهامو برام جمع کرده بود . موقعی که تصمیم گرفت موهامو جمع درست کنه لبامو رو هم کشیدم و گفتم : نمی شه موهامو باز بذاری ؟؟
مارال نچ نچی کرد و گفت : موهات کوتاهه اگه صافشون کنم بلند تر می شه و اون موقع می شه باز گذاشتش .. حالا می خوای موهاتو صاف کنم ؟؟
و من زود گفتم : نه نه .. می خوام فرفری باشه ..
دیدم که اون تاج رو هم تو موهام گذاشت . اما خیلی کنجکاو بودم که بدونم چه شکلی شدم . داشت آخرین ریزه کاری های آرایش رو صورتم رو انجام می داد که گوشی م زنگ خورد . نگاهی به گوشی م کردم که مارال گفت : فقط اگه سهیل باشه می ذارم جواب بدی ..
ابروهامو بالا انداختم و گفتم : خودشه ..
اشاره کرد که جواب بدم . سهیل بعد از اینکه پرسید کارم کی تموم می شه تا بیاد دنبالم و زودتر بریم باغ تا عکس بگیریم گفت که خیلی حس عجیبی داره از اینکه داریم با هم نامزد می کنیم . من نمی تونستم جلوی مارال راحت صحبت کنم و از احساسم براش بگم مخصوصا که مارال تو فاصله ی چند میلی متریم ایستاده بود و زل زده بود به صورتم تا ببینه کجای آرایشم اگه مشکل داره درستش کنه ..
سهیل گفت : عزیزم امشب همه چی تموم می شه .. بیشتر از همه برای اینکه تو از دست اونا نجات پیدا می کنی خوشحالم ..
زیر لبی گفتم : منم ..
بعد از اینکه بهش گفتم کارم تا حدود نیم ساعت دیگه تموم می شه تماس رو قطع کردم مارال پوفی کشید و گفت : اگه گذاشتی من راحت کارمو انجام بدم ..
چپ چپ نگاهش کردم که خندید و گفت : نیکا فوق العاده شدی .. من عاشق آرایشت شدم .. باور نمی کنی چقدر بهت میاد ..
با شیطنت گفتم : البته هیچ ماست بندی هم نمی گه ماست من ترشه ..
با دلخوری گفت : نه .. واقعا خیلی خوب شدی .. آرایشت غلیظ نیست . اما کلی متفاوت شدی ..
گفتم : می شه ببینمش دیگه ؟؟
ابروهاشو بالا داد و گفت : پنج دقیقه دیگه کار دارم .. بعد می ذارم ببینی ..
سکوت کردم و سعی کردم خودمو تصور کنم . وقتی کار مارال تموم شد و آینه رو جلوی صورتم گرفت . باورم نمی شد که دارم خودمو می بینم هیچ وقت تو تمام زندگی م اینقدر متفاوت نبودم . آرایش صورتم خیلی ساده بود . اما خط چشم ساده و خاصی که مارال برام کشیده بود در کنار اون سایه ی چشم خاکستری و مشکی که گوشه ی چشمم کشیده بود کلی حالت چشمامو تغییر داده بود . یه رژ گونه ی خوشرنگ گونه هامو پوشونده بود که باعث می شد گونه هام برجسته دیده بشه . و البته قسمت خوشگل آرایشم اون رژ لب قرمز لاکی بود که حسابی تو چشم بود . موهام رو هم از وسط فرق باز کرده بود و تاج رو لا به لای موهام به صورت کج گذاشته بود . چتری هامو برده بود پشت سرم و خیلی ساده جمع کرده بود . خودم تا حالا هیچ مدل موی جمع فرفری ندیده بودم و این به نظرم خیلی منحصر به فرد بود .
غرق تماشای خودم بودم که با صدای خنده ی مارال به خودم اومدم . نگاهش کردم که گفت : به جا نیاوردی ش ؟؟
بغلش کردم و گفتم : کارت عالیه مارالی ... قول می دم خودم خاله و عمو رو راضی کنم برات یه سالن آرایشگاه بزرگ بزنن .. حیفه از این استعدادت استفاده نکنی ..
سرفه ای کرد و گفت : بی خیال بابا .. اینجوریم نیست ..
خندیدم و گفتم : به نظر من کارت حرف نداره ..
مارال که خیلی خوشحال به نظر می رسید گفت : بیا کمکت کنم لباستو بپوشی .. چون می خوام خاله اینا با لباس ببینن تورو ..
لباسم رو با کمک مارال پوشیدم و بعد در حالی که به آرومی از پله ها پایین میرفتم چشمم افتاد به مامان و بابا و شیما که متوجه من شده بودن . شیما برام دست می زد . وقتی رسیدم پایین پله ها مامان و بابا رو بغل کردم و با شیما هم دست دادم . بابا با محبت گفت : امیدوارم خوشبخت بشی ..
خندیدم . احساس کردم مامان یه کم بغض داره اما داره خودشو کنترل می کنه . نگاهشون کردم و گفتم : سهیل داره میاد دنبالم که زودتر بریم تو باغ عکس بگیریم . شما هم زود بیاین ..
چند دقیقه ی بعدش سهیل اومد و مامان دعوتش کرد بیاد تو تا منو ببینه هرچقدر بهش اشاره کردم که جلوی بابا خجالت می کشم اما مامان اهمیت نمی داد . سهیل در حالیکه با بابا سلام و علیک می کرد وارد خونه شد اما لحظه ی اول با دیدن من همونجور با دهان نیمه باز سرجاش موند . به این حرکتش خندیدم و سهیل به خودش اومد . نگاه معذبی به مارال و شیما که زل زده بودن بهش کرد و گفت : خیلی خوب شدی .. دستت درد نکنه مارال جان ..
مارال خندید و گفت : خواهش می کنم ..
سهیل نگاهی به بابا کرد و وقتی بابا بهش لبخند زد به سمتم اومد و دستم رو گرفت و گفت : با اجازه ی شما ما زودتر می ریم باغ تا عکس بگیریم ..
مامان و بابا موافقت کردن و ما با هم از خونه خارج شدیم . خدارو شکر می کردم که بابک نبود و باغ بود . وگرنه کلی اذیتم می کرد . توی راه سهیل بیشتر سکوت کرده بود . احساس می کردم شکوه و جلال من گرفته ش . از این طرز فکر خودم خنده م گرفت و سعی کردم به چیزای دیگه فکر کنم . وقتی رسیدیم باغ بابک و کاوه و شایان و ماهان (پسرخاله م) و شهاب مشغول چیدن میز و صندلی ها و ریسه بندی بودن . نگاهی به سهیل کردم و به نظرم اومد که چقدر خوش تیپ شده . تو دلم قربون صدقه ش رفتم که ته ریشش رو نزده . چهره ش با ته ریش خیلی جذاب می شد و حسابی منو جذب می کرد .
سهیل با یه عکاس هماهنگ کرده بود تا بیاد و ازمون عکس بگیره . از این بابت خیلی خوشحال بودم . چون من عاشق عکس بودم و دوست داشتم که عکسامونو یه شخص حرفه ای بگیره و واقعا عاشق ژست هایی بودم که اون مرد جوون عکاس بهمون می داد .
وقتی بعد از دو ساعت کار اون عکاس تموم شد با سهیل به داخل ساختمون رفتم . همه ی کارها تموم شده بود . سهیل برام یه لیوان آب پرتقال آورد و گفت می ره یه سر به بیرون بزنه . دیگه چیزی به اومدن مهمونا نمونده بود . در حالیکه سعی می کردم با پریسا تماس بگیرم و سفارش کنم که زودتر بیان متوجه شدم کسی اومد داخل . کاوه بود . وقتی منو تنها توی ساختمون دید کمی هول شد اما خیلی طبیعی رفت سمت آشپزخونه و برای خودش یه لیوان آب ریخت . در حالیکه آب می خورد زیر چشمی منو نگاه می کرد . خم شدم و کفش هامو از پام درآوردم تا کمی به پاهام استراحت بدم تا بتونم بقیه ی شب رو باهاشون سر کنم . سرمو که بلند کردم کاوه از آشپزخونه خارج شده بود و رو به روم بود . لبخندی پر محبت روی لباش بود . منم بهش لبخند زدم . گفت : چقدر خوشگل شدی نیکا ..
گفتم : مرسی .. تو هم خیلی خوب شدی ..
نگاهی به لباساش که گرد و خاکی شده بود کرد و گفت : هنوز لباسای مهمونی مو نپوشیدم . اینا لباسای کارگریمه ..
خندیدم . اونم خندید . به نظرم اومد که اصلا ناراحت نیست و مثه یه دوست واقعی برای ازدواج من و سهیل خوشحاله . این باعث می شد احساس راحتی کنم باهاش .
کاوه گفت : امیدوارم امشب همه چی بینتون خوب پیش بره .. که نتیجه ی این ازدواج هول هولکی رو بگیری ..
اخمام تو هم رفت و گفتم : منظورت چیه ؟؟
صداشو صاف کرد و گفت : خب شما به خاطر نشونه گذاری با هم ازدواج کردین ..
توی چشماش نگاه کردم و گفتم : فقط که همین نیست .. ما همو دوست داریم ..
کاوه لبخند زد و گفت : درسته .. منظورم یه چیز دیگه بود . اصلا بی خیال . مهم نیست . من باید برم لباسامو عوض کنم ..
و به سرعت نور از پیشم رفت . از اون حرفی که زد حس خوبی نداشتم .
خلاصه حدود نیم ساعت بعد کم کم مهمونا اومدن . برای خوشامد گویی از مهمونا بیرون از ساختمون با سهیل ایستاده بودیم . کم کم همه اومدن و قسمتی رو که برای رقصیدن در نظر گرفته بودن شلوغ شده بود . دوستامون هم اومده بودن . پریسا طبق معمول زیاد نمی رقصید . اما کیانا و بنیامین و بهداد و کاوه اون وسط بودن . ویدا رو هم دعوت کرده بودیم اما مثه اینکه نیومده بود . شیوا و فرزاد هم در کنار نیما و همسرش نشسته بودن . پریسا و صدف و مارال با هم نشسته بودن . وقتی یه آهنگ عاشقانه ی آروم اومد شیما جلو اومد و بهمون اصرار کرد بریم وسط و برقصیم . سهیل دستمو گرفت و منو با خودش برد اون وسط ..
با هم می رقصیدیم که سهیل گفت : من هنوزم اولین باری که با هم رقصیدیم رو یادمه ..
لبخندی روی لبم اومد و گفتم : یادم نمیاد ..
با شیطنت لبخند زد و گفت : نباید هم اون شب رو یادت بیاد .. حسابی مست بودی .. اگه نبودی و حالت عادی داشتی مطمئنم که باهام نمی رقصیدی ..
دستشو روی کمرم حرکت داد و گفت : هنوزم باورم نمی شه که عاشقت شده بودم ..
خندیدم و گفتم : منم همین طور ..
نگاهم به زوج های جوونی که اطرافمون در حال رقص بودن افتاد . بابای سهیل هم با پروانه جون می رقصید . نمی دونم چرا یه لحظه احساس کردم دوست داشتم جای پروانه جون مامان خود سهیل امروز اینجا بود .. شاید چون می دونستم سهیل چقدر به مامانش علاقه داره . تو همین فکرا بودم که آهنگ عوض شد و یه آهنگ تند و خارجی اومد . همه زود رقصشونو تغییر دادن و با آهنگ هماهنگ شدن . خواستم برگردیم سر جامون که سهیل گفت : کجا می ری ؟؟
خندیدم و گفتم : دیوونه من با این لباس نمی تونم برقصم ..
سهیل دستمو ول نکرد و گفت : چرا می تونی ..
نگاهش خیلی دوست داشتنی بود . زمزمه کرد : امروز روز من و توست . اون وقت می خوای بری بشینی ؟؟
وقتی به حرفش فکر کردم دیدم بد هم نمی گه . برای همین با همون آهنگ تند با هم مشغول رقصیدن شدیم . همین طور که با هم می رقصیدیم سعی می کردم پشت زمینه ی سهیل رو که رو به روم بود رو نگاه کنم و ببینم که کی با کی می رقصه . فضولی م گل کرده بود که ببینم شایان یا صدف با کی می رقصن . همین طور که با سهیل می چرخیدیم پشت زمینه ی سهیل عوض می شد . وقتی به سمت باغ چرخیدیم . پشت سهیل لا به لای درختا چشمم افتاد به کسی ...
بدنم یخ زد . اون یه دختر با موهای بلند مشکی بود . سهیل که متوجه حالتم شد به عقب چرخید و گفت : چیزی شده ؟؟
دوباره که اون قسمت رو نگاه کردم دیگه اونجا کسی نبود . زمزمه کردم : اون اینجاست .. اون روحه ..
و فقط صدای سهیل بود که آرومم کرد : آخرین باریه که می بینی ش.. بعد از امشب دیگه همه چی تموم می شه ..
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
سهیل برای اون شب حسابی منو غافلگیر کرده بود . اصلا انتظار مراسم آتیش بازی رو نداشتم و وقتی به آسمون نگاه می کردم و جرقه های رنگارنگ آتیش رو می دیدم کلی ذوق می کردم . با ذوق می خندیدم . سهیل هم از اینکه می دید من خوشحالم ، خوشحال بود . آتیش بازی یه جورایی اختتامیه ی جشنمون بود . ساعت دو و نیم شب بود که بابا طبق رسوم دست منو تو دست سهیل گذاشت و برامون آرزوی خوشبختی کرد .
توی راه برگشت تا مسیر انحرافی همه پشت سرمون بوق می زدن و آروم میومدن . منم تا کمر از شیشه ی ماشین بیرون بودم و دسته گلی که پنج تا رز سفید بود رو بیرون گرفته بودم و تو هوا تکون می دادم . سهیل هم به قول خودش به این جلف بازیام می خندید . کم کم وقتی تو جاده ی اصلی افتادیم سهیل گاز داد و از همه جلو زدیم . قرار نبود کسی دنبالمون بیاد . سهیل بهم گفته بود که امشب سارا می ره خونه ی مامان مهین تا ما شب رو باهم تنها باشیم . از اینکه بابا هم با این قضیه مخالفتی نداشت کمی متعجب شدم اما خب.. این خوشحالم می کرد که همین امشب می تونستم برای همیشه از شر اون ارواح مزاحم راحت بشم . وقتی رسیدیم خونه شون سهیل با ماشین رفت تو حیاط خونه . صدای کشیده شدن چرخ های ماشین روی سنگریزه ها حس خوبی بهم می داد . سهیل رفته بود تا در حیاط رو ببنده و من از ماشین خارج شدم . وقتی بهم رسید با محبت دستمو تو دستاش گرف و با هم به سمت ساختمون رفتیم . سهیل یه ساک از تو ماشین برداشته بود . متعجب نگاهش کردم و گفتم : این چیه ؟؟
با شیطنت لبخند زد و گفت : اینو گفتم شیما زحمتشو بکشه ..
ابروهامو تو هم بردم . قبل از اینکه بتونم به چیزی فکر کنم گفت : چند دست از لباسای خودته . برای اینکه راحت باشی ..
خندیدم و گفتم : چرا همه چی رو اینقدر سری انجام میدی .. قدیما تو مافیا نبودی احتمالا ؟؟
خندید و درو برام باز کرد . وارد خونه که شدم شوکه شدم . از چیزی که جلوم می دیدم حسابی متعجب بودم . چشمهام برق زد و با صدای جیغ مانندی که از هیجان زیادی که داشتم نشئت می گرفت گفتم : واااایییی سهیل .. باورم نمی شه .. چقدر رویایی ..
سهیل خندید و گفت : پس فکر کردی چرا سارا و مامان مهین نیم ساعت قبل از ما از باغ رفتن ؟؟
با ذوق خندیدم و به یه عالمه شمع روشن که روی زمین بود و تا اتاق سهیل ادامه داشت چشم دوختم . واقعا رویایی بود . یه ردیف شمع که نورشون تو تمام حال سایه انداخته بود . اونقدر هیجان زده شده بودم که بالا و پایین می پریدم . سهیل با خنده گفت : پس هنوز اتاق رو ندیدی ..
با ذوق تو چشمهاش نگاه کردم و به سمت اتاق دویدم . سهیل هم دنبالم اومد . در اتاق رو باز کردم . اطراف اتاق پر بود از شمع های کوچک و بزرگ . روی قفسه های اتاقش ، روی میز کامپیوتر و دور تا دور اتاق پر بود از شمع . نور اون شمع ها اتاق رو خیلی رویایی روشن کرده بود . بوی خوش عود توی بینی م میپیچید . عمیق نفس کشیدم و تا به سمت سهیل چرخیدم چشمهاشو دیدم . پنج میلی میر باهام فاصله داشت . بینی ش به بینی م چسبیده بود . غش غش خندیدم و قبل از اینکه بتونم حرکت دیگه ای انجام بدم گرمی لبهاشو روی لبهام حس کردم . ساک از دست سهیل روی زمین افتاد و سخت در آغوشم گرفت ...
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
صدای شرشر آرامش بخش آب توی گوشم پیچید و همزمان داغی آب رو روی پوستم احساس کردم . چشمهامو بسته بودم و سعی می کردم دیشب رو تو ذهنم مرور کنم . شبی که دوست نداشتم هیچ وقت از یاد ببرمش . یه شب رویایی ، شبی که با تمام وجود احساس کردم سهیل رو دوست دارم . شبی که سهیل منو برای همیشه نشونه گذاری کرد . یه شب پر از آرامش .. دستمو روی شیر دوش بردم و گرمای آب رو بیشتر کردم . دلم می خواست یه دوش آب گرم بگیرم و از این آرامش لذت ببرم . آرامشی که مدت ها بود نداشتمش . آرامشی که بعد از اون شب لعنتی توی ویلای مامان بزرگ ازم گرفته شده بود . آرامشی که حالا با تمام وجودم احساسش می کردم . دیگه قرار نبود از چیزی بترسم . چون دیگه همه چی تموم شده بود . حالا سهیل پشت در بسته ی حموم روی تختش خواب بود و من دیگه تو زندگی هیچ چیزی رو به اندازه ی این آرامش نمی خواستم . زیر دوش دستهامو از هم باز کردم و در حالیکه هنوز چشمهام بسته بود سعی کردم نفس های عمیق بکشم . چرخیدم و دستمو بین موهای خیسم فرو بردم . هنوز زیر دوش بودم . دوست داشتم گرمای آب بیشتر باشه .. بهم آرامش بیشتری می داد . به صورت ذهنی دستمو جلو بردم تا شیر آب گرم رو بچرخونم که چون چرخیده بودم دستم خورد به دیوار .. چشمم رو باز کردم تا شیر آب رو پیدا کنم که چشمم افتاد به کسی ..
فقط پنج ثانیه طول کشید تا سرمو بلند کردم و با دیدن اون دختر مو مشکی با اون چراغ قوه ی توی دستش جیغ کشیدم و روی زمین افتادم ..
با شنیدن صدای مردونه ای که هر لحظه نزدیک تر می شد احساس کردم که قبلا هم این شرایط رو تجربه کردم . حس مشابهی داشتم قبلا هم تو این وضعیت بودم . صدای مردونه ای تو گوشم پیچید و همزمان چشمهامو باز کردم . سهیل رو دیدم که به زور آب قند به خوردم داد , چون دراز کش بودم آب تو گلوم پرید و به سرفه افتادم . سهیل با نگرانی گفت : نیکا چی شده ؟؟ ضعیف شدی عزیزم ؟؟ چرا از حال رفته بودی ؟؟
سعی کردم به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده هرچند که از یاد نبرده بودم . اما نمی تونستم باور کنم که باز هم اون روح رو دیدم . بغض داشتم . سهیل عصبی گفت : نیکا چه اتفاقی افتاد ؟؟
با فشار آرنجم روی تخت نشستم و نگاهی بی حال به سهیل انداختم و با نا امیدی گفتم : من بیهوش نشدم . از حال نرفتم .. دوباره داشتم تسخیر می شدم ...
وقتی جمله م تموم شد چشمای سهیل گرد شد و گفت : امکان نداره نیکا .. ما دیشب با هم بودیم .. ما طبق چیزایی که کاوه گفت پیش رفتیم و من تورو نشونه گذاری کردم . حتما خیالاتی شدی ..
اخم کردم و گفتم : نه .. خیالاتی نشدم .. من دیدمش .. زیر دوش بودم . چشام بسته بود . وقتی چشامو باز کردم اون جلوم بود .. اصلا نفهمیدم بعدش چی شد ..
سهیل موهامو از توی صورتم کنار زد و گفت : عزیزم .. شاید به خاطر اینه که دیشب خیلی خسته شدیم .. هردوتامون خسته شدیم . تا ساعت دو شب پا به پای بقیه رقصیدیم و ....
تو این لحظه ناخوداگاه سکوت کرد . قطره های اشک روی صورت من باعث شد که نتونه بیشتر از اون بهونه بیاره . دستشو نوازشگونه و خیلی نرم روی موهام کشید و گفت : گریه نکن نیکا ..
بدون اینکه بتونم و یا حتی بخوام که گریه مو متوقف کنم سرمو روی شونه ش گذاشتم و با صدایی بغض آلود گفتم : سهیل من دیگه هیچ امیدی ندارم .. ما هرکاری کردیم نشد .. شاید باید خودمو تسلیمش کنم ..
سهیل گفت : هیس .. آروم نیکا .. آروم باش .. دیگه این حرفو نزن ..
شونه های پهن و مردونه ش حس آرامش عجیبی رو بهم منتقل می کرد . سهیل همیشه خیلی مطمئن حرف می زد از اینکه بالاخره همه چی درست می شه و من از بند این روحا رها می شم . اما الان .. لحنش یه جوری بود . انگار خودشم به حرفی که می زد اطمینان نداشت و همین دلیلی بود برای اینکه مدت طولانی رو تو بغلش گریه کنم .
وقتی بالاخره آروم تر شدم تازه متوجه شدم که اولین روزی رو که با هم و در کنار هم شروع کردیم چقدر غم انگیز شروع شده . سهیل که می دید حالم کمی بهتر شده گفت که می خواد برام صبحانه آماده کنه . وقتی از اتاق خارج شد . نگاهم تو آینه ی اتاقش به خودم افتاد که حوله ی حموم قرمز رنگی به تن داشتم . چقدر خجالت کشیدم که به یاد آوردم توی حموم از هوش رفتم و سهیل منو تو اون وضعیت بیرون آورده و حوله مو تنم کرده . موهامو که حالا خشک شده بود رو بالای سرم بستم . نگاهم خیلی بی حال و نا امید بود . واقعا تحمل این یکی رو نداشتم . همه ی امیدمو از دست داده بودم . همیشه حتی تو بدترین شرایط می دونستم که بالاخره همه چی درست می شه . اما .. الان تنها حسی که داشتم نا امیدی بود ..
لباسامو که عوض کردم رفتم تو آشپزخونه . سهیل دو تا تخم مرغ آبپز کرده بود و داشت گوجه خورد می کرد . نگاهش که به من افتاد پر انرژی گفت : دیگه ببخشید این تنها صبحانه ای هست که من یاد دارم . امروز نمی تونی چای تازه دم بخوری .. چون تو خونه ی ما فقط چای کیسه ای پیدا می شه .
لبخندی زدم و گفتم : چقدر تو و سارا تنبل هستین ..
چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت . بعد هر دو با هم خندیدیم . صبحونه مونو با هم خوردیم . موقع خوردن صبحانه سهیل برام لقمه می گرفت و من با بی میلی لقمه ها رو به زور چای قورت می دادم . سهیل که متوجه ناراحتی م شده بود گفت : عزیزم اینقدر خودتو ناراحت نکن ..
با بغض گفتم : نمی دونی که من چقدر عذاب می کشم . اگه می دونستی اینو نمی گفتی .
سهی چیزی نگفت و من جری تر شدم و گفتم : نمی دونی چقدر حس بدیه اینکه هر لحظه نگران این باشی که یکی پشت سرته . یا اینکه خیلی اتفاقی جلوت ظاهر بشه و بخواد دخلتو بیاره ..
آب بینی مو بالا کشیدم و گفتم : همه ی زندگی م شده فکر کردن به اینکه چه جوری می شه ازش خلاص شد . اما هرچی بیشتر تلاش می کنم کمتر موفق می شم ..
دوباره اون بغض لعنتی گلومو فشار می داد . حالم خیلی بد بود . سهیل دستشو روی دستم گذاشت و گفت : منو قبول داری ؟؟
توی چشمهاش نگاه کردم . یه پرده ی شفاف جلوی نگاهم می لرزید . زیر لب گفتم : آره ..
سهیل خیلی مطمئن گفت : پس تا راهشو پیدا نکنیم . تا وقتی خلاصت نکنیم .. کوتاه نمیایم .. الان دیگه بیشتر از همیشه با همیم .. نمی خوای که جا بزنی و خودتو تسلیم اون کنی .؟.
زود گفتم : نه ..
سهیل لبخندی زد و گفت : پس دیگه غصه نخور .. من درستش می کنم ..
سرمو پایین انداختم و سهیل برای اینکه بیشتر احساساتمو تحریک کنه گفت : به مردت اطمینان کن ...
با این حرفش دلم لرزید . سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم . بهم لبخند زد . خیلی حس بهتری داشتم . سهیل یه لقمه ی دیگه برام گرفت و گفت : صبحونه تو بخور . چون بعدش می خوام به کاوه زنگ بزنم بیاد اینجا یه فکری بکنیم .
بعد از اینکه صبحانه خوردنمون تموم شد سهیل به کاوه زنگ د و گفت که بیاد پیشمون . کاوه کلی غرغر کرد که یه روز جمعه می خواد بخوابه اما وقتی دید سهیل خیلی اصرار می کنه دیگه چیزی نگفت . یه ربع بعد زنگ در خونه به صدا در اومد . من و سهیل همه ی شمع هارو تو اون فاصله از تو خونه جمع کرده بودیم . هرچقدر هم که کاوه تلاش می کرد معمولی رفتار کنه به هرحال دوست نداشتم تو ذهنش تصور کنه که ما چه شب رویایی رو با هم گذروندیم .
کاوه با یه پلاستیک پر از خوراکی اومد . کلی خوشحال بود . سعی می کرد با انرژی باشه اما وقتی اومد داخل و چهره های بق کرده ی مارو دید لبخند رو لبش ماسید و گفت : چه عروس و دوماد و غمگینی ..
سهیل بهش تعارف کرد بشینه . کاوه پلاستیک خوراکی ها که شیر کاکائو و کیک توش بود رو روی میز گذاشت و گفت : اتفاقی افتاده ؟؟
دوباره بغض کردم . کاوه روی مبل نشست و گفت : سهیل این چشه ؟؟ نکنه با هم دعوا کردین .؟؟
بعد با شیطنت گفت : آی آی آی .. حتما هم من الان باید بینتون قضاوت کنم .. از الان بگم نیکا من خیلی هوای هم جنس هامو دارما .. به نفعته بگی یه هم جنس خودتم بیاد ..
وقتی دید با این حرفا هم , من و سهیل لبخند نمی زنیم نگرانی ش جدی شد و گفت : مثه اینکه قضیه خیلی جدیه ..
دلم براش سوخت . فکر می کرد همه چی درست شده و کوچکترین بحث بین من و سهیل , اینجوری ناراحتمون کرده . چه دل خوشی داشت کاوه ..
سهیل گفت : آره خیلی جدیه . امروز وقتی نیکا حموم بود دوباره اون روحه رو دید . من وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم خیلی وقته نیکا رفته و دوش حموم بازه برای همین چند بار صداش کردم و وقتی دیدم جواب نمی ده رفتم تو و دیدم نیکا روی زمین افتاده ...
سکوت کرد . کاوه با چشمای گرد شده نگاهمون می کرد . من با بغض گفتم : من دوباره دیدمش .. اصلا نفهمیدم بعدش چی شد و اما وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم که دوباره داشتم تسخیر می شدم ..
دست خودم نبود که چند قطره اشک روی گونه م چکید . احساس می کردم روحیه م خیلی ضعیف شده . کاوه با نگرانی گفت : نیکا مطمئنی ؟؟
فقط سرمو تکون دادم . کاوه نگاه خاصی به سهیل کرد و گفت : مطمئنی دیشب همه چی خوب پیش رفت ؟؟
سهیل نگاهش برق زد و گفت : آره ..
کاوه با حالتی عصبی دستشو تو موهاش فرو برد . کلافه به نظر می رسید . چند بار نگاهشو بین من و سهیل چرخوند و چیزی نگفت . سهیل گفت : کاوه نکنه این راه حلش نبود ؟؟
کاوه نفس عمیقی کشید و با حرص گفت : باور کن نشونه گذاری رد خور نداشت .. این مطمئن ترین راه بود ..
با صدایی که از شدت بغض و ناراحتی از ته چاه درمیومد گفتم : شاید به خاطر اون تاجی که بهم داد باشه .. آره ؟؟
سهیل چشمهاش برق زد و گفت : راست می گه .. حتما به خاطر اونه ..
کاوه خیلی بی خیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت : نمی دونم .. اما فکر نمی کنم که به خاطر اون باشه ..
سهیل با هیجان گفت : چرا نباید به خاطر اون باشه ؟؟ چرا تو اینقدر خوش بینی کاوه ؟ ممکنه اون تاج یه نماد یا سنبل از یه طلسم باشه .. یه طلسمی که نیکا رو از نشونه گذاری شدن حفظ می کنه .. آره ؟؟
کاوه نگاهی به من کرد و گفت : نه .. اینم قدرت تخیل خوبی داره ها .. بهش امیدوار شدم ..
سهیل خیلی کلافه بود , غرید : کاوه الان وقت این حرفا نیست ..
کاوه چیزی نگفت . با بی خیالی از رو مبل بلند شد و رفت سمت پنجره . کمی پرده رو کنار کشید و گفت : باید ببینم چه چیزهایی ممکنه نشونه گذاری رو بی اثر کنن ..
سهیل زیر لب گفت : یه هدیه از طرف یه روح هم می تونه باشه ..
کاوه دست زد و گفت : آفرین تو تونستی یه حدس خوب بزنی .. در موردش تحقیق می کنیم . لازم نیست هر چند ثانیه یه بار تکرار بکنی ش ..
سهیل که از طرز حرف زدن کاوه خوشش نمیومد . اخم کرد . اما چیزی نگفت . کنار من روی مبل نشست و یکی از پاکت های شیر کاکائو رو برداشت و نی توش فرو کرد و با صدای بدی شروع کرد به خوردنش . می فهمیدم حرصشو روی اون خالی می کنه . کاوه نگاه بدی به سهیل انداخت و گفت : اگه آلودگی صوتی ایجاد نکنی دارم فکر می کنم ..
سهیل پاکت رو روی میز انداخت و گفت : می رم چای بیارم ..
گفتم : من میارم ..
با محبت نگاهم کرد و گفت : تو بشین ..
وقتی رفت . پاهامو تو بغلم جمع کردم و نگاه نا امیدی به کاوه انداختم . کاوه اومد جلو تر و آروم گفت : نیکا .. ؟؟
با بی حالی گفتم : هوم ؟
احساس کردم برای گفتن طفره می ره . اما یه نگاه معذب به آشپزخونه انداخت و بعد خیلی ناگهانی گفت : یه چیز دیگه هم هست ..
نگاهش می درخشید حدس می زدم به چیزی که می گه اطمینان داره . برای همین با هیجان گفتم : چی ؟؟
کاوه دستی توی موهاش برد و گفت : اگه رابطه تون عاشقانه نبوده باشه .. نشونه گذاری تکمیل نشده ...
هیجانی که برای دونستن اون چیزی که کاوه می خواست بگه داشتم فروکش کرد . ناخوداگاه اخم کردم و گفتم : متوجه نمی شم ..
خیلی آروم طوری که صداش رو فقط من بشنوم گفت : یعنی شاید یکی از شما دو تا عاشق اون یکی نیست ..
اخمم غلیظ تر شد و با حرص گفتم : تو دنبال چی هستی ؟؟
کاوه که می دید من خیلی ناراحت و عصبی شدم گفت : دنبال هیچی .. دنبال این که یه راه واسه تو پیدا کنم ..
با حرص گفتم : بالاخره هیچی یا اینکه یه راه پیدا کنی ؟؟
کاوه پوف کشید و گفت : ببین نیکا .. من دیگه چشمم دنبال تو نیست .. الان فقط دارم به قولی که دادم عمل می کنم ..
بعد چهره ش طوری شد که انگار حرفی رو زده که نباید می زده . سعی کرد طبیعی برخورد کنه . اما من موشکافانه نگاهش کردم و گفتم : چه قولی ؟؟
بلند شد و گفت : هیچی ..
همین لحظه سهیل اومد و اینکه مارو اونقدر نزدیک هم می دید در حالیکه صدای حرف زدنمون رو از تو آشپزخونه نمی شنید کمی متعجبش کرد . اما لبخند زد و گفت : ببخشید دیگه .. یکی ش خیلی پررنگ شد ..
نگاه خشمناک و اخمویی به کاوه انداختم . کاوه هم نگاهم کرد و با نگاهش بهم فهموند که چیزی به سهیل نگم . سهیل سینی چای رو روی میز گذاشت و تا خواست بشینه کاوه گفت : سهیل .. می شه اون کتاب قدیمی رو بیاری ؟؟
سهیل بدون اینکه چیزی بگه به سمت اتاقش رفت . تا دور شد با حرص گفتم : اگه نگی منظورت از اون قول چی بود حرفایی که زدی رو به سهیل می گم ..
گفت : نه نیکا .. همه چیزو به هم نریز .. بعدا با هم حرف می زنیم . قول می دم ..
چپ چپ نگاهش کردم که گفت : قول شرف می دم نیکا ..
با اخم رومو ازش برگردوندم . سهیل که برگشت کتاب بزرگ قهوه ای رنگی دستش بود . کتاب رو روی میز گذاشت و خودش نشست و یه استکان چای برداشت و همون طور تلخ خوردش . نگاهم به سهیل بود که چقدر مظلومانه به کاوه نگاه می کرد . منتظر بود تا شاید کاوه یه راه حل پیدا کنه . کاوه هم باز دوباره مشکوک شده بود . باز یه حس عجیبی نسبت بهش داشتم . یه جور حس ناشناخته . از رفتارای عجیبش می ترسیدم . دوباره حس اینکه کاوه یه موجود خاصه تو دلم زنده شد . فکر کردن بهش هم منو می ترسوند برای همین سعی کردم فکرمو منحرف کنم . سعی کردم به این فکر کنم که یه راه پیدا می کنیم . یه راهی که واقعا این بار اون روح رو از بین می بره . سهیل گفت : با چای قند می خوری یا شکلات ؟
بی تفاوت گفتم : چای نمی خوام ..
لحن سرد و بی تفاوتم حس خوبی به سهیل نمی داد . ناراحتی شو پنهان کرد و گفت : باشه عزیزم ..
می دونم سهیل به چی فکر می کرد یا چه حسی داشت . ناخواسته انگار خودشو مقصر می دونست . حسی که منم با رفتارم بهش دامن می زدم . نمی دونم چرا .. اما .. احساس خوبی نسبت بهش نداشتم تو این موقعیت ..
شاید به خاطر حرفای کاوه بود . چون مطمئن بودم که من عاشقش هستم برای همین فقط سهیل بود که اگه عاشقم نبود همه چیز رو به هم ریخته بود . اما اون که می گفت عاشق منه . من که از رفتارش این احساس رو داشتم . پس یعنی همه ی این مدت به من دروغ گفته ؟؟
کاوه و سهیل مشغول خوندن اون کتاب بودن . یه نیم ساعتی می شد که دیگه حوصله م سر رفته بود و همونجا روی کاناپه دراز کشیده بودم . پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم و چشمهام کاملا باز بود . نگاهم به یه نقطه ی نا معلوم بود . گوشی م زنگ خورد . پریسا بود . حوصله نداشتم جواب بدم بدم چون ناراحت بودم و این اصلا برای اولین روز نامزد بودنم خوب نبود . سهیل گفت : چرا جواب نمی دی ؟ خوابی ؟؟
با بی حالی جواب دادم : بله ؟؟
صدای شاد پریسا تو گوشم پیچید : سلام عروس خانوم ..
نتونستم بیش از اون سرد باشم . برای همین لبخندی روی لبم اومد و گفتم : سلام عزیزم ..
پریسا خندید و گفت : اوه اوه .. عروس شده چه خانوم شده ..
خنده م گرفت . گفتم : پری چرت نگو ..
پریسا با درموندگی گفت : جون اون سهیل که هردومون می دونیم با چه بدبختی خودتو بهش انداختی بیا و حالا که ازدواج کردی یه تحولی ایجاد کن و منو پریسا صدا کن ..
بعد خودش غش غش خندید و منم لبخند زدم . پریسا گفت : عزیزم .. بد موقع مزاحم شدم ؟؟ خواب بودی ؟؟
نگاهم به ساعت دیواری افتاد که نه و نیم بود . دلم خواست یه کم اذیتش کنم گفتم : اوهوم . .
پریسا با شیطنت خندید و گفت : آخه .. ببخشید .. حالا واسه جبران من و کیانا می خوایم واست کاچی بیاریم ..
بعد خودش خندید و منم خجالتزده شدم و گفتم : به اون چیزا نیازی نیست ..
پریسا سکوت کرد و گفت : به هر حال .. امروز جمعه ست .. ما یه برنامه داریم واستون ...
گفتم : چه برنامه ای ؟؟
گفت : قرار شد جوجه و پاچین بگیریم بیایم اونجا دور هم یه ناهار مشتی بخوریم ..
متعجب شدم و گفتم : دقیقا کی همچین قراری گذاشته ؟؟
پریسا خندید و گفت : بهداد یه بار اون باربیکیو تو حیاط سهیل اینارو دیده خیلی چشمشو گرفته ..
خنده م گرفت و گفتم : اها .. پس بگو اراذل می خواین بریزین اینجا اسایش تازه عروس و دوماد رو به هم بریزین ؟
خندید و گفت : ما تا یه ساعت دیگه اونجاییم . اگه می خوای به کاوه هم بگو بیاد ..
بعد قطع کرد . وقتی جریان رو به سهیل و کاوه گفتم مرده بودن از خنده . کاوه گفت : ببین چقدر این بچه ها فعالن تورو خدا ..
سهیل خوشحال به نظر می رسید . شاید چون می دید من اون کسالت قبل رو ندارم . البته .. اون که عاشقم نبود . شاید هم فقط چون قرار بود دور هم باشیم خوشحال بود .
رفتم تو اتاق و یه کم آرایش کردم . مامان هم بهم زنگ زد و حالمو پرسید و خواست ببینه برنامه مون چیه که وقتی گفتم ازش استقبال کرد و گفت : خوش بگذره ..
از اتاق که رفتم بیرون سهیل پشت در بود . نا خود آگاه اخم کردم و با بداخلاقی گفتم : حرفامو گوش می کردی ؟؟
سهیل با تعجب گفت : نه .. نه .. فقط پشت در واستاده بودم که تنها نباشی اتفاقی واست بیفته ..
قطعا باید برای اون لحن تند و گزنده ازش عذر خواهی می کردم اما فقط رومو ازش برگردوندم و از کنارش گذشتم . کاوه هنوز مشغول مطالعه بود .نگاهش که به من و در بسته ی اتاق سهیل افتاد دوباره خیلی آروم گفت : فکر نکن که به هم ریختن زندگی شما دو تا کاریه که می خوام انجام بدم ..
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم : پس تا از چیزی مطمئن نیستی حرف نزن ..
کاوه با دلخوری روشو برگردوند . سهیل تی شرت خاکستری تنگی به تن کرده بود و موهای آشفته شو مرتب کرده بود . نگاه خاصی بینمون رد و بدل شد و احساس کردم سهیل هیچ وقت همچین نگاهی رو برای اولین روز متعهلی ش تصور نکرده بود .
دقیقا یک ساعت بعد پریسا و بهداد به همراه کیانا و بنیامین با سر و صدا و شلوغی های خاص خودشون اومدن . بهداد با شیطنت به من و سهیل تیکه می نداخت و سهیل هم در جواب گفت : خیلی دلت می خواد می تونی هرچه زودتر ازدواج کنی ..
پریسا خندید و گفت : حرف حق رو باید از بچه شنید ..
سهیل گفت : دستت درد نکنه دیگه ..
کیانا پاچین ها و جوجه ها رو برد توی آشپزخونه و من و پریسا رو صدا کرد تا بریم کمکش کنیم و اونا رو آماده کنیم . پسرا هم با هم مشغول حکم بازی کردن شدن . کیانا با شیطنت گفت : چرا ناراحتی نیکا ؟؟ چیزی شده ؟؟
گفتم : نه .. ناراحت نیستم عزیزم ..
در حالی که پیاز رنده می کرد و اشک می ریخت گفت : چرت نگو .. من تورو می شناسم ..
پریسا گفت : بی خیال کیانا .. وقتی می گه ناراحت نیست بهش القا نکن ..
برام اس ام اس اومده بود . از صدف بود . نوشته بود : عروس خانوم .. قربونت بشم با اون بخت خوبت . من و شایان دیشب با هم رقصیدیم و دوباره آشتی کردیم . اون منو بخشید . هیچی رو بیشتر از این نمی خواستم . عاشقتم ..
اونقدر از خوندن اون اس ام اس خوشحال شدم و انرژی گرفتم که برای پریسا و کیانا هم خوندنش . اونا هم خوشحال شدن . کیانا گفت : اره .. دیشب وقتی دیدم اون دو تا دارن با هم می رقصن و بعدش دیدم که عمه ت داره با شایان حرف می زنه فکم افتاد روی زمین ..
پریسا با لبخند خوشگلی گفت : ولی به نظر من شایان بیشتر دوستش داره .. صدف یه کم سر به هواست ..
کیانا گفت : اما دختر خوبیه ..
گوشم به حرفای پریسا و کیانا بود اما حواسم به حرفای کاوه بود . اصلا نمی تونستم حرفاشو فراموش کنم . نمی تونستم فکر اینکه شاید سهیل اونقدر که می گفت عاشقم نیست رو از ذهنم پاک کنم . حرفش بارها تو ذهنم تکرار می شد . اینکه این راه دیگه مطمئن ترین راهه . اینکه نشونه گذاری دیگه رد خور نداره . اینکه اگه یه رابطه ی عاشقانه بینمون اتفاق بیفته نشونه گذاری تکمیل می شه .
تصویری که توی حموم از اون روح دیده بودم دوباره تو ذهنم اومد و صدای کاوه تو گوشم تکرار شد : شاید یکی از شما دو تا عاشق اون یکی نیست ..
بغضی تو گلوم احساس کردم . نفس عمیق کشیدم و گفتم :بچه ها من برم تو حیاط یه کم هوا بخورم ..
از آشپزخونه که خارج شدم صدای آروم کیانا رو شنیدم که گفت : من که می گم حالش بده ..
وقتی رفتم توی حیاط نسیم خنکی به صورتم خورد و موهامو به بازی گرفت . هوا بهاری بود و این حالمو بهتر می کرد . کمی بعد پریسا هم اومد و گفت : چرا گرفته ای ؟؟
نگاهش کردم . لبخند اطمینان بخشی بهم زد و منم بیشتر از اون نتونستم حرفامو تو دلم نگه دارم و همه چی رو براش گفتم وقتی فهمید که دوباره اون روح رو دیدم رنگش پرید . دستمو گرفت و گفت : تو دوباره اونو دیدی و بازم تنهایی اومدی تو حیاط ؟؟
لبه ی پله ی تراس نشستم و گفتم : زیاد دور نبودم ..
با حرص گفت : تو حموم هم که بودی زیاد از سهیل دور نبودی .. چرا تو اینقدر کله شقی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : پریسا من بالاخره از بین می رم .. ببین .. آب از سرم گذشته .. حالا دیگه مهم نیست چقدر ..
از حرص و عصبانیت نیشگونم گرفت و گفت : اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی می کشمت نیکا ..
رومو برگردوندم و گفتم : بهتر .. حداقل می دونم که جسمم مال یه روح دیگه نمی شه ..
توی چشمهاش اشک جمع شد و گفت : نیکا اینقدر نا امید حرف نزن ..
دیدن اشکهاش بغضمو شکست . قطره های اشک روی گونه هام ریخت و در حالیکه پریسا رو که اونم کنارم نشسته بود رو بغل می کردم گفتم : پری .. احساس می کنم دیگه هیچ وقت اون نیکای قدیم نمی شم . اونی که تو زندگی ش هیچ مشکلی نداشت .. پریسا .. دیگه هیچی آروم نمی شه ..
هر دو با هم گریه می کردیم . گریه های پریسا خیلی برام زجرآور بود .. شاید چون .. احساس می کردم اونم دیگه نا امید شده ..
اون روز تا عصر به خاطر شوخی های بهداد و بقیه خیلی خوش گذشت . برای چند ساعت احساس می کردم مثه گذشته آزاد و راحتم و سعی کردم بخندم . شاید چون دلم نمی خواست اون جمع صمیمی و خوب رو با ناراحتی هام خراب کنم . خب .. کسی چه می دونست .. ؟؟ شاید این آخرین باری بود که منم تو جمعشون بودم . کی می دونست دفعه ی بعدی که تنها می شم تسخیر می شم یا می تونم مقاومت کنم ؟؟
وقتی بچه ها رفتن . کاوه هم نگاه معنی داری به من کرد و رفت . کتاب رو هم با خودش برده بود تا مطالعه کنه . به سهیل گفته بود که راهشو پیدا می کنه . اون شب هم قرار بود من اونجا بمونم . سارا گفته بود که پیش مامان مهین می مونه .
سهیل که متوجه سردی رفتار من شده بود و از صبح به روی خودش نیاورده بود بعد از رفتن بچه ها کنارم نشست و در حالیکه با آرامش دستمو توی دستش می گرفت گفت : چرا منو مقصر می دونی نیکا ؟؟
نگاه بی تفاوتمو بهش دوختم و چیزی نگفتم . سهیل با دلهره موهامو از تو صورتم کنار زد و گفت : نیکا با من اینجوری نباش ... من هرکاری می کنم تا تورو نجات بدم .
نمی دونم چرا نتونستم خودمو کنترل کنم . هرچقدر کاوه بهم اصرار کرد که چیزی نگم اما نتونستم و غریدم : تو عاشق من نیستی ..
چشمای سهیل گرد شد . با دلخوری گفت : چی می گی نیکا ؟؟
با حرص و بغضی که از صبح توی دلم بود گفتم : تو عاشق من نیستی لعنتی نیستی ..
سهیل دستاشو باز کرد تا بغلم کنه اما من تمام ناراحتی هامو , غصه هامو , بغض هامو با زدن چند تا مشت پشت سر هم تو سینه ی محکم و مردونه ش خالی کردم . سهیل مشت های گره شده و لرزونمو گرفت و گفت : نیکا آروم باش ..
در حالیکه با صدای بلند گریه می کردم و موهای فرفری م تو صورتم ریخته بود غریدم : ولم کن لعنتی ..
اما اونقدر بی حال بودم که حتی تلاشی نکردم دستامو از دستاش بیرون بکشم . سهیل همونجور که مچ دستامو گرفته بود منو تو بغلش کشید و گفت : من عاشقتم ..
شدت گریه م بیشتر شد . سهیل گفت : چی باعث شده اینجوری فکر کنی ؟؟
سرمو توی بغلش گرفته بود . صدای ضربان قلبش رو می شنیدم . بغض توی صدام بود وقتی گفتم : چون اگه بینمون یه رابطه ی عاشقانه پیش میومد نشونه گذاری می شدم و دیگه اون روح رو نمی دیدم . تو عاشقم نیستی سهیل .. نیستی ..
صدای گریه هام بلند بود . سهیل چیزی نمی گفت . سکوت کرده بود . ضربان قلبش تند شده بود و کوبشش رو روی سینه ی مردونه ش حس می کردم . انتظار داشتم یه توضیحی بده و بگه که عاشقمه . بگه که من اشتباه می کنم . اگه اینارو می گفت مطمئن می شدم که عاشقمه . و اونوقت به این فکر می کردم که حتما نشونه گذاری راهش نبوده و بی تاثیر بوده ..
وقتی انتظارم برای شنیدن این حرفا بی نتیجه موند با خشونت خودمو از بغلش بیرون کشیدم . نگاه سهیل خیلی مات و بی حال بود .. انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشت . و این خیلی دلمو می شکست . اونقدر زیاد که دلم می خواست همون لحظه از اونجا برم . برم خونه مون . خونه ی خودمون . پیش مامان و بابا و داداشم ...
اون شب بدون اینکه شام بخوریم یا اینکه حرف دیگه ای بزنیم گذشت . توی اتاق نشسته بودم و داشتم اس ام اس هایی که سهیل قبلا بهم داده بود و دوستشون داشتم و دلم نیومده بود پاکشون کنم رو می خوندم . با اینکه خیلی بهم ابراز علاقه نمی کرد. اما همیشه یه جوری بهم محبت می کرد و اهمیت می داد که حس می کردم خیلی دوستم داره . اما حالا می دیدم و فهمیده بودم که عاشقم نبوده ..
روی تخت دراز کشیدم و پتو روی خودم کشیدم . اشک بی صدا روی گونه هام چکید و تو تاریکی اتاق چشمهام باز بود و نگاه نگرانم رو همه جای اتاق می چرخوندم تا اگه اون روح اومد جیغ بکشم تا سهیل صدامو بشنوه و بیاد تو اتاق .
ازش ناراحت بودم اما دلم به اینکه کنارم و نزدیکم بود خوش بود . کمی بعد در اتاق باز شد و سهیل وارد شد . تو تاریکی اتاق کمی جلوی آینه ایستاد و بعد اومد سمت تخت . کنارم دراز کشید و نگاهشو دوخت به سقف .
دستشو روی پیشونی ش گذاشته بود و ناراحت به نظر می رسید . منم خودمو گوشه ی تخت جمع کرده بودم تا با هم تماسی نداشته باشیم . سهیل نفس های عمیق می کشید . صدای نفس های تند من نشون از این داشت که اشک می ریزم . چند بار بینی مو بالا کشیدم و صدای سهیل تو گوشم پیچید : نگران نباش .. بخواب . من بیدار می مونم که اتفاقی برات نیفته ..
این حرفش بی جواب موند . منم مثه خودش بودم . لجباز بودم . چون اون جواب حرفامو نداده بود منم نمی خواستم جواب بدم . نمی دونم چی شد که خوابم برد. صبح که بیدار شدم سهیل پیشم نبود . کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین پریدم . روی میز کامپیوتر سهیل یه دفترچه ی خاکستری بود که توجهم رو به خودش جلب کرد . روش یه یادداشت بود که نوشته شده بود : " اونقدر عاشقتم که نمی تونم تو یه جمله بهت ثابتش کنم . اما فکر کنم خوندن این دفترچه بهت کمک کنه . بعدش هر تصمیمی تو بگیری قبوله – سهیل "دفترچه رو برداشتم و از حس اینکه اجازه دارم دفترچه ی خاطرات سهیل رو بخونم غرق هیجان شدم . نوازشگونه دستی روش کشیدم . انگار دارم با دست کشیدن روی اون صورت سهیل رو نوازش می کنم . بازش کردم . برام عجیب بود که از بین صفحات دفترچه بوی عطر سهیل تو فضا پخش می شد . انگار هر صفحه رو که می نوشته کمی از عطرش رو هم به صفحه ها می زد . سردی جلد دفترچه و بوی عطر سرد و تند مردونه ی سهیل آرامش عجیبی رو بهم منتقل کرده بود .
لباس خواب خرسی مو با یه تی شرت سفید و یه شلوار سورمه ای عوض کردم . هروقت یادم می افتاد چقدر با شیما سر انتخاب لباس خواب بحث کردیم خنده م می گرفت . روزی که برای خرید رفته بودیم شیما بهم گفته بود که بهتره یه لباس خواب جدید هم بخرم و من دوباره دست گذاشته بودم روی لباس خواب خرسی خوشگلی که یه تاپ و شورت ساده و گشاد بود . شیما و پریسا خندیدن و گفتن که منظورشون از اون لباس خواب های دیگه ست ولی من از اینکه بخوام به قول اون دو تا از اون لباس خواب های دیگه بپوشم احساس راحتی نمی کردم . برای همین با لجبازی تمام اون لباس خواب خرسی رو خریده بودم ..
با لبخندی که روی لبم بود رو تختی رو مرتب کردم و از پنجره ی اتاق سهیل بیرون رو نگاه کردم . صبح یه روز نیمه ابری بهاری بود . پرده ها رو کنار کشیدم و با وجود اینکه هوا خنک بود پنجره ها رو هم باز گذاشتم . عاشق این هوای بهاری بودم . منو سرزنده می کرد . اصلا صبح که با اون حال خراب و ناراحت به خاطر دیشب که فکر می کردم سهیل دوستم نداره از خواب بیدار شده بودم , وقتی اون دفترچه رو با یادداشت روش دیدم از این رو به اون رو شدم . حتی اون دفترچه رو بدون اینکه بخونم می دونستم که چقدر از خوندنش انرژی می گیرم . اگه اینطوری نبود سهیل هیچ وقت اونو واسم نمی ذاشت . کش و قوسی به بدنم دادم و نفس عمیقی کشیدم . چقدر روحیه م عوض شده بودم . حالا دیگه خیالم راحت شده بود و فقط دلم می خواست که نوشته های سهیل رو بخونم . شاید قابل درک نبود که دیروز اونقدر نا امید بودم و حالا حس امید به زندگی رو تو قطره قطره ی خونم احساس می کردم . قبل از اینکه بخوام دفترچه رو باز کنم و بخونمش از اتاق خارج شدم . خونه ساکت و آروم بود . نگاه معذبی به اطراف انداختم و با خودم فکر کردم که شاید کار خوبی نبود سهیل منو تو این خونه ی بزرگ تنها بذاره . یه کمی ازش دلخور شدم . خب اگه الان اون روح میومد که خوندن دفترچه هم اصلا فایده ای نداشت . من تسخیر می شدم ... از بین می رفتم دیگه ..
کاش قبل از اینکه از خونه بره منو بیدار می کرد . اون وقت منم می رسوند خونه ی خودمون . منم که ماشین نیاورده بودم بتونم خودم برم .
به سمت آشپزخونه رفتم . سعی می کردم صدایی ایجاد نکنم تا شاید اون روحه متوجه نشه بیدار شدم و متوجه رفت و آمد من نشه . پوزخندی روی لبم اومد . انگار اون روحه هم این چیزا حالی ش می شه . تا وارد آشپزخونه شدم صدای جیغ دخترونه ای تو گوشم پیچید و ناخودآگاه منم جیغ کشیدم . بعد که چشمم به سارا افتاد نفس عمیقی کشیدم و تازه متوجه موقعیتم شدم . نگاه خاصی بهش انداختم . سارا هول شده بود و قفسه ی سینه ش بالا و پایین می شد . با لکنت سلام کرد . جوابشو دادم و سعی کردم به روی خودم نیارم که چی دیدم . چای ساز رو به برق زدم و گفتم : نمی دونستم خونه ای عزیزم ..
لبخندی زد و گفت : سهیل صبح زود اومد دنبالم و منو آورد خونه پیش تو .. که تنها نباشی .
زیر لب گفتم : اوهوم ..
وقتی آب جوش اومد برای خودم ریختم و گفتم : برات بریزم ؟؟
گفت : نه ..
و خیلی زود از آشپزخونه بیرون رفت و فرصت نداد چیز دیگه ای بگم . توی یخچال رو نگاه کردم . یه ظرف خامه شکلاتی بود و دو تا تخم مرغ آبپز . می دونستم کار سهیله . آخه .. سهیل ..
چقدر پسر مسئولیت پذیر و مهربونی بود .
چای کیسه ای رو توی فنجون آب جوش فرو بردم و از اینکه چای کیسه ای می خوردم حس خوبی داشتم . اینجا خونه ی سهیل بود و همه چی تفاوت های خاص خودشو داشت . یه خونه با قوانین پسرونه ..
وقتی شکر توی فنجون چای می ریختم فکرم رفت سمت سارا . من وقتی وارد آشپزخونه شدم یه سیگار دست سارا دیدم . سیگاری که سارا پشت سرش قایم کرد اما دودش و بوش رو که خیلی تند تر و متفاوت تر از سیگارایی که تا حالا دیده بودم ، بود رو می تونستم حس کنم . سارا از اینکه منو اتفاقی دید خیلی هول شد و برای همین هم خیلی زود از آشپزخونه رفت بیرون ..
بی خیال چای شدم و رفتم همونجایی که سارا ایستاده بود . یه فندک زیپوی مشکی روی کابینت بود . برش داشتم و به این فکر کردم که سارا حتی برای تفریحی سیگار کشیدن خیلی کوچیکه . دستمو توی موهام فرو بردم خیلی کلافه بودم . لبامو روی هم فشار دادم و به این فکر کردم که هیچ کس تنهایی , سیگار ِ تفریحی نمی کشه .. !!
یه لحظه تو فکرم اومد که به سهیل زنگ بزنم اما چشمهای مظلومانه و پر از التماس سارا رو به یاد آوردم , سارایی که تا امروز تو نظرم یه دختر دبیرستانی کوچولو و مظلوم و کم حرف اما خیلی احساساتی و مهربون بود . سارایی که فکر می کردم تنها تفریحش بودن با دوستاش یا آخر هفته ها بودن با مامان مهینش بود . سارایی که همیشه موهای صاف و مشکی خوش حالتشو کج توی صورتش می ریخت و هیچ وقت هیچ آرایشی نداشت جز یه رژ کم حال . دختر ساده ای که همیشه اسپرت می پوشید . جین تیره , تی شرت آستین بلند راه راه تا روی انگشتهاش ..
سارایی به سادگی اسمش ..
نمی دونم چرا بغض داشتم . هیچ وقت احساس نمی کردم که مریم مقدسم و اشتباهی تو زندگی م نکردم . اما حداقل اینو می دونستم اگر شیطنت هایی کردم فقط برای تفریح بوده . می دونستم اونقدر اراده دارم که هروقت بخوام می تونم متوقفش کنم . هیچ وقت وقتی دبیرستانی بودم و تو سن نوجوونی حتی یه سیگار رو از نزدیک ندیده بودم . اصلا نمی دونستم مشروب چه مزه ای داره . اما .. سارا .. سارایی که ... سهیل تمام تلاششو می کرد که یه زندگی عادی داشته باشه , اینجا بود . اما انگار یه چیزی سرجاش نبود . سارا واقعا تنها بود . سارا تو اوج سنی که به مامانش نیاز داشت اونو از دست داد . وقتی نیاز به باباش داشت اونم از دست داد . و وقتی تنها حامی و جایگزین مامانش رو می خواست از بودن با اون هم محروم شد . و فقط یه داداش براش موند. داداشی که اونقدر درگیر فراهم کردن نیازهای مالی بود یادش رفت سارا به چیزای دیگه ای هم نیاز داره .. هر چند .. اگه یادش هم می موند , کاری از دستش برنمیومد . چون احساسات لطیف یه دختر نوجوون رو یه داداش چند سال بزرگتر نمی تونه درک کنه و پاسخ بده ..
فندک رو سرجاش گذاشتم و سر میز برگشتم . چای سرد شده بود . فکرم خیلی مشغول شده بود . مشکلات خودمو از یاد برده بودم و فقط به سارا فکر می کردم . به اینکه چه عکس العملی باید براش داشته باشم . دلم نمی خواست چیزی به سهیل بگم . من یه دختر بودم از جنس خودش . باید اعتمادشو جلب می کردم . شاید می تونستم کمکش کنم . تخم مرغ آبپز رو به زور و فقط به خاطر اینکه دلم خیلی ضعف می رفت خوردم . بعد هم آشپزخونه رو مرتب کردم و رفتم توی حال . در اتاق سارا بسته بود و صدای یه آهنگ خارجی تند از توی اتاقش به گوشم می رسید . واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم . برای اینکه فکرمو کمی منحرف کنم دفترچه خاطرات سهیل رو برداشتم تا بخونم . شاید اینجوری می تونستم یه راه خوب پیدا کنم . چون الان اونقدر مغزم پر از افکار مختلف بود که مطمئنا به هیچ راهی نمی رسیدم . خوندن خاطرات سهیل اونقدر احساس خوبی بهم داده بود که کلا سارا رو از یاد برده بودم تا اینکه در اتاق سارا باز شد و سارا در حالیکه یه جین مشکی و یه مانتوی کوتاه و گشاد خاکستری تیره و یه شال مشکی داشت و کیف کوله ی کوچکی روی دوشش بود از اتاق خارج شد . نگاهش که به من افتاد زیر لب گفت : من دارم می رم بیرون ..
نمی دونستم باید چی بگم . فقط تونستم بگم : می شه باهم حرف بزنیم ..
با چشمهای معصوم و پاک دخترونه ش نگاهم کرد و سرشو با خجالت پایین انداخت و گفت : اگه در مورد اون قضیه می خوای صحبتی کنی من هیچ حرفی ندارم ..
بلند شدم و به طرفش رفتم . هر قدم که بهش نزدیک تر می شدم حالت تدافعی تری به خودش می گرفت و چشمهاش خشن تر می شد . چند قدمی ش ایستادم و گفتم : سارا .. من فقط .. می خوام بگم . سهیل چیزی از این جریان نمی فهمه .
نگاهش برق زد و من زود گفتم : البته اگه .. من و تو به هم اعتماد کنیم و تو به من بگی جریان اون چی بود ؟
توی چشمهام زل زد . از نگاهش چیزی نمی فهمیدم . هیچ حالت خاصی نداشت . اما لبهاشو با حرص روی هم فشار می داد . قطعا از بودن من توی اون خونه احساس خوبی نداشت . زیر لب گفت : فقط کاری به کار من نداشته باش ..
و به سرعت نور به سمت اشپزخونه رفت و مثه یه پرنده ی اسیر از خونه بیرون رفت . با کف دست تو پیشونی م کوبیدم و غریدم : خراب کردم ..
بعد از اون وسوسه شدم برم توی اتاقش که در قفل بود . از تنها بودن تو خونه می ترسیدم و قبل از اینکه اتفاقی بیفته به پریسا زنگ زدم تا بیاد پیشم که گوشی شو جواب نداد و به کیانا زنگ زدم . کیانا هم گفت که خیلی زود خودشو می رسونه . تا کیانا بیاد دفتر خاطرات سهیل رو تموم کردم آخرین خاطره ای که سهیل نوشته بود . مال شب قبل از اون جشن کوچیک نامزدی مون بود .
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
امشب تقریبا آخرین شب مجردی م بود . هر چند اگه اسم الان رو بشه شب گذاشت . نمی خواستم امشب نیکا در خطر باشه . برای همین هم وقتی دیدم تنهاست اومدم بیرون و زیر پنجره ی اتاقش . با اینکه می دونم شاید بودن من اینجا اصلا هیچ تاثیری نداشته باشه اما .. اینجوری خیالم راحت تره . اصلا امشب احساس عجیبی دارم . چقدر همه چیز زود اتفاق افتاد . اینکه جریان رو به بابا و مامان مهین گفتم . اینکه از نیکا خواستگاری کردم و اینکه خانواده ش قبول کردن . همه چی مثه یه خواب بود . اما الان که من اینجا تو تاریکی کوچه زیر پنجره ی اتاق نیکا , توی ماشین نشستم و دارم آهنگ نیاز فریدون فروغی رو گوش می کنم یه احساس خوبی به این موضوع دارم . یه جور آرامش خاص .. پس بالاخره منم دارم ازدواج می کنم . یه ازدواج عاشقانه . ازدواج با کسی که خالصانه و از ته دلم دوستش دارم . کسی که در برابرش یه احساس مردونگی و غرور عجیبی بهم دست می ده .
حتی باورم نمی شه که اون اوایل نیکارو نمی دیدم . تا اینکه با هم دیگه افتادیم رو دنده ی لج . حتی اون اوایل پریسا رو از رو چهره ش می شناختم و نیکا رو دوست اون دختر بور , چشم رنگیه می شناختم ..
چقدر اون روزا زود گذشت .. اما فقط یه چیزو می دونم . این عشق . عشقیه که بدون اینکه بخوام یا تلاشی بکنم تو دلم اومد . اما برام خیلی اهمیت داره . چون زندگی تکراری و روز مره ی منو هدف دار و لذتبخش کرده ..
پس .. خدافظ سهیل مجرد ...
به محض اینکه خاطرات سهیل تموم شد کیانا رسید . بهش سفارش کرده بودم غذا هم برای چهار نفر بگیره . کیانا چهار پرس غذا گرفته بود . با سر و صدا وارد شد و گفت : به به چشمم روشن . چه عروس تنبلی ..
گفتم : هیس بابا .. آبروی آدمو می بری همیشه ...
خندید و گفت : مگه تو آبرو هم داری ؟؟
در حالیکه پلاستیک غذاهارو ازش می گرفتم گفتم : چی گرفتی ؟؟
گفت : کباب ..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : مگه بهت نگفتم زرشک پلو با مرغ بگیر ..
کیانا ابروهاشو بالا انداخت و گفت : من نمی خواستم تو نقشه ی پلیدت همکاری کنم ..
با حرص گفتم : کیانا نقشه کجا بود ؟
چشمهاشو گرد کرد و گفت : واقعا این نقشه نیست که می خوای غذاهارو بریزی تو قابلمه بگی خودم درست کردم ؟؟؟
از فکر پلیدی که تو ذهنم بود خنده م گرفت , کیانا گفت : واسه همین کباب گرفتم . چون هم هوس کرده بودم , هم چون تو که عرضه ی کباب درست کردن نداری که .. پس در نتیجه نقشه ت با شکست رو به رو شد .. لطفا اینقدر اون سهیل رو گول نزن بذار بفهمه چه انسان بی استعداد و تنبلی رو گرفته .. بذار با حقیقت رو به رو شه ..
در حالیکه غذاهارو به آشپزخونه می بردم با غرغر گفتم : چقدر حرف زدی ..
دنبالم اومد و حق به جانب گفت : مگه دروغ می گم ..؟
گفتم : آره .. حداقل اگه هیچ هنری هم نداشته باشم می دونی که آشپزی رو دوست دارم ..
سرشو تکون داد و گفت : خب اینو راست می گی ..
خندیدم و گفتم : پس اگه غذا درست نکردم بذار به حساب اینکه دیر از خوب بیدار شدم ..
پفی کشید و گفت : یه چایی بده من عروس ..
نگاهش کردم . خیلی جدی در حالیکه روسری شو که روی شونه هاش افتاده بود بر می داشت گفت : مگه با تو نبودم ؟
غذاهارو تو یخچال گذاشتم و گفتم : اینجا فقط چای کیسه ای می خورن دوست داری ؟؟
گفت : بعله که دوست دارم ..
تا وقتی سهیل بیاد کیانا پیشم بود . سارا هم هنوز نیومده بود . کیانا تو این فرصت موهامو برام پشت سرم بسته بود . کیانا بود دیگه .. عاشق این کارا بود .
پشت پنجره ایستاده بود و گفت : سهیل داره میاد .. من می رم تو آشپزخونه برو استقبالش ..
بعد با شیطنت خندید و گفت : نگران نباش گوشامو می گیرم با خیال راحت بوسش کن ..
لبخند کجی زدم و گفتم : نگاش کن .. مثه دخترای دبیرستانی ذوق کرده ..
خندید و گفت : خب چیکار کنم تا حالا عروس دوماد از نزدیک ندیدم .
بعد هم رفت تو آشپزخونه ..
درو برای سهیل باز کردم و لبخندی که روی لبم نشونده بودم پررنگ تر شد . سهیل لبخند منو که دید با محبت گفت : سلام عزیزم ..
زیر لب طوریکه کیانا نشنوه گفتم : خسته نباشی ..
می دونستم کیانا زیر اوپن نشسته و داره حرفامونو گوش می کنه . سهیل که می دونست به خاطر خوندن دفتر خاطرات اونقدر سرحال و خوشحالم و متوجه اشتباهم شدم جلو اومد تا منو ببوسه و من خودمو کنار کشیدم و فقط خیلی آروم زیر گوشش گفتم : کیانا اینجاست ..
لبخند زد و با شیطنت گونه مو یه بوس محکم مامان بزرگی کرد و در جواب نگاه معترض من ابروهاشو بالا انداخت .
بلند گفتم : کیانا بیا بیرون دیگه زشته ..
کیانا با خنده بلند شد و از پشت اوپن دیده شد . با سهیل سلام علیک کرد و گفت : کدبانوتون امروز واستون کباب درست کرده ..
من و کیانا خندیدیم و سهیل گفت : واقعا ؟؟ محصول مشترک با کدوم رستورانه ؟؟
همه مون خندیدیم و سهیل گفت : سارا کجاست ؟؟
لبخند از روی لبم رفت و گفت : نمی دونم دو ساعت پیش از خونه رفت بیرون ..
سهیل اخمی کرد و گفت : نگفت کجا می ره ؟؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم .
سهیل قبل از اینکه بره تو اتاقش گفت : خوبه بهش گفتم تنهات نذاره و بعد رفت . کیانا گفت : من می رم میز رو بچینم .. سارا معلوم نیست کی بیاد . من مردم از گرسنگی .
دنبال سهیل رفتم تو اتاق . تی شرتش رو در آورده بود و داشت دنبال یه تی شرت دیگه تو کمدش می گشت . صدای درو که شنید برگشت . لبخند زدم و سهیل گفت : تو می خوای چیزی بگی ؟؟
گفتم : آره ..
گفت : باشه بگو ..
نفس عمیق کشیدم . چقدر معذرت خواهی کردن سخت بود . گفتم : سهیل بابت دیروز معذرت می خوام . آخه من چقدر احمقم که به احساس تو شک کردم ؟؟ خیلی خجالت می کشم سهیل . تو مجبور نبودی دفتر خاطراتتو بدی بخونم تا ثابتش کنی .. کافی بود دیشب فقط بگی عاشق منی . همین !
با شیطنت گفت : البته تو هم مجبور نبودی همه ی دفتر خاطراتمو بخونی که بعد غذارو از بیرون بگیری ..
خندیدم و با پررویی گفتم : واقعا انتظار داشتی غذا درست کنم ؟؟
تی شرت آلبالویی رنگی از کمدش بیرون کشید و تو یه حرکت تنش کرد و گفت : آره .. پس فکر کردی چرا زن گرفتم ؟؟
به بازوی محکمش مشت زدم و گفتم : خیلی بدجنسی ..
خندید و مشت دومم رو تو هوا گرفت و بعدش منو تو بغلش کشید و با صدایی وسوسه انگیز گفت : آره خیلی بدجنسم . تو خونه ی من مرد سالاریه و زن منم باید بدونه که هر روز غذاش حاضر باشه ..
بعد خندید و خواست لبامو ببوسه که با شیطنت لب پایینشو گاز گرفتم . خندید و گفت : جواب این کارت تو خونه ی مرد سالاری کتکه . می دونستی ؟؟
خندیدم . اونم خندید . سهیل دوباره داشت بهم نزدیک می شد که صدای چند تقه به در اومد و بعد صدای کیانا به گوش رسید : مردم از گرسنگی .. می شه بذارینش برای بعد ؟؟
من و سهیل خجالتزده به هم نگاه کردیم و سهیل بازوهامو ول کرد . خودمو مرتب کردم و به طرف در رفتم و بازش کردم . کیانا با شیطنت گفت : آخی .. ببخشید .. حالا بریم ناهار ..
سهیل در حالیکه همراه من از اتاق خارج شد گفت : کیانا من سهیل صحت نیستم اگه روز اول ازدواجت نیام خونه تون و همه چیو بهت کوفت نکنم ..
کیانا خندید و گفت : اع ؟؟؟ جدا میای ؟؟ خیلی دوست دارم اتفاقا ..
من و سهیل خندیدیم و سهیل گفت : حالا می بینیم بچه پررو ..
ناهار رو که خوردیم کیانا رفت . سهیل با نگرانی گفت : نگران سارا شدم . این موقع ظهر نباید بیرون باشه ..
اخمام رفت توی هم . من بیشتر نگران سارا بودم . اما نباید چیزی می گفتم . اینجوری سهیل نمی تونست درست فکر کنه و شاید رفتار نا مناسبی با سارا نمی کرد . سهیل گفت : تا الان بهش زنگ نزدم که احساس نکنه دارم چکش می کنم . اما بهتره بهش زنگ بزنم ..
بعد از اینکه چند بار زنگ زد و سارا جواب نداد گفت : حالا چیکار کنم نیکا ؟؟
خیلی واضح بود که نگران شده . دستی تو موهام کشیدم و گفتم : نمی دونم .. شاید پیش مامان مهین باشه .
سهیل به اونم زنگ زد و مامان مهین گفت که ازش خبر نداره . سهیل عصبی شده بود و تو خونه راه می رفت . براش چای بردم و سهیل نخورد . خواست تو اتاقش بره که اگه شماره ای از دوستاش گیر آورد زنگ بزنه که به در بسته خورد . اونقدر نگران شده بودم که احساس می کردم باید به سهیل بگم صبح چی دیدم . گوشی م زنگ خورد . کاوه بود . گفت باید با من و سهیل حرف بزنه و من بهش گفتم بیاد خونه ی سهیل اینا .
سهیل رفته بود توی حیاط و قدم می زد . احساس می کردم فضای خونه براش سنگینه . تو این فاصله هم مامان بهم زنگ زد و گفت : قراره دو روز دیگه راه بیفتیم با خاله و مامان بزرگ و عمه اینا بریم سمت شمال که سال تحویل اونجا باشیم و گفت که من و سهیل هم باید باهاشون بریم . گفتم با سهیل صحبت می کنم و بهش خبر می دم . مامان قبل از اینکه قطع کنه گفت : اگه دوست داری به خونه هم یه سری بزن ..
فکر کنم ناراحت شده بود . شاید دوست داشت حد اقل امروز رو بگردم خونه . البته اگه تو شرایط عادی بودم حتما این کارو می کردم . اما .. به خاطر جریان هایی که پیش اومده بود نتونسته بودم برگردم .
کاوه که اومد هر دوشون با سهیل اومدن تو . کاوه بهم سلام کرد و روی مبل نشست . براش چای بردم و اون تشکر کرد . سهیل گفت : چی شد کاوه ؟ چیزی پیدا کردی ؟؟
کاوه کتاب رو باز کرد و گفت : آره .. تو درست می گفتی ..
سهیل چشمهاش برق زد و گفت : خب ؟
کاوه توی کتاب چیزی رو نشون داد و گفت : یه هدیه از طرف یه روح می تونه یه تله یا طلسم باشه ..
احساس کردم نفسم توی سینه م حبس شد . نگاهی به کاوه کردم و گفتم : اما تو گفتی اون مشکلی نداره ..
سهیل هم داشت چپ چپ به کاوه نگاه می کرد . کاوه گفت : گفتم چیز خاصی نیست اما نگفتم روز عروسی ت بذاریش سرت ..
سهیل چیزی نگفت . با خشونت گفتم : من احمقم .. تو که علم غیب داری و همه چیو می دونی چرا جلومو نگرفتی ؟؟؟
سهیل بهم اشاره کرد آروم باشم . کاوه که از لحن تند من خوشش نیمده بود گفت : یه چیزیم بدهکار شدم ؟؟
حرصی شده بودم گفتم : نه چیزی بدهکار نشدی . اما می تونستی به من بگب که حتی اگه خطری نداره . اما .. احتیاط کنم ..
کاوه پوزخند زد و گفت : نکنه وقتی داشتی موهاتو درست می کردی منم اونجا پیشت بودم که نگفتم ؟؟
سهیل گفت : کاوه به دل نگیر .. نیکا الان عصبی شده . منظوری نداره ..
چیزی نگفتم . سهیل راست می گفت . می خواستم با محکوم کردن کاوه خودمو تبرعه کنم و این اصلا کار درستی نبود . کاوه گفت : من می تونم راه برداشتن طلسم رو بگم . یه کمی مشکله . ولی .. نیکا از پسش برمیاد ..
مخصوصا با سهیل حرف می زد تا بهم بفهمونه از من ناراحت شده . سهیل گفت : خب راهش چیه ؟؟
کاوه یه برگه از لای صفحات کتاب بیرون کشید و گفت : خب ببین .. زیاد سخت نیست .
سهیل که روی دسته ی مبل نشسته بود سرشو خم کرد تا برگه رو ببینه . کاوه ادامه داد : خب ببین برای شکستن این طلسم اینجا نوشته که باید جسمی رو که طلسم روش بسته شده رو با نخ از دیوار اتاقی که می خوابه آویزون کنی . که وقتی همونجا خوابه از یه شب تا صبح موقع طلوع خورشید طوری باشه که آب مقطر از روی اون چکه کنه و تو یه کاسه جمع بشه . آبی که به دست میاد رو با چند قطره از خون کسی که طلسم شده قاطی کنی و روی حرارت بذاری و همون موقع اینجا یه چیزایی نوشته باید اونارو بخونه و بعد از هر خطش شمع در حال آب شدن رو بگیره روش و چند قطره بریزه توش .
همینه چیز دیگه ای ننوشته ..
سهیل گفت : چی نوشته ؟؟ چیارو باید بخونه ؟؟
کاوه با دقت برگه رونگاه کرد و گفت : نمی دونم به یه زبون خاصی نوشته شده . . فکر کنم یه زبون قدیمی باید باشه که از بین رفته ..
سهیل گفت : مشکلی نیست همین امشب انجام می دیمش ..
کاوه نگاهی کرد و گفت : باشه .. ببین اگه خانوم امر دیگه ای ندارن من مرخص بشم ؟؟
لحنش رو دوست نداشتم خیلی تند و گزنده بود . سهیل گفت : کاوه لطفا کشش نده ..
کاوه چیزی نگفت . من گفتم : معذرت می خوام کاوه . من خیلی اعصابم خورده . واقعا .. واقعا نمی فهمم که چیکار می کنم . شاید اگه خودتو جای من می ذاشتی ....
پرید وسط حرفم و گفت : درک می کنم ..
زیر لب گفتم : مرسی کاوه ..
سهیل گفت : کاوه دیگه با همین قضیه حل می شه ؟
دوست داشتم کاوه بگه اره اما گفت : اره اگه به خاطر طلسم باشه حل می شه .. اما اگه .. به خاطر چیز دیگه ای باشه .. باز باید دنبالش باشیم ..
سهیل گفت : به خاطر چه چیز دیگه ای ؟؟
کاوه گفت : خب نشونه گذاری وقتی تکمیل می شه که هردونفر عاشق هم باشن . یه رابطه ی کاملا عاشقانه و دو طرفه . اگه اینجوری نبوده باشه ....
پریدم وسط حرفش و نذاشتم ادامه بده ، گفتم : کاملا عاشقانه و دو طرفه بود ..
احساس کردم کاوه از اینکه حرفشو قطع کرده بودم ناراحت شد و همین طور سهیل هم طوری نگاهم کرد که یعنی لازم نبود اینطوری توضیح بدی .
کلا احساس کردم نباید چیزی می گفتم . کاوه گفت : پس اگه از اون لحاظ مطمئن هستین با این کار طلسم شکسته می شه و برای محکم کاری بعد از یه رابطه ی کاملا عاشقانه و دو طرفه ی دیگه تون نیکا آزاد می شه ..
دوباره فقط سهیل رو مورد خطاب قرار داد و احساس کردم کاوه کم کم داره از من بدش میاد .
سهیل گفت : خب پس خوشبختانه فردا همه چیز تموم می شه دیگه ..
کاوه گفت : راستی من یه چیز دیگه هم از کتاب کشف کردم . توی این کتاب نوشته اگه یه روح به هر دلیلی نتونه به جسمی که عاشقشه نزدیک بشه می تونه یه روح دیگه رو بفرسته سراغ اون جسم . و حالا روحی که می تونه بفرسته روحی هست که تو دنیا بهش وابستگی خانوادگی داشته .
سهیل گفت : اها پس این روح دختری که نیکا جدیدا می بینه حتما یکی از اعضای خانواده ی اون قبلیه بوده ..
کاوه گفت : آره همین طوره ..
گفتم : پس اون نوشته های روی آینه ، اون گربه ای که از تو خوابم اومد تو واقعیت . اون نقاشی که بی هوا کشیدم و این تاج و اینا همه ش کارای یکی از اعضای خانواده ی ریش قرمز بود ..
کاوه گفت : که البته قدرتمند تر از اون بود . چون اگه دقت کنی اون نمی تونست این کارارو بکنه ..
سهیل گفت : اوهوم ..
کاوه گفت : خب .. هرچقدر روح ها بیشتر کارای شرورانه انجام بدن قوی تر می شن ..
کاوه بعد از اینکه اینارو گفت خواست بره . سهیل بهش گفت بمونه که موقع انجام اون کارا وشکستن طلسم پیشمون باشه . کاوه گفت کمکش می کنه تا اون تاج رو وصل کنه و یه پلاستیک آب بالاش قرار بدن و بعد می ره و صبح قبل از طلوع خورشید میاد . وقتی تاج رو توسط نخ کاموایی که از تو کمد اتاق مامان و باباش که حالا یه جورایی شبیه انباری شده بود پیدا کردیم از سقف آویزون کردیم . کاوه و سهیل یه پلاستیک آب مقطر که خودمون با توجه به یافته هامون از دوم دبستان درست کرده بودیم رو به کاموای آویزون گره زدن و ظرف کوچک پیرکسی زیرش قرار دادن . قرار بود شب موقع خواب سهیل سوراخ کوچکی رو پلاستیک ایجاد کنه تا آب از روی تاج سر بخوره و بریزه تو ظرف .
وقتی کاوه رفت . سهیل با اخم نگاهم کرد و گفت : نیکا نمی شناسمت ..
با ناراحتی گفتم : مگه چی شده ؟چی کار کردم ؟؟
سرشو با تاسف تکون داد و گفت : رفتار مناسبی با کاوه نداشتی .. من اصلا ازت انتظار نداشتم ..
لبامو جمع کردم و گفتم : آخه اون حق نداره به احساسی که بین من و تو هست توهین کنه ..
اخم کرد و گفت : کاوه همچین قصدی نداشت ..
گفتم : شاید هم داشت ..
سهیل عصبی گفت : نمی خوام این بحث رو ادامه بدی و ازت انتظار دارم که به خاطر رفتارت پشیمون باشی ..
سرمو پایین انداختم و گفتم : هستم ..
سهیل خیلی جدی گفت : پس اگه از کاوه به خاطر اینکه اینقدر کمکمون می کنه قدرشناسی نمی کنی . این رفتارتو جبران کن ..
سرمو تکون دادم و گفتم : چشم ..
لبخندی بی حال زد و گفت : آفرین ..
بعد برای هزارمین بار شماره ی سارا رو گرفت و برای هزارمین بار سارا جواب نداد .
سهیل کلافه شده بود نمی تونست توی خونه بمونه و از طرفی نه می تونست منو تنها بذاره نه می دونست کجا باید دنبالش بگرده . با هم داشتیم شماره هایی که از تلفن خونه گرفته شده بود رو یکی یکی زنگ می زدیم که کلید توی قفل چرخید و در باز شد . سارا با کفش های اسپرت مشکی آل استارش اومد تو خونه . نگاه خشمگینی به من و سهیل انداخت و زیر لب گفت : سلام ..
به طرف اتاقش می رفت که صدای پر تحکم سهیل متوقفش کرد : کجا بودی ؟؟
سارا از گوشه ی چشم نگاهی به سهیل کرد و گفت : خونه ی مینا ..
از نگاه سهیل خشم می بارید به طرف سارا رفت و گفت : چرا جواب نمی دادی ؟ هزار بار بهت زنگ زدم .. نگرانت شده بودم ..
سارا نگاهش کرد و گفت : داداشی بذار برم تو اتاق .. الان اصلا حالم خوب نیست ..
صداش می لرزید و خیلی معصومانه به نظر می رسید . سهیل دستشو برد جلو و چونه شو با ملایمت به دست گرفت و گفت : چرا چشمات اینقدر قرمزه سارا ؟؟
چونه ی ظریف سارا لرزید و قبل از اینکه اشکاش روی گونه هاش بیاد خودشو کنار کشید و رفت تو اتاقش و صدای بسته شدن و قفل شدن در به گوش رسید .
سهیل برگشت کنارم و گفت : یعنی کسی اذیتش کرده ؟؟
سرشو با دستهاش گرفت و گفت : من باید مواظب سارا باشم .. اما آخه چه جوری نیکا ؟؟ اون هیچ وقت بهم اعتماد نمی کنه ...
سهیل خیلی ناراحت به نظر می رسید . بهش نزدیک شدم و دست روی شونه های پهنش گذاشتم و گفتم : باید یه حقیقیتی رو در مورد سارا بدونی ....
سهيل متعجب نگاهم کرد و گفت : چه حقيقتي ؟؟ چي مي خواي بگي ؟
داشتم به خودم مي گفتم که واي نيکا چي کار داري مي کني ؟؟ نکنه مي خواي به سهيل بگي صبح چي ديدي ؟؟ نبايد چيزي بهش بگي .. نبايد ...
اما بدون اينکه متوجه باشم در جواب سهيل که کلافه مي پرسيد : پس چرا چيزي نمي گي ، گفتم : من صبح سارا رو ديدم که داشت سيگار مي کشيد . از اينکه فهميد ديدمش خيلي ناراحت شد ..
سهيل انگار ديگه حرفاي منو نمي شنيد . چشمهاشو باز و بسته کرد و گفت : سيگار ؟؟
طوري نگاهم کرد که براي يه لحظه احساس کردم چه اشتباهي کردم که بهش گفتم براي همين زود گفتم : سهيل ببين .. من نمي خواستم بهت بگم . من حتي به سارا قول دادم که چيزي به تو نگم . اما ترسيدم اگه نگم اتفاقي واسش بيفته که قابل جبران کردن نباشه . خيلي ترسيدم . اونجوري نمي دونستم جواب وجدانم رو چي بايد بدم .. ببين سهيل ..
دستمو که روي شونه ش بود رو هول داد و از جاش بلند شد و بدون اينکه نگاهم کنه به سمت اتاق سارا و رفت در زد . صداي سارا اومد : داداشي امشب نه .. نمي خوام چيزي بگم ..
صداي خشمگين سهيل توي گوشم پيچيد : همين امشب حرف مي زنيم .. باز کن اين در لعنتي رو ..
صداي پر التماس سارا از پشت در به گوش رسيد : سهيل تورو خدا .. نمي خوام درو باز کنم ..
سهيل ديوونه شده بود داد زد : با من لج نکن سارا ..
سارا بغض الود گفت : نه .. نه .. داداشي ..
سهيل لگدي محکم به در کوبيد و با خشم از خونه رفت بيرون . از پنجره نگاه کردم . توي حياط داشت قدم مي زد . دوست نداشتم سهيل عکس العمل به اين تندي از خودش نشون بده . صداي گريه هاي سارا از پشت در بسته به گوشم مي رسيد . نمي دونستم بايد چيکار کنم . احساس مي کردم اشتباه کردم و نبايد چيزي به سهيل مي گفتم . اما مطمئنا هرکسي جاي من بود هم همين کار رو مي کرد . رفتم تو حياط . سهيل لبه ي پله نشسته بود و در سکوت به آسمون خيره شده بود . هوا تاريک شده بود و صداي جير جيرک ها تنها صدايي بود که شنيده مي شد . کنارش لبه ي پله نشستم و گفتم : دارم به اين فکر مي کنم که نبايد بهت مي گفتم ..
خشمگين نگاهم کرد و گفت : هيس !!!
نمي دونم چرا سهيل از من ناراحت بود . چيزي نگفتم تا ناراحتش نکنم . فقط کنارش نشستم . سهيل نفس هاي تند و عصبي مي کشيد . کمي که گذشت گفت : من سعي کردم براي سارا همه کس باشم . همه چيزو مهيا کنم . نمي خواستم هيچ کمبودي رو احساس کنه . بهم نگو که يه چيزي رو کم گذاشتم ..
دستشو تو موهاي پرپشت مشکي ش فرو برد و گفت : اون هنوز دبيرستانيه نيکا .. سيگار ؟؟ چرا ؟؟ کي بهش اولين بار سيگار داده ؟؟
احساس کردم سهيل خيلي ناراحته . گفتم : سهيل .. من سعي مي کنم که درک کنم چقدر ناراحتي ولي اگه نمي خواي وضع از اين بدتر بشه .. برخوردتو تغيير بده ..
از گوشه ي چشم نگاهم کرد و گفت : نمي تونم . . بايد سرش داد بزنم . بگم ديوونه .. احمق .. داري چيکار مي کني ؟؟
سنگيني نگاهي رو روي خودم احساس مي کردم . فکر کردم بايد اون روح باشه اما تا به عقب چرخيدم پرده ي اتاق سارا تکون خورد و سارا از کنار پرده به کنار رفت . دستمو رو شونه ي سهيل گذاشتم و گفتم : بهتره باهاش تو آرامش حرف بزني .. اصلا لازم نيست بگي در مورد اون سيگار چيزي مي دوني .. همين که به خاطر دير اومدنش نگراني کافيه .. باشه ؟؟
سهيل چيزي نگفت و من رفتم توي خونه . ديگه صداي گريه ي سارا نمي اومد . جو خونه خيلي سنگين بود و منم به شدت احساس غريبي مي کردم . دلم مي خواست تو خونه ي خودمون باشم . دلم گرفته بود . اونجا مثه يه غريبه بودم ..
کمي بعد در اتاق سارا باز شد و سارا از اتاق خارج شد . چشمهاش سرخ بود و موهاشو خيلي نامرتب روي شونه هاش رها کرده بود . نگاهش که بهم افتاد جلو اومد و ملتمسانه نگاهم کرد و گفت : لطفا از جريان صبح چيزي به داداشم نگو ...
وقتي ديد چيزي نمي گم ، گفت : تورو خدا نيکا جون .. اگه بفهمه منو مي کشه .. به خدا من نمي خواستم . اتفاقي اينجوري شد . سعي مي کنم ترکش کنم . دوستام مي گم گراس رو راحت مي شه ترک کرد ...
چشمهام گرد شد . زل زدم تو چشمهاش وگفتم : چي ؟؟ گراس ؟؟؟
سرشو پايين انداخت . انگار پشيمون بود از اينکه اينو گفته . چشمهاشو جمع کرد و گفت : قول مي دم ترکش مي کنم .. تورو خدا به سهيل چيزي نگو ..
قبل از اينکه بتونم چيزي بگم دوباره رفت توي اتاقش و اين بار من در سکوت به يه جا خيره شده بودم . گراس ؟؟ سارا ؟؟ چطور من نفهميدم اون بوي عادي سيگار نبود ؟؟ چطور من نفهميدم سارا چرا اونقدر هول شد ؟؟؟ من ِ احمق بايد چي کار کنم ؟؟ انگار قضيه خيلي جدي تر از اون چيزي هست که فکر مي کنم ...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
اون شب سارا ديگه از اتاقش خارج نشد . انگار سهيل هم آروم تر شده بود . منم ديگه چيزي از حرفاي سارا به سهيل نگفتم . هربار خواستم به سهيل بگم چشمهاي قرمز و دستاي لرزون و صداي پر التماس سارا رو به ياد آوردم و پشيمون شدم . شب به محض اينکه روي تخت دراز کشيدم تا بخوابم سهيل روزنه ي کوچکي رو توي اون پلاستيک ايجاد کرد و آب قطره قطره از روي تاج سر مي خورد و توي ظرف زيرينش مي ريخت . سهيل کنارم دراز کشيد و گفت : تو بخواب . من فعلا خوابم نمياد ..
زير لب گفتم : ساعتتو کوک کن .. نمي خوام خواب بمونيم . بايد قبل از طلوع خورشيد بيدار بشيم ..
سهيل خيلي محکم گفت : بيدار مي مونم ..
خيلي آروم گفتم : باشه . شب بخير!
چشمهامو بسته بودم اما صداي نفس هاي سهيل رو مي شنيدم . براي فردا صبح دلشوره داشتم و با اين دلشوره نمي تونستم بخوابم .. براي همين سعي کردم به چيزاي خوب فکر کنم . به اينکه فردا همه چي تموم مي شه ..
غرق خواب بودم که با صداي سهيل از جا پريدم . نگاهي وحشتزده به اطراف انداختم و تو تاريک و روشني اتاق سهيل رو ديدم که روم خم شده بود . نفس هام تند بود و قفسه ي سينه م پايين و بالا مي شد . سهيل خيلي نرم موهامو نوازش کرد و گفت : ببخشيد نبايد اينجوري بيدارت مي کردم .
سرمو تکون دادم که يعني مشکلي نيست . چشمام به تاريکي عادت کرده بود و مي تونستم لبخندشو ببينم وقتي گفت : پاشو تا دير نشده و کاوه هم اينجاست ..
به خوب نکته اي اشاره کرد چون اگه نگفته بود تا چند ثانيه ديگه حتما خودمو تو بغلش مي نداختم و بوسش مي کردم . چون واقعا بهش احتياج داشتم . از اضطرابم کم مي کرد . نيم خيز شدم و کاوه رو ديدم که توسط نور کمي که تو اتاق بود روي يه ميز شمع و چيزاي ديگه ک هلازم داشتيم رو مي ذاشت . نگاهش که بهم افتاد خيلي سرد و سنگين گفت : سلام ..
گفتم : سلام ..
از زير پتو اومدم بيرون . سهيل با محبت گفت : اميدوارم همه چي خوب پيش بره ..
نگاهش کردم . با محبت بهم لبخند زد . سهيل چقدر نرم شده بود . ديگه مثه ديشب عصباني و خشن نبود . کنار کاوه روي زمين نشستم و گفتم : هميشه اذيتت مي کنم ..
بدون اينکه نگاهم کنه گفت : وظيفه مو انجام مي دم خانوم ..
نفس عميق کشيدم تا چيزي بهش نگم که ناراحتش کنم . کاوه گفت : خب تموم شد . بيا اين برگه رو بگير .. بايد از اينجا تا اينجا رو بخوني ..
شمع و فندک رو هم گذاشت روي ميز و گفت : ما بايد بيرون باشيم .. خب ؟؟ بايد تنها باشي ..
سرمو با اطمينان تکون دادم و گفتم : خيلي ازت ممنونم ..
کاوه نگاهي به ساعتش کرد و گفت : زود باش .. کمتر از يه ربع وقت داريم ..
سهيل رو به روم روي دو زانو نشست و گفت : مي دونم مي توني انجام بدي ش ..
سرمو تکون دادم . سهيل جلو اومد و گونه مو بوسيد و گفت : پشت در اتاق مي مونم تا تموم بشه ..
کاوه که دم در ايستاده بود گفت : خودت مي توني با تيغ رگتو ببري ؟؟
گفتم : نه .. معلومه که نمي تونم ..
کاوه با عجله جلو اومد و گفت : سهيل تيغ روي ميزه .. فقط چند قطره لازمه ..
سهيل نگاهي به دسته تيغ انداخت و گفت : من نمي تونم ..
مچ دستمو توي دستش گرفت و گفت : بهتره تو انجامش بدي ...
کاوه دسته تيغ رو برداشت و بدون اينکه لحظه اي معطل کنه مچ دستم رو که سهيل آماده گرفته بود رو برش کوچيکي داد که صداي آخ و اوخ من هم به هوا رفت . سوزشش رو با فشار دادن دندونام روي هم تحمل کردم . دستم رو کج روي اون کاسه که کاوه روي سه پايه قرار داده بود و زيرش شمع بود گرفتم . قطره هاي خون رقص رقصان توي آب به حرکت در اومدن و کاوه با عجله سهيل رو کشيد و از اتاق خارج شدن . آب دهنمو قورت دادم و با هيجان شروع کردم به خوندن اون متني که کاوه بهم داده بود و هيچ چيزي ازش نمي فهميدم : دامبالاه .. استگنا فيسا فورتي نا غيثوموره ....
همون طور که مي خوندم شمع رو کج روي اون کاسه مي گرفتم . حدود پنج دقيقه طول کشيد تا اون متن تموم شد . وقتي هم که تموم شد به گفته ي کاوه شمعي که زير کاسه بود رو فوت کردم و خاموش شد و اين پايان کار بود . يعني همه چي تموم شده بود . اتاق توسط نور خورشيد روشن شده بود . ناخودآگاه لبخند زدم . احساس ارامش عجيبي داشتم . سرمو بلد کردم تا سهيل و کاوه رو صدا بزنم که چيزي رو پشت پنجره ديدم . انگار کسي توي حياط بود . چشمهامو ريز کردم تا ببينم کي مي تونه باشه که در عرض يه ثانيه ديدم که نزديک شد و پشت پنجره ست ..
سرمو کج کردم تا بتونم واضح ببينمش .. تا پلک زدم از جلوي چشمام محو شد . کاملا مشخص بود که توهمات خودم بوده . بلند شدم و تا ايستادم چيزي رو از گوشه ي چشمم حس کردم . به سمتش چرخيدم و به خوبي شناختمش . صدايي آروم توي گوشم پيچيد : مجبوري تسليم بشي ....
شیما با محبت لبخند زد و گفت : خیلی خوب شدی ..
دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم : خیلی نگرانم شیما ..
شیما دختر مهربونی بود . لبخند هاش همیشه مظلومانه و خالصانه بود . دست روی شونه م گذاشت و گفت : نگرانی نداره که عزیزم .. منم همین احساسارو داشتم اما چیزی نمی شه .. همه چی خوب پبش می ره ..
بهش نگاه کردم و گفتم : ممنونم عزیزم . امروز خیلی خسته ت کردم .
خندید و گفت : خودم دوست داشتم تو حاضر شدنت کمکت کنم ..
دستشو گرفتم و گفتم : این داداش منم خیلی خوش شانسی آورده تو باهاش ازدواج کردیا ..
خندید و گفت : منم خیلی شانس آوردم ..
بعد نگاهی به ساعت مچی خوشگلش کرد و گفت : اگه سر موقع بیان یه ربع دیگه می رسن . اگه کارات تموم شد بیا پایین ..
گفتم : باشه ..
شیما به سمت در رفت قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفتم : درو نبند ..
چیزی نگفت و درو باز گذاشت . نمی خواستم تنها بشم تا اون روحه بیاد و حسابمو برسه و همه ی این لحظه های خوب رو خراب کنه . سهیل بهم گفته بود که همسر باباش و مامان مهینش هم میان . برای همین خیلی نگران شده بودم . هرچند سهیل می گفت که اونا آدمای خوبی هستن . اما خب .. مردا معمولا دیدشون نسبت به همه ی خانوما همینه ..
من یه پیرهن آستین سه ربع سبز صدری داشتم که خیلی خوش دوخت بود تا روی زانوهام بلندی داشت . ساپورت مشکی هم پوشیده بودم با کفش های مشکی بدون پاشنه . معمولا خیلی کفش پاشنه بلند دوست نداشتم . زیاد باهاش راحت نبودم و تا جایی که امکان داشت کفش های مجلسی بدون پاشنه مو می پوشیدم که ساده ی ساده بود و هیچ طرحی روش نداشت . یه شال مشکی هم روی سرم انداخته بودم که درگیر درست کردنش روی سرم بودم . من خودم ، شخصا اعتقادی به حجابای صفت و سخت نداشتم . مخصوصا حجاب برای مو .. اما ترجیح دادم که امروز حجاب داشته باشم . باید همرنگ جماعت می بودم . هرچند بابک هم تو این جور مواقع معمولا غیرت بردرانه ش ظهور می کرد . بابک دوست داشت جلوی غریبه ها حجاب داشته باشم .. داداش بود دیگه .. تک داداشی م بود و به حرفاش گوش می کردم .
صدای شیما اومد : نیکا بیا پایین .. صدای ترمز ماشینشون اومد . تا از پله ها رفتم پایین دیدم بابک و شیما و مامان پشت پنجره واستادن و دارن خیلی نامحسوس بیرون رو نگاه می کنن . گفتم : جدا ؟؟ مطمئنین که فقط صدای ترمز ماشینشون رو شنیدین ؟؟
مامان و شیما خندیدن و بابک چپ چپ نگاهم کرد . این یعنی غیرتی شده و من باید ساکت بشم و چیز دیگه ای نگم .
به محض اینکه بابا با بوی غلیظ عطر مردونه ای که به همراه داشت از اتاقشون بیرون اومد صدای زنگ در به گوش رسید . بابک نگاه سنگینی به من کرد و گفت : برو تو آشپزخونه که چای بیاری ..
شیما لبخندی زد و گفت : نه عزیزم نیازی نیست که نیکا چای بیاره .. دیگه این رسما قدیمی شده من خودم میارم ..
بابک به مامان نگاه کرد و مامان گفت : راست می گه ، تو درو باز کن ..
بابک درو باز کرد و من تا وقتی اونا برسن استرس داشتم و مامان و شیما آروم به من می خندیدن و من با چشم براشون خط و نشون می کشیدم . بالاخره صدای مرونه ی غریبه ای سلام کرد بابک و بابا از جلوی در کنار اومدن . به گرمی سلام و احوالپرسی کردن . ما عقب تر واستاده بودیم . کمی بعد مردی هم سن و سالای بابا خودم وارد شد . شباهت زیادی به سهیل نداشت و هرچند که عکسش رو هم قبلا دیده بودم اما باز هم به نظرم اومد که چرا سهیل بیچاره اصلا به باباش نرفته . بعد از اون دو تا خانوم وارد شدن . یکی ش جوون بود . از مامان جوون تر و از ماها خیلی بزرگتر . خیلی خوشگل و شیک اما مغرور بود . یه تای ابروشو بالا داده بود و با احترام اما خیلی رسمی با ما سلام و علیک می کرد . اون خانوم دیگه که می دونستم مامان مهین سهیل و ساراست ، موهای رنگ کرده ی خوشگلی داشت و با اینکه سنش زیاد بود اما خیلی خوش لباس بود . یه شباهت هایی به سهیل داشت و نگاهش خیلی مهربون بود . برخوردشم به اندازه ی نگاهش مهربون و خیلی گرم بود . بعد از اون سهیل وارد شد و پشت سرش سارا در حالیکه دسته گلی به دست داشت وارد شدن . سارا دسته گل رو به من داد و من که مونده بودم با دسته گل چیکار کنم نگاهی زیر چشمی به مهمونا کردم که شیما به دادم رسید و دسته گل رو ازم گرفت و زیر گوشم گفت : برو بشین ..
مامان و بابا داشتن به مهمونا تعارف می کردن که بشینن و منم بین مامان و بابا نشستم . به نظرم بهترین جا بود . اون خانوم که سهیل قبلا پروانه جون معرفی ش کرده بود با نگاه موشکافانه ای منو زیر نظر گرفته بود و این باعث می شد من کلی خجالت بکشم .
خلاصه شیما چای آورد و با کمک بابک از مهمونا پذیرایی کردن اونقدر از طرف بابک و نگاه های چپ چپش تحت فشار بودم که هنوز سهیل رو خوب ندیده بودم . سهیل بدون نگرانی و هیجان حرف می زد و تو بحث ها شرکت می کرد . فکر کنم تنها کسی که تو جمع خجالت می کشید من بودم . چند بار مامان مهین منو مخاطب قرار داد و من مجبور شدم جوابش رو بدم . بابای سهیل مرد خوش پوشی بود . جدی و خشک به نظر می رسید اما وقتی حرف می زد اونقدر گرم صحبت می کرد که احساس می کردم سالهاست می شناسمش . بابا و باک حسابی گرم حرف زدن با بابای سهیل و خودش بودن . گهگاهی پروانه جون و مامان و مامان مهین هم تو بحث ها شرکت می کردن . شیما هم کنار بابک نشسته بود و فکر کنم فقط من و سارا بودیم که ساکت بودیم . نگاهم افتاد به سارا . اونم داشت منو نگاه می کرد . بهش لبخند زدم و سارا هم با محبت لبخند زد . سهیل کنار سارا نشسته بود . با احتیاط نگاهمو به سمت سهیل کشوندم . سهیل موهاشو خیلی مرتب مثه همیشه درست کرده بود . مدل موهاش انگلیسی بود و اطرافش کوتاه بود و بالای موهاش که بلند بود یه طرفی ریخته شده بود . این مدل مو خیلی بهش میومد . کت و شلوار خوش دوختی که تو عروسی شیوا و فرزاد هم پوشیده بود رو به تن داشت . گرم صحبت کردن با بابک بود . اصلا حواسش به من نبود . خلاصه اون شب خانواده هامون با هم آشنا شدن . نیم ساعت آخر تازه بابای سهیل بحث خواستگاری رو وسط کشید دیگه واقعا از شنیدن بحث در مورد گرونی و دمای هوا و مشکلات جامعه خسته شده بودم . بابای سهیل درمورد شرایط سهیل و اینکه هروقت بخوایم ازدواج کنیم می تونیم تو همون خونه زندگی کنیم تا سهیل پولاشو جمع کنه و خونه بخره گفت . در مورد کار سهیل و در مورد اینکه پسر سخت کوشیه گفت . بابا گفت که ما به تصمیم بچه ها احترام می ذاریم و از آشنایی با شما هم خیالمون بیشتر راحت شده و اینجور حرفا . خلاصه قرار شد برن و دوباره خبر بدن . بعد از اینکه رفتن شیما در حالیکه روی مبل می نشست گفت : وای نیکا چقدر پسر خوبی به نظر میومد . خیلی به هم میاین ..
بابک که تازه اخماش باز شده بود دوباره اخم کرد و گفت : هنوز چیزی مشخص نیست . باید در موردشون تحقیق کنیم ..
بابا لبخندی نامحسوس زد و گفت : درسته .. ولی خانواده ی خوبی به نظر میومدن ..
مامان گفت : آره .. من از همه شون خوشم اومد ..
بابک گفت : بله مامان جون . به خاطر اینکه شما کلا دید مثبتی به آدما داری ..
مامان و شیما از حساسیتی که بابک نشون می داد خنده شون گرفت . اما من ته دلم یه کم دلخور شدم . حسابی امروز رو دنده ی لج بود . بابک نگاهی به ظرف میوه ی سهیل کرد و گفت : پسره اصلا خجالت نمی کشید .. ببین .. ماشالا همه ی آبمیوه شو تا ته خورده . یه ذره شم برای رسم ادب نگه نداشته ..
همه مون خندیدیم و اخم بابک بیشتر شد . شیما گفت : نه که خودت روز خواستگاری خیلی خجالت می کشیدی ؟؟
بعد به بابا نگاه کرد و گفت : باباجون شما یادتونه ؟؟
بابا خندید و گفت : آره دخترم .. این داره نیکا رو اذیت می کنه ..
بابک که کمی نرم شده بود لبخندی زد و گفت : دلم می خواد فرفری مون با یه مرد خوب ازدواج کنه . چون من حوصله ندارم پس فردا همه ش با آقا دوماد دعوا کنم و بگم چرا خواهرمو زدی . چرا چشمش کبوده چرا دستشو سوزوندی و اینا ..
همه خندیدن و من گفتم : مطمئنم این کارارو نمی کنه ..
و دوباره بابک ناخودآگاه اخم کرد ..
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ
من و سهیل اونقدر عجله داشتیم که قبل از اینکه عید بشه و محضرها بسته بشن عقد کنیم و نامزد بشیم که هردو خانواده متوجه شده بودن و مارو دست می نداختن . فردای اون روز بابک و بابا رفتن و از خانواده ی سهیل تحقیق کردن . وقتی برگشتن خیلی راضی بودن می گفتن همه ی اطرافیانشون چه سر کارشون و چه تو محلشون ازشون خوب گفتن و کلی ازشون تعریف کردن و این باعث می شد من ذوق کنم . بابک دیگه مثل قبل نبود . حالا یه کم خوش اخلاق تر شده بود و تازه راضی هم به نظر می رسید . باورم نمی شد که همه با این ازدواج موافق بودن و هیچ کس مخالفت نمی کرد . همیشه فکر می کردم مثه فیلما یا داستانا بابای من یا اون مخالفت می کنه و نمی ذارن من به کسی که دوستش دارم برسم . اما مثه اینکه تو واقعیت از این خبرا نبود . دقیقا سه روز مونده به عید بابک تونست از طریق دوستش که یکی از فامیلاشون محضر دار بود یه وقت برامون بگیره . تصمیم نداشتیم برای نامزدی مهمونی بگیریم اما سهیل اونقدر اصرار کرد که راضی شدم . دوست نداشتم یه مهمونی بدون برنامه ریزی شده بگیرم . سهیل با شایان صحبت کرده بود و قرار بود تو باغ اونا مهمونی بگیریم . سهیل می گفت دلم یه مهمونی ساده می خواد . قرار بود فقط دوستا و فامیلای نزدیکمون رو دعوت کنیم .
یه روز کامل از صبح تا نزدیک 9 شب من و پریسا و شیما تو بازارا دنبال لباس و یه سری لوازم بودیم . حتی برای ناهار هم خونه نرفته بودیم و همونجا رفتیم یه رستوران نزدیک مرکز خرید . سهیل و بابک و بهداد مارو دیوونه کرده بودن از بس زنگ زدن . اما بالاخره من تونستم یه لباس برای خودم پیدا کنم . لباسی که انتخاب کرده بودم یه پیرهن بلند و ساده بود ، دکلته بود و رنگ شیری ملایمی داشت . از کمر کلوش می شد و روی قسمت کمرش یه نوار طلایی خوشرنگ داشت . چون یه کفش پاشنه بلند تقریبا همرنگ لباسم داشتم دیگه کفش نخریدم . اون دوتام هرکدوم لوازمی که لازم داشتن رو خریدن . اون شب بعد از اینکه پریسا رو بردیم خونه شون . با شیما به خونه برگشتیم . بابک با شیما قهر بود . فقط برای اینکه خریدمون خیلی طول کشیده بود . مامان هم با خاله خرید بود و تازه از خرید برگشته بود . بعد از اینکه همه خرید هامونو به هم نشون دادیم و مامان کلی از لباسامون تعریف کرد من به اتاقم رفتم . اون شب سهیل بهم زنگ زد که تا صبح با هم حرف بزنیم . می گفت دلش نمی خواد این شب آخری تنهام بذاره تا اون روحه بیاد سراغم . برای همین حرف زدنمون یه جورایی توفیق اجباری بود و چون من فرداش وقت آرایشگاه داشتم باید حتما می خوابیدم تا پوستم استراحت کنه . یکی دو ساعتی که حرف زدیم خمیازه های من شروع شد برای همین سهیل با محبت گفت : راحت بگیر بخواب نیکا .. نگران چیزی نباش ..
با دلشوره به اطراف نگاه کردم و گفتم : می ترسم سهیل بیاد سراغم .. اگه این دفعه بلایی سرم بیاره همه چی از بین می ره ..
سهیل زیر لب گفت : کاش می گفتی صدف بیاد پیشت ..
لبام از بغض جمع شد و گفتم : اونقدر برای فردا هیجان داشتم که اصلا به فکر تنهایی امشبم نبودم ..
سهیل خندید و گفت : اینقدر منو دوست داری ؟؟
گفتم : آره .. خیلی دوستت دارم ..
سهیل گفت : باشه پس حالا که دوستم داری بگیر بخواب و نگران نباش .. چون اون روحه جرات نمی کنه بهت نزدیک بشه ..
با نگرانی گفتم : چطور مگه ؟؟
سهیل با یه حالت خاصی گفت : نپرس چرا ..
خلاصه با وجود اینکه خیلی نگران بودم اما سهیل مجبورم کرد که بخوابم . منم پتو روی خودم کشیدم و سعی کردم با فکر کردن به فردا بخوابم ..
فردای اون روز با اینکه ساعتمو کوک کرده بودم بیدار نشده بودم . اما با صدای بابک از خواب پریدم : نیکا پاشو .. سهیل اینجاست ..
من که تازه از خواب بیدار شده بودم و چشمام پف کرده بود و موهام آشفته بود با حالت خوابالودی گفتم : سهیل کجاست ؟؟
بابک لبخندی زد و گفت : اگه اینجوری تورو ببینه که پشیمون می شه بدبخت ..
صداش مثه لالایی بود و داشت دوباره خوابم می برد که صداشو بالا برد و گفت : پاشو می گم سهیل اینجاست ..
از جام پریدم و گفتم : اینجا چیکار می کنه سر صبح ؟؟
بابک درو بست و آروم طوری که کسی نشنوه گفت : هیچی داشتم می رفتم بیرون مچشو گرفتم . زیر پنجره اتاقت تو ماشین خوابش برده بود ..
بعد خندید و با شیطنت گفت : تا صبح برات گیتار می زد و شعر می خوند ؟؟
خنده م گرفت . گفتم : نه دیوونه ..
و به این فکر کردم که چقدر این کار سهیل برام ارزش داشت . اینکه تمام شب رو زیر پنجره ی اتاقم گذرونده تا تنها نباشم . تا اتفاقی برام نیوفته . حتی با وجود اینکه شاید حضورش هیچ تاثیری تو ظاهر شدن یا نشدن اون روحه نداشت ..
بابک لبخندی زد و گفت : یه کم خودتو مرتب کن بعد بیا پایین .. تورو خدا یه کاری نکنی این پسره پشیمون بشه ها .. دیگه کسی نیست بیاد تورو بگیره ...
بالشی به طرفش پرتاب کردم که به دیوار کناریش خورد . خندید و از اتاق خارج شد ..
این اولین بار بود که سهیل تنهایی اومده بود خونه مون برای همین حس عجیب و خاصی برام داشت .
به توصیه های بابک عمل کردم و موهامو مرتب کردم و چون تازه از خواب بیدار شده بودم صورتم خیلی بی حال بود و برای همین یه کم رژ گونه به گونه هام زدم ، وقتی رفتم پایین دیدم که سهیل و مامان و بابک روی مبل های راحتی حال نشستن و مشغول حرف زدن هستن . سهیل تا چشمش به من افتاد کمی هول شد . اینو کاملا احساس می کردم . لبخند زدم و سلام کردم . سهیل کمی معذب بود . شاید به خاطر این بود که بابک اونو زیر پنجره ی اتاقم دیده بود . کنار مامان نشستم و سعی کردم فضا رو صمیمی تر کنم تا احساس راحتی کنه .
اون روز به اصرار مامان ، سهیل برای ناهار پیش ما موند . بعد از ناهار مارال اومد خونه مون و سهیل رفت تا یه سری کارای جشن رو انجام بده . من زیاد اهل آرایشای غلیظ و مدل موهای عجیب نبودم . مارال هم قبل از اینکه کارشناسی شیراز قبول بشه دوره ی آرایشگری دیده بود برای همین ازش خواستم خودش بیاد و خیلی ساده آرایشم کنه . برام مهم نبود اگه همه ی دخترا روز عروسی شون دوست داشتن خیلی متفاوت باشن . اما من چهره ی معمولی خودم رو همون قدر ساده بیشتر می پسندیدم . به ویژه امروز روز عروسی م نبود و فقط یه جشن بود . مارال با کلی خنده و شوخی لوازم آرایش مارک دارشو روی میز توالتم چید و گفت : خب چه جور آرایشی دوست داری ؟؟
از سهیل برام یه اس ام اس اومده بود . خوندمش ، نوشته بود : نیکا موهاتو صاف نکنی ها .. فرفری باش !
لبخندی روی لبم اومد و به مارال گفتم : خب بذار بهت بگم ..
تاج ظریف و باریکم رو که پر از نگین های براق نقره ای بود و چندتا مروارید هم روش داشت رو به طرف مارال گرفتم و گفتم : اینو حتما تو موهام بذار ..
مارال یه ابروشو بالا انداخت و گفت : چقدر خاص و خوشگله ..
لبخند گشادی روی لبم اومد . نمی دونم چرا حس عجیبی به اون تاج داشتم و وقتی کسی ازش تعریف می کرد خیلی ذوق می کردم . زیر لب گفتم : مرسی ..
بعد گفتم : آرایشم هرجور که به لباسم میاد باشه . اما من رژ قرمز قرمز خیلی دوست دارم ..
مارال خندید و گفت : باشه .. پس بشین که شروع کنیم ..
مارال مشغول کار شد . با بدجنسی تمام نمی ذاشت من خودمو تو آینه ببینم . هر از گاهی مامان و شیما میومدن تو اتاق و کلی به به و چه چه می کردن و مارال هم با غرور بیشتری به کارش ادامه می داد .
مارال با نهایت ظرافت موهامو برام جمع کرده بود . موقعی که تصمیم گرفت موهامو جمع درست کنه لبامو رو هم کشیدم و گفتم : نمی شه موهامو باز بذاری ؟؟
مارال نچ نچی کرد و گفت : موهات کوتاهه اگه صافشون کنم بلند تر می شه و اون موقع می شه باز گذاشتش .. حالا می خوای موهاتو صاف کنم ؟؟
و من زود گفتم : نه نه .. می خوام فرفری باشه ..
دیدم که اون تاج رو هم تو موهام گذاشت . اما خیلی کنجکاو بودم که بدونم چه شکلی شدم . داشت آخرین ریزه کاری های آرایش رو صورتم رو انجام می داد که گوشی م زنگ خورد . نگاهی به گوشی م کردم که مارال گفت : فقط اگه سهیل باشه می ذارم جواب بدی ..
ابروهامو بالا انداختم و گفتم : خودشه ..
اشاره کرد که جواب بدم . سهیل بعد از اینکه پرسید کارم کی تموم می شه تا بیاد دنبالم و زودتر بریم باغ تا عکس بگیریم گفت که خیلی حس عجیبی داره از اینکه داریم با هم نامزد می کنیم . من نمی تونستم جلوی مارال راحت صحبت کنم و از احساسم براش بگم مخصوصا که مارال تو فاصله ی چند میلی متریم ایستاده بود و زل زده بود به صورتم تا ببینه کجای آرایشم اگه مشکل داره درستش کنه ..
سهیل گفت : عزیزم امشب همه چی تموم می شه .. بیشتر از همه برای اینکه تو از دست اونا نجات پیدا می کنی خوشحالم ..
زیر لبی گفتم : منم ..
بعد از اینکه بهش گفتم کارم تا حدود نیم ساعت دیگه تموم می شه تماس رو قطع کردم مارال پوفی کشید و گفت : اگه گذاشتی من راحت کارمو انجام بدم ..
چپ چپ نگاهش کردم که خندید و گفت : نیکا فوق العاده شدی .. من عاشق آرایشت شدم .. باور نمی کنی چقدر بهت میاد ..
با شیطنت گفتم : البته هیچ ماست بندی هم نمی گه ماست من ترشه ..
با دلخوری گفت : نه .. واقعا خیلی خوب شدی .. آرایشت غلیظ نیست . اما کلی متفاوت شدی ..
گفتم : می شه ببینمش دیگه ؟؟
ابروهاشو بالا داد و گفت : پنج دقیقه دیگه کار دارم .. بعد می ذارم ببینی ..
سکوت کردم و سعی کردم خودمو تصور کنم . وقتی کار مارال تموم شد و آینه رو جلوی صورتم گرفت . باورم نمی شد که دارم خودمو می بینم هیچ وقت تو تمام زندگی م اینقدر متفاوت نبودم . آرایش صورتم خیلی ساده بود . اما خط چشم ساده و خاصی که مارال برام کشیده بود در کنار اون سایه ی چشم خاکستری و مشکی که گوشه ی چشمم کشیده بود کلی حالت چشمامو تغییر داده بود . یه رژ گونه ی خوشرنگ گونه هامو پوشونده بود که باعث می شد گونه هام برجسته دیده بشه . و البته قسمت خوشگل آرایشم اون رژ لب قرمز لاکی بود که حسابی تو چشم بود . موهام رو هم از وسط فرق باز کرده بود و تاج رو لا به لای موهام به صورت کج گذاشته بود . چتری هامو برده بود پشت سرم و خیلی ساده جمع کرده بود . خودم تا حالا هیچ مدل موی جمع فرفری ندیده بودم و این به نظرم خیلی منحصر به فرد بود .
غرق تماشای خودم بودم که با صدای خنده ی مارال به خودم اومدم . نگاهش کردم که گفت : به جا نیاوردی ش ؟؟
بغلش کردم و گفتم : کارت عالیه مارالی ... قول می دم خودم خاله و عمو رو راضی کنم برات یه سالن آرایشگاه بزرگ بزنن .. حیفه از این استعدادت استفاده نکنی ..
سرفه ای کرد و گفت : بی خیال بابا .. اینجوریم نیست ..
خندیدم و گفتم : به نظر من کارت حرف نداره ..
مارال که خیلی خوشحال به نظر می رسید گفت : بیا کمکت کنم لباستو بپوشی .. چون می خوام خاله اینا با لباس ببینن تورو ..
لباسم رو با کمک مارال پوشیدم و بعد در حالی که به آرومی از پله ها پایین میرفتم چشمم افتاد به مامان و بابا و شیما که متوجه من شده بودن . شیما برام دست می زد . وقتی رسیدم پایین پله ها مامان و بابا رو بغل کردم و با شیما هم دست دادم . بابا با محبت گفت : امیدوارم خوشبخت بشی ..
خندیدم . احساس کردم مامان یه کم بغض داره اما داره خودشو کنترل می کنه . نگاهشون کردم و گفتم : سهیل داره میاد دنبالم که زودتر بریم تو باغ عکس بگیریم . شما هم زود بیاین ..
چند دقیقه ی بعدش سهیل اومد و مامان دعوتش کرد بیاد تو تا منو ببینه هرچقدر بهش اشاره کردم که جلوی بابا خجالت می کشم اما مامان اهمیت نمی داد . سهیل در حالیکه با بابا سلام و علیک می کرد وارد خونه شد اما لحظه ی اول با دیدن من همونجور با دهان نیمه باز سرجاش موند . به این حرکتش خندیدم و سهیل به خودش اومد . نگاه معذبی به مارال و شیما که زل زده بودن بهش کرد و گفت : خیلی خوب شدی .. دستت درد نکنه مارال جان ..
مارال خندید و گفت : خواهش می کنم ..
سهیل نگاهی به بابا کرد و وقتی بابا بهش لبخند زد به سمتم اومد و دستم رو گرفت و گفت : با اجازه ی شما ما زودتر می ریم باغ تا عکس بگیریم ..
مامان و بابا موافقت کردن و ما با هم از خونه خارج شدیم . خدارو شکر می کردم که بابک نبود و باغ بود . وگرنه کلی اذیتم می کرد . توی راه سهیل بیشتر سکوت کرده بود . احساس می کردم شکوه و جلال من گرفته ش . از این طرز فکر خودم خنده م گرفت و سعی کردم به چیزای دیگه فکر کنم . وقتی رسیدیم باغ بابک و کاوه و شایان و ماهان (پسرخاله م) و شهاب مشغول چیدن میز و صندلی ها و ریسه بندی بودن . نگاهی به سهیل کردم و به نظرم اومد که چقدر خوش تیپ شده . تو دلم قربون صدقه ش رفتم که ته ریشش رو نزده . چهره ش با ته ریش خیلی جذاب می شد و حسابی منو جذب می کرد .
سهیل با یه عکاس هماهنگ کرده بود تا بیاد و ازمون عکس بگیره . از این بابت خیلی خوشحال بودم . چون من عاشق عکس بودم و دوست داشتم که عکسامونو یه شخص حرفه ای بگیره و واقعا عاشق ژست هایی بودم که اون مرد جوون عکاس بهمون می داد .
وقتی بعد از دو ساعت کار اون عکاس تموم شد با سهیل به داخل ساختمون رفتم . همه ی کارها تموم شده بود . سهیل برام یه لیوان آب پرتقال آورد و گفت می ره یه سر به بیرون بزنه . دیگه چیزی به اومدن مهمونا نمونده بود . در حالیکه سعی می کردم با پریسا تماس بگیرم و سفارش کنم که زودتر بیان متوجه شدم کسی اومد داخل . کاوه بود . وقتی منو تنها توی ساختمون دید کمی هول شد اما خیلی طبیعی رفت سمت آشپزخونه و برای خودش یه لیوان آب ریخت . در حالیکه آب می خورد زیر چشمی منو نگاه می کرد . خم شدم و کفش هامو از پام درآوردم تا کمی به پاهام استراحت بدم تا بتونم بقیه ی شب رو باهاشون سر کنم . سرمو که بلند کردم کاوه از آشپزخونه خارج شده بود و رو به روم بود . لبخندی پر محبت روی لباش بود . منم بهش لبخند زدم . گفت : چقدر خوشگل شدی نیکا ..
گفتم : مرسی .. تو هم خیلی خوب شدی ..
نگاهی به لباساش که گرد و خاکی شده بود کرد و گفت : هنوز لباسای مهمونی مو نپوشیدم . اینا لباسای کارگریمه ..
خندیدم . اونم خندید . به نظرم اومد که اصلا ناراحت نیست و مثه یه دوست واقعی برای ازدواج من و سهیل خوشحاله . این باعث می شد احساس راحتی کنم باهاش .
کاوه گفت : امیدوارم امشب همه چی بینتون خوب پیش بره .. که نتیجه ی این ازدواج هول هولکی رو بگیری ..
اخمام تو هم رفت و گفتم : منظورت چیه ؟؟
صداشو صاف کرد و گفت : خب شما به خاطر نشونه گذاری با هم ازدواج کردین ..
توی چشماش نگاه کردم و گفتم : فقط که همین نیست .. ما همو دوست داریم ..
کاوه لبخند زد و گفت : درسته .. منظورم یه چیز دیگه بود . اصلا بی خیال . مهم نیست . من باید برم لباسامو عوض کنم ..
و به سرعت نور از پیشم رفت . از اون حرفی که زد حس خوبی نداشتم .
خلاصه حدود نیم ساعت بعد کم کم مهمونا اومدن . برای خوشامد گویی از مهمونا بیرون از ساختمون با سهیل ایستاده بودیم . کم کم همه اومدن و قسمتی رو که برای رقصیدن در نظر گرفته بودن شلوغ شده بود . دوستامون هم اومده بودن . پریسا طبق معمول زیاد نمی رقصید . اما کیانا و بنیامین و بهداد و کاوه اون وسط بودن . ویدا رو هم دعوت کرده بودیم اما مثه اینکه نیومده بود . شیوا و فرزاد هم در کنار نیما و همسرش نشسته بودن . پریسا و صدف و مارال با هم نشسته بودن . وقتی یه آهنگ عاشقانه ی آروم اومد شیما جلو اومد و بهمون اصرار کرد بریم وسط و برقصیم . سهیل دستمو گرفت و منو با خودش برد اون وسط ..
با هم می رقصیدیم که سهیل گفت : من هنوزم اولین باری که با هم رقصیدیم رو یادمه ..
لبخندی روی لبم اومد و گفتم : یادم نمیاد ..
با شیطنت لبخند زد و گفت : نباید هم اون شب رو یادت بیاد .. حسابی مست بودی .. اگه نبودی و حالت عادی داشتی مطمئنم که باهام نمی رقصیدی ..
دستشو روی کمرم حرکت داد و گفت : هنوزم باورم نمی شه که عاشقت شده بودم ..
خندیدم و گفتم : منم همین طور ..
نگاهم به زوج های جوونی که اطرافمون در حال رقص بودن افتاد . بابای سهیل هم با پروانه جون می رقصید . نمی دونم چرا یه لحظه احساس کردم دوست داشتم جای پروانه جون مامان خود سهیل امروز اینجا بود .. شاید چون می دونستم سهیل چقدر به مامانش علاقه داره . تو همین فکرا بودم که آهنگ عوض شد و یه آهنگ تند و خارجی اومد . همه زود رقصشونو تغییر دادن و با آهنگ هماهنگ شدن . خواستم برگردیم سر جامون که سهیل گفت : کجا می ری ؟؟
خندیدم و گفتم : دیوونه من با این لباس نمی تونم برقصم ..
سهیل دستمو ول نکرد و گفت : چرا می تونی ..
نگاهش خیلی دوست داشتنی بود . زمزمه کرد : امروز روز من و توست . اون وقت می خوای بری بشینی ؟؟
وقتی به حرفش فکر کردم دیدم بد هم نمی گه . برای همین با همون آهنگ تند با هم مشغول رقصیدن شدیم . همین طور که با هم می رقصیدیم سعی می کردم پشت زمینه ی سهیل رو که رو به روم بود رو نگاه کنم و ببینم که کی با کی می رقصه . فضولی م گل کرده بود که ببینم شایان یا صدف با کی می رقصن . همین طور که با سهیل می چرخیدیم پشت زمینه ی سهیل عوض می شد . وقتی به سمت باغ چرخیدیم . پشت سهیل لا به لای درختا چشمم افتاد به کسی ...
بدنم یخ زد . اون یه دختر با موهای بلند مشکی بود . سهیل که متوجه حالتم شد به عقب چرخید و گفت : چیزی شده ؟؟
دوباره که اون قسمت رو نگاه کردم دیگه اونجا کسی نبود . زمزمه کردم : اون اینجاست .. اون روحه ..
و فقط صدای سهیل بود که آرومم کرد : آخرین باریه که می بینی ش.. بعد از امشب دیگه همه چی تموم می شه ..
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
سهیل برای اون شب حسابی منو غافلگیر کرده بود . اصلا انتظار مراسم آتیش بازی رو نداشتم و وقتی به آسمون نگاه می کردم و جرقه های رنگارنگ آتیش رو می دیدم کلی ذوق می کردم . با ذوق می خندیدم . سهیل هم از اینکه می دید من خوشحالم ، خوشحال بود . آتیش بازی یه جورایی اختتامیه ی جشنمون بود . ساعت دو و نیم شب بود که بابا طبق رسوم دست منو تو دست سهیل گذاشت و برامون آرزوی خوشبختی کرد .
توی راه برگشت تا مسیر انحرافی همه پشت سرمون بوق می زدن و آروم میومدن . منم تا کمر از شیشه ی ماشین بیرون بودم و دسته گلی که پنج تا رز سفید بود رو بیرون گرفته بودم و تو هوا تکون می دادم . سهیل هم به قول خودش به این جلف بازیام می خندید . کم کم وقتی تو جاده ی اصلی افتادیم سهیل گاز داد و از همه جلو زدیم . قرار نبود کسی دنبالمون بیاد . سهیل بهم گفته بود که امشب سارا می ره خونه ی مامان مهین تا ما شب رو باهم تنها باشیم . از اینکه بابا هم با این قضیه مخالفتی نداشت کمی متعجب شدم اما خب.. این خوشحالم می کرد که همین امشب می تونستم برای همیشه از شر اون ارواح مزاحم راحت بشم . وقتی رسیدیم خونه شون سهیل با ماشین رفت تو حیاط خونه . صدای کشیده شدن چرخ های ماشین روی سنگریزه ها حس خوبی بهم می داد . سهیل رفته بود تا در حیاط رو ببنده و من از ماشین خارج شدم . وقتی بهم رسید با محبت دستمو تو دستاش گرف و با هم به سمت ساختمون رفتیم . سهیل یه ساک از تو ماشین برداشته بود . متعجب نگاهش کردم و گفتم : این چیه ؟؟
با شیطنت لبخند زد و گفت : اینو گفتم شیما زحمتشو بکشه ..
ابروهامو تو هم بردم . قبل از اینکه بتونم به چیزی فکر کنم گفت : چند دست از لباسای خودته . برای اینکه راحت باشی ..
خندیدم و گفتم : چرا همه چی رو اینقدر سری انجام میدی .. قدیما تو مافیا نبودی احتمالا ؟؟
خندید و درو برام باز کرد . وارد خونه که شدم شوکه شدم . از چیزی که جلوم می دیدم حسابی متعجب بودم . چشمهام برق زد و با صدای جیغ مانندی که از هیجان زیادی که داشتم نشئت می گرفت گفتم : واااایییی سهیل .. باورم نمی شه .. چقدر رویایی ..
سهیل خندید و گفت : پس فکر کردی چرا سارا و مامان مهین نیم ساعت قبل از ما از باغ رفتن ؟؟
با ذوق خندیدم و به یه عالمه شمع روشن که روی زمین بود و تا اتاق سهیل ادامه داشت چشم دوختم . واقعا رویایی بود . یه ردیف شمع که نورشون تو تمام حال سایه انداخته بود . اونقدر هیجان زده شده بودم که بالا و پایین می پریدم . سهیل با خنده گفت : پس هنوز اتاق رو ندیدی ..
با ذوق تو چشمهاش نگاه کردم و به سمت اتاق دویدم . سهیل هم دنبالم اومد . در اتاق رو باز کردم . اطراف اتاق پر بود از شمع های کوچک و بزرگ . روی قفسه های اتاقش ، روی میز کامپیوتر و دور تا دور اتاق پر بود از شمع . نور اون شمع ها اتاق رو خیلی رویایی روشن کرده بود . بوی خوش عود توی بینی م میپیچید . عمیق نفس کشیدم و تا به سمت سهیل چرخیدم چشمهاشو دیدم . پنج میلی میر باهام فاصله داشت . بینی ش به بینی م چسبیده بود . غش غش خندیدم و قبل از اینکه بتونم حرکت دیگه ای انجام بدم گرمی لبهاشو روی لبهام حس کردم . ساک از دست سهیل روی زمین افتاد و سخت در آغوشم گرفت ...
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
صدای شرشر آرامش بخش آب توی گوشم پیچید و همزمان داغی آب رو روی پوستم احساس کردم . چشمهامو بسته بودم و سعی می کردم دیشب رو تو ذهنم مرور کنم . شبی که دوست نداشتم هیچ وقت از یاد ببرمش . یه شب رویایی ، شبی که با تمام وجود احساس کردم سهیل رو دوست دارم . شبی که سهیل منو برای همیشه نشونه گذاری کرد . یه شب پر از آرامش .. دستمو روی شیر دوش بردم و گرمای آب رو بیشتر کردم . دلم می خواست یه دوش آب گرم بگیرم و از این آرامش لذت ببرم . آرامشی که مدت ها بود نداشتمش . آرامشی که بعد از اون شب لعنتی توی ویلای مامان بزرگ ازم گرفته شده بود . آرامشی که حالا با تمام وجودم احساسش می کردم . دیگه قرار نبود از چیزی بترسم . چون دیگه همه چی تموم شده بود . حالا سهیل پشت در بسته ی حموم روی تختش خواب بود و من دیگه تو زندگی هیچ چیزی رو به اندازه ی این آرامش نمی خواستم . زیر دوش دستهامو از هم باز کردم و در حالیکه هنوز چشمهام بسته بود سعی کردم نفس های عمیق بکشم . چرخیدم و دستمو بین موهای خیسم فرو بردم . هنوز زیر دوش بودم . دوست داشتم گرمای آب بیشتر باشه .. بهم آرامش بیشتری می داد . به صورت ذهنی دستمو جلو بردم تا شیر آب گرم رو بچرخونم که چون چرخیده بودم دستم خورد به دیوار .. چشمم رو باز کردم تا شیر آب رو پیدا کنم که چشمم افتاد به کسی ..
فقط پنج ثانیه طول کشید تا سرمو بلند کردم و با دیدن اون دختر مو مشکی با اون چراغ قوه ی توی دستش جیغ کشیدم و روی زمین افتادم ..
با شنیدن صدای مردونه ای که هر لحظه نزدیک تر می شد احساس کردم که قبلا هم این شرایط رو تجربه کردم . حس مشابهی داشتم قبلا هم تو این وضعیت بودم . صدای مردونه ای تو گوشم پیچید و همزمان چشمهامو باز کردم . سهیل رو دیدم که به زور آب قند به خوردم داد , چون دراز کش بودم آب تو گلوم پرید و به سرفه افتادم . سهیل با نگرانی گفت : نیکا چی شده ؟؟ ضعیف شدی عزیزم ؟؟ چرا از حال رفته بودی ؟؟
سعی کردم به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده هرچند که از یاد نبرده بودم . اما نمی تونستم باور کنم که باز هم اون روح رو دیدم . بغض داشتم . سهیل عصبی گفت : نیکا چه اتفاقی افتاد ؟؟
با فشار آرنجم روی تخت نشستم و نگاهی بی حال به سهیل انداختم و با نا امیدی گفتم : من بیهوش نشدم . از حال نرفتم .. دوباره داشتم تسخیر می شدم ...
وقتی جمله م تموم شد چشمای سهیل گرد شد و گفت : امکان نداره نیکا .. ما دیشب با هم بودیم .. ما طبق چیزایی که کاوه گفت پیش رفتیم و من تورو نشونه گذاری کردم . حتما خیالاتی شدی ..
اخم کردم و گفتم : نه .. خیالاتی نشدم .. من دیدمش .. زیر دوش بودم . چشام بسته بود . وقتی چشامو باز کردم اون جلوم بود .. اصلا نفهمیدم بعدش چی شد ..
سهیل موهامو از توی صورتم کنار زد و گفت : عزیزم .. شاید به خاطر اینه که دیشب خیلی خسته شدیم .. هردوتامون خسته شدیم . تا ساعت دو شب پا به پای بقیه رقصیدیم و ....
تو این لحظه ناخوداگاه سکوت کرد . قطره های اشک روی صورت من باعث شد که نتونه بیشتر از اون بهونه بیاره . دستشو نوازشگونه و خیلی نرم روی موهام کشید و گفت : گریه نکن نیکا ..
بدون اینکه بتونم و یا حتی بخوام که گریه مو متوقف کنم سرمو روی شونه ش گذاشتم و با صدایی بغض آلود گفتم : سهیل من دیگه هیچ امیدی ندارم .. ما هرکاری کردیم نشد .. شاید باید خودمو تسلیمش کنم ..
سهیل گفت : هیس .. آروم نیکا .. آروم باش .. دیگه این حرفو نزن ..
شونه های پهن و مردونه ش حس آرامش عجیبی رو بهم منتقل می کرد . سهیل همیشه خیلی مطمئن حرف می زد از اینکه بالاخره همه چی درست می شه و من از بند این روحا رها می شم . اما الان .. لحنش یه جوری بود . انگار خودشم به حرفی که می زد اطمینان نداشت و همین دلیلی بود برای اینکه مدت طولانی رو تو بغلش گریه کنم .
وقتی بالاخره آروم تر شدم تازه متوجه شدم که اولین روزی رو که با هم و در کنار هم شروع کردیم چقدر غم انگیز شروع شده . سهیل که می دید حالم کمی بهتر شده گفت که می خواد برام صبحانه آماده کنه . وقتی از اتاق خارج شد . نگاهم تو آینه ی اتاقش به خودم افتاد که حوله ی حموم قرمز رنگی به تن داشتم . چقدر خجالت کشیدم که به یاد آوردم توی حموم از هوش رفتم و سهیل منو تو اون وضعیت بیرون آورده و حوله مو تنم کرده . موهامو که حالا خشک شده بود رو بالای سرم بستم . نگاهم خیلی بی حال و نا امید بود . واقعا تحمل این یکی رو نداشتم . همه ی امیدمو از دست داده بودم . همیشه حتی تو بدترین شرایط می دونستم که بالاخره همه چی درست می شه . اما .. الان تنها حسی که داشتم نا امیدی بود ..
لباسامو که عوض کردم رفتم تو آشپزخونه . سهیل دو تا تخم مرغ آبپز کرده بود و داشت گوجه خورد می کرد . نگاهش که به من افتاد پر انرژی گفت : دیگه ببخشید این تنها صبحانه ای هست که من یاد دارم . امروز نمی تونی چای تازه دم بخوری .. چون تو خونه ی ما فقط چای کیسه ای پیدا می شه .
لبخندی زدم و گفتم : چقدر تو و سارا تنبل هستین ..
چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت . بعد هر دو با هم خندیدیم . صبحونه مونو با هم خوردیم . موقع خوردن صبحانه سهیل برام لقمه می گرفت و من با بی میلی لقمه ها رو به زور چای قورت می دادم . سهیل که متوجه ناراحتی م شده بود گفت : عزیزم اینقدر خودتو ناراحت نکن ..
با بغض گفتم : نمی دونی که من چقدر عذاب می کشم . اگه می دونستی اینو نمی گفتی .
سهی چیزی نگفت و من جری تر شدم و گفتم : نمی دونی چقدر حس بدیه اینکه هر لحظه نگران این باشی که یکی پشت سرته . یا اینکه خیلی اتفاقی جلوت ظاهر بشه و بخواد دخلتو بیاره ..
آب بینی مو بالا کشیدم و گفتم : همه ی زندگی م شده فکر کردن به اینکه چه جوری می شه ازش خلاص شد . اما هرچی بیشتر تلاش می کنم کمتر موفق می شم ..
دوباره اون بغض لعنتی گلومو فشار می داد . حالم خیلی بد بود . سهیل دستشو روی دستم گذاشت و گفت : منو قبول داری ؟؟
توی چشمهاش نگاه کردم . یه پرده ی شفاف جلوی نگاهم می لرزید . زیر لب گفتم : آره ..
سهیل خیلی مطمئن گفت : پس تا راهشو پیدا نکنیم . تا وقتی خلاصت نکنیم .. کوتاه نمیایم .. الان دیگه بیشتر از همیشه با همیم .. نمی خوای که جا بزنی و خودتو تسلیم اون کنی .؟.
زود گفتم : نه ..
سهیل لبخندی زد و گفت : پس دیگه غصه نخور .. من درستش می کنم ..
سرمو پایین انداختم و سهیل برای اینکه بیشتر احساساتمو تحریک کنه گفت : به مردت اطمینان کن ...
با این حرفش دلم لرزید . سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم . بهم لبخند زد . خیلی حس بهتری داشتم . سهیل یه لقمه ی دیگه برام گرفت و گفت : صبحونه تو بخور . چون بعدش می خوام به کاوه زنگ بزنم بیاد اینجا یه فکری بکنیم .
بعد از اینکه صبحانه خوردنمون تموم شد سهیل به کاوه زنگ د و گفت که بیاد پیشمون . کاوه کلی غرغر کرد که یه روز جمعه می خواد بخوابه اما وقتی دید سهیل خیلی اصرار می کنه دیگه چیزی نگفت . یه ربع بعد زنگ در خونه به صدا در اومد . من و سهیل همه ی شمع هارو تو اون فاصله از تو خونه جمع کرده بودیم . هرچقدر هم که کاوه تلاش می کرد معمولی رفتار کنه به هرحال دوست نداشتم تو ذهنش تصور کنه که ما چه شب رویایی رو با هم گذروندیم .
کاوه با یه پلاستیک پر از خوراکی اومد . کلی خوشحال بود . سعی می کرد با انرژی باشه اما وقتی اومد داخل و چهره های بق کرده ی مارو دید لبخند رو لبش ماسید و گفت : چه عروس و دوماد و غمگینی ..
سهیل بهش تعارف کرد بشینه . کاوه پلاستیک خوراکی ها که شیر کاکائو و کیک توش بود رو روی میز گذاشت و گفت : اتفاقی افتاده ؟؟
دوباره بغض کردم . کاوه روی مبل نشست و گفت : سهیل این چشه ؟؟ نکنه با هم دعوا کردین .؟؟
بعد با شیطنت گفت : آی آی آی .. حتما هم من الان باید بینتون قضاوت کنم .. از الان بگم نیکا من خیلی هوای هم جنس هامو دارما .. به نفعته بگی یه هم جنس خودتم بیاد ..
وقتی دید با این حرفا هم , من و سهیل لبخند نمی زنیم نگرانی ش جدی شد و گفت : مثه اینکه قضیه خیلی جدیه ..
دلم براش سوخت . فکر می کرد همه چی درست شده و کوچکترین بحث بین من و سهیل , اینجوری ناراحتمون کرده . چه دل خوشی داشت کاوه ..
سهیل گفت : آره خیلی جدیه . امروز وقتی نیکا حموم بود دوباره اون روحه رو دید . من وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم خیلی وقته نیکا رفته و دوش حموم بازه برای همین چند بار صداش کردم و وقتی دیدم جواب نمی ده رفتم تو و دیدم نیکا روی زمین افتاده ...
سکوت کرد . کاوه با چشمای گرد شده نگاهمون می کرد . من با بغض گفتم : من دوباره دیدمش .. اصلا نفهمیدم بعدش چی شد و اما وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم که دوباره داشتم تسخیر می شدم ..
دست خودم نبود که چند قطره اشک روی گونه م چکید . احساس می کردم روحیه م خیلی ضعیف شده . کاوه با نگرانی گفت : نیکا مطمئنی ؟؟
فقط سرمو تکون دادم . کاوه نگاه خاصی به سهیل کرد و گفت : مطمئنی دیشب همه چی خوب پیش رفت ؟؟
سهیل نگاهش برق زد و گفت : آره ..
کاوه با حالتی عصبی دستشو تو موهاش فرو برد . کلافه به نظر می رسید . چند بار نگاهشو بین من و سهیل چرخوند و چیزی نگفت . سهیل گفت : کاوه نکنه این راه حلش نبود ؟؟
کاوه نفس عمیقی کشید و با حرص گفت : باور کن نشونه گذاری رد خور نداشت .. این مطمئن ترین راه بود ..
با صدایی که از شدت بغض و ناراحتی از ته چاه درمیومد گفتم : شاید به خاطر اون تاجی که بهم داد باشه .. آره ؟؟
سهیل چشمهاش برق زد و گفت : راست می گه .. حتما به خاطر اونه ..
کاوه خیلی بی خیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت : نمی دونم .. اما فکر نمی کنم که به خاطر اون باشه ..
سهیل با هیجان گفت : چرا نباید به خاطر اون باشه ؟؟ چرا تو اینقدر خوش بینی کاوه ؟ ممکنه اون تاج یه نماد یا سنبل از یه طلسم باشه .. یه طلسمی که نیکا رو از نشونه گذاری شدن حفظ می کنه .. آره ؟؟
کاوه نگاهی به من کرد و گفت : نه .. اینم قدرت تخیل خوبی داره ها .. بهش امیدوار شدم ..
سهیل خیلی کلافه بود , غرید : کاوه الان وقت این حرفا نیست ..
کاوه چیزی نگفت . با بی خیالی از رو مبل بلند شد و رفت سمت پنجره . کمی پرده رو کنار کشید و گفت : باید ببینم چه چیزهایی ممکنه نشونه گذاری رو بی اثر کنن ..
سهیل زیر لب گفت : یه هدیه از طرف یه روح هم می تونه باشه ..
کاوه دست زد و گفت : آفرین تو تونستی یه حدس خوب بزنی .. در موردش تحقیق می کنیم . لازم نیست هر چند ثانیه یه بار تکرار بکنی ش ..
سهیل که از طرز حرف زدن کاوه خوشش نمیومد . اخم کرد . اما چیزی نگفت . کنار من روی مبل نشست و یکی از پاکت های شیر کاکائو رو برداشت و نی توش فرو کرد و با صدای بدی شروع کرد به خوردنش . می فهمیدم حرصشو روی اون خالی می کنه . کاوه نگاه بدی به سهیل انداخت و گفت : اگه آلودگی صوتی ایجاد نکنی دارم فکر می کنم ..
سهیل پاکت رو روی میز انداخت و گفت : می رم چای بیارم ..
گفتم : من میارم ..
با محبت نگاهم کرد و گفت : تو بشین ..
وقتی رفت . پاهامو تو بغلم جمع کردم و نگاه نا امیدی به کاوه انداختم . کاوه اومد جلو تر و آروم گفت : نیکا .. ؟؟
با بی حالی گفتم : هوم ؟
احساس کردم برای گفتن طفره می ره . اما یه نگاه معذب به آشپزخونه انداخت و بعد خیلی ناگهانی گفت : یه چیز دیگه هم هست ..
نگاهش می درخشید حدس می زدم به چیزی که می گه اطمینان داره . برای همین با هیجان گفتم : چی ؟؟
کاوه دستی توی موهاش برد و گفت : اگه رابطه تون عاشقانه نبوده باشه .. نشونه گذاری تکمیل نشده ...
هیجانی که برای دونستن اون چیزی که کاوه می خواست بگه داشتم فروکش کرد . ناخوداگاه اخم کردم و گفتم : متوجه نمی شم ..
خیلی آروم طوری که صداش رو فقط من بشنوم گفت : یعنی شاید یکی از شما دو تا عاشق اون یکی نیست ..
اخمم غلیظ تر شد و با حرص گفتم : تو دنبال چی هستی ؟؟
کاوه که می دید من خیلی ناراحت و عصبی شدم گفت : دنبال هیچی .. دنبال این که یه راه واسه تو پیدا کنم ..
با حرص گفتم : بالاخره هیچی یا اینکه یه راه پیدا کنی ؟؟
کاوه پوف کشید و گفت : ببین نیکا .. من دیگه چشمم دنبال تو نیست .. الان فقط دارم به قولی که دادم عمل می کنم ..
بعد چهره ش طوری شد که انگار حرفی رو زده که نباید می زده . سعی کرد طبیعی برخورد کنه . اما من موشکافانه نگاهش کردم و گفتم : چه قولی ؟؟
بلند شد و گفت : هیچی ..
همین لحظه سهیل اومد و اینکه مارو اونقدر نزدیک هم می دید در حالیکه صدای حرف زدنمون رو از تو آشپزخونه نمی شنید کمی متعجبش کرد . اما لبخند زد و گفت : ببخشید دیگه .. یکی ش خیلی پررنگ شد ..
نگاه خشمناک و اخمویی به کاوه انداختم . کاوه هم نگاهم کرد و با نگاهش بهم فهموند که چیزی به سهیل نگم . سهیل سینی چای رو روی میز گذاشت و تا خواست بشینه کاوه گفت : سهیل .. می شه اون کتاب قدیمی رو بیاری ؟؟
سهیل بدون اینکه چیزی بگه به سمت اتاقش رفت . تا دور شد با حرص گفتم : اگه نگی منظورت از اون قول چی بود حرفایی که زدی رو به سهیل می گم ..
گفت : نه نیکا .. همه چیزو به هم نریز .. بعدا با هم حرف می زنیم . قول می دم ..
چپ چپ نگاهش کردم که گفت : قول شرف می دم نیکا ..
با اخم رومو ازش برگردوندم . سهیل که برگشت کتاب بزرگ قهوه ای رنگی دستش بود . کتاب رو روی میز گذاشت و خودش نشست و یه استکان چای برداشت و همون طور تلخ خوردش . نگاهم به سهیل بود که چقدر مظلومانه به کاوه نگاه می کرد . منتظر بود تا شاید کاوه یه راه حل پیدا کنه . کاوه هم باز دوباره مشکوک شده بود . باز یه حس عجیبی نسبت بهش داشتم . یه جور حس ناشناخته . از رفتارای عجیبش می ترسیدم . دوباره حس اینکه کاوه یه موجود خاصه تو دلم زنده شد . فکر کردن بهش هم منو می ترسوند برای همین سعی کردم فکرمو منحرف کنم . سعی کردم به این فکر کنم که یه راه پیدا می کنیم . یه راهی که واقعا این بار اون روح رو از بین می بره . سهیل گفت : با چای قند می خوری یا شکلات ؟
بی تفاوت گفتم : چای نمی خوام ..
لحن سرد و بی تفاوتم حس خوبی به سهیل نمی داد . ناراحتی شو پنهان کرد و گفت : باشه عزیزم ..
می دونم سهیل به چی فکر می کرد یا چه حسی داشت . ناخواسته انگار خودشو مقصر می دونست . حسی که منم با رفتارم بهش دامن می زدم . نمی دونم چرا .. اما .. احساس خوبی نسبت بهش نداشتم تو این موقعیت ..
شاید به خاطر حرفای کاوه بود . چون مطمئن بودم که من عاشقش هستم برای همین فقط سهیل بود که اگه عاشقم نبود همه چیز رو به هم ریخته بود . اما اون که می گفت عاشق منه . من که از رفتارش این احساس رو داشتم . پس یعنی همه ی این مدت به من دروغ گفته ؟؟
کاوه و سهیل مشغول خوندن اون کتاب بودن . یه نیم ساعتی می شد که دیگه حوصله م سر رفته بود و همونجا روی کاناپه دراز کشیده بودم . پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم و چشمهام کاملا باز بود . نگاهم به یه نقطه ی نا معلوم بود . گوشی م زنگ خورد . پریسا بود . حوصله نداشتم جواب بدم بدم چون ناراحت بودم و این اصلا برای اولین روز نامزد بودنم خوب نبود . سهیل گفت : چرا جواب نمی دی ؟ خوابی ؟؟
با بی حالی جواب دادم : بله ؟؟
صدای شاد پریسا تو گوشم پیچید : سلام عروس خانوم ..
نتونستم بیش از اون سرد باشم . برای همین لبخندی روی لبم اومد و گفتم : سلام عزیزم ..
پریسا خندید و گفت : اوه اوه .. عروس شده چه خانوم شده ..
خنده م گرفت . گفتم : پری چرت نگو ..
پریسا با درموندگی گفت : جون اون سهیل که هردومون می دونیم با چه بدبختی خودتو بهش انداختی بیا و حالا که ازدواج کردی یه تحولی ایجاد کن و منو پریسا صدا کن ..
بعد خودش غش غش خندید و منم لبخند زدم . پریسا گفت : عزیزم .. بد موقع مزاحم شدم ؟؟ خواب بودی ؟؟
نگاهم به ساعت دیواری افتاد که نه و نیم بود . دلم خواست یه کم اذیتش کنم گفتم : اوهوم . .
پریسا با شیطنت خندید و گفت : آخه .. ببخشید .. حالا واسه جبران من و کیانا می خوایم واست کاچی بیاریم ..
بعد خودش خندید و منم خجالتزده شدم و گفتم : به اون چیزا نیازی نیست ..
پریسا سکوت کرد و گفت : به هر حال .. امروز جمعه ست .. ما یه برنامه داریم واستون ...
گفتم : چه برنامه ای ؟؟
گفت : قرار شد جوجه و پاچین بگیریم بیایم اونجا دور هم یه ناهار مشتی بخوریم ..
متعجب شدم و گفتم : دقیقا کی همچین قراری گذاشته ؟؟
پریسا خندید و گفت : بهداد یه بار اون باربیکیو تو حیاط سهیل اینارو دیده خیلی چشمشو گرفته ..
خنده م گرفت و گفتم : اها .. پس بگو اراذل می خواین بریزین اینجا اسایش تازه عروس و دوماد رو به هم بریزین ؟
خندید و گفت : ما تا یه ساعت دیگه اونجاییم . اگه می خوای به کاوه هم بگو بیاد ..
بعد قطع کرد . وقتی جریان رو به سهیل و کاوه گفتم مرده بودن از خنده . کاوه گفت : ببین چقدر این بچه ها فعالن تورو خدا ..
سهیل خوشحال به نظر می رسید . شاید چون می دید من اون کسالت قبل رو ندارم . البته .. اون که عاشقم نبود . شاید هم فقط چون قرار بود دور هم باشیم خوشحال بود .
رفتم تو اتاق و یه کم آرایش کردم . مامان هم بهم زنگ زد و حالمو پرسید و خواست ببینه برنامه مون چیه که وقتی گفتم ازش استقبال کرد و گفت : خوش بگذره ..
از اتاق که رفتم بیرون سهیل پشت در بود . نا خود آگاه اخم کردم و با بداخلاقی گفتم : حرفامو گوش می کردی ؟؟
سهیل با تعجب گفت : نه .. نه .. فقط پشت در واستاده بودم که تنها نباشی اتفاقی واست بیفته ..
قطعا باید برای اون لحن تند و گزنده ازش عذر خواهی می کردم اما فقط رومو ازش برگردوندم و از کنارش گذشتم . کاوه هنوز مشغول مطالعه بود .نگاهش که به من و در بسته ی اتاق سهیل افتاد دوباره خیلی آروم گفت : فکر نکن که به هم ریختن زندگی شما دو تا کاریه که می خوام انجام بدم ..
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم : پس تا از چیزی مطمئن نیستی حرف نزن ..
کاوه با دلخوری روشو برگردوند . سهیل تی شرت خاکستری تنگی به تن کرده بود و موهای آشفته شو مرتب کرده بود . نگاه خاصی بینمون رد و بدل شد و احساس کردم سهیل هیچ وقت همچین نگاهی رو برای اولین روز متعهلی ش تصور نکرده بود .
دقیقا یک ساعت بعد پریسا و بهداد به همراه کیانا و بنیامین با سر و صدا و شلوغی های خاص خودشون اومدن . بهداد با شیطنت به من و سهیل تیکه می نداخت و سهیل هم در جواب گفت : خیلی دلت می خواد می تونی هرچه زودتر ازدواج کنی ..
پریسا خندید و گفت : حرف حق رو باید از بچه شنید ..
سهیل گفت : دستت درد نکنه دیگه ..
کیانا پاچین ها و جوجه ها رو برد توی آشپزخونه و من و پریسا رو صدا کرد تا بریم کمکش کنیم و اونا رو آماده کنیم . پسرا هم با هم مشغول حکم بازی کردن شدن . کیانا با شیطنت گفت : چرا ناراحتی نیکا ؟؟ چیزی شده ؟؟
گفتم : نه .. ناراحت نیستم عزیزم ..
در حالی که پیاز رنده می کرد و اشک می ریخت گفت : چرت نگو .. من تورو می شناسم ..
پریسا گفت : بی خیال کیانا .. وقتی می گه ناراحت نیست بهش القا نکن ..
برام اس ام اس اومده بود . از صدف بود . نوشته بود : عروس خانوم .. قربونت بشم با اون بخت خوبت . من و شایان دیشب با هم رقصیدیم و دوباره آشتی کردیم . اون منو بخشید . هیچی رو بیشتر از این نمی خواستم . عاشقتم ..
اونقدر از خوندن اون اس ام اس خوشحال شدم و انرژی گرفتم که برای پریسا و کیانا هم خوندنش . اونا هم خوشحال شدن . کیانا گفت : اره .. دیشب وقتی دیدم اون دو تا دارن با هم می رقصن و بعدش دیدم که عمه ت داره با شایان حرف می زنه فکم افتاد روی زمین ..
پریسا با لبخند خوشگلی گفت : ولی به نظر من شایان بیشتر دوستش داره .. صدف یه کم سر به هواست ..
کیانا گفت : اما دختر خوبیه ..
گوشم به حرفای پریسا و کیانا بود اما حواسم به حرفای کاوه بود . اصلا نمی تونستم حرفاشو فراموش کنم . نمی تونستم فکر اینکه شاید سهیل اونقدر که می گفت عاشقم نیست رو از ذهنم پاک کنم . حرفش بارها تو ذهنم تکرار می شد . اینکه این راه دیگه مطمئن ترین راهه . اینکه نشونه گذاری دیگه رد خور نداره . اینکه اگه یه رابطه ی عاشقانه بینمون اتفاق بیفته نشونه گذاری تکمیل می شه .
تصویری که توی حموم از اون روح دیده بودم دوباره تو ذهنم اومد و صدای کاوه تو گوشم تکرار شد : شاید یکی از شما دو تا عاشق اون یکی نیست ..
بغضی تو گلوم احساس کردم . نفس عمیق کشیدم و گفتم :بچه ها من برم تو حیاط یه کم هوا بخورم ..
از آشپزخونه که خارج شدم صدای آروم کیانا رو شنیدم که گفت : من که می گم حالش بده ..
وقتی رفتم توی حیاط نسیم خنکی به صورتم خورد و موهامو به بازی گرفت . هوا بهاری بود و این حالمو بهتر می کرد . کمی بعد پریسا هم اومد و گفت : چرا گرفته ای ؟؟
نگاهش کردم . لبخند اطمینان بخشی بهم زد و منم بیشتر از اون نتونستم حرفامو تو دلم نگه دارم و همه چی رو براش گفتم وقتی فهمید که دوباره اون روح رو دیدم رنگش پرید . دستمو گرفت و گفت : تو دوباره اونو دیدی و بازم تنهایی اومدی تو حیاط ؟؟
لبه ی پله ی تراس نشستم و گفتم : زیاد دور نبودم ..
با حرص گفت : تو حموم هم که بودی زیاد از سهیل دور نبودی .. چرا تو اینقدر کله شقی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : پریسا من بالاخره از بین می رم .. ببین .. آب از سرم گذشته .. حالا دیگه مهم نیست چقدر ..
از حرص و عصبانیت نیشگونم گرفت و گفت : اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی می کشمت نیکا ..
رومو برگردوندم و گفتم : بهتر .. حداقل می دونم که جسمم مال یه روح دیگه نمی شه ..
توی چشمهاش اشک جمع شد و گفت : نیکا اینقدر نا امید حرف نزن ..
دیدن اشکهاش بغضمو شکست . قطره های اشک روی گونه هام ریخت و در حالیکه پریسا رو که اونم کنارم نشسته بود رو بغل می کردم گفتم : پری .. احساس می کنم دیگه هیچ وقت اون نیکای قدیم نمی شم . اونی که تو زندگی ش هیچ مشکلی نداشت .. پریسا .. دیگه هیچی آروم نمی شه ..
هر دو با هم گریه می کردیم . گریه های پریسا خیلی برام زجرآور بود .. شاید چون .. احساس می کردم اونم دیگه نا امید شده ..
اون روز تا عصر به خاطر شوخی های بهداد و بقیه خیلی خوش گذشت . برای چند ساعت احساس می کردم مثه گذشته آزاد و راحتم و سعی کردم بخندم . شاید چون دلم نمی خواست اون جمع صمیمی و خوب رو با ناراحتی هام خراب کنم . خب .. کسی چه می دونست .. ؟؟ شاید این آخرین باری بود که منم تو جمعشون بودم . کی می دونست دفعه ی بعدی که تنها می شم تسخیر می شم یا می تونم مقاومت کنم ؟؟
وقتی بچه ها رفتن . کاوه هم نگاه معنی داری به من کرد و رفت . کتاب رو هم با خودش برده بود تا مطالعه کنه . به سهیل گفته بود که راهشو پیدا می کنه . اون شب هم قرار بود من اونجا بمونم . سارا گفته بود که پیش مامان مهین می مونه .
سهیل که متوجه سردی رفتار من شده بود و از صبح به روی خودش نیاورده بود بعد از رفتن بچه ها کنارم نشست و در حالیکه با آرامش دستمو توی دستش می گرفت گفت : چرا منو مقصر می دونی نیکا ؟؟
نگاه بی تفاوتمو بهش دوختم و چیزی نگفتم . سهیل با دلهره موهامو از تو صورتم کنار زد و گفت : نیکا با من اینجوری نباش ... من هرکاری می کنم تا تورو نجات بدم .
نمی دونم چرا نتونستم خودمو کنترل کنم . هرچقدر کاوه بهم اصرار کرد که چیزی نگم اما نتونستم و غریدم : تو عاشق من نیستی ..
چشمای سهیل گرد شد . با دلخوری گفت : چی می گی نیکا ؟؟
با حرص و بغضی که از صبح توی دلم بود گفتم : تو عاشق من نیستی لعنتی نیستی ..
سهیل دستاشو باز کرد تا بغلم کنه اما من تمام ناراحتی هامو , غصه هامو , بغض هامو با زدن چند تا مشت پشت سر هم تو سینه ی محکم و مردونه ش خالی کردم . سهیل مشت های گره شده و لرزونمو گرفت و گفت : نیکا آروم باش ..
در حالیکه با صدای بلند گریه می کردم و موهای فرفری م تو صورتم ریخته بود غریدم : ولم کن لعنتی ..
اما اونقدر بی حال بودم که حتی تلاشی نکردم دستامو از دستاش بیرون بکشم . سهیل همونجور که مچ دستامو گرفته بود منو تو بغلش کشید و گفت : من عاشقتم ..
شدت گریه م بیشتر شد . سهیل گفت : چی باعث شده اینجوری فکر کنی ؟؟
سرمو توی بغلش گرفته بود . صدای ضربان قلبش رو می شنیدم . بغض توی صدام بود وقتی گفتم : چون اگه بینمون یه رابطه ی عاشقانه پیش میومد نشونه گذاری می شدم و دیگه اون روح رو نمی دیدم . تو عاشقم نیستی سهیل .. نیستی ..
صدای گریه هام بلند بود . سهیل چیزی نمی گفت . سکوت کرده بود . ضربان قلبش تند شده بود و کوبشش رو روی سینه ی مردونه ش حس می کردم . انتظار داشتم یه توضیحی بده و بگه که عاشقمه . بگه که من اشتباه می کنم . اگه اینارو می گفت مطمئن می شدم که عاشقمه . و اونوقت به این فکر می کردم که حتما نشونه گذاری راهش نبوده و بی تاثیر بوده ..
وقتی انتظارم برای شنیدن این حرفا بی نتیجه موند با خشونت خودمو از بغلش بیرون کشیدم . نگاه سهیل خیلی مات و بی حال بود .. انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشت . و این خیلی دلمو می شکست . اونقدر زیاد که دلم می خواست همون لحظه از اونجا برم . برم خونه مون . خونه ی خودمون . پیش مامان و بابا و داداشم ...
اون شب بدون اینکه شام بخوریم یا اینکه حرف دیگه ای بزنیم گذشت . توی اتاق نشسته بودم و داشتم اس ام اس هایی که سهیل قبلا بهم داده بود و دوستشون داشتم و دلم نیومده بود پاکشون کنم رو می خوندم . با اینکه خیلی بهم ابراز علاقه نمی کرد. اما همیشه یه جوری بهم محبت می کرد و اهمیت می داد که حس می کردم خیلی دوستم داره . اما حالا می دیدم و فهمیده بودم که عاشقم نبوده ..
روی تخت دراز کشیدم و پتو روی خودم کشیدم . اشک بی صدا روی گونه هام چکید و تو تاریکی اتاق چشمهام باز بود و نگاه نگرانم رو همه جای اتاق می چرخوندم تا اگه اون روح اومد جیغ بکشم تا سهیل صدامو بشنوه و بیاد تو اتاق .
ازش ناراحت بودم اما دلم به اینکه کنارم و نزدیکم بود خوش بود . کمی بعد در اتاق باز شد و سهیل وارد شد . تو تاریکی اتاق کمی جلوی آینه ایستاد و بعد اومد سمت تخت . کنارم دراز کشید و نگاهشو دوخت به سقف .
دستشو روی پیشونی ش گذاشته بود و ناراحت به نظر می رسید . منم خودمو گوشه ی تخت جمع کرده بودم تا با هم تماسی نداشته باشیم . سهیل نفس های عمیق می کشید . صدای نفس های تند من نشون از این داشت که اشک می ریزم . چند بار بینی مو بالا کشیدم و صدای سهیل تو گوشم پیچید : نگران نباش .. بخواب . من بیدار می مونم که اتفاقی برات نیفته ..
این حرفش بی جواب موند . منم مثه خودش بودم . لجباز بودم . چون اون جواب حرفامو نداده بود منم نمی خواستم جواب بدم . نمی دونم چی شد که خوابم برد. صبح که بیدار شدم سهیل پیشم نبود . کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین پریدم . روی میز کامپیوتر سهیل یه دفترچه ی خاکستری بود که توجهم رو به خودش جلب کرد . روش یه یادداشت بود که نوشته شده بود : " اونقدر عاشقتم که نمی تونم تو یه جمله بهت ثابتش کنم . اما فکر کنم خوندن این دفترچه بهت کمک کنه . بعدش هر تصمیمی تو بگیری قبوله – سهیل "دفترچه رو برداشتم و از حس اینکه اجازه دارم دفترچه ی خاطرات سهیل رو بخونم غرق هیجان شدم . نوازشگونه دستی روش کشیدم . انگار دارم با دست کشیدن روی اون صورت سهیل رو نوازش می کنم . بازش کردم . برام عجیب بود که از بین صفحات دفترچه بوی عطر سهیل تو فضا پخش می شد . انگار هر صفحه رو که می نوشته کمی از عطرش رو هم به صفحه ها می زد . سردی جلد دفترچه و بوی عطر سرد و تند مردونه ی سهیل آرامش عجیبی رو بهم منتقل کرده بود .
لباس خواب خرسی مو با یه تی شرت سفید و یه شلوار سورمه ای عوض کردم . هروقت یادم می افتاد چقدر با شیما سر انتخاب لباس خواب بحث کردیم خنده م می گرفت . روزی که برای خرید رفته بودیم شیما بهم گفته بود که بهتره یه لباس خواب جدید هم بخرم و من دوباره دست گذاشته بودم روی لباس خواب خرسی خوشگلی که یه تاپ و شورت ساده و گشاد بود . شیما و پریسا خندیدن و گفتن که منظورشون از اون لباس خواب های دیگه ست ولی من از اینکه بخوام به قول اون دو تا از اون لباس خواب های دیگه بپوشم احساس راحتی نمی کردم . برای همین با لجبازی تمام اون لباس خواب خرسی رو خریده بودم ..
با لبخندی که روی لبم بود رو تختی رو مرتب کردم و از پنجره ی اتاق سهیل بیرون رو نگاه کردم . صبح یه روز نیمه ابری بهاری بود . پرده ها رو کنار کشیدم و با وجود اینکه هوا خنک بود پنجره ها رو هم باز گذاشتم . عاشق این هوای بهاری بودم . منو سرزنده می کرد . اصلا صبح که با اون حال خراب و ناراحت به خاطر دیشب که فکر می کردم سهیل دوستم نداره از خواب بیدار شده بودم , وقتی اون دفترچه رو با یادداشت روش دیدم از این رو به اون رو شدم . حتی اون دفترچه رو بدون اینکه بخونم می دونستم که چقدر از خوندنش انرژی می گیرم . اگه اینطوری نبود سهیل هیچ وقت اونو واسم نمی ذاشت . کش و قوسی به بدنم دادم و نفس عمیقی کشیدم . چقدر روحیه م عوض شده بودم . حالا دیگه خیالم راحت شده بود و فقط دلم می خواست که نوشته های سهیل رو بخونم . شاید قابل درک نبود که دیروز اونقدر نا امید بودم و حالا حس امید به زندگی رو تو قطره قطره ی خونم احساس می کردم . قبل از اینکه بخوام دفترچه رو باز کنم و بخونمش از اتاق خارج شدم . خونه ساکت و آروم بود . نگاه معذبی به اطراف انداختم و با خودم فکر کردم که شاید کار خوبی نبود سهیل منو تو این خونه ی بزرگ تنها بذاره . یه کمی ازش دلخور شدم . خب اگه الان اون روح میومد که خوندن دفترچه هم اصلا فایده ای نداشت . من تسخیر می شدم ... از بین می رفتم دیگه ..
کاش قبل از اینکه از خونه بره منو بیدار می کرد . اون وقت منم می رسوند خونه ی خودمون . منم که ماشین نیاورده بودم بتونم خودم برم .
به سمت آشپزخونه رفتم . سعی می کردم صدایی ایجاد نکنم تا شاید اون روحه متوجه نشه بیدار شدم و متوجه رفت و آمد من نشه . پوزخندی روی لبم اومد . انگار اون روحه هم این چیزا حالی ش می شه . تا وارد آشپزخونه شدم صدای جیغ دخترونه ای تو گوشم پیچید و ناخودآگاه منم جیغ کشیدم . بعد که چشمم به سارا افتاد نفس عمیقی کشیدم و تازه متوجه موقعیتم شدم . نگاه خاصی بهش انداختم . سارا هول شده بود و قفسه ی سینه ش بالا و پایین می شد . با لکنت سلام کرد . جوابشو دادم و سعی کردم به روی خودم نیارم که چی دیدم . چای ساز رو به برق زدم و گفتم : نمی دونستم خونه ای عزیزم ..
لبخندی زد و گفت : سهیل صبح زود اومد دنبالم و منو آورد خونه پیش تو .. که تنها نباشی .
زیر لب گفتم : اوهوم ..
وقتی آب جوش اومد برای خودم ریختم و گفتم : برات بریزم ؟؟
گفت : نه ..
و خیلی زود از آشپزخونه بیرون رفت و فرصت نداد چیز دیگه ای بگم . توی یخچال رو نگاه کردم . یه ظرف خامه شکلاتی بود و دو تا تخم مرغ آبپز . می دونستم کار سهیله . آخه .. سهیل ..
چقدر پسر مسئولیت پذیر و مهربونی بود .
چای کیسه ای رو توی فنجون آب جوش فرو بردم و از اینکه چای کیسه ای می خوردم حس خوبی داشتم . اینجا خونه ی سهیل بود و همه چی تفاوت های خاص خودشو داشت . یه خونه با قوانین پسرونه ..
وقتی شکر توی فنجون چای می ریختم فکرم رفت سمت سارا . من وقتی وارد آشپزخونه شدم یه سیگار دست سارا دیدم . سیگاری که سارا پشت سرش قایم کرد اما دودش و بوش رو که خیلی تند تر و متفاوت تر از سیگارایی که تا حالا دیده بودم ، بود رو می تونستم حس کنم . سارا از اینکه منو اتفاقی دید خیلی هول شد و برای همین هم خیلی زود از آشپزخونه رفت بیرون ..
بی خیال چای شدم و رفتم همونجایی که سارا ایستاده بود . یه فندک زیپوی مشکی روی کابینت بود . برش داشتم و به این فکر کردم که سارا حتی برای تفریحی سیگار کشیدن خیلی کوچیکه . دستمو توی موهام فرو بردم خیلی کلافه بودم . لبامو روی هم فشار دادم و به این فکر کردم که هیچ کس تنهایی , سیگار ِ تفریحی نمی کشه .. !!
یه لحظه تو فکرم اومد که به سهیل زنگ بزنم اما چشمهای مظلومانه و پر از التماس سارا رو به یاد آوردم , سارایی که تا امروز تو نظرم یه دختر دبیرستانی کوچولو و مظلوم و کم حرف اما خیلی احساساتی و مهربون بود . سارایی که فکر می کردم تنها تفریحش بودن با دوستاش یا آخر هفته ها بودن با مامان مهینش بود . سارایی که همیشه موهای صاف و مشکی خوش حالتشو کج توی صورتش می ریخت و هیچ وقت هیچ آرایشی نداشت جز یه رژ کم حال . دختر ساده ای که همیشه اسپرت می پوشید . جین تیره , تی شرت آستین بلند راه راه تا روی انگشتهاش ..
سارایی به سادگی اسمش ..
نمی دونم چرا بغض داشتم . هیچ وقت احساس نمی کردم که مریم مقدسم و اشتباهی تو زندگی م نکردم . اما حداقل اینو می دونستم اگر شیطنت هایی کردم فقط برای تفریح بوده . می دونستم اونقدر اراده دارم که هروقت بخوام می تونم متوقفش کنم . هیچ وقت وقتی دبیرستانی بودم و تو سن نوجوونی حتی یه سیگار رو از نزدیک ندیده بودم . اصلا نمی دونستم مشروب چه مزه ای داره . اما .. سارا .. سارایی که ... سهیل تمام تلاششو می کرد که یه زندگی عادی داشته باشه , اینجا بود . اما انگار یه چیزی سرجاش نبود . سارا واقعا تنها بود . سارا تو اوج سنی که به مامانش نیاز داشت اونو از دست داد . وقتی نیاز به باباش داشت اونم از دست داد . و وقتی تنها حامی و جایگزین مامانش رو می خواست از بودن با اون هم محروم شد . و فقط یه داداش براش موند. داداشی که اونقدر درگیر فراهم کردن نیازهای مالی بود یادش رفت سارا به چیزای دیگه ای هم نیاز داره .. هر چند .. اگه یادش هم می موند , کاری از دستش برنمیومد . چون احساسات لطیف یه دختر نوجوون رو یه داداش چند سال بزرگتر نمی تونه درک کنه و پاسخ بده ..
فندک رو سرجاش گذاشتم و سر میز برگشتم . چای سرد شده بود . فکرم خیلی مشغول شده بود . مشکلات خودمو از یاد برده بودم و فقط به سارا فکر می کردم . به اینکه چه عکس العملی باید براش داشته باشم . دلم نمی خواست چیزی به سهیل بگم . من یه دختر بودم از جنس خودش . باید اعتمادشو جلب می کردم . شاید می تونستم کمکش کنم . تخم مرغ آبپز رو به زور و فقط به خاطر اینکه دلم خیلی ضعف می رفت خوردم . بعد هم آشپزخونه رو مرتب کردم و رفتم توی حال . در اتاق سارا بسته بود و صدای یه آهنگ خارجی تند از توی اتاقش به گوشم می رسید . واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم . برای اینکه فکرمو کمی منحرف کنم دفترچه خاطرات سهیل رو برداشتم تا بخونم . شاید اینجوری می تونستم یه راه خوب پیدا کنم . چون الان اونقدر مغزم پر از افکار مختلف بود که مطمئنا به هیچ راهی نمی رسیدم . خوندن خاطرات سهیل اونقدر احساس خوبی بهم داده بود که کلا سارا رو از یاد برده بودم تا اینکه در اتاق سارا باز شد و سارا در حالیکه یه جین مشکی و یه مانتوی کوتاه و گشاد خاکستری تیره و یه شال مشکی داشت و کیف کوله ی کوچکی روی دوشش بود از اتاق خارج شد . نگاهش که به من افتاد زیر لب گفت : من دارم می رم بیرون ..
نمی دونستم باید چی بگم . فقط تونستم بگم : می شه باهم حرف بزنیم ..
با چشمهای معصوم و پاک دخترونه ش نگاهم کرد و سرشو با خجالت پایین انداخت و گفت : اگه در مورد اون قضیه می خوای صحبتی کنی من هیچ حرفی ندارم ..
بلند شدم و به طرفش رفتم . هر قدم که بهش نزدیک تر می شدم حالت تدافعی تری به خودش می گرفت و چشمهاش خشن تر می شد . چند قدمی ش ایستادم و گفتم : سارا .. من فقط .. می خوام بگم . سهیل چیزی از این جریان نمی فهمه .
نگاهش برق زد و من زود گفتم : البته اگه .. من و تو به هم اعتماد کنیم و تو به من بگی جریان اون چی بود ؟
توی چشمهام زل زد . از نگاهش چیزی نمی فهمیدم . هیچ حالت خاصی نداشت . اما لبهاشو با حرص روی هم فشار می داد . قطعا از بودن من توی اون خونه احساس خوبی نداشت . زیر لب گفت : فقط کاری به کار من نداشته باش ..
و به سرعت نور به سمت اشپزخونه رفت و مثه یه پرنده ی اسیر از خونه بیرون رفت . با کف دست تو پیشونی م کوبیدم و غریدم : خراب کردم ..
بعد از اون وسوسه شدم برم توی اتاقش که در قفل بود . از تنها بودن تو خونه می ترسیدم و قبل از اینکه اتفاقی بیفته به پریسا زنگ زدم تا بیاد پیشم که گوشی شو جواب نداد و به کیانا زنگ زدم . کیانا هم گفت که خیلی زود خودشو می رسونه . تا کیانا بیاد دفتر خاطرات سهیل رو تموم کردم آخرین خاطره ای که سهیل نوشته بود . مال شب قبل از اون جشن کوچیک نامزدی مون بود .
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
امشب تقریبا آخرین شب مجردی م بود . هر چند اگه اسم الان رو بشه شب گذاشت . نمی خواستم امشب نیکا در خطر باشه . برای همین هم وقتی دیدم تنهاست اومدم بیرون و زیر پنجره ی اتاقش . با اینکه می دونم شاید بودن من اینجا اصلا هیچ تاثیری نداشته باشه اما .. اینجوری خیالم راحت تره . اصلا امشب احساس عجیبی دارم . چقدر همه چیز زود اتفاق افتاد . اینکه جریان رو به بابا و مامان مهین گفتم . اینکه از نیکا خواستگاری کردم و اینکه خانواده ش قبول کردن . همه چی مثه یه خواب بود . اما الان که من اینجا تو تاریکی کوچه زیر پنجره ی اتاق نیکا , توی ماشین نشستم و دارم آهنگ نیاز فریدون فروغی رو گوش می کنم یه احساس خوبی به این موضوع دارم . یه جور آرامش خاص .. پس بالاخره منم دارم ازدواج می کنم . یه ازدواج عاشقانه . ازدواج با کسی که خالصانه و از ته دلم دوستش دارم . کسی که در برابرش یه احساس مردونگی و غرور عجیبی بهم دست می ده .
حتی باورم نمی شه که اون اوایل نیکارو نمی دیدم . تا اینکه با هم دیگه افتادیم رو دنده ی لج . حتی اون اوایل پریسا رو از رو چهره ش می شناختم و نیکا رو دوست اون دختر بور , چشم رنگیه می شناختم ..
چقدر اون روزا زود گذشت .. اما فقط یه چیزو می دونم . این عشق . عشقیه که بدون اینکه بخوام یا تلاشی بکنم تو دلم اومد . اما برام خیلی اهمیت داره . چون زندگی تکراری و روز مره ی منو هدف دار و لذتبخش کرده ..
پس .. خدافظ سهیل مجرد ...
به محض اینکه خاطرات سهیل تموم شد کیانا رسید . بهش سفارش کرده بودم غذا هم برای چهار نفر بگیره . کیانا چهار پرس غذا گرفته بود . با سر و صدا وارد شد و گفت : به به چشمم روشن . چه عروس تنبلی ..
گفتم : هیس بابا .. آبروی آدمو می بری همیشه ...
خندید و گفت : مگه تو آبرو هم داری ؟؟
در حالیکه پلاستیک غذاهارو ازش می گرفتم گفتم : چی گرفتی ؟؟
گفت : کباب ..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : مگه بهت نگفتم زرشک پلو با مرغ بگیر ..
کیانا ابروهاشو بالا انداخت و گفت : من نمی خواستم تو نقشه ی پلیدت همکاری کنم ..
با حرص گفتم : کیانا نقشه کجا بود ؟
چشمهاشو گرد کرد و گفت : واقعا این نقشه نیست که می خوای غذاهارو بریزی تو قابلمه بگی خودم درست کردم ؟؟؟
از فکر پلیدی که تو ذهنم بود خنده م گرفت , کیانا گفت : واسه همین کباب گرفتم . چون هم هوس کرده بودم , هم چون تو که عرضه ی کباب درست کردن نداری که .. پس در نتیجه نقشه ت با شکست رو به رو شد .. لطفا اینقدر اون سهیل رو گول نزن بذار بفهمه چه انسان بی استعداد و تنبلی رو گرفته .. بذار با حقیقت رو به رو شه ..
در حالیکه غذاهارو به آشپزخونه می بردم با غرغر گفتم : چقدر حرف زدی ..
دنبالم اومد و حق به جانب گفت : مگه دروغ می گم ..؟
گفتم : آره .. حداقل اگه هیچ هنری هم نداشته باشم می دونی که آشپزی رو دوست دارم ..
سرشو تکون داد و گفت : خب اینو راست می گی ..
خندیدم و گفتم : پس اگه غذا درست نکردم بذار به حساب اینکه دیر از خوب بیدار شدم ..
پفی کشید و گفت : یه چایی بده من عروس ..
نگاهش کردم . خیلی جدی در حالیکه روسری شو که روی شونه هاش افتاده بود بر می داشت گفت : مگه با تو نبودم ؟
غذاهارو تو یخچال گذاشتم و گفتم : اینجا فقط چای کیسه ای می خورن دوست داری ؟؟
گفت : بعله که دوست دارم ..
تا وقتی سهیل بیاد کیانا پیشم بود . سارا هم هنوز نیومده بود . کیانا تو این فرصت موهامو برام پشت سرم بسته بود . کیانا بود دیگه .. عاشق این کارا بود .
پشت پنجره ایستاده بود و گفت : سهیل داره میاد .. من می رم تو آشپزخونه برو استقبالش ..
بعد با شیطنت خندید و گفت : نگران نباش گوشامو می گیرم با خیال راحت بوسش کن ..
لبخند کجی زدم و گفتم : نگاش کن .. مثه دخترای دبیرستانی ذوق کرده ..
خندید و گفت : خب چیکار کنم تا حالا عروس دوماد از نزدیک ندیدم .
بعد هم رفت تو آشپزخونه ..
درو برای سهیل باز کردم و لبخندی که روی لبم نشونده بودم پررنگ تر شد . سهیل لبخند منو که دید با محبت گفت : سلام عزیزم ..
زیر لب طوریکه کیانا نشنوه گفتم : خسته نباشی ..
می دونستم کیانا زیر اوپن نشسته و داره حرفامونو گوش می کنه . سهیل که می دونست به خاطر خوندن دفتر خاطرات اونقدر سرحال و خوشحالم و متوجه اشتباهم شدم جلو اومد تا منو ببوسه و من خودمو کنار کشیدم و فقط خیلی آروم زیر گوشش گفتم : کیانا اینجاست ..
لبخند زد و با شیطنت گونه مو یه بوس محکم مامان بزرگی کرد و در جواب نگاه معترض من ابروهاشو بالا انداخت .
بلند گفتم : کیانا بیا بیرون دیگه زشته ..
کیانا با خنده بلند شد و از پشت اوپن دیده شد . با سهیل سلام علیک کرد و گفت : کدبانوتون امروز واستون کباب درست کرده ..
من و کیانا خندیدیم و سهیل گفت : واقعا ؟؟ محصول مشترک با کدوم رستورانه ؟؟
همه مون خندیدیم و سهیل گفت : سارا کجاست ؟؟
لبخند از روی لبم رفت و گفت : نمی دونم دو ساعت پیش از خونه رفت بیرون ..
سهیل اخمی کرد و گفت : نگفت کجا می ره ؟؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم .
سهیل قبل از اینکه بره تو اتاقش گفت : خوبه بهش گفتم تنهات نذاره و بعد رفت . کیانا گفت : من می رم میز رو بچینم .. سارا معلوم نیست کی بیاد . من مردم از گرسنگی .
دنبال سهیل رفتم تو اتاق . تی شرتش رو در آورده بود و داشت دنبال یه تی شرت دیگه تو کمدش می گشت . صدای درو که شنید برگشت . لبخند زدم و سهیل گفت : تو می خوای چیزی بگی ؟؟
گفتم : آره ..
گفت : باشه بگو ..
نفس عمیق کشیدم . چقدر معذرت خواهی کردن سخت بود . گفتم : سهیل بابت دیروز معذرت می خوام . آخه من چقدر احمقم که به احساس تو شک کردم ؟؟ خیلی خجالت می کشم سهیل . تو مجبور نبودی دفتر خاطراتتو بدی بخونم تا ثابتش کنی .. کافی بود دیشب فقط بگی عاشق منی . همین !
با شیطنت گفت : البته تو هم مجبور نبودی همه ی دفتر خاطراتمو بخونی که بعد غذارو از بیرون بگیری ..
خندیدم و با پررویی گفتم : واقعا انتظار داشتی غذا درست کنم ؟؟
تی شرت آلبالویی رنگی از کمدش بیرون کشید و تو یه حرکت تنش کرد و گفت : آره .. پس فکر کردی چرا زن گرفتم ؟؟
به بازوی محکمش مشت زدم و گفتم : خیلی بدجنسی ..
خندید و مشت دومم رو تو هوا گرفت و بعدش منو تو بغلش کشید و با صدایی وسوسه انگیز گفت : آره خیلی بدجنسم . تو خونه ی من مرد سالاریه و زن منم باید بدونه که هر روز غذاش حاضر باشه ..
بعد خندید و خواست لبامو ببوسه که با شیطنت لب پایینشو گاز گرفتم . خندید و گفت : جواب این کارت تو خونه ی مرد سالاری کتکه . می دونستی ؟؟
خندیدم . اونم خندید . سهیل دوباره داشت بهم نزدیک می شد که صدای چند تقه به در اومد و بعد صدای کیانا به گوش رسید : مردم از گرسنگی .. می شه بذارینش برای بعد ؟؟
من و سهیل خجالتزده به هم نگاه کردیم و سهیل بازوهامو ول کرد . خودمو مرتب کردم و به طرف در رفتم و بازش کردم . کیانا با شیطنت گفت : آخی .. ببخشید .. حالا بریم ناهار ..
سهیل در حالیکه همراه من از اتاق خارج شد گفت : کیانا من سهیل صحت نیستم اگه روز اول ازدواجت نیام خونه تون و همه چیو بهت کوفت نکنم ..
کیانا خندید و گفت : اع ؟؟؟ جدا میای ؟؟ خیلی دوست دارم اتفاقا ..
من و سهیل خندیدیم و سهیل گفت : حالا می بینیم بچه پررو ..
ناهار رو که خوردیم کیانا رفت . سهیل با نگرانی گفت : نگران سارا شدم . این موقع ظهر نباید بیرون باشه ..
اخمام رفت توی هم . من بیشتر نگران سارا بودم . اما نباید چیزی می گفتم . اینجوری سهیل نمی تونست درست فکر کنه و شاید رفتار نا مناسبی با سارا نمی کرد . سهیل گفت : تا الان بهش زنگ نزدم که احساس نکنه دارم چکش می کنم . اما بهتره بهش زنگ بزنم ..
بعد از اینکه چند بار زنگ زد و سارا جواب نداد گفت : حالا چیکار کنم نیکا ؟؟
خیلی واضح بود که نگران شده . دستی تو موهام کشیدم و گفتم : نمی دونم .. شاید پیش مامان مهین باشه .
سهیل به اونم زنگ زد و مامان مهین گفت که ازش خبر نداره . سهیل عصبی شده بود و تو خونه راه می رفت . براش چای بردم و سهیل نخورد . خواست تو اتاقش بره که اگه شماره ای از دوستاش گیر آورد زنگ بزنه که به در بسته خورد . اونقدر نگران شده بودم که احساس می کردم باید به سهیل بگم صبح چی دیدم . گوشی م زنگ خورد . کاوه بود . گفت باید با من و سهیل حرف بزنه و من بهش گفتم بیاد خونه ی سهیل اینا .
سهیل رفته بود توی حیاط و قدم می زد . احساس می کردم فضای خونه براش سنگینه . تو این فاصله هم مامان بهم زنگ زد و گفت : قراره دو روز دیگه راه بیفتیم با خاله و مامان بزرگ و عمه اینا بریم سمت شمال که سال تحویل اونجا باشیم و گفت که من و سهیل هم باید باهاشون بریم . گفتم با سهیل صحبت می کنم و بهش خبر می دم . مامان قبل از اینکه قطع کنه گفت : اگه دوست داری به خونه هم یه سری بزن ..
فکر کنم ناراحت شده بود . شاید دوست داشت حد اقل امروز رو بگردم خونه . البته اگه تو شرایط عادی بودم حتما این کارو می کردم . اما .. به خاطر جریان هایی که پیش اومده بود نتونسته بودم برگردم .
کاوه که اومد هر دوشون با سهیل اومدن تو . کاوه بهم سلام کرد و روی مبل نشست . براش چای بردم و اون تشکر کرد . سهیل گفت : چی شد کاوه ؟ چیزی پیدا کردی ؟؟
کاوه کتاب رو باز کرد و گفت : آره .. تو درست می گفتی ..
سهیل چشمهاش برق زد و گفت : خب ؟
کاوه توی کتاب چیزی رو نشون داد و گفت : یه هدیه از طرف یه روح می تونه یه تله یا طلسم باشه ..
احساس کردم نفسم توی سینه م حبس شد . نگاهی به کاوه کردم و گفتم : اما تو گفتی اون مشکلی نداره ..
سهیل هم داشت چپ چپ به کاوه نگاه می کرد . کاوه گفت : گفتم چیز خاصی نیست اما نگفتم روز عروسی ت بذاریش سرت ..
سهیل چیزی نگفت . با خشونت گفتم : من احمقم .. تو که علم غیب داری و همه چیو می دونی چرا جلومو نگرفتی ؟؟؟
سهیل بهم اشاره کرد آروم باشم . کاوه که از لحن تند من خوشش نیمده بود گفت : یه چیزیم بدهکار شدم ؟؟
حرصی شده بودم گفتم : نه چیزی بدهکار نشدی . اما می تونستی به من بگب که حتی اگه خطری نداره . اما .. احتیاط کنم ..
کاوه پوزخند زد و گفت : نکنه وقتی داشتی موهاتو درست می کردی منم اونجا پیشت بودم که نگفتم ؟؟
سهیل گفت : کاوه به دل نگیر .. نیکا الان عصبی شده . منظوری نداره ..
چیزی نگفتم . سهیل راست می گفت . می خواستم با محکوم کردن کاوه خودمو تبرعه کنم و این اصلا کار درستی نبود . کاوه گفت : من می تونم راه برداشتن طلسم رو بگم . یه کمی مشکله . ولی .. نیکا از پسش برمیاد ..
مخصوصا با سهیل حرف می زد تا بهم بفهمونه از من ناراحت شده . سهیل گفت : خب راهش چیه ؟؟
کاوه یه برگه از لای صفحات کتاب بیرون کشید و گفت : خب ببین .. زیاد سخت نیست .
سهیل که روی دسته ی مبل نشسته بود سرشو خم کرد تا برگه رو ببینه . کاوه ادامه داد : خب ببین برای شکستن این طلسم اینجا نوشته که باید جسمی رو که طلسم روش بسته شده رو با نخ از دیوار اتاقی که می خوابه آویزون کنی . که وقتی همونجا خوابه از یه شب تا صبح موقع طلوع خورشید طوری باشه که آب مقطر از روی اون چکه کنه و تو یه کاسه جمع بشه . آبی که به دست میاد رو با چند قطره از خون کسی که طلسم شده قاطی کنی و روی حرارت بذاری و همون موقع اینجا یه چیزایی نوشته باید اونارو بخونه و بعد از هر خطش شمع در حال آب شدن رو بگیره روش و چند قطره بریزه توش .
همینه چیز دیگه ای ننوشته ..
سهیل گفت : چی نوشته ؟؟ چیارو باید بخونه ؟؟
کاوه با دقت برگه رونگاه کرد و گفت : نمی دونم به یه زبون خاصی نوشته شده . . فکر کنم یه زبون قدیمی باید باشه که از بین رفته ..
سهیل گفت : مشکلی نیست همین امشب انجام می دیمش ..
کاوه نگاهی کرد و گفت : باشه .. ببین اگه خانوم امر دیگه ای ندارن من مرخص بشم ؟؟
لحنش رو دوست نداشتم خیلی تند و گزنده بود . سهیل گفت : کاوه لطفا کشش نده ..
کاوه چیزی نگفت . من گفتم : معذرت می خوام کاوه . من خیلی اعصابم خورده . واقعا .. واقعا نمی فهمم که چیکار می کنم . شاید اگه خودتو جای من می ذاشتی ....
پرید وسط حرفم و گفت : درک می کنم ..
زیر لب گفتم : مرسی کاوه ..
سهیل گفت : کاوه دیگه با همین قضیه حل می شه ؟
دوست داشتم کاوه بگه اره اما گفت : اره اگه به خاطر طلسم باشه حل می شه .. اما اگه .. به خاطر چیز دیگه ای باشه .. باز باید دنبالش باشیم ..
سهیل گفت : به خاطر چه چیز دیگه ای ؟؟
کاوه گفت : خب نشونه گذاری وقتی تکمیل می شه که هردونفر عاشق هم باشن . یه رابطه ی کاملا عاشقانه و دو طرفه . اگه اینجوری نبوده باشه ....
پریدم وسط حرفش و نذاشتم ادامه بده ، گفتم : کاملا عاشقانه و دو طرفه بود ..
احساس کردم کاوه از اینکه حرفشو قطع کرده بودم ناراحت شد و همین طور سهیل هم طوری نگاهم کرد که یعنی لازم نبود اینطوری توضیح بدی .
کلا احساس کردم نباید چیزی می گفتم . کاوه گفت : پس اگه از اون لحاظ مطمئن هستین با این کار طلسم شکسته می شه و برای محکم کاری بعد از یه رابطه ی کاملا عاشقانه و دو طرفه ی دیگه تون نیکا آزاد می شه ..
دوباره فقط سهیل رو مورد خطاب قرار داد و احساس کردم کاوه کم کم داره از من بدش میاد .
سهیل گفت : خب پس خوشبختانه فردا همه چیز تموم می شه دیگه ..
کاوه گفت : راستی من یه چیز دیگه هم از کتاب کشف کردم . توی این کتاب نوشته اگه یه روح به هر دلیلی نتونه به جسمی که عاشقشه نزدیک بشه می تونه یه روح دیگه رو بفرسته سراغ اون جسم . و حالا روحی که می تونه بفرسته روحی هست که تو دنیا بهش وابستگی خانوادگی داشته .
سهیل گفت : اها پس این روح دختری که نیکا جدیدا می بینه حتما یکی از اعضای خانواده ی اون قبلیه بوده ..
کاوه گفت : آره همین طوره ..
گفتم : پس اون نوشته های روی آینه ، اون گربه ای که از تو خوابم اومد تو واقعیت . اون نقاشی که بی هوا کشیدم و این تاج و اینا همه ش کارای یکی از اعضای خانواده ی ریش قرمز بود ..
کاوه گفت : که البته قدرتمند تر از اون بود . چون اگه دقت کنی اون نمی تونست این کارارو بکنه ..
سهیل گفت : اوهوم ..
کاوه گفت : خب .. هرچقدر روح ها بیشتر کارای شرورانه انجام بدن قوی تر می شن ..
کاوه بعد از اینکه اینارو گفت خواست بره . سهیل بهش گفت بمونه که موقع انجام اون کارا وشکستن طلسم پیشمون باشه . کاوه گفت کمکش می کنه تا اون تاج رو وصل کنه و یه پلاستیک آب بالاش قرار بدن و بعد می ره و صبح قبل از طلوع خورشید میاد . وقتی تاج رو توسط نخ کاموایی که از تو کمد اتاق مامان و باباش که حالا یه جورایی شبیه انباری شده بود پیدا کردیم از سقف آویزون کردیم . کاوه و سهیل یه پلاستیک آب مقطر که خودمون با توجه به یافته هامون از دوم دبستان درست کرده بودیم رو به کاموای آویزون گره زدن و ظرف کوچک پیرکسی زیرش قرار دادن . قرار بود شب موقع خواب سهیل سوراخ کوچکی رو پلاستیک ایجاد کنه تا آب از روی تاج سر بخوره و بریزه تو ظرف .
وقتی کاوه رفت . سهیل با اخم نگاهم کرد و گفت : نیکا نمی شناسمت ..
با ناراحتی گفتم : مگه چی شده ؟چی کار کردم ؟؟
سرشو با تاسف تکون داد و گفت : رفتار مناسبی با کاوه نداشتی .. من اصلا ازت انتظار نداشتم ..
لبامو جمع کردم و گفتم : آخه اون حق نداره به احساسی که بین من و تو هست توهین کنه ..
اخم کرد و گفت : کاوه همچین قصدی نداشت ..
گفتم : شاید هم داشت ..
سهیل عصبی گفت : نمی خوام این بحث رو ادامه بدی و ازت انتظار دارم که به خاطر رفتارت پشیمون باشی ..
سرمو پایین انداختم و گفتم : هستم ..
سهیل خیلی جدی گفت : پس اگه از کاوه به خاطر اینکه اینقدر کمکمون می کنه قدرشناسی نمی کنی . این رفتارتو جبران کن ..
سرمو تکون دادم و گفتم : چشم ..
لبخندی بی حال زد و گفت : آفرین ..
بعد برای هزارمین بار شماره ی سارا رو گرفت و برای هزارمین بار سارا جواب نداد .
سهیل کلافه شده بود نمی تونست توی خونه بمونه و از طرفی نه می تونست منو تنها بذاره نه می دونست کجا باید دنبالش بگرده . با هم داشتیم شماره هایی که از تلفن خونه گرفته شده بود رو یکی یکی زنگ می زدیم که کلید توی قفل چرخید و در باز شد . سارا با کفش های اسپرت مشکی آل استارش اومد تو خونه . نگاه خشمگینی به من و سهیل انداخت و زیر لب گفت : سلام ..
به طرف اتاقش می رفت که صدای پر تحکم سهیل متوقفش کرد : کجا بودی ؟؟
سارا از گوشه ی چشم نگاهی به سهیل کرد و گفت : خونه ی مینا ..
از نگاه سهیل خشم می بارید به طرف سارا رفت و گفت : چرا جواب نمی دادی ؟ هزار بار بهت زنگ زدم .. نگرانت شده بودم ..
سارا نگاهش کرد و گفت : داداشی بذار برم تو اتاق .. الان اصلا حالم خوب نیست ..
صداش می لرزید و خیلی معصومانه به نظر می رسید . سهیل دستشو برد جلو و چونه شو با ملایمت به دست گرفت و گفت : چرا چشمات اینقدر قرمزه سارا ؟؟
چونه ی ظریف سارا لرزید و قبل از اینکه اشکاش روی گونه هاش بیاد خودشو کنار کشید و رفت تو اتاقش و صدای بسته شدن و قفل شدن در به گوش رسید .
سهیل برگشت کنارم و گفت : یعنی کسی اذیتش کرده ؟؟
سرشو با دستهاش گرفت و گفت : من باید مواظب سارا باشم .. اما آخه چه جوری نیکا ؟؟ اون هیچ وقت بهم اعتماد نمی کنه ...
سهیل خیلی ناراحت به نظر می رسید . بهش نزدیک شدم و دست روی شونه های پهنش گذاشتم و گفتم : باید یه حقیقیتی رو در مورد سارا بدونی ....
سهيل متعجب نگاهم کرد و گفت : چه حقيقتي ؟؟ چي مي خواي بگي ؟
داشتم به خودم مي گفتم که واي نيکا چي کار داري مي کني ؟؟ نکنه مي خواي به سهيل بگي صبح چي ديدي ؟؟ نبايد چيزي بهش بگي .. نبايد ...
اما بدون اينکه متوجه باشم در جواب سهيل که کلافه مي پرسيد : پس چرا چيزي نمي گي ، گفتم : من صبح سارا رو ديدم که داشت سيگار مي کشيد . از اينکه فهميد ديدمش خيلي ناراحت شد ..
سهيل انگار ديگه حرفاي منو نمي شنيد . چشمهاشو باز و بسته کرد و گفت : سيگار ؟؟
طوري نگاهم کرد که براي يه لحظه احساس کردم چه اشتباهي کردم که بهش گفتم براي همين زود گفتم : سهيل ببين .. من نمي خواستم بهت بگم . من حتي به سارا قول دادم که چيزي به تو نگم . اما ترسيدم اگه نگم اتفاقي واسش بيفته که قابل جبران کردن نباشه . خيلي ترسيدم . اونجوري نمي دونستم جواب وجدانم رو چي بايد بدم .. ببين سهيل ..
دستمو که روي شونه ش بود رو هول داد و از جاش بلند شد و بدون اينکه نگاهم کنه به سمت اتاق سارا و رفت در زد . صداي سارا اومد : داداشي امشب نه .. نمي خوام چيزي بگم ..
صداي خشمگين سهيل توي گوشم پيچيد : همين امشب حرف مي زنيم .. باز کن اين در لعنتي رو ..
صداي پر التماس سارا از پشت در به گوش رسيد : سهيل تورو خدا .. نمي خوام درو باز کنم ..
سهيل ديوونه شده بود داد زد : با من لج نکن سارا ..
سارا بغض الود گفت : نه .. نه .. داداشي ..
سهيل لگدي محکم به در کوبيد و با خشم از خونه رفت بيرون . از پنجره نگاه کردم . توي حياط داشت قدم مي زد . دوست نداشتم سهيل عکس العمل به اين تندي از خودش نشون بده . صداي گريه هاي سارا از پشت در بسته به گوشم مي رسيد . نمي دونستم بايد چيکار کنم . احساس مي کردم اشتباه کردم و نبايد چيزي به سهيل مي گفتم . اما مطمئنا هرکسي جاي من بود هم همين کار رو مي کرد . رفتم تو حياط . سهيل لبه ي پله نشسته بود و در سکوت به آسمون خيره شده بود . هوا تاريک شده بود و صداي جير جيرک ها تنها صدايي بود که شنيده مي شد . کنارش لبه ي پله نشستم و گفتم : دارم به اين فکر مي کنم که نبايد بهت مي گفتم ..
خشمگين نگاهم کرد و گفت : هيس !!!
نمي دونم چرا سهيل از من ناراحت بود . چيزي نگفتم تا ناراحتش نکنم . فقط کنارش نشستم . سهيل نفس هاي تند و عصبي مي کشيد . کمي که گذشت گفت : من سعي کردم براي سارا همه کس باشم . همه چيزو مهيا کنم . نمي خواستم هيچ کمبودي رو احساس کنه . بهم نگو که يه چيزي رو کم گذاشتم ..
دستشو تو موهاي پرپشت مشکي ش فرو برد و گفت : اون هنوز دبيرستانيه نيکا .. سيگار ؟؟ چرا ؟؟ کي بهش اولين بار سيگار داده ؟؟
احساس کردم سهيل خيلي ناراحته . گفتم : سهيل .. من سعي مي کنم که درک کنم چقدر ناراحتي ولي اگه نمي خواي وضع از اين بدتر بشه .. برخوردتو تغيير بده ..
از گوشه ي چشم نگاهم کرد و گفت : نمي تونم . . بايد سرش داد بزنم . بگم ديوونه .. احمق .. داري چيکار مي کني ؟؟
سنگيني نگاهي رو روي خودم احساس مي کردم . فکر کردم بايد اون روح باشه اما تا به عقب چرخيدم پرده ي اتاق سارا تکون خورد و سارا از کنار پرده به کنار رفت . دستمو رو شونه ي سهيل گذاشتم و گفتم : بهتره باهاش تو آرامش حرف بزني .. اصلا لازم نيست بگي در مورد اون سيگار چيزي مي دوني .. همين که به خاطر دير اومدنش نگراني کافيه .. باشه ؟؟
سهيل چيزي نگفت و من رفتم توي خونه . ديگه صداي گريه ي سارا نمي اومد . جو خونه خيلي سنگين بود و منم به شدت احساس غريبي مي کردم . دلم مي خواست تو خونه ي خودمون باشم . دلم گرفته بود . اونجا مثه يه غريبه بودم ..
کمي بعد در اتاق سارا باز شد و سارا از اتاق خارج شد . چشمهاش سرخ بود و موهاشو خيلي نامرتب روي شونه هاش رها کرده بود . نگاهش که بهم افتاد جلو اومد و ملتمسانه نگاهم کرد و گفت : لطفا از جريان صبح چيزي به داداشم نگو ...
وقتي ديد چيزي نمي گم ، گفت : تورو خدا نيکا جون .. اگه بفهمه منو مي کشه .. به خدا من نمي خواستم . اتفاقي اينجوري شد . سعي مي کنم ترکش کنم . دوستام مي گم گراس رو راحت مي شه ترک کرد ...
چشمهام گرد شد . زل زدم تو چشمهاش وگفتم : چي ؟؟ گراس ؟؟؟
سرشو پايين انداخت . انگار پشيمون بود از اينکه اينو گفته . چشمهاشو جمع کرد و گفت : قول مي دم ترکش مي کنم .. تورو خدا به سهيل چيزي نگو ..
قبل از اينکه بتونم چيزي بگم دوباره رفت توي اتاقش و اين بار من در سکوت به يه جا خيره شده بودم . گراس ؟؟ سارا ؟؟ چطور من نفهميدم اون بوي عادي سيگار نبود ؟؟ چطور من نفهميدم سارا چرا اونقدر هول شد ؟؟؟ من ِ احمق بايد چي کار کنم ؟؟ انگار قضيه خيلي جدي تر از اون چيزي هست که فکر مي کنم ...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
اون شب سارا ديگه از اتاقش خارج نشد . انگار سهيل هم آروم تر شده بود . منم ديگه چيزي از حرفاي سارا به سهيل نگفتم . هربار خواستم به سهيل بگم چشمهاي قرمز و دستاي لرزون و صداي پر التماس سارا رو به ياد آوردم و پشيمون شدم . شب به محض اينکه روي تخت دراز کشيدم تا بخوابم سهيل روزنه ي کوچکي رو توي اون پلاستيک ايجاد کرد و آب قطره قطره از روي تاج سر مي خورد و توي ظرف زيرينش مي ريخت . سهيل کنارم دراز کشيد و گفت : تو بخواب . من فعلا خوابم نمياد ..
زير لب گفتم : ساعتتو کوک کن .. نمي خوام خواب بمونيم . بايد قبل از طلوع خورشيد بيدار بشيم ..
سهيل خيلي محکم گفت : بيدار مي مونم ..
خيلي آروم گفتم : باشه . شب بخير!
چشمهامو بسته بودم اما صداي نفس هاي سهيل رو مي شنيدم . براي فردا صبح دلشوره داشتم و با اين دلشوره نمي تونستم بخوابم .. براي همين سعي کردم به چيزاي خوب فکر کنم . به اينکه فردا همه چي تموم مي شه ..
غرق خواب بودم که با صداي سهيل از جا پريدم . نگاهي وحشتزده به اطراف انداختم و تو تاريک و روشني اتاق سهيل رو ديدم که روم خم شده بود . نفس هام تند بود و قفسه ي سينه م پايين و بالا مي شد . سهيل خيلي نرم موهامو نوازش کرد و گفت : ببخشيد نبايد اينجوري بيدارت مي کردم .
سرمو تکون دادم که يعني مشکلي نيست . چشمام به تاريکي عادت کرده بود و مي تونستم لبخندشو ببينم وقتي گفت : پاشو تا دير نشده و کاوه هم اينجاست ..
به خوب نکته اي اشاره کرد چون اگه نگفته بود تا چند ثانيه ديگه حتما خودمو تو بغلش مي نداختم و بوسش مي کردم . چون واقعا بهش احتياج داشتم . از اضطرابم کم مي کرد . نيم خيز شدم و کاوه رو ديدم که توسط نور کمي که تو اتاق بود روي يه ميز شمع و چيزاي ديگه ک هلازم داشتيم رو مي ذاشت . نگاهش که بهم افتاد خيلي سرد و سنگين گفت : سلام ..
گفتم : سلام ..
از زير پتو اومدم بيرون . سهيل با محبت گفت : اميدوارم همه چي خوب پيش بره ..
نگاهش کردم . با محبت بهم لبخند زد . سهيل چقدر نرم شده بود . ديگه مثه ديشب عصباني و خشن نبود . کنار کاوه روي زمين نشستم و گفتم : هميشه اذيتت مي کنم ..
بدون اينکه نگاهم کنه گفت : وظيفه مو انجام مي دم خانوم ..
نفس عميق کشيدم تا چيزي بهش نگم که ناراحتش کنم . کاوه گفت : خب تموم شد . بيا اين برگه رو بگير .. بايد از اينجا تا اينجا رو بخوني ..
شمع و فندک رو هم گذاشت روي ميز و گفت : ما بايد بيرون باشيم .. خب ؟؟ بايد تنها باشي ..
سرمو با اطمينان تکون دادم و گفتم : خيلي ازت ممنونم ..
کاوه نگاهي به ساعتش کرد و گفت : زود باش .. کمتر از يه ربع وقت داريم ..
سهيل رو به روم روي دو زانو نشست و گفت : مي دونم مي توني انجام بدي ش ..
سرمو تکون دادم . سهيل جلو اومد و گونه مو بوسيد و گفت : پشت در اتاق مي مونم تا تموم بشه ..
کاوه که دم در ايستاده بود گفت : خودت مي توني با تيغ رگتو ببري ؟؟
گفتم : نه .. معلومه که نمي تونم ..
کاوه با عجله جلو اومد و گفت : سهيل تيغ روي ميزه .. فقط چند قطره لازمه ..
سهيل نگاهي به دسته تيغ انداخت و گفت : من نمي تونم ..
مچ دستمو توي دستش گرفت و گفت : بهتره تو انجامش بدي ...
کاوه دسته تيغ رو برداشت و بدون اينکه لحظه اي معطل کنه مچ دستم رو که سهيل آماده گرفته بود رو برش کوچيکي داد که صداي آخ و اوخ من هم به هوا رفت . سوزشش رو با فشار دادن دندونام روي هم تحمل کردم . دستم رو کج روي اون کاسه که کاوه روي سه پايه قرار داده بود و زيرش شمع بود گرفتم . قطره هاي خون رقص رقصان توي آب به حرکت در اومدن و کاوه با عجله سهيل رو کشيد و از اتاق خارج شدن . آب دهنمو قورت دادم و با هيجان شروع کردم به خوندن اون متني که کاوه بهم داده بود و هيچ چيزي ازش نمي فهميدم : دامبالاه .. استگنا فيسا فورتي نا غيثوموره ....
همون طور که مي خوندم شمع رو کج روي اون کاسه مي گرفتم . حدود پنج دقيقه طول کشيد تا اون متن تموم شد . وقتي هم که تموم شد به گفته ي کاوه شمعي که زير کاسه بود رو فوت کردم و خاموش شد و اين پايان کار بود . يعني همه چي تموم شده بود . اتاق توسط نور خورشيد روشن شده بود . ناخودآگاه لبخند زدم . احساس ارامش عجيبي داشتم . سرمو بلد کردم تا سهيل و کاوه رو صدا بزنم که چيزي رو پشت پنجره ديدم . انگار کسي توي حياط بود . چشمهامو ريز کردم تا ببينم کي مي تونه باشه که در عرض يه ثانيه ديدم که نزديک شد و پشت پنجره ست ..
سرمو کج کردم تا بتونم واضح ببينمش .. تا پلک زدم از جلوي چشمام محو شد . کاملا مشخص بود که توهمات خودم بوده . بلند شدم و تا ايستادم چيزي رو از گوشه ي چشمم حس کردم . به سمتش چرخيدم و به خوبي شناختمش . صدايي آروم توي گوشم پيچيد : مجبوري تسليم بشي ....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴ ساعت 17:52 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|