فصل چهاردهم

صدای بابک که به گوشم رسید سعی کردم یه کم زود تر کارامو انجام بدم . کفشای پاشنه بلند مشکی مو پوشیدم و برای چندمین بار تو آینه قدی اتاق به خودم نگاه کردم . یه لباس سفید دکلته ی بدون بند که تا زانوهام بلندی داشت و قسمت زیر سینه ش سنگدوزی شده بود به تن داشتم . چون راسته و تنگ بود قدمو بلند تر و انداممو باریک تر نشون می داد . مامان در اتاق رو باز کرد و داخل شد . نگاهش که به من افتاد گفت : تو که هنوز آماده نیستی .. زود باش دیگه نیکا .. بابک عجله داره ..

آروم طوریکه صدام بیرون نره گفتم : مامان خانوم من که گفتم سهیل میاد دنبالم ..

مامان با حرص گفت : هیس .. الان صداتو می شنوه .. اگه بدونه عروسی قاطیه که نمی ذاره بری .. پس اگه می خوای بری زودتر حاضر شو وگرنه من نمی دونم جواب بابک رو چی بدم ..

با ناراحتی به مامان نگاه کردم و مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت : نری بشینی تو بغل اون پسره ها .. با دوستای خودت باش .. یه کم سنگین باش .. یکسره تو دسترسش نباش ..

از توصیه های مامان خنده م گرفت و گفتم : اون همین جوریم عاشقمه مامان جون .. لازم نیست اینقدر فیلم بازی کنم ..

مامان از لحن من که به مسخره حرف می زدم خنده ش گرفت و گفت : کنسرو اعتماد به نفس ..

خندیدم و باز صدای بابک اومد که داد می زد : نیکا پس کجایی ؟؟ می فهمی می گم عجله دارم ..

با حرص پوفی کشیدم و مامان گفت : داره میاد ..

بعد چپ چپ نگاهم کرد و گفت : ببینم اخلاق بابکو سگی می کنی یا نه ..

در حالیکه مانتوی بلند سفیدی که تا روی ساق پام بلندی داشت رو می پوشیدم گفتم: مامان مطمئنی کار خوبی کردم موهامو صاف کردم ..

لبخندی زد و گفت : آره عزیزم .. موی صاف خیلی بهت میاد .. خیلی متفاوت شدی .. اون موهای کوتاه فرفری تو هیچ جور نمی شد درست کرد ..

لبخندی زدم و شال مشکی م رو هم با ملایمت طوری که موهام خراب نشه روی سرم انداختم .. مامان موهامو صاف کرده بود و خیلی ساده از وسط فرق باز کرده بودم . چون موهامو صاف کرده بودم . بلند تر شده بود و تا روی شونه هام بلندی داشت . کیف دستی مشکی م رو هم برداشتم و گفتم : خب مامان کاری نداری با من ؟؟

مامان گفت : نه دخترم .. فقط توروخدا زنگ بزن بیایم دنبالت .. باز پا نشی با اون پسره بیای .. که من می ترسم بابک ببینه تون .. می بینی که ....

صدای بابک باعث شد مامان حرفشو قطع کنه . بوسیدمش و از پله ها پایین دویدم . بابک با حرص گفت : چه عجب ..

خودمو لوس کردم و گفتم : ببخشید داداشی ...

یه ابروشو بالا انداخت و گفت : بریم ..

با هم از خونه خارج شدیم . تو ماشینش که نشستم گفت : خب کجاست ؟باغه یا تالاره ؟؟

زود گفتم : نمی دونم .. کارتا دست پریساست .. منو برسون اونجا قراره با بابای پریسا برم ..

بابک زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : قاطیه عروسی ؟؟

من که حواسم به موهام بود که توی صورتم ریخته بود گفتم : چی ؟؟؟ نه نه .. قاطی کجا بود ..

بابک گفت : کی بیام دنبالت ؟؟

گفتم : نمی دونم خبر می دم . اگه بابای پریسا اومد که با اون برمی گردم ..

زیر لب گفت : باشه..

وقتی رسیدیم خونه ی پریسا . بابک لحنش مهربون شد و گفت : خوش بگذره .. 

ازش تشکر کردم و تا از ماشین خارج شدم پریسا و باباش از خونه اومدن بیرون . خب به خاطر این بود که من سر کوچه که بودیم بهش اس ام اس دادم تا بیان بیرون . کیانا هم اونجا بود . قرار بود سه تایی مون با بابای پریسا بریم . تو ماشین که نشستیم پریسا یه آهنگ شاد گذاشت و در حالیکه از جلو به عقب برگشته بود گفت : چقدر دیر اومدی ...

کیانا که عقب کنار من نشسته بود گفت : خب بچه داشته موهاشو صاف می کرده دیگه ..

خندیدیم و من گفتم : حالا بهم میاد ؟؟

پریسا گفت : آره بهت که میاد ولی انگار یکی دیگه شدی ..

کیانا گفت : آره راست می گه خیلی متفاوت شدی ..

پریسا انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : راستی صدف نیومد ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : خیلی اصرار کردم اما گفت نمیام ..

کیانا با ناراحتی گفت : نباید اونجوری می شد ..

پریسا با اشاره ی چشم به باباش اشاره کرد که یعنی" حواستون باشه جلوی بابام از شایان حرف نزنین .. "

و من به فکر فرو رفتم .. صدف با اینکه اشتباه کرده بود . اما حقش نبود اونجوری جلوی همه ی بچه ها سرزنش بشه .. 

روزی رو به یاد آوردم که صدف اومد پیشم تا جریان رو تعریف کنه ... 

" صدف تمام مدت گریه می کرد وقتی بالاخره آروم شد گفتم : خب حالا می شه بگی جریان چی بود ؟؟ 

صدف که بینی و چشماش کاملا قرمز شده بود آهی کشید و گفت : نیکا من حماقت کردم ..

من شایان رو دوست داشتم اما .. نمی دونم چرا بچگی کردم .. علیرضا رو که یادته ؟؟

گفتم : نه .. علیرضا کیه دیگه ؟؟

صدف موهاشو پشت گوشش داد و گفت : همونی که یه بار رفتیم مغازه ش .. که می خواستم برای شایان ازش چیزی بخرم ..

یادم اومد و گفتم : آها اون ؟؟ آره یادمه .

صدف با بغض گفت : علیرضا همکلاسی م بود .. خیلی با هم صمیمی بودیم . فکر می کردم مثه داداشه واسم . یه وقتایی می رفتم پیشش تو مغازه ش با هم می نشستیم و حرف می زدیم . حتی می دونست که با شایان دوستم اما اون بهم نظر داشت . می خواست با هم دوست بشیم .. به خدا وقتی فهمیدم اینو ازم می خواد دیگه نه جواب زنگاشو دادم نه رفتم پیشش . چند روز پیش منو تو دانشگاه دید و گفت باید با هم حرف بزنیم . منم دیدم خیلی داره اصرار می کنه قبول کردم گفتم پس خودت هماهنگ کن . که وقتی اس ام اس داد شایان دید و بهم شک کرد.

بعد در حالیکه گریه می کرد گفت : نیکا من نمی خواستم به شایان خیانت کنم .. نباید در موردم اینجوری فکر کنه ..اما حتی حاضر نشد حرفامو بشنوه ..

بغلش کردم و گفتم : من باهاش صحبت می کنم . نگران نباش صدف .. "

کیانا گفت : توی فکری ؟؟

لبخندی تلخ زدم و گفتم : تو فکر صدفم ..

کیانا آروم زیر گوشم گفت : امشب سه تایی مخ شایان رو می زنیم .. غصه نخور ..

شونه ای بالا انداختم و گفتم : صدف خیلی خنگه .. یعنی واقعا اون علیرضا رو نشناخت ؟؟ من یه بار باهاش بودم فهمیدم چقدر بد چشم و عوضیه ..

کیانا لبخندی پر محبت زد و گفت : این واسش تجربه می شه که دیگه از این اشتباها نکنه .. 

سری تکون دادم تقریبا یه ربع بعدش به باغی که آدرس داده بودن رسیدیم . یه باغ شخصی بود و بابای پریسا وقتی می خواست ازمون جدا بشه نگران بود که وقتی سارا و اون سه کله پوک هم با ماشین نیلوفر بعد از ما رسیدن خیالش راحت شد . سارا آرایش غلیظی داشت زود خودشو به ما رسوند و گفت : خوب شد با هم رسیدیم .. 

کیانا لبخندی زد و گفت : آره .. دیگه از بچه ها کیا دعوتن ؟؟

ترانه در حالی که گوشه ی دامن بلندش رو که از زیر مانتوش بیرون بود بالا گرفته بود گفت : هیچی فقط ما چند نفر ..

منتظر شدیم نیلوفر ماشینش رو پارک کرد و بعد با هم وارد شدیم . گوشی م زنگ خورد . سهیل بود جواب دادم : جونم ؟؟

صداش تو گوشم پیچید : پس شما کجایین ؟؟

گفتم : همین الان رسیدیم ..

سهیل با مهربونی گفت : اع ؟؟ پس بیاین سمت چپ .. ما اونجا نشستیم ..

چشمی گفتم و قطع کردم . اول رفتیم تو ساختمون و یه خانومی که فکر کنم دختر خاله ی شیوا بود مارو به سمت اتاق پرو راهنمایی کرد . بعد از اینکه لباسامونو عوض کردیم ما سه تا رفتیم بیرون و سارا و بچه ها گفتن که هنوز کار دارن و بعدا میان . کیانا یه کت شلوار خوش دوخت صورتی کثیف به تن داشت با یه پیرهن با یقه ی پف دار سفید زیرش . موهاش رو هم خیلی صاف و تمیز دم اسبی بسته بود . پریسا هم یه لباس کوتاه ارغوانی به تن داشت که فوق العاده به اون پوست سفید و موهای بورش میومد . موهاش رو یه طرفی تو صورتش ریخته بود و با اون لنز خاکستری که داشت شبیه اروپائیا شده بود . با هم به سمت قسمتی که میز و صندلی چیده بودن رفتیم . هنوز هوا روشن بود و زیبایی ریسه بندی ها و شرشره های براق و رنگارنگ کاملا دیده می شد . میزهای دایره ای شکل که با رومیزی های سفید تزئین شده بودن و دور هر کدومشون ده تا صندلی با روکش صورتی کم حال قرار داشت . روی هر میز یه گلدون کریستال باچند شاخه گل زرد بود و پارچ های خوشگل که توش آبمیوه بود و جام های تپلی که برای آبمیوه ها بود . کیانا گفت : پیداشون کردم ..

سمتی که کیانا نشون می داد رو نگاه کردم . دور یه میز بنیامین و بهداد رو دیدم که هر دو فرو رفته تو کت و شلوارای خوش دوخت مشکی و خاکستری تیره بودن . سهیل هم کمی اونطرف تر مشغول صحبت کردن با یه دختر قد کوتاه بود . اول حس حسادت بهم دست داد ولی بعد سعی کردم بی خیال باشم . هر کی که بود قرار نبود سهیل رو بخوره . یا اگه قرار بود سهیل اینقدر زود با یکی دیگه جور کنه پس مناسب من نبود . برای همین خیلی ریلکس جلو رفتم . سهیل کت شلوار مشکی خوش دوختی به تن داشت با یه کراوات مشکی باریک . موهاشو خیلی نامرتب درست کرده بود اما خیلی بهش میومد . اصلا هرچقدر موهاش وحشی تر بود جذاب تر می شد . به محض اینکه بهشون رسیدیم اون دختری که پشتش به ما بود و با سهیل حرف می زد برگشت و من متوجه شدم که اون ویداست . ویدا یه لباس کوتاه سورمه ای به تن داشت که خیلی بهش میومد با بچه ها دست دادیم و سلام کردیم . سهیل نگاهش رو من خیره مونده بود . بهداد که معمولا همین جور وقتا ازش انتظار می رفت چیزی بگه با شیطنت گفت : سهیل قفل کرده بچه ها .. کنترل – آلت – دیلیت ..

همه خندیدیم و سهیل چشمهاش برقی زد و گفت : نیکا چقدر تغییر کردی ..

زیر گوشش گفتم : دیگه نمی تونی بهم بگی بَبَعی ..

لبخندی زد و گفت : من هروقت که بخوام می تونم بهت بگم بَبَعی ..

خندیدم و سهیل برام صندلی رو عقب کشید و گفت : بفرمایید ..

بهش نگاه کردم و روی صندلی نشستم . خودشم کنارم نشست و زود برام آبمیوه ریخت . ازش تشکر کردم . پریسا گفت : راستی کاوه کجاست ؟

ویدا دستشو زیر چونه ش زد و گفت : نمی دونم . گفت سه سوته برمی گرده ..

بهداد خندید و گفت : قالت گذاشته بدبخت .. تو چقدر ساده ای ..

کیانا با شیطنت گفت : اتفاقا دم اتاق پرو خانوما دیدمش ..

همه خندیدن و ویدا در حالیکه گوشی شو نشون می داد گفت : زنگ زد .. حسودا ..

سهیل زیر گوشم گفت : موهای جدیدت بهت میاد .. ولی من اون فرفریا رو بیشتر دوست داشتم ..

با لوسی نیکایی نگاهش کردم و گفتم : دیگه از این به بعد می خوام موهامو صاف کنم ..

سهیل لبخند زد . گفتم : سارا چطوره ؟؟

اخماش تو هم رفت . دوباره پرسیدم : چیزی شده ؟؟

شونه هاشو بالا انداخت و گفت : از اون روز تو خودشه . لاغر شده .. معلوم نیست چه اتفاقی افتاده ..

با ناراحتی گفتم : نگران نباش درست می شه .

سهیل لبخندی تلخ زد و گفت : شاید اگه اینقدر درموردش احساس مسئولیت نمی کردم اصلا این تغییر حالت هاشو نمی فهمیدم ...

سرمو تکون دادم و سهیل گفت : راستی بهت گفتم که اون روز همه ی غذاها دست نخورده مونده بود ؟ فکر کنم اون همه آشپزی کرده بود دوستش نیومده بود و برای همون گریه می کرد ..

گفتم : آره حتما واسه همین بوده ..حتما باهم قهر کردن به هر حال خودشون باز با هم آشتی می کنن ٰ دوستی ها تو دوران دبیرستان همین جوریه . سر چیزای الکی با هم قهر می کنن و زود آشتی می کنن..

گفت : همین طوره ..

کیانا غرید : چرا هیچ خبری نیست . مهمونا هستن اما بزن بکوبی نمی بینم ..

بنیامین با محبت گفت : عزیزم .. الان عروس داماد میان دیگه .

کمی بعد کاوه به همراه شایان به سمت میز اومد و بعد از سلام و احوالپرسی سر جاهاشون نشستن . کاوه هم خیلی خوش تیپ شده بود . کت شلوار مشکی با پاپیون مشکی داشت که خیلی بهش میومد . شایان هم کت و شلوار اسپرت سورمه ای رنگی به تن داشت . نگاهش هنوز عصبی و جدی بود . مثه همیشه نبود . اما کاوه و بهداد اونقدر چرت و پرت گفتن که بالاخره دیدم داره لبخند می زنه .. 

کمی بعد سارا و دخترای دیگه هم اومدن و سر میز با نیما و همسرش و وهاب و محمد از بچه های کلاس و یه دختر که بچه ها گفتن دوست دختر محمده سر یه میز نزدیک ما نشستن . بعدش هم عروس و دوماد اومدن . هردوشون خیلی خوب شده بودن . مخصوصا شیوا که حسابی با آرایش و مدل موی جدیدش تغییر کرده بود . روی صندلی هاشون نشستن و عاقد خطبه ی عقد رو براشون خوند . بعد از اینکه حلقه هاشونو به هم دادن جلوی همه همو بوسیدن . کیانا گفت : واوو ... چقدر خارجکی ..

همه خندیدیم و شایان همچنان اخم داشت . بعد از اون هم هوا تاریک شده بود و بیشتر مهمونا وسط بودن و می رقصیدن . کیانا و بنیامین با هم رفتن وسط . ویدا هم با لبخند به کاوه نگاه می کرد . کاوه با شیطنت گفت : ویدا من معمولا پیشنهاد رقص نمی دم .. می دونی که .. همیشه بهم پیشنهاد می دن ..

ویدا زبون درازی کرد و گفت : منم بهت پیشنهاد نمی دم ..

کاوه گفت : دیگه خودت می دونی ..

بهداد با حالت مسخره ای گفت : چیه ؟؟ چرا مثه پیرمرد پیرزنا اینجا نشستین .. پاشین بریم برقصیم .. 

و بعد خودش دست پریسا رو کشید و در حالیکه می رفتن وسط پریسا گفت : نیکا شمام بیاین ..

سهیل گفت : بریم برقصیم ؟؟

گفتم : سهیل می دونی مامانم قبل از اومدن چی گفت ؟؟

سهیل با خنده گفت : حتما گفت با سهیل نرقصی ..

خندیدم و گفتم : گفت کنارشم نشینی ..

سهیل هم خندید و گفت : چقدر تو حرف گوش کنی ..

سرمو کج کردم و خودمو براش لوس کردم . شادی اومد سر میز ما و گفت : ما داریم می ریم وسط برقصیم .. شماها نمی یاین ؟؟

کاوه گفت : چرا منتظر بودیم که بهمون پیشنهاد بدن ..

تو همون لحظه ویدا لبخندی حرصی زد و گفت : پس اگه منتظر بودی بیا بریم با هم برقصیم ..

ما همه خندیدیم و کاوه در حالیکه قهقهه می زد با ویدا رفت وسط .

شادی نگاه خاصی به شایان کرد و گفت : با هم برقصیم ؟؟

شایان که اصلا حواسش نبود گفت : جان ؟؟ با من بودی ؟

شادی با اطمینان لبخند زد و گفت : قطعا وقتی نیکا به سهیل چسبیده از سهیل درخواست رقصیدن نمی کنم ..

نگاه خشمناکم افتاد به شادی . اما سهیل دستم رو فشرد و به آرامش دعوتم کرد . اما من آروم نشدم . دلم می خواست جوابشو بدم که صدای آرامش بخش سهیل تو گوشم پیچید : ترجیح دادیم امشب بشینیم کنار هم و رقصیدن شماهارو تماشا کنیم . اگه این اذیتت کرده می تونی بگی ..

شادی خندید و گفت : چرا اذیتم کنه .. ؟ من فقط خواستم شوخی کنم ..

رومو از شادی برگردوندم و شادی گفت : بیا شایان ..

شایان از صندلی ش بلند شد . نگاهم افتاد به سهیل . زمزمه کرد : نمی خوام در مورد شادی حرف بزنیم . . 

گفتم : باشه .. 

سهیل چونه مو گرفت و وادارم کرد تو چشماش نگاه کنم . راستش من از سهیل خیلی ناراحت بودم و سعی کردم به روی خودم نیارم اما اینکه درمورد نشونه گذاری تا حالا حتی یه کلمه هم چیزی نگفته بود خیلی ناراحتم کرده بود . دلم می خواست بهم بگه که نمی خوام نشونه گذاری ت کنم . نمی خوام انجام بدمش چون دلم نمی خواد بلایی سرم بیاد . نمی خوام چون باید مواظب سارا باشم .. اما سکوت نکنه .. این سکوت لعنتی دیگه داشت زیادی طولانی می شد . دیگه داشت حسابی ناراحتم می کرد . تمام این مدت کاوه می گفت که خودم باید دوباره با سهیل صحبت کنم اما من بهش اجازه نمی دادم . نمی خواستم تحت فشار بذارمش . از طرفی کاوه بهم گفته بود که هرچی بیشتر پیش می رم بیشتر دارم به اون روحه نزدیک می شم و خطرناک تره . تو این مدت چند روز چند بار وقتی خواب بودم اونقدر سرفه کردم تا خون بالا آوردم . کاوه می گفت اینا همه ش به خاطر اینه که اون وقتی داشت منو تسخیر می کرد و من مقاومت کردم برای یه مدتی دو تا روح تو بدنم بود و این منو ضعیف کرده . البته تا وقتی که از بینی و دهن و گوشم خون اومده وگرنه بعدش حالت عادی داشتم .

سهیل زمزمه کرد : پس از مامانت اجازه ی رقصیدن نگرفتی ..

با اینکه ازش خیلی ناراحت بودم اما لبخند زدم و گفتم : نه ..

سهیل گفت : گوشی تو بده ..

متعجب نگاهش کردم و گفتم : واسه چی ؟؟

مظلومانه نگاهم کرد و گفت : می خوام باهات برقصم .. زنگ می زنم ازش اجازه می گیرم..

خندیدم و گفتم : اونوقت آژانس می گیره میاد اینجا تورو می کشه .. می دونی چیه ؟؟ هیچ کس حق نداره با دختر یکی یه دونه ی مامان بابام برقصه ..

سهیل ابروشو بالا انداخت و گفت : چه خبره ؟؟ خیلی شلوغش کردیا ..

غش غش خندیدم و گفتم : به یه شرط باهات می رقصم ..

چشماش برق زد و گفت : چه شرطی ؟؟

گفتم : یه کاری کن من و شایان با هم تنها بشیم تا جریان صدف رو براش تعریف کنم ..

بدون اینکه چیزی بگه دستمو کشید و منو برد وسط . یه آهنگ عاشقانه ی آروم بود و همه زوج ها داشتن می رقصیدن . سهیل دستشو رو کمرم گذاشت . لبخندی معذب روی لبم اومد و گفتم : سهیل من رقصای اینجوری بلد نیستم ..

گفت : دستاتو بنداز دور گردنم ..

نفسی عمیق کشیدم و گفتم : خجالت می کشم ..

سهیل گفت : از کی تا حالا تو از من خجالت می کشی ؟؟

خیلی نرم دستامو دور گردنش گذاشت . با نگرانی گفتم :آخه چون بلد نیستم خجالت می کشم ..

سهیل گفت : لازم نیست یاد داشته باشی . فقط خودتو با آهنگ تکون بده ..

غریدم : حالا لازمه با این آهنگ برقصیم ..؟ آخه من دوست دارم با آهنگای شلوغ پلوغ و تند برقصم و بالا پایین بپرم ..

سهیل خندید و گفت : حالا امروز چون مجلس رسمی تره باید تحمل کنی .. 

بعد با شیطنت گفت : راستی می ذارم با شایان حرف بزنی ..

از گوشه ی چشم دیدم که شایان و شادی دارن با هم می رقصن . گفتم : مرسی ..

زمزمه کرد : هم رقصامونو عوض می کنیم تا تو با شایان برقصی و ...

نگاهش که به چشمهای گرد شده ی من افتاد گفت : چشماشو ببین .. شبیه دکمه شده .. چشم دکمه ای ..

تهدید آمیز گفتم : اون وقت تو با کی می رقصی ؟؟

با خنده گفت : شادی دیگه ..

پوزخندی زدم . وقتی آهنگ تموم شد خودمو از تو بغل سهیل بیرون کشیدم و گفتم : می رم اتاق پرو .. فکر کنم موهام به هم ریخته .. از بس که باد میاد دیگه ..

خندید و گفت : باشه .. 

وقتی وارد ساختمون باغ شدم صدای موزیک خیلی کم شده بود و فقط از دور به گوش می رسید . جز صدای هواکش هیچ صدایی تو اتاق پرو نبود . جلو آینه ایستادم و مشغول مرتب کردن موهام شدم . احساس کردم کسی از پشت سرم با سرعت رد شد . به عقب چرخیدم و دیدم کسی نیست . شونه ای بالا انداختم و رژ لب قرمزمو کمی پر رنگ تر کردم . عاشق رژ لب قرمز و لاک قرمز بودم . صدایی از انتهای سالن به گوشم رسید . سرک کشیدم تا ته سالن رو ببینم که در با شدت زیادی بسته شد . احساس کردم یه کم شرایط نا امن شده . با آرامش به طرف در سالن میرفتم که پام تو اون کفشای پاشنه بلند پیچ خورد . خم شدم و پاشنه ی کفشم رو بالا کشیدم و به محض اینکه سرمو بلند کردم . اون روح رو جلوی در دیدم . جیغ کشیدم و به سمت مخالف دویدم . همونطور که می دویدم برگشتم و دیدم که اون روح دقیقا پشت سرمه تند تند جیغ می کشیدم . پاهام چند بار پیچ خورد اما اهمیت ندادم تا اینکه صدای باز شدن در به گوشم رسید . تا به عقب چرخیدم چشمم افتاد به سهیل و کاوه .. 


اشک تو چشمام جمع شده بود . به سمتشون رفتم و خودمو بهشون رسوندم . سهیل با نگرانی دستمو گرفت و گفت : اتفاقی افتاده نیکا ... ؟ 

کاوه چپ چپ نگاهم کرد و گفت : دنبالت بود ؟؟

زیر چشمی به سهیل نگاه کردم و گفتم : مهم نیست .. دیگه باید بهش عادت کنم .. همین روزاست که تسخیرم می کنه و نابود می شم ..

سهیل غرید : زبونتو گاز بگیر ..

دستشو جلو آورد تا دستمو بگیره اما من دستشو پس زدم و در حالیکه با بی تفاوتی از بینشون می گذشتم گفتم : تنهام بذار سهیل ..

گفته بودم تنهام بذار اما هردوشون پشت سرم بودن . اونقدر برام عادی شده بود که اصلا تعجب نکردم چطور فهمیدن من تو خطر بودم . البته نپرسیدم چون مطمئنا کاوه یه جواب سر بالا می داد . دنبالم اومدن تا وقتی که روی صندلی م قرار گرفتم . پریسا تنها دور میز نشسته بود . سعی کردم عادی باشم تا حداقل یه امشب رو کوفتش نکنم . گفتم : پس بهداد کجاست ؟؟

اشاره کرد و گفت : داره با بچه ها می رقصه اون وسط ..

سهیل کنارم نشست و با اشاره ای که کاوه کرد برام آبمیوه ریخت . جام رو جلوم گرفت و گفت : اینو بخور ..

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم : نمی خورم ..

سهیل آمرانه گفت : یه کم بخور ..

جام رو ازش گرفتم و کمی از اون آبمیوه ی هلویی خوش رنگ خوردم . جام رو روی میز کوبیدم و احساس کردم که نگاه همه به منه .. کاوه به خودش اومد و رو کرد به پریسا و سعی کرد افکار جمع چهار نفره مونو از من منحرف کنه و پریسا به کاوه که ازش می پرسید" چرا نمی ره برقصه " گفت : با این کفشا زیاد نمی تونم برقصم ..

سهیل زیر گوشم گفت : از من ناراحتی ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : نه عزیزم ..

اما کاملا مشخص بود که ازش ناراحتم . داشتم با خودم به این فکر می کردم که چقدر سهیل رو تو شرایط سختی قرار دادم . حتما این وسط بین من و مسئولیت هاش ، بین من و زندگی ش ، بین من و خیلی چیزای دیگه گیر کرده . حتما براش تصمیم گیری سخت بوده ..

اما من هیچ وقت تو این جریان خودخواه نبودم . هیچ وقت دلم نخواست کسی زندگی شو به خاطر اتفاقات زندگی من فدا کنه . هیچ وقت دلم نخواست خودشو به خطر بندازه چون اون روح عاشق من شده و به هر قیمتی حاضره سهیل رو از بین ببره و بهش آسیب برسونه . حاضره زندگی اونو بگیره تا کسی منو نشونه گذاری نکنه و اون روح بتونه بازم بیاد سمتم و منو تسخیر کنه .. اینارو نمی خواستم اما فقط دلم می خواست سهیل بهم اهمیت بده . بهش فکر کنه حتی اگه شده جوابش منفی باشه اما بفهمم که برای این قضیه ارزش قائل شده . اما سهیل با پشت گوش انداختن این قضیه فقط منو داغون می کرد ..

گرمای دست سهیل رو روی دستم احساس کردم . چون انتظارشو نداشتم و تو افکارم غرق بودم از جا پریدم . سهیل یه ابروشو بالا داد و حق به جانب گفت : اگه چیزی نیست و ازم ناراحت نیستی ، پس چرا نمی ذاری دستتو بگیرم ؟؟

بغضمو فرو خوردم و خودم دستشو گرفتم . دستهام می لرزید .. خیلی نگران بودم . اون روح یه بار منو تسخیر کرده بود و من چقدر بعدش درد کشیدم . چقدر عضلات بدنم درد گرفته بود . چقدر از بینی و دهن و گوشم خون اومد . و حالا درست چند دقیقه ی پیش امکان داشت دوباره اون اتفاق بیفته و من دیگه اونقدر قوی نبودم که بتونم باهاش مقابله کنم و قطعا این بار از بین می رفتم .. 

دیگه تا بعد از شام از جام تکون نخوردم جز موقعی که با سهیل رفتیم و به عروس و داماد که زیر یه طاق چوبی که با گل های سفید و بادکنک های رنگی تزئین شده بود نشسته بودن ، تبریک گفتیم!

بعدش تا موقع شام من و پریسا و سهیل پایه ثابت اعضای میز بودیم و بچه ها یکی یکی و دو تا دوتا می رفتن وسط می رقصیدن باز میومدن یه کم دور میز می نشستن و می رفتن . تو این فاصله یه چیزی خیلی نظرمو جلب کرد و اونم این بود که احساس کردم چقدر رابطه ی بین پریسا و بهداد رو دوست دارم . 

چون پریسا نمی تونست برقصه ، بهداد رو از رقصیدن منع نمی کرد و حتی به این حسودی ش نمی شد که بهداد با دوستای دختر خودمون برقصه و بهداد هم هیچ وقت از این جریان و این آزادی سو استفاده نکرد و متقابلا خیلی وقتا پریسا رو از خواسته هاش منع نمی کرد. خیلی قشنگ بود . اونم دقیقا تو بُِرهه ی زمانی که دخترا و پسرا از رابطه ی عاشقانه فقط محدود کردن و حسادت کردن و غیرتی شدن رو می فهمیدن . من یه کمی حساس بودم . کلا حساس بودن تو اینجور مسائل یه خصلت زنونه س و منم ازش بی بهره نبودم . اما بعد از دیدن اعتماد و آرامشی که تو رابطه ی اون دو نفر بود تصمیم گرفتم کمتر حساس باشم تا توی رابطه م با سهیل ، البته اگر ادامه پیدا می کرد مثه پریسا باشم . 

تصمیمو گرفته بودم . اگر سهیل انتخاب می کرد که زندگی راحتی رو بدون وجود من و آزار و اذیت هایی که به همراه می بردم داشته باشه ، برای همیشه از زندگی ش می رفتم .. 

موقع صرف شام اونقدر بچه ها شوخی کردن و خندیدیم که باعث شد با خودم فکر کنم که اگه کل عروسی یه طرف و قسمت شام یه طرف باشه ، به نظر من قسمت شام بیشتر خوش گذشت . بعد از شام دوباره همه رفتن وسط . این بار به اصرار کاوه من و سهیل هم رفتیم وسط . پریسا هم با بهداد وسط بود . چون یه آهنگ عاشقانه ی خارجی بود و ریتم ملایمی داشت کاوه با ویدا نرقصید . روی صندلی ها جای گرفت اما ویدا با امیر، عموی فرزاد می رقصید. بیشتر زوج های جوون توی مراسم وسط بودن . سهیل خیره نگاهم می کرد . با نگاه خاصی توی چشمهاش نگاه کردم و گفتم : واقعا این رقص رو بلد نیستم . احساس می کنم اصلا خوب نیستم ..

سهیل لبخند زد و گفت : اینقدر این وسط شلوغه که هیشکی رقص تورو نمی بینه ..

و من زیر چشمی نگاهم افتاد به کاوه که از چند متر اون طرف تر در حالیکه به صندلی ش تکیه داده بود فقط مادوتا رو نگاه می کرد و با خودم فکرکردم" البته شاید به جز کاوه "

سهیل فشار انگشتهاشو روی کمرم زیاد کرد و گفت : باید با هم حرف بزنیم ، مهمه ! 

ترسیدم . از این ترسیدم که نکنه بخواد در مورد اون مسئله حرف بزنه . احساس کردم با رفتارای بچگونه م تو اجبار قرار دادمش . گفتم : من دیگه حوصله ی هیچ مسئله ی مهمی رو ندارم ..

با ژست خاصی گفت : مگه دست خودته ؟؟

بعد نگاه دقیقی به اطراف انداخت و دستمو کشید و منو با خودش کشوند سمت استخر . اطراف استخر که می افتاد سمت راست قسمتی که صندلی ها چیده شده بود خلوت بود . دو تا دختر داشتن دور استخر قدم می زدن . سر شب اونجا شلوغ تر بود و جوونا می رفتن اونجا و مشروب می خوردن یا سیگار می کشیدن اما حالا که بازار رقصیدن خیلی گرم شده بود خلوت شده بود . تا رسیدیم لب استخر سهیل گفت : دلم می خواست امشب برات خیلی رویایی بشه نیکا .. شب خوبی باشه اما .. بازم ناراحتت کردم ..

چهره ش تو هم رفت و گفت : فقط امیدوارم یه کم درکم کنی که تو چه شرایطی هستم از یه طرف انگار من یه دفعه تو این سن بابای یه دختر دبیرستانی هم هستم و من هنوز هیچ آشنایی با طرز درست برخورد کردن با یه دختر نوجوون رو ندارم از یه طرف .. من .. عاشقتم .. من نمی تونم ازت بگذرم . هربار خواستم تصمیم قطعی بگیرم که بذارم و برم دور شم از همه ی این اتفاقا .. چشمای تو اومد تو ذهنم . نگاهت که با من خیلی صمیمیه . موهای فرفری ت . این صورت کوچولوت . اون دستای ظریفت . مهربونی ت نسبت به سارا . اهمیتی که به دروغ نگفتنت می دی . اخلاقات که به خاطر من عوض شده . خودخواهیات که دیگه خیلی کم شده . نیکا .. تو خیلی معصومی .. من از تو نمی گذرم .. هر چی باشه پاش وامیستم .. اوم ...

دقیق بهم نگاه کرد . از اینکه از حرفایی که زده بود و من شنیده بودم احساساتی شده بودم راضی بود . انگار همینو می خواست اینکه ببینه تاثیر حرفاش چقدر روی من زیاد بوده . اینکه شاید می خواست مطمئن بشه منم دوستش دارم یا فقط به خاطر اینکه از شر اون روحه راحت شم این نشونه گذاری رو می خوام .. 

لبخندی جذاب روی لبای مردونه ش اومد . دست برد توی جیبش و جعبه ای بیرون کشید زود باز کرد و قبل از اینکه مغزم بتونه تشخیص بده چی می بینم صداشو شنیدم : باهام ازدواج می کنی ؟؟؟

چشمهام گرد شده بود . برای یه لحظه اونقدر شوکه شده بودم که نمی تونستم حتی حرف بزنم . هیچ وقت انتظار اینو از سهیل نداشتم . اما خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و چشمهام برق زد . از هیجان بالا پریدم و در حالیکه صدام بی شباهت به جیغ خفیفی نبود گفتم : آره .. آره ..

قبل از اینکه به خودم بیام سهیل جلو اومد و لبامو بوسید . شاید اون لحظه بهترین لحظه ی زندگی م می شد . چون همه چی تکمیل بود . شب ، من و سهیل کنار هم ، دو تا دختر غریبه که برامون دست می زدن و بهترین اتفاق زندگی م رو ناگهانی دیده بودن .. اما یه چیزی خیلی بد بود و اون لذت اون لحظه رو برام کم می کرد . و اون کاوه بود .. کاوه ای که فقط من دیدمش .. که وقتی دیدمش زود رفت .. کاوه ای که تو چشمهاش غم بود ... که خوشحالی ما دوتا غریبانه ترین غم زندگی ش بود ... 

کاوه خیلی زود رفت و سهیل هم دست منو کشید و گفت : بیا .. می خوام اینو دستت کنم .

با ذوق گفتم : دیگه به این نیازی نبود ..

سهیل در حالیکه حلقه ی ظریف و ساده رو تو انگشتم می کرد گفت : مگه ازدواج بدون حلقه هم دیدی تا حالا ؟؟

خندیدم .. سهیل رو به اون دوتا دختر غریبه کرد و گفت : شما دیدین ؟؟

خندیدین و گفتن : نه ..

اون یکی که کمی تپلی تر بود گفت : تبریک می گیم ..

بعد ازمون دور شدن . انگشتر طلا سفید ظریفی تو انگشت چهارم دست چپم می درخشید . انگشتری که هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی ها تو انگشتم ببینمش . اونقدر از این پیشنهاد هیجان زده و خوشحال شده بودم که فکر اینکه سهیل در خطره رو از یاد برده بودم . سهیل گفت : چطوره ؟ دوستش داری ؟؟

خیلی ظریف دستامو دور گردنش حلقه کردم و بینی مو به بینی ش چسبوندم و گفتم : عالیه .. همه چی عالی بود .. اما . متاسفم من نباید اون موقع ..

انگشت اشاره شو روی لبم گذاشت و گفت : هیس ..

نگاهش به لبهام بود . زمزمه کرد : قبل از عید همه چیزو ردیف می کنیم . نمی تونم تا بعد عید صبر کنم .. 

زیر لب گفتم : منم نمی تونم ..

با لبخندی مهربون گفت : بریم پیش بقیه ..

وقتی برگشتیم سر میز پریسا و کیانا و بنیامین سر میز بودن . به محض اینکه نشستیم کیانا با شیطنت گفت : خوب خلوت کردین امشب ..

من و سهیل خندیدیم و چیزی نگفتیم . کمی بعد کاوه هم در حالیکه جام باریکی دستش بود سر میز اومد . نگاهش بی تفاوت بود چیزی به روی خودش نیاورد . نشست و بنیامین گفت : ویدا کجاست کاوه ؟؟ نمی بینمش ..

کاوه نگاهی سطحی به اطراف کرد و گفت : ویدا همین اطراف بود . بی خیال 18 سالش رد شده لازم نیست همه ش نگرانش باشم ..

پریسا گفت : امشب شایان هم حسابی ترکوند . مثه اینکه دیگه لازم نیست در مورد جریان صدف باهاش حرف بزنیم ..

با ناراحتی گفتم : چرا ؟؟

اشاره ای به شایان که خیلی صمیمی با شادی می رقصید کرد . با حرص گفتم : انگار منتظر بود اون اتفاقا بیفته ..

سهیل گفت : عزیزم قضاوت نکن .. شاید هیچ منظوری نداشته باشه ..

کیانا یه ابروشو بالا انداخت و گفت : آره والا .. از سر شب دارن با هم می رقصن .. حتی شایان واسه شام هم رفت سر میز اونا ..

بهداد که از راه رسیده بود گفت : مبارک باشه پس .. یه شیرینی افتادیم ..

پریسا با خنده گفت : بیا بشین دیگه . حالا لازم نیست همه ش برقصی ..

حدود نیم ساعتی نشسته بودیم و حرف می زدیم . قبل از اینکه عروس و داماد بخوان تو ماشین بشینن فیلم بردار از مجرد های جمع خواست پشت سر عروس و داماد واستن تا وقتی عروس دسته گلش رو پرت می کنه بگیرن . می گفتن اینجوری عروس بعدی مشخص می شه . ما همه پشت عروس و داماد ایستاده بودیم . شیوا دسته گل ساده و خوشگلش رو به عقب پرتاب کرد . خیلی اتفاقی دسته گل جلوی چشمهام اومد و قبل از اینکه بخواد رو زمین بیفته گرفتمش .. همه با ذوق به سمتم چرخیدن . پریسا که کنارم ایستاده بود غش غش خندید و گفت : مثه اینکه تو می خوای قبل از من عروس بشی ..

و همون لحظه دهنش باز موند . نگاهش روی حلقه ی توی دستم که دسته گل رو گرفته بودم خشک شد . کیانا هم که متوجه شده بود جیغ کشید و بغلم کرد و گفت : چرا نگفتی ؟؟

در حالیکه غش غش می خندیدم دسته گل رو به فیلمبردار که منتظر ایستاده بود دادم و گفتم : کیانا کولی بازی در نیار همه دارن نگاه می کنن ..

و نگاهم افتاد به سهیل که عاشقونه نگاهم می کرد . بهش خندیدم و اون بهم چشمک زد . پریسا دستمو گرفت تا حلقه مو نگاه کنه و گفت : مبارکه عزیزم .. 

کیانا با شیطنت گفت : می خواستی شیرینی ندی .. آره ؟؟بدبختت می کنم ..

و با هیجان به سمت بنیامین و پسرا گفت : می دونستین سهیل از نیکا خواستگاری کرده ؟؟

من خندیدم . بهداد گفت : نیشتو ببند دختر جلف .. تو الان باید خجالت بکشی ..

کیانا زبون درازی کرد و گفت : باز تو بدون اجازه حرف زدی ؟؟

همه خندیدن و کیانا در حالی که بغلم می کرد گفت : آخ جون یه عروسی دیگه افتادیم ..

بهداد با شیطنت گفت : آره دعا کن دسته گل بعدی رو تو بگیری ..

کیانا خندید . یه خنده ی گشاد و لوس .. خنده های کیانا همیشه همین طوری بود . ولی فقط خدا می دونه با اینکه دهنش موقع خنده اونقدر گشاد می شد چقدر بامزه و ملوس می شد . پریسا چپ چپ به بهداد نگاه کرد و گفت : فکر کنم عروس بعدی من باشم آقا بهداد ..

بهداد خندید و گفت : من فعلا تورو نشون کردم تا عروسی خیلی مونده .. هنوز خیلی مونده تا من کار پیدا کنم . خونه بخرم ماشین بخرم .. 

پریسا خندید و گفت : من پیر دختر می شم ..

همه خندیدن . چقدر اون شب همه خوشحال بودیم . بی دلیل می خندیدیم . اما خنده های کاوه واقعی نبود . اینو هم من فهمیدم هم سهیل . اما هیچ کدوممون به روی خودمون نیاوردیم . 

اون شب بعد از اینکه همه از هم خدافظی کردیم من با سهیل برگشتم توی راه سهیل یه آهنگ آروم عاشقونه گذاشته بود . ماشین بهداد که توش پر بود چون کیانا و بنیامین و شایان و پریسا هم توش بودن وقتی از کنارمون رد می شدن برامون بوق می زدن . البته نه بوق معمولی از اون بوقای عروسی . بچه ها برامون شکلک در میاوردن و من و سهیل غش غش می خندیدیم . ماشین کاوه هم همین طور بود . اون طرف دیگه مون بود و کاوه هم بوق می زد . می خندید . مثه اون موقع خنده هاش تصنعی نبود . شاید با واقعیت کنار اومده بود . 

وقتی راهمون ازشون جدا شد سهیل گفت : نیکا ؟ عزیزم ؟!

نگاهش کردم و گفتم : بله ؟

سهیل دنده عوض کرد و نیم نگاهی بهم کرد و گفت : ببین تا همین جاشم من خیلی معطل کردم . می خوام دیگه هرچه زودتر این کارو انجام بدیم تا تو هم نجات پیدا کنی .. باشه ؟؟

نا خودآگاه لبخند زدم و گفتم : وای فکر کن تو بیای خواستگاری من .. اون وقت منم مثه دخترای قدیمی سینی چای روت بریزم ..

سهیل خندید و گفت : امشب با بابا صحبت می کنم . تو همین یکی دو روز آینده با خانوادت قرار بذاریم . می دونی آخه .. من می خوام قبل از اینکه عید بشه .. با هم ازدواج کنیم ..

چشمهام برق زد . تصور ازدواج کردن با سهیل و داشتنش برای همیشه دلمو می لرزوند . سهیل که تو کوچه مون پیچید تازه یادم اومد که قرار نبود با سهیل برگردم اما به روی خودم نیاوردم . وقتی از ماشین خارج می شدم ازش تشکر کردم . با لبخند جوابمو داد . درو بستم . از پشت شیشه حلقه ی تو دستمو بهش نشون دادم و براش زبون درازی کردم . سهیل خندید و برام دست تکون داد . رفتم توی خونه . مامان و بابا مشغول خوردن شام بودن . بابک هم خونه نبود . حلقه مو خیلی آروم درآوردم و توی جیبم گذاشتم صورت خوشی نداشت بابا اونو توی دستم ببینه . مامان گفت : چطور بود عزیزم ؟ خوش گذشت ؟؟

خیلی پر انرژی گفتم : آره عالی بود . خیلی خوش گذشت . بعد با شیطنت گفتم : هوس کردم عروس بشم لباس عروسی بپوشم . با کفش پاشنه بلند سفید .. 

مامان و بابا خندیدن . بابا به شوخی گفت : پس اولین خواستگاری که اومد میدیمت بری ..

تو دلم از حرف بابا خنده م گرفت اما گفتم : نه نه .. غلط کردم بابایی من نمی خوام ازدواج کنم ..

بابا خندید و گفت : خانوم دخترت هرچقدر بزرگتر می شه لوس تر می شه ها ..

مامان پشت چشمی برای بابا نازک کرد و گفت : خودت لوسش کردی .. به من ربطی نداره ..

با دلخوری تصنعی گفتم : من اصلا هم لوس نیستم .. اینقدر منو به هم پاس ندین .

بعد با خنده ازشون جدا شدم و رفتم بالا .. این مامان و بابای منم که همیشه با هم بحث می کردن . رفتم توی اتاق . جلوی آینه ایستادم . یادم رفته بود که موهامو صاف کردم و چهره م کمی برام نا آشنا بود . به خودم تو آینه لبخند زدم . اگه می دونستم موهامو صاف کنم سهیل ازم خواستگاری می کنه حتما زودتر این کارو می کردم . بعد از طرز فکر خودم خنده م گرفت . دست توی موهام بردم . موهام نرم بود . هیچ وقت نمی تونستم دستمو تو موهای فرفری م ببرم و راحت دستمو بیرون بیارم .. با خودم خندیدم . اصلا امشب خوشحال بودم و دلم می خواست به همه چیز بخندم . دلم می خواست الکی بخندم . شیطونی کنم . ولی برای یه لحظه دچار تردید شدم . اگه ازدواج می کردم یعنی برای همیشه می رفتم این به معنی این بود که دیگه با صدای مامان از خواب بیدار نمی شدم . دیگه صبح ها مامان تو آشپزخونه منتظر نبود تا برم و برام چای بریزه . که ببینم در حالیکه روی یه صندلی نشسته داره رادیو گوش می کنه و جدول حل می کنه . وای خدای من .. بابا .. از همه مهم تر ، بابا رو هر روز نمی دیدم که وقتی از سر کار بر می گرده چند تا پلاستیک دستشه . نمی تونستم از گردنش آویزون بشم و خودمو براش لوس کنم . یا حتی بابک هر روز نبود . هر روز بابک نبود تا بهم بگه فرفری . دنبالم کنه یا موهامو به هم بریزه . احساس کردم توی گلوم بغض دارم . لبه ی تخت نشستم و به عکس چهار نفره مون که وقتی من پنج سالم بود گرفته شده بود نگاه کردم . حالا که به این چیزا فکر کرده بودم دیگه ازدواج رو دوست نداشتم . دلم گرفته بود . اونم تو شبی که دلم می خواست فقط بخندم . چند قطره اشک روی گونه م چکید . خدای من! چقدر احساساتی شده بودم . اشکامو پاک کردم . اما هنوز بغض داشتم . نه من نمی تونستم دور از خانواده م زندگی کنم . کاش می شد وقتی با سهیل ازدواج می کنم اونم میومد و با من تو اتاق من زندگی می کرد . کاش .. مجبور نمی شدم از خانواده م جدا شم .. 

خیلی دلم گرفته بود و سعی کردم به یه چیز دیگه فکر کنم . بهونه ش هم جور شد چون یه اس ام اس از سهیل برام اومد : نیکا ؟ خوبی ؟؟ من نگرانتم .. شب تنها نخواب .. لطفا .. امشب حس خوبی ندارم ..

در حالیکه لبخند روی لبم اومده بود جواب دادم : آره عزیزم من خوبم . نگرانم نباش . چیزیم نمی شه .. نمی تونم که برم وسط مامان و بابام بخوابم . مثلا من بزرگ شدما ..

سهیل خیلی زود جواب داد : نیکا برو توی حال بخواب . اتاقت خیلی از اتاق مامان و بابات دوره . 

از نگرانی ش خوشم میومد . حس می کردم دوست داشتنشو اینجوری نشون می ده . اس ام اس دادم : نگران نباش دیگه .. چیزی م نمی شه .. 

سهیل جواب داد : باشه لجباز . اگه اتفاقی افتاد منو بیدار کن . با بابا صحبت کردم . فردا به بابات زنگ می زنه . شماره ی باباتو فردا بهم بده . خوب بخوابی ..

جواب دادم : مرسی .. شب بخیر سهیل دیوونه ی بی کله ..

جواب داد : راستی دیگه با موهای صاف نبینمت ها .. موهات فقط باید فرفری باشه .. فقط فرفری!

وقتی اس ام اس سهیل رو خوندم کلی بی صدا خندیدم . جواب دادم : که تو بهم بگی ببعی ؟؟ شرمنده من دیگه از این به بعد موهامو صاف می کنم ..

سهیل جواب داد : رو حرف آقاتون حرف نزن ضعیفه ..

خندیدم جواب دادم : بگیر بخواب کچل ..

جواب داد : شب بخیر . 

یه شکلک ناراحت هم زده بود . دلم سوخت . سهیل برخلاف مغرور بودناش بعضی وقتا خیلی مظلوم می شد . بعد از اون رفتم یه دوش گرفتم و لباس خوابم که یه پیرهن کرمی تا زیر زانوهام بود رو پوشیدم . روی لباسم پر خرگوشای خنگ بود . چشماشون چپ بود و کلی خنده دار بودن . نمی دونم چرا اون شب یه حال عجیبی داشتم . با فندکی که توی کمدم داشتم شمع های توی جا شمعی تزئینی اتاقم رو روشن کردم . در حالیکه به آتش رقصان شمع نگاه می کردم روی تخت دراز کشیدم . پتوی نازکی رو روی خودم کشیدم . خیلی دلم می خواست همین امشب جریان خواستگاری سهیل رو به مامان می گفتم . اما نمی تونستم جلوی بابا بخوام ازش که بیاد تو اتاق و تازه اون وقت در جواب بابا که می پرسید چی به هم می گین ؟ بگم که دارم جریان سهیل رو می گم . برای همین مجبور بودم تا صبح صبر کنم . کم کم داشت خوابم می برد . آخرین چیزی که بهش فکر می کردم قبل از اینکه به خواب فرو برم ، اس ام اس سهیل بود . اینکه می گفت امشب نگرانمه!


فکر کردن به چیزای مختلف باعث شده بود که به خواب فرو برم . اما با اینکه خواب بودم احساس می کردم کسی داره موهامو نوازش می کنه . شاید هم خواب می دیدم . اما حس به هم ریختن موهام و روی پیشونی ریختنشون خیلی واقعی و طبیعی بود . تو یه عالم خاصی بودم . احساس عجیبی داشتم . نوازش نرم سر انگشتهای کسی رو روی گونه هام و لا به لای موهام احساس می کردم اما چون خواب بودم قدرت تصمیم گیری نداشتم . نمی تونستم تصمیم بگیرم که بیدار بشم یا .. ؟؟ شاید اصلا خواب بودم .. 

کمی بعد که خوابم سنگین تر شده بود ، توی خواب و رویا می دیدم که که یه دختر با حالتی رویا گونه در حالیکه لباس بلند و اشرافی به تن داشت توی اتاقم اومد . انگار روی هوا معلق بود چون نمی دیدم پاهاش روی زمین باشه فقط دامن بلندش روی زمین کشیده می شد . حالتی داشت که انگار پا نداره و روی زمین کشیده می شه . موهاش بلند و مشکی بود . از وسط فرق باز شده بود . موهای لخت و صافش تو صورتش ریخته شده بود و نمی تونستم چهره شو ببینم . تمام مدت احساس می کردم قبلا اونو جایی دیدم ، اما هرچی فکر می کردم نمی تونستم به یاد بیارمش . از پشت لباس بلندش تاج ظریف و زیبایی رو بیرون آورد . تاج رو روی میز کامپیوترم گذاشت و زیر لب با صدایی رویایی گفت : هدیه ی عروسی ..

به سمتم اومد هر لحظه که نزدیکتر می شد مغزم بیشتر به یاد میاورد که کجا دیدمش . اما اون لحظه تو حالتی قرار گرفته بودم که نه می تونستم فریاد بکشم نه می تونستم تکون بخورم . انگار فلج شده بودم .. 

وقتی خیلی نزدیکم رسید به یاد آوردم که اونو کجا دیدم . این همون روحی بود که چراغ قوه داشت . با صدای جیغ خودم از خواب پریدم . تند تند نفس می کشیدم . پتو رو از روم کنار زدم ، حرارت بدنم بالا رفته بود دستمو روی قبلم گذاشتم و نفس های عمیق کشیدم . موهام به پشت گردنم چسبیده بود . یاد حرف سهیل افتادم که نگرانم بود . مطمئن بود که اون روح توی اتاقم بوده و ممکنه بازم برگرده برای همین دمای بدنم دوباره بالا رفت . تپش قلبم شدید شد . تو نور ملایمی که توسط تیر چراغ برق از لا به لای پرده تو اتاقم افتاده بود درخشش چیزی رو روی میز کامپیوترم احساس کردم . وقتی دقت کردم متوجه شدم که یه تاج عروس روی میزه . جلوی دهنم رو گرفتم تا جیغ نکشم . بدون اینکه بدونم چیکار دارم می کنم پتو رو روی سرم کشیدم احساس می کردم اینجوری در امانم . صدای نفس هام تو گوشم می پیچید . زیر پتو بودم که صدای تقه زدن به چوب به گوشم رسید . به معنای واقعی نفس نمی کشیدم . من هیچ وقت نمی تونستم به این صداها و این اتفاقای ترسناک عادت کنم . بارها این اتافاق افتاده بود و من هنوزم مثه همون روز اول می ترسیدم . اونم من. .. دختری که همیشه نسبت به هم سن و سالا و مخصوصا خانوما خیلی شجاع و نترس بود . اما من روحیه م ضعیف شده بود . دیگه قوی نبودم .. شاید .. شاید هم قلبم ضعیف شده بود ..

از اینکه مثه دختر بچه ها زیر پتو قایم شده بودم متنفر بودم . برای همین تو یه تصمیم لحظه ای پتو رو کنار زدم . خودمو آماده کرده بودم تا باهاش رو به رو بشم اما چیزی توی اتاق نبود . هیچ جای اتاق .. اما این پرده ی اتاق بود که تکون می خورد . لای پنجره باز شده بود و نسیم ملایمی به داخل می وزید . خنکی نسیم روی صورتم حالمو بهتر می کرد . نفس عمیقی کشیدم و رفتم پنجره رو بستم . بیرون رو نگاه کردم . کوچه خلوت و تاریک بود و جنبش هیچ جنبنده ای دیده نمی شد . به طرف تاج رفتم . تمام مدت فکر می کردم اون تاج واقعی نبوده و من به خاطر خوابی که دیده بودم توهم زدم اما وقتی از نزدیک دیدمش دلم لرزید . اینم شد مثه اون گربه سیاهی که از خوابم اومد تو واقعیت . معنی این کارش چی می تونست باشه ؟؟ جرئت نداشتم به اون تاج دست بزنم . می ترسیدم بهش دست بزنم و مثه زیبای خفته یا سفید برفی یا یکی از همون جیگرای والت دیزنی یا مسموم بشم یا تو خواب فرو برم .. که البته هیچ وقت نمی تونستم به زندگی برگردم چون قطعا هیچ کس از اعضای خانواده اجازه نمی دادن سهیل لبامو ببوسه . اصلا دیوونه شده بودم . تاج ظریف و ساده ای بود که خیلی می درخشید . خیلی رویایی به نظر می رسید . حتم دارم هیچ کدوم از تاج هایی که عروسا روز عروسی شون رو سرشون می ذارن به این اندازه نمی درخشه . ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد. حسی که هر دختری ممکنه تو زندگی داشته باشه . اینکه یه پرنسس یا شاهزاده باشه . خیلی حس قشنگیه . همیشه دلم می خواست مثه سیندرلا قهرمان داستانای دخترونه یه لباس بلند پرچین با آستین های پفکی بپوشم و یه تاج درخشان رو موهای بلندم بذارم . حالا این تاج شبیه رویاهای بچگی م بود و باعث می شد احساس کنم که دارم خواب می بینم . با احساس عجیبی که تو قلبم بود روی تخت دراز کشیدم نگاهم روی تاج بود . دوست داشتم روز عروسی م اونو روی سرم بذارم . نمی دونم چرا احساس امنیت می کردم . دیگه نمی ترسیدم که اون روح برگرده .. چون اصلا احساس می کردم که دیگه برنمی گرده . 

صبح وقتی بیدار شدم . کش و قوسی به بدنم دادم . چشمهامو مالیدم و در حالیکه خمیازه می کشیدم نگاهم افتاد به مامان که در سکوت توی اتاقم نشسته بود . زود میز کامپیوترمو نگاه کردم تاج اونجا نبود و یه احساس نا امیدی و ناراحتی تو دلم اومد . پس همه ش خواب بود ؟؟

در حالیکه بینی مو بالا می کشیدم با بی حالی گفتم : صبح بخیر مامان ..

مامان لبخندی زد و گفت : صبح بخیر .. خب خانوم خانوما .. از دیشب بگو ..

از اینکه اینقدر کنجکاو و فضول بود خنده م گرفت ، گفتم : اگه یه کم صبر می کردی خودم میومدم برات تعریف می کردم ..

لبخندی زد و گفت : خب زود باش تعریف کن ..

خمیازه ای کشیدم و با حسرت به جای خالی تاج نگاه کردم . مامان که رد نگاهمو دنبال کرده بود گفت : چیه ؟؟ دنبال چیزی می گردی ؟؟

هول شدم و گفتم : نه .. نه ..

مامان با شیطنت گفت : اول تعریف کن ببینم اون تاج رو از کجا آوردی تا بگم کجا قایمش کردم ..

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و گفتم : تو اون تاج رو دیدی ؟؟

خندید و گفت : اره .. هیچی رو نمی تونی از مامانت پنهون کنی ..

با ذوق بغلش کردم و بوسیدمش . مامان به شوخی گفت : اععع .. ولم کن دختر .. زود جریان اون تاج رو بگو ..

یه لحظه جا خوردم حالا باید به مامان چی می گفتم . در حالیکه سعی می کردم یه چیزی از خودم بسازم گفتم : اول بذار بهت بگم که دیشب یه اتفاقی افتاد ..

مامان منتظر نگاهم کرد و من از تو کشوی پا تختی م که روش چند تا شمع و عود و عکس یادگاری بود حلقه مو بیرون کشیدم و نشونش دادم . مامان متعجب نگاهم کرد و گفت : خب که چی ؟ این چیه ؟؟

ابروهامو بالا انداختم و براش ادا در آوردم . مامان گفت : نمی فهمم ..

گفتم : ای بابا مامان جون .. این حلقه ی ازدواجه دیگه .. سهیل ازم خواستگاری کرد .. 

مامان لبخند زد و با خوشحالی گفت : وای عزیزم خیلی خوشحالم کردی . خیلی برات خوشحالم ..

بعد بغلم کرد و زیر گوشم گفت : دیدی حرفام درست بود ننر جونم ؟؟ تا یه کم دور از دسترسش بودی بیشتر خواستت ؟؟من یه چیزی می دونم که می گم ..

از حرف مامان خنده م گرفت و گفتم : مامان واقعا ربطی به رفتارای دیروزم نداره .. چون حلقه رو از قبل خریده بود .. من که بهت گفتم اون عاشقمه ..

مامان که نمی خواست بپذیره سوتی داده گفت : بالاخره رفتارای دیروزتم بی تاثیر نبود ..

گفتم : بله بله بی تاثیر نبود ..

و تو دلم با خودم به این فکر کردم که " آره واقعا .. چقدر هم که من به حرفا و دستور العمل های مامان گوش کردم "

لبخندی روی لبم اومد . مامان با دلخوری گفت : مسخره نکن ..

با خنده گفتم : من غلط بکنم ..

مامان که خیلی زود رنج بود گفت : آره معلومه ..

روشو برگردوند . بغلش کردم . این بابای منم که تخصص لوس کردن خانوما رو داشت . اینقدر که ناز این مامان خانومو کشیده بود اینقدر لوس شده بود دیگه .. حالا باز خدارو شکر من با آدمیمثه بابک بزرگ شدم که یکسره سر به سرم می ذاشت و اذیتم می کرد وگرنه با طرز تربیت مامان و بابا یه دختر لوس و ننر می شدم . 

مامان که زود از دلش درمیومد گفت : خب زود باش تعریف کن .. چه جوری ازت خواستگاری کرد ؟

منم براش مو به مو جریان خواستگاری کردن سهیل رو تعریف کردم و همون لحظه به ذهنم رسید یه داستانی هم برای تاج بسازم و گفتم : اون تاج هم مال مامان سهیل بوده . سهیل خیلی دوستش داشت و برای همین اونو داد به من ..

مامان چشمهاش برق زد و گفت : تو اصلا می دونستی اون تاج چقدر با ارزشه ؟؟ نگیناش همه اصله .. مامانش اونو از کجا داشته ؟؟

قیمتی بودن اون تاج برام خیلی اهمیت داشت . باورم نمی شد که اون هدیه از یه روحی باشه که می خواسته منو تسخیر کنه .. 

جرقه ای تو ذهنم زده شد . این نمی تونست بی دلیل باشه .. اگه اون می خواست منو تسخیر کنه پس چرا باید بهم هدیه داد ؟؟ نکنه ؟؟ 

با هیجان گفتم : مامان .. مامان به اون تاج دست زدی ؟؟

مامان شوکه شد و گفت : خب اره چطور مگه ؟؟

زیر لب گفتم : وای خدا ..

دستشو گرفتم و گفتم : دستات چیزی نشده ؟؟

دستشو نگاه کردم . گفتم : حالت خوبه ؟؟

مامان که گیج شده بود گفت : نکنه یه مار ازش مراقبت می کرده و می ترسی نیشم زده باشه ؟؟

بعد خندید . اما من نخندیدم . خیلی نگران شده بودم . مامان در حالیکه از اتاق خارج می شد گفت : بیا صبحونه تو بخور .. تاجتم پایینه ..

دنبالش از پله ها روونه شدم به محض اینکه وارد آشپزخونه شدم چشمم افتاد به تاج که روی کابینت بود . به سمتش رفتم و از نردیک نگاهش کردم . خیلی مجلل وشیک بود . هنوزم برق می زد . حس لمس کردن نگین های درخشانش به دلم چنگ می زد اما من خودمو کنترل کردم و در حالیکه جواب اس ام اس سهیل رو می دادم که شماره ی بابا رو می خواست به مامان گفتم : دارم شماره ی بابارو می دم به سهیل که باباش به بابا زنگ بزنه ..

مامان لبخندی زد و گفت : باشه عزیزم ..

زیر لب گفتم : مامانی ؟؟

به طرفم چرخید و گفت : جونم ؟

برای خودم چای ریختم و گفتم : می شه به بابا بگی واسه فردا باهاشون قرار بذاره ؟؟

مامان با تعجب گفت : چه عجله ایه دخترم ؟؟ 

خودمو لوس کردم و با خجالت گفتم : آخه ما می خوایم عید رو با هم باشیم . اینجوری بیشتر وقت داریم باهاش باشیم . شما هم بهتر می شناسینش .. 

مامان کمی اخم کرده بود و داشت فکر می کرد . زود گفتم : به خاطر من مامان .. من طاقت ندارم تا بعد از عید صبر کنم ..

اخم مامان بیشتر شد و گفت : اعع دختر اینقدر هول نباش ..

با لوسی خندیدم و گفتم : هستم مامان .. جون نیکا به بابا زنگ بزن تا قبل از اینکه باباش زنگ بزنه ..

مامان نفسی عمیق و از روی حرص کشید و گفت : از دست تو .. دختر یه کم ناز کن واسش .. چرا تو اینجوری هستی .. ؟ 

خندیدم و گفتم : خب دیگه همه که مثه شما از این فن و فنون بلد نیستن دیگه .. من مدلم اینجوریه نمی تونم ناز کنم و اینا ..

واقعا هم نمی تونستم . آخه چه دلیلی داشت احساساتمو پنهون کنم . اینجوری که قشنگ تر بود . 

مامان زیر لب گفت : پدر سوخته ..

البته از روی حرص گفت و منم خودمو زدم به نشنیدن . یه کم بعد مامان که دید من به روی خودم نمیارم گوشی شو برداشت و به بابا زنگ زد . وقتی قطع کرد گفت : حالا باباش فکر می کنه تو رو دستمون مونده بودی و می خوایم زودتر عروست کنیم ..

خندیدم و گفتم : اصلا هرجور می خواد فکر کنه ..

مامان با حرص از آشپزخونه خارج شد . راستش اون روز برنامه ی خاصی نداشتم دانشگاه هم که کلا تق و لق بود . تصمیم داشتیم با مامان بریم بازار و برای عید خرید کنیم . البته خیلی دلم می خواست درمورد تاج هم با کاوه صحبت کنم . اما دلم می خواست که حتما در حضور سهیل باشه . چون می دونستم این ناراحتش می کنه . برای همین بعد از صبحونه رفتم و حموم و دوش گرفتم . با اینکه خیلی وسوسه شده بودم موهامو صاف کنم اما به خاطر سهیل این کارو نکردم . بعد از حموم سهیل بهم زنگ زد و گفت که باباهامون برای فردا ساعت 6 بعد از ظهر با هم قرار گذاشتن . هم ذوق زده شدم هم استرس گرفتم . اما فعلا وقت این چیزا نبود باید در مورد تاج بیشتر می فهمیدم برای همین به سهیل گفتم اگه شرکته و اشکالی نداره برم اونجا چون می خوام با هردوشون صحبت کنم . اونم گفت که مشکلی نداره . خلاصه قرار شد تا یه ساعت دیگه برم شرکتشون . 

تاج رو هم با نهایت احتیاط با کمک دستمال پارچه ای توی یه ساک دستی گذاشتم و از خونه زدم بیرون . اون قدر عجله داشتم که هیچ آرایشی نکردم جز یه رِژ لب کالباسی کمرنگ .

سهیل آدرس شرکت رو بهم داده بود وقتی رسیدم بهش زنگ زدم و سهیل گفت که با کاوه میان بیرون . یه کم بهم برخورد . دوست داشتم محل کارشون رو ببینم البته اونقدر مهم نبود اما حداقل دلم می خواست یه تعارف بکنه که برم داخل .. 

یه کم بعد هر دوتاشون اومدن بیرون و تو ماشین نشستن . کاوه به شوخی می گفت : وای چقدر اینجا تنگ و تاریکه ..

به کاوه که عقب نشسته بود نگاه کردم و گفتم : کاوه ی بدجنس .. مگه اینجا چاهه که تنگ و تاریک باشه ؟؟

خندید و گفت : شوخی کردم .. قبلا با جنبه تر بودیا ..

لبخند زدم و گفتم : آقامون لوسم کرده ..

سهیل لبخند زد و گفت : خب چه اتفاق مهمی افتاده که ما دوتارو احضار کردی ؟؟

لبامو جمع کردم و گفتم : قبلش شما دو تا بگین چرا دعوتم نکردین بیام تو ؟؟ 

کاوه گفت : آخه نیکا ناراحت شده سهیل .. من که گفتم بگیم بیاد بالا .. بالاخره یه روزی باید می فهمید تو با منشی رابطه داری ..

اون دو تا خندیدن و من به طرف کاوه چرخیدم و گفتم : می کشمت کاوه ..

کاوه خندید و گفت : حق داری .. خیلی سخته آدم بعد این همه مدت بفهمه دوست پسرش بهش خیانت می کرده ..

خندیدم و گفتم : نوبت تو هم می شه کاوه ..

کاوه خیلی مطمئن گفت : نه هیچ وقت نوبت من نمی شه ..

لحنش یه طوری بود که برای یه لحظه هر سه تامون سکوت کردیم . یه جوری بود . انگار معنی ش این بود " بعد از تو دیگه نمی شه " ، سهیل خیلی زود جو رو عوض کرد و گفت : ولی با کاوه فکر کردیم دیدیم بریم یه آبمیوه با هم بخوریم مهمون نیکا خانوم بیشتر می چسبه تا تو دفتر باشیم ..

کاوه گفت : هم فاله هم تماشا .. دقت کن که می خوایم به رانندگی ت نمره بدیم ..

از تو آینه براش شکلک در آوردم و گفتم : رانندگی م فوق العاده ست..

کاوه پوزخندی پر شیطنت زد و من خودمو لوس کردم و گفتم : سهیل مگه رانندگی م خوب نیست ؟؟

سهیل خندید و گفت : نه اونقدری که فکر می کنی ..

با حرص گفتم : بد جنسا ..

ماشین رو راه انداختم و رفتیم یه آبمیوه فروشی . سهیل و کاوه می خواستن اذیتم کنن و در مورد اینکه یه آبمیوه ی گرون سفارش بدن حرف می زدن . مثه دو تا پسر بچه ی شیطون شده بودن و با هم پچ پچ می کردن . منوی آبمیوه ها رو جلوشون گذاشتم . کاوه کمی که نگاه کرد گفت : من آب پرتقال می خورم ..

سهیل هم گفت : من شیر انبه می خورم ..

چپ چپ نگاهش کردم که گفت : البته شیر انبه ی مخصوص .. از اونا که روش پر از گردو و عسل و این جور چیزاس ..

بهش چشم غره رفتم و گفتم : امر دیگه ؟؟

کاوه گفت : من یه کیک شکلاتی هم می خوام ..

با نگاه سنگینی که بهشون انداختم ازشون دور شدم . اون دو تا پسر می خواستن منو اذیت کنن و منم اینجوری باهاشون برخورد کردم وگرنه من آدم خسیسی نبودم . وقتی سفارش دادم برگشتم سر میز کاوه گفت : خودت چی سفارش دادی ؟؟

با خونسردی گفتم : هیچی یه کم از مال شماها می خورم ..

هر دوشون متعجب نگاهم کردن و من با مظلومیت خاصی گفتم : چون عجله ای اومده بودم پول همراهم نبود ..

سهیل گفت : می رم برات سفارش بدم ..

زود گفتم : نه میل ندارم .. 

سهیل زیر لب گفت : پس با من بخور .. دو تا نی می گیرم ..

بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : خب .. اتفاقی افتاده ؟؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : آره .. در مورد اون روحه ست ..

کاوه با هیجان پرسید : دیگه چی شد ؟ نگو که تنها مونده بودی .. هان ؟؟

سرفه ای کردم و گفتم : تنها بودم . نمی تونم که برم وسط مامان و بابام بخوابم که آخه ..

کاوه که احساس می کرد سوال بی جایی پرسیده چیزی نگفت و من براشون اتفاق دیشب رو تعریف کردم . سفارش هامونو هم آوردن . کاوه در حالیکه قاشق قاشق از هویج بستنی من بر می داشت می گفت : آها که پول همراهت نداشتی هان ؟؟

ظرف بستنی مو از جلوش کشیدم و گفتم : داری تمومش می کنی چاقالو ..

کاوه گفت : سهیل خوشمزه ست .. از بستنی ش بخور..

انتظار داشتم سهیل بگه نه ، بذار خودش بخوره .

اما در کمال ناباوری دیدم که قاشق پلاستیکی کوچکش رو تو ظرفم برد و در حالیکه تکه ی بزرگی از بستنی به دهانش می ذاشت گفت : آره .. نامرد .. چرا واسه ما بستنی نگرفتی ؟؟

با حرص گفتم : بستنی مو تموم کردینا .. بعدشم حق انتخاب داشتین . می خواستین بستنی انتخاب کنین ..

سهیل چپ چپ نگاهم کرد و گفت : زبونت دراز شده ها ضعیفه ..

نگاهم به چشمای شیطونش افتاد و از لحن شوخش خنده م گرفت ، گفتم : آخه همه شو خوردین . ببین ؟؟ مال خودتون کامله هنوز ..

کاوه لیوان نیمه ی آب پرتقالشو جلوم گذاشت و گفت : بقیه ش مال تو ..

خلاصه با خنده و شوخی کلی بد جنسی که اون دو تا سر من درآوردن آبمیوه هامونو خوردیم . بعد هم که بیرون اومدیم کاوه گفت : نیکا ؟؟ اون تاج رو خونه گذاشتی ؟؟ می خواستم ببینمش ..

با ذوق گفتم : آوردمش .. اما چون می ترسم بهش دست بزنم اتفاق بدی بیوفته با دستمال برش داشتم ..

کاوه نگاه خاصی بهم کرد و گفت : کم کم داری این کاره می شی ..

خندیدم و گفتم : دیگه چی کار کنیم ؟؟ چاکرتیم دیگه ..

سهیل لبخندی به لب آورد و چیزی نگفت . لحظاتی بعد توی ماشین بودیم و تاج درخشان و خوشگلم تو دستای کاوه بود . سهیل هم با هیجان زیادی به عقب برگشته بود و روی نگین های تاج که تو دست کاوه بود دست می کشید . کاوه گفت : به نظرم یه جور صلحه .. هیچ نیروی خاصی رو ازش نمی گیرم .. انرژی منفی هم نداره .. 

زیر لب گفتم : دو سه ساعت پیشش می خواست منو تسخیر کنه .. نکنه یه نقشه باشه ؟؟

کاوه در حالیکه نگاهشو هم از تاج نمی گرفت گفت : نچ .. اینجوری به نظر نمیاد ؟

زود گفتم : اصلا تو از کجا این چیزارو می دونی ؟؟

نگاه عاقل اندر صفیهی بهم کرد و چیزی نگفت . سهیل تاج رو از کاوه گرفت و بعد از اینکه یه کم نگاهش کرد روی موهام گذاشت . شالمو کمی سر داد عقب و گفت : چقدر بهت میاد ..

لبخند زدم و در حالیکه از روی سرم برش می داشتم گفتم : اوهوم ..

سهیل گفت : مثه شاهزاده خانوما شدی ..

لبخند زدم و به کاوه گفتم : پس یعنی مشکلی نیست ؟؟

کاوه حسابی تو فکر بود با سوالم به خودش اومد و گفت : نه .. نه .. نیست . نگران نباش ..

سهیل به ساعتش نگاه کرد و گفت : خب ما مرخصی ساعتی مون داره تموم می شه مارو می رسونی دفتر ؟؟

موافقت کردم و بردمشون دفتر . کاوه گفت : اگه دوست داری بیا بالا ..

نگاهی وسوسه کننده به ساختمون شرکت انداختم و صدای کاوه تو گوشم پیچید : با هووت هم آشنا می شی ..

به شوخی به عقب چرخیدم و چپ چپ نگاهش کردم که زود از ماشین خارج شد . سهیل هم بعد از اینکه ازم به خاطر آبمیوه ها تشکر کرد دستمو فشرد و از ماشین خارج شد . برام دست تکون دادن و رفتن . اون روز عصر با مامان و مارال و خاله به بازار رفتیم . خیابونا و پاساژ ها پر بود از آدما . چقدر من این خرید کردنای آخر سال رو دوست داشتم . حاضر بودم هفته ی آخر سال هر روز برم خرید و شلوغی ها رو ببینم ، اون شب شام رو هم بیرون خوردیم . مارال بهم می گفت که یه کم لاغر تر شدم . بهم گفت اینقدر خودمو اذیت نکنم . نمی دونم با خودش چه فکری در مورد دلیلی لاغری من می کرد . اما اینو می دونستم که مارال مثه یه خواهر بزرگتر نگرانمه . می گفت قراره عید رو برن مسافرت و با مامان و بابای من هم احتمالا هماهنگ می کنن که باهاشون بریم . منم بهش گفتم که احتمالا تا یکی دو روز آینده با سهیل نامزد می کنم . اونقدر تعجب کرده بود که از اینکه اونقدر بی مقدمه بهش جریان رو گفته بودم عذاب وجدان گرفتم . خلاصه اون شب چهارتایی با هم شام خوردیم و بعد با پلاستیک های پر خرید به خونه برگشتیم . خیلی زود ماهی قرمز خوشگلی که خریده بودیم رو توی تنگ انداختم و با لذت نگاهش کردم . وقتی رفتم توی حال پیش مامان و بابا ، بابا بهمون گفت که فردا مهمونا میان . هرچند من می دونستم که حتی ساعت 6 میان اما خودمو به اون راه زدم و گفتم : مهمونا کیا هستن ؟؟

مامان و بابا نگاه معنی داری به هم انداختن و مامان با شیطنت گفت : همونا که خودشون زودتر بهت خبر دادن که فردا ساعت 6 میان ..

از اینکه مامان بدجنس جلوی بابا منو ضایع کرد و باعث شد کلی خجالت بکشم ناراحت شدم . سرمو پایین انداختم و مامان ریز ریز خندید . بابا هم عکس العمل خاصی نشون نداد فقط احساس کردم اونم لبخند رو لبشه . اونقدر خجالت کشیده بودم که بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاقم و از پشت در به صدای خنده های مامان و بابا گوش کردم . راستی خودخواهی بود اما خانواده ی سه نفره هم صفایی داشت واسه خودش .. همه ی مامان و بابام مال خودم بود و لازم نبود با بابک شریک بشمشون .. خودم تنهایی دخترشون بودم ..