سریع شلوارمو پوشیدم و دامنو گذاشتم توی کیفم...همین که صدای قدم های تیلاو رو پشت در شنیدم سریع پریدم روی تخت و وانمود کردم که خیلی وقته اونجا نشستم.تیلاو در رو باز کرد ووارد اتاق شد....با دیدنم لبخندی زد وگفت:لباس راحتی نیاوردی؟

-نوچ

-میخوای یکی از لباسای تارا رو برات بیارم؟

اولش خواستم بگم نه ولی گفتم به دنگ وفنگش نمی ارزه..بزار حداقل یه دغدغه فکری داشته باشمو فکرم از این بابت راحت باشه...پس شونه ای بالا انداختمو گفتم:اگه اشکالی نداره باشه...اینم بگما حوصله ندارم خواهرت بعد اومدنش سرم منت بزاره

از حرفم خنده اش گرفت وگفت:

-نترس تارا بلد نیس خواهر شوهر بازی دربیاره.بعد همونطور که داشت میرفت سمت در گفت:خدا خوب میدونسته که تو از اون خواهر شوهرهای بدجنس میشی که بهت برادر نداده...

-دلت میاد ...من بدجنسم؟

-نه جنست اتفاقا کلی هم مرغوبه...بعد دوباره شیطنت گفت:آماده شو الان میام بخوابیم

نمیدونم چرا امشب همه اش ذهنم منحرف میشد؟؟!!نه امشب از اون شباس که باید تو تاریخ زندگی من ثبت بشه!در رو بست ورفت.سر میز تحریرش نشستم و به ردیف جزوه ها که خیلی مرتب روی هم چیده شده بودن نگاهی کردم.یه ربعی گذشته بود که تیلاو با یه تی شرت و یه بسته تزیین شده تو دستش برگشت...

بیشتر که دقت کردم فهمیدم این همون کادوی نازنینه...یه کم عصبانی شدم.پس تیلاو میدونست امروز چه روزی بوده و صداشو در نیاورده....خسیـــــــــــــــس!اون نازنین لعنتی به چه حقی یه تیلاو هدیه داده بود؟!اونم تو روز ولنتاین!باید به حساب هردوتاشون میرسیدم.دلم میخواست بفهمم تیلاو جواب منو چی میده وقتی ازش بپرسم اینو کی بهت داده..به چه مناسبتی بهت داده؟تی شرتو از دستش گرفتمو گفتم:خوش به حالت..کی دستشو کرده تو جیبش و برات هدیه گرفته؟

-یکی از دوستام

-کدوم دوستت

-یکی از عزیزترین دوستام که تو کار رستورانو این حرفاس

-به چه مناسبت؟

-پارلا پاشو برو اینو بپوش بگیر بخواب..

-لاپوشونی نکن...به چه مناسبت؟

-تقدیر و تشکر و این حرفا

که تقدیرو تشکر؟؟!!!عزیزترین دوستت؟!خواستم داد بکشم سرش و بگم:اوهوی پسره من گوشام درازه؟؟؟؟چی فک کردی؟

ولی ترجیح دادم فعلن سکوت کنم وبعدا از خجالتش دربیام.تی شرت قرمز رو گرفتم و به تیلاو گفتم:روتو بکن اون ور من اینو بپوشم

این حرفم باعث شد اخماش بره تو هم واز اتاق بیرون رفت...موقع رفتن در رو چنان محکم کوبید که فک کردم الامامان وباباش سکته میکنن...ولی کار از محکم کاری که عیب نمی کرد.بالاخره شب دراز است و ...

از حرفم خند ه ام گرفت.تی شرتو زود تنم کردم و پریدم روی تخت...چه نرم وراحت بود.یه مدلی هم دراز کشیدم که اگه تیلاو بیاد نتونه خودشو روی تخت جا کنه وخودمو زدم به خواب....دلم میخواست امشب تکلیف خودمو مشخص کنم.میخواستم بدونم واقعا از تیلاو خوشم اومده یا چون فک میکردم اون دوسم داره در حقیقت دچار یه نوع عذاب وجدان شدم؟همین فکرارو میکردم که در باز شد و تیلاو اومد بالای سرم.خدایا به دادم برس پلکام حرکت نکنن!آخیــــــــــش!نفهمید که بیدارم.انتظار داشتم بیاد منو جابه جا کنه که بخوابه روی تختش و یا اینکه یه چیزی روی زمین بنداره وبخوابه ولی انگار داشت کار دیگه ای میکرد....منتظر موندم چراغو خاموش کنه ولی خبری نشد....آروم برگشتم سمتش تا ببینم چیکار میکنه که یه لحظه احساس کردم فشارم افتاد پایین!تیلاو داشت در س میخوند!سعی کردم خودمو آروم کنم ولی داشتم از حسادت میترکیدم...یعنی چی که اون درس بخونه و من بزارم بخوابم...نه میتونستم بخوابم نه میشد بلند بشم بگم منم میخوام درس بخونم....کارد میزدی خونم در نمی اومد...خیلی صبر کردم تا بخوابه ولی انگارمیخواست تا خود صبح همینجوری بخونه.فک کنم ساعت دوشده بود..ته دلم گفتم:بگیر بخواب منم راحت بشم دیگه....فردا جنازهمو از اینجا میبرن بیرون...فردا سر کلاس چه غلطی بکنم من؟چی فک میکردمو چی شد؟بالاخره به بهانه ی آب بلند شدمو گفتم:چیکار میکنی تیلاو؟

-آخرش طاقت نیاوردی

-منظورت چیه؟

برگشت نگاهم کرد پوزخندی زد وگفت:هیچی.برو پایین آب بخور.من نمیتونم وسط درس کار دیگه ای بکنم..تمرکزم به هم میخوره

چشمامو از شدت حرص بستم تا دیگه نبیمنمش!میترسیدم برم تیکه تیکه اش بکنم.خرخون تر از چیزی بود که تصورشو میکردم...همینجوری یه چرخی زدمو برگشتم تو اتاق.واقعا که تشنه نبودم......خوابیده بود روی تخت.حرصم در اومد...لحافو کشیدم کنارو گفتم:تیــــــــلاو؟

-بله؟

-من کجا بخوابم؟

-همینجا

-اینجا؟؟؟؟؟

-آره

ازش بدم می اومد...رسم مهمون نوازی هم بلد نبود!چراغو خاموش کردمو نشستم لب تخت.پاهامو جمع کردم تو بغلم و سرمو گذاشتم رو زانوهام...تو عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم.از خودم بدم می اومد...لعنت به تو تیلاو..لعنت به تو!نمیدونم چه ساعتی بود که بالاخره خوابم برد....

با صدای مامان جون آروم آروم چشمامو باز کردم..

-پارلا...تیلاو..پاشین دیگه.دیرتون میشه ها.

من روی تخت دراز کشیده بودم و تیلاو هم روی زمین دراز کشیده بود و یه لحاف نازک روش انداخته بود....تعجب کردم.ما که شب جامون دقیقا برعکس بود؟پس چی شده بود؟یعنی تیلاو منو روی تخت آروده بود ومن نفهمیده بودم؟نه نمیشد...حتما من همه ی اتفاقات شبو خواب دیده بودم...آره همه اش خواب بوده.با اطمینانی که به خودم دادم چشم دوختم به تیلاو تا اونم بیدار بشه....بیچاره فک کنم دیسک کمر گرفته اینجا!آروم آروم چشماشو باز کرد ونشست..همونطور که چشماشو می مالید گفت:پارلا بیدار شدی؟

-بیدارم.

موذیانه نگاهش کردمو گفتم:جات راحت بود؟خوب خوابیدی؟؟

بعد اخماشو تو هم کرد و خیلی جدی گفت:مگه من نگفتم بگیر اینجا پیش من روی تخت بخواب؟چرا مثله بچه ها کز کردی نشستی اونجا؟

پس خواب نبوده و تیلاو خودش منو آورده بوده روی تخت...جدی تر از خودش گفتم:مهم اینه که من آخرش روی تخت خوابیدم..

بلند شدم و همونوطی که داشتم میرفتم گفتم:یادت باشه آقا پسر جای من همیشه بالاتر از توئه...جای من اون بالاس وجای تو رو زمین..

منتظر جوابش نموندم و از اتاق بیرون اومدم.

++++

بعد از اون روز یه کم سرسنگین شده بودیم.زیاد با هم حرفی نمی زدیم.شده بود تیلاو سابق مغرور و من میفهمیدم فکر دوست داشتنش اشتباه بوده.در حقیقت من در مقابل ابراز علاقه ی تیلاو نوعی عذاب وجدان رو داشتم که این روزا این احساس کمتر شده بود...هردوتامون به شدت مشغول درس خوندن بودیم وگهگاهی هم می رفتم خونشون هر کدوممون یه گوشه از اتاق مشغول خرخونی میشدیم...راحت تر با هم بودیم و من حس میکردم رفتارهای تیلاو دوباره تغییر پیدا کرده...نه از اون غرور همیشگی خبری بود نه از محبتهای بی دلیل و لوس بازیهایی که دوسشون نداشتم.

سرمو تکیه دادم به صندلی وچشمامو بستم..حس میکردم سرم داره منفجر میشه.یه لحظه حس کردم دست کسی روی پیشونیمه.چشمامو که باز کردم دیدم تیلاو با نگرانی نگاهم میکنه...ازم پرسید:حالت خوبه؟

دوباره چشمامو بستم و گفتم:نمیدونم..سرم درد میکنه

-مثه اینکه تب داری..پاشو بریم درمانگاهی بیمارستانی...پاشو

-حالم خیلی بده..بزار یه کم بخوابم حالم خوب میشه

-آخه چرا اینقد خودتو اذیت میکنی پارلا؟تو داری با درس خودکشی میکنی...بزار برم ببینم مامان قرصی چیزی داره تبتو بیاریم پایین یا نه

صدای بسته شدن در رو شنیدم ومطمئن شدم که رفته...خواستم دوباره کتابو باز کنم و چن صفحه ی باقی مونده رو بخونم ولی نای این کارو هم نداشتم.مامان و تیلاو با هم با نگرانی وارد اتاق شدن و نرگس جون زود کنارم نشست و دستشو گذاشت روی پیشونیم و رو کرد به تیلاو وبا عصبانیت گفت:این دختر داره تو تب میسوزه و تو نفهمیدی؟تو چه جوری میخوای پشت وپناه این دختر باشی؟

چشمامو تا نیمه باز کردمو گفتم:مامان جون دعواش نکن...خودمم تازه متوجه شدم حالم خوب نیس.یه کم استراحت کنم حالم خوب میشه

-این پسره همه چیو ول کرده و چسبیده به درس و کتاب.آخه چقد؟هربار که میاین دوتایی با هم میاین تو این اتاقو تا خود صب هی درس میخونین..آخه هر چیزی حدی داره.اندازه ای داره.ببین سر خودت چی آوردی عزیزم؟

بعد رو کرد به تیلاو با خشونت گفت:برو لباسای پارلا رو بیار ببریمش درمانگاه.منم رفتم آماده بشم

مانتو وشالمو از کمدش بیرون آورد و نشست کنارم.موهامو از روی صورتم کنار زد و گفت:پارلــــــا

جوابی ندادم.آروم بلندم کردو مانتو مو تنم کرد...نگرانی عجیبی تو نگاهش بود.تاحالا انقد اینطور ندیده بودمش.خیلی پکر و آشفته به نظر میرسید.تا خواستم بلند بشم دستشو گذاشت روی قفسه سینه ام ومنو هل داد روی تخت و گفت:میتونی راه بری؟

با ناله گفتم:آره

تا خواستم بلند بشم احساس ضعف کردم.این روزا نه خورد وخوراک درست و حسابی داشتم نه اوقات فراغت خاصی...هیچی!از وقتی هم میومدم خونه تیلاو و میدیدم چه جوری درس میخونه بیشتر از قبل به خودم فشار می آوردم وبدنم ضعیف شده بود.تیلاو زود دستشو برد زیر بازوم و تعادلمو به کمک اون حفظ کردم...وقتی دید اصلا نمیتونم راه برم زود منو از زمین بلند کرد ودیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد...

وقتی چشماو باز کردم مامان بالای سرم بود...نیم نگاهی به ساعت انداختمو گفتم:ای وای...ما چهار ساعته اینجاییم.من باید امروز یکی از جزوه ها رو تموم میکردم

همونطور که دستمو توی دستش گرفته بود گفت:عزیزم مهم سلامتی توئه.مهم درس و دانشگاه نیست.شما جوونا همیشه یا افراط میکنین یا تفریط...

لبخند محوی زدمو گفتم:مامان من حالم خوبه..یه کم ضعف کردم.شما زیادی نگران شدی.تیلاو کجاست؟

-رفته داروهاتو بگیره...الان آقا ناصر هم میاد میبینه نیستیم نگران میشه.

با چه عشقی هم در مورد بابا حرف میزد.همیشه نگاهشون به هم گرم بود...حرف که میزدن میفهمیدی چقدر عاشق هم هستن و من دلم میخواست کسی بود که انقدر دوسش داشتم...دوسم داشت.

همین لحظه تیلاو وارد اتاق شد و گفت:مامان داروهاشو گرفتم.پرستار میگه سرمش که تموم شد میتونید مرخصه

بعد رو کرد به من و گفت:خانوم چه خبر؟عالم هپلوت خوش گذشت؟

لبخندم جون گرفت و گفتم:آره جات خالی.اونجا هم داشتم با این کتابا کشتی میگرفتم

خندید و اومد کنارم ایستاد.مامان از روی صندلی بلند شد وگفت:من برم به آقا ناصر یه زنگ بزنم..بهش خبر بدم داریم میایم نگران نشه

دوباره گونمو بوسید و رفت...تیلاو روی صندلی نشست و دستمو گرفت وگفت:خوبی..بهتری؟

-خوبم

نیشگونی از روی گون ام گرفت..دوباره لبخند زدمو گفت:این چالهای روی گونه اتو نابودش میکنیااا

-اونا سر جاشون هستن

-اگه اینجوری پیش بری وغدا نخوری صورتت هم لاغر میشه و این چالهای گونه ات هم نیست ونابود میشه خانومی...

بعد دستی به جای چالهای روی گونه ام کشید وگفت:

میبینی چی به سر خودت آوردی؟از این به بعد جفتمون با هم درس میخونیم.تفریح و گردش وخوش گذرونی هم تو برنامه مون داریم...انقد به خودت فشار آوردی که کارت به بیمارستان کشیده شد...فکر خودت نیستی فکر من باش

تو دلم قند آب شد.انگار نه انگار که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم..انگار نه انگار که تا چن لحظه پیش غصه ی 4ساعت از دست رفته رو میخوردم..مخصوصا این جمله ی آخرش بدجوری منو درگیر کرده بود....دوس داشتم همینجوری بمونیم ودیگه به هم نپریم...این حالتو این نگاهو دوس داشتم...فک کنم فهمید حسابی خرکیف شدم و دارم زیرپوستی میخندم که گفت:آره...به فکر من بدبخت باش.این 4ساعتو درس نخوندی نزاشتی منم درس بخونم

لبخند روی لبم ماسید....دستمو از دستش کشیدم بیرون و با خشم نگاهش کردم...منم فک کردم چون زیادی نگرانم شده این حرفو زده نگو آقا داشته سنگ خودشو به سینه اش میزده....برای بار هزارم به خودم

گفتم:خاک بر سر بی جنبه ات پارلا

 

 

با تموم شدن سرم آماده شدم وبا کمک تیلاو از تخت اومدم پایین و زیر بازومو گرفت وراه افتادیم سمت خونه.دوس نداشتم کمکم کنه ولی فعلن مجبور بودم.

+++++

چن دورزی گذشته بود و حالم من خیلی بهتر شده بود...دیگه حوصله ی ناز کردنو نداشتم.تو این چندروز همین که میدیدم تیلاو سرش به درس ومشقه و من نتونستم یه دل سیر با کتابام خلوت کنم بزرگترین دردهای عالمو متحمل شده بودم..فکر اینکه تیلاو از من بیشتر بخونه و ازمن  جلو بزنه..فکر اینکه این ترمو هم تیلاو اول بشه داغونم میکرد.از آموزشگاه بیرون اومدم وسوار ماشینم شدم...مامان زنگ زد وگفت برم اونجا ولی نمیخواستم برم و الکی بهونه آوردم که باید به خونه برسم و کلی کار ریخته سرم و....

به خونه که رسیدم تازه فهمیدم به مامان دروغ نگفتم...باید خونه رو مرتب میکردم.من عادتم بود 5شنبه ها به سر وضع خونه ام برسم.با اون حال نسبتا بدم همه خونه رو برق انداختم...نمیدونم چی باعث میشد که من اینقدر با علاقه این کارو بکنم..برخلاف همیشه که تا مرتب کردن خونه تموم بشه هزار تا فحش به خودم میدادم اینبار کلی حوصله به خرج دادم و خونه خیلی مرتب شده بود...خودمم باور نمیکردم من این کارو انجام داده باشم.رادیو رو روشن کردمو صدای پیمان طالبی تو گوشم پیچید..یهو دلتنگ تیلاو شدم.چقد صداش شبیه این گوینده بود...خواستم گوشی رو بردارم به بهانه ی درس و دانشگاه بهش زنگ بزنم ولی خودمو کنترل کردمو گفتم:پارلا حواست باشه چه غلطی میخوای بکنی...این پسره همینجوری هم کرور کرور غرور داره وای به روزی که بفهمه دلتنگشم میشی...

من دلتنگش شده بودم؟خودم هم باور نمیکردم..بعد این یه هفته ای که شب و روز کنار هم بودیم و هم نفس شده بودیم یه جورایی بهش وابسته شده بودم...اینکه سرمو بلند کنم وببینم تیلاو داره درس میخونه وخستگی از تنم بره و منم بیشتر روی درس تمرکز کنم اینکه وقتی غذا میخوریم با هم کل کل کنیم و مامان و بابا بهمون بخندن....نیم ساعتی به رادیو گوش دادم تا اینکه صدای آیفون امد.

-کیه؟

-خانوم ادهمی؟

-بله خودم هستم

-براتون یه بسته آوردم.یه لحظه تشریف بیارین پایین

نمی دونستم کیه...یعنی کی برام یه بسته فرستاده بود؟بدو یه مانتو تنم کردمو یه روسری انداختم سرمو پله ها رو پایین رفتم.در رو باز کردم وپیک بسته رو گرفت سمتم و گفت:خانوم چرا دیر اومدی..من هزار جای دیگه هم باید برم

بسته رو گرفتم و با تعجب نگاهش کردم...یه بسته ی کوچیک دراز کشیده بود که به رنگ سیاه کادوپیچی شده بود و یه پاپیون قرمز هم روش زده شده بود..

دفتر رو گرفت سمتم و امضاش کردم وپیک رفت...تا رسیدن به خونه چن بار بسته رو پشت و رو کردم تا ببینم نشونی داره نوشته از طرف کیه یا نه ولی چیزی روی بسته نوشته نشده بود...همین که رسیدم خونه گوشیم زنگ خورد.بسته رو گذاشتم روی میز جلوی کاناپه و رفتم سمت گوشی..تیلاو بود..یاد دلتنگی چن لحظه پیش افتادم و با شوق دکمه ی پاسخ رو فاشر دادم:الو پارلا سلام

-سلام

-حالت خوبه؟

-مگه قرار بود بد باشم؟

-نه...چه خبر؟

-سلامتی.چه عجب تونستی دل از خرخونیت بکشی ویادی از من بکنی؟؟؟نکنه کارت به من گیره هان؟

خندید وگفت:نه...همینجوری زنگ زدم

دوباره رفتم توفضا....دلم میخواست اینجوری به این مساله نگاه کنم که اونم دلش برام تنگ شده...خواسته صدامو بشنوه...ولی زود به خودم گفتم:پارلا از این به بعد رفتن به فضا اکیدا ممنوع...اوکی؟افتاد؟

همونطور که گوشی توی دستم بود رفتم سراغ بسته و حدس زدم شاید تیلاو اینو برام فرستاده و نشستم روی کاناپه ومشغول باز کردنش شدم.تیلاو انگار صدای پاره شدن کاغذ کادو رو شنید وگفت:جزوه هاتو وداری پاره میکنی؟

-نه..میدونم خیلی دلت میخواد دیونه بشم و همه کتابا و جزوه هامو پاره کنم ولی کور خوندی آقا..من تا آخرین قطره خونم پای بورسیه وایسادم

-بازم میخوای منم منم کنی...بورسیه مال منه

در جعبه رو کشیدم کنار و با دیدن یه چاقو همه چی توی ذهنم به هم ریخت.یه چاقو با دسته ی قهوه ای و خیلی براق....ترس عجیبی سراغم اومد.صاف نشستم وگوشی از دستم افتاد زمین..تیلاو اون طرف خط گفت:پارلا...کجا رفتی؟کم آوردی؟

گوشی رو برداشتمو گفتم:من بعدا بهت زنگ میزنم باشه...

-اون زبون تند وتیزت کم کم داره ...

حرفشو با عصبانیت قطع کردمو گفتم:گفتم بعدا بهت زنگ میزنم.گوشی رو قطع کردم و اجازه ندادم حرف بزنه.چاقو رو برداشتم و زیرش کاغذی رودیدم که چن خطی روش نوشته شده بود

"پارلای عزیزم سلام

ببخش اگه با این کارم میترسونمت

ولی خواستم بهت بگم آماده باش

انقدرا نامرد نیستم که بی مقدمه برم شکار...

این هدیه ی نامزدی تو با تیلاوه..

تومنو شکستی

همین روزاس که منم تو رو بشکنم

کیارش"

یه لحظه احساس کردم سرم گیج رفت...احساس کردم فشارم افتاد.بعد از مراسم کیارشو ندیده بودم وغیبش زده بود...فک میکردم همه چیو فراموش کرده و از این به بعد خیلی دوستانه بامن برخورد میکنه ولی انگار حدسم درباره نگرانی هام درست بود...این نگرانی های من حالاحالا ادامه داشت.خواستم زنگ بزنم به تیلاو وهمه چیو براش بگم ولی دلم نمیخواست نگرانش کنم.دلم نمیخواست ذهنشو بیخود وبی جهت درگیر کنم...ولی میخواستم سر فرصت ازش بپرسم که از کیارش خبر داره یا نه...میخواستم بپرسم ببینم کیارش الان تهرانه یا نه...یه لحظه فک کردم شاید مثله اون شبا بخواد بیاد جلوی در خونه کشیک بده و بخواد منو بترسونه...چاقو رو انداختم کنار وسریع رفتم سمت در....قفلشو چن دور بستم و وقتی مطمئن شدم اومدم از کنار پنجره به کوچه نگاه کردم.نبود!ولی بند دلم با این حرفش پاره شده بود.

-کیارش کثافت..چی از جون من میخوای...من که گفتم ازت خوشم نمیاد چرا دست از سرم برنمیداری؟

چونه ام لرزید و دوباره سیل اشکهام به راه افتاد....

++++

چشمامو که باز کردم دیدم ساعت 7 صبحه...دستمو بردم سمت عسلی وگوشی رو برداشتم....برام سوال شده بود که چرا امروز زنگ نخورده...بهتر..کی حوصله ی پیت بلو با اون صدای زمختش داره...بره گم شه کچل عوضی

از تخت که اومدم پایین حس کردم یه چیزی زیرپامه..کتابم بود.حتما دیشب خوابم برده بود و از دستم افتاده بود...یه چرخی تو خونه زدم..چه برقی میزد.بابا تفاوت!عمه قبلنا وقتی خونمومرتب میدید میگفت وقت شوهر دادنته!همونطور که صبحانه میخوردم یکی از جزوها رو ورق میزدم...یه جمله برام خیلی نامفهوم بود..چن بار بلند با خودم تکرارش کردم...یه لحظه چشمم افتاد به اون چاقویی که کیارش برام فرستاده بود..همونجا افتاده بود روی زمین..مو به تنم سیخ شد.این کیارش چه نقشه ای داشت میخواست چه بلایی به سرم بیاره خدامیدونه....دوباره ترس شد همدم لحظه هام.

چشمم به تلفن بود که تیلاو زنگ بزنه..ولی خبری ازش نبود..شاید اون روز که اونجوری باهاش حرف زدم بهش برخورده بود...به من چه!

وقتی رسیدم مسیر رسیدن به دانشگاهو با دقت دید زدم که ببینم تیلاو اومده یا نه...ولی نبود.خبری از ماشینش هم نبود!گهگاهی از آینه نگاه میکردم ببینم کیارش داره تعقیبم میکنه یا نه...از اونم خبری نبود

یه لحظه به خودم گفتم نکنه اینا دستشون تو یه کاسه اس ومیخوان منو بکشن....

-عقلت ضایع شده دختر..این کارا به تیلاو میاد؟

-نوچچچ

-پس زر نزن.

از ماشین پیاده شدم و آیدا وپرهام رو دیدم که از تاکسی پیاده میشدن.پرهام سلامی به من داد ووارد دانشگاه شد..آیدا بازومو گرفت وگفت:چه خبر؟

-هیچی....اَه..آیدا بازم از من آویزون شدی؟

-چیه؟دوست خودمه...رفیق خودمه دوس دارم ازش آویزون بش.تو رو سَنَنه؟

-خدا میودنه این پرهام بیچاره از دست توی دیونه چی میکشه....

-اون که درخدمتشم در بست

-خفه شو تو محیط آموزشی..

-بابابچه مثبت!خب بگو ببینم تی تی کجاس؟

تا اونجایی که یادم میاد ما تی تی نداشتیم!این دیگه کی بود؟ ایستادم با تعجب نگاهش کردمو گفتم:تی تی؟تی تی کدوم خریه؟

آیدا هم ایستاد و با حالت خنده داری لبشو گاز گرفت و گفت:نگو اینجوری...زشته.خر خوبیه!

دوباره هاج وواج نگاهش کردم تا بفهمم منظورش کیه.خندید وگفت:بابا تیلاو دیگه...

افتادم دنباش وتا گرفتمش دستشو محکم گرفتمو گفتم:از این القاب همایونی چرا به شوهر خودت نمیدی؟هان؟خوبه منم به شوهر تو بگم پری؟

غش غش خندید وگفت:خوبه دوسش نداری اینجوری روش حساسی..دوسش داشتی چیکار میکردی

حرف آیدا چندبار توی ذهنم تکرار شد.این روزا خودم هم از فکرای خودم سر در نمی آوردم.

کلاس تموم شد و از تیلاو خبری نشد.کم کم داشتم نگران میشدم...شاید کیارش رفته بود سراغش..دلم هری ریخت.تصمیم گرفتم به محض خداحافظی از آیدا و پرهام به تیلاو زنگ بزنم.داشتیم جلوی ماشین با آیدا وپرهام تعارف تیکه پاره میکردیم که برسونمشون که یه ال نود سفدی کمی جلوتر از ما ایستاد...سریع سرمو  خم کردمو شروع کردم به خوندن پلاکش..خودش بود.تیلاو بود!اینکه عادت نداشت غیبت کنه...مثه من خوش خابم نبود که بگم خواب مونده..پس چرا دیر کرده بود؟اصلا اون که میدونست الان دیگه کلاس ندارمی چرا اومده بود؟همین که پیاده شد نازنین که از دانشگاه بیرون می اومد رفت سمتش وبا هم مشغول صحبت شدن....حالم از این دختره به هم میخورد...نکبت!دیر کرده بود به من هم که زنگ نزده بود حالا هم داشت با این دختره حرف میزد..این دیگه غیر قابل اغماض بود...حتما باید تنبیه میشد!با نازنین خداحافظی کرد وراه افتاد سمت ما....آیدا که تازه متوجه اومدن تیلاو شده بود ذوق زده در گوشم گفت:اَه پارلا...تیپش تو حلقم...ببین چه تیپی هم زده امروز!

آیدا راست میگفت..خیلی متفاوت شده بود.یه کت اسپورت قهموه ای با شلوار لی و یه پیراهن سفید معرکه اش کرده بود..موهاشو هم حالت دار درست کرده بود وانصافا اگه رقیبم نبود اگه غریبه بود و توخیابون میدیدمش دلم براش قیلی ویلی می رفت!پرهام کمی جلوتر رفت همونطور که مشغول صحبت بودن رسیدن به ما...خیلی سرد جواب سلامشو دادم.با پرهام درباره کلاس امروز حرف می زدن و آیدا دوبار آروم گفت:موهاشو ببین پارلا!چه خوشگل....چه زیبا....چه خوش حالته موها.

از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:درویش درویش...آبرومو بردی

-این بیچاره با کلی ذوق اومده طرفت سلام میکنه مثه برج زهرمار جوابشو میدی....این از استت نپره خوبه

-حقشه...جلوی من با نازنین چرا هی گرم صحبت میشه...اعصابم خورد میشه وقتی با نازنین حرف میزنه

-نه پارلا..دارم میبینم این شازده کار خودشو با دل تو کرده..این روزا خیلی روش حساس میشیاااااا

بعد هم زد زیر خنده...بیراه هم نمی گفت.قبلنا که اینجوری نبودم.این روزا خیلی روی تیلا و آدمای اطرافش حساس شده بودم...پرهام که خنده ی آیدا رو دید گفت:چی شده؟به ما هم بگین ما هم بخندیم دیگه...

آیدا:هیچی عزیزم..همینجوری

تیلاو اومد کنارم و گفت:پارلا میخوای سوئیچو بده پرهام برات بیاره...ما باید بریم یه جایی

من تازه برای امروزم کلی برنامه ریخته بودم که فلان کتابو بخونم...نمیشد که همینجوری بی خیال همه چی بشم.گفتم:واجبه؟

لحنش خیلی آروم بود.گفت:بله

-نمیشه بعدا بریم؟

-نه

داشت لجمو در می آورد...گفتم:من کار دارم امروز..نمیشه روز دیگه ای ....

حرفمو قطع کرد وخیلی آروم گفت:پارلا...مگه ما چن تا روز سپندارمذگان توی تقویم داریم؟

این دیگه چه روزیه؟اصلا چی هست؟برای شادیه یا غم؟من چرا تاحالا به گوشم نخورده؟آیدا که چشمای گردشده ی منو دید گفت:روز عشاق ایرانیه دیگه!وای چه رمانتیک!همون ولنتاینه ولی این روز ایرانی ولنتاینه.

عشاق ایرانی؟چه غلطا!!!!من وتیلاو که عاشق هم نبودیم..یا حداقل من که عاشقش نبودم!لبخندی نشست روی لبم.اولش شیطونه رفت یه کم تو جلدم وازم خواست نرم و بامبول دربیارم ولی دلم نیومد برنامه اشو به هم بزنم...عشاق ایرانی!از این کلمه خنده ام می گرفت...گفتم:بریم

آیدا:کجا؟؟؟سوئیچو رد کن بیاد...

وضع رانندگی ایدا تعریفی نداشت.اگه الان ماشینو میدادم دستش شب با یه لاستیکش هم به خونه نمیرسید...محض اطمینان سوئیچو دادم دست پرهام وگفتم:ببرین..لازم نیس شب بیارین.همون کلاس بعدی بیارین.راستی یه چیزی..آقا پرهام این ماشین منو دست این خانومت نده

آیدا پشت چشمی نازک کرد و گفت:وا....مگه این ماشین از اینی هم که هست خراب تر هم میشه؟؟؟؟

خندیدم و گفتم:دست تو باشه کلا نابود میشه...

خداحافظی کردیم وراه افتادیم که آیدا بلند گفت:پارلا وایسا ببینم....

سرمو برگردوندم وگفتم:بله؟

-آقا تیلاو که تو رو سوپرایزت کرد..نمیشه که مفتی مفتی بری حال کنی...تو چی کار براش کردی؟اصلا امروز رو یادت بود؟

آیدای گوربه گوری...من اصلا نمیدونستم همیچین روزی هم تو تقویم داریم...بعدا صابون حرص الانمو به تنت میمالم...صب کن!آخه چرا منو گذاشتی تو آمپاس؟برای اینه بیشتر ضایع نشم گفتم:منم یادم بود...تیلاو شام امشبو مهمون منه

آیدا فهمید تیرش به هدف خورده برای همین شیطنت بار خندید وگفت:خوش باشین

با توقف ماشین متوجه شدم اینجا همون پارکی هست که بار اول با تیلاو تنها بودم.همون شبی که با آیدا وپرهام رفته بودیم رستوران بابای تیلاو...چه شبی هم بود؟!

پیاده شدم و به تیلاو که چند قدم جلوتر از من ایستاده بود و دستاشو گذاشته بود رو کمرش نگاه کردم...گفت:اینجارو یادت هست؟

-آره...مگه میشه یادم بره؟

-پس برای تو هم خاطره شده

یدا اون لحظه ی آخری افتادم که بلند بلند فک کردمو تیلاو رو عصبانی کردم....بی اختیار ریز ریز خندیدمو گفتم:آره خیلی

برگشت همین که خنده ی منو دید گفت:حتما یاداون صحنه ی آخرش افتادی؟

-دقیقا

خندید دستمو گرفت وگفت:بریم همونجا....

رسیدیم همونجا...اوایل اسفند بود.روزشمار رسیدن عید شروع شده بود.بوی عید می اومد...بوی تازه شدن..دیگه زمستانو حس نمیکردم..هوای معرکه ای شده بود.کنار تیلاو ایستاده بودم و به ماشین هایی که رفت و آمد میکردن نگاه میکردم.

-به چی فک میکنی پارلا؟

-به خیلی چیزا

-به منم فک میکنی؟

خواستم نگاهش کنموسرمو که بالا گرفتم با نگاه خیره اش روی خودم روبرو شدم...زود نگاهمو دزیدمو گفتم:اگه پسر خوبی باشی چرا که نه...

حقیقتش این بود که من به تیلاو فک میکردم.در قبالش احساس مسئولیت میکردم.بعد از صیغه خیلی مهربون شده بود...طوری که هر دختری آرزوشو داشت..گهگای هم میزد به سیم آخر و با اعصابم بازی میرکد ولی نمره قبولی رو که میگرفت....من در مورد تیلاو دچار یه احساس مبهم شده بودم.نمیدونستم این حس دوس داشتنه...عاشق شدنه...عذاب وجدانه...نمیدونستم!

-من دلیل تو رو برای رفتن به پاریس میدونم

-ولی من هنوز دلیل تو رو نمیدونم تیلاو...به من نگفتی

-به وقتش همه چیو میفهمی

-واقعا میخوای بری؟

-پَ نَ پَ این همه دست وپا میزنم که بمونم؟

-تا این حد برات مهمه؟من که فک نمیکنم اینقدر این مسئله مهم باشه

رسیدن یه دختر به پدر و مادرش مهم نبود؟جواب دادن به سوالهای این چن سال من مهم نبود؟چیزی از حال من نمی دونست..یه لحظه بغض شدیدی راه گلومو سد کرد.از این همه سوال وابهام حالم به هم میخورد.از اینکه این همه سال صبر کرده بودم تا یه روزی بیدار بشم وببینم زیر آسمونی هستم که مادر و پدرم برای اولین بار عشق رو تجربه کردن...نیاز داشتم به یه تکیه گاه.تو همه این سالها من روی پای خودم ایستاده بودم و صدامم در نیومده بود ولی حالا در مقابل تیلاو احساس ناتوانی میکردم...زود حالمو فهمید دسشتو برد زیر چونه ام و گفت:چی شد؟ناراحتت کردم؟

اشکهام جاری شدن بدون اینکه از من اجازه ای بگیرن..دستمو گرفت و روی نیمکت نشستیم و اشکهام امون ندادن...یهوی هوای مامان و بابا به سرم زده بود...سعی داشت آرومم کنه و می گفت:پارلا..منو ببخش.من واقعا نمیخواستم ناراحتت کنم.خواهش میکنم گریه نکن

وقتی دید این دلداری ها فایده ای نداره سرمو گذاشت روی سینه اش و وبا دستش صورتمو نوازش میکرد...آغوش گرمی داشت.مردونه ودوس داشتنی...این اولین برای بود تو آغوش یه مرد جا میگرفتم.توی نه پدری داشتم نه برادری.با فک کردن به این جمله صدای هق هق ام بلند شد و گفتم:تو هم مثل بقیه ای...تو هم نمیدونی من چی کشیدم...نمیدونی من چن ساله به امید بودن تو شهری که مادرو پدرم توش آروم گرفتن چشمامو باز کردم و شبا با آروزی رفتن به اون شهر چشمامو بستم....نمی دونی چقد سخته چقد سخته که از همون وقتی که حس میکنی هستی و نفس میکشی بفهمی یه جای زندگیت بابقیه فرق داره...متفاوتی!چقد سخته وقتی همه به چشم ترحم بهت نگاه میکنن..بعضیا بهت میگن یتیم بعضیا بهت میگن بی کس و کار...بعضیا آدم هم حسابت نمیکنن...نمی دونی من چی کشیدم وقتی تو مدرسه روز اولیا میشد و من کسی رو نداشتم وقتی میگفتن باید ولی ات رو بیاری ومن کسی رو نداشتم که بار این کلمه رو به دوش بکشه...نمیدونی من چی کشیدم وقتی هربار که زمین میخوردم دوس داشتم پدری باشه تا دستمو بگیره و بگه دخترم پشتتم...مادری باشه زخمم ترمیم کنه...نمیدونی من چی کشیدم وقتی تو روزای شاد زندگیم نیاز به تحسین پدر ومادرم داشتم...هیچ کس پدر ومادر آدم نمیشه.این درد همیشه با من میمونه.وقتی من بچه هارو کنار پدر ومادرشون میدیدم از خودم بدم میومد...دارم به تو میگم تا حالا به کسی نگفتم وقتی بچه بودم از مامان وبابام هم بدم می اومد که منو تنها ول کردن رفتن...سخت تریت سختی میدونی چیه؟اینکه پدر ومادر برات یه کلمه باشه...حسشون نکنی مثه همه کلمه های دیگه....سخت ترین سختی اینه که روزی هزار بار به یه قاب عکس نگاه کنی و باهاشون حرف بزنی ولی خودت جواب خودتو بگی...

فقط گریه میکردم و تیلاو سکوت کرده بود.حس میکردم خوب حالمو میفهمه...حس میکردم یه ذره بهتر آروم شدم..تاحالا این حرفارو به کسی نگفته بودم.بعد از اینکه کمی آروم شدم اشکامو پاک کرد و گفت:چرا اینقدر به خودت زجر میدی دختر؟تو پدر نداشتی مادر نداشتی درست ولی خدارو که داشتی...

تو یه خدا داشتی که رشب با اون حرف میزدی هر صب با اون بیدار میشدی...پارلا تو تو همه ی این سالها خدارو بیشتر از من و بقیه داشتی و کسی اینو نفهمیده....من میودنم که خدا بیشتر از همه ی ما حواسش به تو بوده..تو خدارو داری.

تو اون لحظه دوس داشتم بگم بگه بعد خدا منو داری ولی نگفت....انتظارم بی ثمربود.سرمو باز روی سینه اش برداشتم.زل زدم به چشماش.نگاهش ترحم نبود..دلسوزی نبود.یه چیزی بود که من نمیفهمیدم چیه.ولی حس خوبی رو به من منتقل میکرد...حرفاش یه نوع قوت قلب بود.اشکامو پاک کرد و وقتی دید دوباره گریه نمیکنم گفت:یه کوچولو دیگه ادامه میدادی اشک منم در میاوردیاااا

از لحنش لبخندی روی لبم نشست و گفتم:ببخشید...گند زدم به روز....اسمش چی بود؟

- سپندارمذگان

-همون

-وایسا ببینم گفتی از مدرسه ولی میخواستن؟

-بله

-پس از اولش آتیش می سوزوندی...من فک کردم مقابل من این همه شیطونی

-من از اولش شیطون بودم....راستی میخوای سر منو با یه پارک شیره بمالی؟انقد گفتی سپندارمذگان من گفتم یا خدا این میخواد منو ببره همچین سوپرازم کنه که عقل از سرم بپره....

خندید وگفت:مثلا آوردمت اینجا یه کم به یاد اون روزمون بیفتیم بخندیم اینجوری شد...نه خیر میخوام حسابی سوپرایزت کنم خانومی.

با ذوق گفتم:چی کار میخوای بکنی؟

-بریم میگم