رمان من هم گریه می کنم پست چهارم
((تارا))
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم...ساعت دو بعد از ظهر بود و حسابی خوابیده بودم و ساعت پنج یه کلاس داشتم با پدرام و قرار بود امتحان بگیره و من هیچی نخونده بودم...سریع یه چیزی به عنوان نهار خوردم و نشستم پای درس...حدودا سه ساعت داشتم می خوندم...ساعت چهار بود و باید اماده می شدم...اول موهامو بستم و یه کلیپس کوچیک زدم بهش..موهای بلوندمو از جلو فرق کج دادم، موهام خدایی حالت داشت و تقریبا می شد گفت فر درشت و باز بود...صورت سفیدی داشتم و چشمای ابی...بینی قلمی و لبای قلوه ای...به مامانم رفته بودم و خوشمل بودم...یه ارایش خیلی دخترونه و ملیح کردم،در حد یه کرم پودر و رژ لب و یه خط چشم کوچولو یه زره ریمل،از رژ گونه خوشم نمی یومد و معمولا نمی زدم و سایه هم که بیخیال کی حوصله داشت فقط خط چشمو عشقه که اونم معمولا خراب می کردم و باید پادی برام درستش می کرد...یه مانتو سرخابی جیغ پوشیدم و یه جین مشکی دمپا گشاد هم پام کردم...مغنه ی مشکی با گیس مشکی سرخابیمو زدم...برای هر مانتو یه گیس برای مغنه ام داشتم،کفش سرخابی عروسکی پاشنه تختمو پوشیدم...حسابی ترکونده بودم کیف سرخابی مو برداشتم و زدم بیرون...سوار سانتافه شاسی بلند سفیدم شدم و رفتم دم در خونه پادینا...اومد بیرون و قبل از این که سوار بشه گفتم:
- پادی بیا تو بشین پست رول...من حوصله ندارم...
پیاده شدم و اون نشست و رفتیم دنبال دنیا...تو این مدت به تیپ پادی نگاه کردم...یه مانتو قرمز جیغ و یه شلوار جین مشکی و کفش ال استار قرمزشم پوشیده بود و یه مغنه مشکی و گیس مشکی قرمز...یه ارایش ملیح دخترونه هم داشت که پوست سفیدشو خوب نشون میداد...دوباره بیشتر به چشمش رسیده بود که با اون خط چشم و ریمل و سایه طوسی که چشمای طوسی شو وحشی تر نشون میداد...بلاخره رسیدیم و دنیا هم سوار شد...اونم یه مانتو ابی نفتی براق پوشیده بود و یه شلوار جین یخی و یه کفش عروسکی پاشنه تخت ابی...مغنه سرمه ای و گیس ابی و سفید...ارایشی دخترونه و معمولی و طبق معمول رژلب براق که لبشو تو دید می زاشت...تا خود دانشگاه کسی خرف نزد و سکوتی حکم فرما بود...دوست داشتم به دیشب فکر کنم، به بوسه ای که قرار بود اتفاق بیفته ولی نشد...چه بهتر و گرنه غرورمو نمی تونستم حفظ کنم...پادی و دنی بعد از اون بوسه با پسرا حسابی مچ شده بودن،منم دوست داشتم باهاشون گرم بگیرم ولی بعد از این که دنی شربت ریخت روی ارتین و خندیدم یاد یتیم بودنم افتادم و این غرور و قول لعنتی...نباید توی رابطه های احساسی با جنس مخالف قرار می گرفتم...ولی اون چشمای ابی چی داشت که منو به طرف خودش می کشید...دیشب که توجه کردم دیدم چشماش ابیه...حتی اسمش هم نمی دونم...اون که حسین بود و دومی ارتین ولی اون چشم ابیه چی؟ اون...یه چیز عجیبی منو به طرف می کشید که نمی دونم می خواستمش یا؟دوست داشتم بیشتر درموردش بدون...بهتره اینو بزارم پای کنجکاویی که بعضی مواقع به سراغم میومد...اره همینه من نسبت به اون کنجکاوم...فقط همین...
رشته افکارم با صدای برخورد ماشین گلم با یه مازراتی سفید پاره شد...چشمامو بستم و دعا کردم که ماشین پسرا نباشه...اخه فقط اونا مازاراتی داشتن داخل دانشگاه...برگشتم طرف پادینا و گفتم:
- کجای پادینا؟
- ببخشید...
- مهم نیست فقط دعا کن که...
حرفم با دیدن چهرهه برزخی حسین نیمه موند...با دستش درو باز کرد و پادینا با پرویی مثه پرنسس ها پیاده شد و یه تشکر پرنسسی کرد و خواست بره که حسین بازوشو گرفت و گفت:
- کجا خانم؟ درو باز نکردم برات که سرتو بندازی پایینو بری...وقتی بلد نیستی پارک دوبل کنی چرا پشت رول می شینی؟
منو دنی هم پیاده شدیم و ارتین و اون پسر چشم ابیه هم اومدن و پشت حسین وایسادن و ما هم پشت پادینا...پادینا اخمی کرد و گفت:
- شما وقتی فرق قرمز،البالویی،جیگری،دون اناری رو فهمیدید به پارک دوبل خانوما اشکال بگیرید...
و محکم حسین رو پس زد و کیفشو از ماشین در اورد و رفت جلوی ماشینو نگاه کرد و گفت:
- اینقدر زر زر کردی برای هیچی بود...اومدی بگی منم بلدم داد بزنم؛نه اقای محترم من از تو بیشتر بلدم...ماشینا که آخم نگفتن و فقط شما ضایع شدید...
بعدش رفت...پسرا با تعجب به پادینا که رفت نگاه می کردن و وقتی پادینا غیب شد برگشتن طرف ما...لبخندی روی لبم بود...لبخندی از جنس پیروزی...قری به سرو گردنم دادمو صدامو نازک کردم و با ناز گفتم:
- با اجازتون اقایون...روز خوبی داشته باشید...
و دست دنیا رو گرفتم و از جلوی چشمای متعجبشون رد شدیم...دنیا خندید و گفت:
- الان فکر می کنن اینا دیگه کین؟ زدن به ماشینمون و دوقورت و نیمه شونم باقیه...
خندیدم و گفتم:
- ولی پادی خوب حالشونو گرفت؛بدبخت ها نتونستن لام تا کام حرف برنن،به معنای واقعی کلمه لال شده بودن...
دنی هم خندید و تایید کرد...رفتیم داخل دانشگاه،پادینا روی یه نیمکت نشسته بود و پای راستشو انداخته بود روی پای چپش و داشت جزوه هاشو دوره می کرد...نشستیم کنارش که جزوه هاشو گذاشت روی پاشو به ما نگاه کرد و گفت:
- بعد کلاس میریم خونه خودمون...وسایلارو امروز میارن،بهشون سفارش کردم که سه تا کارگر هم بفرستن تا وسایلارو جاسازی کنن...
دنی گفت:
- اره ما که نمی تونیم جاسازی کنیم ثانیا باید نصب هم بشن،تیکه تیکن...
راست می گفتن،ما نمی تونستیم اون همه کارو انجام بدیم و به کمک نیاز داشتیم...جزوه هامو در اوردم و شروع کردم خوندن و دوره کردن...بلاخره ساعت پنج شد و رفتیم سر کلاس...از شانس بد ما هم شراره و گروهش و هم پسرا داخل کلاس بودن...یعنی اینا هم با ما هم کلاس بودن؟ وای نه...حالا کدوم واحداشونو مثه ما گرفتن خدا میدونه؟ بدون سلام به پدرام رفتیم نشستیم که پدرام گفت:
- خانما به شما یاد ندادن سلام کنید؟
همه خندیدن و فقط پسرا که نمی دونستن نسبت ما با پدرام چیه اخم کردن...اخی بدبختا موندن چرا پدرام این قدر با ما راحته...به حالت مصلحتی با دستام خودمو باد زدمو گفتم:
- سلام استاد نیازی...
- تارا از اسم استاد بدم میاد...
- خب به من چه استاد...
پدرام اخمی کرد و گفت:
- نه انگار نمی خوای بفهمی،لج باز...
- همینه که هست استاد...
اینو گفتم و ریز خندیدم و دنیا و پادینا هم خندیدند...پدرام توجه نکرد و شروع کرد به پخش برگه ها و گفت:
- فقط نیم ساعت وقت برای جواب دارید...این امتحان برای سنجش دانشجو هاست...امیدوارم موفق باشید...
به برگه نگاهی انداختم،همه سوالا رو بلد بودم...تند تند شروع کردم به جواب دادن...بعد از ده دقیقه هنوز هیچ کس نداده بود...دستمو بردم بالا که پدرام گفت:
- سوالی رو جواب نمی دم خانم یوسفی نیا...
اهه فکر کرده سوال دارم...با غرور گفتم:
- استاد من سوال ندارم...می تونم برگه رو بدم؟
پدرام ابروهاش از تعجب پرید بالا و گفت:
- تارا واقعا تموم کردی؟ می تونی هنوز فکر کنی بیست دقیقه دیگه وقت داری...
- نه،تمام شد...
- خب باشه برگه رو بیار...
برگه رو بردم دادم بهش که گفت:
- وایسا تا تصحیح کنم بدم بهت...
از خودم مطمئن بودم و می دونستم قطعا نمره کاملو می گیرم...پدرام شروع کرد به تصحیح،تند تند می خوند و تیک می زد...برگه تمام شد و نمرمو یادداشت کرد و با لبخند برگه رو داد و رو به دانشجو ها گفت:
- خب اولین نمره کامل...
رفتم نشستم که پادی و دنی هم بلند شدن و برگه هارو دادن و وایسادن تا پدرام تصحیح کنه...فکر کنم اونا هم نمره کاملو گرفتن چون صورت دوتاشون از خوشحالی در حال درخشش بود...حدسم درست در اومد چون پدرام گفت:
- خب اینم دو نفر دیگه با نمره کامل...
گیسو که ردیف بالایی ما نشسته بود گفت:
- البته...اگه استاد برادر منم بود من و دوستام هم نمره کامل می گرفتیم...
با این حرفش جو متشنج شد...واقعا حرص ادمو در میاره...پدرام خواست جواب گیسو رو بده که دنی گفت:
- گیسو جان...اگه مشکلی داری می تونی بری با ریاست دانشگاه در این مورد صحبت کنی یا شکایت بنویسی دیگه حداقل داری حقوق می خونی فک کنم دیگه بتونی از خودت دفاع کنی و نیاز به مامان بابات نباشه
بعد با مکث گفت:
- البته شک دارم...
همه پسرا هوو کشیدن و گیسو خودشو مشغول نوشتن کرد...پدرام کلاسو اروم کرد و پادی و دنی اومدن نشستن و شروع کردن به پچ پچ کردن ولی من همون جور نشسته بودم و سرمو روی میز خم کرده بودم و چشمامو بسته بودم...
- پیس پیس...هوی...خانم یوسفی نیا...
چشمامو اوردم بالا که توی جفت چشم ابی گره خورد...اخمی کردم و با دست گفتم چیه؟ به برگه اش اشاره کرد...به پدرام نگاه کردم داشت مبحث های جدیدو روی تخته یادداشت می کرد...سرمو اوردم بالا و به برگه اش نگاه کردم توی سوال اخر مونده بود...پوزخندی اومد روی لبم و سرمو برگردونم که صداش اومد:
- کمک نمی کنی؟
صداش چه قدر مظلوم بود، دلم براش سوخت و سوالو براش گفتم و اونم نوشت...بلند شد و برگه اش رو داد و دوستاشم بلند شدن و دادن فکر کنم اونا هم تو همین سوال مونده بودن. وقتی برگشتن اروم گفتم:
- همتون توی سوال اخر مونده بودین؟
هر سه با هم گفتن:
- اره...
دیگه حرفی رد و بذل نشد و من هم گرم صحبت با پادی و دنی شدم...پدرام برگه همه رو گرفت و شروع کرد به اموزش مبحث جدید...تا اخر کلاس ساکت بودم و فقط یادداشت می کردم...کلاس تمام شد. وسایلامونو جمع کردیم که پادینا گفت:
- بریم بچه ها الانه که وسایلا برسه...
کیفمو برداشتم و از پدرام خداحافظی کردیم. داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون که شراره گفت:
- تارا یه دقیقه صبر کن...
برگشتم و بهش نگاه کردم...اومد جلو گفت:
- تارا دور امیرو خط بکش...فکر نکن ندیدم چه جور داشتی باهاش پچ پچ می کردی...نمی زارم اونو ازم بگیری تو هیچی نداری که اون بخواد بهت توجه کنه...
امیر کی بود؟ من با کی پچ پچ می کردم؟ سوالمو پرسیدم:
- امیر کیه؟
- خودتی خانم...فکر نکن ندیدم که بهش تقلب رسوندی...
اهان پس امیر همون پسر چشم ابی خوشملس...خوبه یه نقطه ضعف از طرف شراره...گرچه من کاری با امیر نداشتم...جواب شراره رو ندادم و با خونسردی راهمو ادامه دادم...سوار ماشیم شدم که پادی گفت:
- تارا تو به امیر تقلب رسوندی؟
- اره ازم سوال اخرو می خواست منم بهش دادم...البته فقط اون نبود ارتین و حسین هم می خواستن...
دنی گفت:
- اهان که این طور ولی معلومه بین شراره و امیر یه چیزی هست...
- خب باشه که چی؟
- هیچی...دختره کنه ایه...بدبخت امیر...
پوزخندی زدمو گفتم:
- اره...
عجیب بدم میومد که امیرو شراره رو کنار هم بزارم...نمی دونم چرا ولی بدم میومد...رفتیم خونه که دیدیم یه کامیون بزرگ روبه روی خونه است...ماشینو پارک کردیم و پیاده شدیم...رفتم پیش راننده و گفتم:
- ببخشید که دیر شد...اگه امکان داره بگید تا کارگرا وسایلو بیارن داخل خونه...
- خواهر من...کارگر نمیاد...
اخم کردمو گفتم:
- یعنی چی اقا؟ ما گفتیم سه تا کارگر هم بفرستند...
- بله خواهر من...الان سه نفر میان کمک ولی کارگر نیستند برادر زاده و دوستای اقای مظفری هستن...
سرمو برگردوندم که با پادی و دنی بگم بیاین بریم تو تا بیان ولی دیدم که دارن با امیر،حسین و ارتین صحبت می کنن...رفتم پیششون و بدون سلام به پسرا گفتم:
- مرتیکه به من می گه خواهر من...باید برم خودکشی کنم خواهر تو باشم خواهر یه یالقوز شدم برای هفتاد و هفت پشتم بسه کم مونده خواهر تو هم بشم...خواهر من...خواهر من...
پادی خندید و گفت:
- چی شده؟
- هیچی...پادی من می رم داخل کارگرا که اومدن بگو تا وسایلا رو بیارن...اما انگار کارگر نیستن برادر زاده و دوتا از دوستای برادر زاده ی اقای مظفری قراره بیان...
پادی که معلوم بود چیزی نفهمیده گفت:
- اهان باشه...تارا به پدرام زنگ بزن بگو ساکمو ببنده تا من برم برش دارم...
- خودت زنگ بزن...به من چه...
- چته تو...
- هیچی،سر درد دارم...
- اهان اخر هیچی یا سر درد؟
- نمکدون...
بعد رو به دنی گفتم:
- یه قرص سر درد بده به من...
دنیا از داخل کیفش یه قرص داد و من با بطری اب داخل کیفم خوردمش...خواستم بگم فعلا خدانگهدار که ارتین گفت:
- خب بریم تا وسایلارو جا بدیم...
از تعجب چشمای هر سه تامون گشاد شد و پادی گفت:
- ببخشید؟
- بله دیگه من ارتین مظفری هستم برادر زاده ی اقای مظفری و اینا هم دوستای برادر زادهی اقای مظفری...
اخم کردم...داشت ادای منو در می اورد...پسره ی لجن...برای تلافی گفتم:
- اااااا نمی دونستم شما کنار درس خوندن شغل کارگری هم دارید؟
دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:
- نه خیر...متاسفانه امروز عمو کارگراشو فرستاده بود و از ما درخواست کمک کرد...
- اهان که این طور...پس لطفا زودتر وسایلا رو بیارید...
و با ناز و عشوه رفتم توی خونه...بعداز چند دقیقه اونا هم اومدن و شروع کردن به اوردن وسایلا...سالن کاغذ دیواری ابی با ترکیب بنفش داشت...اول مبلا رو که رنگ بنفش بادمجونی داشت رو نصب کردن و گذاشتن یه گوشه...بعد هم تی وی و میز تی وی و میز وسط و اباژر و بعد شروع کردن به کمک ما به چیدن سالن..پادی می گفت:
- اینو بزار اینجا...
من:
- نه اونجا قشنگ تره...
دنی:
- دوتاتون بی سلیقه اید...اون گوشه خوشمل تره...
پسرا کمر درد گرفته بودن از بس یه مبلو تکون دادن...اخرشم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و توافقی نظر دنی رو قبول کردیم و یه میز غذا خوری دوازده نفره هم گذاشتیم داخل قسمت غذا خوری...
پسرا وسایل اشپزخونه رو با نظر دنی و پادی چیدن توی اشپزخونه ولی من از فرط سر درد نمی تونستم جم بخورم و فقط داخل چیدن سالن نظر دادم که هیچ تاثیر نداشت...روی مبل نشسته بودم که دستی روی سرشونه ام قرار گرفت از ترس صد متر پریدم هوا...سریع برگشتم که دیدم همه با خنده زل زدن به من...اخم کردم و به پادینا که دستش روی هوا مونده بود نگاه کردم و با خشم گفتم:
- بهت یاد ندادن عین انسان ادمو صدا کنی؟ این چه کاری بود؟
- هیچی عجقم...
- زهرمارو عجقم...
- اه تارا سگ نشو بیا ببین اشپزخونه چه طوره؟
- سگ شوورته... باشه...
رفتم و اشپزخونه رو نگاه کردم...تازه کابیت های طوسی قرمزشو دیدم.. یخچال مشکی با ماشین ظرفشوییو لباسشویی مشکی داخلش برق میزدند و ظروف هم که رنگ طوسی و قرمز داشتن قشنگ چیده شده بودن و کنار اپن هم سه تا صندلی بلند که یکی قرمز یکی طوسی و یکی هم مشکی بود و یه میز غذا خوری چهار نفره هم وسط قرار داشت که شیشه ای با روکش مشکی داشت و دوتا صندلی قرمز و دو تا هم طوسی داشت...لبخندی زدمو گفتم:
- خوبه خوش سلیقه اید...البته با انتخاب من به عنوان دوست هم می شه به سلیقه معرکه تون پی برد...
بعد هم یه لبخند ژکوند چاشنی حرفم کردم که دنی زد تو سرمو گفت:
- کم چرت بگو...اخه من به توی خودشیفته چی بگم؟
- بگو خیلی ماهی...
پادی جواب داد:
- بخف...
تازه متوجه پسرا شدم که داشتن با خنده نگامون می کردن...پوزخندی زدمو گفتم:
- اصلا خجالت نکشین اگه دوست دارید اظهار نظرم بکنید...خیلی خوب می شه،شما نمی خواید چیزی به بدوبیراهای اینا به من اضافه کنید؟ همه دوست دارن منم دوتا دوست اسکول دارم...
اینو گفتم که پادی و دنیا به طرفم خیز برداشتن و منم پا به فرار گذاشتم...پادی همونجور که می دوید گفت:
- تارتاری دستم بهت برسه تیکه بزرگت گوشته...خیلی بیشعوری...
- تارتاری و مرض...اسم دارم...تارا...
- جرات داری وایسا...من اسکولم یا تو؟
- تو...نه ببخشید شما...
دنی جواب داد:
- خفه شو تارا...
- نظر لطفته...
- خیلی بی شعوری...
- شما بیشتر...
- احمق...
- شوورته...
دنیا یه دونه از اون جیغ فرا بنفش ها کشید و گفت:
- وایسا ببینم...جرات داری وایسا...
- مگه من دلم می خواد مثه دوست پسرات کبود بشم؟
- چی می گی تو؟
- بابا مگه رضا رو ندیدی چه جوری کبود شده بود بعد از قرار با تو...از بس زدیش...
- رضا کدوم خریه؟ کم چرت بگو...
خندیدم بلند خندیدم...دیگه نا نداشتم بدوم...وایسادم که یه دفعه پخش زمین شدم...پادی و دنی افتاده بودن رومو تا می تونستن می زدن...پادی یکی زد توی کلیه ام که جیغم رفت هوا:
- ایییییییییی...کثافت عوضی...پهلوم سوراخ شد...
- زهر...ایشاالله بمیری...
- تورو چه به ایشاالله؟
- ساکت شو...
بعد از پنج دقیقه کتک کاری از روم بلند شدم...نمی تونستم بلند شم...هم پهلوم درد می کرد هم خندم گرفته بود...به قیافه متعجب پسرا که نگاه کردم دیگه نتونستم خودمو بگیرم و غش غش خندیدم...خنده هام که ته کشید خواستم پا شم که درد بدی توی پهلوم پیچید و صدای اخم بلند شد:
- اخ...مرض بگیری پادی...پهلومو سوراخ کردی...
- به جهنم...
- حد اقل بیا کمکم کن بلند شم...
پادینا دست به سینه فقط نگام کرد و به جاش دنی اومد و کمکم کرد تا بلند شم...مغنه ام کاملا افتاده بود دور گردنم،درش اوردم و پرتش کردم روی مبل...امیر گفت:
- خب خانما اگه دعوا و جرو بحثتون تموم شد بریم وسایلای سه اتاق بالا رو بچینیم...
روی مبل ولو شدم و پهلومو محکم گرفتم و گفتم:
- ای پادی گور به گور بشی...اصلا لیته شی...کثافت کُ...
- تارا خفه شو...
پادی اینو گفت...لب پایینیمو با دندون گاز گرفتم...خوب شد سوتی ندادم...عجب فحشی هم می خواستم بدم....نیشمو باز کردمو برای تغییر جو گفتم:
- خب بریم بالا وسایلارو بچینیم...
پسرا فقط سر تکون دادن و رفتن...اونا که رفتن پادی و دنی افتادن روم و هر دو یکی زدند توی سرم و دنی گفت:
- یعنی اگه پادی جلوتو نمی گرفت کامل حرفتو می زدی؟
- اره...
پادی یکی دیگه زد توی سرم و گفت:
- خاک تو سرت...گرچه با این که جلوتو گرفتم ولی بازم فهمیدن...
- نه بابا تو از کجا فهمیدی؟
- از اونجایی که سرشونو انداختن زیر و ریز ریز بهت خندیدند بعدشم بدون حرف رفتن بالا اسکول خانم...
نیشمو باز کردمو گفتم:
- پس حسابی ضایع کردم...
- اره می شه گفت...
ساکت شدیم که دنی گفت:
- هر کی بره توی اتاق خودش بگه چه جوری اتاقو بچینن...
سری تکون دادیم و رفتیم طبقه بالا...قبلا کل وسایلارو اورده بودیم بالا و فقط نصب و چیدنشون مونده بود...درو اروم باز کردم و رفتم داخل و از عمد درو محکم بستم که بیچاره امیر صد متر پرید هوا و گفت:
- چته دختر؟ مگه مرض داری؟
اخم کردم و به چشمام حالت گربه ای دادم که هیچ کس نبود که جلوش به زانو در نیاد و اروم گفتم:
- چرا داد می زنی؟ خب از دستم در رفت...
دستی میون موهاش کشید و نفسشو فوت کرد و به کارش ادامه داد...وجدانم داد کشید:
- بیا تارا پسر مردمو از راه به در کردی...فقط مواظب خودت باش که بلایی سرت نیاره...
- تو خفه حالتو ندارم...الان چه وقت بیداری بود بکپ دیگه...
داشت کاراشو می کرد و هی زیر چشمی به من نگاه می کرد...به دیوار تکیه دادم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:
- کمک نمی خوای؟
- حوصلت سر رفته؟
چه زود پسر خاله شد...بیا ای قربون وجدانم برم که به موقع بیدار می شه اگه همینجوری ادامه بدم کار دستم می ده پس دوباره به حالت مغرور خودم رفتم و گفتم:
- نه...
- اهان...منم ممنون می شم حالا که پیشنهاد کمک دادی تا دارم اینو می بندم بگی می خوای اتاقتو چه جوری بچینی؟
به اتاقم نگاه کردم و گفتم:
- نمی دونم...
- یعنی چی؟یعنی هیچ نظری نداری؟
- چرا ولی...
- ولی چی؟
- عجب گیری دادی تو...
- من؟
- نه عمم...
خندید و چیزی نگفت...منم دوباره محوش شدم،هم خوش هیکل بود و هم خوش تیپ شاید شراره حق داره که میخوادش؛شاید ارزوی هر دختری بود ولی من نباید دوباره عاشق می شدم...من عاشق مامانم بودم عاشق بابام بودم ولی تنهام گذاشتن و من حدودا یه سال افسردگی گرفته بودم اگه دوباره دل می بستم بد می شد...اگه ضربه می خوردم حالم بدتر از این می شد...ولی نمی تونستم جلوی حسای پیش اومده رو بگیرم...حسایی که به این چشم ابی داشتم...چشماش همرنگ چشمای خودم بود و می دونستم خوب می تونست جادو کنه...
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم...ساعت دو بعد از ظهر بود و حسابی خوابیده بودم و ساعت پنج یه کلاس داشتم با پدرام و قرار بود امتحان بگیره و من هیچی نخونده بودم...سریع یه چیزی به عنوان نهار خوردم و نشستم پای درس...حدودا سه ساعت داشتم می خوندم...ساعت چهار بود و باید اماده می شدم...اول موهامو بستم و یه کلیپس کوچیک زدم بهش..موهای بلوندمو از جلو فرق کج دادم، موهام خدایی حالت داشت و تقریبا می شد گفت فر درشت و باز بود...صورت سفیدی داشتم و چشمای ابی...بینی قلمی و لبای قلوه ای...به مامانم رفته بودم و خوشمل بودم...یه ارایش خیلی دخترونه و ملیح کردم،در حد یه کرم پودر و رژ لب و یه خط چشم کوچولو یه زره ریمل،از رژ گونه خوشم نمی یومد و معمولا نمی زدم و سایه هم که بیخیال کی حوصله داشت فقط خط چشمو عشقه که اونم معمولا خراب می کردم و باید پادی برام درستش می کرد...یه مانتو سرخابی جیغ پوشیدم و یه جین مشکی دمپا گشاد هم پام کردم...مغنه ی مشکی با گیس مشکی سرخابیمو زدم...برای هر مانتو یه گیس برای مغنه ام داشتم،کفش سرخابی عروسکی پاشنه تختمو پوشیدم...حسابی ترکونده بودم کیف سرخابی مو برداشتم و زدم بیرون...سوار سانتافه شاسی بلند سفیدم شدم و رفتم دم در خونه پادینا...اومد بیرون و قبل از این که سوار بشه گفتم:
- پادی بیا تو بشین پست رول...من حوصله ندارم...
پیاده شدم و اون نشست و رفتیم دنبال دنیا...تو این مدت به تیپ پادی نگاه کردم...یه مانتو قرمز جیغ و یه شلوار جین مشکی و کفش ال استار قرمزشم پوشیده بود و یه مغنه مشکی و گیس مشکی قرمز...یه ارایش ملیح دخترونه هم داشت که پوست سفیدشو خوب نشون میداد...دوباره بیشتر به چشمش رسیده بود که با اون خط چشم و ریمل و سایه طوسی که چشمای طوسی شو وحشی تر نشون میداد...بلاخره رسیدیم و دنیا هم سوار شد...اونم یه مانتو ابی نفتی براق پوشیده بود و یه شلوار جین یخی و یه کفش عروسکی پاشنه تخت ابی...مغنه سرمه ای و گیس ابی و سفید...ارایشی دخترونه و معمولی و طبق معمول رژلب براق که لبشو تو دید می زاشت...تا خود دانشگاه کسی خرف نزد و سکوتی حکم فرما بود...دوست داشتم به دیشب فکر کنم، به بوسه ای که قرار بود اتفاق بیفته ولی نشد...چه بهتر و گرنه غرورمو نمی تونستم حفظ کنم...پادی و دنی بعد از اون بوسه با پسرا حسابی مچ شده بودن،منم دوست داشتم باهاشون گرم بگیرم ولی بعد از این که دنی شربت ریخت روی ارتین و خندیدم یاد یتیم بودنم افتادم و این غرور و قول لعنتی...نباید توی رابطه های احساسی با جنس مخالف قرار می گرفتم...ولی اون چشمای ابی چی داشت که منو به طرف خودش می کشید...دیشب که توجه کردم دیدم چشماش ابیه...حتی اسمش هم نمی دونم...اون که حسین بود و دومی ارتین ولی اون چشم ابیه چی؟ اون...یه چیز عجیبی منو به طرف می کشید که نمی دونم می خواستمش یا؟دوست داشتم بیشتر درموردش بدون...بهتره اینو بزارم پای کنجکاویی که بعضی مواقع به سراغم میومد...اره همینه من نسبت به اون کنجکاوم...فقط همین...
رشته افکارم با صدای برخورد ماشین گلم با یه مازراتی سفید پاره شد...چشمامو بستم و دعا کردم که ماشین پسرا نباشه...اخه فقط اونا مازاراتی داشتن داخل دانشگاه...برگشتم طرف پادینا و گفتم:
- کجای پادینا؟
- ببخشید...
- مهم نیست فقط دعا کن که...
حرفم با دیدن چهرهه برزخی حسین نیمه موند...با دستش درو باز کرد و پادینا با پرویی مثه پرنسس ها پیاده شد و یه تشکر پرنسسی کرد و خواست بره که حسین بازوشو گرفت و گفت:
- کجا خانم؟ درو باز نکردم برات که سرتو بندازی پایینو بری...وقتی بلد نیستی پارک دوبل کنی چرا پشت رول می شینی؟
منو دنی هم پیاده شدیم و ارتین و اون پسر چشم ابیه هم اومدن و پشت حسین وایسادن و ما هم پشت پادینا...پادینا اخمی کرد و گفت:
- شما وقتی فرق قرمز،البالویی،جیگری،دون اناری رو فهمیدید به پارک دوبل خانوما اشکال بگیرید...
و محکم حسین رو پس زد و کیفشو از ماشین در اورد و رفت جلوی ماشینو نگاه کرد و گفت:
- اینقدر زر زر کردی برای هیچی بود...اومدی بگی منم بلدم داد بزنم؛نه اقای محترم من از تو بیشتر بلدم...ماشینا که آخم نگفتن و فقط شما ضایع شدید...
بعدش رفت...پسرا با تعجب به پادینا که رفت نگاه می کردن و وقتی پادینا غیب شد برگشتن طرف ما...لبخندی روی لبم بود...لبخندی از جنس پیروزی...قری به سرو گردنم دادمو صدامو نازک کردم و با ناز گفتم:
- با اجازتون اقایون...روز خوبی داشته باشید...
و دست دنیا رو گرفتم و از جلوی چشمای متعجبشون رد شدیم...دنیا خندید و گفت:
- الان فکر می کنن اینا دیگه کین؟ زدن به ماشینمون و دوقورت و نیمه شونم باقیه...
خندیدم و گفتم:
- ولی پادی خوب حالشونو گرفت؛بدبخت ها نتونستن لام تا کام حرف برنن،به معنای واقعی کلمه لال شده بودن...
دنی هم خندید و تایید کرد...رفتیم داخل دانشگاه،پادینا روی یه نیمکت نشسته بود و پای راستشو انداخته بود روی پای چپش و داشت جزوه هاشو دوره می کرد...نشستیم کنارش که جزوه هاشو گذاشت روی پاشو به ما نگاه کرد و گفت:
- بعد کلاس میریم خونه خودمون...وسایلارو امروز میارن،بهشون سفارش کردم که سه تا کارگر هم بفرستن تا وسایلارو جاسازی کنن...
دنی گفت:
- اره ما که نمی تونیم جاسازی کنیم ثانیا باید نصب هم بشن،تیکه تیکن...
راست می گفتن،ما نمی تونستیم اون همه کارو انجام بدیم و به کمک نیاز داشتیم...جزوه هامو در اوردم و شروع کردم خوندن و دوره کردن...بلاخره ساعت پنج شد و رفتیم سر کلاس...از شانس بد ما هم شراره و گروهش و هم پسرا داخل کلاس بودن...یعنی اینا هم با ما هم کلاس بودن؟ وای نه...حالا کدوم واحداشونو مثه ما گرفتن خدا میدونه؟ بدون سلام به پدرام رفتیم نشستیم که پدرام گفت:
- خانما به شما یاد ندادن سلام کنید؟
همه خندیدن و فقط پسرا که نمی دونستن نسبت ما با پدرام چیه اخم کردن...اخی بدبختا موندن چرا پدرام این قدر با ما راحته...به حالت مصلحتی با دستام خودمو باد زدمو گفتم:
- سلام استاد نیازی...
- تارا از اسم استاد بدم میاد...
- خب به من چه استاد...
پدرام اخمی کرد و گفت:
- نه انگار نمی خوای بفهمی،لج باز...
- همینه که هست استاد...
اینو گفتم و ریز خندیدم و دنیا و پادینا هم خندیدند...پدرام توجه نکرد و شروع کرد به پخش برگه ها و گفت:
- فقط نیم ساعت وقت برای جواب دارید...این امتحان برای سنجش دانشجو هاست...امیدوارم موفق باشید...
به برگه نگاهی انداختم،همه سوالا رو بلد بودم...تند تند شروع کردم به جواب دادن...بعد از ده دقیقه هنوز هیچ کس نداده بود...دستمو بردم بالا که پدرام گفت:
- سوالی رو جواب نمی دم خانم یوسفی نیا...
اهه فکر کرده سوال دارم...با غرور گفتم:
- استاد من سوال ندارم...می تونم برگه رو بدم؟
پدرام ابروهاش از تعجب پرید بالا و گفت:
- تارا واقعا تموم کردی؟ می تونی هنوز فکر کنی بیست دقیقه دیگه وقت داری...
- نه،تمام شد...
- خب باشه برگه رو بیار...
برگه رو بردم دادم بهش که گفت:
- وایسا تا تصحیح کنم بدم بهت...
از خودم مطمئن بودم و می دونستم قطعا نمره کاملو می گیرم...پدرام شروع کرد به تصحیح،تند تند می خوند و تیک می زد...برگه تمام شد و نمرمو یادداشت کرد و با لبخند برگه رو داد و رو به دانشجو ها گفت:
- خب اولین نمره کامل...
رفتم نشستم که پادی و دنی هم بلند شدن و برگه هارو دادن و وایسادن تا پدرام تصحیح کنه...فکر کنم اونا هم نمره کاملو گرفتن چون صورت دوتاشون از خوشحالی در حال درخشش بود...حدسم درست در اومد چون پدرام گفت:
- خب اینم دو نفر دیگه با نمره کامل...
گیسو که ردیف بالایی ما نشسته بود گفت:
- البته...اگه استاد برادر منم بود من و دوستام هم نمره کامل می گرفتیم...
با این حرفش جو متشنج شد...واقعا حرص ادمو در میاره...پدرام خواست جواب گیسو رو بده که دنی گفت:
- گیسو جان...اگه مشکلی داری می تونی بری با ریاست دانشگاه در این مورد صحبت کنی یا شکایت بنویسی دیگه حداقل داری حقوق می خونی فک کنم دیگه بتونی از خودت دفاع کنی و نیاز به مامان بابات نباشه
بعد با مکث گفت:
- البته شک دارم...
همه پسرا هوو کشیدن و گیسو خودشو مشغول نوشتن کرد...پدرام کلاسو اروم کرد و پادی و دنی اومدن نشستن و شروع کردن به پچ پچ کردن ولی من همون جور نشسته بودم و سرمو روی میز خم کرده بودم و چشمامو بسته بودم...
- پیس پیس...هوی...خانم یوسفی نیا...
چشمامو اوردم بالا که توی جفت چشم ابی گره خورد...اخمی کردم و با دست گفتم چیه؟ به برگه اش اشاره کرد...به پدرام نگاه کردم داشت مبحث های جدیدو روی تخته یادداشت می کرد...سرمو اوردم بالا و به برگه اش نگاه کردم توی سوال اخر مونده بود...پوزخندی اومد روی لبم و سرمو برگردونم که صداش اومد:
- کمک نمی کنی؟
صداش چه قدر مظلوم بود، دلم براش سوخت و سوالو براش گفتم و اونم نوشت...بلند شد و برگه اش رو داد و دوستاشم بلند شدن و دادن فکر کنم اونا هم تو همین سوال مونده بودن. وقتی برگشتن اروم گفتم:
- همتون توی سوال اخر مونده بودین؟
هر سه با هم گفتن:
- اره...
دیگه حرفی رد و بذل نشد و من هم گرم صحبت با پادی و دنی شدم...پدرام برگه همه رو گرفت و شروع کرد به اموزش مبحث جدید...تا اخر کلاس ساکت بودم و فقط یادداشت می کردم...کلاس تمام شد. وسایلامونو جمع کردیم که پادینا گفت:
- بریم بچه ها الانه که وسایلا برسه...
کیفمو برداشتم و از پدرام خداحافظی کردیم. داشتیم از کلاس می رفتیم بیرون که شراره گفت:
- تارا یه دقیقه صبر کن...
برگشتم و بهش نگاه کردم...اومد جلو گفت:
- تارا دور امیرو خط بکش...فکر نکن ندیدم چه جور داشتی باهاش پچ پچ می کردی...نمی زارم اونو ازم بگیری تو هیچی نداری که اون بخواد بهت توجه کنه...
امیر کی بود؟ من با کی پچ پچ می کردم؟ سوالمو پرسیدم:
- امیر کیه؟
- خودتی خانم...فکر نکن ندیدم که بهش تقلب رسوندی...
اهان پس امیر همون پسر چشم ابی خوشملس...خوبه یه نقطه ضعف از طرف شراره...گرچه من کاری با امیر نداشتم...جواب شراره رو ندادم و با خونسردی راهمو ادامه دادم...سوار ماشیم شدم که پادی گفت:
- تارا تو به امیر تقلب رسوندی؟
- اره ازم سوال اخرو می خواست منم بهش دادم...البته فقط اون نبود ارتین و حسین هم می خواستن...
دنی گفت:
- اهان که این طور ولی معلومه بین شراره و امیر یه چیزی هست...
- خب باشه که چی؟
- هیچی...دختره کنه ایه...بدبخت امیر...
پوزخندی زدمو گفتم:
- اره...
عجیب بدم میومد که امیرو شراره رو کنار هم بزارم...نمی دونم چرا ولی بدم میومد...رفتیم خونه که دیدیم یه کامیون بزرگ روبه روی خونه است...ماشینو پارک کردیم و پیاده شدیم...رفتم پیش راننده و گفتم:
- ببخشید که دیر شد...اگه امکان داره بگید تا کارگرا وسایلو بیارن داخل خونه...
- خواهر من...کارگر نمیاد...
اخم کردمو گفتم:
- یعنی چی اقا؟ ما گفتیم سه تا کارگر هم بفرستند...
- بله خواهر من...الان سه نفر میان کمک ولی کارگر نیستند برادر زاده و دوستای اقای مظفری هستن...
سرمو برگردوندم که با پادی و دنی بگم بیاین بریم تو تا بیان ولی دیدم که دارن با امیر،حسین و ارتین صحبت می کنن...رفتم پیششون و بدون سلام به پسرا گفتم:
- مرتیکه به من می گه خواهر من...باید برم خودکشی کنم خواهر تو باشم خواهر یه یالقوز شدم برای هفتاد و هفت پشتم بسه کم مونده خواهر تو هم بشم...خواهر من...خواهر من...
پادی خندید و گفت:
- چی شده؟
- هیچی...پادی من می رم داخل کارگرا که اومدن بگو تا وسایلا رو بیارن...اما انگار کارگر نیستن برادر زاده و دوتا از دوستای برادر زاده ی اقای مظفری قراره بیان...
پادی که معلوم بود چیزی نفهمیده گفت:
- اهان باشه...تارا به پدرام زنگ بزن بگو ساکمو ببنده تا من برم برش دارم...
- خودت زنگ بزن...به من چه...
- چته تو...
- هیچی،سر درد دارم...
- اهان اخر هیچی یا سر درد؟
- نمکدون...
بعد رو به دنی گفتم:
- یه قرص سر درد بده به من...
دنیا از داخل کیفش یه قرص داد و من با بطری اب داخل کیفم خوردمش...خواستم بگم فعلا خدانگهدار که ارتین گفت:
- خب بریم تا وسایلارو جا بدیم...
از تعجب چشمای هر سه تامون گشاد شد و پادی گفت:
- ببخشید؟
- بله دیگه من ارتین مظفری هستم برادر زاده ی اقای مظفری و اینا هم دوستای برادر زادهی اقای مظفری...
اخم کردم...داشت ادای منو در می اورد...پسره ی لجن...برای تلافی گفتم:
- اااااا نمی دونستم شما کنار درس خوندن شغل کارگری هم دارید؟
دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:
- نه خیر...متاسفانه امروز عمو کارگراشو فرستاده بود و از ما درخواست کمک کرد...
- اهان که این طور...پس لطفا زودتر وسایلا رو بیارید...
و با ناز و عشوه رفتم توی خونه...بعداز چند دقیقه اونا هم اومدن و شروع کردن به اوردن وسایلا...سالن کاغذ دیواری ابی با ترکیب بنفش داشت...اول مبلا رو که رنگ بنفش بادمجونی داشت رو نصب کردن و گذاشتن یه گوشه...بعد هم تی وی و میز تی وی و میز وسط و اباژر و بعد شروع کردن به کمک ما به چیدن سالن..پادی می گفت:
- اینو بزار اینجا...
من:
- نه اونجا قشنگ تره...
دنی:
- دوتاتون بی سلیقه اید...اون گوشه خوشمل تره...
پسرا کمر درد گرفته بودن از بس یه مبلو تکون دادن...اخرشم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و توافقی نظر دنی رو قبول کردیم و یه میز غذا خوری دوازده نفره هم گذاشتیم داخل قسمت غذا خوری...
پسرا وسایل اشپزخونه رو با نظر دنی و پادی چیدن توی اشپزخونه ولی من از فرط سر درد نمی تونستم جم بخورم و فقط داخل چیدن سالن نظر دادم که هیچ تاثیر نداشت...روی مبل نشسته بودم که دستی روی سرشونه ام قرار گرفت از ترس صد متر پریدم هوا...سریع برگشتم که دیدم همه با خنده زل زدن به من...اخم کردم و به پادینا که دستش روی هوا مونده بود نگاه کردم و با خشم گفتم:
- بهت یاد ندادن عین انسان ادمو صدا کنی؟ این چه کاری بود؟
- هیچی عجقم...
- زهرمارو عجقم...
- اه تارا سگ نشو بیا ببین اشپزخونه چه طوره؟
- سگ شوورته... باشه...
رفتم و اشپزخونه رو نگاه کردم...تازه کابیت های طوسی قرمزشو دیدم.. یخچال مشکی با ماشین ظرفشوییو لباسشویی مشکی داخلش برق میزدند و ظروف هم که رنگ طوسی و قرمز داشتن قشنگ چیده شده بودن و کنار اپن هم سه تا صندلی بلند که یکی قرمز یکی طوسی و یکی هم مشکی بود و یه میز غذا خوری چهار نفره هم وسط قرار داشت که شیشه ای با روکش مشکی داشت و دوتا صندلی قرمز و دو تا هم طوسی داشت...لبخندی زدمو گفتم:
- خوبه خوش سلیقه اید...البته با انتخاب من به عنوان دوست هم می شه به سلیقه معرکه تون پی برد...
بعد هم یه لبخند ژکوند چاشنی حرفم کردم که دنی زد تو سرمو گفت:
- کم چرت بگو...اخه من به توی خودشیفته چی بگم؟
- بگو خیلی ماهی...
پادی جواب داد:
- بخف...
تازه متوجه پسرا شدم که داشتن با خنده نگامون می کردن...پوزخندی زدمو گفتم:
- اصلا خجالت نکشین اگه دوست دارید اظهار نظرم بکنید...خیلی خوب می شه،شما نمی خواید چیزی به بدوبیراهای اینا به من اضافه کنید؟ همه دوست دارن منم دوتا دوست اسکول دارم...
اینو گفتم که پادی و دنیا به طرفم خیز برداشتن و منم پا به فرار گذاشتم...پادی همونجور که می دوید گفت:
- تارتاری دستم بهت برسه تیکه بزرگت گوشته...خیلی بیشعوری...
- تارتاری و مرض...اسم دارم...تارا...
- جرات داری وایسا...من اسکولم یا تو؟
- تو...نه ببخشید شما...
دنی جواب داد:
- خفه شو تارا...
- نظر لطفته...
- خیلی بی شعوری...
- شما بیشتر...
- احمق...
- شوورته...
دنیا یه دونه از اون جیغ فرا بنفش ها کشید و گفت:
- وایسا ببینم...جرات داری وایسا...
- مگه من دلم می خواد مثه دوست پسرات کبود بشم؟
- چی می گی تو؟
- بابا مگه رضا رو ندیدی چه جوری کبود شده بود بعد از قرار با تو...از بس زدیش...
- رضا کدوم خریه؟ کم چرت بگو...
خندیدم بلند خندیدم...دیگه نا نداشتم بدوم...وایسادم که یه دفعه پخش زمین شدم...پادی و دنی افتاده بودن رومو تا می تونستن می زدن...پادی یکی زد توی کلیه ام که جیغم رفت هوا:
- ایییییییییی...کثافت عوضی...پهلوم سوراخ شد...
- زهر...ایشاالله بمیری...
- تورو چه به ایشاالله؟
- ساکت شو...
بعد از پنج دقیقه کتک کاری از روم بلند شدم...نمی تونستم بلند شم...هم پهلوم درد می کرد هم خندم گرفته بود...به قیافه متعجب پسرا که نگاه کردم دیگه نتونستم خودمو بگیرم و غش غش خندیدم...خنده هام که ته کشید خواستم پا شم که درد بدی توی پهلوم پیچید و صدای اخم بلند شد:
- اخ...مرض بگیری پادی...پهلومو سوراخ کردی...
- به جهنم...
- حد اقل بیا کمکم کن بلند شم...
پادینا دست به سینه فقط نگام کرد و به جاش دنی اومد و کمکم کرد تا بلند شم...مغنه ام کاملا افتاده بود دور گردنم،درش اوردم و پرتش کردم روی مبل...امیر گفت:
- خب خانما اگه دعوا و جرو بحثتون تموم شد بریم وسایلای سه اتاق بالا رو بچینیم...
روی مبل ولو شدم و پهلومو محکم گرفتم و گفتم:
- ای پادی گور به گور بشی...اصلا لیته شی...کثافت کُ...
- تارا خفه شو...
پادی اینو گفت...لب پایینیمو با دندون گاز گرفتم...خوب شد سوتی ندادم...عجب فحشی هم می خواستم بدم....نیشمو باز کردمو برای تغییر جو گفتم:
- خب بریم بالا وسایلارو بچینیم...
پسرا فقط سر تکون دادن و رفتن...اونا که رفتن پادی و دنی افتادن روم و هر دو یکی زدند توی سرم و دنی گفت:
- یعنی اگه پادی جلوتو نمی گرفت کامل حرفتو می زدی؟
- اره...
پادی یکی دیگه زد توی سرم و گفت:
- خاک تو سرت...گرچه با این که جلوتو گرفتم ولی بازم فهمیدن...
- نه بابا تو از کجا فهمیدی؟
- از اونجایی که سرشونو انداختن زیر و ریز ریز بهت خندیدند بعدشم بدون حرف رفتن بالا اسکول خانم...
نیشمو باز کردمو گفتم:
- پس حسابی ضایع کردم...
- اره می شه گفت...
ساکت شدیم که دنی گفت:
- هر کی بره توی اتاق خودش بگه چه جوری اتاقو بچینن...
سری تکون دادیم و رفتیم طبقه بالا...قبلا کل وسایلارو اورده بودیم بالا و فقط نصب و چیدنشون مونده بود...درو اروم باز کردم و رفتم داخل و از عمد درو محکم بستم که بیچاره امیر صد متر پرید هوا و گفت:
- چته دختر؟ مگه مرض داری؟
اخم کردم و به چشمام حالت گربه ای دادم که هیچ کس نبود که جلوش به زانو در نیاد و اروم گفتم:
- چرا داد می زنی؟ خب از دستم در رفت...
دستی میون موهاش کشید و نفسشو فوت کرد و به کارش ادامه داد...وجدانم داد کشید:
- بیا تارا پسر مردمو از راه به در کردی...فقط مواظب خودت باش که بلایی سرت نیاره...
- تو خفه حالتو ندارم...الان چه وقت بیداری بود بکپ دیگه...
داشت کاراشو می کرد و هی زیر چشمی به من نگاه می کرد...به دیوار تکیه دادم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:
- کمک نمی خوای؟
- حوصلت سر رفته؟
چه زود پسر خاله شد...بیا ای قربون وجدانم برم که به موقع بیدار می شه اگه همینجوری ادامه بدم کار دستم می ده پس دوباره به حالت مغرور خودم رفتم و گفتم:
- نه...
- اهان...منم ممنون می شم حالا که پیشنهاد کمک دادی تا دارم اینو می بندم بگی می خوای اتاقتو چه جوری بچینی؟
به اتاقم نگاه کردم و گفتم:
- نمی دونم...
- یعنی چی؟یعنی هیچ نظری نداری؟
- چرا ولی...
- ولی چی؟
- عجب گیری دادی تو...
- من؟
- نه عمم...
خندید و چیزی نگفت...منم دوباره محوش شدم،هم خوش هیکل بود و هم خوش تیپ شاید شراره حق داره که میخوادش؛شاید ارزوی هر دختری بود ولی من نباید دوباره عاشق می شدم...من عاشق مامانم بودم عاشق بابام بودم ولی تنهام گذاشتن و من حدودا یه سال افسردگی گرفته بودم اگه دوباره دل می بستم بد می شد...اگه ضربه می خوردم حالم بدتر از این می شد...ولی نمی تونستم جلوی حسای پیش اومده رو بگیرم...حسایی که به این چشم ابی داشتم...چشماش همرنگ چشمای خودم بود و می دونستم خوب می تونست جادو کنه...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ ساعت 17:9 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|