شاهین-سر ظهره گشنمه نمیریم؟

رهام – شما برید من یک سر به دوستم میزنم و میام 

یک برگه گرفت سمت شاهین اینم ادرس هتل

تا رهام رفت شاهین یک دستگاه در اورد و شروع کرد به گشتن ماشین

یهو دستگاهه یک صدایی در اورد شاهین دستشو گذاشت جلوی دهنش یعنی

هــــــیس بعد هم به میکروفون کوچیکی که توی ضبط بود اشاره کرد

رهام کثیف 

نشستیم تو ماشین یک کاغذ از تو کیفم در اوردم روش نوشتم بریم دنبالش؟

بعد بلند گفتم –شاهین من گشنمه اول بریم یک چیزی بخوریم؟

شاهین نوشت – با این ماشین و تیپ نمیشه

-میریم هتل یک چیزی میخوریم اگه خیلی گرسنته اینجاها یک چیزی برات بخرم؟

-نه عزیزم تا هتل میتونم صبر کنم

وقتی رسیدیم ناهار خوردیم و رفتیم بالا رهام سه تا اتاق گرفته خب بیشعور 

من و شاهین نامزدیم یک اتاق میگرفتی برامون

شاهین اول اومد تو اتاق منو با دستگاهش گشت بعد هم اتاق خودشو

توی هردوشون میکروفن بود

کصافط فکر همه جاشو کرده مارو دست کم گرفته

-خانومم اگه خسته نیستی بریم حیاط قدم بزنیم یکم

-من هیچ وقت برای تو خسته نیستم بریم

تا رسیدیم تو حیاط با حرص گفتم

عوضی ، من مهیاس نیستم اینو نفرستم بالای دار

شاهین گفت – حرص نخور کوچولو با هم حالشو میگیریم الان هم بیا بریم یک جا با هم حرف بزنیم

و یک برنامه حسابی بریزیم...



رهام از راه رسید اگه به من بود دلم میخواست همین جا خرخره شو بجووم پسره ی قاچاقچی

شاهین-ناهار خوردی رهام جان ؟

رهام –نه اما الان خیلی خسته ام میرم یکم استراحت کنم غروب باهم بریم بیرون

بری دیگه برنگردی ، خواب به خواب بری 

تا رفت برگشتم سمت شاهین

-در چه صورت ممکنه یک میکروفن یا ردیاب قابل تشخیص نباشه؟

-خیلی کم پیش میاد اما اگه توی یک محفظه تمام نقره باشه شاید بشه یک کاریش کرد

پیش خودم تکرار میکنم محفظه تمام نقره مغزم میکشه سمت گردنبندم 

میپرم بالا –فهمیدم 

-چه خبرته دختره ی دیوونه چی رو فهمیدی ؟

-می تونی واسم 3 تا ردیاب جور کنی؟

-اونوقت چجوری میخوای استفاده اش کنی که کسی شک نکنه؟

-یک بار شده بی چون و چرا اعتماد کن راستی ردیاب رهام میکروفن داشته باشه

-من که نمی دو نم میخوای چیکار کنی اما میکروفن خطرش زیاد

نویز زیادی میفرسته همون ردیاب کافیه

-خب برو دیگه 

دستمو میگیره و شروع میکنه قدم زدن 

-کجا برم؟

-دنبال ردیاب

-من ردیاب دارم اما چون خاموش بوده قابل شناسایی نیست

میبرتم سمت نیمکت های روبروی پارک بازی بچه ها

میشینیم دستشو دورم حلقه میکنه با دیدن بچه ها ذهنم پر میکشه سمت مهسان چقدر دلم برای 

خانوادم تنگ شده

مامان،بابا،مهسان حتی اون ماهان بیمعرفت که اصلا زنگ نمیزنه معلوم نیست داره

چه غلطی میکنه سرم رو تکیه میدم به شونه شاهین


شاهین

یعنی چی شده که قورباغه کوچولو ساکت شده ؟ دلم نمیخواد اینطوری ببینمش چی بگم که از فکر بیاد بیرون

؟چشمم میخوره به بچه هایی که تاب بازی میکنن

-مهیاس تو چند تا بچه دوست داری؟

انگار از حرفم تعجب کرده سرش رو بلند میکنه و زل میزنه تو چشمهام

-سه تا

-چه خبره؟ چرا اینقدر زیاد

گارد میگیره –کجاش زیاده تازه خدا رو چه دیدی شاید شوهرم بیشتر از اینا دوست داشت

از حرفش دلم لرزید و اخمام رفت تو هم غلط کرده شوهر مهیاس فقط منم و بس

-شوهرت منم ، منم که بنظرم دو تا بچه بسه

-اِ شاهین من دو تا پسر میخوام و یک دختر دو تا بچه کمه

بعد انگار تازه میفهمه چی داره میگه – منظورم اینه به تو ربطی نداره

بلند میشه میره تا میام از جام بلند شم ببینم کجا میخواد بره میبینم زانو زده جلوی یک پسر بچه و داره شلوارشو میتکونه پسره هم هی داره گریه میکنه

مهیاس ازش یک چیزی میپرسه که اون با دستش جایی رو نشون میده

میرم سمتش

-چی شده ؟

بچه که انگار با دیدن من جن دیده بیشتر به مهیاس میچسبه و صدای

گریش بلند تر میشه زیر لب میگم همینه که میگم دو تا بچه بسه

مهیاس محکم بغلش میکنه – ارسام نترس عزیزم عمو شاهین فقط شبیه گودزیلاست 

وگرنه بچه ها رو نمیخوره دوسشون داره

نمیدونم چرا مثل اولا قاطی نمیکنم براش 

-مادر پدر این کجان؟

-شاهین این یعنی چی اسم داره اسمشم ارسام سلام کن به عمو

دستشو سمتم دراز کرده چقدر دستاش در مقابل دستای من کوچولو

حس میکنم مهیاس سختشه به همین خاطر ارسام رو میگیرم تو بغلم 

-بدش به من خانوم کوچولو

هر بار که نگامون میکنه لبخند میزنه اخر هم طاقت نمیاره و میگه – واسه همینه میگم سه تا بچه 

اخه خیلی بهت میاد 

بعدش هم سریع فرار میکنه و میره

طپش قلبم رو صد هزاره 

از خوشی زیاد ارسام رو بلند میکنم و دور خودم میچرخونم....



-اقا بچمو بذار زمین سرش گیج رفت

بر میگردم سمت صدا یک خانوم چادریه

ارسام رو میذارم زمین میدوه سمت مامانش 

-مامان کجا بودی ترسیدم گمت کرده باشم

-رفتم برات چیزی بخرم بخوری عزیزم ببخشید

همون لحظه مهیاس با دو تا بستنی تو دستش میرسه به مادر ارسام سلام میکنه و رو به ارسام میگه

-مامانت پیدا شد؟ حالا بیا بستنی بخور

-مرسی خاله جون

مادر ارسام هم تشکر میکنه و میرن

چرا یدونه بستنی خریده ؟ یعنی خودش نمیخوره ؟ یا منو ادم حساب نکرده

-ترو خدا بفرمایید بستنی مدیونی اگه تعارف کنی 

همین طوری که یک گاز گنده میزنه 

-باشه

مهیاس 

مگه گیرم نیوفتی بستنی دزد احمق همین طور که داره میدوه داره بستنی نازنین منم میخوره

واستاد بلاخره با حرص میرم سمتش یک لبخند مکش مرگ ما میزنه

-سوز به دلت همش رو خوردم

به حرفش توجه نمیکنم همینطوری میرم سمتش دستش رو میارم بالا و محکم گاز میگیرم

-حقت باشه

بعد هم لب بر میچینم و میرم سمت ساختمون هتل که رهام رو میبینم 

الان تلافی بستنی مو سرت در میارم

-عمو رهام شاهین منو اذیت میکنه بستنیمو خورد تازه موهامم کشید 

رهام بدبخت که نمیدونه قضیه از چه قراره فقط نگام میکنه 

-برام یک بستنی دیگه میخری 

رهام از خنده منفجر میشه

-اره عمویی بیا بریم برات بخرم

و دستمو میگیره میبره سمت کافی شاپ هتل منم واسه شاهین شکلک در میارم

دارم بستنی شکلاتیمو میخورم که شاهین میاد....



-بچه ها موافقین غروب بریم بیرون حوصله ام سر رفت تو هتل

تا رهام میاد چیزی بگه میگم بهونه هم نیار 

رهام دوباره از اون نگاه بامزه ها میندازه سمتم

-باشه چشم کجا دوست داری بریم؟

-بریم بازار خرید

شاهین که تا الان مثل پسر بچه تغسا بغ کرده بود صداش در اومد

-این همه جا بازار چرا؟

-چون من میگم همینه که هست دوست نداری من و رهام میریم 

رهام-تا تو بستنی تو بخوری من برم بالا لباس عوض کنم بیام بریم

-صبر کن منم میخوام لباس عوض کنم 

دیگه اخر بستنی رو بیخیال میشم و راه میوفتم سمت بالا

یک مانتوی مشکی با شال سرخابی بر میدارم شلوار لی روشن و کیف و کفش مشکی

تا جا داره ارایش میکنم و رژ سرخابی هم میزنم

در رو میزنن شوورمه

(ای قربون قد و بالات برم مرد)

-این شکلی که نمیخوای بیای؟

(اصلا به این نیومده دوسش داشته باشم)

دستمو میگیرم جلوی لبم یعنی هیـــــــــس میرم نزدیکشو میگم 

-لازمه ، اوردیشون؟

حرصشو با یک نفس عمیق خالی میکنه

-بریم پایین اما قبلش رژت رو کم کن وگرنه خودم زحمتشو میکشم

یاد دفعه قبل میوفتم دستشو کشید رو صورتم و تمام ارایشمو خراب کرد 

خودم یکم شدتش کم تر میکنم

تو اسانسور رهامم دیدیم و باهم رفتیم سراغ فاز دو نقشه

چرا چیزی که دنبالشم پیدا نمیشه ؟ الکی این همه وقت گذاشتم فقط هم وسایل بدون استفاده خریدم

تا رهام شک نکنه

دیدمش پیداش کردم یک گردنبند نقره مستطیلی که روش حکاکی نام خدا داره

باز میشه و دو طرفش عکس میذارن

-اقایون شما نمیخواید برای خودتون چیزی بخرید؟

رهام-نه خانوم شما خرید کن به جای ما

-پس بیاید بریم براتون یادگاری بخرم و کشیدمشون تو مغازه

-سلام

فروشنده که یک اقای پیر مهربونی بود گفت

-سلام دخترم چه کمکی میتونم بهت بکنم؟

-میخواستم اون گردنبند پشت ویترین مستعطیلیه رو ببینم 

وقتی گرفتمش تو دستم مطمئن شدم همونه که میخوام 

-از این سه تا دارید؟

بعد از اینکه خریدمون تموم شد راه افتادیم سمت هتل

رهام – نمیخوای گردنبندمو بدی؟

-نه چون میخوام عکسمو بندازم توش اگه نمیخوای همین الان بدمش بهت

-نه نه نه چه عجله ایه بعدا ازت میگیرم....



سر نهار گردنبند دو تاشونو دادم عکس خودمو زدم توشون ردیاب هم گذاشتم پشت عکسم و 

با چسب چسبوندم که یه وقت اگه باز شد نیوفته بی ابرو شم

-حالا سه تا گردنبند داریم که عین همه البته که چون من از شماها خوشگل ترم

گردنبندم هم خوشگلتره

-تو کجات خوشگله اخه تازه نه نتها خوشگل نیستی وقتی میخندی افتضاح میشی

منو شاهین بحث میکردیم اما رهام همچنان زل زده بود به عکس من 

ترسیدم نکنه به ردیاب شک کرده باشه بلند شدم رفتم پشتش سرمو اوردم بغل گوشش و یهو گفتم پـــــخ

یهو سیخ نشست انگار هول شد همین باعث شد سرش بخوره تو دهنم و لبم توسط دندونم بپوکه

-ای رهام حواست کجاست ؟

رهام که حسابی ترسیده بود برگشت سمتم 

-خوبی چیزی شده؟

شاهین از قیافه منو رهام خودشو رسوند بهم رهام رو پس زد کنار –سرتو بگیر بالا ببینم چی شدی ؟

دستمو گذاشتم رو بازوش نگران نباش من خوبم

بعد هم به رهام نگاه کردم

-تو هم دیگه این شکلی نگام نکن خوبم باور کن

تا اخر غذا این دو تا مثل دو تا شیر یا کروکدیل یا الاغ دشمن به هم نگاه میکردن(چه فرقی داره حیوون حیوونه دیگه)

-رهام فردا که کار نداری؟

-صبح میخوام برم پیش دوستم اگه میخوای برنامه بریزی بذار واسه شب

-زرنگی اقاهه ؟ نخیر منو شاهین صب خودمون میریم ددر شب هم اگه دلمون خواست تو رو میبریم

شهربازی با خودمون

شاهین که خستگی از سرو روش میباره بلند میشه –من دیگه میرم بالا خیلی خستم

رهام هم میگه میخواد قدم بزنه

حس میکنم اینطوری پیش بریم قضیه نامزدیمون و عاشقی و اینا کلی زیر سوال میره پس منم بلند میشم

-میخوای منو به یک فنجون قهوه تو اتاقت دعوت کنی؟

یک لبخند ناز میزنه - چرا که نه؟....



میرسیم به سو ئیتش درو باز میکنه و صبر میکنه من اول برم( اخی شوهرم چه اقاست)

-مهیاس خانومی لطف میکنی قهوه رو دم بذاری من لباس عوض کنم؟

-قرار بود من مهمونت باشما اما باشه هرچی تو بگی 

همین طوری که شالمو بر میدارم به سمت اشپزخونه میرم مانتوم رو هم در میارم میذارم رو جالباسی

قهوه رو میذارم اماده شه

-مهیاس میخوای امشب به ما شام بدی ؟ دیگه حالم داره از غذاهای هتل به هم میخورخ

-میترسم رو دلت بمونه ها

-بعدش ابلیمو میخورم بره پایین 

از پشت بغلم میکنه لطفا دیگه بعد هم دم گوشم میگه من باید برم بیرون تا بتونم به پدرم یک زنگ بزنم

فهمیدم سرهنگ رو میگه لابد باید گزارش بده

-باشه اما من قرمه سبزی بلد نیستم در حد ماکارانی و کتلت 

-الویه بلدی؟ اخه خیلی وقته هوس کردم 

بعد هم چشاشو مثل گربه شرک کرد(الهی قربون سلیقه غذاییت برم که مثل خودمی)

-وسیله نداریم اخه 

برم گردوند سمت خودش اخی چقدر خوشحال شدا

-الان میرم میخرم و میام حالا یک لیوان قهوه میدی خستگیم بره؟

دو تا لیوان میریزم و میشینم روبروش بی صدا لب میزنم 

-برای فردا لباس مبدل بخر بریم دنبال رهام 

سرشو به معنی تایید تکون میده

تا شاهین بره و بیاد منم میرم تو اتاقم تا یک لباس بهتر بیارم تا بپوشم

یک پیراهن ابی چهارخونه که تا کمر تنگه و از کمر به پایین ازاد میشه میپوشم موهامم دو گوشی میبندم

قیافم مثل این زیزی گولو تا به تا شده 

در اتاق رو میزنن از هولم سریع درو وا میکنم 

اینکه رهامه اه به داخل سرک میکشه شاهین نیست؟ تو چرا درو باز کردی؟

(خوبه میدونه ها تو که از تمام مکالماتمون خبر داری)

-نه رفته بیرون خرید کنه 

-چطوری دلش اومده تو رو تنها بذاره اخه اونم با این قیافه؟

یهو یادم میاد چجوری اومدم جلوش سریع درو میبندم و از پشتش میگم 

-اگه با شاهین کار داری اومد بگم بیاد سراغت

- نه نمیخواد خرگوش کوچولو میخواستم اگه تنهاست گپ مردونه بزنیم...