رمان عملیات عاشقانه 6
مهیاس
تو این سه روز هر وقت یاد این می افتادم که بغلش چقدر خوب بود اخمام میره تو هم این فقط یک ماموریته
همین سعی میکنم ازش دورشم اما تا کی؟ تهران من نامزدشم و اون عشقم
فردا فاز اول نقشه است
صبح یک مانتوی طوسی میپوشم با یک شلوار کتون کشهای صورتی چرک
با کیفش مقنعه ام رو میکشم رو سرم یک رژ لب که ست کیفمه میزنم
خوب شاهین کش شدم (اره جون خودت شاهین نگاتم نمیکنه)
رفتم شرکت سالاری از جاش بلند شد
-سلام خوانوم مهندس نیستید چند وقته؟
-سلام خانوم سالاری بله یکم درگیر کارام بودم سالاری جان لطف میکنی مهندسین رو جمع کنید سالن اجتماعات؟
-بله حتما
شاهین هم ده دقیقه بعد من اومد (اوهــــــــــــــــــو کت شلوارت از خط اتوش تو حلقم
خط اتوی شلوارش گردنمو قاچ کنه )
با هم رفتیم سمت اتاق اجتماعات قبل اینکه وارد شیم دستمو تو دستاش گرفت
(نکن عزیزم ...........نکن پسرم ............ نکن کصافـــــط ...... قلبم امپر چسبوند کم خودم هیجان داشتم)
رفتیم داخل همه به احتراممون بلند شدن بعد از سلام رفتیم بالاترین قسمت میز نشستیم
-ممنون از اینکه جمع شدید همه میدونید که قراره اخر ماه ششرکت پایین افتتاح بشه
من مدت زیادی که دارم روی گسترش شرکت برنامه ریزی میکنم
تو این ماه قراره یک مهمونی برگزار کنیم تا با کارمندای شرکت نرم افزاری هم اشنا بشید
اما امروز برای معرفی تون به شریک و نامزدم خواستم تا اینجا جمع بشید ایشون الان یکی از
سهام دارهای اصلی شرکت هستند اقای شاهین سعادت
شاهین از جاش بلند شد سری به نشانه احترام خم کرد
-با اجازه
چشمامو باز و بسته کردم
-من خیلی خوش حالم از اینکه باهاتون همکاری میکنم و امیدوارم بتونیم در کنار هم بهترین ها رو عرضه کنیم
همه دست زدن براش
-ممنون از حضورتون بیشتر از این مزاحمتون نمیشم
میتونید برید به کارتون برسید
-اقای امینی لطفا شما بمونید
-بله خانوم مهندس
-قرارداد شرکت حمل ونقل چی شد؟
-تحقیق کردم و با یکی از بهترین ها قرارداد بستم
-لطف کنید رئیس اون شرکت هم برای جمعه دعوت کنید میخوام بدونم دارم
با چه کسانی کار میکنم درمورد شرکت قبلی کم کاری کردم کم کاری دیدم
در ضمن وظیفه هماهنگ کردن همکارا هم میمونه با شما فعلا با اجازه
-اجازه ما هم دست شماست خانوم
-بریم شاهین جان؟
-بریم خانومم و دستمو دوباره گرفت چقدر دستاشو دوست دارم اصلا مث این بچه سوسولا نیست مردونه است.....
سرشو نزدیک گوشم اورد
-بهت نمیاد اینقدر جدی باشی بهت میاد همیشه یک قرباغه سبز با لبخند گشاد باشی
ببین دو دقیقه میخوام با احساس باشم مث ادم نمیذارن که از کف دستش بشگون گرفتم
-چته دردم گرفت؟
دیدم سالاری زل زده به ما زیر گوشش اما جموری که سالاری هم بشنوه گفتم
بریم خونه عزیزم ؟ من یکم خسته ام هر چی نباشه تازه از مسافرت اومدیم و مظلوم نگاش کردم
-بریم نفسم
(جـــــــــــــان؟ نفسم؟ راه افتادی شاهین خان)
شاهین
تا از در اومدیم بیرون با مشت کوبید تو بازوم نه به دودقیقه پیشش نه به الان
-من قرباغه ام؟
رفتیم پشت در اسانسور تا بیاد بالا
همینطور داشت غر میزد دیدم امینی داره میاد احتمالا میخواست بره پایین به مهیاس که نمیتونستم
بگم ساکت امنی داره میاد سه میشه
کشیدمش سمت خودم دوباره بغلش کردم و قلبم دیوونه شد
-تو نفس منی اخه کی جرات داره به تو چیزی بگه و با دستم اروم گونشو نوازش کردم
خجالت کشید و لب پایینشو گرفت به دندون و شروع کرد به کندن پوست لبش
تا خواستم بگم نکن حیفه امینی رسید بهمون
-خدا رو شکر دیدمتون خانوم مهندس
مهیاس که انگار هنوز مثل من تو کف بود با صدای اروم گفت
–اتفاقی افتاده اقای امینی؟
-راستش من با شرکت رز سیاه تماس گرفتم و دعوتشون کردم اما اونها گفتن که یک ماهه
دارن برای اخر این هفته و جشنی که میخوان بگیرن برنامه ریزی میکنن و دعوت کردن
که شما به جشن اونها برید
-شاهین عزیزم نظر تو چیه ؟ میتونیم مهمونی خودمون رو بذاریم یک شب دیگه ؟
ما تا اخر ماه وقت داریم
-اره گلم به هر حال زشته این همه اصرار کردن
-پس بگم تشریف میبرید؟
-بله و تشکر کنید بابت دعوتشون
-چشم حتما
رسیدیم همکف امینی خداحافظی کرد و رفت سمت ماشینش
مهیاس
تلفنم زنگ میخوره
-سلام مامان
مامان-سلام مهیاس کجایی؟
-مرسی من خوبم شما خوبی ننه مهناز بابا ، مهسان، کاروان ، ساربان ،ساسان پسر بقال
سر کوچه همه خوبن؟
مامان-میگم کجایی ؟
-اره بابا با شاهین هستیم چطور؟
مامان-چرا من هر چی میگم تو یک چیز دیگه جواب میدی ؟ مجنون نبودی که به لطف این شوهرت شدی
زودتر بیا خونه امشب مهمون داریم
-کیا هستن ؟
-عمه و عموهات با شاهین بیاین
-باشه فاعلا امری نیست ؟ به بابا و مهسان و ساسان و
چــــــــرا قطع کرد ؟ بیخیال مادر هم مادرای قدیم
-شاهین؟
-جانم
زدم به شونش
-بیخیال الان که دیگه خودمونیم فیلم بازی کردن نداره که
مامی مهناز دستور دادن شب شام خونه ی مایی عمو ها و عمم اینا اومدن
-مهیاس من کلی کار دارم باید گزارش بدم و از سرهنگ برای پنج شنبه کمک بخوام
-خب اینکه خیلی راحت حل میشه زنگ بزن سرهنگ بگو اونم شب بیاد خونه ی ما
منم زنگ میزنم مامانم میگم پدر شوهرم هم میاد
-من لباسم واسه مهمونی مناسب نیست سرم هم درد میکنه
بر میگردم سمتش
-شاهین راستشو بگو دردت چیه؟
با کلافگی میگه –مگه قرار نیست این ازدواج بعد ماموریت بهم بخوره
وقتی همش بازیه دلیلی نداره بیام....
شاهین
میدونم اگه برم شب مهیاس خراب میشه چون وقتی از خانواده خودم دورم نمیخوام و نمیتونم کنار جمع دیگه ای شاد باشم . وقتی مادرم نگران تک پسرشه برم و به یکی دیگه بگم مامان ؟کار من نیست
از وقتی به مهیاس اینجوری گفتم دیگه حتی یک کلمه هم حرف نزده
تلفنم رو بر میدارم و زنگ میزنم به سرهنگ
-سلام
-سلام شاهین جان خوبی پسرم؟
-شما خوبید پدر جان ؟
(از وقتی پدرم فوت شده کسی رو بابا صدا نزدم و نمیزنم بابای منو ناجوانمردانه کشتن
هیچکس بابای من نمیشه)
-خوب شد زنگ زدی امشب باید بیاید دنبالم تا با هم بریم خونه عروسم
-ولی من نمیخواستم بیام
-تو میای شاهین جان (صداش کاملا دستوری بود مافوقه دیگه)
-بله پدر ساعت هفت میایم دنبالتون
-خداحافظ
-خداحافظ
بلاخره زبون باز کرد
-لطف کنید منو برسونید خونه میخوام به مادرم کمک کنم
-نمیخوای لباس بخری برای امشب ؟ به هر حال اولین باره میخوای با نامزدت بری یک مجلس
-من به تعداد موهای سرم لباس دارم در ضمن نامزدی قراردادی این
قدر ارزش نداره بخوام پولمو هدر بدم صبر میکنم وقتی با همسرم رفتم اونوقت
-ولی من خوشم نمیاد حالا که قراره با من به مجلسی بیای در حد من نباشی
یه لبخند مدل خودش زدم منتظر بودم حرصش در اد اما فقط پوزخند زد بهم
دستام مشت میکنم و با حرص تمام ماشین رو پارک میکنم
-پیاده شو....