بابا رو به نسترن داد زد: پاشو برو بیرون!...
--اما بابا سـوگـ .........
--بهـــت گفـــتم برو بیــــرون!..
اومد جلو و بازوی نسترن و گرفت..کشون کشون بردش سمت در..
-- بابا التماست می کنم کاریش نداشته باش..بابا بذار حرف بزنه تو رو به قرآن اذیتش نکن..بابا تو رو خدا..بابا............

نسترنو از اتاق بیرون کرد و درو محکم بست..حتی به بنیامینم اجازه نداد بیاد تو..
وحشت زده به دستش نگاه کردم که چطور با خشونت کلیدو تو قفل می چرخوند..
خدایا به فریادم برس....
خون جلوی چشماشو گرفته بود....
جوری سرم داد زد که چهارستون بدنم لرزید..
-- که کارت به جایی رسیده شبونه از خونه فرار می کنی آره؟..خوشی زده زیر دلت هوای ه.ر.ز.گ.ی برت داشته هان؟..حالیت می کنم اخر و عاقبت این بی ابرویی رو..نشـــونـت میـــدم دختـــره ی کثـــافـــت....

دستش که به سگک کمربندش رفت مغزم سوت کشید و همزمان بلند جیغ کشیدم..وحشت زده، بی پناه و گریان چسبیده بودم به تخت و پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم..
نسترن محکم می کوبید به در و التماس می کرد..ولی گوشای بابا کر شده بود..نمی شنید..فقط نگاهه به خون نشسته اش بود و کمربندی که دور مشتش محکم گره خورده بود..
اومد جلو..تنم یخ بست..
خدایا کمکم کن..خدایا به تو پناه می برم..
دست بابا رفت بالا..چشمامو بستم..
لال بودم لال..
حالا می فهمم وقتی میگن یکی از ترس زبونش بند اومده یعنی چی..انقدر سنگین شده بود که حتی قدرت نداشتم به صدای ریزی اونو تو دهنم بچرخونم..
دارم می میرم..بابا شکنجه م نکن..بابا به جرم بی گناهیم اذیتم نکن..بــابــــا...........

اولین ضربه رو زانوهام بود و در عین حال بدترین سوزشی که به عمرم تجربه کرده بودم همون بود..برای اولین بار از دستای نوازشگر پدرم..زیر شلاق کمربندش فقط می نالیدم ومثل مار به خودم می لولیدم..
رو تختیمو چنگ زدم..هق زدم..به التماس افتادم..به غلط کردن افتادم..خدا رو صدا زدم..خــــــــدا..تو که بزرگی به کی قسمت بدم تا نجاتم بدی؟..
شلاقایی که به ناحق از پدر بر تن خسته و دردکشیده م حس کردم دردش هـــــزار برابر بیشتر از اون سیخ داغی بود که مامان رو بدنم می ذاشت......
جیغ می زدم بابا تو رو خدا..بابا با من اینکارو نکن..بابا بذار حرف بزنم..بابا بذار برات توضیح بدم..تو رو قرآن ولم کن..نزن بابا نزن..
ملحفه از خون من رنگین شد و بابا هنوز عطش داشت واسه کشتن من..واسه نابود کردن من..واسه منی که دخترش بودم..
بابا چون دخترم داری قصاصم می کنی؟..
بابا چون دخترم داری بی گناه محکومم می کنی؟..
به جرم دختر بودنم بابا؟..
خدایا چرا صدای منه دخترو نمی شنــــوی؟........

بابا زیر لب فحشم می داد..شلاق می زد..هر بار که دستش می رفت بالا و می اومد پایین من بیشتر به عقب کشیده و به مرگ نزدیک تر می شدم..تا جایی که پرت شدم و از تخت افتادم پایین..سرم محکم خورد به گوشه ی عسلی و میون اون همه درد اینو دیگه حس نکردم فقط رفته رفته همه چیز پیش چشمام سیاه و تار شد و ....

هنوز صدای فریاد بابا می اومد که « توی ِ لکه ی ننگو باید از رو زمین پاک کنم..دیگه چطوری سرمو جلوی مردم بلند کنم؟..همه میگن نیما دختره ی ه.ر.ز.ه شو از خونه ی پسره ِ غریبه کشیده بیرون..پاشو بی ابرو..پاشو این کتکا هنوز اولشه..پاشو بت میگم.. »..
هنوز کامل از هوش نرفته بودم..چشمام جایی رو نمی دید وضعف داشتم بخوام پلکامو باز کنم ولی صداها رو از هم تشخیص می دادم..
صدای باز شدن در و بعد از اون هق هق نسترنو شنیدم..
پاهام می لرزید..
یعنی دارم جون میدم؟..
همه ی بدنم شده بود نبض ولی از ضعف بود....
گرمای دستیو رو بازوم حس کردم و همون موقع بود که از حال رفتم..
دیگه جونی تو تنم نمونده خدا همین الان منو بکش و خلاصم کن..
بسه این همه درد..بسه....
*******
چشمامو که باز کردم خودمو رو همون تخت لعنتی دیدم..هنوز اینجام؟..هنوز زنده م؟..پس چرا تموم نمیشه؟..
نسترن پیشم بود..دلداریم می داد..
می گفت یه جوری با بابا حرف بزنم..
می گفت هر چی به بابا میگه اتفاقی نیافتاده بابا قبول نمی کنه تو هم براش توضیح بده..
چی داشتم که بگم؟..چی باید می گفتم؟..هنوز لب از لب باز نکرده بودم که بابا با بی رحمی افتاد به جونم..
جای نوازشای پدرانه ش هنوز رو تنمه و چه دردی می کنه جای بوسه های کمربندش..
قلبم از این همه حس پدرانه لبریزه..فقط جای اینکه از مهر فشرده بشه از غم و بی مهری مچاله شده..

علیرضا..
الان کجایی؟..
فقط خدا می دونه که چقدر بهت نیاز دارم..
به نگاهه مهربونت..
به صدای ارومت که دوای همه ی دردامه..
اون لحظه با تنی کبود و زخمی..
با دلی گرفته و پر شده از درد..
با نگاهی خیس و بغض سنگینی که ته حلقمو چسبیده بود، از تــــه دل دعا کردم که خدا علیرضامو بهم برگردونه..آنیلمو..کسی که این احساس پاک رو تو دلم دووند و برای لحظاتی بهم فهموند که زندگی می تونه گاهی هم قشنگ باشه..
هر جور که هست خدا..
حتی حاضرم نصف عمرمو ببخشم فقط برای یه لحظه ببینمش..
برای آروم شدن دلم که بی تابه و بهونه شو می گیره..
به همینم قانعم....

یک هفته رو با اشک و آه گذروندم..
به سختی روزا رو پشت سر میذاشتم فقط به یه امید..به امید دیدن دوباره ی اون..
به دستور بابا هیچ کس حق نداشت پاشو تو اتاقم بذاره جز نسترن که فقط اجازه داشت برام غذا بیاره و مامان جلوی در می ایستاد که یه وقت باهام حرف نزنه..
یک هفته ست تو اتاقم، تو خونه ی پدرم زندانیم..
زخمای تنم بهتر شدن ولی زخمای عمیق و چرکین دلم......
چی بگم؟..
چی بگم که حال و روزم گویای همه چیز هست!..

گوشه ی لبم که ورم کرده بود الان فقط یه رد کمرنگ ازش مونده..
زخم روی پیشونیم بدون هیچ دارویی جوش خورده بود..
گونه ی راستم کمی به کبودی می زد ولی زیاد مشخص نبود..بیشتر روی بازوی چپم و گردنم و پشت کمرم آسیب دیده بود که حالا دیگه درد نمی کرد ولی کبودی هاش به خاطر سفیدی پوستم بیش از حد تو چشم می زد..
هر بار که چشمم بهشون می افتاد بغض گلومو می گرفت..
یاد نگاهه بابا میافتادم که چطور با نفرت دخترشو ه.ر.ز.ه صدا می زد....

این مدت هر کار کردم باهاش حرف بزنم حتی نگامم نکرد..بهش التماس کردم یا ولم کنه یا منو بکشه و راحت شم از این همه خفت و خواری..
می گفت صبر کن بالاخره ولت می کنم چون تو لیاقت مردنم نداری..
می گفت اگه تا حالا گذاشتم زنده بمونی باید به خاطرش بری دست و پای بنیامینو ببوسی که جلومو گرفت و نذاشت توی ننگو از رو زمین بردارم..
می گفت بنیامین هنوز دوستت داره و قسمم داده کاری بهت نداشته باشم..

تو هر جمله ش هزار بار اسم بنیامینو آورد و ده هزار بار منو به اون لاشخور مدیون کرد..بهش هیچ دینی نداشتم..از خدام بود که به دست بابام کشته بشم ولی دست اون عوضی بهم نرسه..

هنوزم از علیرضا بی خبرم..
نمی دونم کجاست؟..نمی دونم چکار می کنه؟..
وقتی حواس مامان نبود یه لحظه که خواستم سینی رو از دست نسترن بگیرم زیر لب ازش پرسیدم ولی گفت گوشیش خاموشه!..
نگرانش بودم....بنیامین آدم درستی نبود حالا که فهمیده این مدت پیش علیرضا بودم حتما یه کاری می کنه..
خدایا نکنه بلایی سرش آورده باشه؟..
علیرضا رو به خودت سپردم..
خودت نگهدارش باش........
*******
امروز جمعه ست..بیرون حسابی سرو صداست..نمی دونم چه خبره!..صدای آهنگ کل خونه رو برداشته..
ساعت 11 صبحه و من منتظرم نسترن بیاد و بهم بگه اون بیرون چه خبر شده؟!..آروم و قرار نداشتم..دلم بدجوری شور می زد..این مدت حال ِ روحی ِ درستی نداشتم و امروز..حس می کردم با روزای دیگه فرق می کنه..
تقه ای به در خورد..از فکر اینکه نسترنه با لبخند دویدم سمتش و بازش کردم..ولی.........
با دیدن چشمای خندون و منفور بنیامین همونجا خشکم زد..
شال رو سرم نبود و خیز برداشتم سمت تخت که بازومو از پشت گرفت و درو پشت سرش بست..دستمو کشیدم عقب و سرش داد زدم: اینجا چی می خوای؟برو بیرون..
خندید..دستاشو برد پشت و نگاهشو دور تا دور اتاق چرخوند..
--چه استقبال گرمی خوشگلم..توقعم بیشتر از اینا بود..
- برو بیرون بنیامین..گمشو از اینجا..

یه قدم اومد جلو که یه قدم به عقب برداشتم..چشماش برق عجیبی داشت..
--گلم این چه طرز حرف زدنه؟..دیگه اون سوگل آروم و سر به زیرمو نمی بینم..کجاست؟..دلم براش تنگ شده..
تو چشمام زل زده بود..بدون اینکه پلک بزنه..
دستشو آورد بالا و پشت انگشتاشو گذاشت رو گونه م..به خودم لرزیدم و صورتمو با نفرت کشیدم عقب..با خشونت فاصله رو پر کرد و دستاش دور کمرم حلقه شد..
قلبم تند می زد..از ترس..از اون همه حس تنفر از بنیامین تو دلم....
دستامو اوردم بالا و گذاشتم رو سینه ش و به عقب هولش دادم..ولی جثه ی ضعیف من تو آغوش اون عوضی گم بود....
نمی خواستم دستش بهم بخوره..اون موقع محرم بودیم ازش چندشم می شد الان که احساس می کردم تو بغل یه حیوون وحشی و درنده اسیرم حالم داشت بد می شد و از این فکر ناخودآگاه بدنمو منقبض کردم..
چونه مو با انگشتاش گرفت و سرمو به زور بلند کرد..هنوز داشتم تقلا می کردم..ولی قدرتش خیلی زیاد بود..
-- می خوام واسه امشب سنگ تموم بذاری عزیزم..گل من از همه زیباتره..

گوشام سوت کشید..
یه جور زنگ خطر..
یه هشدار..
امشب؟!..امشب چه خبره؟!....
نگاهم از تعجب پر بود و خیلی راحت فهمید دنبال یه جوابم..
خندید و نگاهشو تو کل صورتم چرخوند..
بنیامین ظاهر ِ جذابی داشت..ولی ذاتش کثیف بود و باطن منفورش برای منی که خوب شناخته بودمش بیشتر به چشم می اومد....

سرشو خم کرد ..تو دو سانتی لبام ایستاد و نگاهشو قفل چشمای یخ زده م کرد..
زمزمه وار با خشونتی که تن ِ صداشو پر کرده بود گفت: امشب قراره به همه چیز پایان بدیم..تو خوشگل ِ دوست داشتنی برای همیشه متعلق به من میشی..بدون هیچ مزاحمی....

اشکام یکی یکی رو گونه هام سر خوردن..
بدبختی از این بیشتر؟..
پس این سر و صداها.............
- تو..تو از جونم چی می خوای؟..می دونم دوسم نداری..می دونم ازم متنفری..می دونم آرزوت کشتن منه چون از کاری که داری می کنی خبردارم پس چرا وقتی از اون خونه اوردیم بیرون نکشتیم و یه راست آوردیم اینجا؟..چـــرا لعنتی؟..
پوزخند زد..
اخماشو کشید تو هم..
صورتش وحشتناک شده بود..
--آره..خوشم میاد که اینجور مواقع عقلت خوب کار می کنه..من ذره ای به تو علاقه ندارم..می دونم که می دونی به عقد و این مزخرفاتم هیچ اعتقادی ندارم..ولی یاد گرفتم که درهمه حال سیاستمو حفظ کنم..وقتی تحویلت دادم در اِزاش اعتماد باباتو خریدم..الان هر چی بگم نه نمیاره فقط کافیه اشاره کنم..وقتی می تونم به این راحتی به دستت بیارم و جوری بکشمت که آب از آب تکون نخوره چرا بدون فکر خودمو تو دردسر بندازم؟..وقتی زنم شدی می برمت تو خونه م..واسه کشتنت همه چیز محیاست گلم......
کمرمو محکم نوازش کرد و دندوناشو رو هم سایید: بعد از یه شب رویایی که برات می سازم، هم تو و هم اون معشوقه ی بدتر از خودتو می فرستم به درک....
سرشو بلند کرد و خندید..خنده ی شیطانی ای که حالمو بد کرد..تن لرزونمو به زور کشیدم عقب و با مشتی که به سینه ش زدم ازم جدا شد..
- دست کثیفتو به من نزن عوضی..تو هیچ کاری نمی تونی با علیرضا بکنی..
یه تای ابروشو داد بالا..
-- چیه؟..بدجور سنگشو به سینه می زنی!..یادت رفته اونم یکیه مثل من، پس چطور عاشقش شدی؟......
از این حرفش تعجب کردم..یعنی اون نمی دونه علیرضا یه نفوذیه؟..این خیلی خوبه..از این بابت خوشحال بودم که هنوز هویت واقعی علیرضا پیششون فاش نشده........

تو چشمام زل زد..خندید و به دور لباش دست کشید:هــــان!گرفتم چی شد..تفاوتش تو اینه که اون یارو زرنگ تر از من بوده و این مدت حسابی بهت رسیده..خب اینکه چیز مهمی نیست عزیزم..آخر شب دعوتش می کنم اونم تو محفل عاشقانه مون حضور داشته باشه..چطوره؟........

دستامو از خشم مشت کردم و داد زدم: خفه شـــــو..به خدا اگه بلایی سر علیرضا بیاری هر جور شده حتی نیمه جون خودمو به پلیسا می رسونم و همه چیزو میگم........
قهقهه ی بلندی زد و دستاشو برد تو جیب شلوارش و سرشو تکون داد..
-- آره..آره حتما اینکارو بکن..فقط قبلش تماشا کن که چطور معشوقه ی عزیزتو جنازه می کنم و میندازم زیر پاهات....
-چی می خوای بگی؟!....

قدمی برداشت و پشت سرم ایستاد..مثل مجسمه صاف و صامت ایستاده بودم و جرات تکون خوردنم نداشتم..خدایا اونی نباشه که فکر می کنم!..
صورتشو اورد کنار صورتم و با خونسردی تمام گفت: اون یارو الان دست بچه های منه..امشب بی سر و صدا بله رو میدی تا قال قضیه کنده شه..اگه چموش بازی در بیاری بد می بینی خانمی....
چرخید و اومد جلوم..سرشو خم کرد و تو چشمام زل زد: و یه چیز دیگه که می خوام خوب گوشاتو وا کنی..امشب کوچک ترین خطایی ازت ببینم با یه اشاره انگشتای معشوقه ت قطع میشه..اوممممم اگه دوست داری زیر لفظی جای طلا و جواهر یکی از اعضای بدن عشقتو برات نفرستم بهتره مثل بچه ی آدم به هر چی که میگم خوب گوش کنی و نذاری شبمون زهر بشه..و در عوض..بهت قول میدم امشبو زیاد بهت سخت نگیرم....باشه خوشگلم؟.....
و لباشو به بهونه ی بوسیدن گونه م آورد جلو که رفتم عقب و خودمو تقریبا پرت کردم رو تخت..نشسته بودم و ملحفه رو تو مشتم فشار می دادم..نگاهم به زمین خشک شده بود..چشمام می سوخت..همه چیز و تار می دیدم..
زیر لب نالیدم: خدا لعنتت کنه..تو خود شیطانی..

بی صدا گریه می کردم....خم شد رو صورتم و زیر لب گفت: پس از مردی که شیطان خطابش کردی بترس سوگل..کاری که تو کردی قراره دامن خیلیا رو بگیره..تو مهره ی آخر این بازی هستی عزیزم..همه رو که انداختم بیرون بعد نوبت به تو می رسه..تا همه چیزو با چشمای خودت نبینی کشتنت واسه م لذتی نداره..
و بلند و کریه زد زیر خنده و بعد از چند لحظه شاد و خوشحال اتاقمو ترک کرد..
به در بسته خیره شدم..صدای هق هقم بلند شد..
تموم شد؟..همه چی تموم شد؟..این همه سختی رو تحمل کردم که آخرش بشه این؟..این بود رسمش؟....
خـــــدا مگه بنده ی بدی بودم برات؟..گناهم چی بود که مستحق یه همچین مجازاتی دونستیم؟..
خدایا علیرضا..
جون منو بگیر ولی نذار بنیامین بلایی سر اون بیاره..
تو چنگال یه گرگ ِ گرسنه اسیرم..هیچ کس کمکم نمی کنه..تنها و بی کس افتادم بین یه مشت آدم که هیچ کدوم راضی به زنده بودنم نیستن..
از این همه دردی که تو دنیا کشیدم فقط علیرضا رو داشتم که.............
همه چیزمو باختم سر بی عدالتی های زندگی..
ولی در عوض ِ همه ی اینا علیرضا رو به دست آوردم.....
خدایا..
اونو دیگه ازم نگیر..
نذار تنها بهونه ی نفس کشیدنامو به یک شیطان ببازم..
نذار...

شاید ادامه داده شود...