چقدر حالم از نازنین به هم میخورد..دلم نمیخواست با تیلاو انقدر گرم وصمیمی برخورد کنه گفتم:

-چشم چرونه کو؟؟؟

-امروز ندیدمش

-مگه با این دختره قرارمدار نداشتن؟

-نه...کات کردن

-برم ببینم این داره چی تو گوش تیلاو میخونه ازصب

-من رفتم پیش پرهام

-باشه

آروم طوری که سعی کردم خونسرد به نظر برسم رفتم کنارشون.تارسیدم نازنین گفت:پارلا جون کاری داری؟

تو دلم گفتم:نه عزیزم..کارم چیه..اومد ریخت تورو یه نظر تماشاکنم و برم....خیلی جدی به تیلاو نگاه کردمو گفتم:با تو کاری ندارم...ولی با آقای ملکی کار دارم

تیلاو هم انگار فهمید چی باعث شده بیام گفت:خانوم ادهمی میشه چند دقیقه بعد بیاین..ما الان داریم سر به موضوع مهم صحبت میکنیم

شما خیلی بیجا میکنی....لا اله الا الله!تیلاو به من حرص میدی!!؟؟؟بزار همچین حرصت بدم بچه!!!صب کن وببین!یه کم فاصله گرفتمو گفتم:خب پس به کیارش جان میگم که خودش باهات تماس بگیره حرفاشو به تو هم بزنه

کیارش جان!!!تو یه لحظه حالتش عوض شد.حالا حتما ته دلش میگه من که نامزدشم یه بار اینجوری باآب وتاب جان جونی صدام نکرده ولی کیارش شده کیارش جان!عیب نداره بزار یه کم حرص بخوره...منو به این دختره میفروشه.حقشه!با عصبانیت گفت:یه لحظه وایسین الان میام پیشتون

-نه دیگه باید برم...ممکنه کیارش دوباره زنگ بزنه..خوبیت نداره زیاد پشت خط بمونه

به لبخند ژکوند هم زدمو رفتم....روی یکی از نیمکتا نشستمو جزوه امو بیرون آوردمو شروع کردم به خوندن.فک کنم یه نیم ساعتی گذشته بود که تیلاو اومد کنارم نشست وگفت:کیارش چی کارباهات داشت؟

-به خودم مربوطه

-پس به خودت مربوطه هان؟

-هان نه بله..بی تربیت!درضمن کیارش جون بهت سلام رسوند

آخ چه حرصی میخورد ومن چه حالی میکردم!سعی کردم بهش توجهی نکنم ومشغول خوندن ادامه جزوه ام شدم...جزوه امو گرفت وگفت:کیارش جونت احیانا تهدیدت نکرد..مثلا بگه مواظب خودت باش...میام میکشمت؟

یعنی تیلاو رو هم تهدید کرده بود؟؟؟دقیقا همین حرفا رو قبلا به من هم گفته بود.گفتم:نه خیرم...کیارش پسرخوبیه

-پس بهت زنگ میزنه

-آره...زنگ نزنه که روزم شب نمیشه

بازم حرص میخورد.این به اون در که میخواست منو پیش این دختره خورد کنه!دستمو محکم گرفت وگفت:پاشو باید بریم جایی

-دستمو ول کن..همه دارن نگامون میکنن.دیونه شدی؟من کلاس دارم با توام هیچ جایی نمیام

همون تیلاو بداخلاق شده بود....بیشتر دستمو فشار داد وگفت:گفتم بیا تو هم میای

انقدر ازش ترسیدم که مثل بچه های خوب دنبالش راه افتادم...سوار ماشین شدیم ورفتیم جلوی یه پاساژ بزرگ ایستادیم.پیاده شد و اومد سمت من و وقتی دید پیاده نمیشم در روباز کرد وگفت:پیاده شو

-نمیخوام بیام...منو از درسو زندگیم انداختی که بیای دنبال تفریح خودت نمیام

-پارلا گفتم پیاده شو

-نمیشم

درو محکم کوبید و رفت.واقعا چه چیزی میتونست مهم تراز کلاسمون باشه...من به جهنم مونده بودم این چه جوری راضی شده قید یه کلاسشو بزنه..کسی که استادا روسرش قسم میخورن از بس همیشه فعال وحاضربود!دوباره جزوه امو بیرون آوردم ومشغول خوندش شدم...همینطورکه میخواستم رقیبمو از میدون به در کنم باید خودم هم تلاشمو میکردم....45دقیقه ای گذشته بود.منم حوصله ام حسابی سررفته بود یه اس ام اس دادم به پوریا که ماشینو شب برام بیاره و بعد هم باز خوندن جزوه شدم....تمرکز زیادی نداشتم ذهنم درگیر این بود که کجا رفت؟بالاخره اومد و نشست...یه بسته ی کوچیکو گرفت سمتم و گفت:بگیر مال توئه

با تعجب نگاهش کردم وگفتم:مال منه؟چی هست؟

-سیم کارت گرفتم

-منم گفتم الان رفته 45 دقیقه اس ازش خبری نیس کل بازار رو جمع میکنه برام میاره....سیم کارت میخوام چیکار..مال خودت

همونطور که ماشینو روشن میکرد گفت:مگه نگفتی من باعث حال خرابتم؟

-صدالبته

-مگه نگفتی من باعث شدم پای کیارش بازم به زندگیت باز بشه؟

-درسته

-خب میخوام پاشو از زندگیت قیچی کنم..من خودم شمارتو داده بودم به کیارش.الانم اگه این سیم کارتو برات خریدم برای اینه که مطمئن بشم دیگه مزاحمت نمیشه..از این به بعد هم اون یکی سیم کارتتو استفاده نمیکنی...باشه؟

هاج واج نگاهش میکردم...یعنی تیلاو به اینا هم فک کرده بود؟خیلی متفاوت تر از چیزی بود که تصورشو میکردم.وقتی تعجبمو دید لبخندی زد وگفت:من میدونم اون دیونه گاهی زنگ میزنه تهدیدت میکنه..دیشب که خونه رسیدم کلی تهدیدم کرد.نمیخوام زنگ بزنه تو رو هم اذیت کنه

متشکرانه نگاهش کردمو گفتم:ممنون...

-قابلی نداره

-حالا که تا اونجا رفته بودی یه گوشی هم برام میخریدی دیگه...

برگشت نگاهم کرد...یه نگاهی که معناش فقط این میتونست باشه:رو دادم آستر میخوای...بشین سرجات بچه بیشتر از اینم زر نزن...اونم از سرت زیادیه

-حالا شماره اش چنده؟

-گفتم شماره اش رند باشه که خوب تو ذهن آدم بمونه

-به خاطر خودت گفتی؟

-فعالش کن یه زنگ بهت بزنم

سیم کارتو بیرون آوردم تو گوشیم انداختم.وقتی جلوی خونه رسیدیم گفت:وایسا زنگ بزنم

-خب بزنگ.

گوشیش رو که جلوی ماشین گذاشته بود برداشو یه زنگ زد...اولین زنگ و منم مثه ندید بدید ها جواب دادم:الو...

بدون اینکه گوشیو قطع کنه گفت:سلام خوبی؟

-خوبم...تو خوبی؟

خنده ام گرفت..تیلاو هم خندید وگفت:امروز کلاستو به خاطر من از دس دادی...

-به خاطر تو کلاسو از دس دادم ولی بورسیه رو از دس نمیدم

-خانومی شروع نکن لطفا

-تو یادم انداختی....

گوشی رو از کنار گوشش کشید کنار وبا لبخند گفت:برو به درست برس..کارم نداری؟

نه!باور نمیکنم تیلاو!منم گوشیو کنار بردمو گفتم:نه کارت ندارم.برو به سلامت

حس خوبی داشتم.کم کم داشت از تیلاو خوشم میومد و این دست خودم نبود..بیشتر که فکر میکردم میفهمیدم همیشه برام متفاوت بوده همیشه برام مهم بوده...همیشه دوس داشتم نگاهش کنم و ببینم چیکار میخوادبکنه..اما نمیدونم چرا الان این افکار به یک باره به من هجوم آورده بود؟داشتم تو تله ای اسیر میشدم که خودم برای تیلاو پهن کرده بودم واین چقدر دردناک بود.کاش مثله همیشه غد ویه دنده بود ومنم اینجوری راحت تر بودم..این تغییرش منو هم داشت تغییر میداد..دلم نمی خواست این تغییر رفتار تیلاو روببینم. وارد خونه شدم و قبل از هرچیزی چون داغ شدن تنمو حس میکردم رفتم سراغ حمام...یه دوش آب سرد باعث میشد عقلم بیاد سرجاش.ولی تغییر چندانی در فکر وخیال من ایجاد نشد.تمام وجودم پر شده بود از فکر وحس تیلاو.همه اش به خودم نهیب میزدم:پارلا بی جنبه بازی درنیار...خوبه عقده محبت نداری

پوریا ماشینو آورد و رفت..مثله همه روزا رفتم آموزشگاه.موقع برگشت گوشیمو از کیفم بیرون آوردم تا از حالت سایلنت خارجش کنم.4تا اس ام اس داشتم.همه اش هم از طرف تیلاو بود....شروع کردم به خوندن:

دوس دارم بگم مشکل من این نبود که هیچ وقت منو نمی دیدی یا نمیبینی

مشکل من اینه  که جز تو کسی رو نمی دیدم ونمیبینم....

همین چن خط چن کلمه کافی بود تا من بیشتر وبیشتر رو وهم وخیال فروبرم...اس ام اس های بعدی هم همین مضموم رو داشت.چرا انقدر تغییر کرده بود؟پس بورسیه چی میشد؟مگه برای رسیدن به بورسیه هر دوتامون قاطع نبودیم؟من چرا اینجوری شده بودم....شاید تیلاو واقعا از روی صداقت اومده بود سراغ من و من بهش شکاک بودم.خودم هم سردرگم بودم.نمی فهمیدم چه اتفاقی داره رخ میده و چرا وارد بازی شدم که آخرشو نمیدونستم..یعنی فک میکردم میدونم ولی همه معادله های من به هم ریخته بود...

وقتی رسیدم خونه بهم زنگ زد.

-الو پارلا سلام

-سلام

-رسیدی؟

-آره.

-خب چه خبر؟

-هیچی...

لب تخت نشستم و سکوت کردم.اونم سکوت کرده بود.فقط صدای نفس هاش بود.دلو زدم به دریا و پرسیدم:تیلاو

-بله

-یه چیزی بگم راستشو به من میگی؟

-بستگی داره

-اوووووه...باید راستشوبگی

-تو چرا اومدی سراغ من؟

سکوت کرد.چن لحظه چیزی نگفت.گفتم:الو..کجایی؟رفتی؟!

-اینجام.سوال دیگه ای نداری

-یعنی نمیخوای جواب بدی؟

-نمی دونم.شاید یه روزی خودت جواب سوالتو بفهمی

-منظورت چیه؟

-همین که گفتم.

تا خواستم چیزی بگم با یه لحن سرد و بی تفاوت گفت:من بیا برم جزوه استاد منتظری رو بخونم.وقتم خیلی کمه.نمیخوام الکی حرومش کنم.

دوباره ازش دلخور شدم.یعنی حرف زدن با منو تلف کردن وقتش میدونست؟کثافت!حالم از خودم به هم خورد که داشتم فک میکردم دوسش دارم!سرد تر از خودش گفتم:من جزوه استاد منتظری رو خوندم.اشکال داشتی یه کم از غرورتو خرج کن ازم بپرس.فعلن

خودمم جزوه رو نخونده بودم ولی دلم میخواست حرصش بدم والکی یه چیزی گفتم.استاد منتظری یکی از استادای سخت گیر بود.روی تخت به پشت دراز کشیدمو گفتم:دیدی گفتم اون یه نقشه ای تو سرش داره

دیدی گفتم این کارا رو از ته دلش نمیکنه...دیدی گفتم اون نیتش پاک نیس..پارلا بورسیه رو از دس میدیا..این بورسو بگیر بعد برو هر غلطی دلت خواست بکن..

جزوه رو برداشتمو شروع کردم به خوندن.انقدر دقیق و موشکافانه مشغول خوندن جزوه شدم که یه لحظه حس کردم خوابم میاد..به خودم گفتم:خاک تو سرت..یه ساعت نشده نشستی پای این جزوه اونوقت خوابت میاد..خمیازه ای کشیدمو نگاهم افتاد به ساعت روی عسلی!ساعت یک و نیم شب بود.من 5ساعت ونیم یه جا بند شده بودم؟دو سه صفحه از جزوه باقی مونده بود و اونم خوندم و بدون اینکه چیزی بخورم خوابم برد.

+++++

آیدا خم شد و نیم نگاهی از در سالن به پرهام و تیلاو که داشتن با هم صحبت میکردن انداخت.با ذوق و شور گفت:فک میکنی بتونم سوپرایزش کنم؟

سرمو تکون دادمو گفتم:آره..اگه بتونی جلوی خندیدنتو بگیری وخودتو لو ندی که داری مثلا فیلم بازی میکنی که یادت رفته امروز ولنتاینه میتونی غافل گیرش کنی

نازنین:من برای یه نفر کادو گرفتم...ولی نمیدونم چه جوری بهش بدم

آیدا:برای شاهین؟

-نه برای یه نفر دیگه

آیدا:کی؟؟؟؟کلک به من چرا نگفتی؟چی خرید حالا نشونم بده...

-این کسی که میخوام بهش کادو بدم خیلی این مدته کمکم کرده..یه جورایی چون مدیونشم باید ازش قدرانی میکردم.اینم شد یه بهونه که براش یه چیزی بخرم

نازنینو این حرفا؟چه به سر این دختر اومده بود؟گفتم:چرا با شاهین به هم زدی؟

نازنین:نپرس پارلا

-هرجور راحتی

آیدا:حرفو عوض نکن نازی..یالا نشونم بده ببینم چی خریدی..من ندونم تو برای کی چی خریدی الان از فوضولی دق میکنم

زیپ کیفشو باز کرد و یه بسته ی کادو بندی شده ی شیک بیرون آورد وگفت:اینه..کاش خوشش بیاد

آیدا:چیه؟

-ادکلن

بسته رو گذاشت تو کیفش ومن بازم ذهنم مشغول نازنین شد.نگاهش به تیلاو مثله همیشه گرم وسوزاننده بود.این باعث میشد من ازش فاصله بگیرم.کلا شاهینو این روزا کمتر میدیدم.و این باعث شده بود یه نفس راحتی از دستش بکشم.نازنین می گفت اولش رابطه اشون کاملا معمولی بوده ولی بعدها جدی شده و آخرش هم که زده بودن به تیپ و تاپ هم ودلیلشو به کسی نمی گفتن.نازنین با ما خداحافظی کرد ورفت و ما رسیدیم به تیلاو و پرهام.پرهام تا آیدا رو دید گفت:خسته نباشی آیدا

..کلاس کسل کنند بود آره؟

آیدا که معلوم بود حسابی خرکیف شده گفت:نه عزیزم

پرهام دست آیدا رو گرفت وگفت:نه من از چشمات میخونم که خسته شدی..بیا بریم یه کم قدم بزنیم خسته گیت در بره

چشمای آیدا می خندید و خوشحال بود.خم شدم در گوشش گفتم:اینم مثلا میخواد بگه یادش نیستا....کشتین منو با این کاراتون...حتما میخواد ببرتت تو فضای ماچ و موچ که خستگیت دربره

سرمو بلند کردمو خندیدم..آیدا یه نیشگونی ازم گرفت و آروم گفت:بعدا به حسابت میرسم..

بعد با هم رفتن.رو کردم به تیلاو که داشت یکی از کتابارو ورق میزد.نمیدونم چرا ولی انگار برام مهم بود که یادش باشه که امروز چه روزیه...با اینکه عاشقم نبود با اینکه عاشقش نبودم ولی دوست داشتم یادش باشه که امروز روز عشقه!منم چه توقعی داشتمااااا.

گفتم:آقای ملکی این کتابو تا آخرش خوندین؟

اخمی کرد وگفت:آقای ملکی؟!

-نه پس ملکی جون بگم؟

خنده اش گرفتو گفت:از دست تو پارلا.قرار امروز که یادته؟

-مامانت حسابی تو زحمت افتاده..من رفتم آماده بشم.شب میبینمت

لبخندی زد وکتابو بست وگفت:چی دوس داری بگم مامان اونم برات بپزه

بازم یه حس خوب اومد سراغم.گفتم:من همه چی خوارم.هرچی دم دستم باشه میخورم

بازم خندید و گفت:چی رو بیشتر دوس داری؟

کتابو ازدستش گرفتمو گفتم:من عاشق خورشت قیمه ام.ولی به مامانت نگو الکی دردسرش زیاد میشه.

-نه خانومی ...من خودم اینطوری میخوام

حالم بهتر شد...وای تیلاو چرا انقدر عوض شدی؟؟؟چرا داری منو دیوونه میکنی؟سرمو انداختم پایین تا متوجه حالم نشه..گفتم:حالا که خودت میخوای زود برو خونتون که مامانت دس تنها نباشه

خداحافظی کردمو راه افتادم سمت ماشین.بازم افکارلعنتیم دست از سرم برنمیداشت...وای خدایا!اصلا یداش نبود که امروز ولنتاینه ولی این جملاتش منو تا کجا ها برد...دوباره به خودم توپیدم:خاک برسر بی جنبه ات کنم....رسیدم خونه و حسابی تا عصر درس خوندم.بعد آماده شدم و حسابی به خودم رسیدم.میخواستم بدون شال وروسری باشم به خاطر همین موهامو سشوارکشیدمو لخت انداختم دور سرم...میخواستم یه کت ودامن بنفش بپوشم.به خاطر همین یه جفت صندل بنفش هم انداختم تو کیفم....تیلاو اومد دنبالم وبا هم رفتیم.از ماشین که پیاده شدم اومد کنارم یه دستشو دور کمر حلقه کرد وبا لبخند گفت:این خونه خیلی وقته انتظارتو میکشه..پس زود بریم

خیلی مهربون شده بود.با یه لبخند جوابشو دادمو گفتم:بریم

تا وارد شدیم مامان منو تو آغوشش کشید و چن بار از ته دل منو بوسید و بعد هم نوبت بابارسید...چقدر خوب و مهربون بودن.اولین کسانی بودن که حس میکردم مثله پدر ومادرم دوسشون دارم.رفتیم تو اتاق تیلاو تا من آماده بشم.یه اتاق بزرگ خیلی شیک که به رنگ طوسی وسفید آراسته شده بود.یه تخت دونفره با روتختی طوسی یه کمد طوسی یه آباژور طوسی...انگار میخواست همه چیز دنیا با رنگ چشماش ست باشه!وارد اتاق که میشدی مقابلت طرف راست تختش به چشم می اومد و طرف چپ هم یه پنجره ی قدی که پرد ه هاش سفید بودن... و این پنجره بیشتراز هرچیزی برام خوشایند بود..چون ازپنجره میتونستی همه جای حیاطو ببینی.تیلاو دررو بست و گفت:حاضر شو

-تو برو بیرون حاضر بشم

کاپشن سفیدمو روی تخت گذاشتمو منتظر موندم تا بره.ولی جلوتر اومد.شالمو از روی سرم برداشتو گفت:میخوام پیش من این کارو بکنی...

حرصم گرفت..میخواستم حرفمو به کرسی بنشونم واسه همین تکون نخوردم.وقتی دید بازم تکونی نخوردم شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم..خیلی آروم با مکث دکمه ها رو باز کردیه دکمه باز میکرد بعد به نگاهم میکرد دوباره دکمه بعدی ویه نگاه دیگه..ومن ماتم برده بود..تا خواست آخرین دکمه روباز کنه دستشو گرفتمو گفتم:خودم این کارو میکنم

فاصلمون از هم خیلی کم شده بود...دستشو دور کمرم حلقه کرد وگفت:از من خجالت نکش پارلا

خجالت نمیکشیدم...ولی یه حس عجیبی داشتم.قلبم داشت دیوانه وار می تپید و حس میکردم تیلاو خوب حالمو میفهمه...سرشو نزدیکتر کرد.نفسهاش روی صورتم پخش میشد.زل زده بودم به چشماش.باز از نگاهش نمیشد چیزی رو خوند...همه چی رو فراموش کرده بودم.انتظار نداشتم همچین اتفاقی بیفته.وقتی حس کردم بیشتر از قبل داره منو به خودش فشار میده صدام در اومد وگفتم:چیکار میکنی..الان مامانت صدامون میکنه

خودشو کنار کشید ویه نفس عمیق کشیدوروی تخت نشست وگفت:پارلا اون تونیکه که برای عقد پرهامو آیدا پوشیده بودی رو هنوز داری؟

وقتی دیدم خیال رفتن نداره مشغول آماده کردن خودم شد.همونطور که کارمو انجام میدادم گفتم:آره..فقط همون یه بار پوشیدمش

نمیخواستم برگردم تو چشماش نگاه کنم.انگار نمیخواستم یاد چن لحظه قبل بیفتم.

-میخواستم یه بار دیگه اونو جلوی من بپوشی

وقتی توی آینه از خودم مطمئن شدم برگشتم سمتش و گفتم:چرا؟

با دیدنم ماتش برد...دوباره بلند شد اومد سمتم و سرشو خم کرد ودر گوشم آروم گفت:چون با اون لباس خیلی نفس گیر میشدی....

دوباره حال عجیبی داشتم...تیلاو داشت با من چیکار میکرد...داشتم بی اختیار شیفته اش میشدم.دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت بریم پایین عزیزم.مامان با دیدن ما اشاره ای به بابا کرد وگفت:ببین چه به هم میان...هزار ماشالا

تیلاو منو بیشتر به خودش چسبوند وگفت:پارلا طرفدارت تو این خونه الان از منم بیشتره ها

بابا:حسودی میکنی به دختر خوشگل من تیلاو؟

نگاهی کردم به تیلاو و گفتم:نه دیگه دونفر طرفدار تو هستن ...دو نفر هم طرفدار من.مامان جون وباباجون

همونطور که داشتم کنارش روی مبل مینشستم تیلاو گفت:نه دیگه..حساب کتابت ضعیفه.دونفر تو این خونه طرفدار من هستن سه نفر طرفدار تو....بابا مامان و من

احساس کردم خون تازه ای وارد رگهام شد...یعنی تیلاو واقعا عاشقم شده بود؟با این حرفاش داشت منو بدجور توفکر وخیال فرو میبرد.شب خیلی خوبی بود.برای شام مامان چن نوع غذا درست کرده بود ومن همون غذای دلخواه خودمو که خورشت قیمه بود خوردم...وچه قدر گفتیم و خندیدیم ومن بیشتر از قبل به این نکته پی بردم که من از داشتن چه نعمت بزرگی محروم بودم..خانواده!

ساعت 12 شب که شد خواستم برم ولی اینبار مامان جون زیر بار نرفت...ومن توسط مامان به اتاق تیلاو راهنمایی شدم...منو هل داد تو اتاق وخودش دروبست...ته دلم گفتم:یا قمر بنی هاشم...امشبو قراره چه جوری سر کنم؟من خل فکر شباشو نکرده بودم.چه شبی شود امشب!!!!روی تخت نشستم و تازه یادم افتاد با این لباسای تنگ که آدم به سختی میتونه نفس بکشه چه جوری باید بخوابم...من چرا لباس راحتی برای خودم نیاوردم؟من که میدونم امشب به خیر نمگیذره..تیلاو هم بچه ی خوبی باشه یه تکون به خودم بدم این کته جر میخوره صداش تا 7تاکوچه اونور تر هم میره...ای بابا!