پنجمین نفر16
دختره ی دیوونه .. با اون موهای فرفریه عجق وجقش .. مثه آمازونیا می شه وقتی موهاشو می ریزه بیرون .. مثه این کسایی که همین الان داشتن گیس و گیس کشی می کردن ... مثه وحشی ها .. کولی ها ... ولی .. خیلی خاص می شه !!
وضعیت من همینه و عوض هم نمی شه . تو این چند روز هرچقدر بهش فکر می کنم به اینکه با بی شرمی با کاوه بهم خیانت کرده .. همین جوری می شم . خیلی ناگهانی نظرم نسبت بهش مثبت می شه . من نیکارو اینجوری شناختم .. شاید سر به هوا باشه . شاید خیلی راحت باشه . اما نیکا دروغ نمی گه ..تو چشمای نیکا یه چیزی هست . یه برق خاص . که به من می گه من با تو صادقم .. که به من می فهمونه یه معصومیت خاصی داره .. حتی وقتی بلند بلند سر کلاس می خندید بازم همونقدر معصوم بود . همونقدر نجیب ..
یه همچین دختری چطور می تونه به من خیانت کرده باشه ؟؟ تمام این مدت به یه چیز فکر کردم . به اینکه شاید من اشتباه کردم . یعنی .. تو این چند روز هر وقت کاوه رو دیدم با من عادی بود . مثه همیشه . اصلا شبیه کسی نبود که بهم خیانت کرده . دیگه حتم ندارم که این منم که زود قضاوت کرده . . الان که دارم می نویسم سر کلاسم . نیکا و دوستاش هر چند لحظه یه بار سرشون یه جا جمع می شه و پچ پچ می کنن و بعدش ریز ریز می خندن . استاد هم چپ چپ نگاهشون می کنه اما اون سه تا که عین خیالشون نیست . مخصوصا اون دیوونه ی مو فرفری ..
نیکا چند بار دیگه اتفاقی برگشت و بهم نگاه کرد . مثلا می خواست یه جوری نشون بده که نمی خواد منو ببینه اما همه ی این کلک هاشو می دونم . دختره ی خنگ ..
نگاهش بهم جرئت می ده تا برم جلو و من حتما امروز این کارو می کنم .. چون تنها چیزی که تو نگاهش ندیدم دروغ بود . آره امروز بهترین وقته .. روز تولدش !!!
************8
نگاهم به استاد بود . اما داشتم به حرفای پریسا که آروم آروم تو گوشم چیزی رو می گفت گوش می کردم . ناخودآگاه طبق عادت همیشگی م هم برگه ای ه جلوم بود رو خط خطی می کردم . اره دیگه .. جای اینکه جزوه یادداشت کنم برگه خط خطی می کنم .
استاد با چشم و ابروش بهم اشاره کرد که به درس گوش کنم و پریسا خودشو عقب کشید . یاد سهیل افتادم که با چند ردیف فاصله پشت سرم نشسته بود . کنجکاو شدم تا ببینم چیکار می کنه و به محض اینکه برگشتم متوجه شدم نگاهشو ازم گرفت . تو همون لحظه برام اس ام اس اومد. مطوئن بودم که از طرف سهیله . اما تا بازش کردم نگاهم روی صفحه ی گوشی خشک شد . کاوه بود اس ام اس داده بود : نیکا سر کلاسی ؟ بیا پایین .. من جای نیمکت همیشگی منتظرتم ..
نمی دونستم کاوه باهام چیکار داره . همیشه اینجور حرف زدنا و مرموز بودناش باعث ترسیدنم می شد . داشتم آماده می شدم از کلاس برم بیرون که صدای آروم پریسا تو گوشم پیچید : چه دختر ترسناکی رو کشیدی ؟؟
متعجب گفتم : چی ؟؟ در مورد چی حرف می زنی ؟؟
اشاره به برگه ی جلوم کرد و من تا نگاهم به برگه افتاد ضربان قلبم رفت روی هزار ....
چیزی که می دیدم رو نمی تونستم باور کنم . من وقتی برگه رو خط خطی می کردم مثه یه حرکت غیر ارادی و همیشگی بود . من ححتی یه لحظه هم به برگه نگاه نکرده بودم اما تصویری که از اون خط خطی ها به وجود اومده بود .. اون .. اون روحه بود .. روح اون دختر مو مشکی . با اون موهای لخت و بلند و ژولیده که کل صورتش رو گرفته بود . نمی خواستم کسی رو نگران کنم . برای همین چیزی به پریسا نگفتم . نقاشی رو توی جیبم گذاشتم و از کلاس بیرون رفتم . پله ها رو دو تا یکی کردم و خودمو رسوندم به محوطه . نسیم ملایمی به صورتم خورد و من نفس عمیقی کشیدم . کاوه رو جای نیمکت همیشگی پشت شمشاد ها دیدم . فاصله ی در ورودی دانشگاه تا نیمکت رو دویدم . وقتی رسیدم هر دو همزمان به هم سلام کردیم . کاوه با کمی اخم گفت : واسه اون جریان چی کار کردی ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : کدوم جریان ؟؟
کاوه با حرص دندوناشو روی هم فشار داد و گفت : اگه به سهیل نگی خودم بهش می گم ..
جلوش ایستادم و گفتم : بهت اجازه نمی دم ..
کاوه اخم شدیدی بهم کرد و گفت : به اجازه ی تو نیازی ندارم ...
رومو ازش گرفتم و گفتم : من نمی خوام سهیل رو تو خطر بندازم .. ای خدا چرا تو نمی فهمی ...؟؟؟
کاوه با حرص گفت : اگه من جای سهیل بودم یه لحظه هم معطل نمی کردم و نشونه گذاری می کردمت .. نجاتت می دادم ...
زل زدم تو چشماش از فاصله ی خیلی کم .. نفرتمو تو چشمام ریختم و گفتم : حتی حق نداری بهش فکر کنی ...
سرمو پایین انداختم . اما نتونستم حرفامو تو دلم نگه دارم و دوباره زل ردم تو چشماش .. چشمایی که شاید فقط نگران به نظر می رسید و گفتم : تو هیچ وقت نمی تونی جای سهیل باشی ...
کاوه پوزخندی زد و گفت : نمی خوام که باشم ...
اونقدر بد نگاهش کردم که خودش گفت : منظورم اینه که سهیل هم هرکاری از دستش بربیاد انجام می ده تا تورو نجاتت بده ...
لبمو گزیدم و گفتم : اصلا نمی خوام نجات پیدا کنم ..
کاوه با جلوی کفشش به سنگ کوچکی که جلوی پاش بود ضربه می زد . حسابی اعصابمو به هم ریخته بود . غریدم : پس این قضیه رو به سهیل نمی گی دیگه ؟؟
نگاهی به دستم کرد و گفت : اون برگه چیه ؟؟
رومو برگردوندم و گفتم : این ؟؟ این هیچی ...
راستش برگه رو آورده بودم تا به کاوه نشون بدم که چه اتفاقی واسم افتاده اما حالا پشیمون شده بودم . حتی دیگه دلم نمی خواست جریان خوابی که دیدم و گربه ای که از تو خواب اومده بود تو واقعیت رو براش بگم .. چون حس می کردم که اگه اینارو بدونه یه لحظه هم سکوت نمی کنه و به سهیل می گه که راهش اینه که نشونه گذاری بشم و قطعا سهیل این کارو می کنه .. اما بعدش چی به سر سهیل میاد رو هیشکی نم دونه و حتی نمی تونه در موردش حدس بزنه .. کاوه غرید : این چیه ؟؟ چرا هول شدی ؟
گفتم : من دیگه باید برم ..
و هنوز یه قدم برنداشته بودم که حس کردم دیگه برگه تو دستم نیست . تا به سمت کاوه چرخیدم دیدم که داره به برگه نگاه می کنه و بعد متعجب گفت : اینو کی کشیده ؟؟
دیگه نمی تونستم ازش پنهان کنم و البته دیگه فایده ای هم نداشت . با بی حالی و بی تفاوتی گفتم : دستای من ...
کاوه متعجب گفت : یعنی چی دستای من ؟؟
لبخندی حرصی زدم و گفتم : نمی دونم .. چون من داشتم کاغذو خط خطی می کردم اما این از آب در اومد ..
کاوه یه ابروشو بالا انداخت و گفت : حتما این روحی هست که ...
پریدم وسط حرفش و گفتم : روحیه که جدیدا دارم می بینمش .. معمولا با یه چراغ قوه و لباس خواب بلند سفید می بینمش .. البته نمی دونم .. اینم عاشقم شده یا ....
کاوه با حس مسئولیت خاص خودش که نمی تونستم دلیلشو بفهم گفت : تو اینارو به من نگفتی ؟؟ چرا اینقدر بی فکری ها ؟؟؟
بعد در حالیکه از کنارم می گذشت گفت : من می رم به سهیل می گم ..
دنبالش دویدم و گفتم : کاوه تورو خدا .. خودم می گم .. به خدا می گم .. فقط الان بهش نگو ..
به سمتم برگشت و تو چشمام نگاه کرد . حالت نگاهش خیلی عجیب بود . چند تا حس رو همزمان بهم القا می کرد . حمایت ، نگرانی ، حتی عشق .. هر چقدر هم که سعی می کرد مخفی ش کنه .. اما همیشه می فهمیدم که هنوز دوستم داره .
کاوه اخم کرد . روشو برگردوند و گفت : باشه .. نیکا تو امشب این جریانو به سهیل می گی .. اگه نگی خودم می گم .. مثه اینکه برات مثه یه بازی شده .. اما نمی فهمی داری چیکار می کنی .. نمی فهمی که چقدر می تونه خطرناک باشه .. نمی فهمی دیگه .. نمی فهمی .. نفهمی ..
از اینکه چند بار پشت سر هم از کلمه ی نفهم استفاده کرد خنده م گرفت . کاوه نگاهش که به لبخندم افتاد گفت : راستی تولدت مبارک ..
چشمهام گرد شد ..
لبخندی روی لبای کاوه اومد . با هیجان گفتم : سورپرایزم کردی ..
کاوه گفت : یادت نبود ؟؟
زود گفتم : نه .. این اولین سالیه که من تولدمو از دو هفته قبل یادم نبود . من .. من ...
بغض کردم . کاوه گفت : اععع ؟؟ چرا ناراحت شدی ؟
دستمو جلوی چشمام گرفتم و گفتم : این روحا منو از خودم دور کردن . انگار دیگه من اون نیکا نیستم .همیشه از دو هفته قبل از تولدم به همه یادآوری می کردم که تولدمو فراموش نکنن . تعیین می کردم واسم هدیه چی بگیرن .. اما امسال ...
بغضمو فرو خوردم و نتونستم چیزی بگم . کاوه با دلجویی گفت : اینکه بهتره که .. اونجوری شورشو درمیاوردی که .. بعد خندید و گفت : به نظر من تو این یه مورد تغییر مثبتی بوده .
روی نیمکت نشستم و سعی کردم آروم باشم اما اصلا خوب نبودم . این حقیقت که من داشتم عوض می شدم خیلی اذیتم می کرد ..
کاوه نگاهی به ساعت مچی خوشگلش کرد و گفت : از کلاست هم که انداختمت ..
پوزخندی زدم و با کنایه گفتم : کلا نه که کلاسا چقدر هم واسه من پرباره ..
خندید .. و من به این فکر کردم که چرا هیچ کس دیگه هم یادش نبود که امروز تولد منه . کاوه اولین کسی بود که بهم تبریک گفت . درواقع فکر کنم تنها کسی که بهم اهمیت می داد . این رفتارا و بی تفاوتی های سهیل رو که می دیدم با خودم فکر می کردم که نکنه من دارم اشتباه می کنم ؟ نکنه اونقدر که می گه دوستم نداشته باشه ؟؟ چون اگه دوستم داشت حداقل می تونست یه تبریک خشک و خالی بهم بگه .. من ازش کادوی تولد نمی خواستم . اره جدا نمی خواستم . همین که تبریک می گفت کافی بود .. خب البته کادو هم دلم می خواست .. اصلا خوبی تولد به کادو گرفتنشه دیگه .. "مگه نه اینکه باید از بودنم تو این دنیا ازم تشکر کنن .. ؟؟ "
این جمله ای بود که همیشه تو روزای تولدم به بابک و خانواده م می گفتم ..
کم کم دانشجو ها از کلاس میومدن بیرون . کاوه گفت : غیبت هم خوردی دیگه .. کلاس تموم شد ..
با شیطنت خندیدم و گفتم : اول کلاس حضور غیاب کرد ..
لبخندش از صورتش پاک شد و گفت : اینکه همیشه آخر حضور غیاب می کرد . تو هم خوش شانسی ها ..
با شیطنت گفتم : بهم کادوی تولدمو داده .. از استاد یاد بگیر .. تبریک خشک و خالی که قشنگ نیست . اصلا چقدر تو خسیسی ...
کاوه خندید و گفت : آخر شب کادومو بهت می دم ..
با اخم به طرفش برگشتم که خندید و گفت : قاطی نکن . منظورم اون نبود .. حالا تا شب صبر کن اگه کادو ندادم ناراحت شو .. باشه ؟؟
پریسا و کیانا به سمتمون میومدن و کاوه گفت : خب من دیگه می رم ..
زود گفتم : کجا ؟؟
کاوه گفت : کار دارم .. فقط اومدم تولدتو تبریک بگم و تهدیدت کنم .. خب خدافظ ..
پشتش رو بهم کرد و داشت به طرف در پارکینگ می رفت که گفتم : ممنونم کاوه .. خدافظ ..
کاوه که دور شد بچه ها بهم رسیدن . پریسا با ذوق گفت : سهیل اومد پیشت ؟؟ چی به هم گفتین ؟ آشتی کردین ؟؟؟
سرمو تکون دادم و با تعجب گفتم : در مورد چی صحبت می کنی ؟؟ سهیل ؟؟
کیانا گفت : آره دیگه .. تا تو از کلاس بیرون رفتی . اونم اومد دیگه ..
احساس کردم کمی هول شدم گفتم : ندیدمش .. پیش من نیومد ..
کیانا گفت : نه ؟؟؟ اخه دیگه سر کلاس هم برنگشت ..
با کف دست تو پیشونی م کوبیدم و گفتم : نگو که منو با کاوه دیده و جلو نیومده ؟؟
کیانا از همه جا بی خبر گفت : خب با کاوه ببینه .. مگه چیه ؟؟ نه دیوونه .. شاید کاری واسش پیش اومده و رفته ..
با ناراحتی گفتم : وای بچه ها بدبخت شدم ..
نگاهی هول هولکی بهشون کردم و گفتم : من باید برم دنبال سهیل ..
کیانا گفت : کجا می خوای بری ؟؟ تو که ماشین نداری ..
احساس کردم بغض دارم . گفتم : آخ همین امروز باید تصادف می کردم .. ؟
پریسا چپ چپ نگاهم کرد و گفت : صبر کن ببینم .. اون کاوه باز پیش تو چه غلطی می کرد ؟؟
با حرص رومو برگردوندم و گفتم : آفرین زود باش به من شک کن ..
پریسا خیلی جدی مچ دستمو گرفت و گفت : داری چه غلطی می کنی ؟
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : هیچی ... من به سهیل خیانت نکردم ، نمی کنم .. تو هم خواهش می کنم اینقدر به من شک نکن پری ..
کیانا زیر لبی گفت : راست می گه دیگه پریسا ..
پریسا نگاه خشمناکی به من و کیانا انداخت و گفت : فقط نگرانشم .. همین . نمی خوام از روی سادگی ش چیزی رو که دوست داره از دست بده ..
کیانا غرید : ولی داری بهش توهین می کنی ..
پریسا حالت ترسناکی به چشمهاش داد و گفت : من با تو حرف نمی زدم کیانا ..
صدامو بالا بردم و گفتم : بس کنین بچه ها ...
هردوتاشون بهم نگاه کردن و من با ناراحتی گفتم : متاسفم که این چیزا پیش اومده .. تورو خدا بدترش نکنین .. تازه امروز دوست دارم که یه کم بیشتر با هم خوب باشیم .. مثلا ما با هم دوستیم .. این چیزا پیش میاد ولی تورو خدا کشش ندین ..
کیانا لبخندی زد و گفت : آره درست می گی .. امروز می خوام خوشحالت کنم .. حدس بزن چه خبر خوبی برات دارم ؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نمی دونم ..
پریسا با کمی پشیمونی نگاهمون کرد . کیانا با ذوق گفت : بنیامین دم در منتظرمونه .. می ریم دنبال سهیل .. باشه ؟؟ بعدشم می ریم یه جایی دور هم می شینیم ..
چشمهام از خوشحالی برق زد . پریدم و کیانا رو بغل کردم و دو سه تا از لپش بوسش کردم که با حرص هولم داد و گفت : کل زحماتی که سر کلاس کشیدم یواشکی آرایش کنم رو هدر دادی ..
پریسا خندید . منم خندیدم .. با هم رفتیم سمت در خروجی . بنیامین تو ماشین منتظرمون بود . وقتی رفتیم و تو ماشین نشستیم با محبت سلام کرد . کمی بعد هم بهداد اومد . نگاهی به پریسا کردم و گفتم : این برنامه ریزی شده بود ؟؟
خندید و گفت : اوهوم ..
بغلش کردم و گفتم : می دونم نگرانمی .. از این ناراحت نیستم .. تو هم دیگه اینجوری نباش .. بخند تا اون دندونای زرد نامرتبتو ببینم ..
خندید و هولم داد سمت کیانا و گفت : دندونای عمه ت زرد و نامرتبه ..
سه تایی مون خندیدیم و بهداد برگشت و گفت : آهای چه خبرتونه ؟؟ آروم بگیرین دیگه ..
بعد به من نگاه کرد و گفت : تو بزرگترت کجاست ؟
خنده م گرفت و گفتم : بزرگترم کی هست ؟؟؟
بهداد با لحنی کنایه آمیز و شوخ گفت : نمی دونم ، امروز نوبت کدومشونه ؟؟؟
چشمهام گرد شد . بچه ها همه خندیدن . درک می کردم که بهداد داره شوخی می کنه . اما به نظرم اصلا شوخی جالبی نبود . خیلی بهم برخورد اما چیزی نگفتم . واقعا بچه ها چه فکری در مورد من می کردن ؟؟ یا حداقل چه فکری در مورد سهیل و کاوه می کردن ؟ اینکه من با هردوشونم و اون دو تا هم مشکلی با این قضیه ندارن ؟؟
نگاهی به کیانا که از گردن بنیامین آویزون شده بود کردم . بهداد گفت : کیانا فرار نمی کنه باور کن .. بذار رانندگی شو بکنه مارو سالم برسونه بعد هر کار خواستی بکن ..
کیانا حاضر جواب گفت : بنیامین موقع رانندگی وقتی یکی کنارش حرف می زنه بیشتر حواسش پرت می شه ..
بنیامین و پریسا و کیانا خندیدن و بهداد هم خنده ش گرفت . با التماس به کیانا نگاه کردم و کیانا انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت : بِنی ؟؟؟ می شه بریم پیش سهیل ؟؟
بنیامین گفت : بله که می شه .. کجا هست الان ؟؟ شرکته یا خونه ؟؟
کیانا سوالی بهم نگاه کرد و من شونه بالا انداختم که یعنی نمی دونم . کیانا گفت : بهش زنگ بزن ببین کجاست ..
بهداد گفت : من می زنم ..
و مشغول شماره گیری شد . وقتی قطع کرد گفت : خونه ست ..
با مِن مِن گفتم : بنیامین جون اگه زحمتی نیست منو می بری اونجا ؟؟
بهداد با شیطنت گفت : وای وای وای خونه شون ؟؟
کیفمو تهدید آمیز بالا آوردم و به شوخی گفتم : بهداد می زنمت ها ..
خندید و گفت : تسلیم بابا .. تسلیم .. اصلا به ماها چه ربطی داره که می خوای بری خونه شون ..
پریسا خنده شو کنترل کرد و گفت : عزیزم .. اذیتش نکن ..
بهداد نگاهی بهم کرد و گفت : فقط چون خانومم گفت.
حدود ده دقیقه بعد دم خونه ی سهیل بودیم . از ماشین خارج شدم و رفتم سمت در خونه شون . همونطور که نگاهم به بچه ها بود و لبخند می زدم در حالیکه دستم تو جیب مانتوم بود . سعی کردم ذهنی تایپ کنم و به کیانا اس ام اس دادم : شما برین .. من و سهیل بعد میایم ..
کمی بعد دیدم که بنیامین شیشه رو پایین کشید و گفت : نیکا اگه ناراحت نمی شی ما بریم .. شما دو تا زوج جوون با هم بیاین ..
کیانا از پشت سر بنیامین ( صندلی عقب ) بهم چشمک زد و من گفتم : باشه ما خودمون میایم ..
و همون لحظه صدای سهیل از آیفون به گوشم رسید : بله ؟
با مِن مِن گفتم : منم نیکا ..
ماشین بنیامین به حرکت در اومد و رفت . سهیل خیلی سرد گفتم : جانم ؟ کاری داشتی ؟
دلم گرفت . گفتم : آره می خوام باهات حرف بزنم ..
صداش خیلی سرد تر از قبل تو گوشم پیچید : من با شما حرفی ندارم ..
قبل از اینکه مهلت بده چیز دیگه ای بگم آیفون رو سرجاش گذاشت ..
نمی دونستم باید چیکار بکنم . به سهیل حق می دادم که اینطوری رفتار کنه . خب من الان ژیش چشم اون یه دختری بودم که با صمیمی ترین دوستش بهش خیانت کرده بودم . یعنی حد اقل طرز فکر سهیل این بود . اما از نظر منم سهیل کسی بود که به سادگی به کسی که می گفت دوستش داره شک کرد و حتی ازش توضیح نخواست ..
اینا هم منطقی نبود .. اما با همه ی این حرفا بهش حق می دادم و حاضر بودم هر کاری بکنم تا بهش ثابت کنم که داره اشتباه می کنه .
دوباره زنگ رو فشردم و صدای سهیل باز شنیده شد . همون قدر سرد . همون قدر جدی . همون قدر بی تفاوت : بله ؟؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : تا با هم حرف نزنیم نمی رم سهیل ..
کمی مکث کرد و بعد صداش به گوش رسید : تا هروقت که می خوای بمون ..
بغض کردم و با بهانه گیری گفتم : سهیل داری اشتباه می کنی من باید بهت بگم .. به خدا اون قدر اینجا می مونم تا بیای ..
و سهیل در جواب این حرفا تنها کاری که کرد گذاشتن آیفون بود . مشت آرومی به در کوبیدم و زیر لب گفتم : دیوونه ..
کم کم نزدیک غروب می شد . چند قدم تا وسط کوچه رفتم و نگاهی پر از نا امیدی به خونه شون انداختم . روبه روی خونه ی سهیل اینا یه زمین خالی بود که دور تا دوری دیوارهای بلند آجری بود . رفتم و به دیوارش تکیه دادم . تو پیاده روی خونه چند درخت اقاقیای بلند وجود داشت . کیفمو محکم تو بغلم گرفتم و در حالیکه سعی می کردم بغضمو مهار کنم چشم دوختم به در خونه شون ..
مطمئن بودم میاد و درو باز می کنه .. صدام می کنه و می گه بیا با هم حرف بزنیم .. گوشی م زنگ خورد . پریسا بود . اونارو فراموش کرده بودم . نگران این بودم که چی باید بگم که قطع شد اما هنوز نفس راحت نکشیده بودم که گوشی م دوباره زنگ خورد و این بار کیانا بود . جواب دادم . کیانا با سرخوشی گفت : کجایین شما ؟؟
با لحنی که خیلی معمولی بود گفتم : عزیزم .. ما سر اون جریانی که با هم قهر بودیم داریم حرف می زنیم . فکر نکنم برسیم بیایم پیش شما .. پس .. اشکالی نداره اگه خودتون برین ؟؟؟
صدای بهداد به گوشم رسید : اوه اوه اوه .. من گفتم ما اینو بذاریم اینا نمیان ..
خنده م گرفت . این پسر همیشه منفی فکر می کرد . گفتم : کیانا جون ناراحت شدی ؟؟
کیانا گفت : نه .. باشه عزیزم مشکلی نیست .. فقط .. این برنامه به خاطر تو بود عزیزم .. ببخشید که واست جشن نگرفتیم . اما می خواستیم روز تولدت دور هم باشیم و کادوها تولدتو بدیم . اما خب مشکلی نداره . حق داری بخوای با سهیل باشی عزیزم . خوش بگذره .. ما فردا واست تولد می گیریم ..
لبخندی روی لبم اومد و گفتم : یعنی یادتون بود ؟؟
کیانا خندید و گفت : دیوونه ای ؟؟ مگه می شه یادمون بره عزیزم ؟؟
خوشحال شدم . اما بغض کردم و گفتم : ممنون ..
بعد از کیانا پریسا گوشی رو گرفت و تولدمو تبریک گفت و بعدش بنیامین و بعدشم اون بهداد دیوونه .. که اصلا دلم نمی خواد یادم بیارم چه تیکه هایی بهم انداخت .. اما من با همه ی این وجود دوستش داشتم . مثه یه داداش .. یا شاید یه شوهر خواهر ..
بعد از اینکه تماسم باهاشون قطع شد . به مامان زنگ زدم و گفتم که شاید شب خونه نیام و برم خونه ی عمه .. مامان چیزی نگفت . معمولا با خونه ی مامان بزرگ و عمه مخالفتی نمی کردن . اما اینم می دونستم که خونه ی عمه رفتن یه پیامد هایی هم داشت . مثلا اینکه اگه می رفتم حتما عمه زنگ می زد به مامان و یه کم با هم حرف می زدن و بهش خبر می داد که من رسیدم . برای همین اگه تمام شبو می خواستم اونجا بمونم که البته برای خودم هم خطرناک بود امکان پذیر نبود . پس مجبور بودم یا برم خونه خودمون یا اینکه برم خونه ی عمه .. اما فعلا چند ساعتی وقت داشتم اونجا بمونم . و مطمئن بودم که سهیل دلش نمیومد منو منتظر بذاره و میومد .
یه ساعتی گذشته بود و من همونجا به دیوار تکیه داده بودم . و حدود یه ربعی می شد که هوا کاملا تاریک شده بود . توی این یه ساعت فقط پنج نفر از تو کوچه رد شده بودن . چون توی اون کوچه خونه های ویلایی بزرگی وجود داشت رفت و آمد خیلی کم بود . یه کوچه ی پهن با خونه های بزرگ و حیاط های بزرگتر و یه زمین خالی و عابرای خیلی کم تو اون تاریکی باعث ترسیدنم می شد . سر خودم رو با یه پر پرنده گرم کرده بودم . داشتم تمیزش می کردم و باهاش بازی می کردم که احساس کردم کسی کنارم ایستاده . به محض اینکه سرمو بلند کردم چشمم افتاد تو چشمای براق یه مرد جوون . موهای مشکی ش تو پیشونی ش ولو بود و از پشت بقیه موهاشو بسته بود . قلبم به تاپ تاپ افتاده بود و نفس هام تند شد . پر از دستم افتاد و اون لبخند زشتی زد و گفت : اینجا چی کار می کنی خوشگله ؟؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : مزاحم من نشو .. بعد به خونه ی سهیل اشاره کردم و گفتم : خونه ی نامزدم اونجاست .. اگه بگم مزاحمم شدی ...
تکونی خورد و سرمای فلز رو زیر گردنم احساس کردم .. ادامه ی حرفمو خوردم و زل زدم تو چشماش .. خندید و گفت : فراری که نمی خوره باشی ..
چیزی نگفتم . می ترسیدم حرفی بزنم و تیزی چاقو گلومو ببره . حتی آروم نفس می کشیدم . در حالیکه چاقو رو همونجا نگه داشته بود به آرومی دستشو برد زیر مقنعه م . تا خواستم چیزی بگم گفت : هیسسس خانوم کوچولو .. صدات در بیاد گردنتو می زنم ..
پوست سرد و ضمخت دستشو روی گردنم حس می کردم . کمی گردنم رو نوازش کرد و بعد با خشونت گردنبند ظریف جنس تیتانیومم رو کشید که از شدت سوزش جیغ خفیفی کشیدم . و بعد اونو جلوی صورتش گرفت و گفت : طلا سفیده ؟؟؟
الکی گفتم آره که فکر کنه چیز خوبی گیر آورده و دست از سرم برداره .
لبخندی زد و گفت : دیگه چی داری ؟؟
کیفمو محکم تر از قبل بغل کردم و اون با خنده کیف رو از دستم کشید . فقط گفتم : هیچی توش ندارم ..
کمی چاقو رو روی گردنم فشار داد و سوزش رو پوستم احساس کردم . دستام می لرزید . اصلا حس خوبی نداشتم . بغض و ترس و ناراحتی همراه بود . خیلی نا امید شده بودم . احساس می کردم همه ی وسایلم رو برمی داره و بعدشم ترتیبم رو می ده . برای همین آروم آروم اشک روی گونه هام ریخت . وقتی توی کیفم جز چند تا اسکناس پنج هزارتومنی چیز با ارزش دیگه ای پیدا نکرد لبخندی شیطانی زد و گفت : موبایلتو بده .
با دست آزادم موبایلم رو وقتی توی کیفمو می گشت توی جیب شلوارم گذاشته بودم . فقط گفتم : ندارم . خونه جا گذاشتم .
یه ابروشو بالا انداخت و لبخندی زشت روی لبش اومد گفت : هیچی هم نداری که .. به کاهدون زدم ..
از این حرفش خوشحال شدم . آخه این حرفش یعنی اینکه می رفت دیگه ..
خوشحالی مو پنهان کردم . اما احساس کردم که قصد رفتن نداره . گفت : حالا که هیچی نداشتی بهتره یه جور دیگه راضی م کنی ..
رنگم پرید گفتم : نه .. نه .. لطفا ..
صورتشو جلو آورد و گفت : هیس خوشگله .. وگرنه فشار چاقو رو یه ذره بیشتر می کنم ..
بغض داشتم . به آرومی دستشو روی صورتم کشید . از اینکه با اون دستای کثیف صورتمو لمس می کرد حالم بد شده بود . با التماس نگاهش کردم و گفتم : تورو خدا .. به من کاری نداشته باش ..
انگشتشو روی لبم کشید . خواست خم بشه روم که نوری رو از گوشه ی چشمم احساس کردم . به سمت نور چرخیدم و سوزشی رو روی پوست گردنم حس کردم و ...
هیچ وقت از دیدن اون روح با اون چراغ قوه ی مسخره اینقدر خوشحال نشده بودم اینجوری احساس می کردم تنها نیستم . شاید فکر می کردم اون روح حداقل تا طرف منه تا این مرد خشن و دزد و بد جنس .... چونه مو به سمت خودش برگردوند و با حرص گفت : تکون نخور ...
از گوشه ی چشم به نور چراغ قوه که نزدیک تر می شد نگاه کردم . مرد روی صورتم خم شد و به محض اینکه لبهاش رو روی لبهام احساس کردم صدای کشیده شدن چرخهای ماشینی رو شنیدم و متعاقب اون صدای آشنایی به گوشم خورد : ولش کن مرتیکه ...
سرمای چاقو از روی گردنم رفت و متوجه شدم که کاوه با چند تا مشت محکم به سرش کوبید . مرد روی زمین افتاد اما بلند شد و چند لگد به کاوه زد . کاوه یقه شو گرفت و گفت : به چه حقی با یه خانوم اینکارو می کنی ؟؟
مرد غرید : ولم کن عوضی ..
کاوه با دست دیگه ش تو صورتش مشت کوبید و گردنبند و پول هامو ازش گرفت و ولش کرد که بره . بعد نگاهش به من افتاد . جلو اومد و با محبت گفت : چی شد ؟؟ کاری ت که نکرد ؟ هوم ؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : فقط گردنم ..
کاوه مقنعه مو بالا زد و گفت : خراش برداشتی ..
بغض داشتم . از حمایت کاوه احساس خوبی بهم دست داده بود . اشک روی گونه هام چکید . کاوه خواست بغلم کنه اما .. فقط دست روی شونه م گذاشت و گفت : آروم باش دیگه اتفاقی نمی افته من پیشم ..
گفتم : مرسی که اومدی ..
دستمالی داد تا صورتم رو پاک کنم . گفت : بیا بریم ..
در حالیکه دستمال رو روی گردنم می گذاشتم گفتم : کجا ؟؟
کاوه پوفی کشید و گفت : خونه ی سهیل زخمتو پانسمان کنیم .. اصلا تو اینجا چیکار می کنی ؟؟
غریدم : تو اینجا چیکار می کنی ؟؟ تو چرا مثه زبل خان همه جا هستی ..
لبخندی زد و گفت : نه خوشم میاد از روحیه ی شوخ طبعی ت .. تو هر موقعیتی ازش استفاده می کنی ..
حرصی نگاهش کردم و گفتم : اینجا چیکار می کنی ؟؟
کاوه دستشو پشتم گذاشت و گفت : اومدم به سهیل سر بزنم ..
از بین دندونای به هم قفل شده م غریدم : به من دروغ نگو ..
کاوه گفت : باشه نیکا .. بعدا واست توضیح می دم ..
با خشونت گفتم : همین الان ..
نفسشو صدادار پوف کرد بیرون و گفت : یادته بهت گفتم که ازت مواظبت می کنم . یادته ؟؟
سرمو تکون دادم و کاوه گفت : نپرس چطوری می فهمم که در خطری ولی .. هر وقت که تو خطر باشی مطمئن باش منو می بینی باشه ؟؟
با ترس گفتم : به اون قضیه که همو می دیدیم ربط داره ؟؟
سرشو تکون داد و گفت : مگه نشنیدی گفتم نپرس .. اخم کرد و گفت : دنبالم بیا ..
بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم تا به اون طرف خیابون برسیم جریان اینکه سهیل فکر می کرد من و کاوه داریم بهش خیانت می کنیم رو گفتم . از منقبض شدن صورتش و لبهاش فهمیدم که خیلی از این طرز فکر سهیل ناراحت شده برای همین زود گفتم : بهتره با هم نریم پیشش .. اوم .. نه کاوه ؟؟
بدون اینکه نگاهم کنه زنگ رو فشرد و گفت : شما نمی خواد نظر بدی ..
با حرص رومو ازش برگردوندم .. این وسط هر کی اعصابش خورد می شد سر من خالی می کرد . در که باز شد با هم وارد شدیم . سهیل در تراس رو باز کرد و اومد روی تراس با دیدن من در کنار کاوه سر جاش ایستاد و اخم کرد . یه شلوار تو خونه ای سورمه ای با یه تی شرت سفید به تن داشت . موهاش یه کم آشفته تر از وقتایی بود که میومد بیرون و البته جذاب تر ...
به محض اینکه رسیدیم بهش سلام کردیم . سهیل غرید : سارا خونه ست .. نمی تونم دعوتتون کنم تو ..
کاوه با خشونت گفت : یه نگاه به نیکا بنداز ...
سهیل با حرص غرید : علاقه ای به دیدنش ندارم ..
کاوه صداشو برد بالا و گفت : بسه دیگه .. چقدر تو بی مسئولیتی .. می دونی این دختر از کی اون بیرون واستاده تا تورو ببینه و باهات حرف بزنه ؟؟؟
سهیل زل زد تو چشمای کاوه و گفت : بی مسئولیتم .. چون دیگه فکر کنم مسئولیتش با تو باشه ..
کاوه سهیل رو هول داد و گفت : اینقدر احمقی که بهش شک می کنی ؟؟به من شک می کنی ؟؟؟؟؟
سهیل که از هول دادن کاوه ناراحت به نظر می رسید گفت : صداتو بیار پایین .. سارارو می ترسونی ..
کاوه بی اهمیت به حرف سهیل داد زد : احمق .. اونی که خیانت کرد تو بودی .. تویی که می دونستی من عاشق نیکا بودم و بازم عاشقش شدی ...
سهیل به سمت کاوه حمله کرد و سارا از تو خونه بیرون دوید و داد زد : سهیل تورو خدا دعوا نکن .. تورو خدا .. داداشی ..
سهیل بی توجه به سارا یقه ی کاوه رو تو دستاش گرفت و گفت : گم شین بیرون از اینجا ...
سارا با سر به من سلام کرد و جلو اومد بازوی سهیل رو کشید و گفت : داداشی تورو جون مامان ...
سهیل با شنیدن اسم مامانش با اخم به سارا نگاه کرد و یقه ی کاوه رو ول کرد . کاوه یقه شو صاف کرد . سهیل داشت به سمت خونه می رفت که دنبالش دویدم و گفتم : سهیل داری اشتباه می کنی .. حرفامو گوش کن .. باید بشنوی ..
برگشت . دیگه اون خشونت قبل رو نداشت . اما هنوز ناراحت به نظر می رسید . خیلی سرد گفت : حرفاتو بزن و برو ..
سارا زود گفت : بیاین داخل ..
دست منو گرفت و بهم لبخند لطیفی زد .
سهیل به کاوه هم نگاه کرد . و منظورش از نگاهش این بود که تو هم بیا ..
رفتیم داخل . سهیل روی اولین مبل نشست و من کنارش نشستم . یه کم از اینکه جلو بچه ها حرف بزنم معذب بودم . سارا گفت : من می رم چای بریزم ..
کاوه گفت : پس منم میام کمکت سارا خانوم ..
اون دو تا با هم رفتن تو آشپزخونه و من نگاهی به نیمرخ مرد جوونی که کنارم نشسته بود کردم . مرد جوونی که تا چند روز پیش احساس نزدیکی شدیدی بهش داشتم و حالا .. حس می کردم فقط یه غریبه س که مجبوری داره حرفامو گوش می کنه . با ناراحتی گفتم : ببین سهیل تو بد قضاوت کردی .. اول از همه اینکه .. بین من و کاوه هیچی نیست .. یعنی اون چیزی که تو نگرانشی نیست ..
با اخم نگاهم کرد . دست و پامو گم کردم اما با اعتماد به نفس ادامه دادم : اون شب که اون اس ام اس رو دیدی .. حق داشتی مشکوک بشی چون من یه چیزی رو ازت پنهان کرده بودم اما به خدا فقط به خاطر تو بود .
غرید : اینقدر طفره نرو .. من اعصاب ندارم بشینم قصه گوش بدما ...
با نا امیدی سرمو تکون دادم و گفتم : کاوه بهم گفته بود که تنها راه اینکه من از دست روح هایی که دوباره می دیدم نجات پیدا کنم . اینه که نشونه گذاری بشم . بهم گفت که بهت بگم . اما درست همون روز من دیدم که روی آینه نوشته شده که اگه منو نشونه گذاری کنی در کنار اونی .. معنی شو درست نفهمیدم . الانم هنوز نمی دونم اما فقط می دونم معنی خوبی نمی ده سهیل اون اس ام اس ها و اون پنهان کاری ها واسه این بود که دلم نمی خواست کاوه چیزی بهت بگه .. ببین ..
اونقدر بغض داشتم که نا خود آگاه اشک روی گونه هام می ریخت . گفتم : ببین سهیل .. من نمی خوام .. نمی خواستم تو آسیبی ببینی .. من تو رو دوست دارم .. آروم تر گفتم : من عاشقتم ..
سرمو پایین انداختم و گفتم : من حاضرم تا آخر عمرم اون روح ها رو ببینم . حاضرم هر شب بترسم . حاضرم همیشه خوابای بد ببینم . استرس داشته باشم اما تورو از دست ندم .. تو رو داشته باشم . این حق رو دارم . مگه نه ؟...
سرم پایین بود که احساس کردم تو بغلش کشیده شدم . از اینکه اونقدر محکم و مهربون بغلم کرده بود دلم گرفت . گریه م شدید تر شد و فقط صدای سهیل بود که تو گوشم پیچید : عزیزم آروم باش ..
با سر انگشتش قطره های اشک رو از روی گونه م پاک کرد و گفت : نمی دونم چه غلطی کردم .. نمی دونم چه جوری باید جبران کنم .. منم عاشقتم .. من .. من دیوونه چیکار کردم با تو ؟؟ من ...
صدای سرفه ی سارا اومد و بعدش گفت : اوهوم .. ما چای آوردیم ..
من و سهیل به سرعت برق از هم جدا شدیم . با خجالت سرمو پایین انداختم . روم نمی شد به هیچ کدومشون نگاه کنم . همه ش تقصیر سهیل بود که بغلم کرد دیگه .. پسره ی بی ملاحظه ! ..
سارا و کاوه خندیدن و کاوه گفت : دو غنچه ی نو شکفته مون آشتی کردن ؟؟
سارا ریز خندید و سهیل گفت : کاوه من شرمنده م داداش .. من ...
کاوه با مهربونی عمیقی گفت : مشکلی نیست سهیل .. تو داداش منی ..
از محبتی که به هم داشتن در حین این همه مشکلی که بینشون پیش اومده بود لبخندی روی لبم اومد . کاوه با محبت گفت : بیا نیکا .. گردنتو پانسمان کنم که دیروقته باید ببریمت خونه ...
بعد نگاهی به سارا کرد و گفت : سارا جان اون قیچی رو هم میاری بی زحمت ؟؟
سهیل گفت : چی شده ؟؟ پانسمان چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم : نه ..
کاوه کمکم کرد مقنعه مو در بیارم . سهیل نگاهش که به گردنم افتاد گفت : خدای من چی شده ؟؟؟؟؟
چیزی نگفتم . کاوه براش جریان رو تعریف کرد . البته نگفت حس کرده من در خطرم . گفت که اومده بوده نقشه هارو به سهیل بده که منو دیده . سهیل به کاوه گفت : من خودم واسش پانسمان می کنم .
کاوه با لبخندی قیچی رو از سارا گرفت . سارا با محبت نگاهم می کرد . سهیل با دقت در حالیکه با پنبه و الکل خون های روی گردنم رو تمیز می کرد گفت : چرا گذاشتی بره کاوه ؟؟؟ اصلا کی بود ؟ دزد بود ؟
کاوه گفت : باید می کشتمش ؟؟
سهیل غرید : نه پس باید ولش می کردی ..
کاوه با شیطنت رو به سارا گفت : این داداشت فیلم جنایی زیاد می بینه ؟؟
سارا ریز خندید و گفت : اوهوم ..
سهیل در حالیکه نگاه از زخم من بر نمی داشت و مشغول ضدعفونی کردنش بود گفت : حالا ببین سارا می گم شب امن نیست که تنها بری بیرون .. می بینی چی شد؟؟
سارا با صدای ظریف و دخترونه ش که خیلی به دل من می نشست گفت : اوهوم ..
کاوه با شوخ طبعی گفت : سهیل ساراتون بلده حرف بزنه ؟؟ من شنیدم اگه تخم کبوتر بخوره زبونش باز می شه ..
خندیدیم و سهیل گفت : آره فقط این آجی من یه کم خجالتیه ..
سارا چیزی نگفت و کنار من روی مبل نشست و به سهیل کمک کرد تا گردنمو باند پیچی کنه . بعد از اینکه کارشون تموم شد سارا لبخندی زد و گفت : با اجازه .. من می رم تو اتاقم ..
سهیل سری براش تکون داد و من گفتم : سارا جون خیلی ممنونم ازت .. استکان چای رو که سهیل بهم تعارف می کرد رو نشونش دادم و گفتم : مرسی از مهمون نوازی ت ..
لبخند پر محبتی زد و گفت : خواهش می کنم ..
و به سمت اتاقش رفت . تو همون لحظه هم گوشی م زنگ زد . مامان بود . کمی هول شدم . کاوه بهم گفت که خونسردی خودمو حفظ کنم . و منم سعی کردم خیلی طبیعی صحبت کنم . قرار شد به مامان بگم که بچه ها برام تولد گرفته بودن و برای همین یه کم طول کشیده . آخه ساعت نه شب بود و من معمولا همیشه هشت یا نهایتا هشت و نیم خونه بودم . جواب دادم : الو ..
صدای نگران مامان تو گوشی پیچید : کجایی تو نیکا ؟؟ مگه نگفتی می ری خونه ی عمه ؟؟پس چرا هیشکی خونه ی عمه اینا خبر نداشت که می ری اونجا .. ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : قرار بود با صدف هماهنگ کنم اما چون تولدم بود بچه ها شام دعوتم کردن و ببخشید طول کشید . من تا نیم ساعت دیگه خونه ام ..
مامان غرید : تا نیم ساعت دیگه تازه ؟؟ کجایی تو ؟؟با کی ؟؟
می خواستم دروغ بگم اما نتونستم و گفتم : مامان من با سهیلم . . اوم .. اگه طول کشید فقط به خاطر این بود که یکی می خواست ازم زورگیری کنه . یه کمی آسیب دیده بودم . الان خونه سهیل اینام ... اوم ... با خواهرش پانسمان کردن زخممو ...
صدای جیغ مانند مامان تو گوشم پیچید : چی می گی تو ؟؟؟ زور گیری کردن ازت ؟؟ چه اتفاقی افتاده ؟؟؟
مامان خیلی نگران شده بود . با صدایی که می لرزید گفتم : مامان نگران نباش .. چیزی نیست . الان میام خونه .. فقط تورو خدا بابا اینارو نگران نکن ..
غرید : هیشکی خونه نیست .. بابک خونه شیماست . باباتم امشب با دوستاش دوره داره ... هنوز نیومده خونه ..
نفس راحتی کشیدم اما مامان با نگرانی گفت : نیکا بیای خونه کشتمت ..
نگاه معذبی به سهیل و کاوه که چهارچشمی زل زده بودن به من کردم . به خودشون اومدن و حواسشونو به یه کار دیگه پرت کردن و من آروم گفتم : مامان میام توضیح می دم واست ..
مامان با بغض گفت : وقتی به عمه ت زنگ زدم گفت اصلا قرار نبوده بری اونجا می دونی چقدر خجالت کشیدم . تو به من دروغ می گی ... ؟؟
گفتم : مامان برنامه م عوض شد آخه ...
غرید : برنامه ت عوض شد نباید خبر می دادی ؟؟؟؟ مردم از نگرانی دختره ی دیوونه .. چقدر تو بی فکری .. هان ؟؟؟
با آرامش گفتم : قبل از بابا میام خونه واست همه چیزو توضیح می دم . فقط تورو خدا مامان تا میام حرص نخور ...
با حرص گفت : تا نه و نیم خونه نباشی دیگه راهت نمی دم نیکا .. به جون خودت قسم می خورم ..
و بعد بدون خداحفظی قطع کرد . سهیل گفت : الان حاضر می شم می برمت خونه نگران نباش ...
کاوه گفت : سهیل ؟؟ من می برمش اگه مشکلی نداری .. این موقع شب خوب نیست سارا رو تنها بذاری ..
نگاهی به سهیل کردم و گفتم : راست می گه ..
سهیل دستی تو موهاش برد و گفت : باشه .. پس فقط چند لحظه صبر کن ..
و به سمت اتاقش رفت . کاوه کت اسپرتش رو که روی مبل انداخته بود برداشت و تنش کرد . نگاهی به من کرد و گفت : مقنعه ت رو سارا گذاشت روی جا لباسی ..
به سمت مقنعه م رفتم و به سر کردمش . و تا برگشتم چشمم افتاد به سهیل ..
یه جعبه دستش بود . ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد. جلو رفتم و گفتم : آخ جون .. همه ش داشتم به این فکر می کردم که یعنی سهیل واسم کادو نخریده ؟
سهیل و کاوه خندیدن و سهیل جعبه رو داد دستم و گفت : می دونم تاریخی ترین تولد عمرت شد و نتونستم یه کاری کنم بهت خوش بگذره .. این در حالیه که یه برنامه هایی واسه تولدت داشتم اما .. زود قضاوت کردم و روزتو خراب کردم .. به هر حال .. مبارک باشه تولدت ...
لبخندی زدم و جعبه رو گرفتم و با سرخوشی گفتم : اما فراموش نشدنی ترین تولدم شد . کاوه مثه بچه کوچولو ها شروع به خوندن شعر تولدت مبارک کرد و این باعث شد تا سارا هم از اتاقش بیاد بیرون . جعبه رو که باز کردم یه عروسک دیدم . یه عروسک خل و دیوونه که شبیه همون عروسکی بود که یه روزی سامان بهم داده بود . اشک تو چشمام جمع شد . فقط چون اون عروسک رو خیلی دوست داشتم و مجبور شدم بندازمش تو قبر اون ریش قرمز خپلو ..
با ذوق بغلش کردم و گفتم : این خیلی شبیه اونیه که داشتم ..
سهیل چشمکی به سارا زد و گفت : کلی با سارا گشتیم تا شبیه اونو پیدا کنیم رفتم و سارا رو بوسیدم و گفتم : مرسی عزیزم ..
از سهیل هم یه تشکر ساده کردم . سهیل گفت : نیکا من .. خیلی متاسفم .. اون روزی که رفته بودیم اردو به خاطر عروسکت خیلی اذیتت کردم هنوزم نتونستم خودمو ببخشم .. دلم می خواد اینجوری جبرانش کرده باشم ..
زمزمه کردم : نه .. آره .. خوب بود .. من دیگه واسه اون روز ناراحت نیستم .. سهیل سوتی زد و گفت : کادوهات تموم نشده .. تو اون جعبه یه چیز دیگه هم بود ..
نیشم باز شد و تو جعبه رو نگاه کردم . یه جعبه ی ساعت بود . بازش کردم . یه ساعت اسپرت شیک بود . دخترونه و اسپرت . همون لحظه عاشقش شدم گفتم : وای خیلی ازت ممنونم .. می شه اینو خودت دور دستم ببندی ؟؟
با محبت گفت : بعله ..
ساعت رو دور مچم بست اما برام بزرگ بود . سارا خندید و گفت : دیدی سهیل خان .. من که گفتم باید بندشو بدی کوتاه کنن ..
سهیل دستی تو موهاش کشید و گفت : آره .. مثه اینکه درست می گفتی ..
کاوه جلو اومد و گفت : پس من کادومو الان بهت می دم ..
با خوشحالی نگاهش کردم . کاوه بسته ی کادو پیچ شده ی کوچکی از جیب کتش بیرون کشید و گفت : از بعد معنوی بهش نگاه کن ..
همه خندیدیم و من بسته رو باز کردم توش یه چیزی مثه گردنبند بود . اما نه یه گردنبند معمولی . یه گردنبند . مثه اون گردنبند محافظ با یه سری تفاوت های دیگه .. مثلا بزرگتر بود و بیشتر چیزی بهش آویزون بود ..
کاوه با متانت گفت : این تو خواب ازت مواظبت می کنه .. به دسته های تختت وصلش کن ..
نگاهی بهشون کردم و گفتم : از همه تون ممنونم ..
بعد با نگرانی گفتم : بی ادبی نمی شه اگه الان بریم ؟؟آخه مامان ..
سهیل زود گفت : نه عزیزم .. می ری خونه حتما یه شمع فوت کن و آرزو کن که همیشه با من باشی .. خندیدیم و از خونه اومدیم بیرون . سهیل هم همراهمون اومد . دم در کاوه که رفت . سهیل دست منو کشید . تا به سمتش چرخیدم گرمی لباشو روی لبام احساس کردم . صدای کاوه از پشت در به گوشم رسید : کجا موندی نیکا ؟؟
و تا به خودمون بیایم کاوه رسیده بود . سرفه ای کرد و سرشو پایین انداخت . زیر لب گفت : تو ماشین منتظرتم ..
کاوه که رفت غریدم : چیکار می کنی سهیل ؟؟ من خجالت می کشم ..
لبخندی زد و گفت : امروز یه خاطره نوشتم تو دفترچه خاطراتم . که اصلا دلم نمی خواست بمونه . بیا می دمش به تو ..
یه برگه که معلوم بود از دفتر خاطراتش کنده شده رو به دستم داد و گفت : بعد از اینکه خوندی ش پاره ش کن عزیزم ..
سرمو تکون دادم و سهیل گفت : برو دیگه دیرت می شه ..
گفتم خدافظ و ازش جدا شدم و تو ماشین پیش کاوه نشستم . کاوه ای که سعی کرد بخنده و طبیعی برخورد کنه اما نفهمید بیشتر از همیشه تابلو بود .. فقط خودشو لو داد که از دیدن اینکه سهیل منو می بوسید چقدر کلافه و عصبی شده بود ...
ــــــــــــــــــــــــ
برگه ای که سهیل بهم داده بود رو بازکردم . این در حالی بود که هنوز صدای جیغ های مامان تو گوشم بود . خب البته کاملا به مامان حق می دادم و برای همین هزار بار ازش معذرت خواهی کردم تا یه کم آروم شد . چقدر بد بختی کشیدیم تا با مامان یه چیزی رو سر هم کنیم و درمورد گردنم که باند پیچی شده بود یه دروغی تحویلشون بدیم که نگرانشون نکنیم . البته مامان باز هم ازم ناراحت بود اما وقتی بابا شب با کیک اومد خونه مامان هم خندید . یه تولد کوچولوی سه نفره گرفته بودیم . وقتی شمع های روی کیک تولد بیست و یک سالگی م رو فوت می کردم آرزو کردم که همیشه با سهیل باشم . کادوی تولد مامان و بابا یه دوربین عکاسی بود . خب چون من همیشه عاشق عکاسی بودم و دلم می خواست یه دوربین با کیفیت بالا و حرفه ای داشته باشم و این کادوی فوق العاده ای بود . بابک و شیما هم زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن و من به بابک گفتم که باهاش قهرم که تو تولد بیست و یک سالگی م پیشم نیست .. اونم خیلی سعی کرد تا دلمو به دست بیاره ولی من به این زودیا که آشتی نمی کردم . مثلا دختر یکی یه دونه ی لوس بابام بودما ....
روی تخت دراز کشیدم و در حالیکه نگاهم به محافظ خوشگلی بود که کاوه بهم داده بود و عروسک احمق و دیوونه ای که چشماش دکمه ای بود رو بغل کرده بودم اون برگه رو باز کردم . سهیل نوشته بود :
من احمقو بگو .. واقعا دیوونه م که برای یه لحظه فکر کردم نیکا نگاهش دروغ نمی گه .. من فکر کردم اشتباه کردم . من می خواستم همه چیزو خوب تموم کنم . می خواستم نیکا امروز یه تولد خوب داشته باشه . اما نشد و این خودش بود که نخواست . وقتی از کلاس رفت بیرون دنبالش رفتم تا همه ی حرفامو بهش بزنم و تصور کن چی دیدم ؟؟ نیکا و کاوه رو با هم !!!!
این یعنی اینکه اونا با هم دیگه ن .. من دیگه مطمئنم .. واسه همینم اومد خونه . چشمم به کادوی تولدشه که پرتش کردم گوشه ی اتاق .. حتی نیکا اومد دم در و من راهش ندادم . دارم به این فکر می کنم که باید از این به بعد چطور با کاوه برخورد کنم .. اتفاق بدیه .. هنوز نمی تونم درکش کنم .. نمی تونم درک کنم که نیکا اگه هنوز کاوه رو دوست داشت چرا با من دوست شد ؟؟اگه دوستش داشت .. چرا حس می کردم منم دوست داره ؟؟؟
الان تنها حسی که دارم اینه که دیگه نمی خوام ببینمش .....
**************
نگاهم از شیشه ی ماشین کاوه به بیرون بود . منظره های ییلاقی حومه ی شهر رنگ بهار به خودشون گرفته بودن . هوا مطبوع بود و شیشه رو پایین داده بودم و باد به صورتم می خورد و موهامو به بازی گرفته بود . سهیل به عقب چرخید و با لبخند نگاهم کرد . منم بهش لبخند زدم . رو کرد به کاوه و گفت : بقیه جلوترن ؟؟
کاوه گفت : فقط شایان اینا جلوترن ..
سهیل دست برد و آهنگ رو عوض کرد . دوباره یه آهنگ غمگین بود . کاوه با خنده گفت : من همه ی آهنگام غمگینه ..
بالاخره صدای ویدا که کنار من صندلی عقب نشسته بود در اومد : من که یه سی دی شاد بهت داده بودم کاوه .. کجاست ؟؟
کاوه با شیطنت گفت : چه سوالا می پرسی ؟؟ یادم نمیاد ..
ویدا کمی دلخور شد . سهیل گفت : نیکا فلشت همراهته ؟؟؟
سرمو تکون دادم و فلشمو دادم بهش . سهیل با خنده گفت : این دوست دختر من هرجا می ره فقط اهنگای خودشو گوش می کنه . هروقت می شینه تو ماشین فلش خودشو می ذاره ..
ویدا لبخندی زد و گفت : چه خودخواه ..
سهیل در حالیکه کنترل ماشین رو به من می داد گفت : سلیقه ش تو آهنگ گوش کردن خیلی خوبه ..
ویدا روشو به طرف پنجره چرخوند و گفت : هرکسی یه جور سلیقه داره ..
لبخندی حرصی به ویدا که پشتش به من بود زدم و اداشو درآوردم همون لحظه متوجه شدم کاوه داره با لبخند از تو آینه وسط نگاهم می کنه . نگاهم که بهش افتاد به شوخی سرشو به تاسف تکون داد و خودمم خنده م گرفت . گوشی سهیل زنگ خورد . صدای موزیک رو کم کرد و جواب داد . سارا بود که آدرس کابینتی که داخلش برنج می ذاشتن رو می پرسید . وقتی که قطع کرد گفت : خواهر من امروز داره واسه اولین بار آشپزی می کنه .. امروز قرار بود یکی از دوستاشم بیاد پیشش ..
لبخندی زدم و گفتم : جدا ؟؟ می گفتی واست یه کمی نگه داره ببینی دست پختش چطوره ..
سهیل لبخندی زد و گفت : خودش اونقدر ذوق داشت که گفت بیشتر درست می کنه ..
کاوه گفت : خب بچه ها رسیدیم دیگه ..
نگاهم افتاد به باغ شایان . همون باغی که برف بازی هم اومده بودیم . چون آخرین هفته ی قبل از عید بود که همه دانشگاه میومدیم تصمیم گرفته بودیم یه روز صبح تا ظهر رو با هم باشیم . سه تا ماشین بودیم . که تو ماشین شایان صدف و شمیم و شهره بودن و تو ماشین پشت سری مون پریسا و بهداد و کیانا و بنیامین بودن .
وقتی رسیدیم شایان جلوی در ایستاد و در حالی که شماره پلاک ماشینو رو یه برگه یادداشت می کرد گفت : ورودی ش پنج تومن می شه داداش ...
کاوه خندید و گفت : ماشین عقبی مال مارو حساب می کنه ...
همه خندیدیم و شایان درو کاملا باز کرد تا بریم تو .. صدف و شهره داشتن چند تا پلاستیک رو از صندوق عقب بر می داشتن . به محض اینکه کاوه ماشین رو پارک کرد من درو باز کردم و پیاده شدم به سمت بچه ها رفتم تا باهاشون سلام علیک کنم . ویدا هم پشت سرم اومد . بعد خودشو بهم رسوند و خیلی آروم گفت : تو ماشین قصد ناراحت کردنتو نداشتم ..
با لبخند گفتم : من ازت ناراحت نشدم اصلا ..
دست روی شونه م گذاشت و گفت : رفتارم درست نبود ..
نمی دونم چرا احساس می کردم کاوه ازش خواسته که بیاد و ازم معذرت بخواد . اما من واقعا خیلی ازش ناراحت نشده بودم . یعنی شده بودم اما یادم رفته بود . تو دلم نمونده بود ..
دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم : واقعا ناراحت نشدم عزیزم .. نظرتو گفتی دیگه ..
سرشو تکون داد و گفت : باشه .. خوشحالم که ناراحت نشدی ..
و بعد از کنارم گذشت . داشتم رفتنشو نگاه می کردم که صدای سهیل از پشت سر تو گوشم پیچید : بریم تو ببعی ..
در حالی که باهاش همقدم می شدم غریدم : خودتی ...
خندید و چیزی نگفت . داخل که رفتیم شایان منو به سمت اتاقی که دخترا توش بودن راهنمایی کرد . بچه ها داشتن لباساشونو عوض می کردن . منم مانتو و شالم رو در آوردم . یه پیرهن آبی نفتی با شلوار مشکی به تن داشتم . موهامم چون کوتاه بود و به راحتی نمی شد با کش بست رو با گیره بستم و همراه صدف از اتاق خارج شدم . پسرا همه داخل ساختمون بودن و هرکس مشغول انجام یه کاری بود . شایان و سهیل و بنیامین داشتن جوجه ها و پاچین هارو مزه دار می کردن و کاوه و بهداد هم مشغول تخته نرد بازی کردن بودن . شایان تا چشمش به من و صدف افتاد گفت : بچه ها بی زحمت شما این جوجه ها رو تو سیخ بکشین تا ما بریم باربیکیو رو آماده کنیم . دخترای دیگه هم اومدن . ویدا و شمیم گفتن که سالاد درست می کنن و من و صدف و کیانا مشغول سیخ کشیدن جوجه ها شدیم . پریسا گوجه ها رو می شست و شهره ظروف یه بار مصرف پلاستیکی رو جا به جا می کرد . بازی بهداد و کاوه هم که تموم شد رفتن بیرون پیش بقیه پسرا ..
تو همین حین که مشغول بودیم پریسا گفت : راستی بچه ها می دونین که پنج شنبه نامزدی شیواست ؟؟؟
کیانا با ذوق گفت : آره منم دیروز فهمیدم . از بچه های کلاس شنیدم ..
صدف گفت : کیا دعوتن ؟؟
پریسا گفت : به من که گفت بچه های اکیپ رو همه رو دعوت کرده . حالا گفت که کارتارو می ده به من که به همه بدم آخه وقت نمی کنه به تک تک بچه ها کارت بده ..
صدف گفت : اوم .. اکیپ ؟ یعنی منم جزو اکیپ حساب می شم ؟؟
کیانا خندید و گفت : خب حالا یا دعوتی یا دعوت نیستی دیگه ..
صدف لباشو جمع کرد و گفت : دلم می خواد منم باشه .. راستی ... زنونه مردونه ست یا قاطیه ؟؟
پریسا گفت : به من گفت که تو باغه ..
صدف کف دستهاشو به هم زد و گفت : آخ جون پس حتما قاطیه ..
شهره خندید و ویدا گفت : ولی فکر نکنم من و صدف دعوت باشیم ..
صدف لباشو جمع کرد و رو به ویدا گفت : وای تورو خدا فاز منفی نده ویدا جون ..
ویدا خندید و گفت : فقط نظرمو گفتم ..
کمی بعد بنیامین اومد و گفت : جوجه ها رو سیخ کشیدین ؟؟
کیانا با خوشحالی گفت : آره عزیزم .. ببین چقدر خوب سیخ گرفتم ؟؟
بنیامین نگاهی به دو تا سیخ پاچین که جلوی کیانا بود کرد و گفت : آفرین عزیزم .. من به تو افتخار می کنم ..
بعد سینی که توش پر سیخ های جوجه ها بود رو برداشت و رفت . پریسا که گوجه ها رو سیخ گرفته بود بلند شد و دنبال بنیامین رفت و بعد من و کیانا هم رفتیم . تو محوطه ی باغ پسرا لبه ی آلاچیق کوچکی که اونجا قرار داشت نشسته بودن و شایان و سهیل داشتن جوجه ها رو باد می زدن . من و کیانا هم رفتیم و توی الاچیق روی گلیمی که پهن شده بود نشستیم . پسرا با خنده و شوخی حرف می زدن . کمی بعد وقتی ناهار آماده شد همه توی آلاچیق نشستیم و دور هم ناهار خوردیم . بعد از ناهار رفتیم و توی باغ وسطی بازی کردیم که خیلی بهمون خوش گذشت . بعد از کمی بازی کردن هم ساعت حدود چهار و نیم بود که تصمیم گرفتیم برگردیم . تو همون ماشین هایی که بودیم برگشتیم . تو راه برگشت ویدا سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و خواب بود . منم سرمو به شیشه تکیه داده بودم و اونقدر خسته شده بود که بعضی وقتا چشمامو می بستم و چند دقیقه ای خوابم می برد و باز با یه حرکت ماشین از خواب می پریدم . کاوه و سهیل کل مدت مشغول حرف زدن در مورد شرکت و کاراشون بودم . سرمو به شیشه تکیه داده بودم و تازه پلک هام روی هم سنگین شده بود که احساس کردم ماشین متوقف شد . زود چشمهامو باز کردم و نگاهم افتاد به سهیل و کاوه که از ماشین بیرون دویدن . با استرس و نگرانی از ماشین بیرون پریدم و چشمم افتاد به صدف و شایان که کمی جلوتر از ماشین خارج شده بودن . برای یه لحظه احساس کردم که تصادف کردن . نفهمیدم چطور خودمو بهشون رسوندم . هنوز توی جاده ی فرعی بودیم و ماشین کمی عبور می کرد وقتی بهشون رسیدم تنها صدایی که شنیدم صدای فریاد شایان بود که می گفت : تو .. عوضی منو چی فرض کردی ؟؟
صدای گریه ی صدف تو گوشم پیچید .. هراسون خودمو بهشون رسوندم . سهیل صدف رو عقب کشید اما صدف اصرار داشت خودشو به شایان برسونه . ماشین بهداد هم رسید و کمی جلوتر پارک کردن . خودمو بهشون رسوندم و گفتم : چی شده بچه ها ؟؟؟
تو چشمای شایان نفرت موج می زد . زل زد تو چشمام و غرید : تو هم می دونستی ؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : چیو ؟؟ چی شده ؟؟
صدف جیغ زد : هیچی برین همه تون .. این مسئله بین من و شایانه ...
شایان به طرفش حمله کرد و سهیل از صدف محافظت کرد . صدای شایان تو گوشم انعکاس یافت : اسم منو به زبون نیار ...
فقط تو ذهنم اومد که حتما صدف یه اشتباهی کرده . اما چه اشتباهی .. ؟؟
جلو رفتم و گفتم : صدف چی شده ؟؟
با حرص نگاهم کرد و گفت : هیچی شماها برین ..
شایان غرید : تو هم با نیکا می ری .. من دی گه نمی خوام ببینمت ..
صدف لباشو بین دندوناش فشرد . می فهمیدم از اینکه جلو ماها بحث کنه ناراحته .
شهره داشت به شایان اصرار می کرد که صدف باهاشون بره و تو ماشین با هم حرف بزنن اما شایان تنها سرش داد زد که : تو خودتو قاطی نکن ..
نگاهم افتاد به صدف روشو ازم برگردوند و با خشونت سهیل رو هل داد .
رفتم طرف شایان و گفتم : شایان لطفا اروم باش به من بگو چی شده ؟؟؟
حالا بهداد و بنیامین هم اومده بودن . شایان تو چشمام زل زد و گفت : نیکا نگو که تو نمی دونستی .. تو همه چیز اونو می دونی .. از همه کاراش خبر داری ؟؟
با نگرانی گفتم : به خدا نمی دونم داری از چی حرف می زنی .. !
شایان صداش می لرزید وقتی گفت : یعنی نمی دونی که با یکی دیگه هم دوسته . نه ؟؟
چشمهام گرد شد . برگشتم و به صدف نگاه کردم . سرشو پایین انداخته بود . همه صدای شایان رو شنیدن . حالا این وسط فقط صدای گریه ی صدف بود که شنیده می شد . با التماس گفت : تورو خدا بهش بگو حرفامو بشنوه .. نیکا تورو خدا ..
با خشم نگاهش کردم . اصلا نمی فهمیدم چی شده ؟؟صدف همچین دختری نبود . صدف اگه آب می خورد به من می گفت .. پس اینا چی بود که من می شنیدم . سهیل جلو اومد و گفت : شایان اینجوری که نمی شه .. بهش فرصت بده توضیح بده ..
شایان حال خوبی نداشت . کاملا اینو حس می کردم فقط زیر لب گفت : چه فرصتی .. همه چی رو خراب کرده .. گند زده به همه چی ..
بعد صداش بالاتر رفت و غرید : گند ... می فهمی ؟؟
سهیل گفت : آخه شاید اگه بذاری حرف بزنه ..... شایان پرید تو حرف سهیل و داد زد : چیو توضیح بده وقتی پسره اس ام اس داده بعد از ظهر بیا پاساژِ دلم برات تنگ شده ؟؟؟؟ ها ؟؟؟؟؟؟؟
سهیل اون لحظه دیگه چیزی نگفت . مم آب دهنمو قورت دادم . نگاهی معذب به شایان کردم . احساس کردم دلش شکسته و غرورش جریحه دار شده . وقتی دید نگاهش می کنم با ناراحتی گفت : تو می دونستی ؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نمی دونستم .. الان شنیدم ..
سرشو تکون داد و بلند طوری که صدف به خوبی بشنوه گفت : این رابطه دیگه تمومه ... حتی یه لحظه هم نمی خوام باهات باشم ..
و بعد در حالیکه از بقیه خدافظی می کرد دست شهره رو کشید و به سمت ماشین رفت . به محض اینکه تو ماشین نشست . چرخ های ماشین از جا کنده شد و رفتن . صدف با حرص نگاهم می کرد بعد شروع کرد به دویدن گوشه ی جاده .. می دونستم چقدر خجالت کشیده . مخصوصا اینکه همه داشتن در سکوت نگاهش می کردن و یه جورایی انگار داشتن سرزنشش می کردن . وقتی نگاهم به صدف افتاد که حدود بیست متر فاصله گرفته بود دنبالش دویدم و صداش کردم : صدف .. صدفی ...واستا ..
اما اون اصلا توجه نمی کرد . سرعتمو زیاد کردم و وقتی بهش رسیدم از پشت لباسشو کشیدم تا به طرفم چرخید خودشو تو بغلم انداخت و زد زیر گریه ..
بغلش کردم و آروم گفتم : عزیزم آروم باش ..
میون گریه غرید : بگو همه شون ببرن ...
گفتم : ٱو آروم باش ..
داد زد : بگو همه شون برن ..
بچه ها که خودشو شنیده بودن تو ماشین بهداد جای گرفتن و رفتن . فقط ماشین کاوه موند و نگاه نگران سهیل و کاوه و البته ویدا که از تو ماشین نظاره گر بود .. زیر گوشش گفتم : صدف چیکار کردی تو ؟؟؟
شدت گریه ش بیشتر شد و غرید : نمی خواستم خیانت کنم ..
آروم گفتم : پس چیکار کردی ؟؟
صدف زیر چشمی نگاهی به سهیل و کاوه که کمی اونطرف تر ایستاده بودن کرد و گفت : امشب نه .. فردا همه چیزو واست می گم .. قول می دم ..
سری تکون دادم و گفتم : هرطور راحتی ..
صدف بغضشو فرو خورد و گفت : می شه بگی منو تا خونه برسونن ؟؟
گفتم : آره ..
دستشو گرفتم و به طرف ماشین رفتیم به سهیل اشاره کردم چیزی نگن . وقتی توی ماشین نشستیم فقط گفتم : کاوه جان .. می شه اول صدف رو برسونیم خونه ؟؟
کاوه گفت : چشم ..
کمی بعد دم خونه ی عمه بودیم صدف از همه خدافظی کرد و رفت بعد از اون کاوه ویدا رو رسوند چون خودش می خواست بره شرکت و سر راه سهیل رو هم رسوند خونه شون . وقتی با من تنها شد گفت : بسه دیگه نیکا .. تو مسئول اشتباهای صدف نیستی ..
با ناراحتی گفتم : اما اون دختر عمه ی منه ..
کاوه خیلی جدی گفت : معنی ش این نیست که تو مسئول کارای اونی ..
با انگشتام بازی می کردم . گفتم : اما این کار از صدف خیلی بعید بود ..
کاوه گفت : چرا اینقدر زود قضاوت می کنین ؟؟ شاید یکی بوده می خواسته اذیتش کنه .. هزار تا اتفاق می تونسته افتاده باشه .. خواهشا اگه خواست واست توضیح بده گوش کن و کمکش کن ..
سرمو تکون دادم و گفتم : نه .. باید بگه چرا به من نگفته ..
کاوه به طرفم چرخید و گفت : نه .. فقط باید گوش کنی .. هیچ وقت سرزنشش نکن .. بذار بهت اعتماد کنه ..
بعد خیلی ناگهانی ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کرد تا خواستم بپرسم چی شده از ماشین بیرون دوید . فقط با نگرانی با نگاهم دنبالش می کردم که دیدم به سمت دختر جوونی که کنار خیابون ایستاده بود دوید و کشیدش توی پیاده رو . داشتم به این فکر می کردم که این چه کاری بود که انجام داد که در کمال ناباوری دیدم بعد از چند ثانیه درست بعد از صدای برخورد دو ماشین به هم یکی از ماشین ها منحرف شد و دقیقا رفت به سمت همون قسمتی که اون دختر چند ثانیه پیش ایستاده بود و نصف ماشین برای برخورد با جدول جمع شد . فقط با چشمهای باز به اون صحنه چشم دوخته بودم ...
یه سوال تو ذهنم بود و اون این بود که .. " کاوه از کجا می دونست اون اتفاق می افته "
کاوه وقتی برگشت تو ماشین نفس نفس می زد . ماشین رو راه انداخت . گفتم : کاوه ؟؟ چی شد ؟؟
کاوه سری تکون داد و گفت : هیچی ..
با حرص گفتم : منو گول نزن .. تو از کجا می دونستی که اون اتفاق می افته ؟؟
خودشو به اون راه زد و گفت : کدوم اتفاق ؟؟
گفتم : همون تصادف .. از کجا می دونستی .. ؟تو اوت دختر رو نجات دادی ..
کاوه غرید : بی خیال شو نیکا ..
با ناراحتی گفتم : چرا تو هیچی نمی گی ؟؟ چرا اینقدر مشکوکی ؟؟؟ کم کم دارم ازت می ترسم .. می تونی آینده رو ببینی ؟؟
پوزخندی زد و گفت : چی می گی دختر ؟؟ دیوونه شدی ؟؟
با ناراحتی گفتم : آره اگه دیوونه ام شدم تو منو دیوونه کردی .. اصلا چرا رضا اونقدر شبیه تو بود ؟؟
کاوه خندید و گفت : نه مثه اینکه مخت داغ کرده .. دیگه همه چی رو به هم ربط نده . من از کجا بدونم دوست بابا احمدت چرا شبیه منه ؟؟
چشمام چهار تا شد .. با هیجان گفتم : تو اسم بابا بزرگ منو از کجا می دونی ؟؟ از کجا می دونستی بهش می گم بابا احمد ؟؟
کاوه با ناتوانی نگاهم کرد و گفت : چی ؟؟ من کی گفتم بابا احمد ؟؟ من گفتم بابا بزرگت ؟؟
این بار نوبت من بود که بخندم و بعد گفتم : منو بچه فرض نکن .. همین ..
کاوه هم با حرص گفت : تو هم منو یه آدم عجیب و غریب فرض نکن ..
از اینکه برام توضیح نمی داد خیلی حرصم گرفته بود . برای همین سعی کردم به روی خودم نیارم . سعی کردم مثه همه مسائل مشکوکی که در موردش فهمیده بودم اینم بی خیال بشم ..
وقتی منو رسوند خونه ازش تشکر کردم . از ماشین که خارج می شدم گفت : نیکا ؟؟ لطفا از اون جریان به کسی چیزی نگو ..
مثه خودش جواب دادم : کدوم جریان ؟؟ من که نمی فهمم چی می گی ؟
لبخندی روی لبش اومد و گفت: آها هیچی .. یه چیزی گفتم ..
داخل خونه که رفتم دیدم مامان و شیما توی آشپزخونه مشغول درست کردن کیک هستن . بابک هم رفته بود بیرون تا خامه بگیره . یه کم نگران شدم . گفتم نکنه منو با کاوه دیده باشه اما وقتی رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم پیش مامان و شیما و اون هنوز برنگشته بود نگرانی م کاملا رفع شد . به کمک شیما خامه ی شکلاتی برای روی کیک درست کردیم و با آناناس و کیوی توت فرنگی یخزده تزئینش کردیم . بعد از اون موبالم زنگ می زد که رفتم تو اتاقم . سهیل بود . می گفت سارا مثه دیوونه ها شده و رفته تو اتاقش داره گریه می کنه و درو هم برای سهیل باز نمی کنه . می گفت خیلی نگرانشه . منم سعی کردم یه کم آرومش کنم اما سهیل می گفت که یه حس بدی داره . گفتم : عزیزم . می دونم نگرانی . می دونم روش حساسی .. ولی لازم نیست غصه بخوری .. آخه دخترا تو این سن و سال همین طورین . این ویژگی های نوجوونیه ..
سهیل با حرصی مردونه غرید : من می دونم یه چیزی مثه همیشه نیست ..
با لحنی ارامش بخش گفتم : عزیزم .. لطفا .. اگه حساسیت نشون بدی بدتر می شه ..
سهیل کمی سکوت کرد و بعد با صدایی گرفته گفت : نیکا چی کار کنم ؟؟ بگم مامان مهین بیاد اینجا ؟؟
زود گفتم : آره آره فکر خوبیه .. منم بی خبر نذار ..
زیر لب گفت : چشم و بعد از یه خدافظی سرسری قهر کرد . لحن نگران سهیل منم به دلشوره انداخته بود . چه فکرای بدی که تو سرم نیومد . هوا تاریک شده بود و چراغ اتاق منم خاموش بود . خواستم چراغ رو روشن کنم که احساس کردم نوری از پشت سرم تابیده شد به محض اینکه به عثب چرخیدم دیگه هیچ چیز اونجا نبود . ضربان قلبم تند شد . می دونستم اون روحه پشت سرم بوده . زود دستمو رو کلید برق گذاشتم . اما روشن نمی شد . مهتابی اتاقم روشن نمی شد . خواستم از اتاق خارج بشم اما به نظرم اومد که اول پرده رو باز کنم . دلم نمی خواست اتاقم از تو کوچه دید داشته باشه . یه جورایی شاید برام احساس امنیتی بود در برابر اون روحه . پرده رو که کشیدم به سمت در اتاق می رفتم که در با شدت بسته شد . ناخودآگاه جیغ کشیدم و خودمو به در رسوندم . هرچقدر دستگیره رو بالا پایین می کردم در باز نمی شد . مثه این بود که کسی درو قفل کرده باشه چند بار بلند و پشت سر هم جیغ کشیدم . صدای مامان و بابک از پشت در بسته ی اتاقم به گوشم رسید : چی شده ؟؟
صدایی مثه وزش باد از پشت سرم حس کردم به عقب که چرخیدم چشمم افتاد روی اون روح ... موهاش از همیشه آشفته تر صورتشو پوشونده بود . دقت که کردم پاهاش روی زمین نبود . با یه فاصله ی کم از زمین روی هوا معلق بود فکر کردم مثه اون روح قبلی آروم آروم بهم نزدیک می شه اما تو یه ثانیه تا پلک زدم صورتش تو چند سانتی صورتم بود و قبل از اینکه جیغ بلندی بکشم سیاهی چشمهاشو دیدم که توش یه دختر مو فرفری بود ..
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ
از حس سردی روی پوست صورتم به خودم اومدم . انگار از خواب بیدار شدم . اما نه چیزی می دیدم . نه چیزی می شنیدم . زمان و مکانو گم کرده بودم . نمی دونستم دقیقا کجام . نمی دونستم چه اتفاقی افتاده .. وقتی تمرکز کردم انگار که یه صداهایی رو می شنیدم ولی از دور .. انگار که با من فاصله داشتن یا حداقل از پشت یه در صداشونو می شنیدم .. سعی کردم تکون بخورم .. مطمئن بودم که چشمهام بازه . اما چیزی نمی دیدم . نمی تونستم تکون بخورم . احساس می کردم فلج شدم . حس بدی بود . انگار فقط مغزم بود که کار می کرد . همه ی اعضای بدنم البته غیر از درصد کمی از گوش هام از حرکت افتاده بود . سعی کردم به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده . اما .. هر چقدر تلاش می کردم چیزی یادم نمیومد . تا اینکه به صداها گوش کردم . صدای بابک رو بین صداهای زنونه تشخیص دادم داشت می گفت : اگه به هوش نیاد باید ببریمش بیمارستان ..
صدای دیگه ای اومد : من زنگ می زنم اوِرژانس..
سعی کردم بفهمونم بهشون که من به هوش اومدم . سعی کردم اما نمی تونستم .. با تمام وجود جیغ می کشیدم اما صدایی از دهنم خارج نمی شد . سعی کردم دستامو تکون بدم ولی انگار یه کسی محکم دستامو گرفته بود . اصلا انگار یه کسی محکم بغلم کرده بود و نمی ذاشت تکون بخورم . یه چیزی مثه .. مثه یه تاریکی مطلق و سنگین ..
احساس می کردم هر لحظه بیشتر دارم توش غرق می شم . و هر لحظه کمتر می شنیدم و کمتر می تونستم فکر کنم .. احساس مرگ داشتم . احساس مردن .. جیغ کشیدم . باز هم صدام در نمیومد . سعی کردم فکر کنم که چرا اینجوری شدم و فقط یه چیزو به یاد آوردم . دختری مو فرفری که تو سیاهی چشمای کسی می دیدم . سعی کردم بیشتر فکر کنم و بعد همه چی رو به یاد آوردم . اینکه اون روح بهم حمله کرد و حالا احساس می کردم که اون داره تسخیرم می کنه . با تمام وجودم جیغ می کشیدم و سعی می کردم دستامو تکون بدم ...
احساس می کردم تمام بدنم می لرزه . احساس می کردم صدای جیغ زدنامو می شنوم و احساس می کردم که کم کم دارم می بینم . چهره ی بابک رو تشخیص دادم . مچ هر دو دستم رو گرفته بود و نگاهم می کرد . گفت : نیکا .. چشماشو باز کرد ..
دیگه جیغ نمی زدم اما هنوز یه سنگینی خاصی رو تو بدنم احساس می کردم .
بابک دستامو ول کرد و یه سیلی تو گوشم زد . همون سیلی باعث شد احساس کنم اون سنگینی از روم برداشته شد . اون چیزی که مثه چوب پنبه تو گوشهام بود از بین رفت . اون سیاهی که جلوی چشمامو گرفته بود و دیدمو تار کرده بود رفت . انقباض اعضای بدنم کم شد و راه نفسم باز شد . به محض اینکه این احساسارو پیدا کردم گریه م در اومد . همونجور که گریه می کردم بابک بغلم کرد . مامان و شیما هم تو اتاق بودن . شیما با نگرانی گفت : بابک داره از بینی ش خون میاد ..
بابک منو به تخت تکیه داد و با عجله از اتاق خارج شد . مامان در حالیکه موهامو پشت گوشم می زد گفت : چی شد مامانی ؟؟ اصلا نمی فهمم چرا بیهوش شدی ؟؟
چیزی نگفتم . بابک با دستمال کاغذی برگشت . اما من سرفه م گرفته بود و مشغول سرفه کردن بودم . سرفه های خشک و دردناک . اونقدر سرفه کردم تا از دهنم خون بیرون اومد . بابک زود خون های بینی و دهنم رو پاک کرد . بعد کمکم کرد روی تخت دراز بکشم . زیر لبی گفتم : تورو خدا یه لحظه هم منو تنها نذارین ..
مامان گفت : خودم پیشت می مونم ..
بابک غرید : چی چیو پیشت می مونم .. می برمش دکتر .. بذار یه کم بهتر بشه ..
گفتم : نه بابک .. چیزی نیست .. من دکتر نمیام .. الان دیگه خوبم ..
بابک با نگرانی گفت : یعنی چی نیکا ؟؟ تو غش کردی . بیهوش بودی . بعدشم تشنج کردی .. مگه من بی خیال می شم .. نخیر .. می برمت حرفی هم نمی زنی ..
اشکم دراومد گفتم : بابک تورو خدا .. من چیزی م نیست ..
شیما زیر لب گفت : اما از بینی و دهنت خون اومد ..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : قبلا هم اومده . رفتم دکتر گفت چیز خاصی نیست ..
مامان جیغ خفیفی کشید و گفت : خدا مرگم بده .. تو چرا چیزی به من نگفتی ؟؟
از دروغی که مجبور شده بودم بگم عذاب وجدان داشتم با صدای آروم تری گفتم : دو سه ماه پیش . نمی خواستم نگرانت کنم ...
فکر می کردم اگه آروم تر بگم کمتر عذاب وجدان می گیرم . بابک با لحنی آمرانه گفت : مامان کمکش کن حاضر بشه می برمش درمانگاه ..
نگاه نا امیدمو به مامان دوختم و گفتم : به خدا چیزی م نیست ..
مامان دست تو موهای به هم ریخته م کشید وگفت : حالا می ریم یه معاینه ت می کنن .. اشکالی نداره که .. اگه بگه چیزی نیست ما هم خیالمون راحت می شه ..
با حرص نگاهش کردم . بالاخره مجبور شدم باهاشون برم . تو درمانگاه دکتر که معاینه م کرد گفت هیچ چیز خاصی نیست فقط گفت که ممکنه یه حمله ی عصبی بوده باشه هر چقدر هم که ازم پرسید چه جور حسی داشتم فقط گفتم که چیزی نفهمیدم . آخه این دکتر چه می دونست که یه روح داشته منو تسخیر می کرده .. ؟ گفت اون خونریزی بینی و دهنم هم به خاطر همین که عصبانی شدم یا استرس داشتم بوده . خلاصه یه سری قرص آرام بخش بهم داد ..
تو ماشین که بودیم و داشتیم برمی گشتیم شیما گفت : نیکا جون نمی دونی چی شد غش کردی ؟؟ آخه قبلش جیغ زدی .. من و مامان جون صدای جیغتو شنیدیم ..
اینقدر دلم می خواست بگم که یه روح دیدم و ترسیدم و جیغ زدم . اما دلم نیومد بترسونمشون و گفتم : یه مشکلی واسم پیش اومده بود ..
بابک زود گفت : چه مشکلی ؟؟
گفتم : شخصی بود .. خیلی عصبی شدم واسه همون فکر کنم اونطوری شدم ..
بعد از اون کسی دیگه اصرار نکرد تا چیزی بگم وقتی رسیدیم خونه بابا جلو دوید و گفت : چی شده ؟؟
اشاره ای به مامان کردم تا چیزی نگه چون می دونستم بابا چقدر حساسه وچقدر نگران می شه . مامان لبخندی زد و گفت : هیچی .. چقدر من به این دخترت می گم چیزای مقوی بخوره ؟؟ ضعیف شده ..
بابا لبخندی زد و پیشونی مو بوسید و گفت : دخترم دوست داره اندامش به هم نخوره ..
لبخندی روی لبم اومد . چقدر بابامو دوست داشتم .. اگه اون روح منو تسخیر می کرد همه ی اطرافیانم از بین می رفتن .. کاوه بهم گفته بود که خیلی واسه آدمای اطرافم خطرناک می شم ..
رفتم اتاقم تا لباسامو عوض کنم . گوشی مو نگاه کردم . سهیل دو سه تا اس ام اس داده بود و یه تماس ناموفق هم از کاوه داشتم . دستمو رو دکمه ی سبز فشردم و تماس با کاوه برقرار شد بعد از چند تا بوق جواب داد : سلام چطوری ؟؟
گفتم : سلام ممنونم .. خوبم .. تو خوبی ؟؟
کاوه با نگرانی گفت : مطمئنی خوبی ؟؟ نیکا چه اتفاقی افتاد ؟؟
چشمهام گرد شد گفتم : چه اتفاقی ؟ تو از کجا موندی ؟؟
لحظه ای مکث کرد و گفت : هیچی آخه صدات نگرانه ...
پوزخندی زدم و گفتم : بسه .. دیگه واسه من فیلم بازی نکن .. می دونم که یه چیزایی رو می فهمی .. نمی دونم از کجا می فهمی ..اما اگه نمی خوای بگی منم اصرار نمی کنم ..
کاوه نفس عمیقی کشید و گفت : نیکا چرت و پرت نگو .. چی شده ؟؟
همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد گفت : در مورد اون قضیه سهیل می خواد چی کار کنه ؟؟ اصلا حرف زدین درباره ش ؟؟
با اینکه می دونستم چیو می گه اما به روی خودم نیاوردم و گفتم : کدوم قضیه ؟؟
با حرص گفت : ای بابا همون نشونه گذاری دیگه ..
با بی خیالی گفتم : سهیل می دونه اون تنها راه نجات منه اما حتی تو این چند وقت در موردش حرف نزده .. می دونی کاوه منم دختری نیستم که همین جوری اجازه بدم اون .. اون بهم نزدیک بشه .. خب ؟؟ این مسئله ای نیست که ...
کاوه پرید تو حرفم و گفت : خودم باهاش صحبت می کنم .. اگه نخواد این کارو بکنه بهتره تو هم بفهمی با کی طرفی .. بهتره به فکر یه کس دیگه باشیم واسه این کار .. نمی تونم بذارم الکی الکی از دست بری ... می فهمی ؟؟
گفتم : نه کاوه .. لطفا بهش چیزی نگو می خوام خودش تصمیم بگیره ..
کاوه داد زد : اینقدر احمقی که نمی فهمی چقدر بهت نزدیک شده ؟؟ دیوونه .. ممکن بود تسخیرت کنه و فقط چون تو این مدت قوی شدی تونستی در برابرش مقاومت کنی ... وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرت بیاد ... اینارو بفهم نیکا ..
با بغض گفتم : شاید نمی خواد .. کاوه اگه براش خطری داشته باشه نمی خوام . اون تنها کسیه که سارا داره . من نمی خوام به خاطر من سارا ...
میون حرفم اومد و گفت ک بالاخره باید تصمیمشو بگیره و بگه .. منم نمی خوام به خاطر دیر تصمیم گرفتن اون تورو از دست بدم ..
دلم لرزید .. کاوه بدون هیچ توقعی از من همیشه نگرانم بود و ازم حمایت می کرد . زمزمه کردم : اگه گفت که نمی خواد این کارو انجام بده .. اصرار نکن ..
کاوه گفت باشه و قطع کرد . بعد از اینکه حرفامون تموم شد زود رفتم بیرون . شیما رو به روی در اتاقم ایستاده بود . متعجب نگاهش کردم و اون گفت : نگرانت بودم . فکر کردم اگه تنهات نذاریم بهتره ..
موشکافانه نگاهش کردم . لبخندی زد و گفت : ترسیدم اتفاقی برات بیفته ..
لبخندی زدم و گفتم : نگران نباش ..
شیما گفت : اما از گوشت داره خون میاد ...
دستمالی که تو دستش بود رو روی حفره ی گوشم گذاشت و گفت : بیا بریم تو اتاق ...
منو برد تو اتاقم . کمکم کرد تا گوشم رو تمیز کنم . نگاهش کردم و گفتم : مرسی که نگرانمی ..ممنون از کمکت .. اما .. نمی خوام مامان اینا چیزی بفهمن .. این فقط بیشتر نگرانشون می کنه در صورتی که خود دکتر هم گفت مسئله ی خاصی نیست ..
شیما لبخندی تحویلم داد و گفت : نگران نباش .. چیزی به کسی نمی گم ..