پنجمین نفر15
فصل سیزدهم در قابلمه رو برداشتم و بو کشیدم . نا خودآگاه زمزمه کردم : اوممم .. عجب بویی ... صداش با خنده تو گوشم پیچید : آره دیگه .. دایی تو دست کم گرفتی تو .. به طرفش چرخیدم و گفتم : نه .. من کی همچین حرفی زدم .. ؟ شهاب همراه با شکلک خنده داری گفت : پس بفرمایید سالادو درست کنین که الان می رسن دیگه .. با غر غر گفتم : واییی نه .. من از سالاد درست کردن متنفرم .. خندید و گفت : خودت بین ناهار و سالاد انتخاب کردی .. لبامو جمع کردم و گفتم : تو منو دعوت می کنی خونه تون که ازم سو استفاده کنی .. با خنده زد پشتم و گفت : بدو خودتو لوس نکن . من باید یه زنگ به مونا بزنم . وقتی برگردم باید سالاد آماده باشه .. چشمهام برقی زد و گفتم : باشه .. به محض اینکه از آشپزخونه خارج شد و به اتاقش رفت با لبخندی شیطانی دنبالش رفتم و پشت در اتاقش که نیمه باز بود طوری ایستادم که تو دید نباشم . چند لحظه بعد صداش تو گوشم پیچید : سلام خانوم خوشگلم ... بی صدا خندیدم . دوباره به حرفهاش گوش کردم : آره عزیزم ناهار پختم .. ـ نه بابا نیکا زیاد آشپزی بلد نیست .. تو خونه دست به سیاه و سفید نمی زنه ـ الان مجبورش کردم سالاد درست کنه .. ببینم چی از آب در میاد ـ خب تو چیکار می کنی عزیزم ؟؟؟ ـ ببخشید اون موقع نشد بهت زنگ بزنم . نیکا کنارم بود می خواست حرفامو گوش کنه .. بعد سکوت کرد . خیلی طولانی به نظرم اومد که مونا داره چیزی تعریف می کنه و برای یه لحظه دیدم که در با شدت باز شد و شهاب با نگاهی پیروزمندانه نگاهم کرد و گفت : مچتو گرفتم ... من که حسابی غافلگیر شده بودم خندیدم و گفتم : شهاب من دوست ندارم سالاد درست کنم ... چپ چپ نگاهم کرد و به مونا گفت : نه عزیزم . الان توضیح می دم برات ... بعد با کمی خشونت گفت : نیکا اگه سالاد درست نکنی دیگه باهات حرف نمی زنم . اینقدر هم حرفای مارو گوش نکن ... با حالتی آویزون و ناراحت برگشتم آشپزخونه و با بی حوصلگی تمام شروع کردم به ریز کردن کاهو ها و کلم ها .. اما درست وقتی که فکرم به اون نوشته ی روی آینه ی اتاقم معطوف شد سوزشی تو دستم حس کردم و تا به دستم نگاه کردم دیدم که پوست روی انگشت اشاره م برش خورده و ازش خون بیرون می زنه . حالا که خون ها رو می دیدم . سوزش دستم بیشتر شده بود . با عجله به سمت دستشویی دویدم و شروع کردم به شستن خونهای روی دستم . روی زخمم رو فشار دادم تا خون بیشتری بیرون نیاد و بعد در حالیکه تو کمد های کنار آینه دنبال ماده ی ضد عفونی کننده می گشتم برای یه لحظه نگاهم رو نوشته ی روی آینه خشک شد ... " بر می گردم هرزه کوچولو" صدای شر شر آب از شیر باز به گوشم می رسید سوزش زیادی رو تو دستم حس می کردم اما نگاهم روی اون نوشته ثابت مونده بود می ترسیدم نگاهمو برای یه لحظه بردارم و باز اون نوشته پاک بشه . حتی پلک هم نمی زدم . جیغ کشیدم : شهاب ... شهاب ... چند لحظه بعد شهاب در دستشویی رو باز کرد و گفت : چی شده نیکا ؟؟ تا نگاهش به دستم افتاد گفت : دستتو چی کار کردی ؟؟؟؟ مثه مسخ شده ها حتی نگاهمو به سمتش نچرخوندم همونطور که خیره شده بودم به آینه گفتم : شهاب رو آینه چی نوشته ؟؟؟ شهاب به آینه نگاه کرد و گفت : منو دست انداختی ؟؟؟ رو آینه که چیزی نیست .. با ترس نگاهش کردم و گفتم : رو آینه هیچی نیست ؟؟؟ شهاب با دقت نگاه کرد و گفت : نه .. وقت گیر آوردی .. ببین داره از دستت خون می ره .. بعد شروع کرد به دوباره شستن دستم و در حالیکه دستمو ضد عفونی می کرد و من نگاهم به آینه بود که دیگه هیچ نوشته ای روش نبود صدای شهاب رو می شنیدم که با غر غر می گفت : من نمی فهمم تو حواست کجاست دقیقا ؟؟ یه سالاد می خوای درست کنی می زنی خودتو ناکار می کنی ... تو با این اوضاع داغون و درصد زیاد دست و پا چلفتگی ت می خوای ازدواجم بکنی؟ .. اون پسر بدبختو بگو که تو خونه ی تو هیچ وقت نباید انتظار یه غذای خوشمزه و درست و حسابی رو داشته باشه .. این مامان و بابات خیلی لوست کردن .. بعد در دستشویی رو باز کرد و رفت بیرون . نگاهم به دستم افتاد که باند پیچی شده بود . از دستشویی که خارج شدم رفتم تو آشپزخونه . شهاب داشت سالاد درست می کرد . با پشیمونی گفتم : معذرت می خوام .. شهاب هیچی نگفت دوباره گفتم : ببخشید شهاب . نمی خواستم نا امیدت کنم .. اتفاقی بود .. شهاب پوفی صدا دار کشید و گفت : دستتو خیلی عمیق بریدی مواظبش باش .. بغض داشتم . نه به خاطر حرفای شهاب . نه به خاطر اینکه دستمو بریده بودم . فقط واسه اینکه اون روحه هنوز نرفته بود .. با گریه گفتم : تورو خدا منو ببخش دیگه .. اینجوری نباش ... اشکام تند تند روی گونه هام چکید . شهاب با محبت نگاهم کرد و گفت : یه دایی هیچ وقت از خواهرزاده ش ناراحت نمی شه .. گریه نکن فرفریه دایی .. لبخندی تلخ روی لبم اومد و تو همین لحظه صدای زنگ در اومد . شهاب که آخرین برگ کاهو رو ریز می کرد گفت : اشکاتو پاک کن که مامان اینا اومدن ... اشکامو پاک کردم و در حیاط رو توسط آیفون باز کردم . از پنجره نگاهم به بیرون افتاد . بابک همراه چمدون زرشکی مامان بزرگ با شور و هیجان وارد شد . پشت سرش مامان و مامان بزرگ و در آخر هم بابا وارد شد . چقدر دلم براشون تنگ شده بود . تا بابک در خونه رو باز کرد پریدم بغلش و همونطور که دوباره داشتم تحریک می شدم تا گریه کنم بابک گفت : باشه .. باشه .. می دونم دلت تنگ شده ولی یه کم خودتو کنترل کن فرفری ... هیچی نگفتم چون می دونستم اگه یه کلمه حرف بزنم گریه م می گیره . تا چشمم به بابا افتاد از بغل بابک بیرون اومدم و رفتم تو بغل بابا .. بوی بابا تو مشامم پیچید . بوی عطر کاپیتان بلک .. بوی خاص همیشگی بابای مهربونم . بابا زیر گوشم گفت : خوشگل بابایی چقدر دلش تنگ شده بود ؟ با بغض گفتم : خیلی ...خیلی ... اونقدر تو بغل بابا احساس امنیت داشتم که تک تک اتفاقای بدی که تو نبودنشون افتاده بود به قلبم فشار میاورد . بابا با شیطنت گفت : پس اصلا عروست نمی کنم تو که اینقدر دلت بابایی تو می خواد .. از این حرفش دلم گرفت و با بغض گفتم : بابا .. همه خندیدن و بابا در حالیکه لپمو می کشید منو از بغلش بیرون کشید و گفت : چه ناراحتم شد .. خودمو لوس کردم و گفتم : بابا دیگه ... همه خندیدن و مامان با دلخوری گفت : کم کم فکر می کنم اصلا مامانتو دوست نداری نیکا خانوم .. به طرفش می رفتم که رو به بابا گفت : بیا اینم از دخترت ... بابا خندید و گفت : خودتم اعتراف می کنی دختر منه .. همه خندیدن و مامان کمی دلخور شد . اما وقتی بغلش کردم و کلی بوسش کردم از دلش در اومد. دستا و بغل گرم مامان بزرگ هم باعث شد احساس کنم که چقدر خانواده ی خوبی دارم ... اونروز بعد از ناهار همراه مامان و بابا و بابک به خونه برگشتیم . متوجه شدم که خانواده ی شیما برای چند روز دیگه از شیراز میان تا یه مراسم کوچیکی برای بچه ها بگیریم و عقدشون کنیم تا شیما و بابک برای با هم بودنشون راحت باشن . برای همین هم شیما مونده بود تا با خانواده ش برگرده . بعد از ظهر اون روز با پریسا قرار گذاشتیم که بریم پیش کیانا . توی مدتی که ما شمال بودیم حسابی اوضاعش به هم ریخته شده بود . با بنیامین رابطه شو تموم کرده بود و حتی تو این دو سه روزی که ما از شمال برگشته بودیم هم دانشگاه نیومده بود . ساعت شش با پریسا قرار داشتم برای همین حاضر شدم و بعد از خدافظی از مامان و بابا از خونه خارج شدم . به محض اینکه تو ماشین نشستم گوشی م زنگ خورد . سهیل بود . با خوشحالی جواب دادم : سلام عزیزم ... صداش تو گوشم پیچید : سلام .. ناراحت بود . برای همین خودمو لوس کردم و گفتم : سهیلمون چرا ناراحته ؟؟ با صدایی گرفته گفت : چرا کلاس نیومدی ؟؟ مثه کسایی که چیزی رو به یاد آوردن گفتم : واییی سهیل .. یادم رفت بهت بگم که مامان اینا امروز اومدن . واسه همین نشد بیام کلاس و .... پرید وسط حرفم و گفت : چرا یادت رفت ؟؟؟ زود گفتم : ببخشید ... بعد از حرفی که زده بودم متعجب شدم و با حالتی مغرور گفتم : هرچند لازم نبود ازت معذرت بخوام اما .. چون من مقصر بودم اینو گفتم .. سهیل که کمی نرم شده بود گفت : امروز نمی بینیم همو ؟؟ پرسیدم : تو کجایی ؟؟ فقط گفت : دانشگاه .. با دلخوری گفتم : امروز قراره بریم پیش کیانا .. شاید بتونیم از این حال و هوا درش بیاریم .. با محبت گفت : کار خوبی می کنی عزیزم .. پس با هم در تماسیم .. فعلا کاری نداری ؟؟ گفتم : نه و ازش خدافظی کردم . وقتی رسیدم جای خونه ی پریسا دیدم داره با تلفن حرف می زنه تو ماشین که نشست کمی حرف زد و بعد قطع کرد . به طرفم چرخید و گفت : سلام چطوری ؟؟ گفتم : تو چطوری ؟؟ لبخندی تلخ زد و گفت : با مامان کیانا حرف می زدم . گفت شما که بیاین من می رم تا راحت باشین .. گفتم : اوهوم .. پریسا گفت : مامانش داشت گریه می کرد .. متعجب نگاهش کردم و پریسا با رنجشی که تو صورتش کاملا دیده می شد گفت : مامانش گفت توروخدا بیاین کیانا رو از این حال و هوا در بیارین.. با ناراحتی مشغول رانندگی شدم پریسا پرسید : دست تو چی شده ؟ چرا باند پیچی ش کردی ؟؟ با ناراحتی که از شنیدن حال کیانا داشتم گفتم : می خواستم سالاد درست کنم برید .. وقتی رسیدیم به خونه شون . پریسا گفت : فکرشم نمی کردم یه روز کیانا و بنیامین از هم جدا شن .. با سر حرفشو تایید کردم . پریسا شونه ای بالا انداخت و گفت : به هر حال سعی کن اینجوری نباشیم . بهتره خوشحالش کنیم و روحیه شو عوض کنیم . سرمو تکون دادم . مامانش درو برامون باز کرد . با دیدنمون نور امیدی تو چشمهاش برق زد . وقتی باهامون دست می داد گفت : اون به شماها نیاز داره . چون داره نابود می شه .. پریسا با ناراحتی گفت : متاسفم که زودتر نیومدیم . ما مسافرت بودیم .. مامان کیانا که زن جوون و خوش اندامی بود و موهای بلوندش تا روی کمرش میومد با درماندگی نگاهمون کرد و گفت : من تنهاتون می ذارم تا راحت باشین . حتی اگه لازم باشه شبو پیشش بمونین . من و بابای کیانا می ریم خونه ی مامان بزرگش . تمام مدت تو اتاقشه و حتی با من حرف نمی زنه .. دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : خیالتون راحت باشه .. درست می شه .. هردومون رو بغل کرد و بوسید و در حالیکه با نگرانی به سمت اتاق کیانا می رفت گفت : بهش خبر می دم شماها اومدین .. بعدشم من می رم .. در اتاق رو باز کرد و گفت : کیانا عزیزم .. پریسا و نیکا جون اومدن .. صدای کیانا خسته و افسرده به گوش رسید : چه عجب .. ! من و پریسا نگاهمون به هم افتاد . مامانش لبخندی مطمئن و امیدوار بهمون زد و ما رفتیم تو اتاق . کیانا پشت به ما لبه ی تختش نشسته بود و زل زده بود به پنجره ی بسته ی اتاقش .. از پشت به نظرم لاغر تر از همیشه بود . سلام کردیم و کیانا همونطور که پشتش به ما بود فقط گفت : سلام .. پریسا به طرفش رفت . کیانا یه تاپ خاکستری بلند پوشیده بود با یه شرت کوتاه سفید . موهاش خیلی نامرتب روی شونه هاش رها شده بود . پریسا که کنارش نشست کیانا به طرفمون برگشت و من باورم نشد که اون کیاناست .... زیر چشمهاش سیاه و گود شده بود . صورتش از همیشه لاغر تر بود . چشمهاش هیچ حالتی نداشت و افسرده و به هم ریخته بود . پریسا محکم بغلش کرد و کیانا چشمهاشو بست . پریسا گریه ش گرفته بود و می گفت : عزیزم با خودت چیکار کردی .. ؟ کیانا نه گریه می کرد نه چیزی می گفت . مامان کیانا برامون قهوه و کیک آورد و با اشاره از من خدافظی کرد . منم رفتم طرفشون . حالا سه تایی هم دیگه رو بغل کرده بودیم و پریسا گریه می کرد . کم کم صدای آروم گریه ی کیانا هم به گوشم رسید و بعد که صدای بغض آلودش ترو شنیدم بغضی که داشتم تشدید شد ... کیانا با بغض نالید : من تنهای تنها بودم . شماها نبودین .. من دیگه کسی رو نداشتم .. اشک روی گونه هام ریخت و گفتم : کیانا مارو ببخش اما مجبور بودیم .. کاش با ما میومدی عزیزم ... کیانا خودشو از اون حلقه ی سه تایی که درست کرده بودیم بیرون کشید . با غیظ و با پشت دستش اشکاشو پاک کرد و گفت : دلم نمی خواد زنده بمونم .. پریسا تند تند موهاشو از تو صورتش کنار زد و گفت : نکن کیانا .. این کارو نکن با خودت .. دوباره اشکهاش روی صورتش چکید . نگاهم به دستهاش افتاد که پر از زخم خشک شده و چسب زخم و یه باند پیچی ظریف دور مچ چپش بود .. ساعد ظریفش رو توی دستم گرفتم و گفتم : اینا مال چیه ؟؟؟ اشکهاش روی دستش چکید و گفت : می خواستم خودمو بکشم .. دلم نمی خواد دیگه زنده بمونم ... پریسا بغلش کرد و گفت : مگه تو احمقی ؟؟؟ دستشو بوسیدم و گفتم : الهی من قربونت بشم .. با حالتی افسره خودشو از بغل پریسا بیرون کشید و زانوهاشو بغل کرد و گفت : من خیلی بهش وابسته شده بودم . همه ی فکرم پیش بنیامینه . اما دیگه تموم شده .. همه ی عکسایی که با هم داریم دیوونه م می کنه .. همه ی جای این شهر پر از خاطره های من و بنیامینه .. من دیگه نمی تونم بدون بنیامین زندگی کنم ... پریسا با ناراحتی گفت : قبل از اینکه من و نیکا بریم هنوز باهاش تموم نکرده بودی ... کیانا با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت : اما دیگه همه چیز تموم شد .. می دونم خیلی مسخره بود اما دیگه بهش اعتماد نداشتم .... پرسیدم : بعدش دیگه زنگ نزد ؟؟ کیانا گفت : چرا .. خیلی .. اما دیگه هیچی مثه قبل نیست بچه ها .. واسه همینم گوشی مو خاموش کردم ... پریسا دست رو موهای آشفته ی کیانا کشید و کیانا با بغض گفت : تورو خدا شماها مثه مامان نگین که من اشتباه کردم .. پریسا زمزمه کرد : کیانا متاسفم که باید اینو بگم اما اشتباه کردی .. باید بهش فرصت می دادی تا برات توضیح بده ... کیانا با صدای بلندتری گفت : چیو ؟؟ هان ؟؟ چیو ؟ من از اول بهش گفته بودم با دروغ و خیانت نمی تونم کنار بیام .... پریسا با لحنی اطمینان بخش گفت : تو دیوونه ای فقط داری خودتو بنیامین رو اذیت می کنی ... در صورتی که من مطمئنم هیچی اونجور که تو فکر می کنی نیست .. با صدای آرومی گفتم : شاید بهتر باشه حداقل یه بار دیگه بنیامین رو ببینی .. کیانا اونقدر خشمگین نگاهم کرد که بقیه حرفمو خوردم . پریسا دستشو گرفت و گفت : نیکا راست می گه .. کیانا لطفا با آینده ی خودت بازی نکن .. احساس کردم کمی داره نرم می شه . بغلش کردم و گفتم : باشه لجباز خانوم ؟؟؟ تو یه بار دیگه بنیامین رو ببین .. اگه اتفاق بدی افتاد خودم نوکرتم هستم هرجور خواستی تنبیه کن منو .. کیانا نگاهی پر از دو دلی بهم انداخت و سرشو پایین انداخت . موهاش دورش ریخت . پریسا گفت : کیانا .. چی شد ؟؟ کیانا سرشو بلند کرد و نگاهم کرد . با صدایی که می لرزید گفت : فکر می کنم خیلی ازش گذشته .. دیگه رابطه مون درست نمی شه .. پریسا موهای کیانا رو کنار زد و گفت : می شه عزیزم .. اگه اون واست توضیح بده و تو قانع بشی چرا که نشه ... کیانا زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : نه .. نه .. نمی تونم .. ـــــــــــــــــــــــــ ــــ پریسا چشمکی زد و گفت : این مثلا نمی خواست دیگه بنیامین رو ببینه . نه ؟؟ خندیدم و گفتم : حالا بشین دعا کن باز با هم دعواشون نشه و همه چی خوب پیش بره .. پریسا خندید و گفت : من و تو حالا چرا اینارو دید می زنیم ؟؟ خندیدم و گفتم : که از دور همه چی رو تحت کنترل داشته باشیم .. پریسا در حالیکه پاکت چیپس رو از رو پای من بر می داشت گفت : یه تعارف نکنی ها ... گفتم: نه که تو خیلی نیاز به تعارف کردنم داری حالا .. خندید و چیپسی به دهانش گذاشت . نگاهمو دوختم به کیانا دوست عزیزم دوست داشتنی م که در فاصله ی زیادی از ما روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بود . البته .. یه سر نیمکت با فاصله ی زیادی از بنیامین نشسته بود .. حتی از این فاصله هم کاملا مشخص بود که خیلی لاغرتر از یه هفته قبل شده . بنیامین هم خیلی افسرده و پِپژمرده به نظر می رسید . پریسا گفت : این دو تا دیوونه عاشق همَن .. اما نمی تونن مشکلاتشونو حل کنن .. زیر لب گفتم : آره همین طوره .. پریسا خیلی ناگهانی گفت : راستی نیکا بین تو و کاوه رابطه ی خاصی هست ؟؟؟ متعجب به طرفش چرخیدم . اول فکر می کردم داره اذیتم می کنه اما بعد دیدم که خیلی جدی داره نگاهم می کنه . سرمو تکون دادم و گفتم : واقعا فکر می کنی اگه بود تو خبر نداشتی ؟؟ پریسا با حالتی معذب سرشو تکون داد و گفت : من فقط فکر کردم شاید .. ممکنه .. اوم نخواسته باشی بهم بگی ... با حرص گفتم : پریسا چی باعث شده اینجوری فکر کنی ؟؟ پریسا گفت : اصلا بی خیال نیکا یه چرت و پرتی گفتم .. با سماجت و کمی خشونت گفتم : بهت می گم چی باعث شده ... پرید وسط حرفم و گفت : چون زیادی بهش اهمیت می دی ... از حرفی که زد خشکم زد . نتونستم چیزی بگم . لبامو جمع کردم و روی هم فشار دادم دلم نمی خواست حتی ذره ای بغض داشته باشم . رومو برگردوندم و پریسا زمزمه وار گفت : نیکا ببخشید . من نمی خواستم ناراحتت کنم .. تو چشمهاش زل زدم و با رنجشی که تو صدام بود گفتم : وقتی با سهیلَم .. یعنی با سهیلَم .. تو دوست منی و اینو می گی .. پس اگه یه غریبه بیاد یه چیز ده برابر بدتر بگه دیگه نباید ناراحت بشم .. پریسا دستشو روی دستم گذاشت و گفت : فقط می خواستم کمکت کنم ... از روی نیمکت پارک بلند شدم و گفتم : من می رم .. تو هوای کیانا رو داشته باش .. پریسا گفت : نیکا داری تند می ری .. خودتو لوس نکن .. می دونی که من چقدر دوستت دارم .. زل زدم تو چشمهاش و گفتم : خدافظ .. وقتی ازش جدا شدم قطره های گرم اشک روی گونه هام چکید . نمی دونم چرا اینقدر حساس شده بودم . نمی دونم چرا پریسا اینجوری فکر می کرد . چون به همون اندازه که من با کاوه صمیمی بودم خودش و کیانا هم بودن . چون همونجور که بعد از رسمی شدن رابطه م با سهیل با کاوه برخورد کرده بودم خودشم برخورد کرده بود .. چون من اگه هر کار می کردم اگه هرجور شیطونی تاحالا انجام داده بودم اما .. هرزه نبودم . من وقتی با یکی بودم دیگه به هیچ کس دیگه فکر نمی کردم . من واسه خودم یه اعتقادات و قوانینی داشتم که بدجوری بهشون پایبند بودم .. من حتی یه لحظه هم بعد از دوستی م با سهیل به کاوه فکر نکرده بودم ... گوشیم چند بار زنگ خورد . پریسا بود . وقتی از پارک خارج شدم و تو ماشین نشستم دوباره گوشی م زنگ خورد اما تا خواستم تماس رو رد کنم چشمم به اسم کاوه افتاد . دلم از حرفای پریسا پر بود و به همین خاطر نمی خواستم جواب بدم . اما تو یه تصمیم لحظه ای دکمه ی سبز رو فشردم : بله ؟ صدای کاوه تو گوشم پیچید : سلام چطوری ؟؟ لحنش نه گرم بود نه سرد . خیلی معمولی و بی تفاوت . مثه خودش جواب دادم : مرسی . تو خوبی ؟ کمی مکث کرد و گفت : می خوای بدونی چرا اون نوشته رو تو دیدی و ما ندیدیم ؟؟؟؟ با هیجان گفتم : آره از کجا فهمیدی ؟؟ کاوه نفس عمیقی کشید و گفت : باید همو ببینیم .. جا خوردم . نمی دونستم چی بگم . مگه چی می خواست بگه که نمی توسنت همین طوری بگه . هنوز چیزی نگفته بودم که خودش گفت : لازم نیست سهیل بدونه داری میای پیش من .. با دو دلی گفتم : کاوه داری منو می ترسونی .. کاوه گفت : نیم ساعت دیگه کافی شاپ نزدیک خونه تون می بینمت ... با اینکه برای رفتن دودل بودم اما زودتر از کاوه رسیدم . به محض اینکه دیدمش از ماشین بیرون رفتم . اونم در حالیکه از ماشینش خارج شده بود و درشو می بست نگاهش به من افتاد . به هم سلام کردیم و کاوه گفت : خیلی وقته اومدی ؟؟ سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم . کاوه خیلی جدی و محکم نگاهم کرد و گفت : چرا اینقدر پریشونی ؟؟ شالمو که داشت از روی سرم می افتاد رو مرتب کردم و گفتم : نگرانم کردی ... دستشو پشتم گذاشت و در حالیکه به سمت کافی شاپ راهنمایی م می کرد گفت : نگران نباش نیکا .. از اینکه دستشو پشتم گذاشته بود احساس خوبی نداشتم برای همین کمی خودمو جلو کشیدم و اون دستشو برداشت . توی کافی شاپ یه قسمت دنج رو انتخاب کردیم و نشستیم . من یه قهوه ی تلخ و کاوه یه قهوه اسپرسو سفارش داد . بعد نگاهی تو چشمای بی طاقت من انداخت و گفت : یه کم آروم باش .. من که حس می کردم به زور تونستم خودمو تا اون موقع کنترل کنم گفتم : کاوه تورو خدا اینقدر اذیتم نکن .. بهم بگو چی شده ؟ کاوه گفت : اول از همه به خاطر رفتار اون روز می خوام ازت معذرت خواهی کنم .. سری تکون دادم و گفتم : خب ؟ بعد به اطراف نگاه کرد و گفت : می دونم وجود من تو زندگی ت باعث آزارته . اما حتی اگه بخوای هم من نمی تونم از زندگی ت برم بیرون ... چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : چرت و پرت نگو .. تو دوست منی .. چرا باید وجودت آزارم بده ؟؟ کاوه سرشو پایین انداخت و گفت : به همون دلایلی که خودتم می دونی .. با محبت دوستانه ای گفتم : کاوه ما همه با هم دوستیم . می تونیم کنار هم زندگی کنیم . با هم کنار میایم .. دیگه از این دیوونه بازیا در نیار .. بی تفاوت نگاهم کرد و گفت : من باید ازت محافظت کنم .. این وظیفه ی منه .. لحنش یه جوری بود . انگار که بخواد از صمیمیت دوستانه ی من سو استفاده کنه . واسه همین اخمامو تو هم کشیدم و کاوه گفت : شاید نتونی درکش کنی . منم نمی تونم بیشتر از این در این مورد توضیح بدم ... سرمو تکون دادم و بعد گفتم : در موردش کنجکاوی نمی کنم . خوبه ؟؟ گفت : اوهوم .. برامون سفارش هامونو آوردن . کمی از قهوه ی تلخم رو خوردم و بعد انگار چیزی یادم اومده باشه گفتم : راستی کاوه در مورد اون نوشته چیزی نگفتی .. قهوه شو هم زد و گفت : ببین نیکا نمی خوام بترسونمت . ولی تو .. از وقتی که اون روح رو می بینی .. می تونی یه سری چیزای دیگه رو هم ببینی .. این چیزیه که هیچ کس دیگه نمی تونه ببینه . اما تو .. می دونی نگران نباش .. فکر نمی کنم خطری باشه و اون قطعا برنمی گرده . اما .. فقط ممکنه با این حالتی که الان تو وجودت هست . روح های دیگه ای رو ببینی یا ... نگاهش به دستهام که می لرزید افتاد و بعد گفت : نیکا نترس .. من مواظبتم ! .. فنجون قهوه مو روی میز گذاشتم و با ناباوری پرسیدم : یعنی هنوز ادامه داره ؟ هنوز تموم نشده ؟؟ کاوه گفت : نه نیکا . منظورم این نبود .. مطمئنم دیگه اون روحه برنمی گرده .. با دلهره گفتم : پس چی ؟؟ کاوه پوفی کشید و گفت : یه محافظ می سازم برات که روح دیگه ای هم نتونه بهت نزدیک شه .. سرمو بین دستهام گرفتم و گفتم : کاوه دیگه نمی تونم .. فکر کردم آزاد شدم .. کاوه گفت : نیکا لطفا .. تا آخر حرفامو گوش کن .. سرمو بلند کردم . احساس کردم از گفتنش طفره می ره . اما بالاخره سرشو بلند کرد و گفت : گفتم به سهیل نگی میای اینجا چون می خواستم اینو بهت بگم . اینکه .. اینکه ... اگه می خوای خیالت راحت بشه که روح دیگه ای نمی تونه به دستت بیاره باید نشونه گذاری بشی .. یعنی با .. خب تو الان با سهیلی .. باید یه رابطه ای ... دستی تو موهاش کشید و چیزی نگفت . منتظر نگاهش کردم و کاوه گفت : سهیل خودش می دونه ... بگو واست در مورد نشونه گذاری توضیح بده .. عصبی به نظر می رسید . من که در مورد نشونه گذاری چیزی نشنیده بودم کلافه گفتم : کاوه مگه نشونه گذاری چه جوری انجام می شه ؟؟ سرشو پایین انداخت و گفت : بگو سهیل واست توضیح بده .. با کلافگی گفتم : باشه .. ولی ... کمی از قهوه شو خورد و گفت : این نشونه گذاری که گفتم خیلی مهمه نیکا .. باشه ؟؟ با نگرانی گفتم : باشه فهمیدم .. لبخندی تلخ زد و در حالیکه منو نگاه می کرد کمی دیگه از قهوه شو خورد . نگاهم تو نگاهش گره خورده بود . مدت زیادی بود که نگاهش می کردم و حواسم به اینکه نگاهش می کنم نبود با خجالت سرمو پایین انداختم و بعد گفتم : کاوه باید یه چیزی بهت بگم .. کاوه گفت : بگو .. دوباره نگاهش کردم و گفتم : تو این چیزارو از کجا می دونی ؟ گفت : علاقه داشتم در موردش تحقیق کردم .. معذب بودم که بپرسم اما بالاخره تصمیممو گرفتم و گفتم : تو جادوگری ؟؟ خندید . یه خنده ی طولانی و بعد گفت: نیکا فیلم هندی نشو .. بهم برخورده بود گفتم : تو معمولی نیستی .. نه ؟؟ تو چشمهاش زل زدم تا ببینم راست می گه یا نه . مردمک چشمهاش تنگ شد و گفت : چرت نگو .. خیره شدم تو چشمهاش وگفتم : جواب منو بده ... کاوه طفره رفت و من نگاهش می کردم با دیدنش یه تصویر دیگه از چهره ش تو ذهنم نقش بست و باعث شد برای لحظه ای یاد عکسی که تو کیف پولم بود بیفتم بعد با شیطنت گفتم : کاوه اولین باری که دیدمت برام خیلی آشنا بودی حس می کردم قبلا دیدمت .. کاوه یه ابروشو بالا انداخت و گفت : خب که چی ؟؟؟ سرمو کج کردم و گفتم : می خوای بدونی شبیه کی بودی ؟؟ خیلی وقته عکسشو برداشتم اما همیشه یادم می ره بهت نشون بدم ... کاوه ناخودآگاه اخم کرده بود و بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهم می کرد . عکسو از تو کیف پولم بیرون کشیدم و جلوش گرفتم : بیا اینو ببین چقدر شبیه توست .. احساس کردم عضلات صورت کاوه منقبض شد . عصبی و کلافه به نظرم اومد . اما بعد که لبخندشو دیدم عکس العمل عصبی شو فراموش کردم . با خنده گفت : اع ؟؟ اینکه خود منم .. خندیدم و گفتم : آره می بینی تورو خدا ؟؟ انگار خودتی ... شیطانی خندید و گفت : نکنه این همزاد منه ؟؟ غش غش خندیدم و گفتم : اره بابا فکر کن یه درصد .. با حالت قهر گفت : نمی خوام .. این خیلی شبیه منه .. خندیدم و گفتم : کاوه شاید این بابا بزرگت باشه .. خندید و بعد گفت : بابا بزرگ من ؟؟ برو بابا .. بعد عکسو ازم گرفت و نگاهش کرد و گفت : اینو از کجا آوردی ؟؟ با علاقه توضیح دادم : اینو ؟؟ از تو آلبوم مامان بزرگم کش رفتم که به تو نشونش بدم .. کاوه لبخندی زد و گفت : حالا اینا کی هستن ؟؟ اشاره کردم و گفتم : اون بابا بزرگمه .. اونم که شبیه توست اسمش رضاست .. دوست بابا بزرگم بوده . مامان بزرگ می گفت که .... متوجه شدم اصلا حواسش به من نیست و خیره شده به عکس و حواسش یه جای دیگه ست . واسه همین دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم : کجایی تو ؟؟ دارم برات توضیح می دما .. سرشو همراه با لبخند تلخی تکون داد و گفت : رضا .. هه .. پوزخندی زد و عکس رو به طرفم گرفت و گفت : بیا .. ببر بذارش سر جاش .. خندیدم و گفتم : حالا به بچه ها هم نشونش بدم بعد می ذارمش سرجاش ... کاوه هول شد و گفت : تو که نمی خوای این کارو بکنی نه ؟؟ جدی نمی گی !! متعجب گفتم : وااا .. مگه ایرادی داره ؟؟ کاوه گفت : بعله .. نمی خواد به کسی نشون بدی .. می ذاری ش سر جاش .. با دلخوری گفتم : چرا زور می گی ؟ اصلا شاید بخوام نگه دارمش .. حالا تو چرا ناراحت می شی .. کاوه نفس عمیقی کشید تا عصبانیتشو کنترل کنه و گفت : بچه ها دستم می ندازن .. با بدجنسی گفتم : عیب نداره می خندیم .. و بعد خودم خندیدم ! کاوه تو فکر فرو رفت . نخندید . نفهمیدم چرا از اینکه عکسو بهش نشون دادم ناراحت شد واسه همین غریدم : تو یه چیزی ت شده ... زود گفت : نه هیچی .. بریم ؟؟ موافقت کردم و با هم از کافی شاپ خارج شدیم . به محض اینکه بیرون اومدیم برام از سهیل اس ام اس اومد : سلام عزیزم . چه خبر ؟ چی شد ؟ کیانا و بنیامین حرفاشون تموم نشد ؟ همونطور که در کنار کاوه قدم برمی داشتیم و به سمت ماشینامون که پارک کرده بودیم می رفتیم می خواستم به سهیل اس ام اس بدم اما موندم که چی بهش بگم واسه همین گفتم : کاوه ؟ می شه حالا به سهیل بگم که همو دیدیم ؟؟ با کلافگی و حالتی که انگار وسط فکر کردنش پیام بازرگانی شدم نگاهم کرد و گفت : آره دیگه اگه می خوای بهش بگو .. به سهیل اس ام اس دادم و گفتم : مرسی سهیل جونم . کاوه باهام یه کار فوری داشت اومدم پیشش . تا اس ام اس رو فرستادم گوشی م زنگ خورد و دیدم که سهیله . جواب دادم زود گفت : کجایی الان ؟ با کاوه ای ؟؟ کاوه خیره نگاهم می کرد و من فقط گفتم : اوهوم . چطور ؟؟ سهیل با لحنی گزنده گفت : چرا بهم نگفتی داری می ری پیش اون ؟ چی کارت داشت ؟؟ زود گفتم : حالا بهت می گم . در مورد اون چیزی که رو آینه دیدم بود . الان دارم می رم خونه . از خونه بهت زنگ می زنم .. سهیل خیلی سرد گفت : باشه خدافظ .. به ماشین هامون رسیده بودیم . کاوه پرسید : سهیل ناراحت شده بود ؟؟ گفتم : آره از اینکه بهش نگفته بودم .. کاوه سرشو تکون داد و من گفتم : کاوه مرسی واسه اینکه همیشه کمکم می کنی و ... من بهت خیلی مدیونم ... کاوه با محبت نگاهم کرد و گفت : نیستی .. دیگه برو خونه .. داشتم به سمت ماشینم می رفتم که برگشتم . کاوه هنوز ایستاده بود و نگاهم می کرد . هر دو همزمان به هم لبخند زدیم و من گفتم : یادم رفت ازت به خاطر اینکه ازم محافظت می کنی تشکر کنم .. سری تکون داد و من در حالیکه براش دست تکون می دادم به سمت ماشینم رفتم . دلم خواست یه آهنگ آروم عاشقونه گوش کنم . وقتی رسیدم خونه مامان و بابا فقط خونه بودن بعد از اینکه یه کم با هم حرف زدیم و مامان گفت که خانواده ی شیما پس فردا از شیراز میان و آماده باشم من به اتاقم رفتم و گفتم که برای شام صدام کنن . تا رسیدم تو اتاق هنوز لباسامو در نیاورده بودم که سهیل زنگ زد . جواب دادم . سهیل عصبانی بود گفت : چرا زنگ نزدی ؟؟ با دلخوری گفتم : یه سلامی یه علیکی ... با خشونت گفت : سلام .. در برابر خشونتش خودمو کنترل کردم و گفتم : علیک سلام سهیل جونم .. ببخشید داشتم با مامان و بابا حرف می زدم یه کم دیر شد .. با همون خشونت گفت : بهم که نگفتی داری می ری پیش کاوه . حد اقل می تونی بگی چی کارت داشت .. همونطور که گوشی رو با شونه م گرفته بودم و داشتم دکمه های مانتوم رو باز می کردم نگاهم به آینه افتاد .. روش نوشته شده بود : اگر نشانه گذاری کند در کنار من است .. دچار هیجان شدم با صدایی که به شدت می لرزید گفتم : سهیل نشونه گذاری یعنی چی ؟؟ سهیل متعجب گفت : نشونه گذاری ؟؟ چرا اینو می پرسی ؟؟ با ترس گفتم : بگو دیگه ... سهیل گفت : تا وقتی به من نگی اون کاوه ی لعنتی چی بهت گفته هیچی بهت نمی گم .. می دونی چقدر اشتباه کردی که بدون اینکه به من بگی ..... پریدم وسط حرفش و گفتم : سهیل حتی اگه کاوه گفت که تنها راه نجات دادن من نشونه گذاری کردن منه اما تو منو نشونه گذاری نکن ... سهیل گفت : چی ؟؟ چرا نیکا ؟؟ تقریبا داد کشیدم : همون کاری که گفتم رو بکن .. فهمیدی ؟ هیچ وقت نشونه گذاری م نکن ...
روزی که برای عقد کردن بابک و شیما محضر بودیم رسید نگاهم به بابک و شیما بود که در کنار هم نشسته بودن . شیما رو خیلی ندیده بودم اما محبت عمیقی رو تو دلم نسبت بهش حس می کردم . بابک رو هم بهتره نگم که چقدر دوستش داشتم و از این که ازدواج می کرد چه احساسات متفاوتی داشتم . گاهی حس می کردم خیلی براش خوشحالم و برای چند ثانیه بین خوشحالی احساس غم می کردم . شاید از اینکه فکر می کردم دیگه نمی شه مثه قبل همیشه با هم باشیم .. با این حال از این که اونجا بودم و اونهارو در کنار هم می دیدم احساس خوشایندی داشتم . حسی که خوب بودنش خیلی بیشتر از بد بودنش بود . ما چون رسم نداشتیم که نامزدی بگیریم به همین خاطر تصمیم بر این شده بود که بابک و شیما یه عقد ساده تو محضر داشته باشن تا به هم محرم بشن و بعد از اون هروقت که آمادگی شو داشتن که برن خونه ی خودشون براشون مراسم عروسی بگیریم . نگاهم رو به بابک و شیما که در کنار هم روی دو تا صندلی نشسته بودن دوختم . خیلی به هم میومدن . بابک یه کت و شلوار اسپرت پوشیده بود و موهاشو خیلی معمولی مثه همیشه درست کرده بود و در کنارش شیما نشسته بود با یه لبخند ملیح و تو دل برو که مخصوص خودش بود . مانتوی سفید یخچالی خوش دوختی رو روی یه دامن کرم روشن که تا روی ساق پاش بلندی داشت پوشیده بود . شال روشنی رو هم خیلی باز روی موهای لختش انداخته بود . یه عروس ساده با آرایش ساده و معمولی و همیشگی خودش . خانواده ی خودمون و شیما و خاله و مامان بزرگ و عمه چند تا از دوستای بابک توی محضر بودیم و من تمام حواسم پیش بابک بود . دلم می خواست بدونم که واقعا خوشحاله . خوشحالی شو ببینم و حس خوبی داشته باشم . بعد از خونده شدن خطبه توسط عاقد و پخش شدن شیرینی توسط صدف جلو رفتم و در حال بوسیدن گونه های هردوشون بهشون تبریک گفتم . بعد از گرفتن یه عالمه عکس یادگاری همه برای صرف ناهار به یه رستوران شیک که بابک از قبل رزرو کرده بود رفتیم . موقع صرف ناهار صدف سمت راست و مارال سمت چپم نشسته بودن . صدف خم شد به طرف مارال و گفت : تو تا کی می مونی ؟؟ مارال سری تکون داد و گفت : شاید دیگه این دو سه هفته ی آخر اسفند رو نرم و همین جا بمونم .. آخه معمولا کلاسا تشکیل نمی شه ... صدف با ذوق دستاشو تو هوا تکون داد و گفت : واییی آخ جون .. برنامه دور همی بذاریم .. مارال خندید و گفت : ما قراره بریم مسافرت .. لبای صدف آویزون شد و من گفتم : خب همه با هم بریم مسافرت .. چشمای صدف برقی زد و گفت : اگه بشه خیلی خوب می شه .. مارال تو این هفته یه کم خالی باش برنامه جور می کنم دور هم باشیم .. مارال خندید و گفت : باشه عزیزم .. حالا ببینم چی می شه .. صدف پوفی کشید و گفتم : عنتر برقی ها پس من چی ؟؟ صدف خندید و گفت : فکر کن توی آویزون نیای .. مارال غش غش خندید و گفت : راست می گه دیگه .. حتما باید اسمتو ببره آخه ؟؟ سرمو به عقب چرخوندم و گفتم : اصلا من قهرم باهاتون .. منو دست می ندازین .. صدف با صدای لوسی که مثلا داشت نازمو می کشید گفت : ببخشید ... ولی تا جایی که یادمه یه بوزینه افعانی اینقدر ناز نداشت ها .. مارال خندید و من چنگالمو جلو صورت صدف گرفتم و گفتم : یه بار دیگه تکرار کن .. صدف با ژِست خاصی گفت : بو .. زی ... نه ... نذاشتم ادامه بده و سر چنگال رو تو لپش فرو کردم و صدف متعجب گفت : زدی ؟؟ واقعا زدی ؟؟ می کشمت نیکا آرایشمو به هم ریختی ... من و مارال می خندیدیم و صدف در حال زیر و رو کردن کیفش بود تا آینه شو پیدا کنه . برام اس ام اس اومد از سهیل بود : اگه امروز بیکار بودی بگو تا حتما همو ببینیم . باید با هم حرف بزنیم . راستی واسه بابک هم بهت تبریک می گم .. در جواب اس ام اس دادم : حدود ساعت شش باهات هماهنگ می کنم . مرسی .. مارال داشت شماره ی جدیدش رو به صدف می داد و من تمام حواسم به لحن سرد سهیل بود . می دونستم هنوزم از اینکه رفتم پیش کاوه و بهش نگفتم ناراحته ... ـــــــــــــــــــــــــ ــ دلم پیش مارال و صدف بود که با هم رفته بودن سینما . هرچند این قرار سینما خیلی ناگهانی بعد از خوردن ناهار از مارال مطرح شده بود و سه تایی بود اما من به خاطر سهیل نتونستم باهاشون برم و حالا دلم پیششون بود . خیلی وقت بود که مارال رو ندیده بودم و واسه همین دلم براش تنگ شده بود و دوست داشتم بیشتر باهاش وقت بگذرونم . با سهیل یه جا نزدیک سینما قرار گذاشته بودم که اگه حرفامون زود تموم شد بتونم خودمو به بچه ها تو سینما برسونم . تو همین افکار بودم و روی نیمکتی تو یه فضای سبز کوچیک کوچه پشتی سینما نشسته بودم که ماشین سهیل رو دیدم رو به روم پارک شد و بعد خودشو دیدم که ازش خارج شد . سهیل خیلی جدی و با قدم های محکم و مغرور در حالیکه یه پلیور ساده ی خاکستری تیره و شلوار کتون اسپرت سورمه ای رنگی به تن داشت به طرفم اومد . وقتی بهم رسید خیلی نگاهش خشمناک و بی رحم بود . لبخندی روی لبم اومد و گفتم : سلام . با چشم و ابرو سلام کرد و اشاره کرد بشینم و من از اینکه ناخودآگاه جلوی پاش بلند شده بودم تو دلم حرص خوردم . سهیل نشست پاشو روی پای دیگه ش انداخت و گفت : امروز چطور بود ؟ دلم کمی آروم شد . انگار اونقدرا هم که فکر می کردم سهیل عصبانی نبود . برای همین نیشم باز شد و شروع کردم به تعریف کردن از اتفاقاتی که از صبح افتاده بود . محضر رفتن و ناهار و برنامه ی سینما و مسافرت و خلاصه همه چیز .. وقتی حرفام تموم شد سهیل گفت : مارال و صدف الان رفتن سینما ؟؟ سرمو تکون دادم که گفت : به خاطر من نرفتی ؟؟ گفتم : اوهوم .. سهیل گفت : پاشو بریم پیششون ... با ذوق گفتم : بریم ؟؟ تو هم میای ؟؟ ابروشو بالا انداخت و گفت : اگه اشکال نداره .. دست بزرگ و مردونه شو گرفتم و در حالیکه با خوشحالی دنبال خودم می کشیدمش گفتم : واییی خیلی خوشحالم کردی .. سهیل زیر لبی گفت : بعد از سینما با هم حرف می زنیما نیکا .. درسته که به وسطای فیلم رسیدم اما برای من دیدن فیلم اونقدری مهم نبود که بودن با مارال و صدف بود . وقتی وارد سالن شدیم خیلی زود تونستیم اون دو تا خل و چل رو که در حال خندیدن و تو سر هم دیگه زدن بودن رو پیدا کنیم . خودمونو بهشون رسوندیم . خوشبختانه چند تا صندلی کنارشون خالی بود . حالا اون وسط مراسم معارفه ی مارال و سهیل جالب بود که با اشاره های صندلی عقبی ها که می خواستن ما بشینیم انجام شد . بعد از اینکه اون دوتا رو به هم معرفی کردم بین مارال و سهیل نشستم و صدف هم که اون طرف مارال بود به سمتم خم می شد و برام چشمک می زد . مارال یواشکی زیر گوشم گفت : خیلی مودب و با شخصیته نیکا .. همینو بچسب .. آروم خندیدم و گفتم : کجاشو دیدی ؟؟ کلی واسم پاستیل خریده .. بعد پلاستیک پاستیل ها رو که تو دستم بود رو نشونش دادم و مارال به شوخی سرشو با تاسف تکون داد و گفت : خاک تو سرت .. بعد نگاهشو دوخت به پرده ی سینما . به طرف سهیل برگشتم و دیدم که خیلی جدی داره فیلم رو نگاه می کنه . یکی از پاستیل هامو باز کردم و در حالیکه می خوردم سعی کردم فیلم رو ببینم بعد گفتم : مارالی تعریف کن تا الان چی شده ؟؟ مارال جسته گریخته کمی از فیلم رو تعریف کرد و من بهشون پاستیل تعارف کردم و بعد به طرف سهیل چرخیدم . بهش پاستیل تعارف کردم و اون گفت : مرسی .. من دوست ندارم .. زیر گوشش گفتم : می خوای پفک اون دو تا رو واست کش برم ؟؟ با دیدن اون لبخند شیطونی روی لبم لبخند کمرنگی زد و گفت : می تونی یا فقط یه چیزی می گی ؟؟ چشمکی زدم و گفتم : بله که می تونم ... بعد خم شدم و خیلی نامحسوس بسته ی پفکی که روی پای مارال بود رو برداشتم . پلاستیکش خش خش کرد اما مارال روی صندلی صدف خم شده بود و داشت از توی پلاستیک خوراکی های اون کمی بیسگویت بر می داشت و متوجه نشد . پفک رو به سهیل دادم و هردو با هم خندیدیم . سهیل کمی یخش باز شده بود . بعد از اینکه پفک رو از دستم گرفت دستمو هم گرفت و دیگه دستمو ول نکرد . منم که هیچ اعتراضی نداشتم . اصلا همینو می خواستم . اصلا مگه می شه با دوست پسری که یه پلاستیک پر از پاستیل های مختلف برات خریده در حالیکه خودش پاستیل دوست نداره سینما بیای و دست همو هم نگیرین ؟؟اونم تو سینما ؟؟ اصلا امکان نداره . خوشحالم که سهیل خودش اینو متوجه شد وگرنه مجبور می شدم خودم دست به کار بشم .. اوج خنده های زیر پوستی و یواشکی منو سهیل درست وقتی بود که مارال با تعجب گفت : صدف پفک من کجاست ؟؟؟ صدف غرید : من برنداشتم به خدا .. و مارال گفت : دروغ نگو .. ببین از اونا بود که سهیل هم داره ... تا پایان فیلم من و سهیل هربار نگاهمون به هم می افتاد خنده مون می گرفت . جالب تر از همه این بود که سهیل اون پفک رو تا ته خورد و حتی به مارال تعارف هم نکرد . فیلم که تموم شد و از سالن بیرون اومدیم سهیل گفت : بچه ها خیلی خوش گذشت . مارال خانوم در ضمن اون پفکی که من می خوردم مال شما بود . راضی باشین .. چهره ی بهت زده ی مارال واقعا دیدنی بود . اما خیلی زود خودشو جمع و جور کرد و با شیطنت گفت : اععع ؟؟؟ شما اینجوری پسر خاله می شین ؟؟؟ همه مون خندیدیم و سهیل به من اشاره کرد و گفت : تقصیر من نیست . این دستش کجه ... مارال به طرفم خیز برداشت و من پشت سهیل قایم شدم و مارال گفت : نیکا من تورو می کشم .. سهیل خندید و مارال گفت : البته شما هم تنبیه می شی سهیل خان .. سهیل ابروهاشو بالا برد و گفت : من چرا ؟؟ مارال گفت : اعع .. شریک جرم بودی دیگه .. باید شام مهمونم کنین .. صدف با ذوق کف دستاشو به هم کوبید و گفت : آخ جون شامو افتادیم ... سهیل خیلی جدی به صدف گفت : تو مهمون جیب خودتی صدف ... صدف با خنده گفت : تو شاسی بلند سوار می شی .. اینقدر ناخن گرد نباش .. همه با هم خندیدیم و من گفتم : رضایت نامه ی کتبی از آقاتون داری صدف ؟؟ صدف زبون درازی کرد و گفت : ندارم اما وقتی زنگ زدم اومد مجبور شدین شام اونم بدین می فهمین که نباید منو دست بندازین ... سهیل خندید و گفت : هه .. به همین خیال باش که من شام تورو هم حساب کنم .. صدف با پررویی تمام رو به مارال گفت : مارال جون اصلا این حرفای سهیل رو جدی نگیر شوخی می کنه وگرنه از این اخلاقا نداره که .. جلو تو اینجوری می گه .. اونقدر جدی گفت که تو یه لحظه نگاه متعجب منو سهیل به هم دوخته شد و بعد خنده مون گرفت . مارال گفت : صدف بگو دوست پسرت بیاد ببینمش .. تو همین حین که به طرف ماشین سهیل می رفتیم به مامان زنگ ردم و بهش خبر دادم که شام خونه نمی رم . صدف هم به شایان زنگ زد و گفت که برای شام بیاد و البته شایان هم با کمال میل پذیرفت . نیم ساعت بعدش همه مون توی ساندویچ فروشی معمولی منتظر شایان بودیم . وقتی که اومد صدف با خوشحالی کیفشو از روی صندلی که کنار خودش برای شایان نگه داشته بود برداشت . شایان بعد از سلام و احوالپرسی کردن باهامون در حالیکه با سهیل دست می داد روی صندلی نشست . اون شب همه مون خوراک هندی خوردیم و هر چقدر شایان و صدف اصرار کردن که پول ساندویچشون رو حساب کنن سهیل نذاشت و همین شد که شایان گفت : دفعه بعدی باید مهمون من باشین .. بعد از اون شایان و صدف از ما جدا شدن تا شایان صدف رو ببره خونه و ماهم تو ماشین سهیل نشستیم تا بریم و مارال رو برسونیم خونه . البته چون من ماشین نبرده بودم بعدشم قرار بود منو برسونه خونه . توی راه که بودیم مارال داشت درمورد خواننده ای که آهنگش در حال پخش بود برای سهیل توضیح می داد . برام اس ام اس اومد بازش کردم . از کاوه بود . نوشته بود : نیکا چیکار کردی ؟ به سهیل گفتی یا نه ؟ نباید اینقدر طولش بدی .. کمی دچار استرس شدم اما سعی کردم طبیعی جلوه کنم و واسه همین اس ام اس رو بی جواب گذاشتم و گوشی رو توی کیفم انداختم . با خودم فکر کردم وقتی برم خونه جوابشو می دم . اما تا به خودم اومدم دیدم سهیل داره زیر چشمی نگاهم می کنه و همه حرکاتمو زیر نظر داره . لبخندی زورکی روی لبم اومد . وقتی به خونه ی خاله رسیدیم مارال کلی از سهیل و من تشکر کرد و رفت . به محض اینکه رفت سهیل به طرفم چرخید . نگاهش خشمگین و جدی بود . طوری که احساس کردم دستام داره می لرزه . سهیل دستشو جلو آورد و گفت : موبایل .. نفس هام تند تند شد . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : داری به من توهین می کنی ... سهیل پوزخندی زد و گفت : موبایل جدیدا فحش شده ؟؟؟ گفتم : سهیل من معنی کاراتو نمی فهمم .. چپ چپ نگاهم کرد و گفت : جدا ؟؟ نمی فهمی که این تویی که داری به من توهین می کنی نه ؟؟؟ صدام می لرزید گفتم : حق نداری گوشی منو چک کنی .. سهیل با صدای بلندی گفت : توهم حق نداری چیزی رو از من پنهان کنی . بعد با صدای بلندتری داد زد : گفتم موبایلتو بده به من .. سهیل مثه دیوونه ها شده بود . تصور اینکه یه روزی اینقدر عصبانی ببینمش هم هیچ وقت تو ذهنم نقش نبسته بود . با ترس و دستایی لرزون گوشی رو از کیفم بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم . سهیل مثه دیوونه ها گوشی رو از تو دستم قاپید و آخرین اس ام اس رو باز کرد و شروع کرد به خوندن . هر لحظه بیشتر از قبل چهره ش منقبض و قرمز شد . نبض پیشونی ش رو می دیدم که بالا و پایین می رفت . می دونستم خیلی عصبانی شده و این منو می ترسوند . به خودم قول دادم که اگه هرچی گفت باهاش لجبازی کنم . سهیل گوشی رو روی پاهام پرت کرد و با همون چهره ی عصبانی و خشن ماشین رو راه انداخت اما هیچی نگفت . تا اینکه مجبور شدم بگم : دیدی ؟؟ این همه دعوا کردن داشت ؟؟ برای یه لحظه به طرفم برگشت و با اون چشمای قرمز و عصبانی آنچنان نگاه خشمناکی بهم انداخت که احساس کردم اگه یه کم طولانی تر نگاهم می کرد خودمو خیس می کردم . تا حالا هیچ کس اینجوری منو نترسونده بود و تو دلم از این رفتار سهیل خیلی ناراحت بودم . کمی که گذشت سهیل غرید : هنوزم دوستش داری ؟ متعجب شدم و گفتم : چی ؟؟ با صدای بلندتری گفت : نشنیدی ؟؟ می گم هنوزم دوستش داری ؟؟ سعی نکن دروغ بگی چون من بچه نیستم .. با حرص گفتم : اتفاقا بچه ای که اینجوری فکر می کنی .. نزدیک خونه ی ما بودیم سهیل پیچید تو کوچه و من آرزو می کردم بابا و بابک منو تو ماشین سهیل نبینن . سهیل ماشین رو کمی عقب تر از خونه پارک کرد و گفت : بذار بچه باشم اما بفهمم که داری بهم خیانت می کنی .. اونم با کی ؟؟ نزدیک ترین دوست من ؟؟ تو حتی یه ذره ام وجدان نداری ؟؟؟ همه ی حرص و ناراحتی مو توی نگاهم ریختم و زل زدم تو چشماش با نفرت گفتم : متنفرم از اینکه چیزی رو که نمی فهمی بخوام برات توضیح بدم . اما فقط یه چیز می گم .. اینکه از این حرفات پشیمون می شی و اون موقع این منم که نمی تونم ببخشمت .. زیر لب یه خدافظی کردم و از ماشینش خارج شدم . سهیل با صدای جیغ چرخهای ماشینش روی آسفالت کوچه راه افتاد و با سرعت از کنارم گذشت .. نگاهم به رد چرخهاش بود که صدای زنگ گوشی م رو شنیدم .. خدای من .. کاوه بود . با ناراحتی و رنجشی که تو صدام بود جواب دادم : بله ؟؟ کاوه غرید : دیگه حالا جواب منو نمی دی هان ؟؟؟ با صدایی بغض آلود گفتم : کاوه سهیل آسیب می بینه .. من نمی خوام منو نشونه گذاری کنه . نمی خوام دوباره من بهش صدمه بزنم .. نمی خوام کاوه . اینقدر بهم اصرار نکن .. تورو خدا منو تحت فشار نذار ...
زنگ در خونه رو فشردم . قلبم فشرده می شد . حس بدی بود . ناراحتی عمیقی رو تو وجودم حس می کردم . از ته دل آرزو می کردم بابک خونه باشه . دلم می خواست باهاش ایکس باکس بازی کنم . دلم می خواست همه چیز رو برای چند ساعت فراموش کنم و بعد اونقدر خسته بشم تا زود خوابم ببره . تا نفهمم چقدر ناراحتم .. اون وقت صبح از خواب بیدار می شم و حتما سهیل بهم زنگ می زنه و همه چی تموم می شه . تو همین افکار بودم که در باز شد . وقتی رفتم داخل چشمم به مامان افتاد که با لبخند به طرفم اومد و گفت : چقدر دیر اومدی عزیزم .. لبخندی تلخ روی لبم اومد . مامان زود گفت : چیزی شده نیکا ؟؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم : نه .. کی خونه ست ؟؟ مامان که هنوز از حرف من مطمئن نبود گفت : چی شده ؟؟ سعی کردم لبخندم طبیعی باشه و بعد گفتم : چیزی نیست مامانی .. خسته ام .. سرشو تکون داد و خندید . بعد گفت : بابات شام دعوته .. حدس بزن بابک کجاست ؟؟ از ذوقی که مامان داشت خنده م می گرفت . گفتم : وایی نگو که خونه ی شیماست .. ؟ مامان خندید و گفت : همینو می خواستم بگم ... با هم خندیدیم و بعد از اون با مامان یه فیلم کمدی خارجی دیدیم . وقتی که بابا اومد من برای خواب به اتاقم رفتم . داشتم لباسامو با لباس خواب خرس خرسی م عوض می کردم که احساس کردم از سمت پنجره نوری به اتاق تابیده شد . با عجله به طرف پنجره رفتم و پرده رو کنار کشیدم . کوچه تاریک و خلوت بود . حتی تنها چراغی که رو به روی پنجره ی اتاق من قرار داشت هم خاموش بود و هر چند ثانیه یه بار برای لحظه ای کمی روشن می شد و با صدای قیژ مانندی دوباره خاموش می شد . هوای اتاق کمی گرم بود . برای همین دلم خواست شب پنجره رو باز بذارم . در حالیکه پنجره رو باز می کردم دوباره احساس کردم نوری تو چشمهام تابیده شد . با دقت تو کوچه رو نگاه می کردم که از گوشه ی چشمم دوباره تابیده شدن نور رو احساس کردم . کمی اون طرف تر لا به لای درختچه های کوچیک و پر از شاخه ی کاج همسایه رو به رویی توی تاریکی شخصی رو دیدم که با یه چراغ قوه سعی داشت تو اتاق من نور بپاشه . چون بالا تنه ی لباس خوابم بندی بود و خیلی لختی بود و حتی یه بندش روی بازوهام افتاده بود خیلی زود از جلوی پنجره کنار رفتم و یه سویی شرت به تن کردم و رفتم لب پنجره تا ببینمش . اما دیگه اونجا نبود . همه جای کوچه رو گشتم . اما دیگه نبود . فکر اینکه چطور می تونه با این سرعت رفته باشه حسابی مشغولم کرده بود . با رد شدن ماشینی از کوچه سویی شرت رو روی صندلی میز کامپیوترم انداختم و خودمو روی تخت انداختم . سعی کردم به چیزای خوب فکر کنم . همیشه وقتی با فکر بد و با ناراحتی می خوابیدم خوابای بد می دیدم . پتو رو تا روی شونه هام بالا کشیدم . اوایل اسفند بود و هوا بوی بهار می داد . دست بردم تو موهام و گیره ی سرم رو از تو موهام بیرون کشیدم . موهامو کمی تکون دادم تا پشت گردنم نباشه . سعی کردم بخوابم . اما نمی تونستم . ناخودآگاه گوشی مو برداشتم و همون طور که زیر پتو بودم آخرین اس ام اسی که از سهیل توی گوشی م بود رو خوندم . چقدر از اینکه اون حرفارو زده بودیم ناراحت بودم . یه چیزی رو قلبم سنگینی می کرد . از اینکه سهیل فکر می کرد من و کاوه داریم بهش خیانت می کنیم متنفر بودم . اصلا دلم نمی خواست از اس ام اس کاوه و پنهان کاری های من اینجوری برداشت کنه . احساس کردم دمای بدنم بالا رفته . نفس هام تند شده بود . از تصور اینکه سهیل واقعا به من شک کرده عصبی شده بودم . فکر می کردم اون حرفارو از روی عصبانیت زده . اما .. حالا که بیشتر بهش فکر می کردم از اینکه بهم شک کرد ناراحت شده بودم . پتو رو کناری زدم و نشستم . موهام رو که به صورتم چسبیده بود رو کنار زدم و دستمو روی قلبم گذاشتم . قلبم تند تند می تپید . یه چیزی توی قلبم مثه همیشه نبود . یه احساس بدی داشتم . احساسی که شاید فقط با اشک ریختن از بین می رفت یا شاید آروم تر می شد . پاهامو توی شکمم جمع کردم و سرمو روی زانوهام گذاشتم . اشک روی گونه های سردم چکید . گرمای اشک گونه های سرد و عرق کرده مو می سوزوند ... می دونستم شب خوبی نخواهد بود .. اینو می تونستم پیش بینی کنم . با صدایی مثه بسته شدن پنجره از خواب پریدم . از اینکه خواب سهیل رو می دیدم و حالا نصفه مونده بود شاکی شده بودم . با همون حالت نیمه خواب و بیدار غر غری کردم و چشمامو بستم تا دوباره بخوابم به امید اینکه شاید ادامه ی خوابم رو ببینم . از پشت پلک های بسته م حس کردم نوری به چشمام تابیده شد . تو عالم خواب و بیداری با خودم فکر کردم شاید بابک اومده و چراغو خاموش و روشن می کنه .اما به محض اینکه یادم اومد بابک خونه نیست چشمامو باز کردم . در حین ناباوری حس کردم کسی وسط اتاق ایستاده . توی تاریکی مطلق اتاق نمی توستم به خوبی تشخیص بدم . فقط صدایی از بین لبهام بیرون پرید : مامان ؟؟ به سمتم چرخید . قلبم می لرزید . نور چراغ قوه رو مستقیم توی چشمهام تابوند و من نتونستم ببینمش . اما برای یه لحظه تصویر اون کسی که تو کوچه بود و نور چراغ قوه رو تو اتاقم می انداخت رو به یاد آوردم . قلبم ریخت و دستام شروع به لرزیدن کرد . دستمو جلو چشمام گرفتم تا شاید بتونم جلوی نور رو بگیرم و بتونم ببینم در حالیکه آرزو می کردم بتونم اون لحظه خیلی بی تفاوت زیر پتوم فرو برم و هیچی نبینم . به محض اینکه دستم رو جلوی چشمام به حرکت در آوردم . چراغ قوه خاموش شد و در عرض چند هزارم ثانیه اون سایه ی سیاه به حرکت در اومد و جلوم حاضر شد . شوکه شدم و بدون اینکه موقعیت و مکان و زمانمو بدونم جیغ کشیدم .. چشمامو که باز کردم مامان و بابا رو دیدم . فراموش کردم که چرا بالای سرم هستن . تا اینکه مامان گفت : چرا جیغ کشیدی دخترم ؟؟ خواب بد دیدی ؟؟ حرف مامان باعث شد آخرین تصویری که دیده بودم رو قبل از اینکه از حال رفتم به یاد بیارم . حس کردم موهای بدنم راست شد . چشمامو بستم اما هنوز هم تصویر اون چیزی که دیده بودم تو ذهنم بود .. مطمئن بودم که روح بود .. مطمئن بودم .. بابا کمکم کرد بشینم و گفت : بیا عزیزم این آب قند رو بخور . حالت بهتر می شه .. مامان دست رو موهام کشید و گفت : چند بار پشت سر هم جیغ کشیدی .. بابا با خنده گفت : چه جیغایی .. انگار جنزده شده بودی .. مامان و بابا خندیدن و من به این فکر کردم که " جنزده نشدم . روح زده شدم " آب قند رو خوردم و نگاهم به بیرون افتاد . هنوز هوا تاریک بود . بابا گفت : بخواب عزیزم . چراغ خواب رو واست روشن می کنم . تا خواستن از اتاق خارج بشن با بغض گفتم : من می ترسم .. تورو خدا از پیشم نرین .. هردوشون به طرفم برگشتن و مامان رو به بابا گفت : من که می گم بیاد پیش خودمون بخوابه .. بابا سری تکون داد و گفت : خودم لوسش کردم خودمم باید نازشو بکشم .. نگاه پر امیدی بهشون کردم و همراهشون به اتاقشون رفتم . من کنار مامان روی تخت خوابیدم و بابا روی زمین خوابید . دستمو بین دستای مامان جا دادم و سعی کردم زودتر از اون دو تا بخوابم در حالیکه نوازش دستای مامان توی موهام یه آرامش خاصی رو همراه با یه حس نوستالژی از خاطرات بچگی م بهم القا می کرد . کم کم داشت خوابم می برد تا اینکه تصویر اون روح دوباره توی ذهنم نقش بست . یه دختر لاغر و سفید . که موهای بلند و لخت مشکی ش فرق وسط باز شده بود و از هر طرف نیمی از چشماشو پوشونده بود . نمی شد واضح صورتشو دید . اما یادمه که یه لباس خواب بلند و سفید به تن داشت . نگاهش خشمگین بود و موهاش نا مرتب و آشفته بود ... یادآوری اون چیزی که دیده بودم حسابی منو می ترسوند . سعی کردم به چیز دیگه ای فکر کنم و بخوابم . و کم کم به خواب فرو رفتم .. اونقدر استرس داشتم که قبل از مامان از خواب بیدار شدم . نیم خیز شدم و متوجه شدم که بابا نیست . در حالیکه نگاهم به سقف اتاق دوخته شده بود نفسی عمیق کشیدم و از تخت پایین پریدم و به خاطر لرزشی که تو تخت ایجاد شد مامان چشماشو باز کرد و من با صدایی گرفته گفتم : صبح بخیر .. مامان لبخندی زد و گفت : صبح بخیر دخترم .. داشتم به طرف در می رفتم که مامان گفت : خوب خوابیدی ؟؟ لبخندی زدم و گفتم : آره .. رفتم تو آشپزخونه و صبحانه درست کردم . بعد از اینکه با مامان صبحانه مو خوردم . حاضر شدم و از خونه زدم بیرون . رفتم خونه ی پریسا . ساعت یازده بود و پریسا هنوز خواب بود . مامان پریسا دعوتم کرد تو خونه و منو به طرف اتاق پریسا راهنمایی کرد . رفتم تو اتاق و دیدم که پریسا در حالیکه یه لباس خواب صورتی به تن داره روی تخت خوابیده . از اون روزی که تو پارک ازش با قهر جدا شدم نه همو دیده بودیم نه با هم حرف زده بودیم و چون می دونستم تقصیر من بوده تصمیم داشتم از دلش در بیارم . به طرفش رفتم و ریشه های شالم رو به بینی ش کشیدم . پریسا با عطسه از خواب پرید . چپ چپ نگاهم کرد و من گفتم : سلام .. نگاهش هیچ تغییری نکرد وقتی گفت : اینجا چی کار می کنی ؟؟ لبخندی زدم و گفتم : این سوالیه که من باید از تو بپرسم .. پریسا بالشتشو پرت کرد تو صورتم و گفت : عادت هر روز اینجا پلاس بودنتو از یاد برده بودی .. خودمو روی تختش انداختم و گفتم : پس یه خبر بد برات دارم .. نگاهم کرد و من گفتم : عادتم دوباره برگشته ... با حالتی مغرور گفت : نه تورو خدا نیکا نه ... اون وقتا شکست عشقی خورده بودی ... الان که همه چی خوبه دیگه این کارو با من نکن ... لبخند از روی لبم رفت . مات نگاهش کردم . پریسا زود گفت : چی شد ؟؟ نشست . سرمو تکون دادم و گفتم : هیچی ... پریسا موهای لختشو از تو صورتش کنار زد و گفت : فکر کن که من تورو نشناسم .. نگاهش کردم و گفتم : واسه اون روز متاسفم پریسا .. خندید و گفت : گم شو دیوونه .. مهم نیست . منم چرت و پرت گفتم .. لبخندی زدم و گفتم : چه خبر از حاج آقا بهداد ؟؟ خندید و گفت : خوبه .. با محبت نگاهش کردم . چقدر از اینکه می دیدم خوشحاله خوشحال بودم . پریسا لبخندی زد و گفت : اونجوری نگام نکن .. اصلا برو سهیل رو اونجوری نگاه کن ... با شنیدن اسم سهیل دوباره حالم گرفته شد اما سعی کردم به روی خودم نیارم . پریسا که توی اینجور مسائل خیلی زرنگ بود گفت : آها فهمیدم .. بین تو و سهیل یه چیزی شده .. از زرنگی ش خوشم میومد . خنده م گرفت و گفتم : پری اصلا دوست ندارم در موردش حرف بزنم .. شونه هاشو بالا انداخت و گفت : بهتر .. چون الان که اومدی اینجا اصلا دلم نمی خواد در مورد پسرا حرف بزنیم ... رفتم لب پنجره ی اتاقش ایستادم و گفتم : حوصله ی کلاس امروز رو ندارم .. پریسا گفت : اوه هنوز چند ساعت تا کلاس مونده تنبل خانوم .. لطفا حوصله ی کلاسو داشته باش چون من در آستانه ی حذف شدنم .. با بی حالی گفتم : نه که من نیستم .. خندید و گفت : تو که تا حالا اصلا این کلاسو نیومدی .. با هم خندیدیم و پریسا گفت : مامانم می خواست امروز بره خونه خواهرم کمکش کنه چون شب مهمون داره . می خوای زنگ بزنم کیانا هم بیاد ؟؟ با ذوق گفتم : آرره خوبه .. از اتاق خارج شد و من لباسامو عوض کردم و پشت میز کامپیوترش نشستم . تقویم روی میز رو برداشتم . سه روز آینده رو با خودکار صورتی ش علامت زده بود . هفت اسفند . به نظرم اومد حتما باید روز مهمی باشه . اما هرچقدر گشتم چیزی ننوشته بود که چه روزیه . برای یه لحظه احساس کردم پریسا پشت سرم ایستاده و از اینکه داشتم فوضولی می کردم هول شدم تا به عقب چرخیدم متوجه شدم هیچکس پشت سرم نیست . دستمو روی قلبم گذاشتم و از اینکه پریسا مچم رو نگرفته بود لبخندی شیطانی زدم . روی تختش پریدم و در حالیکه کیف سی دی هاشو ورق می زدم تا یه سی دی بازی خوب پیدا کنم باز حس کردم دم در ایستاده . به سرعت نگاهی به اون سمت انداختم و حس کردم کسی از جلوی در دوید و رفت . تپش قلبم زیاد شد . می ترسیدم حرف بزنم . حتی می ترسیدم چشممو از چارچوب در بردارم . بالاخره عزممو جزم کردم و گفتم : پری اینجایی ؟؟ صدایی نیومد . ناخودآگاه نگاهمو دوختم به گوشه ی اتاقش ... نگاهم از گوشه ی اتاق به آرومی به طرف میز کامپیوترش کشیده شد . حس می کردم دارم با نگاهم چیزی رو دنبال می کنم . اما هیچی اونجا نبود . نگاهم روی صندلی میز کامپیوترش رفت و درست تو همون لحظه پشتی صندلی با صدای قیژ مانندی به عقب خم شد . دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نکشم . فقط تند تند نفس می کشیدم . چشمامو بستم . احساس می کردم خیالاتی شدم . امکان نداشت . شاید اونقدر نگاهمو به صندلی دوخته بودم و پلک نزده بودم که دچار خطای دید شده بودم . اما اون صدا چی بود که از خم شدن صندلی بلند شد .. ؟؟ چشمام بسته بود . احساس می کردم کسی داره نگاهم می کنه . سنگینی نگاهشو احساس می کردم . تو یه تصمیم ناگهانی چشمامو باز کردم و اون دختر رو با موهای آشفته و بلند سیاهش روی صندلی دیدم که زل زده بود به من .. قبل از اینکه جیغ بزنم صدای پریسا تو گوشم پیچید و تا به طرف در چرخیدم اون دختر رفت ... پریسا به طرفم اومد و گفت : چی شده نیکا ؟؟ گرمه هوا ؟؟ چقدر عرق کردی ؟؟ گفتم : پریسا کسی رو اینجا می بینی ؟؟ پریسا سینی چای رو روی میز کامپیوترش گذاشت و گفت : نه .. مگه تو می بینی ؟؟ سرمو به علامت نه تکون دادم و گفتم : ولی دیدم .. پریسا نفس عمیقی کشید و گفت : حتما خیالاتی شدی .. روی صندلی نشست و من با صدایی که می لرزید بی مقدمه گفتم : رو همون صندلی نشسته بود .. پریسا با جیغ خفیفی از جاش پرید و با حالتی نامطمئن و نگران به صندلی چشم دوخت . بعد اومد کنار من نشست و گفت : نمی خوای بگی که من روی یه روح نشستم هان ؟؟ نگاهش کردم . لبهاش می لرزید . ترسیده بود . دستشو گرفتم و گفتم : هول نشو .. وقتی اومدی اون رفت .. نفس عمیقی کشید و کف دستشو روی پیشونی ش گذاشت و گفت : وای فکر کردم روش نشستم .. با ناراحتی گفتم : پریسا ببخشید .. همه ش تقصیر منه .. دارم اطرافینمو هم می ترسونم .. می دونی ؟؟ احساس می کنم یه آدم عجیب و غریب شدم . فکر می کنم اون نیکای همیشگی نیستم .. حس می کنم ... پریسا نگاهم می کرد و حرفامو گوش می کرد اما به اینجا که رسید دستشو جلو آورد و همزمان گفت : هیسس !! نیکا اینجوری نگو .. شاید تو عوض شده باشی اما می دونی چیه ؟؟ به نظر من این تغییر مثبت بوده .. تو خیلی بهتر و عاقلانه تر از قبل عمل می کنی .. من که به شخصه نیکای جدید رو بیشتر دوست دارم .. لبخندی زدم و گفتم : آره ؟؟ اینو جدی می گی ؟؟ با اطمینان نگاهم کرد و گفت : معلومه که جدی می گم .. واقعا دیگه در حد توانم نبود که بعد از اون روز این من باشم که مثه همیشه قدم جلو می ذاره تا آشتی کنیم . دوباره غمگین شدم و گفتم : اما بودن من با هر کس باعث ترسوندن اون طرف می شه .. پریسا شونه ای بالا انداخت و گفت : دوستی که این چیزا سرش نمی شه ..مطمئن باش هیشکی ازت دلخور نیست .. با ناراحتی گفتم : هر دوستی ای یه ظرفیتی داره .. من نمی تونم همه ش به همه آسیب برسونم .. بعد برای لحظه ای دوباره نگاهم افتاد سمت در و حس کردم کسی از جلوش دوید .. بعد به طرف پریسا برگشتم . پریسا هم داشت چهارچوب در رو نگاه می کرد . گفتم : چی شده ؟؟ پریسا در حالی که خیلی هیجان زده شده بود گفت : فکر کردم کسی دم در واستاده . فکر کردم مامان اومده .. ضربان نبضم زیاد شد و پریسا با نگرانی گفت : نیکا ؟ مگه شر اون روحه ریش قرمز کم نشده ؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم : نمی دونم .. اینی که تازگیا می بینم یه دختره .. چشمای پریسا گرد شد : یکی دیگه ست ؟؟ با شرمندگی سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم . پریسا دستمو فشرد و گفت : چرا ؟؟ چرا یکی دیگه ؟؟ اون چون عاشقت شده بود دنبالت بود . اما این چرا ؟؟ هان ؟؟ پریسا خیلی ترسیده به نظر می رسید . اصلا دلم نمی خواست من و مسائلی که مربوط به من بود اونو اونجوری بترسونه . پریسا نفس نفس می زد و عرق کرده بود . با اطمینان دستشو فشردم و گفتم : این مشکل حل می شه .. نگران نباش .. کاوه راهشو پیدا کرده ..
پریسا با هیجان گفت : خب راهش چیه ؟؟؟ نگاه عمیقی بهش کردم و گفتم نمی خوام نا امیدت کنم .. ولی .. این راهی که کاوه پیدا کرده سهیل رو از بین می بره .. پریسا اخماشو تو هم کشید و من زود گفتم : اما حتما راه دیگه ای هم هست .. پریسا چپ چپ نگاهم کرد و گفت : تو از کجا می دونی که سهیل از بین می ره ؟؟ اصلا چرا باید از بین بره ؟؟ اصلا ... برای یه لحظه احساس کردم چیزی پشت پریسا دیدم . گفتم : هیس ... خم شدم تا پشت سرشو ببینم . پریسا جیغ کشید و از جاش پرید . پشت سرش چیزی نبود . خندیدم .. پریسا در حالیکه دچار هیجان شده بود گفت : خیلی دیوونه ای .. منو ترسوندی .. با دیدن چهره ی پریسا خنده م شدت گرفت . پریسا بالش روی تختشو چند بار تو سرم کوبید و گفت : روانی .. بوزینه .. الهی بمیری .. با خنده گفتم : باشه بابا .. غلط کردم .. مغزم جا به جا شد .. پریسا ول کن نبود و همونطور که تو سرم می زد داشت حرصشو خالی می کرد . منم که دیدم پریسا بی خیال نمی شه با اون یکی بالشش از خودم دفاع کردم و همین شد که یه ربع بعد هر دو با صورتی قرمز و ملتهب به خاطر تحرک زیاد روی تخت ولو شدیم .. پریسا سرشو کنار سر من گذاشته بود و چند تار موش روی صورتم بود . با خنده گفتم : ما مثه دیوونه ها شدیم .. پریسا خندید و گفت : نه مثه کوچولو ها شدیم .. ضربه ای به بازو ی برهنه ش زدم و گفتم : ساکت دیگه عنتر برقی .. چقدر می خندی .. پریسا باز خندید و کمی بعد ساکت شد . با صدایی آروم و مظلوم گفت : چه بلایی سر سهیل میاد ؟؟ به طرفش چرخیدم و گفتم : کاری نمی کنم که خطری سهیل رو تهدید کنه .. پریسا ابرویی بالا انداخت و گفت : می دونم .. می گم حالا اگه قرار بود انجام بدی چی می شد ؟ اصلا از کجا مطمئنی که اتفاقی واسه سهیل می افته ؟؟ تو فکر فرو رفتم . سعی کردم با جزئیات جریان اون چیزی رو که تو آینه دیده بودم رو براش توضیح بدم و جریان اینکه کاوه گفته بود سهیل فقط با نشونه گذاری می تونه نجاتم بده .. وقتی حرفم تموم شد متوجه شدم پریسا داره با چشمای گرد نگاهم می کنه . خنده مو کنترل کردم و گفتم : چت شد ؟راستی می خواستم بپرسم می دونی نشونه گذاری یعنی چی ؟؟؟ پریسا گفت : اوهوم .. با خوشحالی از اینکه می تونم بفهمم نشونه گذاری چیه گفتم : جدا ؟؟پس بهم بگو .. لبخندی حرصی روی لبش اومد وگفت : یعنی اینکه باهاش رابطه داشته باشی .. با خنده گفتم : چشم بسته غیب می گی ؟؟ پس الان با هم چی داریم ؟؟ رابطه ست دیگه .. پریسا با کف دستش سرمو به عقب هول داد و گفت : خره این رابطه رو نمی گم .. از اون رابطه ها ... وقتی دید هنوز دارم سوالی نگاهش می کنم گفت : رابطه ی جنسی .. جیغ خفیفی کشیدم و گفتم : چی ؟؟ پریسا حرصی گفت : پیچ پیچی .. من که حتی فکرشو هم نمی کردم منظور کاوه از نشونه گذاری این باشه با ناراحتی گفتم : کاوه چه فکری در مورد من کرده که این ... پریسا پرید وسط حرفم و گفت : جوگیر نشو . لازم نبود فکر خاصی بکنه . تنها راهی که وجود داشت رو بهت گفته .. از پریسا که جوابای سر بالا می داد حرصم گرفت و گفتم : ایش .. بسه دیگه پری .. پریسا از روی تخت بلند شد و گفت : بس نمی کنم .. این مشکلو باید حل کنی .. زل زدم تو چشماش و گفتم : من سهیل رو از دست نمی دم .. پریسا با حرص گفت : بد بخت خودت داری از دست می ری ... پشتمو بهش کردم و گفتم : خودم از دست برم بهتر از اینه که یکی دیگه رو به خاطر خودم به خطر بندازم .. بعد با ناراحتی به طرفش چرخیدم و گفتم : انسانیت دارین شماها اصلا ؟؟ پریسا گفت : آره .. اما شاید خود سهیل بخواد که ... پریدم وسط حرفش و گفتم : بخواد که از دست بره ؟؟ کی اینو می خواد پری ؟؟ من نمی خوام اونو تحت فشار بذارم .. از روی تخت بلند شدم و به طرف پنجره رفتم . به محض اینکه بیرون رو نگاه کردم چیزی پشت درخت بزرگ جلوی خونه ی پریسا دوید و پشت درخت پنهان شد . این منو ترسوند . بغض داشتم گفتم : این مشکل منه نه سهیل . کاش حداقل تو منو درک می کردی .. ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ دوباره یه شب دیگه بود و خبری از سهیل نبود . این سومین شب بود که هیچ خبری از سهیل نبود . این سومین شب بود که زیر پتوم آخرین اس ام اس سهیل رو می خوندم و برای هزارمین بار آخرین لحظاتی که دیده بودمش رو تو ذهن مرور می کردم . سعی می کردم صداشو به خاطر بیارم . صدای جذاب و مردونه شو .. صدایی که در حین خشن بودن مهربون بود .. احساس می کردم دیگه سهیل رو از دست دادم و وقتی خیلی جدی بهش فکر می کردم همه ی وجودم می لرزید . دوباره بغض کردم و فرو خوردمش .. پتو رو کنار زدم و از اتاق بیرون رفتم . می خواستم برم پیش بابک . اما با دیدن در بسته ی اتاقش یادم اومد که شیما اون شب رو خونه ی ما بود . با نا امیدی به سمت اتاقم می رفتم که به سرم زد برم و برای خودم نسکافه درست کنم . از پله ها به پایین سرازیر شدم . چراغ آشپزخونه رو روشن کردم و برای خودم نسکافه درست کردم . توی یخچال کیک هم داشتیم . یه برش کیک هم برداشتم و به اتاقم رفتم . لب پنجره ایستادم و جای همیشگی رو نگاه کردم . همونطور که آروم آروم نسکافه مو می خوردم چشم دوخته بودم به جایی که قبلا اون روح ایستاده بود و نور چراغ قوه شو توی اتاقم می انداخت . مثل اینکه دیگه خبری ازش نبود .. بعد از اینکه نسکافه مو خوردم . رفتم دستشویی و مسواک زدم . از اینکه مجبور شده بودم دوبار مسواک بزنم از خودم عصبی بودم . رفتم توی اتاقم و اونقدر با تنها بازی موبایلم که کنار هم گذاشتن الماس های همرنگ بود بازی کردم تا خوابم برد .. نیمه های شب در حالیکه عرق کرده بودم و تند تند نفس می کشیدم از خواب پریدم . با حس نا امنی به اطراف اتاق نگاه کردم . این خواب ها و این روح دیدن ها هیچ وقت با اینکه زیاد اتفاق می افتاد برام عادی نمی شد . همیشه باز هم به همون اندازه که بار اول ترسیده بودم می ترسیدم . دستمو روی قلبم گذاشتم و زیر لب گفتم : خدایا این چه خوابی بود من دیدم ؟؟ سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم اما ... دست خودم نبود . نا خودآگاه بهش فکر می کردم .. " توی خواب تو کوچه مون در حال دویدن بودم . کوچه تاریک و آروم و خلوت بود . اونقدر ساکت و آروم بود که انگار هیچ وقت هیچ کس تو اون کوچه زندگی نکرده یا حتی راه نرفته . به خونه مون که رسیدم در خونه باز بود . رفتم تو خونه و از پله ها رفتم بالا . در اتاق بابک بسته بود . در اتاق خودم باز بود رفتم داخل و جلو رفتم . یکی روی تختم خوابیده بود . وقتی به طرفم چرخید .. خودم بودم .. و یه گربه ی سیاه روی تختم بود که برق چشمهاش آخرین چیزی بود که تو خواب دیدم .. چون بعدش از خواب پریدم " دستمو روی پیشونی م گذاشتم و با ناراحتی غریدم : دیگه از این وضعیت خسته شدم .. اون روز تا صبح خوابم نبرد . تمام مدت دور اتاق قدم زدم و به چیزای مختلف فکر کردم . به اون روحه . به راه حل کاوه . به سهیل . به اینکه قرار بود این ترم درس بخونم اما بازم نخوندم . به اینکه پس فردا باید ترجمه هامو تحویل می دادم . به اینکه دیگه حتی نمی تونستم شبا به اتاق بابک پناه ببرم . به اینکه از این به بعد تنها شدم . تک بچه ی خونه شدم . به اینکه فقط عمه می شم و خاله نمی شم . به اینکه خاله ی بچه های پریسا و کیانا می شم . به اینکه راستی پریسا کی ازدواج می کنه ... ولی به اینجا ها که رسیدم خستگی شدیدی رو تو پاهام احساس کردم و خودمو روی تخت انداختم . پتو رو دورم پیچیدم و قبل از اینکه بتونم به چیز دیگه ای فکر کنم به خواب فرو رفتم .. صبح با صدای زنگ موبایلم که برای کلاس ساعت ده صبح کوک کرده بودم بیدار شدم . با غر غر پتو رو کناری انداختم و از تخت پایین پریدم اگه هر روز دیگه ای بود عمرا بیدار می شدم . اما این دو سه روز فرق داشت . من تمام کلاسامو رفته بودم بدون اینکه غیبت داشته باشم . فقط برای اینکه سهیل رو ببینم و سهیل هم تمام کلاساشو نیومده بود شاید برای یه دلیل برعکس دلیل من . اینکه نمی خواست منو ببینه .. اما من نا امید نشده بودم . سهیل که بالاخره باید کلاساشو میومد . نمی تونست که تا آخر عمر نیاد دانشگاه .. و منم بالاخره می دیدمش .. همین که می دیدمش کافی بود .. واقعا تو این موقعیت همین که می دیدمش برام کافی بود .. با انرژی لباسامو پوشیدم و آرایش کردم . حتی یه خط چشم ساده و کمرنگ که با سعی و کوشش فراوون وقتی صدف خط چشم می کشید یاد گرفته بودم هم کشیدم . دلم می خواست جذاب به نظر بیام . نمی دونم چرا احساس می کردم سهیل امروز میاد دانشگاه . دلم نمی خواست منو مثه همیشه ببینه .. می خواستم متفاوت باشم . دروغ چرا ؟؟ دلم می خواست خوشگل بشم . آخه وقتایی که ناراحت بودم خیلی معمولی و زشت می شدم . پوستم کدر و تیره می شد و نمی دونم دلیلش چی بود . لبام آویزون می شد و چشمام بی حال و بی برق می شد .. خلاصه خودمم دلم نمی خواست خودمو تو آینه ببینم چه برسه به بقیه .. اما با اون خط چشم و اون رژ لب نارنجی و رژ گونه ی آجری خوب شده بودم .. یعنی .. می تونستم تو آینه به خودم نگاه کنم .. از این تصور که حتی تو دست انداختن و مسخره کردن به خودمم رحم نمی کردم خنده م گرفت . چند تار موی فرفری مو با یه دیزاین خاص از مقنعه بیرون گذاشتم . اینجوری چهره م یه کمی بچه گانه می شد اما من ترجیح می دادمش به اینکه موهامو خیلی ساده بالا ببندم . امروز دلم می خواست خاص باشم .. از پله ها که پایین می رفتم در اتاق بابک هنوز بسته بود . لبخندی شیطانی رو لبم اومد . رفتم پایین . انتظار داشتم مامان رو تو آشپزخونه ببینم اما نبود . به اتاقش سر زدم و دیدم که روی تخت خوابیده . چشمهاش نیمه باز بود . با شیطنت گفتم : صبح بخیر .. خوابالو شدی مامان خانوم .. لای چشماشو باز کرد و گفت : صبح بخیر .. سحر خیز شدی .. خندیدم . مامان کلا تو تیکه انداختن کم نمیاورد . با شیطنت گفتم : چیه حتما دیشب به بابک و شیما حسودی تون شد . آره ؟؟ مامان با خنده گفت : خیلی پرویی .. بالش بابا رو به طرفم پرتاب کرد و گفت : سر درد دارم بی حیا .. خندیدم و گفتم : از بی خوابیه حتما .. مامان این دفعه دیگه جدی شد و گفت : تو از کی تا حالا اینقدر بی حیا شدی ؟؟ غش غش خندیدم و گفتم : ببخشید بابا .. می خواستم یه کم باهات شوخی کنم .. چقدر بی جنبه شدی .. مامان لبخندی زد و گفت : خب حالا چون دختر بدی بودی برو واسم یه مسکن بیار فرفری مامان .. چشم بلند بالایی گفتم و بعد از اینکه براش قرص بردم در حالیکه یه برش دیگه از کیک تو یخچال رو می خوردم از خونه زدم بیرون . تو ماشین که نشستم سعی کردم یه آهنگ شاد بذارم و به خودم انرژی مثبت بدم تا اتفاقای خوب واسم بیفته . سر کوچه که بودم احساس کردم صدایی از صندلی عقب شنیدم توسط آینه وسط ماشین عقب رو نگاه کردم و چیزی ندیدم . سعی کردم بهش فکر نکنم . با خودم گفتم احتمالا خیالاتی شدم . دوباره سر پیچ کوچه بعدی صدایی رو شنیدم . مثه جا به جا شدن یه جسم کف ماشین بود . به عقب برگشتم تا ببینم چیزی افتاده کف ماشین که چشمم افتاد به یه گربه ی سیاه . جیغ کشیدنم با صدای بوق یکی شد . تا به سمت جلوم برگشتم غیر ارادی پاهام روی ترمز و کلاج رفت و قبل از اینکه کار دیگه ای بتونم انجام بدم تو پهلوی ماشین جلویی م فرو رفتم . مقصر صد در صد بودم .اما اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کردم اون تصادف بود . گربه ی سیاه هنوز کف ماشین بود و من سعی داشتم دوربین موبایلم رو بیارم تا ازش عکس بگیرم . می ترسیدم غیب بشه . چند ضربه به شیشه ی ماشین خورد و ناچار شدم به طرف شیشه برگردم . صدای مرد راننده تو گوشم پیچید : بیا پایین خانوم .. ببین چیکار کردی .. حواست کجاست سر صبحی مارو از کار و زندگی مون انداختی ... دوباره به عقب برگشتم . گربه ی سیاه روی صندلی پریده بود و حالت تدافعی به خودش گرفته بود . من همیشه از گربه های سیاه می ترسیدم . وقتی تو اون وضعیت دیدمش از ماشین بیرون پریدم و رو به مرد گفتم : شما هم اون گربه رو می بینی ؟؟ با تعجب تو ماشین رو نگاه کرد و گفت : بله .. که چی ؟؟ گوشی م رو آماده کردم که از گربه عکس بگیرم و اون مرد شاکی شد و گفت : خانوم زدی ماشین مارو داغون کردی حالا این کارا چیه ؟؟ علافمون نکن .. خسارت مارو بده ما بریم .. هزار تا بدبختی داریم .. یه عکس از گربه گرفتم . مرد عصبانی شد و در عقب ماشین رو باز کرد و گفت : ببین خانوم .. ماشین خودت هیچی نشده .. درای ماشین من دیگه باز نمی شه .. ببین چیکار کردی ؟؟ گربه از ماشین بیرون پرید و رفت . حالا چند مرد دیگه هم دورمون جمع شده بودن . به خودم اومدم و گفتم : معذرت می خوام .. مرد عصبانی گفت : معذرت می خوای ..؟خسارت منو بده .. اصلا کی به شما خانوما گواهینامه داده .. بشینین خونه غذاتونو بپزین بابا ... من که حسابی روی این قضیه حساس بودم صدامو کمی بالا بردم و گفتم : معدب باشین اقا .. مثه اینکه شما دارین با یه خانوم صحبت می کنین .. اون چند تا مرد دیگه راننده رو ازم دور کردن و من نگاهم افتاد به ساعت ، نه و نیم بود . چاره ی دیگه ای نداشتم جز اینکه بابک رو از خواب نازش بیدار کنم . شماره شو گرفتم و بعد از چند بوق صدای خوابالوش تو گوشم پیچید : چته سر صبحی فرفره ؟؟ با صدایی ناراحت گفتم : بابک میای سر کوچه ؟؟ من تصادف کردم . کلاسم دیر شده .. باید برم کلاس .. بابک هیجانزده گفت : تصادف کردی ؟ کجا ؟ مگه کجا می رفتی ؟؟ یه کم که دقت کردم دیدم دقیقا سوالایی پرسید که جواباشون رو خودم داوطلبانه داده بودم . متوجه شدم که خیلی خوابالو بوده . دوباره جواب همه سوالاشو دادم . بابک گفت که خودشو می رسونه . پنج دقیقه بعد بابک با شلوار و گرمکن آلبالویی رنگش رسید و به من گفت برم به کلاسم برسم خودش صبر می کنه تا پلیس راهنمایی رانندگی بیاد . منم مجبور شدم با تاکسی برم . خوشبختانه با پریسا قرار نداشتم چون تازگیا دیگه با من نمیومد . با بهداد می رفت و میومد . دیگه خلاصه اینجوریه دیگه .. نو که میاد به بازار کهنه . کهنه می شه .. ساعت یه ربع به ده بود که رسیدم دانشگاه . چون هوا بهاری و خوب بود بچه ها همه تو محوطه بودن . با نگاهم حیاط رو بررسی کردم و متوجه شدم سهیل تو حیاط نیست . رفتم تو سالن و شماره کلاس رو نگاه کردم . از پله ها بالا دویدم و کیانا رو مشغول صحبت کردن با سه تا کله پوک و سارا دیدم . هرچی من از این جمع خوشم نمیومد کیانا وقتای تنهایی با اینا حال می کرد . مجبوری بهشون سلام کردم و کنار کیانا نشستم . سارا گفت : چه خوشگل شدی نیکا .. لبخندی زدم و گفتم : ممنون عزیزم .. سارا گفت : خبریه ؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : نه چیزی نیست .. با خودم به این فکر کردم این که از وقتی فهمید من و سهیل با هم دوست شدیم چشم دیدنمو نداره چطور می تونه در موردم اینجوری نظر بده . من شخصا هرگز نمی تونم اینقدر متواضع باشم .. نیلوفر و ترانه و شادی که کلا سه تا دختر لوس پسر باز بودن و کلا یه فرهنگ لغت خاصی برای خودشون داشتن شروع کردن به حرف زدن و من باید کلی تمرکز می کردم تا بفهمم چی می گن . ترانه با لوسی مسخره و بچه گانه ای که به هیکلش نمیومد گفت : جوجو صبح ماکایونی خولدی لبات این لَنگی جُده ؟؟؟ آب دهنمو قورت دادم تا خونسرد باشم و بعد با لبخندی رو به کیانا گفتم : تو می تونی واسم دوبله کنی ؟؟ کیانا و نیلوفر غش غش خندیدن و ترانه چپ چپ نگاهشون کرد . کیانا که یه جورایی تو جمعشون پذیرفته شده بود گفت : راست می گه دیگه ترانه .. یه کم لهجه ت غلیظه .. ترانه قهر کرده بود و چیزی نمی گفت . شادی به جاش گفت : به نظر من هر کسی بشنوه متوجه می شه ترانه چی گفت .. با شیطنت گفتم : اوه .. بله .. من به شما جسارت نمی کنم .. نیلوفر و کیانا خندیدن و این بار شادی هم چپ چپ نگاهشون کرد . کلا به نظرم اومد نیلوفر یه جورایی باید ستون پنجم باشه . ای کیانای شیطون .. خوب تو گروهشون نفوذ کرده بود . قطعا هدفش هم فرو پاشی شون بود .. تا اینجا که موفق شده بود . کیانا بی خبر از همه جا می خندید و از اینکه تو ذهنم اینجوری تصور کرده بودمش خنده م گرفت . خیلی دلم می خواست یه کمی حال سارا رو هم بگیرم چون حالا از نگاه های خاصش متوجه شده بودم که تعریف کردناش از روی تواضع نبوده . حتما هدف شومی رو دنبال می کرده ... اما حیف که نمی شد آخه سارا در ظاهر اونقدر گرم و دوستانه برخورد می کرد که نمی شد کاری ش کرد دیگه . مجبور بودم تحملش کنم .. وای که من چقدر ساده ام .. واقعا یه لحظه احساس کردم سارا خیلی متواضعانه داره ازم تعریف می کنه ! .. سارا و نیلوفر داشتن در مورد ترجمه هاشون صحبت می کردن و من نگاهم به در بود . چقدر انتظار کشیدن سخت بود . من دلم می خواست سهیل رو ببینم . همون لحظه .. واقعا باید می دیدمش .. تو همون لحظه سایه ای تو چارچوب در افتاد و من برای یه لحظه با تمام وجودم حس کردم که سهیل رو می بینم . تمت میثم فرخنده یکی از دانشجوهای درسخون کلاس وارد کلاس شد . چپ چپ به بالا نگاه کردم و تو دلم گفتم : واقعا مرسی خدا خانوم .. حالا جبران می کنم .. اینجوری حالمو می گیری دیگه .. میثم جلو اومد و از کنارمون که رد می شد سلام کرد . همه جوابشو دادیم . سارا زود گفت : میثم واسم ترجمه آوردی ؟؟ میثم ایستاد و گفت : بله آوردم .. سارا ترجمه هارو که حدود بیست صفحه ای می شد از میثم گرفت و گفت : بعد از کلاس با هم حساب کنیم .. میثم رفت و من متعجب به سارا نگاه کردم . ترانه گفت : سارا جونی می گم میخوای پولی حساب نکن .. میثم از تو ماچ و بوسه هم قبول می کنه .. قبل از اینکه سارا چیزی بگه گفتم : اععع .. ترانه جون لهجه ت عالی شد دیگه .. ترانه چپ چپ نگاهم کرد و کیانا خندید . سارا با برگه های ترجمه شده زد تو سر ترانه و گفت : ماچ و بوسه که کار شماست .. ترانه خنده ی لوسی کرد و گفت : فعلا که میثم تورو می خواد .. سارا خندید و گفت : میثم خیلی غلط کرده .. من فقط بهش گفتم اگه کار ترجمه قبول می کنه پروژه منم اون ترجمه کنه .. شادی گفت : البته فقط هم تو هستی که اونو میثم صدا می کنی .. سارا گفت : درست مثه تو که آقای حامدی رو رامین صدا می کنی .. بچه ها خندیدن و استاد وارد شد . کیانا گفت : پریسا هم که نیومد .. و من تو دلم گفتم : سهیل هم نیومد .. کلاس با همه ی لحظات خوشی که از دست انداختن اون سه تا کله پوک که به چهار تا کله پوک تبدیل شده بودن به وجود اومده بود ، گذشت . بعد از کلاس من و کیانا با هم رفتیم سلف . پریسا هم اومده بود و تو کتابخونه بود . که وقتی کلاس تموم شد اونم به ما پیوست . بعد از اینکه کمی حرف زدیم گفت : بچه ها امروز ناهار بریم بیرون سه تایی ؟؟ با ناراحتی گفتم : اوه نه .. من ماشین نیاوردم .. تصادف کردم صبح واسه همین با تاکسی اومدم .. پریسا گفت : خب اشکالی نداره . تا عصر که نمی خوایم دانشگاه بمونیم . حداقل ناهار بریم بیرون . پیاده می ریم .. همین ساندویچ کثیف دم دانشگاه .. کیانا با ذوق و شوق قبول کرد و من با بی میلی باهاشون همراه شدم . چون سهیل نیومده بود تو ذوقم خورده بود و حوصله هیچی رو نداشتم . اصلا آره همینی که هست . توی راه جریان صبح رو برای پریسا تعریف کردیم و اون کلی خندید .. بعد از ناهار رفتیم دانشگاه و سر کلاس نشستیم . داشتیم در مورد اینکه ما هم ترجمه های پروژه مون رو بدیم کسی واسمون ترجمه کنه حرف می زدیم که صدایی تو گوشم پیچید : سلام .. صدای سهیل بود . من چون پشتم به در بود ورودشو ندیده بودم . تا به سمتش برگشتم از کنارمون رد شده بود . بچه ها تو همون لحظه جواب سلامشو داده بودن و من حتی نتونستم ببینمش . اما دچار هیجان شده بودم . قلبم می لرزید . دلم خیلی براش تنگ شده بود . اونقدر دلتنگش شده بودم که فقط دلتنگی م مهم بود . اصلا حتی یادم نمیومد چرا با هم بحثمون شده بود . کیانا گفت : باهم قهرین ؟ سرمو تکون دادم و گفتم : تابلو بود دیگه .. پریسا گفت : اون سارا هم که زل زده به شما دوتا .. با حرص گفتم : چیه نکنه منتظره ما تموم کنیم بره با سهیل دوست بشه ؟؟ کیانا با لحن شوخی گفت : وایی پس تکلیف میثم چی می شه ؟؟ سه تایی خندیدیم و من برگشتم تا سهیل رو ببینم . نگاهم که بهش افتاد داشت نگاهم می کرد اما زود مسیر نگاهشو تغییر داد .. با ذوق گفتم : وایی چقدر دلم براش تنگ شده بود .. پریسا و کیانا زدن تو سرم و غش غش خندیدیم ...