رمان در امتداد حسرت 2
خندیدم و اشکامو پاک کردم و جواب دادم: چیکار کنم شنیدم آبغوره گرون شده، برای همین خواستم یه کمکی بهت کرده باشم تا زمستونی زیاد تو خرج نیفتی.
_ ممنون خدا سایه تو رو از سرم کم نکنه، ببینم نخوابیدی؟
_ نه.
_ پس پاشو یه چایی درست کن بخوریم، در ضمن اون پنجره لامصب و باز کن که خفه شدم. آخر هر دومون سرطان ریه می گیریم.
_ بهتر راحت می شیم.
_ تو شاید ولی من نه، چون هنوز آرزوهای زیادی دارم و هم اینکه همچین بگی نگی پرونده سفیدی و روشنی ندارم، پس همون بهتر که اینجا بمونم. تا چایی آماده بشه من می رم حموم.
_ برو.
داخل حمام چنان سر وصدایی راه انداخته و آواز می خواند که نگو و نپرس، درب و که باز کردم گفت: مرسی عزیزم چایی مو آوردی، دستت درد نکنه. در ضمن بیا پشتمو کیسه بکش، یه خورده هم مشت و مالم بده.
_ گمشو مگه من دلاکم.
_ پس چیکاره ای؟ برای چی اومدی، فکر کردم اومدی کار کنی؟
_ هیچی بیکار و علاف، اومدم بگم یه خورده اون صداتو بیار پایین. آخه قناریا همه جمع شدن اینجا و جا برای من نیست. در ضمن الان آقای کمالی می آد، فکر می کنه اینجوری اشاره میدی.
آقای کمالی همسایه پایینی مژگان بود و با این که سن و سالی ازش گذشته بود و زن و بچه و نوه هم داشت ولی به قول خودش یک دل نه صد دل عاشق مژگان شده بود و در هر فرصتی که پیش می اومد ابراز علاقه می کرد، مخصوصاً وقتی که زنش برای دیدن بچه هاش به خارج از کشور می رفت. مژگان با هرهر گفت: راست می گی، الانه که به یه بهونه ای بیاد بالا.
_ پس زود باش که چایی هم آماده است.
نیم ساعت طول کشید که از حمام بیرون آمد، نگاهی به صورت سرخش انداختم و گفتم: مجبوری این همه وقت تو حموم بشینی که اینطوری مثل لبو بشی.
_ تقصیر مامانمه، اگه تو رنگ آمیزی من این همه ظرافت و حوصله به خرج می داد من الان اینطوری خوشرنگ و سیاه نمی شدم که مجبوراً دست به دامن کیسه بشم تا شاید یه خورده رنگ و رو باز کنم و سفید بشم.
_ شاید موقع رنگ کردن شب بوده یا برقا رفته بودن که بیچاره متوجه نشده.
دست در گردنش انداختم و صورتشو بوسیدم و ادامه دادم: ولی در عوض خیلی با نمکی.
_ قربونت که بهم روحیه می دی. یاسی می دونی همیشه آرزوم این بود که خدا یه خواهر بهم می داد، یه همدل، آخه می دونی که مامانم پانزده سال بعد از ازدواجشون باردار میشه وقتی 36 سال داشت برای همین خیلی اختلاف سنی داریم. خوبه، مهربونه ولی نمی تونیم زبون همدیگه رو بفهمیم.
در همین حین تلفن زنگ زد، مژگان نگاهی به صفحه تلفن کرد و گفت:
_ به به ، چه حلال زاده است.
مژگان بعد از سلام و احوالپرسی گفت: نمی تونم،باشه برای بعد . نمی دونم مامانش چی می گفت که می گفت نمی تونم با این که گفت: مادر من چقدر اصرار می کنی ، مهمون دارم باشه یه شب دیگه.
فهمیدم ازش می خواد که شب پیش اونا بره،برای همین فوراً گفتم: مژگان من مزاحمت نمی شم، می رم خونه.
می خواستم بلند بشم که دستمو گرفتفت: بزار ببینم اون چی میگه.
سپس رو به من گفت: یاسی ، مامان می گه تو هم بیا. تعارف نکن، اگه نخوای نمی ریم.
مادرش همینطور یکریز اصرار می کرد برای همین قبل از اینکه من جوابی بدم گفت:
_ مادر من، یه دقیقه صبر کن گوشی رو بهش بدم.
در مقابل اصرار خانم قیاثی مغلوب شدم و قبول کردم. ساعت هشت بود که به راه افتادیم . داخل ماشین مژگان نگاهی کرد و گفت : یاسی، یه پیشنهاد برات دارم. اگه قبول کنی تا عمر داری خوشبخت می شی.
ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: بگو ببینم؟!
_ ببین بیشتر مردای خانواده ما زن ذلیل هستن، من هم چون تو رو خیلی دوست دارم می خوام که زن داداشم بشی.
با چشمای گشاد شده داد زدم: چی، زن داداشت، اون که زن داره.
با آرامش جواب داد: خوب داشته باشه، تو هم می شی زن دومش. تو که می دونی من دل خوشی از عروسمون ندارم. به جان یاسی بدون اجازه اون یعنی بیتا جون آب نمی خوره. چون تو خیلی از اون خوشگل تر و سر تری ، کافیه یه چشم و ابرویی بالا بندازی و یه خورده هم عشوه بیایی،اونوقت که کار تمامه، من هم کمکت می کنم.
حیران مونده بودم که چه جوابی بدم و چیکار کنم، کله ام داغ کرده بود و احساس حقارت می کردم. همین طور که فکر می کردم دوباره گفت: چرا اخم کردی اگه فکر می کنی که مشکله یا این که داداشمو نمی پسندی بیا و زن بابام شو،آره اون بهتره. چون سنش بیشتره، قدر و منزلتت رو بیشتر می دونه، آخه هرچی باشه تو از مامان خیلی جوونتر و سرحالتری، به جان یاسین می ذارم مامان بویی ببره.
تازه فهمیدم سر به سرم گذاشته،با مشت به شونه اش کوبیدم که فریادش بلند شد : دیوونه چرا می زنی؟
_ برای اینکه دیگه مسخره ام نکنی. صبر کن یه آشی برات بپزم که روش یه وجب روغن داشته باشه.
همین طور که قاه قاه می خندید جواب داد: من احمق رو باش که می خوام خوبی کنم. بیچاره من که اینقدر به فکرت هستم و نمی خوام به دست نا اهل و نامرد بیفتی.
_ کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.
_ برای اینکه من خیلی بد شانسم، دست رو هرکی بزارم یه بلایی سرش می آد. یه روز یکی از فامیلای بابا اومد خواستگاریم ولی بیچاره دو روز بعدش تصادف کرد مرد، اون یکی هم از بی اکسیژنی مرد.
در همیسن حین چشمم به یک گل فروشی افتاد،وراً گفتم: مژگان همین جا نگه دار.
_ چرا؟
_ می خوام گل بگیرم.
_ نمی خواد بابام همین جوری هم ازت خوشش می آد.
_ لوس نشو، نگه دار.
موقع پیاده شدن گفت: ارکیده بخر، بابا عاشقشه.
پیاده شدم و دسته گل زیبایی خریدم و بر گشتم و به راه افتادیم. چند دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم. نگهبان با دیدن ماشین مژگان فوراً درب رو باز کرد و به پارکینگ رفتیم. داخل آسانسور مژگان همینطور از خوبیای باباش می گفت، تا آسانسور توی طبقه سیزدهم نگه داشت گفتم: قبوله ولی یه شرطی داره، برای من تو برج خونه نخره.
چشماشو تنگ کرد و پرسید: چرا؟
_ چون هم موقع رعد و برق می ترسم، هم اینکه یک دفعه دیدی از شانس من آسانسور پاره شد و افتادم پایین.
_ خاک بر سر ترسو بی کلاست کنم، مگه بند تنبونه که به راحتی پاره بشه، الان جونم تو برج نشستنم کلاس محسوب می شه . حالا بیا بریم که مامان بی صبرانه منتظره.
قبلاً با خانم غیاثی تو خونه مژگان آشنا شده بودم. زن، نازنین و مهربانی بود. وقتی زنگ را زد، خانم غیاثی شیک و مرتب درب رو به رومون باز کرد و با رویی گشاده به داخل دعوتمون کرد و گفت: به به یاسی خانم گل، بفرمایید داخل عزیزم، خیلی خیلی خوش اومدی، صفا آوردی، منت رو سرمون گذاشتی، قربون قدمات.
_ خواهش می کنم خانم غیاثی شرمنده ام نکنید،حسابی تو زحمت افتادین.
خانم غیاثی چه زحمتی مادر ، خوشحالمون کردی، ما هم از تنهایی حوصلمون سر می ره. اینطوری مژگان هم زود از دست ما خسته نمیشه که فرار کنه.
_ اِ مامان این حرفا چیه، راستی بابا کجاست؟
همون لحظه صدای آقای غیاثی بلند شد که می گفت: بابا جون ، تو آشپز خونه هستم و دارم براتون غذا می پزم.
خانم غیاثی شوخی می کنه، نشسته و یک ریز دستور میده، اینو بده، اونو بده. بفرمایید سر پا موندین.
خواست به سمت پذیرایی هدایت کنه که مژگان گفت: ما هم می آییم پیش شما.
خانم غیاثی: نه مادر، شما بشینین ما هم الان می آییم.
مژگان: مامان یاسی غریبه نیست،، مثل خودمه، راحت باش.
_ مژگان راست میگه،ما هم پیش شما میشینیم، اگه اجازه بدین یه خورده هم کمک میکنیم.
سه تایی به آشپزخانه رفتیم.آقای غیاثی با دیدنمان از جا بلند شدو سلام کرد.
_ سلام، حال شما، ببخشید که امشب مزاحمتون شدیم.
_ خواهش می کنم دخترم، چه مزاحمتی، اینجا رو هم مثل خونه خودتون بدون.
_ اگه غیر از این بود که مزاحمتون نمی شدم.
به غیر از خانم غیاثی هر سه کنار میز نشستیم. خانم غیاثی برامون چایی ریخت و تعارف کرد که گفتم: مرسی، من نمی خورم.
_ چرا مادرتوی هوای سرد می چسبه،، دوست نداری؟
_ چرا ولی معده ام درد می کنه، الان اگه بخورم تشدید می شه.
مژگان: اتفاقا یاسی زیاد چایی می خوره، الان راست می گه، یه خورده وضعیت معده اش بهم ریخته است.
خانم غیاثی: امان از دست شما جوونا، دوره ما فقط آدمای پیر مریض می شدن.
_ برای اینکه ما بچه های کوپنی هستیم و با روغن مایع اگه بتونیم بخریم بزرگ می شیم، ولی شماها روغن حیوانی می خوردین برای همین بنیه خوبی دارین.
پدر مژگان بلند بلند خندید و گفت: زری راست میگه، الان بیشتر مردم با این تورم فقط عکس گوشت و مرغ... میبینن. خیلی ها رو میشناسم که به جای مرغ اسکلتش رو میخرن، خوب بچه ای که با این وضع بزرگ بشه چه زور و توانی میتونه داشته باشه.
خانم غیاثی: آقا لطفا یه امشب رو بی خیال این حرفاشو، با حرف من و تو که کار به جایی نمیرسه. مژگان لطفا از تو یخچال ظرف میوه رو بده.
آقای غیاثی: مژگان، بابا، اون شربت منو هم از تو یخچال بده.
از نگاه و صدا کردن آقای غیاثی دل من می لزیداگه بابام هم مارو ترک نمی کرد من هم می تونستم از محبتش سیراب بشم، نکه تشنه لب به جای دریا، به سراب برسم. در اندیشه های خودم غرق بودم که صدای مژگان موقعیتم را یاد آور شد: یاسی خانم بفرمایید میوه، راستی یاسی جون اون ابروتو یه خورده ببر بالا.
متعجب نگاش کردم که به باباش اشاره کرد، با یاد آوری حرفهای تو ماشینش یک دفعه زدم زیر خنده. بیچاره مامان و باباش فکر کردند دیوانه ام که بی خودی می خندم، برای همین خیره نگام می کردند که مژگان دوباره گفت: می دونین یاسی برای چی می خنده؟ آخه امروز یکی از همکارام می گفت: که یکی از فامیلاشون چون مادر مثل اینکه یه خورده پیر شده بوده، دختره دلش برای باباش می سوزه و می ره یکی از دوستای خودش رو برای باباهه می گیره.
یک دفعه خانم غیاثی دستاش رو، روی هم کوبید و گفت: وای، وای چه کارا، عجب دختر بی عاطفه و بی چشم و رویی، مگه بیچاره زن، جوونی شو به پای شوهرش هدر نداده؟
و آقای غیاثی در حالیکه می خندید جواب داد: اتفاقا دختر با محبتی بوده که دلش برای باباش سوخته.
با این حرف مژگان بیچاره ها با هم جر و بحث کردن و ما هم میخندیدیم. برای اینکه کار به جای باریک نکشه گفتم: اگه هر چیزی نوش خوب باشه، زن قدیمیش و اولیش خوبه چون بیشتر از یه زن جوون دلسوزه شوهرش، البته این در مورد آقایون هم صدق میکنه.
هر دو حرفم را تصدیق کردند. پرتقالی برداشتم و پوست کندم و بی توجه به طرف آقای غیاثی گرفتم و گفتم: بفرمایید.
با این کارم بهانه بدست مژگان افتاد، هی متلک بارم می کرد و به پدرش می گفت:
_ مامان می بینی چه دوستی دارم مهربون، خانم، دل نازک.
_ بله، بله، واقعا هم همین طوره. خدا به پدر و مادرش ببخشه.
کلمه پدر رو چند بار زمزمه کردم و پوزخندی زدم. هر وقت اسمش به میون می اومد رعشه بر اندامم می افتاد، چون تمام دوران نوجوانیمو بر باد داد و با رفتنش خوشیهای منو هم برد و منو تک و تنها تو بیابان زندگی با خاطراتم رها کرد. چه روزایی که دلم می خواست کنارم می بود و من سرمو رو شانه هاش می گذاشتم و اون نوازشم می کرد و وقتی که ناراحت و غمگین می شدم و گریه سر می دادم مرهم دل خسته ام می شد و دلداریم می داد، ولی افسوس که اون کنارم نبود.
یاسی جون، یاسی جون گفتن آقای غیاثی ، از خواب بیدارم کرد و ذهن پریشانم رو نجات داد. فوراً جواب دادم: ببخشید، حواسم نبود، با من بودین؟
آقای غیاثی عیب نداره، جوونی از این کارا زیاد داره عزیزم، حالا چرا چیزی نمیخوری؟
نگاهی به لیوانی که دستش بود انداختم و گفتم: اگه اجازه بدین من هم از چایی شما می خورم.
_ حتماً چون تنهایی مزه نمی ده، زن یه لیوان دیگه بده.
مژگان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: کم مونده بود دیشب سقط بشی معده ات درد نمی کنه؟
_ به قول شاعر امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم که شاید ترسیدم به فردای دگر.
مژگان اتفاقاً اگه اینطوری پیش بری مطمئن باش به فردا نمیرسی، فاتحه ات خونده ست.
خانم غیاثی: ای وای مادر این حرفا چیه، زبونتو گاز بگیر.
آغای غیاثی: بابا چیکارش داری بذار راحت باشه. امشب که یه هم پیاله پیدا کردیم بذارخوش باشیم .
بوسه ای به طرف مژگان پرت کردم و گفتم: چشم سیاه ، ابرو سیاه، قشنگتر از شاه پریا، پا رو قلب من نذار، با دل من راه بیا. طفلکی این دل که می دونی سفره دلش رو پیش هر کس وا نمی کنه.
خانم غیاثی آفرین دخترم چه صدای قشنگی داری، ادامه بده که به دلم نشست.
_ پس به خاطر دل شما که امشب حسابی تو زحمت افتادین.
زمزمه کردم: شبا همش به می خونه می رم من، سراغ می و پیمونه می رم من و تو این میخونه ها خسته دردم.....
با حاظر شدن غذا، میز رو جمع کردیم و بساط شام رو چیدیم. بنده خدا یه عالمه غذا آماده کرده بود. با این که اشتهای زیادی نداشتم ولی از روی ناچاری مقداری غذا کشیدم.
بعد از خوردن غذا باز درد لعنتی به سراغم اومد ، برای اینکه شب اونا رو هم خراب نکنم به روی خودم نمی آوردم و تحمل می کردم. دو تا قرص خوردم تا شاید کمی آروم بشه، ولی نه هرچه می گذشت بیشتر می شد. در حال انفجار بودم که به مژگان اشاره کردم هر چه زودتر اونجا رو ترک کنیم، تا مژگان بلند شد من هم بلند شدم که باباش گفت: کجا با این عجله؟
مژگان5/11 تا برسیم خونه و بخوابیم ساعت یک شده و من صبح باید برم سر کار.
تند تند حاضر شده و خداحافظی کرده و بیرون رفتیم. به محض سوار شدن به آسانسور ، مژگان پرسید: چی شد؟ باز دردت گرفت؟
_ آره، چه دردی هم، دارم می میرم.
_ آخه مجبوری این زهرمار رو کوفت کنی تا این همه درد بکشی.
_ بابا فقط از اون نیست، سیری هم که داخل میرزاقاسمی بود تحریک کرده.
_ تو که می دونی چی برات ضرر داره چرا می خوری . چرا به خودت رحم نمی کنی، حیف نیستی مگه چند سال داری.
_ خواهش می کنم الان این حرفا رو نزن، نصیحت باشه برای بعد، چون الان دارم می میرم...
طفلکی ساکت شد، به پارکینگ رفته و سوار ملشین شدیم و راه افتادیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم، اشاره کردم که نگه داره. فوراً کنار کشید و نگه داشت با عجله پایین پریدم و محتویات معده ام را خالی کردم، حالم خیلی خراب بود. مژگان از توی صندوق عقب ظرف آب را آورد، دست و صورتم رو شستم و کمی که آروم شدم سوار ماشین شده و به راه افتادیم. سرم را به پشتی تکیه داده که مژگان گفت: یاسی بریم دکتر، رنگت پریده، با این وضعی که داری شب نمی تونی راحت بخوابی. یه آمپولی چیزی بزنن تا یه خورده خوب بشی.
_ نمی دونم، سرم گیج میره، انگار لحظه های آخرمه.
_ بیمارستان نزدیکه، دو سه دقیقه دیگه می رسیم.
وقتی نگه داشت چشمامو باز کردم و با دیدن تابلو بیمارستان نا خود آگاه خنده رو لبام اومد. خواستم پیاده بشم که مژگان گفت: صبر کن بیام کمکت.
وقتی پیاده شدم، مژگان نگاهی به صورتم انداخت و گفت: چی شده که یه دفعه حالت بهتر شد اخمهاتو باز کردی؟
_ مثل اینکه یه خورده حالم بهتر شد.
_ مثل سگ دروغ می گی ، جون من چی شده؟
_ دکتر محمدی تو این بیمارستان کار می کنه.
_ خاک بر سر احمقت بکنن که وقت مردن هم دست از این کارات بر نمی داری.
دستمو ول کرد، دیدم تعادلمو نمی تونم حفظ کنم برای همین با التماس گفتم: جون من دستتو نکش، الان می خورم زمین.
_ بهتر ، عقلت سر جاش می آید.
به زور از بازوش آویزان شدم و به اورژانس رفتیم و با راهنمایی پرستار، روی یکی از تخت ها دراز کشیدم. مژگان برای گرفتن قبض رفت و چند دقیقه بعد یک دفعه به داخل پرید که باعث وحشتم شد ، گفتم: چرا جن زده شدی، قلبم ریخت .
بدون اینکه جوابی بدهد از کیفش چند تا دستمال کاغذی در آورد و روی دهنم گذاشت، با حالت فریاد گفتم: چیکار می کنی ، خفه شدم.
_ همون بهتر خفه بشی تا با بوی گندت آبرومو ببری. بوی سیر، زهرمار.
در همین حین پرده عقب رفت و دکتر به داخل پا گذاشت. مژگان رو عقب زدم و با دیدن قیافه دکتر محمدی، دوزاریم افتاد. هر دو سلام کردیم.
_ سلام، باز که شما رو می بینم، چی شده، چرا دماغتونو گرفتین؟
قبل از اینکه من جواب بدم، مژگان پیش دستی کرد و گفت: بوی سیر حال یاسی رو بد می کنه آخه حساسیت داره.
به زور جلوی خنده ام رو گرفتم که دکتر پرسید: خوب نگفتین چه مشکلی پیش اومده که شما رو دوباره زیارت می کنم.
_ باز معده ام درد گرفته، قبل از اینکه اینجا بیاییم حالم هم بهم خورد.
_ سابقه بیماری داری؟
_ زخم معده دارم.
نگاهی موشکافانه به صورتم انداخت و گفت: پس چرا از این چیزا استفاده می کنین؟
قلبم به تپش افتاد و مژگان در حالی که سرخ شده بود به سکسکه افتاده بود، جوابی ندادم و چشمامو بستم. دکتر فشارمو گرفت و نسخه ای نوشت و رو به مژگان گفت:
_ داروهاشو تهیه کنید و برگردید تا بگم بهش سرم وصل کنن.
با شنیدن اسم سرم، یک دفعه گفتم: وای خاک بر سرم شد.
دکتر بیرون می رفت که برگشت و پرسید: چرا؟
_ می ترسم.
دکتر کسی که می ترسه از خوردن اینجور چیزها پرهیز می کنه.
بهم بر خورد، نیم خیز شدم که بلند شوم و روبه مژگان گفتم: مژی صبر کن با هم بریم ، نمی خواد دارو بگیری.
با حرف من، دکتر کاملاً به طرفم برگشت و در حالی که لبخند می زد گفت: چه زود قهر می کنید، من برای سلامتی خودتون می گم.
و سپس به مژگان اشاره کرد برای گرفتن دارو ها برود، تا مژگان خواست پاشو بیرون بگذارد بلندتر گفتم: اِ مگه نشنیدی می گم صبر کن تا باهم بریم بهتر از این که متلک و نیش زبون بشنوم.
دکتر خنده کنان سرش را به حالت تأسف تکان داد و گفت: نه بابا، جدی جدی قهر کردید. آخه من کی به شما متلک گفتم. خواهش می کنم دراز بکشید فشارتون پایین افتاده، اگه بلند بشید سرتون گیج می ره و می خورید زمین.
مژگان هم در ادامه حرف دکتر گفت: یاسی چرا لج کردی؟ دکتر به خاطر خودت می گه دراز بکش.
و آرامتر ادامه داد من حوصله نش کشی ندارم.
با اخم روی تخت دراز کشیدم. هردوشون بیرون رفتند. بعد از اینکه تنها شدم با تجسم کردن قیافه معصومانه دکتر خنده ام گرفت، بیچاره چطوری ازم خواهش می کرد. داشتم قیافه و رفتارشو حلاجی می کردم که مژگان با یک پرستار به داخل آمد و مژگان در حالی که دارو ها رو روی میز می گذاشت گفت: بد نمی گذره که؟
و در حالی که دهنش را کج کرده بود ادای منو در آورد و گفت: بمیرم بهتر از اینه که نیش زبون و متلک بشنوم. بیچاره، هم درمونت می کنه هم نازتو می کشه.
خنده کنان جواب دادم: چیه حسود؟ چشم نداری ببینی یکی نازمو می کشه.
_ والله خدا به آدم شانس بده، یکی پیدا نمی شه تا ناز من فلک زده رو هم بکشه.
می دونستم قصد شوخی داره چون همیشه می گفت: آفرین به این کارخونه که محصول به این قشنگی بیرون بیرون فرستاده. سفید مثل بلور، چشماش مثل دریا، خوشگل و زیبا، موهای طلایی مثل خورشید خانم، اونوقت کارخونه مادر من هرچی رنگ سیاه بوده استفاده کرده، حتی به من بدبخت هم رحم نکرده.
با فرو رفتن سوزن تو دستم، خنده روی لبام محو شد. پرستار نوک سوزن را مثل چرخ فلک توی دستم می پیچوند، اونقدر درد گرفت که یک دفعه کنترل خودمو از دست دادم و با فریاد گفتم: بی شعور ول کن دستمو آبکش کردی.
به صدای داد و فریاد من ، پرستار دیگه ای به داخل آمد و گفت: چی شده خانم روحی؟
زودتر جواب دادم: هیچی این خانم عرضه یه سرم وصل کردن رو هم نداره . دستمو سوراخ سوراخ کرده که هیچ ، همین طوری هم اون تو می پیچونه.
پرستار با عصبانیت جواب داد : مواظب حرف زدنتون باشین. من چیکار کنم که شما چاقی و رگ دستتون پیدا نمی شه.
با هم جر و بحث می کردیم که اینبار خود دکتر به داخل آمد و پرسید: چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟
اینبار پرستار زود تر جواب داد : رگشون پیدا نمی شه، اونوقت خانم به من توهین می کنن.
خواستم جوابش را بدهم که مژگان گفت: یاسی خواهش می کنم.
دکتر روبه پرستار کرد و گفت: خانم روحی شما بفرمایید، من خودم وصل می کنم.
بعد از اینکه هر دو پرستار بیرون رفتن با عصبانیت گفتم : دختری دیوونه بلد نیست ، اونوقت میگه چاقی و رگ دستت پیدا نمی شه.
دکتر اتفاقاً خانوم روحی جزء پرستارای خوب بیمارستان هستن، حتماً....
به میان حرفش پریدم و گفتم: حتماً من چاقم برای همین، خوب معلومه که شما از همکاراتون طرفداری می کنید. برای شما چه فرقی می کنه مریض درد بکشه یا نکشه، زنده بمونه یا بمیره. اصلاً شما دکترا و پرستارا عاطفه ندارین.
هاج و واج نگاهم می کرد ، وقتی حرفام تمام شد چند دقیقه ای سکوت کرد و گفت :
_ خسته نباشین حالا اجازه می دین سرم رو وصل کنم .
برای اینکه جلو خندمو بگیرم چشمامو بسته و دستمو مشت کردم، خیلی زود رگم را پیدا کرده و سرم را وصل کرد. وقتی کارش تمام شد گفت: به محض تمام شدن سرم صدام کنید.
مژگان هم گفت: حتماً.
بعد از رفتن دکتر، مژگان صدام کرد: یاسی ، یاسی.
از لحن صدا کردنش میزان عصبانیتش را تخمین زدم برای همین چشمامو باز نکردم و فقط سرمو تکان دادم که گفت: برای من ادا و اصول در نیار، چشماتو باز کن و عین آدما جواب بده.
چشم باز کرده و با اخم تصنعی نگاهش کردم و گفتم: بله امرتونو بفرمایید.
_ یاسی، تو جداً خجالت نکشیدی. این چه طرز حرف زدن بود، اجازه ندادی بیچاره حرفشو تموم کنه. مثل چال میدونیا حرف می زنی، واقاً برات متأسفم. به خدا دلم می خواست اون موقع خفه ات کنم. آبرومو بردی. تو چه مرگت شده؟
_ وقتی مردی مقابلم قرار می گیر، عقم می گیره و حالم بهم می خوره. اصلاً به تو چه، مگه از فک و فامیلای توئه که جانبداری می کنی؟ تو رو سننه.
همین طور با چشمای از حدقهدر آمده نگاهم می کرد و سپس گفت: خیلی پررویی، باید گوشت و می گرفت و پرتت می کرد بیرون و هرچی که از دهنش بیرون می اومد نثارت می کرد تا خوب و بد رو از هم تشخیص بدی.
تو چرا دق و دلی باباتو سر دیگران خالی می کنی و گناه اون رو گردن دیگران می اندازی.
_ برای اینکه همشون از یه قماشاً ، چیه نکنه گلوت پیشش گیر کرده.
_ خیلی لوس و پررویی ، واقعاً برات متأسفم. بنظرم اون مرد خوبیه.
مژگان ازم رو برگردوند و رو صندلی نشست، من هم چشمامو بستم و به رفتار خودم و به حرفای مژگان فکر کردم. حق با مژگان بود ، در واقع من اشتباه و گناه بابا رو با هدف قرار دادن دیگران می خواستم تلافی کنم و این دور از انصاف بود و به این طریق هم دل دکتر هم دل مژگان را رنجونده بودم. برای جبران، مظلومانه مژگان را صدا کردم و گفتم: مژگان جون، منو ببخش. حق با توئه من دو روز قاطی کردم و نمی دونم چی کار کنم، چی بگم. از شانسم هم دکتر سر راهم قرار می گیره و تیرم به اون می خوره. خواهش می کنم به دل نگیر.
با اخم جواب داد: خواهش می کنم، به دل نگرفتم.
_ پس چرا اخم کردی، بابا غلط کردم چیز خوردم. آشتی میکنی یا ادامه بدم.
خندید و گفت: نه راضی شدم و آشتی می کنم، ولی به یه شرط.
_ چه شرطی؟
_ از دکترعذر خواهی کنی.
چون من من کردم دوباره گفت: قبول کن، چون خیلی بد باهاش صحبت کردی. به جان یاسی گلوم پیشش گیر نکرده، بلکه محجوبیتش منو تحت تاثیر قرار داده.
_ خجالت نکش و بگو عاشقش شدم. چشم، به خاطر گل روی شما ازش عذر خواهی می کنم.
_ لوس نشو، با دو بار دیدن که آدم عاشق نمی شه. اون قدیم قدیما بود که طرف با یک نگاه عاشق می شد، الان دوره این حرفا نیست. تازه من یک بار طعم عشق وعاشقیو چشیدم و برای هفت پشتم کافیه.
_ خوب این بار کم کم به سراغت میاد و به مرور زمان آشنا می شی، کافیه یه خورده چشم و ابرو بالا بندازی قاپ طرف رو بدزدی.
_ گمشو، حرفای خودمو تکرار می کنی مسخره.
همین طور که با هم حرف می زدیم و می خندیدیم، سرم هم تمام شد و مژگان در حالیکه از جایش بلند می شد گفت: من برم به دکتر اطلاع بدم ولی یادت نره از دکتر معذرت خواهی کنی.
_ باشه ولی خواهشا تو بیرون وایسا.
_ وای، چقدر تو مغروری.
چند دقیقه ای بعد از رفتن مژگان، دکتر به داخل آمد. بدون اینکه نیم نگاهی بیندازه یا حرفی بزنه سوزن را بیرون کشید و چسبی هم زد. نمی دونستم چی بگم و یا چطوری ازش معذرت خواهی کنم چون برایم سخت ترین کار بود. وقتی کارش تمام شد قصد رفتن کرد، بی اختیار دستش را گرفتم بدون اینکه حرفی بزنه یا برگرده ایستاد. دستش را فشردم و آروم گفتم: ببخشید که رنجوندمتون، خیلی از دستم دلخورید؟
برگشت و به دستم نگاه کرد، احساس کردم معذبه، برای همین دستم را شل کردم. دستش را کشید و جواب داد: هیچ وقت عجولانه قضاوت نکنید. من می خواستم بگم شاید مشکلی براشون پیش آمده که حواسش به کارش نبوده، همین. حالا امیدوارم که دیگه گذرتون به این جاها نیفته.
_ که ریخت و قیافه منو نبینید. نمی دونستم با دو کلمه حرف اینطور از دستم ناراحت می شید. واقعا متاسفم.
سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت: باز عجله، نه خانوم عزیز، من چون آدم بی عاطفه ای هستم دوست ندارم شما دوباره مریض بشید و درد بکشید و مجبور به تحمل ماها بشید.
با آمدن مژگان به داخل، نجات پیدا کردم چون جوابی نداشتم بدهم و به محض اینکه مژگان گفت: اگه آماده ای بریم.
فورا از تخت پایین آمدم و بدون اینکه نگاهش کنم سریع تشکر کرده و به راه افتادم. وقتی به انتهای راهرو رسیدم و برگشتم که دیدم دستش را ستون چانه اش کرده و نگاه می کند. با ایستادن من، مژگان هم از حرکت ایستاد و نگاهی به عقب انداخت و گفت: بیا بریم. تو چرا دو روزه گیر دادی به این بیچاره.
_ نمی دونم دست خودم نیست، ولی اون هم داره نگاهمون می کنه.
دستمو کشید و گفت: برای اینکه حتما تا به حال به پستش دیوونه ای مثل تو نخورده که زود به زود گازش بگیره، برای همین تعجب کرده. حالا چی بهش می گفتی؟
_ هیچی ازش معذرت خواهی کردم، مگر قرار بود چیز دیگه ای هم بگم.
_ گفتم شاید دوباره قرار گذاشتی.
_ گمشو اینقدر هم سبک نیستم. تازه من عادت ندارم دنبال کسی بدوم، دنبال خودم میدوئونم.
_ بله بله می دونم، حالا بدو که من بیچاره صبح زود باید بیدار بشم.
_ راستی مژگان، من هم صبح می رم خونه.
_ چرا مگه نمی خواستی چند روزی پیشم بمونی، من هم از تنهایی حوصله ام سر می ره.
_ نمی تونم دلم پیش مامانه، چون تا من نرم خونه دلش آروم نمی گیره و الان نگرانه. گناه داره، نمی خوام بیش از این اذیت بشه.
_ راست می گی الان درد خودش هم تازه شده، از طرفی هم دلواپس توئه.
به محض رسیدن به خونه هر دومون فورا آماده خواب شدیم، چون دکتر بهم قرص آرام بخش داده بود با خوردنش خیلی زود چشمام سنگین شد.
به محض رسیدن به خونه هر دومون فورا آماده خواب شدیم، چون دکتر بهم قرص آرام بخش داده بود با خوردنش خیلی زود چشمام سنگین شد. قسمت 11 صبح وقتی چشم باز کردم ساعت ده بود، بعد از خوردن صبحانه و جمع و جور کردن خونه به خانه خودمان رفتم. وقتی کلید را انداختم دلشوره داشتم، انگار برای اولین بار می خواستم با کسی رو به رو بشم. نفس عمیقی کشیده و به داخل پا گذاشتم و مامان را صدا کردم: مامان، مامان کجایی؟ مامان از آشپزخانه جواب داد و گفت: اومدی یاسی؟ تو آشپزخانه ام. به سمتش می رفتم که خودش بیرون آمد، با دیدنش بغضم گرفت و مثل بچه ها خودمو در آغوشش انداختم و اشکمو رها کردم. در حالیکه سرمو نوازش می کرد و می بوسید گفت: فدات بشم گریه نکن، می دونم برات دیدنش سخت بود ولی به جان عزیزت من هم طاقت دیدن اشکاتو ندارم. _ مامان؟! _ جانم. _ وقتی دیدیش چه احساسی داشتی؟ چرا توی خونه راهش دادی؟ با چه رویی اومده؟ _ فعلا بیا بشین، یه خورده که آروم شدی می گم. _ نه، همین الان بگو. روی مبل نشستم و من سرمو روی شانه های مامان گذاشتم، شونه هایی که از بی رحمی روزگار خمیده شده بود. عطر تنش بهم آرامش می بخشید، با تمام وجود نفس عمیقی کشیده و ریه هامو پر از عطرش کردم وگفتم: خیلی دوست دارم. محکم به خودش فشرد و گفت: من هم خیلی دوست دارم، عزیز دلمی، روحمی، امید زندگیمی، یاسی؟ _ جانم. _ از دست من ناراحتی که به خونه راهش دادم؟ _ نه ناراحت نیستم. ولی چرا اجازه دادی، مگه اون برای ما نمرده بود؟ پس چرا؟ _ من سر نماز بودم که زنگ درب رو زدن، نیلوفر جواب داد و باز کرد. تا من نمازم را تمام کنم درب بالا رو هم باز کرده و منتظر ایستاده بود. تند تند نمازم را خواندم و به سمت درب دویدم. گفتم نیلوفر کی بود گفت، مامان یه آقایی با شما کار داره. می دونی که فضولی کارشه. با، باز شدن درب آسانسور دیگه نیازی به دانستن پرس و جو نبود. با دیدنش قلبم از کار ایستاد. اصلا باورم نمی شد، به چشمام شک کرده بودم. نمی تونستم حرفی هم بزنم و حیران نگاهش می کردم که نیلوفر پرسید: با مامانم چیکار داشتین؟ دولا شد و صورت نیلوفر را بوسید و گفت: سلام خانم کوچولو، تو نیلوفری؟ _ بله شما کی هستین؟ اسم منو از کجا می دونین؟ جوابی نداد و به صورتم نگاه کرد چون دید نیلوفر نمی شناستش. به من هم سلام کرد، خیلی سرد جوابش را دادم که گفت: می تونم بیام تو؟اجازه می دی؟ نیلوفر زودتر از من جواب داد: بله بفرمایید. مامانم همیشه می گه، مهمون حبیب خداست. به اجبار از جلوی در کنار رفتم، نیلوفر به پذیرایی بردش. نمی دونستم چیکار باید بکنم و چه عکس العملی نشان بدم، گیج و منگ ایستاده بودم که نیلوفر پرسید: مامان، چرا اینجوری نگاه می کنی؟ عمو رو نمی شناسی؟ من کار بدی کردم کهه به داخل دعوتش کردم؟ همهنجا روی مبل نشستم و سرم را پایین انداختم، احساس می کردم قلبم هر آن ممکنه از حلقومم بیرون بیاد. نیلوفر رو، روی پایش نشاند و پرسید: یاسی خونه نیست؟ _ نه، مگه تو یاسی رو هم می شناسی؟ _ بله. _ اسمت چیه؟ _ بهزاد. تا اسمش رو گفت نیلوفر در حالیکه به فکر فرو رفته بود خیره نگاهش می کرد. کمی که گذشت گفت: تو بابای منی؟ آره خیلی شبیه عکس بابامی. آره عمو، تو بابای منی. اشکش سرازیر شد و سرش رو به علامت مثبت تکان داد، همدیگر رو بغل کرده و بوسیدند. نیلوفر گفت: بابا خیلی دوست دارم، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. همیشه دعا می کردم که زودتر از مسافرت برگردی و من ببینمت. حالا دیگه به دوستام می تونم پز بدم، آخه هر وقت بهشون می گم من تا حالا بابامو ندیدم مسخره ام می کنن. بهشون گفتم که به یه سفر دور و درازی رفتی ولی اونا می گن بابات مرده، مامانت بهت دروغ میگه. از شنیدن حرفهای نیلوفر دلم ریش ریش شد، طاقت نیاوردم و به حال رفتم و های های گریه کردم. با تعریفهای مامان اعصاب من هم به هم ریخت. بلند شدم و پالتومو از تنم بیرون آوردم و سپس پاکت سیگار را از کیفم برداشتم، با روشن کردنش صدای اعتراض مامان هم بلند شد: یاسی، جون من اینقدر سیگار نکش.خدا لعنت کنه کسی رو که دودیت کرد. بر رفیق بد لعنت. خنده کنان گفتم: مامان جان هنوز دودی دودی نشدم. بعدش هم بگو خدا پدر بد رو لعنت کنه. راستی مامان نگفتی وقتی دیدیش چه احساسی بهت دست داد. _ هیچ، اون برام بک غریبه است. _ چرا؟ سیزده سال زیر یک سقف زندگی کردن مدت کمی نیست، حتما خاطراتتون برات زنده شد. _ نه، چون توی وجودم روی همه ی اون خاطرات خط بطلان کشیدم.من تو زندگی براش کم نذاشتم، هیچ محبتی رو ازش دریغ نکردم.هم خودم هم خانواده ام بخصوص مامان، همیشه سعی می کردیم کمبود محبت خانواده اش رو جبران کنیم. اونقدر از خودم مطمئنم که به جرات می تونم بگم، من بهترین زن براش بودم.با همه نداریاش ساختم، هروقت پول ازش می خواستم اول به جیبش نگاه می کردم که اگه نداشت شرمنده نشه. یاسی به جان عزیزت، تو دوران نامزدیمون تو مدت دو سال، هر وقت بیرون می رفتیم از مادر خدا بیامرزش تعریف می کرد. با اینکه دلم می گرفت ولی به روی خودم نمی آوردم و می گفتم بذار خودش رو سبک کنه. در واقع اون به خاطر کمبود مهر مادر، با من ازدواج می کرد. اون موقع بابا بزرگ کارمند عموهای بهزاد توی جنوب بود و بهزاد بخاطر سربازیش اومده بود اونجا. اوایل خونه خاله اش می موند ولی شوهر خاله اش از این موضوع ناراحت بوده و اینو با، بابا که دوست بودن در میان می ذاره و اون بهزاد رو می آره خونه خودمون. ما مسافرت بودیم و وقتی برگشتیم دیدمش، شبی که از راه رسیدیم تا نیمه های شب قصه زندگیشو برای مامان تعریف می کرد و هر دوشون هم گریه می کردن، از کارهای نا مادریش، پدرش. شاید باور نکنی ولی پدر با عاطفه اش النگوهای خونی رو که از دست مادرش بیرون آورده بود به اون مار خوش خط و خال هدیه می کنه. هر ماه تیکه ای از طلاهاشو، هدیه می مرده حتی لباساشو هم... مامان ساده لوح من با این تعریف ها تا جایی که می تونست به بهزاد محبت می کرد. وقتی بهزاد به پادگان نمی رفت مامان بیچاره همیشه یه پاش تو پادگانا بود و با این و اون صحبت می کرد تا بهش اضافه خدمت نزنن. اون حتی بهزاد رو بیشتر از ما دوست داشت.در کنار هم بودن باعث دوستی و ازدواجمون شد. زمانیکه مادر بزرگس یعنی مادر پدرش با عموهاش به خواستگاری اومدن، گفتن بهزاد به غیر از لباسای تنش هیچی نداره و باباش از ارث محرومش کرده. ما هم قبول کردیم چون چشم داشتی به پول و ثروت اون پیر خرفت نداشتیم، حتی چهارده تا سکه رو هم خود بهزاد مهرم کرد.بعد از عروسی من و بهزاد، بابا هم دیگه با اونا کار نکرد. در واقع بابا بود که همیشه ما رو ساپورت می کرد، نه خانواده به اصطلاح با اصل و نسب بهزاد. آخه پدر از خود راضیش موقع طلاق گفته بود فاصله سطح طبقاتی ما زیاده و این ازدواج هم از اول اشتباه بوده. از شدت تکبر و غرور کسی رو غیر از خودش قبول نداشت و خدا رو هم بنده نبود و خودش رو، ولی نعمت همه می دونست. با اون همه ادعاش بعد از سیزده سال که با ما آشتی کردن از سفری که به کیش داشتن اگه یادت باشه برای تو یه بسته شکلات آوردن. وقتی حرف می زد می گفت من، نوه کدوم شازده ام ولی با اون همه دبدبه و کبکبه اون سوغاتیش بود. در صورتیکه ما هم قبل از اونا رفته و بدون اینکه بهزاد خبر داشته باشه برای تک تک شون یک عالمه سوغاتی خریده بودم، البته من از اونا هیچ گله و شکایتی ندارم چون بهزاد بود که نمک خورد و نمکدون رو شکست. یک بار وقتی تو سه سالت بود 50 میلیون بابا رو بالا کشید و گفت من پول رو دادم دست یکی دیگه که به حساب بریزه و اون نریخته، پولی که مربوط به یکی از ارباب رجوعهای بابا بود. بابا چون طرف رو می شناخت مجبور شد جریمه اش رو پرداخت کنه و بجای پنجاه میلیون دو برابرش را پرداخت کرد، چون مجبور شذ پول نزول کنه. بعد از اون افتضاح، بابا بیرونش کرد و دو سال این طرف و اون طرف و حتی پیش دایی اش کار کرد. بهزاد از بیکاری دوباره سر به هوا شد و تا نصف شب پای کامپیوتر می نشست و چت می کرد. هر وقت من هم اعتراض می کردم کارمون به دعوا و کتک کاری می کشید و تا اینکه اگه یادت باشه قهر کردم و رفتم خونه بابا.بقیه شو که دیگه نیازی به گفتن من نیست، چون بزرگ شده بودی و یادت هست. تو بگو من چی کم گذاشتم که جوابم رو با طلاق دادن پس داد. همیشه از خدا خواستم خواهرشو به روز من بندازه و با دو تا بچه طلاق بگیرن تا دلم آروم بگیره. برای همین می گم تو وجودم کشتمش. اون یک رهگذر بوده، رهگذری که تو فصل زمستون جای پاش روی برفها می مونه و با طلوع آفتاب اون برفها هم ذوب شده و دیگه اثری نمی مونه. _ پس چرا تو خونه راهش دادی؟ _ برای اینکه در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفتم. حالا هم بلند شم که الان نیلوفر میاد و از نهار خبری نیست. با هم به آشپزخانه رفتیم و با مامان در حالیکه غذا می پخت، گرم صحبت شدیم. ساعت دوازده و نیم بود که نیلوفراز مدرسه آمد، پشت درب پنهان شدم. بمحض داخل آمدن از مامان پرسید: مامان، یاسی امروز هم خونه نیومده؟ از پشت بغلش کرده و بلندش کردم و گفتم: چرا اومده، خیلی هم دلش برای خواهر فضول و شیطونش تنگ شده. _ یاسی جون چرا رفته بودی خونه مژگان. وقتی نیستی حوصله ام سر می ره، دلم برات تنگ می شه. _ یاسی فدای دل تنگت بشه من هم دلم برات تنگ می شه. حالا بگو بینم از مدرسه چه خبر، امروز چه دسته گلی به آب دادی. خندید و گفت: هیچی به مامان قول دادم که دیگه شیطونی نکنم. _چرا، مگه چیکار کرده بودی شیطون بلا که من خبر ندارم. به جای نیلوفر، مامان جواب داد: دیروز دفتر مشق دوستش رو پاره کرده بود. از ته دل خندیدم و گفتم: پس امروز برای همین آروم بودی، دو سه روز بگذره یادت می ره ومن عاشق این کاراتم. مامان با تشر گفت: یاسی همین حرفهات بهش جرات می ده، بجای نصیحت تشویقش میکنی. _ برای اینکه نمی خوام مثل من تو سری خور بشه، باید بتونه از حق خودش از الان دفاع کنه. نیلوفر: یاسی جون، اگه بهار موهای منو نمی کشید من هم دفتر مشقش رو پاره نمی کردم. بوسیدمش و گفتم: آفرین، خوب کاری کردی. مامان سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: شما دو تا آدم نمی شید، حالا تشریف بیارید و نهارتونو بخورین. بعد از خوردن نهار به اتاقم رفتم و چند صفحه ای از رمانی که از خونه مژگان آورده بودم را خواندم. ماجرای جالبی نداشت و همه اش غم بود و غصه، درست مثل زندگی خودم. برای همین کتاب را به گوشه ای پرت کرده و دراز کشیدم،چشمام کم کم گرم خواب می شد که موبایلم زنگ زد ... . . . .. قسمت 12 نگاهی به صفحه انداختم، مهرداد بود. بی حوصله جواب دادم، به محض شنیدن صدام گفت: یاسمن، تو کجایی؟ مردم از نگرانی، چرا موبایلت را خاموش کردی؟! _ جدی، نمی دونستم این همه به فکر منی وگرنه حتما بهت خبر می دادم. _ خیلی لوسی، یعنی تو نمی دونی من چقدر دوست دارم و چقدر برام عزیزی. در دلم گفتم بر پدر دروغگو لعنت، خدا می دونه من امروز چندمین دختری هستم که بهش گفتی دوسش داری و عاشقش هستی. خنده ای کردم و گفتم: من هم خیلی دوست دارم و عاشق اون چشمای بادومیت هستم. اصلا زندگی بدون تو برام معنا نداره. هر وقت بهش می گفتم چشم بادومی ناراحت می شد. چون چشماش مثل چشمهای ژاپنی ها ریز بود می دانست مسخره اش می کنم، برای همین با ناراحتی گفت: یاسی، خیلی بی مزه ای، من احمق رو باش که دلواپست شدم. خوب نگفتی این دو روز کجا غیبت زده بود. به دروغ گفتم: مریض بودم و تلفنم را هم خاموش کرده بودم. هیچ وقت از زندگی خصوصی ام به دوستام چیزی نمی گفتم تا قصد سوء استفاده نداشته باشن. بعد از قطع کردن تلفن، دوباره خوابیدم. تا اینکه با نوازش دستهای کوچک و مهربان نیلوفر چشم باز کردم، کنار تخت نشسته و به صورتم خیره شده بود. پرسیدم: نیلو، چرا اینجوری نگام می کنی؟ چند سال منو ندیدی؟ _ یاسی؟ _ جانم. _ یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟ _ نه.بگو. _ تو خیلی شبیه بابایی، فقط رنگ چشمای اون سیاهه، می دونستی؟ قلبم تیر کشید و به آرامی جواب دادم: نه، تا حالا دقت نکردم. خیلی دوسش داری؟ کنارم دراز کشید و دست در گردنم انداخت و گفت: خیلی، همیشه دلم می خواست مثل همه بچه های دیگه بابام کنارم باشه. با هم به پارک بریم، براو اسباب بازی بخره. لپش را نیشگون گرفته و گفتم: فقط بخاطر اینا دوست داشتی پیشت بیاد؟ _ نه، دوست داشتم مثل شروین ( پسر خاله ام ) باهاش بازی کنم.از سر و کولش بالا برم و بغلش کنم، بوسش کنم. همین طور که نیلوفر داشت حرف می زد احساس کردم دردی مثل صاعقه توی معده ام پیچید و نفسم را بند آورد. مثل فنر از تخت پایین پریدم و خودمو به دستشویی رساندم، چنان عقی زدم که حس کردم دل و روده ام بیرون آمد. تمام تنم می لرزید، کمی که حالم بهتر شد بی حال از دستشویی بیرون آمدم و روی کاناپه دراز کشیدم. طفلی مامان مضطرب به کنارم آمد و لیوانی به دستم داد و گفت: بیا یه خورده بخور، عرق نعناست، کمی آرومت می کنه. _ مامان لطفا یکی از اون قرص هایی که توی کیفمه بهم بده. بعد از خوردن قرص و عرق نعنا کمی حالم بهتر شد. برای فرار از فکر وخیال خودمو مشغول تماشای تلویزیون کردم. ساعت 5/7 بود که تلفن خونه بصدا در آمد. قبل از اینکه ما جواب بدهیم نیلوفر پرید و گوشی را برداشت، با هر کلمه ای که از دهانش خارج می شد به من نگاه می کرد. حدس زدم که باید اون باشه و وقتی مامان رو صدا زد و گفت: _ مامان، باباست، می گه اجازه می دی شام بیرون بریم. حدسم به یقین تبدیل شد. فورا بلند شدم و به اتاقم رفتم چون نمی خواستم چیزی بشنوم. تند تند لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم که مامان با دیدنم گفت: کجا داری می ری که شال و کلاه کردی؟! _ دارم می رم بیرون هوایی بخورم. تا خواست حرفی بزنه گفتم: مامان خواهش می کنم حال و حوصله هیچ حرف و حدیثی رو ندارم، فقط اگه ماشینو لازم ندارین من ببرم. _ نه، ببر. بی هدف تو خیابونا قدم می زدم که دوباره صدای زنگ موبایلم رشته افکارم رو از هم گسست. باز مهرداد بود، جواب ندادم چون حوصله نداشتم ولی مگه از رو می رفت، برای همین مجبور شدم جواب بدم. با عصبانیت روشن کردم و گفتم: بابا وقتی می بینی جواب نمی دم یعنی کار دارم. _ سلام عزیز دل من، چرا عصبانی هستی؟ _ برای اینکه آدم سمجی مثل تو دست از سرم بر نمی داره.
_ این آدم سمج کیه، بگو تا پدرش رو در بیارم. لحظه ای ساکت شد و سپس گفت: یاسی با کس دیگه ای دوست شدی و می خوای اینطوری دست به سرم کنی. به خدا می کشمت. خندیدم و گفتم: نه به خدا، شوخی کردم، کی بهتر از تو. با خودم گفتم چه کسی بهتر از تو که به راحتی می شه گوشاشو دراز کرد ولی حیف که بچه ای و یکی می خواد تو رو تر وخشک کنه، چون مهرداد هم سن سال خودم بود. در همین فکر بودم که با صدای بلند گفت: یاسی، یاسی، کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟ _ همین جام، چیزی گفتی؟ _ اصلا معلومه حواست کجاست؟ میگم می تونی بیای بریم بیرون؟ _ نمی دونم، حوصله ندارم. _ نمی دونم که نشد حرف، چرا حوصله نداری؟ چیزی شده؟ بگو تا خودم دردتو درمون کنم. اصلا اگه از خونه بیرون بزنی حال هوات بهتر می شه. مونده بودم سر دو راهی، از طرفی هم حوصله مهرداد رو نداشتم. از بس که از این چرندیات شنیده بودم حالم از هر چی مرد بود بهم می خورد، از طرفی هم دلم نمی خواست خونه برم. برای همین با کراهت گفتم: کجا می خوای بریم؟ _ هر جا که تو دوست داشته باشی. _ یه جای دنج و آروم. _ باشه، کی می آیی؟ با هم قرار گذاشتیم، یک ربعی طول کشید تا به مقصد برسم. ماشین رو کنار خیابان پارک کردم و با ماشین مهرداد به سمت رستورانهای لواسان رفتیم.