بعد از اون از ویلا زدم بیرون و سهیل هم دنبالم تا ساحل اومد . دنبالم می دوید و صدام می کرد . بادی که از سمت دریا می وزید شالم رو از روی سرم به شونه هام هدایت کرد . و تارهای موهام رو به بازی گرفته بود . صداش نزدیک تر شد و از پشت بازومو کشید . جیغ کشیدم و گفتم : به من دست نزن ..

موهای سهیل توی پیشونی ش پریشون شده بود . عضلات صورتش منقبض شده بود . نگاهش خشمگین و عصبانی بود ، زل زد تو چشمهام و گفت : این مسخره بازیا چیه ؟؟

اونقدر با خشونت نگاهش کردم که کمی جا خورد اما خودشو نباخت و گفت : هان ؟؟ چیه ؟؟ چرا نمی گی چت شده ؟؟

بهش اخم کردم و در حالیکه تارهای مویی که باد تو صورتم می زد رو کنار می زدم گفتم : چرا بهم دروغ گفتی ؟

سهیل بلند تر از من داد زد : من ؟ دروغ ؟؟ چی می گی تو ؟ چه دروغی بهت گفتم ؟

با خشم غریدم : بهم نگفتی اگه اون شمع خاموش بشه من برای همیشه از بین می رم . برای همیشه مال اون روحه می شم .. حتی وقتی ازت پرسیدم هم بهم دروغ گفتی ..

سهیل زل زد توی چشمهام و گفت : کدوم احمقی اینو بهت گفته ؟؟

بدون اینکه فکر کنم زود گفتم : کاوه دیشب تا صبح اون کتابو خونده . اون بهم .....

هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم سهیل به سمت ویلا دوید . فهمیدم می خواد بره پیش کاوه . دنبالش دویدم و جیغ کشیدم : به اون کاری نداشته باش ...

بهم اهمیتی نداد . اون می دوید و من دنبالش . از در پشتی ویلا که وارد شدیم . کاوه لبه ی تراسی که به در ورودی ویلا پله می خورد نشسته بود و کتاب روی پاش بود و داشت ورق می زدش .. سهیل نزدیک کاوه که رسید همون جور یقه شو گرفت و کشیدش پایین . من جیغ زدم و پریسا و بهداد از در ورردی بیرون دویدن . سهیل مهلتی به کاوه نداد و یه مشت خوابوند زیر چشمش و داد کشید : تو چه زری زدی ؟؟

کاوه که از خشم سرخ شده بود خواست جواب مشت سهیل رو بده که سهیل خودشو کنار کشید و تو همین لحظه کاوه بلند گفت : همونایی که تو نگفتی ..

این سهیل رو عصبانی کرد و کاوه رو به عقب هول داد . کاوه نتونست تعادلشو حفظ کنه و روی زمین افتاد . من و بهداد همزمان خودمونو به اون دو تا رسوندیم و سعی کردیم جداشون کنیم اما سهیل دست منو پس زد و کاوه در حالیکه بلند می شد بهداد رو هول داد . اومد جلو و خیلی بی هوا مشتی تو صورت سهیل کوبید و غرید : نمی تونی با دروغ به دست بیاری ش ..

سهیل که از دهنش خون میومد و سرشو طوری کج گرفته بود تا خون روی تی شرت سفیدش نریزه . زیر چشمی به کاوه نگاه کرد و چیزی نگفت . بهداد کاوه رو کنار کشید و من رفتم طرف سهیل با اینکه ازش ناراحت بودم و به خاطر دروغی که بهم گفته بود حاضر نبودم باهاش ادامه بدم اما نمی تونستم تو اون حالت ببینمش . دستمالی به سمتش گرفتم و گفتم : لبت داره خون میاد ..

دستمو پس زد و دستمال از دستم رها شد و افتاد روی زمین . پریسا از پله های تراس پایین دوید و اومد به سهیل کمک کرد . برام خیلی گرون تموم شد که سهیل کمک منو قبول نکرد اما کمک پریسا رو قبول کرد . بعد از پریسا و سهیل وارد خونه شدم و دیدم که کاوه روی کاناپه نشسته و یه پلاستیک یخ رو روی صورتش فشار می ده . خیلی بی تفاوت پرسیدم : صورتت چی شده ؟

نگاهشو ازم گرفت و گفت : هیچی .. 

لباسهاش خاکی شده بود و با صورتی قرمز و چشمهای خشمگین نشسته بود . به اُپن تکیه دادم و صدای پریسا و بهداد رو از راهرو می شنیدم ..

پریسا : بهداد لباسشو در بیار خونی نشه ..

بهداد : سهیل صورتتو بشور .. اگه خون بند اومد باید روی لبت بتادین بزنم ..

پریسا : بهداد می گم لباسش خونی شد دیگه ببین ...

بهداد غرید : پری برو از نیکا بتادین بگیر .. به لباسش چیکار داری ؟ خونی شد که شد دیگه ..

پریسا از دستشویی که تو راهرو قرار داشت به سرعت خودشو به من رسوند و قبل از اینکه حرفی بزنه از تو جعبه کمک های اولیه بتادین رو در آوردم و بهش دادم . پریسا رفت و دوباره صداهاشون اومد . کاوه همونجور خشمگین داشت نگاهم می کرد . با اشاره پرسیدم : چیه ؟

شونه بالا انداخت که یعنی هیچی ..

وقتی سهیل اومد دیدم که روی قسمت سمت راست لب پایینش رو با دستمال گرفته . نگاهش بی تفاوت اما خشمگین بود . روی اولین مبل نشست . بغض داشتم . این وضعیت حسابی اعصابمو به هم ریخته بود . نمی دونم چرا احساس می کردم همه چیز رو به هم ریختم .. 

با نگرانی نگاهی به بهداد کردم و بهداد زود گفت : جریان چی بود ؟ 

هیچ کس جواب نداد و بهداد گفت : لطفا یکی بگه جریان چی بود ؟ بعد رو کرد به کاوه و گفت : کاوه می شه تعریف کنی ؟؟

کاوه هر اون چیزی رو که می دونست در مورد شمع و اینکه سهیل به من نگفته بوده و خودش بهم گفته و دعوای بعدشون گفت . بعد از اینکه حرفاش تموم شد پریسا گفت : سهیل ؟؟؟؟ تو اینو می دونستی و نگفتی ؟؟

سهیل سرشو زیر انداخت و فقط گفت : آره ..

از حرفش ناراحت شدم و لبمو گزیدم تا حرف اضافه ای نزنم .. پریسا با ناراحتی گفت : آخه چرا ؟؟ ما همه به تو اعتماد کردیم .. اصا مگه تو نیکا رو دوست نداری .. ؟ چه جوری دلت میومد بلایی سرش بیاد .. ها ؟؟

سهیل گفت : تند نرو پریسا .. من دلیل داشتم برای نگفتنم .. 

بهداد گفت : آره .. بذارین دلیلشو بگه .. 

سهیل نیم نگاهی بی تفاوت به من کرد و گفت : اگه می گفتم نیکا هیچ وقت این کارو نمی کرد .. اون وقت نیکا مجبور می شد یا دنبال محافظ های مسخره ای که کاوه پیدا می کنه باشه یا اینکه از من جدا شه .. با اون محافظ ها هیچ وقت به طور صد در صد در امان نبود و با جدا شدن از منم . فقط منو نجات می داد . نه خودشو .. 

سرفه ای کرد و ادامه داد : من می خواستم نیکا از این روحه نجات پیدا کنه . من بهش قول داده بودم که همه چیزو درست می کنم .. نگفتم .. چون نمی ذاشتم اون شمع خاموش شه .. بالاخره هزار تا راه هست که یه شمع رو روشن نگه داشت ..

نگاهی به بهداد کرد و گفت : نیست ؟؟

بهداد گفت : چرا هست .. منطقیه !!

سهیل پوزخندی بی صدا زد و گفت : اگه نگفتم یه درصد هم به خاطر این نبود که نیکا رو از یه انتخاب دیگه ش که همون جدا شدن از منه دور کنم . نخواستم زوری نگهش دارم .. فقط و فقط به خاطر قولی بود که بهش دادم و به خاطر احساسی که بهش دارم . به خاطر اینکه دلم می خواست کسی که دوستش دارم تو آسایش باشه .. 

قلبم از شنیدن حرفاش به درد اومده بود . من .. من اشتباه کرده بودم که زود قاطی کرده بودم . خیلی بد بود که من اینقدر زود فاز و نول قاطی می کردم و به طرف مقابلم فرصت حرف زدن نمی دادم . احساس بدی داشتم همه چیز تقصیر من بود . نگاهی به کاوه کردم و از اینکه مثه یه بچه ی خبر کش جای اینکه در مورد این حرف با سهیل حرف بزنه اومده بود و به من گفته بود دلگیر شدم . احساس کردم جز اینکه بدش نمیاد بین مارو به هم بزنه دلیل دیگه ای برای این رفتارش نمی تونست داشته باشه . 

پریسا گفت : حالا بالاخره چیکار می کنین ؟؟ من که مردم از نگرانی ..

بغض داشتم . خیلی ناراحت بودم . می دونستم سهیل خیلی ازم ناراحته از اینکه بهش شک کردم . از اینکه ... 

با صدایی که ناراحتی توش کاملا مشهود بود گفتم : سهیل می شه باهات حرف بزنم .. ؟ 

اول توجهی نکرد اما وقتی پریسا گفت : سهیل نیکا با تو بود ..

بلند شد ایستاد و از خونه زد بیرون دنبالش تقریبا دویدم . وقتی از خونه بیرون رفتیم سهیل به ستونی که کنار نرده های تراس بود تکیه داد و در حالیکه اون دستمال رو روی لبش فشار می داد گفت : چه حرفی داری که بزنی ؟

با بغض گفتم : من اشتباه کردم ..

بی تفاوت گفت : به من شک کردی .. بدون اینکه حاضر باشی حرفامو بشنوی بهم گفتی گم شو .. 

اشکی بی صدا روی گونه هام لغزید و فقط تونستم بگم : سهیل من تو شرایط عادی نیستم . من دارم دیوونه می شم . من از اینکه بخوام اون کارو انجام بدم می ترسم و تصور کن یکی بهم بگه که شرایط سخت تر از اونی بوده که بهت گفتن من .. من .. 

سهیل به عقب چرخید و نگاهم کرد و نگاهش باعث شد که نتونم ادامه بدم . زیر لب گفت : گریه نکن ..

این حرفش بیشتر تحریکم کرد و اشک با شدت بیشتری روی گونه هام چکید . سهیل گفت : نیکا .. تو هر شرایط دیگه ای این مسئله پیش میومد هرگز نمی بخشیدمت . به روح مامانم که می دونی چقدر برام عزیزه می رفتم . چون از اینکه به دوست داشتنم شک کنی بیزارم .. اما .. من درکت می کنم .. 

با سر انگشتش قطره های اشک روی گونه م رو پاک کرد . بعد زمزمه کرد : ما انجامش می دیم .. مگه نه ؟؟

حالا باز هم داشتم اشک می ریختم .. اما این دیگه اشک شوق بود .. سرمو تکون دادم که یعنی آره .. 


____________________ 

پریسا دست دور شونه م انداخت و گفت : قربونت بشم . دیگه ناراحت نباش دیدی که سهیل و کاوه رو هم با هم آشتی دادیم ..

در حالیکه خودمو روی صندلی ماشین جا به جا می کردم دوباره نگاهم به بیرون از ماشین جایی که کاوه و سهیل و بهداد با دوتا مرد حرف می زدن افتاد و زیر لب گفتم : کاوه و سهیل هم از هم متنفرن هم همو دوست دارن .. من بینشونو خراب کردم . همه چیز از وقتی بینشون خراب شد که من باهاشون آشنا شدم ..

پریسا گفت : تقصیر تو که نبود .. حالا دعا کن بتونن آدرس قبرستونی که اون مرتیکه توش خاک شده رو گیر بیارن ..

خشمناک نگاهش کردم و گفتم : درست حرف بزن ..

پریسا با شیطنت گفت : اعع ؟؟ نکنه تو هم داری به آقا روحه تون احساس پیدا می کنی ؟؟

هم خنده م گرفت هم ناراحت شدم اما گفتم : نمی دونم .. فقط دلم نمی خواد که در موردش بد بگی .. 

پریسا مشکوک نگاهم می کرد واسه همین به دروغ گفتم : می ترسم اذیتم کنه ..

پریسا که قانع شده بود گفت : نه نترس .. هیچ کاری نمی تونه بکنه ..

کمی بعد پسرا اومدن و تو ماشین نشستن . سهیل به عقب چرخید و گفت : ناهار چی بخوریم ؟

بی طاقت گفتم : اونا می دونستن قبر اون روحه کجاست ؟

سهیل نگاهی به کاوه کرد و کاوه گفت : آره .. ببین نیکا .. اگه نخوای بری .. همین الانم می تونیم برگردیم و بی خیالش بشیم ..

از اینکه این سوال رو صد بار ازم پرسیده بودن حرصم گرفت و غریدم : من اینجام که این کارو انجام بدم .. پس امیدوارم آخرین باری باشه که این سوالو ازم می پرسین ..

کاوه گفت : تو غرب منطقه ای که هستیم یه روستای دور افتاده هست . که البته باید بگم بوده . الان اونجا جز یه خرابه چیزی نیست . البته اینطور که این چند نفری که از صبح پرسیدیم گفتن .. 

پریسا بی طاقت گفت : خب ؟

کاوه نفسی عمیق کشید و گفت : رو یه تپه که با اون روستای کوچیک که الان هیچ کس توش زندگی نمی کنه فاصله ی زیادی داره اما از روش تمام روستا رو می شه دید یه قبرستونه کوچیکه . یه قبرستون اما نه مثه قبرستونای شهری . 

پریسا با هیجان گفت : یعنی چه جوری ؟

کاوه گفت : خوشبختانه یا بدبختانه قطعا هیچ کس اون موقع شب اونجا نیست .

با مِن مِن گفتم : خب .. من داشتم فکر می کردم که .. بالاخره روی هر قبری یه سنگی هست . من باید چه جوری ... 

سهیل نذاشت حرفم تموم بشه و گفت : ببین نیکا وقتی آدرس قبر این خانواده رو می داد گفت که روی قبرشون سنگ نذاشتن . کسی نبوده و نخواسته که براشون مراسم خاکسپاری انجام بشه . 

زود گفتم : پس من چه طوری بفهمم کجا دفن شده ؟

سهیل ادامه داد : بالای قبر هر کدومشون یه سنگ که فقط اسمشون روش کنده کاری شده هست . این قسمت از قبر ها که می گم سمت چپ قبرستونه .. 

پریسا گفت : ما که نمی دونیم اسمش چی بوده ؟

بهداد گفت ک مشخصاتشو که به این آقا گفتیم اسمشو بهمون گفت ..

منتظر نگاهش کردیم که گفت : یاور اَهَر ..

من و پریسا متعجب به هم نگاه کردیم و پریسا گفت : اسم و فامیلشم آدمیزادی نیست ..

با لحن عجیبی که خودمم انتظارشو نداشتم گفتم : یعنی چه که آدمیزادی نیست ؟ چرا توهین می کنی ؟

در جواب فقط چهره ی متعجب پریسا رو دیدم ..

اون روز بعد از خوردن ناهار به ویلا برگشتیم و بعد از اینکه یه دوش گرفتم به ساحل رفتم .

لب ساحل نشسته بودم و هرازگاهی بر می گشتم و نگاهی به پشت سرم می نداختم . به ویلایی که دو تا ساختمون با ویلای ما فاصله داشت و متروکه و درب و داغون بود . سعی می کردم چهره ی روح ریشو رو زمانی که زنده بوده و اسمش یاور بوده تصور کنم . اون روح جوون بود و یه حالت خاصی داشت . نظرم نسبت به اینکه بخوام از توی زندگی م بیرون کنمش هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل عوض می شد . اما من چاره ای نداشتم . من نمی تونستم همیشه با اون ترس زندگی کنم . نمی تونستم سهیل رو از دست بدم چون دوستش داشتم و باید این افکار رو از سرم بیرون می کردم . صدایی از پشت سرم شنیدم تا به عقب برگشتم کاوه رو دیدم و جیغ خفیف و ناخودآگاهی کشیدم .

کاوه لبخندی زد و گفت : نترس منم ..

کمی خودمو کنار کشیدم تا کنارم بشینه و نگاهمو به دریای مواج و طوفانی دوختم و گفتم : اگه امشب همه چی خوب پیش بره دیگه هیچ چیزی نیست که منو بترسونه ..

همون طور که کنارم روی ماسه ها می نشست گفت : تو می تونی انجامش بدی ..

با دلشوره نگاهش کردم و گفتم : اگه همه چیز خراب بشه چی ؟ 

کاوه دوستانه نگاهم کرد و گفت : فکرای منفی نکن . من می خوام یه چیزی بهت بگم ..

همونطور که نگاهم به دریا بود گفتم : چی ؟

کاوه گفت : نیکا .. ؟ پریسا می گه که چند باری متوجه شده که تو از اون روحه طرفداری می کنی .. فکر می کنی چی باعث این قضیه شده ؟

سرمو پایین انداختم و در حالی که دستمو روی ماسه ها می کشیدم گفتم : خودمم نمی دونم . یه حس درونیه .. انگار بهم بر می خوره وقتی پریسا با لحن بدی حرف می زنه ..

کاوه چشماشو بست و گفت : یه جور وابستگیه ..

با ترس گفتم : بین من و اون ؟

سرشو تکون داد و گفت : امیدوارم مشکلی به وجود نیاره .. 

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم : اگه امشب خوب پیش نرفت ، اگه من خطری شدم برای کسایی که دوستشون دارم .. کاوه ازت یه چیز می خوام فقط ..

نگاهم کرد و من با صدایی که می لرزید گفتم : منو از بین ببر .. لطفا .. هرجوری که امکانش هست .

کاوه غرید : این حرفا چیه که می زنی ؟؟

زود گفتم : فقط تو می تونی این کارو بکنی .. واسه همین من فقط از تو اینو می خوام . کاوه ؟

با غر غر گفت : چیه ؟

گفتم : لطفا این کارو بکن ..

با حرص داد زد : بس کن دیگه . اینقدر منفی فکر نکن . تو خیلی شجاعی میتونی خوب پیش ببری ش .. 

مثه خودش با صدای بلند گفتم : به همون اندازه که ممکنه همه چی درست شه .. ممکنم هست که نشه .. پس بذار حرفامو بزنم ..

بلند شد ایستاد و گفت : روحیه تو باختی ..

زود گفتم : نه .. من فقط ازت یه چیزی خواستم و تو .. 

جلوش ایستادم با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم : قبول کن .. کاوه قبول کن .. بگو که انجام می دی ..

احساس کردم بغض داره . زیرلبی گفت : باشه .. 

و رفت . . 

______________ 

توی راه وقتی توی جاده ی خاکی و سنگ و لاخی به سمت بالای تپه بودیم در حالیکه استرس زیادی داشتم به مامان زنگ زدم و باهاش حرف زدم . یه جوری حرف می زدم انگار قراره این اخرین باری باشه که باهاش حرف می زنم . بعد هم با بابا و بابک حرف زدم و وقتی که تماس قطع شد دونه دونه اشک روی گونه هام چکید . سهیل که صندلی عقب کنارم نشسته بود به نرمی انگشتشو روی گونه م کشید و قطره اشک روی گونه م رو پاک کرد و زیر گوشم خیلی اروم که اون سه تای دیگه نشنون گفت : نیکا امیدوار باش عزیزم ..

احساس کردم سهیل تا به حال هیچ وقت اینقدر صمیمی باهام حرف نزده بود . دلم لرزید . نگاهش کردم و سهیل خیلی محکم دستمو گرفت و فشرد و گفت : ببین .. دستمو برد روی قلبش و ادامه داد : من عاشقتم . . مطمئن باش نمی ذارم اتفاق بدی بیفته .. 

دوباره قطره اشکی روی گونه م چکید و با لحن امیدوارانه ای گفتم : من به خاطر تو بر می گردم سهیل .. 

صدای بهداد تو گوشم پیچید : وای چقدر رمانتیک ..

من و سهیل خندیدیم و متوجه شدیم که هر سه تاشون صدامون رو می شنیدن . بهداد صندلی جلو کنار کاوه نشسته بود و من دستمو بردم جلو زدم پشت گردنش و گفتم : یه کاری نکن روحه رو انتقال بدم به تو ..

بهداد با خنده گفت : اتفاقا خوبه .. چند وقتیه تو زندگی م تنوع نداشتم ..

پریسا با شیطنت گفت : مگه اینکه روحه همجنس باز هم باشه ..

همه خندیدیم .. جاده تاریک بود و فقط نور ماشین بود که راهو روشن کرده بود . همین که ساعت 1 بعد از نیمه شب وسط اون جاده ی تاریک بودیم با یه دهکده ی متروک که پشت سر گذاشته بودیمش و یه قبرستون که به سمتش می رفتیم کافی بود تا ته دلم خالی شده باشه .. سهیل از وقتی دستمو تو دستش گرفته بود ولش نکرده بود و منم احساس می کردم تنها چیزی که بهم آرامش می ده دستهای سهیله که هر چند اونم دستاش سرد بود ..

با بی قراری گفتم : هنوز نرسیدیم کاوه ؟

صدای کاوه تو گوشم پیچید : دیگه چیزی نمونده ..

نگاهم به پریسا افتاد که گریه می کرد و خاطره ی عصر توی ویلا به یادم اومد :

" پریسا در حالیکه قیچی رو از توی کیف لوازم آرایشش بیرون می کشید گریه می کرد . قیچی رو از دستش گرفتم و گفتم : بس کن عزیزم . نمی خوام که برم بمیرم .. 

لبخندی زوری زد و گفت : زیاد موهاتو کوتاه نکنی ها .. یه ذره کافیه ..

کاوه گفت : توی کتاب گفته شده باید نصف بیشتر موهاشو توی قبر بذاره ..

بغضی تو گلوم دوید . دویدم توی سرویس بهداشتی جلوی آینه نگاهم افتاد به موهای فرفریه بلندی که تا روی سینه هام بلندی داشت . موهامو خیلی دوست داشتم . عاشقشون بودم .. در دستشویی باز شد و سهیل اومد داخل . پشت سرم ایستاده بود و من از تو آینه می دیدمش که یه سر و گردن از من بلند تر بود . خم شد و سرشو تو موهام فرو برد . با عطش موهامو بویید و زمزمه کرد : می خوای من انجامش بدم ؟

به عقب چرخیدم و سهیل رو از خودم دور کردم . نگاهم کرد و در حالیکه چند تار موی تو صورتم رو پشت گوشم می زد گفت : فکر می کنم موی کوتاه هم بهت میاد ..

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم : قیافه م بچه گونه می شه ..

لبخندی زد و گفت : پس حتما خیلی با مزه می شی ..

اشک روی گونه م چکید و گفت : من موهامو خیلی دوست دارم ..

با محبت موهامو نوازش کرد و گفت : دوباره بلند می شه ..

خودمو لوس کردم و با بغض گفتم : اما خیلی طول می کشه ..

خنده ی غمگینی کرد و گفت : اشکال نداره نیکا .. غصه نخور .. حالا قیچی رو بده به من ..

گفتم : خودم این کارو می کنم ..

سهیل گفت : هرچی تو بگی ..

وقتی رفت و درو پشت سرش بست . بغضم بی صدا ترکید . قیچی رو روی موهام گذاشتم و فشارش دادم . چند تار موی فر خورده توی سینک سفید افتاد و من مشغول بریدن بقیه ی موهام شدم . وقتی با موهایی که کج و نا مرتب کوتاه شده بود بیرون رفتم پریسا با دیدنم باز هم گریه کرد ... "

سهیل گفت : رسیدیم ؟

کاوه گفت : آره .. برگشت به من نگاهی کرد و گفت : تو خوبی ؟؟

لبامو جمع کردم و گفتم : خوبم ..

نگاهم افتاد به منظره ی بیرون . زیر نور ماه سنگ هایی که عمودی توی خاک بودن برق می زد . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : من آماده ام ..

پریسا که سمت چپم نشسته بود محکم بغلم کرد و گفت : می خوام بدونی خیلی دوستت دارم ..

با بغضی که سعی می کردم نشکنه گفتم : منم خیلی دوستت دارم .. 

بعد از یه خداحافظی تلخ با وسایلی که لازم داشتم و همه رو تو یه کیسه گذاشته بودم از ماشین خارج شدم . سهیل هم باهام اومد بیرون . نگاهی معذب به قبرستونی که پیش روم قرار داشت کردم و گفتم : من دیگه می رم ..

سهیل دستمو گرفت و مانع رفتنم شد نگاهش کردم و سهیل شمرده شمرده گفت : نیکا ببین ما اینجاییم .. هر اتفاقی افتاد جیغ بزن .. من خودمو می رسونم . باشه ؟؟

چشمهامو بستم و باز کردم و گفتم : من خیلی می ترسم ..

آروم چیزی دور دستم بست و گفت : می دونم این بهت شانس می ده . می خوام پیشت باشه ..

نگاهم افتاد به مچ دستم که دستبندی دورش بود . از همون دستبندها ی عشق که از مسافرت برای خانواده م خریدم . از همونا که دلم می خواست یکی هم واسه من بخره .. با خوشحالی خیلی زیادی گفتم : تو اون موقع اینو واسم خریدی ؟؟

گفت : آره ..

با خوشحالی بغلش کردم و اونم منو تو بغلش گرفت و گفت : اون موقع فقط دلم می خواست که اینو برات بگیرم . اما حالا می فهمم که همون وقتا عاشقت شده بودم ..

دوباره نگاهش کردم و گفتم : ازت ممنونم .. بهترین چیزی بود که می تونست امشب همرام باشه ..

بعد نگاهی به پشت سرم و قبرستون تاریک کردم و گفتم : اگه دیگه ندیدمت خدافظ ... 

سهیل بیلی رو که برای کندن قبرستون از انباری ویلا برداشته بودیم رو به دستم داد و زیر لب گفت : به امید اینکه برگردی ..

هنوز یه قدم برنداشته بودم که برگشتم و گفتم : احساس می کنم منم عاشقتم ..

و بعد به سمت قبرستون تاریک رفتم . حس اینکه سهیل از اون روزا منو دوست داشته خیلی بهم انرژِی داده بود و خوشحالم کرده بود . باعث می شد وقتی صدای جیرجیرک ها تو گوشم می پیچید نترسم . حتی وقتی صدای یه دسته شغال رو از دور می شنیدم نترسم . از بین قبر های متفاوت می گذشتم و سعی داشتم برم سمت چپ قبرستون . به اون قسمت که رسیدم متوجه شدم با کمی فاصله از قبرهای دیگه چند تا قبر بدون سنگ قبر و خیلی نا مرتب و پراکنده وجود داره . روی سنگ ها رو خوندم و وقتی نگاهم افتاد به سنگی که با خط بد و زشتی روش نوشته شده بود : یاور اَهَر ..

قلبم لرزید . پامو روی خاک سرد و مرطوب کشیدم و نفس عمیقی کشیدم . شانس آورده بود که ساعاتی قبل بارون باریده بود و زمین خیس بود . این کندن خاک رو برام راحت تر کرده بود . کیسه رو روی زمین گذاشتم . نگاهی پر از دلهره به اطرافم کردم . قبرستون در سکوت و تاریکی فرو رفته بود . خبری از دود نبود . من همیشه توی فیلم ها دیده بودم که شبا تو قبرستونا دود و بخاره . اما در واقعیت این طوری نبود . فقط سر و صدای جیر جیرکها و صدای زوزه ی اون دسته شغال دلمو می لرزوند . . 

احساس می کردم چند تا چشم منو زیر نظر داره . تمام مدت فکر می کردم کسی پشت سرمه . سعی کردم ماشین کاوه رو ببینم اما به خاطر بالا و پایین بودن زمین روی تپه ماشین کاملا پنهان شده بود و دیده نمی شد . خم شدم و شمع سفید و بزرگی رو که با نهایت دقت خریده بودیم رو بیرون کشیدم . شمع بزرگی بود و قسمت فیلترش پایین تر از لبه های استوانه ای شمع بود و این باعث می شد شعله ی شمع در برابر باد حفظ بشه . به پیشنهاد سهیل شمع رو کنار تخته سنگی که اونجا قرار داشت گذاشتم و با فندک زیپویی که بهم داده بود شمع رو روشن کردم . به محض اینکه شمع روشن شد حرکاتم هول و دستپاچه ای شد . ضربان قلبم شدت گرفت و با هیجان بیل رو برداشتم و تو زمین فرو بردم . 

چون همیشه عاشق باغبانی بودم و با شهاب توی حیاط خونه ی مامان بزرگ گل و گیاه می کاشتم طرز استفاده ی صحیح از بیل رو بلد بودم . با بیل اولی که زدم مقدار زیادی خاک رو کنار زدم . همین طور مشغول شدم و مقدار زیادی خاک رو از روی قبر برداشتم . صدای قدم هایی رو از پشت سرم حس می کردم اما می ترسیدم به عقب برگردم . عضلات گردنم به دلیل اینکه منقبض گرفته بودمشون درد گرفته بود . احساس می کردم صدای قدم ها زیاد شد . به عقب برگشتم و متوجه شدم همه چی آرومه .. دوباره مشغول کارم شدم . زمین رو اونقدری کنده بودم که وقتی با ملاحظه پام رو داخلش گذاشتم تا زانو توی زمین فرو رفتم . 

از اینکه زمین رو به اندازه کنده بودم راضی بودم . خواستم پام رو بالا بکشم که حس کردم چیزی پام رو می کشه . جیغ خفیفی از گلوم بیرون پرید اما زود دستمو جلوی دهنم گرفتم تا دیگه جیغ نزنم . دلم نمی خواست بچه ها بیان و همه چی خراب بشه . سعی داشتم پام رو بالا بکشم اما به چیزی گیر کرده بود . تو تصوراتم فکر می کردم جسم ِ روح ریش قرمز پامو گرفته . هرچقدر تلاش می کردم نمی تونستم پام رو بیرون بکشم . صدای قدم هایی که بهم نزدیک می شد رو می شنیدم . هر لحظه آماده بودم تا جیغ بکشم که پام رها شد و خودمو بالا کشیدم . پایین چاله ای که کنده بودم رو نگاه کردم و متوجه لوله ای آهنی توی زمین شدم . پام بین اون لوله و دیواره های گودالی که کنده بودم گیر کرده بود . عرق کرده بودم و تند تند نفس نفس می زدم . از توی پلاستیک ، پارچه ای که یکی از لباس هام بود و داخلش موهام و اون عروسک رو گذاشته بودم رو بیرون کشیدم . همین که آماده شدم اونارو داخل گودال بندازم نگاهم افتاد به نور شمع که داشت تکون می خورد . احساس کردم چیزی مثه یه پرنده داره پایین شمع تکون می خوره . خم شدم تا بتونم واضح تر ببینم و چشمم افتاد به یه کلاغ که داشت به نور شمع نوک می زد . خیلی خودمو کنترل کردم تا جیغ نکشم و تمام تلاشم رو کردم تا در کمال آرامش اون کلاغ رو دور کنم . با سر بیل به آرومی ضربه ای به کلاغ زدم و اون کلاغ با قار قاری که می کرد سعی داشت شعله ی شمع رو خاموش کنه . ضربه ای محکم تر زدم و کلاغ بال زد از زمین بلند شد و به سمتم پرواز کرد . خیلی زود سرمو کنار کشیدم و ازم گذشت . بلافاصله وسایل مورد نیاز رو که تو لباسم پیچیده بودم رو تو گودال انداختم و سعی کردم روشو با خاک پر کنم . کلاغ از پشت سر بهم حمله کرد و تو سرم نوک می زد . اونقدر دردم گرفته بود که نمی تونستم جیغ نکشم . اما برای اینکه صدام در نیاد دندونامو روی لبم محکم فشار می دادم . با تمام سرعتی که هیچ وقت تو زندگی م از خودم ندیده بودم خاک ها رو توی گودال می ریختم تا پر بشه . درست آخرین دسته خاک رو توی گودال می ریختم که کلاغ از روی شونه م پر زد و وقتی کارم تموم شد نگاهم افتاد به شمع که به آرومی ازش دود میومد و کلاغی که با نوکش فیلتر شمع رو می کشید . اون دود نشون از این داشت که شمع همین لحظه خاموش شده . اما اگه زودتر از ریزش خاک ها خاموش شده باشه چی ؟؟ قلبم می لرزید .. بغض داشتم .. کلاغ دوباره به سمت حمله کرد و من چند بار پیاپی جیغ کشیدم و سعی کردم که ازش فرار کنم . به سر و صورتم نوک می زد و من همون طور که می دویدم تا از دستش فرار کنم - چون تمام مدت سعی داشتم اونو که همراه باهام پرواز می کرد و نوکم می زد رو دور کنم - جلوی پامو نمی دیدم و چند بار به زمین افتادم .. آخرین بار که روی زمین افتادم کلاغ باهام تا روی زمین اومد و خواست نوکم بزنه که با تکه سنگی که از روی زمین برداشته بودم سرشو نشونه گرفتم و بهش حمله کردم . سنگ که بهش خورد روی زمین افتاد و من چند بار دیگه محکم با سنگ روش کوبیدم . وقتی خیالم از بابت کلاغ راحت شد بلند شدم و همون طور که به سمت ماشین می دویدم اشک می ریختم . کمی که دویدم چشمم افتاد به کاوه و سهیل که تو تاریکی داشتن به سمتم می دویدن گریه م شدت گرفت و همین که بهشون رسیدم خودمو تو بغلشون انداختم . هردوشون رو همزمان بغل کرده بودم و محکم چسبیده بودمشون و بلند بلند گریه می کردم . تو همون حالت کاوه با هیجان می پرسید : نیکا چی شده ؟؟ چرا سر و صورتت خونیه ؟؟

جوابی که بهش می دادم فقط گریه بود و سهیل آروم می گفت : عزیزم هیچی نیست .. ما دیگه پیشتیم ..

وقتی از بغلشون خارج شدم در حالی که احساس بی حالی می کردم زیر لب گفتم : انجامش دادم .. موفق شدم .. 

و بعد از اون رو چیزی به یاد ندارم ..... 



دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت 

زندگی مون شده مثه کتابا . مثه فیلما ...

باورم نمی شه که این اتفاقا تو واقعیت برامون افتاده باشه . تمام مدت فکر می کنم که خواب بودم. فکر می کنم هیچ وقت توی واقعیت نمی شه این چیزارو دید .. 

امشب وقتی نیکا ازم جدا شد و رفت تو قبرستون تا جایی که جا داشت نگاهش کردم اما وقتی دیگه از دیدم خارج شد کاوه اومد پیشم و کنارم واستاد با هم تکیه داده بودیم به ماشین . کاوه گفت : نگران نباش . نیکا بر می گرده ..

اما من واقعا احساس بدی داشتم . نمی دونم چرا حس غریبی داشتم . حس می کردم که نیکا رفت و دیگه برنمی گرده .. همونجا واستاده بودیم و منتظر بودیم که اگه نیکا جیغ کشید بریم پیشش . با اینکه دوست نداشتم این حرفارو به کاوه بزنم اما بهش گفتم : نباید می ذاشتم بره . نباید تو دردسر می نداختمش کاوه ..

کاوه برادرانه دست رو شونه م گذاشت . گفت : بهترین کار همین بود ..

هر لحظه یه حسی داشتم . یه بار فکر می کردم بهترین کارو کردم . یه بار فکر می کردم اشتباه کردم . خیلی بهم سخت گذشت تا اینکه صدای جیغ نیکارو شنیدم . بدون هیچ فکری یا حرفی هر دوتامون به طرف صدا دویدیم . یه کم بعد دیدیم نیکا داره با سر و صورت خونی به طرفمون میاد . تا بهمون رسید خودشو انداخت تو بغلمون . حالا هردوتامون بغلش کرده بودیم و گریه نمی ذاشت نفس بکشه چه برسه به اینکه حرف بزنه . ازش سوال می پرسیدیم و اون جواب نمی داد . تا اینکه خودشو از بغلمون بیرون کشید و فقط گفت : انجامش دادم .. موفق شدم . و بعد از حال رفت . قبل از اینکه بخواد روی زمین بیفته بغلش کردم نیکا نفس می کشید اما هوشیاری نداشت . چشمهاش بسته بود و عضلات صورت و بدنش منقبض شده بود . کاوه گفت که داره روش فشار میاد . 

و منم فهمیدم که نیکا داره تحت فشار اون روحه قرار می گیره . با عجله بردیمش تو ماشین . پریسا با دیدن نیکا تو اون وضعیت جیغ کشید و گریه کرد . بهداد هم سعی می کرد آرومش کنه . تمام مدتی که توی راه بودیم فقط صدای گریه ی پریسا میومد . سر نیکا رو توی بغلم گرفته بودم و نگاهش می کردم . نمی دونم چرا اونقدر نا امید شده بودم . چند بار از کاوه پرسیدم حالا باید چیکار کنیم ؟ اونم جواب نمی داد . آخر سرش داد کشیدم : لعنتی داره میمیره باید چیکار کنیم ؟؟؟؟

کاوه فقط گفت که باید برسیم ویلا . وقتی رسیدیم . نیکا رو که هنوز تحت فشار بود اما نفس هاش تند تر شده بود رو روی کاناپه گذاشتم . بهداد سعی داشت پریسا رو آروم کنه اما پریسا هیچ جوری آروم نمی شد . کاوه تند تند یه کتابی رو مطالعه می کرد و دنبال یه چیزی می گشت . منم تنها کاری که برای آروم کردن خودم ازم برمیومد این بود که با پنبه و الکل رد خون هایی که روی صورت نیکا بود رو تمیز کنم . به نظرم اومد سر و صورتش به خاطر ضربه از چیزی خونی شده . شاید با کسی یا چیزی درگیر شده بود . موهای نامرتبش توی صورتش ولو بود و نیکا تو اون حالت هم فوق العاده بود .. دستای کوچیکشو تو دستام گرفته بودم و نوازش می کردم .. تو گوشش می گفتم : نیکا .. نرو .. باید بمونی ..ازت خواهش می کنم ..

تا صبح تو همین حالت بود . هیچ کدوممون به غیر از پریسا خوابش نبرد . پریسا رو هم بهداد به زور قرص خواب آور خوابوند . الان هم داره روش پتو می کشه و از من می پرسه : چای واست بریزم ؟ صبح شده ؟؟

سرمو تکون می دم و بهش می گم : چیزی میل ندارم. .

دوباره قطره اشکی رو که با فشار از گوشه ی چشم نیکای عزیزم بیرون می زنه رو با دستمال پاک می کنم و دلم فشرده می شه . هوا روشن شده و کاوه هنوز هم تو اون کتاب هیچ راه حلی پیدا نکرده . دو دقیقه ی پیش فقط بهم گفت که اگه تا بیست و چهار ساعت دیگه کاری نکنیم جسم نیکا برای همیشه از آن ِ اون روحه می شه ....




ه اصرار بهداد دو ساعتی خوابیدم . اما وقتی با صدای گریه ی پریسا بیدار شدم دیگه هرچقدر بهداد اصرار کرد نخوابیدم . استکان چای رو که بهداد بهم می داد رو گرفتم . زیر چشمای پریسا به خاطر گریه های قبل از خوابش پف کرده بود . نگاهی نا امید بهم کرد و چیزی نگفت . بهداد دستشو گرفت و گفت : بیا بریم لب ساحل یه کم راه بریم .. یه کم باد بهت بخوره حالت بهتر می شه ..

پریسا با ناراحتی گفت که باهاش هیچ جا نمی ره .. 

دوباره رفتم و کنار نیکای نیمه جون نشستم . بدنش گرم بود و نفس می کشید اما نه صداهای اطراف رو می شنید نه می تونست اعضای بدنشو آگاهانه تکون بده . همین طور که داشتم نگاهش می کردم حس کردم زیر لب با صدای خیلی آرومی گفت : کمک ... 

با هیجان گفتم : کاوه .. کاوه ... نیکا یه چیزی گفت ..

کاوه دستشو لای صفحه ی کتابی که می خوند گذاشت با عجله به سمتم اومد و گفت : چی گفت ؟ فهمیدی ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : فکر کنم گفت کمک ..

کاوه عمیق نیکا رو که هر لحظه نفس هاش تند تر می شد نگاه کرد و گفت : داره باهاش می جنگه ... 

بعد با حرص گفت : من لعنتی باید راهشو پیدا کنم ..

نا امید نگاهش کردم و گفتم : ممکنه راهی نباشه ؟؟

چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت . برای کاوه چای بردم . از پنجره هم که بیرون رو نگاه کردم دیدم که پریسا و بهداد تو ساحل با هم قدم می زنن . نا امیدانه نگاهی به نیکا که با چشم های نیمه باز روی کاناپه بود انداختم . بغض داشتم . نیکا .. کسی که حس می کردم عاشقش شدم حالا مثه یه جسم بی جون روی کاناپه ولو شده بود و من فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتم تا بر گردونمش . که حالا چند ساعتی ش هم گذشته بود .. حاضر بودم برای برگردوندنش هر کاری بکنم .. هر کاری ... 

اون لحظه ها واقعا احساس بدی داشتم . نمی دونستم باید چیکار کنم . تصمیم گرفتم یه زنگ به سارا بزنم . وقتی جواب داد و گفت که می خواسته همین الان بهم زنگ بزنه . بینی م تیر کشید . سارا با محبت گفت : داداشی خیلی دلم برات تنگ شده . کی بر می گردی ؟؟

لحن صمیمی و کودکانه ی سارا بغضمو تشدید کرد اما یه چیزی مثه همیشه تو گوشم گفت : مرد گریه نمی کنه و در جواب به سارا گفتم : منم همین طور خواهری .. یه کاری دارم که باید انجام بدمش . هروقت تموم بشه بر می گردم ..

سارا با بغض گفت : منو مثه بابا و مامان تنها نذار . من فقط تورو دارم ..

لحن غمگین سارا دلمو آزرد . با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم : سارا .. من هیچ وقت تنهات نمی ذارم .. دیگه این حرفو نزن ..

سارا گریه کرد و گفت : دلم واسه مامان تنگ شده .. 

دلجویانه گفتم : خواهر کوچولوی لوس من .. 

سارا در حین گریه کردن خندید و گفت : سهیل زود بیا ...

بهش گفتم که زود می رم پیشش . یه کم هم با مامان مهین صحبت کردم . اما وقتی تلفن رو قطع کردم چند قطره اشک از چشمام بیرون چکید . نتونستم جلوی خودمو بگیرم . بعد از اینکه یه کم رو خودم تسلط پیدا کردم رفتم پیش نیکا . کاوه کنار نیکا نشسته بود و یه چیزی از تو کتاب می خوند و نبض نیکا رو می گرفت یا چشماشو باز می کرد و نگاه می کرد . وقتی نگاهش به من افتاد گفت : شرمنده داداش .. بعد بلند شد و گفت : فقط می خواستم ببینم که ...

پریدم وسط حرفش و گفتم : راحت باش .. 

نشستم و کاوه دوباره مشغول کارش شد . خنده م می گرفت که کاوه فکر می کرد من رو اینکه داره نبضشو می گیره حساسم .. 

کاوه زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : امید داشته باش ..

با ناراحتی گفتم :نمی تونی بفهمی چه حالی دارم..

کاوه با پوزخندی گفت : اتفاقا می فهمم .. منم حال تورو دارم ..

چپ چپ نگاهش کردم و اون گفت : راهشو پیدا کردم ولی .. ولی .. یه کم سخته ..

از جام پریدم و گفتم : بگو .. بگو راهش چیه ؟؟

کاوه اما خیلی نا امید بود گفت : می تونیم یه جسم دیگه رو بدیم به روحه و جسم نیکارو پس بگیریم ..

زود گفتم : من هستم .. من حاضرم که ....

حرفم تو دهنم موند وگفتم : فقط همین یه راهه ؟؟

کاوه با نا امیدی گفت : جسم یه دختر ...

از این همه ناتوانی ناراحت بودم . منی که حاضر بودم همه کاری بکنم تا نیکا رو نجات بدم حالا هیچ کاری از دستم بر نمیومد .. 

کاوه گفت : یه جسم باکره .. اما آخه کی ؟؟؟ کی حاضر می شه خودش نباشه تا یکی دیگه رو نجات بده ؟ هیشکی سهیل ... یعنی این راه هم نتیجه نداره .. 

با نا امیدی خودمو روی مبلی که نشسته بودم انداختم و با حرص مشتمو روی دسته ی مبل کوبیدم . غریدم : کاوه .. نمی تونم ببینم دارم از دست می دمش ... 

کاوه بدون اینکه نگاهم کنه گفت : فکر نکن وضعیت من از تو بهتره ..

از اینکه به این راحتی جلوی خودم بهم می فهموند که اونم عاشق دوست دخترمه خونم به جوش اومده بود اما خودمو کنترل کردم و فقط گفتم : پس راهشو پیدا کن ..

کاوه گفت : شاید بتونیم تقلب کنیم .. 

زود گفتم : چه جوری ؟؟ زود بگو ...

کاوه خواست بهم بگه اما همون لحظه نیکا با شدت زیادی لرزید . انگار بهش برق وصل شده بود من و کاوه خودمونو بهش رسوندیم . فکش قفل شده بود و رگهای گردنش بیرون زده بود قرمز شده بود و از بین پلک های نیمه بازش فقط سفیدی چشمهاش دیده می شد . کاوه مچ دستهاشو گرفت و گفت : سهیل دستاشو بگیر .. می شکنه .. استخوناش .. 

دستهاشو گرفتم و خودش مچ پاهای نیکا رو محکم گرفت . لحظاتی بعد به نرمی بدنش آروم شد و فکش شل شد و با حالتی عادی روی کاناپه افتاد . اصلا حالم خوب نبود گفتم : کاوه بگو چه جوری می شه بهش کمک کرد .. 

کاوه دستی تو موهاش فرو برد و گفت : بین اون جسم با یکی دیگه یه وابستگی باید به وجود بیاریم .. اینجوری می تونیم تقلب کنیم . جسمی که یه وابستگی به یه جسم دیگه داشته باشه هیچ وقت نمی تونه مال اون روحه بشه . اما ما وقتی اون جسمو به اون روح بدیم و نیکا رو پس بگیریم . اون وقت رکب می خوره و چون نیکا اون آیین رو انجام داده دیگه اون روحه نمی تونه بیاد سمت نیکا ...

گیج شده بودم . با سر در گمی گفتم : متوجه نشدم کاوه .. مگه اون آیین انجام شده ؟ اگه انجام شده پس این چه بلاییه سر نیکا اومده ؟

کاوه گفت : ببین اون آیین انجام شده ...

زود گفتم : اما من فکر می کردم حتما اون شمع خاموش شده که نیکا اینجوری شده ..

کاوه دست برد تو موهاش و با کلافگی گفت : منم همین فکرو می کردم اما حالا که بیشتر مطالعه کردم و با توجه به نشونه هایی که تو نیکا دیدم فهمیدم که .. که .. نیکا یه وابستگی جسمی به اون روحه داشت . از وقتی که داشت تسخیرش می کرد به وجود اومده و بیشتر و بیشتر شده بود . دیروز هم بهش گفتم فقط امیدوارم این وابستگی مشکلی به وجود نیاره ... که آورد .. دیدی نیکا آخرش گفت که موفق شده ؟؟

خونم به جوش اومد با خشونت به کاوه نگاه کردم و گفتم : تو چی در مورد قضیه ی وابستگی می دونی که به من نگفتی ؟

کاوه زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : منم تازه دیروز ظهر متوجه شدم ...

با عصبانیت بلند شدم و گفتم : چرا به من نگفتی ؟

کاوه شونه بالا انداخت و گفت : به خودش گفتم . اگه لازم بود بهت می گفت ..

خون جلو چشمامو گرفت . این رفتار کاوه حسابی اعصابمو به هم می ریخت . پریدم یقه شو چسبیدم و گفتم : خفه شو ... 

کاوه دستمو هول داد و گفت : یقه مو ول کن ..

بهداد و پریسا همون لحظه رسیدن و پریسا با دلخوری گفت : باز شما دو تا پریدین به هم ؟ جای اینکه به فکر چاره باشین این کارارو می کنین ؟

زیر چشمی به کاوه نگاهی انداختم و چیزی نگفتم . بهداد با لبخندی گفت : می خواین یه دکتر بیاریم بالا سر نیکا ؟

کاوه گفت : نه لازم نیست ... من راهشو پیدا کردم . 

بعد نگاهی به من کرد و همون چیزا که به من گفته بود رو واسه اون دوتا هم تعریف کرد . به محض اینکه حرفش تموم شد پریسا گفت : من این کارو می کنم .. کاوه دستشو جلو برد و گفت : نه .. تو نمی خواد این کارو بکنی ..

پریسا گفت : چه کسی بهتر از من ؟؟ من واسه بهترین دوستم هر کاری که ازم بر بیاد انجام می دم ..

چهره ی بهداد کمی تو هم رفته بود از کاوه پرسید : چقدر مطمئنی که جسم دوم بر می گرده و تسخیر نمی شه ؟

کاوه گفت : اگه جسم نشونه گذاری بشه یا همون وابستگی پیدا کنه حتما بر می گرده ...

من که ذهنم حسابی مشغول شده بود گفتم : کاوه نیکا دوست دختر من بود . مگه به من وابستگی نداشت .. پس این وابستگی به اون روحه از کجا در اومد دیگه ؟؟

کاوه پوزخندی زد و گفت : قبل از اینکه تو و نیکا تصمیم بگیرین باهم بمونین اون روحه اون شب خونه عمه ش تسخیرش کرد و نشونه گذاری کرد نیکا رو ... 

کلافه دستمو تو موهام فرو بردم و غریدم : لعنتی .. سر در نمیارم ..

کاوه مخصوصا ادامه داد : یعنی این مدت نیکا مال اون بود .. نه تو .. 

با خشم نگاهش کردم که حرفشو خورد و دیگه چیزی نگفت . پریسا مصرانه گفت : اگه هنوز بین من و بهداد وابستگی نیست بگو تا این کارو بکنیم .. من هرجور شده نیکا رو نجات می دم ..

بهداد نگاهی به پریسا کرد و گفت : نمی خوای نظر منم بدونی ؟

پریسا که خیلی احساساتی شده بود گفت : بهداد سعی نکن منصرفم کنی .. 

با بغض اشاره ای به نیکای بی جون کرد و گفت : این بهترین دوست منه .. ببینش ..

بهداد بدون توجه به حضور من و کاوه به نرمی پریسا بغل کرد و گفت : فقط دوباره گریه نکن ..

پریسا همونطور که تو بغل بهداد بود گفت : باید چیکار کنیم ؟

کاوه نگاه معذبی کرد و گفت : وابستگی بین دو جسم با وابستگی بین روح و یه جسم فرق داره . برای وابستگی بین دو جسم باید یه رابطه بینشون بر قرار بشه . یه رابطه ی احساسی و ... 

کمی مکث کرد و گفت : ببینین لازم نیست که رابطه کامل باشه چون ...

نگاهی معذب به پریسا کرد و گفت : اون روحه یه جسم باکره می خواد .. فقط لازمه یه رابطه ی احساسی باشه .. 

بهداد لبخندی زد و گفت : به قول نیکا ماه عسل قبل از ازدواج رسمی ..

پریست لبشو با دندون گزید و گفت : بهداد خجالت بکش ..

بهداد خندید و گفت : پس بیا بریم تا دیر نشده به هم وابسته بشیم ..

پریسا گفت : بمیری بهداد .. یه کم حیا داشته باش ...

کاوه بدون توجه به شوخی های بهداد که همه مون می دونستیم فقط برای روحیه دادن به جمع عنوان می کنه گفت : با این وجود بازم حاضری این کارو بکنی پریسا ؟؟ 

پریسا سرشو پایین انداخت . حس کردم تصمیم گرفتن براش سخته . سرشو بلند کرد و به بهداد نگاه کرد . خیلی معذب بود گفت : من واقعا می خوام نیکا رو نجات بدم . اینجا من مهم نیستم . اینجا .. نجات دادن نیکا فقط مهمه . همین ..

بهداد دست دور شونه ی پریسا انداخت . تو دلم خیلی ناراحت بودم . برای اینکه بیشتر از اون پریسا رو خجالت ندم بلند شدم و رفتم بیرون از ویلا .. توی محوطه که قدم می زدم داشتم به این فکر می کردم که چقدر این تصمیم برای پریسا سخت بود اما بدون اینکه لحظه ای فکر کنه قبولش کرد . فداکاری فوق العاده ای بود . خب درسته که بهداد قرار بود شوهرش بشه و بالاخره رابطه ی زناشویی بینشون اتفاق می افتاد اما .. زمان و مکان و همه چیزش متفاوت با الان بود . شاید پریسا براش هزار تا برنامه ریزی کرده بود اما به خاطر رفاقتش بی خیال همه چیز شد .. 

یه ساعت بعد وقتی برگشتم تو ویلا دیدم که پریسا از حموم اومده بیرون و داره موهاشو با سشووار خشک می کنه . از کاوه پرسیدم : بهداد کجاست ؟

گفت : اونم رفته دوش بگیره ...

احساس می کردم نگاه پریسا شرمگین بود . به کاوه گفتم : کی باید اون کارو انجام بدیم ؟ اصلا چه جوری باید انجام بدیم ؟

کاوه گفت : به وقتش می گم ..



دفترچه خاکستری – سهیل صحت


یه ساعتی از غروب گذشته بود که من و کاوه به ویلا برگشتیم . پلاستیک خرید هارو به دست بهداد دادم و همزمان کاوه پرسید : نیکا حرکت جدیدی یا حرف جدیدی نزد ؟؟؟

بهداد گفت : نه .. فقط اگه تونستین پریسا رو جمع کنین .. از وقتی رفتین داره یکی یکی به همه زنگ می زنه و حرف می زنه ..

نگاهم به پریسا افتاد که کنار نیکا روی زمین نشسته بود و داشت تند تند با موبایلش حرف می زد و ناراحت و نگران به نظر میومد . کاوه و بهداد وسایل رو برداشتن و با هم به سمت میز نارهار خوری قدیمی که گوشه ی سالن بود رفتن . صبر کردم صحبت کردن پریسا تموم شه و بعد رفتم کنارش . تا چشمش بهم افتاد بهم سلام کرد . با لبخندی زورکی جوابشو دادم و بعد در حالیکه با دستمالی زخم های روی صورت نیکا رو که توسط حمله ی اون کلاغ زخمی شده بود تمیز می کردم به پریسا گفتم : خودتو باختی پریسا ؟؟

آب دهنشو به زور قورت داد و گفت : اگه یه درصد قرار باشه اون اتفاق واسم بیوفته و دیگه برنگردم .. حتی اگه یه درصد باشه .. دلم می خواد صدای کسایی که دوستشون دارمو بشنوم ..

کنارش نشستم و مثه خودش پاهامو دراز کردم . نگاهی پر امید بهش انداختم و گفتم : ببین پریسا .. تو از بهترین و عزیز ترین دوستای منی .. اما این مشکل تو نیست .. اگه نخوای هیچ اجباری نیست .. 

پریسا نذاشت حرفمو ادامه بدم و زود گفت : سهیل .. من اینجا باشم و نیکا به من نیاز داشته باشه .. بعد من بکشم کنار ..؟ هرگز ..

لبخندی بهش زدم و گفتم : کار بزرگی می کنی .. وقتی همه چیز خوب بشه نیکا خیلی بهت افتخار می کنه ..

پریسا چیزی نگفت . کاوه صدام کرد و تا خواستم برم صدای پریسا تو گوشم نشست : خیلی برای نیکا ناراحتم . هیچ وقت تو زندگی ش اینقدر متفاوت و خوشحال ندیده بودمش .. 

لبخندی زدم و گفتم : پس خوشحال باش .. چون داری به این زندگی که دوستش داره برمیگردونی ش ..

وقتی برگشتم پیش کاوه و بهداد متوجه شدم کاوه چند تا شمع بزرگ روی میز گذاشته . بعد تا من رسیدم زود گفت : ببین سهیل . الان به بهداد هم گفتم . کاری که دارم انجام می دم. کار خطرناکیه . پس نباید هیچ اشتباهی انجام بشه تا خطری پریسا و نیکا رو تهدید نکنه .. 

سرمو تکون دادم که یعنی می فهمم . کاوه ظرف چوبی که پر از خاک رس بود رو با یه ظرف کوچیک که توش خاکستر بود رو جا به جا کرد . بعد گفت : اینم یه اشتباه کوچیک بود ..

بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت : باید نیکا یه جا هم سطح این شمع ها و ظرفا باشه . واسه همین باید بذاریمش روی این میز . دقت کنین که نباید از اولین کلمه ای که من می گم تا آخرین کلمه هیچ حرفی بینمون رد و بدل بشه . اگه حتی اتفاقی چیزی از دهنتون در بیاد همه ی پیوندهای ارتباطی بینمون به هم می ریزه و همه چی همونجوری که اون لحظه هست می مونه و دیگه نمی شه درستش کرد . پس باید حواستونو جمع کنین .. 

بهداد گفت : باشه .. کی شروع می کنیم ؟

کاوه نگاهی به ساعت مچی ش کرد و گفت : همین الان خوبه .. سهیل پس نیکارو بیار اینجا ..

بعد جایی که باید نیکا رو بین چهار تا شمع و دو تا ظرف چوبی می ذاشتم رو نشونم داد ..

با کمی نگرانی به طرف نیکا رفتم . از اینکه بخوام بهش دست بزنم و حرکات غیر عادی از خودش نشون بده می ترسیدم . برای همین به آرومی دستمو بردم زیر زانوهاش و اون یکی دستم رو زیر گردنش گرفتم . به نرمی و سبکی تو بغلم بود . تند تند نفس می کشید . روی میز گذاشتمش . کاوه به پریسا هم گفت که کنار نیکا دراز بکشه و چشماشو ببنده . پریسا هم صاف کنار نیکا دراز کشید . کاوه با یه دسته تیغ جلو اومد و گفت : پریسا اگه هر کاری کردم و دردت گرفت . فقط جیغ نکش .. همین ..

پریسا با بغض گفت : باشه ..

کاوه ایستاد و گفت : شما دو تا روبه روی هم واستین . دو تا دستای همو طوری بگیرین که یه حفاظ روی نیکا و پریسا درست کنین . هر چیزی هم که پیش اومد دستاتون نباید از هم جدا بشه ..

من و بهداد تو طول میز ناهار خوری ایستادیم و دستای همو گرفتیم . کاوه شمع ها رو روشن کرد و چراغ هارو خاموش کرد . شمع ها فضای کمی رو روشن کرد . کاوه گفت : شروع می کنم .. 

بعد شروع کرد به نگاه کردن به برگه ای که تو دستش بود و اینجوری خوند : همه ی ما آگاهیم که تو اینجا هستی و اکنون که دریچه ای به سوی تو باز شده مارا می بینی و می شنوی .. از تو می خواهم نشانه ات را پس دهی و باکره ی دیگری را نشانه گذاری کنی ..

برای یه لحظه فقط دیدم که کمی خاک از اون ظرف چوبی به هوا بلند شد . کاوه خم شد و توی ظرف رو نگاه کرد و ادامه داد : من باکره ات را به تو ارتباط می دهم ..

نگاهم به چشمهای بسته ی پریسا افتاد . پلک هاش می لرزید و حس می کردم سعی داره با تمام فشاری که به خودش وارد می کنه چشمهاشو بسته نگه داره .. 

کاوه جلو اومد و مچ دست راست پریسا رو با تیغ برید . پریسا چشمهاشو در هم کشید اما جیغ نزد . فقط لبهاشو محکم گزید . کاوه مچ دست چپ نیکا رو هم که با دست راست پریسا مماس بود رو هم برید . با سر چاقو قطره ای از خون های روی مچ دست نیکا رو روی خون های پریسا ریخت و پریسا به شدت شروع به لرزیدن کرد . حالا چشمهاش باز شده بود و فقط سفیدی چشمهاش بود که دیده می شد . لرزش دستهای بهداد زیاد شده بود و من سعی داشتم با هرچه محکم تر نگه داشتن دستهاش بهش آرامش بدم . 

کاوه ادامه داد : به من نشان بده که جسم اولی را پس داده ای ..

کمی از خاکسترها بالا اومد و کاوه توی ظرف رو نگاه کرد و گفت : حال با خاموش کردن شمع ها باکره ات را مال خود کن و جسم اول را باز گردان . بعد از آن دیگر نمی توانی به جسم اول برگردی ..

دوباره کمی خاک رس بالا پرید و شمع ها خاموش شد . اونقدر فضا سنگین شده بود که گوش هام گرفته بود . دستهای بهداد به خاطر لرزش های بدن پریسا خیلی زیاد شده بود . کمی که گذشت کاوه گفت : تموم شد بچه ها .. 

زود کلید برق رو که درست پشت سرش بود رو زد و همه جا روشن شد . دستهای من و بهداد از هم کنده شد و بهداد تا خواست به پریسا دست بزنه کاوه گفت : نکن بهداد ..

بهداد متعجب به ما نگاه کرد و گفت : یعنی چی ؟؟

کاوه سرشو پایین انداخت و گفت : به این زودی بر نمی گرده و نباید بهش دست بزنی .. 

بهداد جلو دوید و بدون هیچ حرفی به صورت کاوه مشتی کوبید و گفت : توی آشغال نگفتی اینجوری می شه .. دروغ گفتی ..

از اینکه نیکا و پریسا مثه دو تا جسم بی جون روی میز افتاده بودن با مچ دست های خونی عصبی بودم . جلو دویدم تا بهداد رو از کاوه جدا کنم . اما بهداد خیلی عصبانی بود چند تا مشت محکم به صورت و پهلوی کاوه کوبید و گفت : برش گردون عوضی ... برش گردون ..

کاوه که لبش پاره شده بود و از دهنش خون بیرون می ریخت گفت : بر می گرده .. فقط باید صبر کنی ..

بهداد دیوونه شده بود داد کشید : من می برمش بیمارستان ..

اما تا به سمت پریسا رفت کاوه جلوش ایستاد و گفت : حق نداری بهش دست بزنی و همه چیزو خراب کنی ...

بهداد داد کشید : اون زن منه ... تو حق نداری دخالت کنی ..

دست بهداد رو از عقب کشیدم و اون به شدت منو پس زد که یه قدم به عقب پرت شدم . دوباره جلو رفتم و گفتم : بهداد ... بس کن دیگه ... وضعو از این بدتر نکن ..

بهداد با نفرت نگاهم کرد و گفت : اگه برنگرده جفتتونو می کشم ...

بعد با عصبانیت از ویلا بیرون زد . نگاه من و کاوه به هم افتاد و گفتم : لبت داره خون میاد ..

کاوه بی توجه به اینکه دهنش خونی شده گفت : تو هم شک داری ..؟

چیزی نگفتم . داد کشید : اگه تو هم شک داری بیا منو بزن .. بیا دیگه .. بیا ..

به سمتش رفتم و دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : تو دیگه آروم باش .. سعی کن شرایطشو درک کنی ..

کاوه نیم نگاهی به نیکا و پریسا انداخت . حالا هر دوشون روی میز بدون هیچ حرکتی افتاده بودن . نگاه کاوه نگران کننده بود گفتم : خودت چی ؟ شک کردی ؟

کاوه هولم داد و از کنارم رد شد . دیدن اون دوتا واقعا نگرانم کرده بود . نمی دونم چرا ؟ اما فکر می کردم دیگه هیچ کدومشون برنمی گردن .. همونجا ایستاده بودم و نگاهشون می کردم که حس کردم انگشت دست نیکا تکون خورد . خیلی خفیف بود اما حسابی به وجد اومدم . آروم گفتم : نیکا .. نیکا منم عزیزم .. صدامو می شنوی ؟؟؟

دلم می خواست کاوه رو صدا بزنم اما می ترسیدم اگه وقفه ای تو حرف زدنم با نیکا بندازم به هوش نیاد برای همین بلند طوری که کاوه بشنوه گفتم : نیکا منم سهیل .. چشماتو باز کن عزیزم .. من اینجام پیشتم ...

کاوه دوون دوون خودشو به ما رسوند و همون لحظه چشم های نیکا ناگهانی باز شد و خیره شد به من .... 




ـــــــــــــــــــــ 


احساس می کردم که مدت زیادی رو خواب بودم . صدای آشنایی رو هر لحظه نزدیکتر می شنیدم . وقتی که چشمهامو باز کردم نگاهم به نگاه آشنایی گره خورد . خوب می دونستم که قبلا هم دیدمش . خم شد و بغلم کرد .. کمی که گذشت با اینکه خیلی احساس خستگی و ناتوانی می کردم اما به نرمی هولش دادم . اول متعجب نگاهم کرد و بعد فرد دیگه ای جلو اومد . با محبت گفت : خوبی نیکا ؟؟

رومو ازش برگردوندم و نگاهم به دختری افتاد که کنارم دراز کشیده بود . با عجله همونجا نشستم . روی یه میز بودم . دستی روی بازوم اومد و متعاقب اون صدایی تو گوشم پیچید : نیکا منم سهیل .. منو نمی شناسی ؟؟

به طرفش برگشتم . با اخم نگاهش کردم و گفتم : من چرا اینجام .. ؟

کمکم کرد تا از روی میز پایین اومدم و بعد گفت : نیکا خوبی تو ؟؟

دوباره نگاهم تو چشمای اون یکی گره خورد . شناختمش .. هر دوشون رو می شناختم . اما برای چند لحظه احساس کردم که نمی شناسمشون . بغض کرده بودم . پرسیدم : چی شده ؟؟ چه بلایی سرم اومده ؟؟ 

بعد بدون اینکه منتظر جواب باشم با شدت شروع کردم به گریه کردن و میون گریه گفتم : من می ترسم .. 

سهیل جلو اومد و تو گوشم زمزمه کرد : آروم باش .. من پیشتم . نمی ذارم هیچ اتفاقی برات بیوفته ..

همونطور که گریه می کردم گفتم : من یه احساس بدی دارم ..

سهیل گفت : دیگه هیچ اتفاقی نمی افته عزیزم ..

با بغض گفتم : چرا نمی دونم چی شده ؟؟ چرا یادم نمیاد که چه بلایی سرم اومده یا چرا اینجام ؟؟ چرا مچ دستم خونیه ؟؟ خودکشی کرده بودم ؟

سهیل لبخندی پر محبت زد و گفت : واست تعریف می کنم عزیزم . تو آروم باش ..

برای یه لحظه آخرین تصاویری که دیده بودم و اتفاقاتی که افتاده بود تو ذهنم جریان گرفت اما نتونستم ارتباطی بین اون قبرستون و این موقعیت پیدا کنم گیج و وحشت زده شده بودم .

نگاهم افتاد به پریسا و گفتم : پریسا چرا اونجاست ؟؟ اتفاقی واسش افتاده ؟

کاوه گفت : نه .. چیزی نیست . خوب می شه ..

سهیل منو کنار کشید و تمام اتفاقاتی که افتاده بود رو برام گفت . بعد از اینکه حرفاش تموم شد من که اتفاقاتی که افتاده بود رو باور نمی کردم باز هم گریه کردم و میون گریه گفتم : اگه پریسا برنگرده چی ؟شماها نباید می ذاشتین این کارو بکنه .. آخه چرا ؟؟ 

سهیل دست روی شونه م گذاشت و گفت : نیکا .. ما همه می خواستیم تورو نجات بدیم و پریسا خودش خواست که این کارو بکنه ..

تو همین لحظه در خونه باز شد همه منتظر بودیم ببینیم کی وارد می شه . وقتی بهداد با چهره ای گرفته وارد خونه شد و نگاهش به من افتاد برای لحظه ای لبخند زد و به سمتم اومد . منم به طرفش رفتم . خیلی پر محبت به هم دست دادیم و بهداد گفت : خوشحالم نجات پیدا کردی ..

بغض کردم و گفتم :خوشحال نیستم ..

لبخندی زد و گفت : پریسا بر می گرده ..

اشک روی گونه هام ریخت و گفتم : آره بر می گرده .. مطمئنم ..

بهداد به سمت کاوه رفت و زیر لب گفت : متاسفم داداش .. عصبی بودم ..

کاوه دست روی شونه ش گذاشت و گفت : می دونم .. مشکلی نیست ..

بهداد با نگرانی گفت : ببین چه بلایی سر چشمت اومده . می رم برات یخ میارم ..

بعد از اون با کمک سهیل رفتیم تو دستشویی و تو سینک دستشویی خون های خشک شده روی مچ دستمو می شستیم که نگاهم تو آینه به سهیل افتاد که کنارم ایستاده بود و مشغول شستن دستم بود و بعد نگاهم به خودم افتاد که با موهای نا مرتب و چشمایی که زیرش گود و سیاه شده بود و سفیدی چشمهام که به قرمزی می زد و رد های زخمی زیادی که جای جای صورتم بود تو آینه نمایان شده بودم . خیلی زشت شده بودم . خیلی ناراحت و غمگین بودم . احساس خستگی می کردم و یه جوری دلم گرفته بود . می ترسیدم . 

با صدای سهیل به خودم اومدم : به چی زل زدی ؟؟

نگاهم افتاد بهش . لبخندی کج روی لبم اومد و گفتم : خودم .. چقدر زشت شدم .. 

خندید و گفت : برای من خوشگلترین دختر دنیایی ..

پوزخند زدم و گفتم : هندی نشو دیگه .. حالا دنیا که نه دیگه ..

لبخند زد و گفت : خب حالا خوشگلترین دختر دانشگاه ..

اخم کردم و سهیل به نرمی گونه مو بوسید . حرکتش خیلی غیر منتظره بود و حسابی غافلگیرم کرد . اما نتونستم جوابی برای حرکتش داشته باشم و از دستشویی بیرون رفتم . سهیل بعد از من اومد بیرون . به طرف پریسا می رفتم که کاوه گفت : نیکا .. فقط نباید بهش دست بزنی ..

سرمو تکون دادم و کنارش لبه ی میز نشستم . نگاهم به صورت ظریف پریسای عزیزم بود . دوستی که بهترین دوستم بود . دوستی که دوستی شو به بهای جونش و زندگی ش بهم ثابت کرد . بغض داشتم . بینی م تیر می کشید . بهداد داشت سیگار می کشید و دیدن قیافه ی گرفته ش بیشتر تحریکم کرد که اشک بریزم . اشک روی گونه هام ریخت و زیر لب با صدایی که بیشتر از حد معمول همیشه گرفته بود گفتم : تورو خدا برگرد پری .. پری جونم ..



ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ 

توی آشپزخونه ایستاده بودم و در حالیکه منتظر بودم آب جوش بیاد تا چای درست کنم نگاهم از پنجره به بیرون بود . به فضای سر سبزی که رو به روم بود . به صدای آواز پرنده هایی که با طلوع خورشید می خوندن . اون شب با وجود خستگی زیادی که داشتم اما تا صبح چشم رو هم نذاشته بودم . یعنی هیچ کدوممون نخوابیده بودیم . همه تو سکوت نشسته بودیم و بدن نیمه جون پریسا رو نگاه می کردیم . این دو ساعت آخر تنها سهیل بود که خوابش برده بود . صدای پایی رو شنیدم و به عقب برگشتم . کاوه بود . اومد کنارم و گفت : می خوای چای درست کنی ؟؟

با لبخند گفتم : آره ..

گفت : بعدش یه کم بخواب .. می تونم بفهمم وقتی تو اون حالت بودی چقدر روت فشار بود و چقدر جنگیدی .. 

دوباره بینی م تیر کشید و گفتم : کاوه می خوام ازت یه چیز بپرسم ..

چیزی نگفت اما من پرسیدم : پری بر می گرده ؟

سری تکون داد و گفت : قطعا باید برگرده ..

روی صندلی میز ناهار خوری پلاستیکی آشپزخونه نشست و تکه نون خشکی به دهانش گذاشت و گفت : اگه برگرده .. دیگه همه چیز تموم می شه . همه مون راحت می شیم ..

لبخندی روی لبم اومد . حس خوبی بود . حتی چند تا تصویر خوب هم تو ذهنم از برگشت پریسا و اینکه بعدش چقدر خوش می گذره ساختم . اما با صدای سوت کتری که خبر از به جوش اومدن آب می داد همه ی اون تصاویر رفت و اون حس بد دوباره برگشت جمله ی کاوه تو ذهنم تکرار شد " اگه برگرده " این " اگه " خیلی دردناک بود . دوباره بغض کردم و مشغول کار شدم . وقتی چای رو دم کردم . یه استکان برای کاوه ریختم و جلوش گذاشتم . نگاهم کرد و من گفتم : مرسی .. تو خیلی کمکم کردی .. 

لبخند زد و چیزی نگفت . از آشپزخونه که خارج شدم دیدم که بهداد بالای سر پریسا ایستاده تا چشمش به من افتاد گفت : نیکا پریسا یه چیزایی می گه ..

با عجله به طرفش دویدم و شنیدم که از بین لبهای به هم چسبیده و قفل شده ش نالید : کا ... وه .. 

با صدای بلند کاوه رو صدا کردم که سهیل هم از خواب پرید و هر دوشون به سمتمون اومدن . به کاوه گفتم که پریسا اسمشو صدا زده .. 

کاوه هراسون نگاهی به اطراف کرد و دنبال کتابش گشت وقتی پیداش کرد تند تند ورق زد و یه چیزی رو خوند . نگاهی به من کرد و گفت : دستتو بده به من .. 

با نگرانی گفتم : چی شده ؟؟ 

دسته تیغ رو از روی میز برداشت و زخم دست پریسا رو باز کرد و خون از دستش بیرون پرید . با ترس دستمو جلو بردم و کاوه بالای برش قبلی که حالا خون لخته شده و زخم شده بود رو برید . از درد جیغ کشیدم و کاوه دستمو روی میز گذاشت و با سر چاقو کمی از خون پریسا رو روی خون های دست من ریخت و بعد زود شمع روشن کرد و کج روی برش دست پریسا گرفت . قطره های آب شده ی شمع روی خونهاش چکید و همین کارو با من کرد . داغی قطره های شمع روی زخم دستم حسابی دستمو سوزوند و من جیغ کشیدم . کاوه عرق روی پیشونی شو پاک کرد و گفت : نیکا شاید دوباره تو همون حالت فرو بری اما زود بر می گردی . نگران نباش ..

با اطمینان نگاهش کردم و سهیل دست رو شونه م گذاشت . لحظاتی بعد پریسا با جیغ چشماشو باز کرد و همون جا نشست . با وحشت به اطراف نگاه کرد و وقتی ماهارو دید زد زیر گریه بهداد محکم بغلش کرد و پریسا همون طور گریه می کرد . کم کم همه چی رو تار می دیدم تا اینکه احساس کردم پاهام دیگه توان نگه داشتنمو ندارن ...

سردی آب رو روی صورتم حس کردم و چشمامو باز کردم . صدای آشنایی گفت : دیدین گفتم زود بر می گرده ؟؟ دیدین گفتم ؟؟ 

بعد خندید . دست گرم و پر محبتی روی گونه م کشیده شد و پریسا با محبت گفت : دوست عزیزم ..

با شدت بغلم کرد . منم محکم بغلش کردم . صدای بهداد تو گوشم پیچید : پری زودتر تمومش کن آقاشونم تو صفه ..

پریسا با خنده تند تند صورتمو بوس کرد و گفت : من عاشقتم .. 

تا پریسا عقب رفت نشستم و سهیل با محبت نگاهم کرد . بچه ها دورم بودن و من رو کاناپه بودم . همه چی رو به یاد آورده بودم مثه دفعه قبل نبود که گیج و گنگ بودم . فقط پرسیدم : دوباره چی شد ؟

بهداد گفت : هیچی تا ما واسه این خانوم تعریف کنیم چی شده بود . تو هم برگشتی ..

کاوه گفت : من با شمع راه ورود و خروج روحه رو برای محکم کاری بستم . اما این آخری که رفتی واسه این بود که می خواست تورو پس بگیره اما خب چون تو اون آیین رو اون شب درست انجام دادی دیگه نتونست ..

لبخندی زدم و گفتم : یعنی دیگه همه چی تموم شد ؟؟

سهیل گفت : اره عزیزم .. امروزم می ریم کلی خوش می گذرونیم و جشن می گیریم ..

خندیدم و خودمو به پریسا رسوندم . دوباره بغلش کردم و گفتم : حس می کنم تو مثه خواهری هستی که هیچ وقت نداشتم . یا شاید اگه خواهر داشتم بازم مثه تو نبود .. فقط اینکه نمی دونم چطور می تونم جبران کنم .. خیلی ازت ممنونم ..

بهداد با شیطنت گفت : من بهت می گم چطور جبران کنی ؟؟

نگاهش کردم و بهداد گفت : تو عروسی مون نرقصی .. آبرومونو حفظ کنی ..

گفتم : که منو مسخره می کنی . هان ؟؟ 

با خنده دنبالش دویدم و اون ازم فرار کرد ..



بعد از خوردن ناهار تو یه رستوران ساحلی به سمت خونه راه افتادیم . توی راه برگشت همه مون خیلی خوشحال بودیم و مثه اومدن که انگار داشتیم برای مرگ می رفتیم نبودیم . همه پر ِانرژی بودیم و حرف می زدیم و شوخی می کردیم و می خندیدیم . البته همه ی اینا تا وقتی بود که گوشی من زنگ خورد . دایی شهاب بود . به کاوه اشاره کردم صدای ضبط رو کم کنه و بقیه هم ساکت شدن تا من حرف بزنم . با خوشرویی جواب دادم : سلام دایی جونم ..

صدایی سرد و عصبی تو گوشم پیچید : سلام و کوفت ... چرا گوشی ت خاموشه از دیروز ؟؟؟

من که تو ذوقم خورده بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم : این چه طرز حرف زدنه شهاب ؟

شهاب با ناراحتی گفت : نمی گی من نگرانت می شم ؟ 

دوست نداشتم دروغ بگم . هیچ وقت از دروغ گفتن خوشم نمیومد . اما مجبوری گفتم : شهاب گوشی م از دستم افتاد شکست . واسه همین خاموش بود ..

کمی لحنش آروم شد اما رنگ نصیحت به خودش گرفت : خب چرا مواظب نیستی ؟؟ چرا به فکر من نیستی دختر هان ؟؟؟ نمی تونستی یه زنگ به من بزنی از گوشی پریسا ؟ یا از خونه شون ؟؟

با حالتی معذب گفتم : اصلا حواسم نبود . معذرت می خوام .. 

شهاب با نگرانی گفت : از امشب بیا پیش خودم .. 

با من من گفتم : می شه از فردا بیام ؟؟ واسه امشب کلی برنامه گذاشتیم .. دوستا دیگه مونم قراره بیان .. اوممم .. لطفا شهابی ؟؟

شهاب نرم شده بود گفت : پس حداقل یه سر بیا ببینمت دلم برات تنگ شده ..

لبخندی روی لبم اومد و با شیطنت گفتم : آها .. اگه وقت کردم میام .. البته چون شما از منشی وقت قبلی نگرفتین بازم نمی تونم قول بدم ..

خندید و گفت : کوفت .. امروز بعد از ظهر خونه ام . منتظرتم .. 

" باشه " ای مجبوری گفتم و قطع کردم و بعد با نگرانی گفتم : کاوه کی می رسیم خونه ؟؟

کاوه از تو آینه نگاهم کرد و گفت : آخرای شب یا شاید نزدیکای صبح ..

با حرص غریدم : حالا شهابو چیکار کنم ؟؟

پریسا خندید و گفت : فکر کن که مجبور بشی راستشو بهش بگی ..

خندیدم و گفتم : حالا تو لفظشو نیا ..

خندید و با شیطنت خودشو تو بغل بهداد که کنارش نشسته بود جا داد . 

اون روز مجبور شدم یه دروغ دیگه برای اینکه بعد از ظهر نتونستم پیش شهاب برم بهش تحویل بدم اما به جاش بهش قول دادم که چند روز باقی مونده تا اومدن مامان اینارو برم پیشش . وقتی نزدیکای صبح تو گرگ و میش رسیدیم جلو خونه ی سهیل اینا . سهیل تازه خوابش گرفته بود . من برای اینکه هیچ وقت تو ماشین خوابم نمی برد توی راه جامو با سهیل عوض کرده بودم و جلو نشسته بودم تا با کاوه حرف بزنم و نذارم خوابش ببره . به عقب برگشتم و نگاهم افتاد به اون سه تا که خواب بودن . سهیل سرش روی شونه ش خم شده بود و دهنش کمی باز مونده بود . با شیطنت ریشه های شالم رو به دماغش کشیدم و سهیل با یه عطسه ی بلند چشماشو باز کرد . از عطسه ی اون پریسا و بهداد هم از خواب پریدن .. من و کاوه شروع کردیم به خندیدن و اونا هم بعد از یه کم غر غر کردن با ما خندیدن . خب حالا وقت این بود که از هم جدا بشیم . بعد از دو سه روز پر هیجان که با هم تجربه کردیم الان وقت خدافظی بود . من و پریسا تند تند همو بوس کردیم و با بقیه هم خدافظی کردیم و من و سهیل از ماشین خارج شدیم . چون ماشین من تو حیاط خونه ی سهیل اینا بود منتظر بودم تا سهیل درو باز کنه و من ماشینمو بردارم و برم . کاوه هنوز راه نیوفتاده بود . بهداد رفت جلو بشینه و پریسا روی صندلی عقب دراز کشید . سهیل به سمت خونه می رفت که کاوه گفت : می خوای منتظر بمونم ماشینتو دربیاری پشت سرت تا خونه بیام ؟؟ چون خلوته !! 

می خواستم قبول کنم چون اون موقع خیابون خلوت تر و ساکت تر از هر وقت دیگه ای بود اما سهیل به جای من جواب داد : نه شما برین . من خودم می برمش ..

نگاهم افتاد به کاوه . حس کردم ناراحت شد و برای اینکه اونجوری نبینمش گفتم : کاوه واسه همه چیز ممنونم . اگه تو نبودی .. حتما هنوز اون روحه داشت اذیتم می کرد . 

کاوه لبخندی زد و گفت : فقط خوشحالم که همه چی تموم شد ..

بعد از یه خدافظی کلی به سمت سهیل رفتم . سهیل درو باز کرد و بهم تعارف کرد برم داخل . وارد حیاط که شدم هوا کمی روشن تر از وقتی که رسیدیم شده بود . صدای جیک جیک پرنده ها هم میومد . داشتم تو کیفم دنبال سوئیچ ماشین می گشتم که سهیل در خونه رو بست و بعد گفت : منم با ماشین دنبالت میام ..

خواستم جوابشو بدم که خمیازه کشیدم . سهیل با محبت گفت : تمام شبو بیدار بودی .. حتما خیلی خوابت میاد .. 

در حالی که سعی می کردم خمیازه ی دومم رو مهار کنم گفتم : اوهوم .. برم خونه تا ظهر می خوابم ..

سهیل گفت : من ظهر بعد از مدرسه ی سارا می رم دنبالش .. می خوای تا اون موقع اینجا بمونی .. ؟؟ 

برای یه لحظه از جمله ای که گفت جا خوردم . اما خونسردی خودمو حفظ کردم و گفتم : نه دیگه .. من می رم .. توام می خوای استراحت کنی آخه ..

غیر منتظره دستمو گرفت و گفت : دوست دارم پیشم بمونی .. نه نیار ..

با حالتی معذب گفتم : نه سهیل .. بهتره برم ..

با ناراحتی نگاهم کرد و چیزی نگفت . ملتماسانه نگاهش کردم که گفت : البته هر جور راحتی عزیزم . من اصرار نمی کنم .. 

خیلی دلم می خواست پیشش بمونم .. حس تنها بودن باهاش قلقلکم می داد . از طرفی از اینکه باهاش تنها باشم بعد از این که اینقدر با هم نزدیک شده بودیم می ترسیدم . دوباره نگاهش کردم که گفت : بیا بریم ببعی لوس من ..

همونطور که دستمو می کشید باهاش همقدم شدم . تو رودرواسی قرار نگرفتم . خلاف میلم هم نبود . فقط دو دل بودم که حالا بالاخره تصمیم گرفتم بمونم . 

با هم که وارد خونه شدیم . خونه خیلی تاریک و گرفته بود .سهیل منو به سمت کاناپه هدایت کرد و خودش تند تند پرده هارو کنار کشید و روشنایی صبح به داخل تابیده شد . بعد به طرفم اومد و گفت : الان میل داری صبحانه بخوریم .. ؟؟ 

با حرکت سر بهش فهموندم که صبحانه نمی خوام . سهیل رفت تا لباسهاشو عوض کنه و منم مانتو و شالم رو در آوردم . سهیل وقتی برگشت پیشم یه شلوار سورمه ای سیر و یه تی شرت سفید به تن داشت . کنارم اومد و گفت : سردته ؟؟

فضای خونه شون چون چند روزی بود که کسی توش زندگی نمی کرد یه کمی سرد بود و من خودمو جمع کرده بودم . از دیدن قیافه م خنده ش گرفته بود گفت : الان می رم برات پتو میارم ..

بعد از چند دقیقه با یه پتوی تمیز خوشگل اومد و پتو رو روم انداخت . به محض اینکه کمی گرم شدم چشمهام سنگین شد اما سعی کردم به خوابی که کاملا بهش نیاز داشتم غلبه کنم . سهیل کنارم نشست و دستشو دور شونه م انداخت و گفت : مرسی که موندی ..

لبخندی بهش زدم و گفتم : پتو رو بکش روت ..

اومد زیر پتو و حالا گرمای بدنش زیر پتو حبس شده بود و به منم منتقل می شد . نزدیک بودن به سهیل اونم بعد از اون همه اتفاقی که ناخودآگاه هم با هم صمیمی ترمون کرده بود . هم هر لحظه دوست داشتنشو تو دلم بیشتر کرده بود خیلی لذت بخش بود . حس اینکه بغلم کرده بود فوق العاده بود . اونقدر خوابم میومد که به نرمی سرمو روی سینه ش تکیه داده بودم و سهیل در حالیکه بازومو نوازش می کرد در مورد خوابی که دیده بود برام می گفت . صداشو می شنیدم اما مفهوم حرفاشو نمی فهمیدم .. کم کم تو بغلش خوابم برده بود ... 

کمی بعد وقتی چشمامو باز کردم اول اصلا متوجه نشدم که کجا قرار دارم تقریبا چند ثانیه ای طول کشید تا تونستم چند دقیقه ی قبل از اینکه به خواب برم و به یاد بیارم . با یادآوری اینکه تو بغل سهیل بودم با عجله نیم خیز شدم . نگاهی به اطراف انداختم و حدس زدم که باید روی تخت سهیل و تو اتاق سهیل باشم . پتو رو با دستم بالا کشیدم و بوییدم . بوی سهیل رو می داد . لبخندی روی لبم اومد و خودمو روی بالش انداختم و بوییدمش . پتو رو دور خودم پیچیدم و غلت زدم . چه حس خوب و نزدیکی خاصی به سهیل داشتم . بعد با کنجکاوی انگار که چیزی یادم اومده باشه از جام پریدم و نگاه موشکافانه ای به اتاق انداختم . روبه روی در اتاق که حالا بسته بود یه تخت یک و نیم نفره قرار داشت که من روش بودم . مابین تخت و دیوار از سمت راست یه پا تختی بود که روش یه ساعت رو میزی آبی و یه قاب عکس و چند تا بسته ی آدامس بود . خم شدم و قاب عکس رو برداشتم عکس یه پسر کوچولوی شیطون و تپل بود که با دست تپولوش پستونک زردی که تو دهنش بود رو گرفته بود . کاملا مشخص بود که عکس بچگی های سهیله . چشمها همون چشمها بود . حالت مغرور نگاهش همون بود . وای که چقدر اون عکسو دوست داشتم . عکسو سرجاش گذاشتم و یه آدامس خرسی از روی میز برداشتم و در حالی که می جویدمش نگاهم به اتاق افتاد . سمت چپ تخت یه میز مطالعه قرار داشت که روش یه لپ تاپ بود با کلی سی دی و دو تا فلش و یه تقویم رو میزی و چند تا برگه و خودکار و یه عینک طبی و یه قوطی دلستر . کنارش یه سطل چوبی بزرگ بود که کلی برگه ی لوله شده توش قرار داشت و تو یه سطل چوبی دیگه هم پر بود از خط کش های بزرگ و یه سری لوازم معماری . تو ضلع کناری اتاق یه پنجره ی سرتاسری وجود داشت که حدس زدم باید رو به حیاط باشه . با پرده ی اسپرت خاکستری پوشیده شده بود و زیر پنجره یه کاناپه ی تقریبا قدیمی ولی اسپرت به رنگ آبی نفتی قرار گرفته بود که روش دو تا کوسن زرد بود و کلی تی شرت و پیراهن و شلوار که به صورت نامنظم روش پخش شده بود و کمی ش هم روی زمین که با موکت خاکستری روشن فرش شده بود ریخته شده بود . تو ضلع رو به رویی تخت و کناری پنجره یه جالباسی شبیه جالباسی های مغازه های لباس فروشی وجود داشت که روش پر بود از انواع و اقسام لباس های مردونه حتی بیشتر از ظرفیتش و این جالباسی نصف اون ضلع اتاق رو پوشونده بود و فاصله ای که تا در ورودی باقی مونده بود رو که دقیقا رو به روی تخت بود یه آینه قدی بزرگ و یه میز کوچک که کنارش قرار داشت پر کرده بود . روی میز که وقتی بیشتر دقت کردم دیدم شبیه پا تختی کناری تخت بود پر بود از لوازم آرایشی مردونه . ادکلن و اسپری و افتر شیو و خمیر ریش و شونه و تافت و اتو مو و سشوار و خلاصه اینجور چیزا . بالای آینه دو تا زنجیر استیل آویزون بود که پلاک یکی ش یه مستطیل کوچک بود و روش یه سری علایم خاص بود و اون یکی ش هم یه حلقه ظریف طلا زرد از توش رد شده بود . یه گلیم با ترکیب رنگ آبی نفتی نارنجی زرد و یه سبز ملایم روی موکت پهن شده بود . رو تختی هم خاکستری بود با بالشت آبی نفتی . کلا رنگ هایی که تو اتاق استفاده شده بود خیلی اسپرت و در نهایت سلیقه انتخاب شده بود . خیلی در مورد اتاقش کنجکاو شده بودم . از اون نقشه های معماری و لوازمش گرفته تا اون حلقه ای که از اون زنجیر آویزون بود . نگاهی به ساعت روی پاتختی کردم . ده و نیم بود و احساس کردم که خیلی خوابیدم . دلم نمی خواست از اتاق برم بیرون و با سهیل رو به رو بشم . ازش خجالت می کشیدم . از اینکه تصور می کردم وقتی خواب بودم چطور منو تا اینجا آورده ؟ 

به آرومی از تخت پایین اومدم و به طرف پنجره رفتم . پرده های اتاق رنگ روشنی داشت اما چون کمی ضخیم بود باعث می شد نور به داخل اتاق نتابه . به نرمی پرده رو کنار کشیدم و بستمش . نور خورشید به اتاق تابید و فضای زیبا و دلباز حیاط نمایانگر شد . عاشق اتاق سهیل شده بودم در حین سادگی و با وجود وسایل قدیمی که داشت و شلوغی نسبی اتاق یه پسر چیدمان گرم و دلنشینی داشت . دونه دونه لباس های روی کاناپه رو برداشتم و توی چوب لباسی هایی که روی زمین افتاده بود گذاشتم و با وجود سختی که داشت توی جالباسی گوشه ی اتاق جای دادمش . به سمت آینه رفتم و دست روی حلقه ی طلایی رنگ کشیدم به نظرم یه حلقه ی قدیمی اومد . ذهنم درگیر این بود که این حلقه چی می تونه باشه . با خودم فکر کردم شاید سهیل قبلا نامزد داشته یا زن داشته و این حلقه . حلقه ی مربوط به اون قضیه بوده باشه . بعد نگاهم تو آینه به خودم افتاد به چشم های سیاه دختری با موهای زشت و نامرتب . با موهایی که به طرز بدی کوتاه شده بود و رد زخم هایی روی صورتش که کم کم داشت خوب می شد لبخند کجی روی لبهاش دیدم . لبخندی که خیلی به حالت چشماش میومد . نگاهی که فقط می شد توش حسودی رو دید . لبخندی که فقط شبیه پوزخند بود . از اینکه با اون قیافه ی خنده دار به کسی که می تونست صاحب خاطره های مشترک با سهیل توسط اون حلقه باشه حسودی م شده بود خنده م گرفت . کل اون نگاه خصمانه و حسود از بین رفت و بعد سعی کردم یقه ی تی شرتم رو درست کنم دوباره روی حلقه دست کشیدم و تو همون لحظه در اتاق با صدای بدی باز شد . سهیل به محض اینکه وارد شد نگاهش افتاد به من . من هول شدم و دستمو از روی حلقه برداشتم و گفتم : سلام ..

سهیل لبخندی زد و گفت : اعع ؟؟ بیدار شدی ؟

فقط سرمو تکون دادم . جلو اومد و گفت : آوردمت رو تخت که راحت باشی و کمرت درد نگیره . امیدوارم ناراحتت نکرده باشم ..

فقط سرمو تکون دادم که یعنی مشکلی نیست . بعد لبه ی تخت نشستم . سهیل با شیطنت گفت : حال می کنی چقدر اتاقم مرتبه ؟؟

چپ چپ نگاهش کردم و سهیل سوت زد . با خنده گفتم : البته لازم نیست تشکر کنی ..

سهیل گفت : دقیقا .. خب وظیفته اتاق دوست پسرتو مرتب کنی ..

به طرفش حمله کردم که تو هوا دستامو گرفت و با ملایمت بغلم کرد و گفت : آروم آروم عزیزم .. اعتراض داری ؟؟

زود گفتم : بله که دارم ..

سهیل دستامو ول کرد و فرصت داد تا ادامه حرفمو بگم و من در حالیکه موهامو پشت گوشم می دادم گفتم : وظیفه ی من نیست ..

سهیل با سماجت گفت : چرا دیگه عزیزم .. با همین کارا می تونی عشقتو بهم ثابت کنی ..

با اینکه می دونستم داره شوخی می کنه اما با این همه حرصم در اومد و گفتم : اصلا من عاشق یه همچین کسی نمی شم ..

ابروهاشو بالا انداخت و گفت : مگه دست خودته ؟؟ 

تا به طرفم خیز برداشت جیغ کشیدم و سهیل در حالیکه می خندید بغلم کرد و چون پاهامو از زمین بلند کرده بود حس می کردم تعادل ندارم و تو بغلش دست و پا می زدم و این باعث می شد خنده مون قطع نشه . کمی بعد به محض اینکه سهیل منو روی زمین گذاشت . به سمت آینه رفتم و گفتم : سهیل این حلقه مال کیه ؟؟ 

سهیل برای لحظه ای اخم کرد اما خیلی زود گفت : حلقه ی مامان .. 

با دیدن چهره ی درهم سهیل خیلی متاثر شدم و گفتم : خیلی قشنگه ..

سهیل لبخندی زورکی زد و بعد من برای اینکه جو عوض بشه زود پرسیدم : آها .. یه سوال دیگه ..

گفت : چه سوالی ؟؟

به نقشه های معماری لوله شده تو سطل چوبی اشاره کردم و گفتم : مگه تو معماری بلدی ؟؟

سهیل خندید و روی کاناپه نشست و گفت : تو اصلا چی از من می دونی ؟؟

لبامو جمع کردم و روبه روش لبه ی تخت نشستم و با حالت لوسی گفتم : خب هیچی نگفتی که بدونم ..

چشمای سهیل شیطون شد و گفت : چه جوری بدون اینکه شناختی ازم داشته باشی دوست دخترم شدی .. ؟؟

با حرص نگاهش کردم و گفتم : تا جایی که یادمه هیچ وقت نگفتم که دوست دخترت می شم .. 

سهیل با پر رویی گفت : ولی وقتیکه منم گفتم هیچ اعتراضی نکردی ..

کم آوردم و برای همین رومو ازش برگردوندم و گفتم : اصلا من قهرم ..

سهیل خندید و گفت : حالا نمی خوای جواب سوالتو بدونی ؟

با ذوق به طرفش برگشتم و سهیل لبخند زد و گفت : نیکا می دونی من چند سالمه ؟؟ 

شونه هامو بالا انداختم و گفتم : می دونم که از من بزرگتری ولی نمی تونم حدس بزنم که چند سالته ..

با حالت خنده داری گفت : اون وقت فکر نمی کردی چیز مهمی باشه و ازم بپرسی ؟؟

لبامو جمع کردم و سهیل گفت :باشه حالا ناراحت نشو . من بیست و پنج سالمه ..

با حالتی سرزنشگر گفتم : حدس می زدم . بعدشم تو خودتم از من نپرسیدی که من چند سالمه ..

سهیل زود گفت : خب چون می دونستم . تو بیست و یک سالته ..

متعجب نگاهش کردم و اون گفت : لازم نیست حتما از خودت بپرسم ..

لبخند زدم و سهیل ادامه داد : در مورد معماری هم . . باید بگم من لیسانس معماری دارم ..

با هیجان گفتم : جدی ؟؟ وای نمی دونستم ..

سهیل با لحنی که کمی دلخور بود گفت : خب چون نپرسیدی ..

حس کردم از اینکه تا حالا هیچ سوالی ازش نپرسیدم ناراحته و شاید فکر می کنه که بهش بی تفاوتم برای همین دلجویانه گفتم : چون من معمولا سوال نمی پرسم . فکر می کنم هرکس تا هر حدی که لازم باشه بدونم واسم توضیح می ده . اما اگه این باعث شده ناراحتت کنم معذرت می خوام ..

بعد از گفتن جمله ی آخر سهیل متعجب نگاهم کرد و خودمم خیلی از اینکه ناخودآگاه معذرت خواهی کرده بودم متعجب بودم . من معمولا خیلی توی اینجور مسائل مغرور بودم و تو این مدتی که با سهیل بودم هر روز داشتم کارا و رفتارای گذشته مو نغز می کردم . من تو بدترین شرایط که کسی رو ناراحت کرده بودم و عذاب وجدان هم داشتم اونقدر مغرور بودم که معذرت خواهی نمی کردم یا به زور این کارو می کردم . اما همه چیز با سهیل فرق می کرد . من با سهیل یه نیکای دیگه بودم. یه نیکا که دیگه نه زیاد مغرور بود نه لوس و نه خودخواه ... 

انگار سهیل منو جادو می کرد که اینطور حتی خودمم از رفتارم تعجب می کردم . سهیل گفت : نه بابا .. این چه حرفیه .. باهات شوخی می کردم ..

لبخندی زدم و گفتم : حالا تو که لیسانس معماری داشتی دیگه چرا داری زبان می خونی ؟؟

سهیل لبخندی زد و گفت : اینم نمی دونی دیگه ؟؟

با خنده گفتم : البته که نمی دونم .. 

سهیل گفت : حتما اینم نمی دونی که من کار می کنم ؟؟

چشمام گرد شد و گفتم : نه نمی دونم ..

از دیدن قیافه م خندید و گفت : من و کاوه سال اول دانشگاه با هم آشنا شدیم . اونم معماری می خوند . کم کم که با هم صمیمی تر شدیم بهش گفتم که شدیدا دنبال کار هستم . البته اون زمان به خاطر این دنبال کار بودم چون بابا تازه از من و سارا جدا شده بود و دلم نمی خواست که ازش پول بگیرم . خلاصه کاوه بهم گفت که می تونم به صورت نیمه وقت تو شرکت اونا که یه شرکت ساختمانی بود کار کنم . کاوه خودشم اونجا کار می کرد . بیشتر مسئولیت های شرکت روی دوش کاوه بود . کار منم خیلی خوب بود و بهش علاقه داشتم واسه همین تونستم نظر بابای کاوه رو که رئیس شرکت بود رو جلب کنم و یه کار نیمه وقت بگیرم اونجا . اما خب حقوقش اونقدری نبود که بتونم همه ی خرج و مخارجمون رو به عهده بگیرم واسه همین خرجی که بابا هر ماه بهم می داد رو قبول می کردم فقط واسه اینکه دلم نمی خواست سارا کم و کسری داشته باشه از نظر مالی . به هر حال درسته بابا خیلی مایه دار نبود اما وضع مالی مونم اونقدری بد نبود که سارا عادت به سختی کشیدن داشته باشه و نمی خواستم بعد از رفتن مامان و بابا غصه ی اینجور مسائل رو هم داشته باشه ..

خنده م گرفته بود . سهیل با تعجب گفت : چرا می خندی ؟؟

با خنده گفتم : نمی گم ..

سهیل با شیطنت گفت : پس منم بقیه شو نمی گم ..

معترض گفتم : بابا سهیل زشته دیگه .. کلید نکن ..

مثه بچه های لجباز گفت : باید بگی ..

با خنده گفتم : باشه می گم . به شرطی که ناراحت نشی ..

گفت : باشه ..

با خنده گفتم : کیانا همیشه می گفت کوفتت بشه با پولدارترین پسر دانشگاه دوست شدی . همیشه می گفت سهیل پولدارترین پسر دانشگاس ..

سهیل خندید و گفت : حتما به خاطر ماشینم ..

با خنده گفتم : آره . شاید ..

سهیل پوزخندی زد و گفت : ماشین من و اون پرایدی که تو حیاط می بینی رو بابا هرطور که بود جور کرد تا مثلا دلمونو به دست بیاره که از ازدواجش و رفتنش از این خونه ناراحت نباشیم . سارا هم همیشه منتظره سنش برسه به سن گواهینامه گرفتن و بتونه با اون پراید رانندگی کنه ..

لبخندی روی لبم اومد . نمی دونم چرا احساس می کردم سهیل و سارا سختی زیاد کشیدن . دلم می گرفت که سهیل هم بابا و هم داداش سارا بود اونم تو این سن و سال ..

سهیل ادامه داد : دیگه تا وقتی لیسانسمو گرفتم تو شرکت جا افتادم و ترفیع گرفتم . دیگه شغلم تو شرکت نیمه وقت نبود و تمام وقت بود . بابای کاوه کلا آدم سخت گیریه . من و کاوه هم برای اینکه بتونیم شغلمونو حفظ کنیم تصمیم گرفتیم در حین کار بیایم یه مدرک زبان هم بگیریم برای اینکه تو کارمون لازمه . برای بستن قرار داد با شرکت های خارجی و اینجور چیزا .. که یه پیشرفت درجه ای داشته باشیم تو شرکت . البته این پیشنهاد خود بابای کاوه بود . . دیگه همین ..

با کنجکاوی گفتم : من چرا نمی دونستم که شما دوتا کار می کنین ؟؟ مگه ساعت کاری تون کی هست ؟

سهیل لبخندی زد و گفت : ساعت اداری دیگه . کلاسهایی که تو اون تایم داریمو مرخصی ساعتی می گیریم . بعد هم اگه پروِژه داشته باشیم و لازم باشه تکمیلش کنیم میاریمش خونه دیگه . کاری نداره . کلا من عاشق معماریم ..

گفتم : پس آقای مهندس می شه لطفا به خاطر اینکه تازه امروز فهمیدم شاغل هستین یه شیرینی به من بدین ؟؟

سهیل با خنده گفت : نه .. نمی شه .. 

با بالش روی تخت به طرفش رفتم و سهیل خودشو زیر دستاش پنهان کرد . بالش رو تو سرش کوبیدم و سهیل با خنده گفت : نیکا فرار کن که اگه دستم بهت برسه ریز ریزت می کنم ..

با پررویی گفتم : اه ؟؟ جدی ؟؟ فرار نمی کنم ببینم چطوری می خوای ریزم کنی ؟؟

بالش رو از دستم گرفت و نگاهم کرد و گفت : اصلا همینجوریم ریز می بینمت لازم نیست ریزت کنم ..

با حرص گفتم : وای سهیل می کشمت ..... 

چشمش به چهره ی حرصی من افتاد و کمی ازم دور شد و از اتاق خارج شد . درو روم بست و از پشت در گفت : دفعه آخرت بود این کارو کردیا .. کسی جرئت نداره با آقا سهیل اینجوری برخورد کنه ...

درو باز کردم اما سهیل دیگه جلوی در نبود . جیغ کشیدم : ترسو ... 

صدای خنده ی سهیل که به گوشم رسید خودمم خنده م گرفت .

اون روز بعد از اینکه ساعت یازده و نیم باهم یه صبحانه ی حاضری خوردیم که از دو تا پاکت شیر کاکائو و دو تا کیک صبحانه که سهیل از سوپر سر کوچه شون خریده بود تشکیل می شد به سمت خونه ی ما راه افتادیم . توی ماشین که بودم گهگاهی نگاهم از آینه وسط به سهیل می افتاد که تو ماشینش پشت سرم در حرکت بود لبخند روی لبم می اومد . حس خیلی خوبی داشتم همراه با خواننده می خوندم و با ولع به شلوغی و سر و صدای ماشین ها نگاه می کردم . این شلوغی ها تنها چیزی بود که همیشه موقع رانندگی اعصابمو خورد می کرد . اما حالا برام لذت بخش بود . انگار یه چیز جدیدی تو وجودم بود . یه چیزی که هیچ وقت تا حالا نبود . یه آرامش و هیجان توام باهم . یه چیزی مثه چیزی که وقتی با سامان بودم هم بود . اما نه به این شدت ..

اون موقع هم یه حسی شبیه این حس داشتم . اما دقیقا این نبود . وقتی به خونه رسیدم و ماشین رو پارک کردم به سمت ماشین سهیل رفتم شیشه رو پایین کشید و من گفتم : مرسی که منو رسوندی خونه ..

سهیل گفت : زود لباساتو عوض کن برو خونه شهاب .. نمی خوام تنها بمونی ..

سرمو تکون دادم و گفتم : یه کم استراحت می کنم عصر می رم پیشش ..

سرشو تکون داد و منم ازش خدافظی کردم و رفتم تو خونه . خونه از وقتی که ازش بیرون اومده بودم هیچ تغییری نکرده بود . رفتم توی آشپزخونه و برای خودم نسکافه درست کردم . با نسکافه ای که توی دستم بود رفتم توی اتاق . لای در کمی باز بود با پام درو باز کردم و وارد اتاق شدم خواستم به سمت میز کامپیوتر برم تا لیوان نسکافه رو روش بذارم که نگاهم افتاد به آینه ی میز لوازم آرایشم . لیوان توی دستم می لرزید . ضربان قلبم تند شده بود . جیغ خفیفی کشیدم و به طرف میز لوازم آرایشم دویدم . روی آینه با رِژ لب قرمزم نوشته شده بود : " بر می گردم هرزه کوچولو"