آروم خندید و گفت : ولی تو جو گیر نشی در بیاری ش ها نیکا .. من راهشو پیدا می کنم .. قول می دم .. وقتی دید ساکتم و چیزی نمی گم زود گفت : قول مردونه .. با بی حوصلگی گفتم : صبح بیدار نشی یادت بره چه قولی بهم دادی .. سهیل با شیطنت گفت : دیگه شانس بیاری یادم بمونه .. دوباره با جیغ جیغ گفتم : واییییییییی سهیل .. اذیتم نکن .. خندید و گفت : باشه .. دیگه برو بخواب بَبَعی جونم .. با حرص گفتم : باباته .. خندید و گفت : شب بخیر مو سیم تلفنی ... ( بوق .. بوق .. بوق .. ) نگاهم افتاد به موبایلم .. عادتش بود وقتی یه حرف ناخوشایند می زد زود تلفن رو قطع می کرد . با حس هیجان و شعف و عشق زیادی موبایلم رو با عطش بوسیدم و گفتم : قربونت بشم ....... ****************** با حالتی که انگار چندشش شده نگاهم کرد . با خنده گفتم : چیه خو ؟؟ چرا اونجوری نگام می کنی ؟؟ چشماشو جمع کرد و گفت : اینا چیه تو می خوری ؟؟؟ غش غش خندیدم و یه قاشق دیگه از ترشک های توی لیوان پلاستیکی برداشتم و تو دهنم گذاشتم و در حالیکه لذتم رو از خوردنش نشون می دادم ، گفتم : اسمش ترشکه .. دهن کجی کرد و گفت : اععع ؟؟ جدا ؟ نمی دونستم .. زبون درازی کردم و گفتم : خب دوست نداری مجبور نیستی بخوری .. قاشق پلاستیکی رو از دستش گرفتم و گفتم : نگران نباش خودم همه شو می خورم .. سهیل چپ چپ نگاهم کرد و زود بسته ی بزرگ چیپس رو از صندلی عقب برداشت و گفت : پس حالا که اینجوریه .. اینم مال منه .. ناخودآگاه لبام جمع شد . لبخندی روی لبش اومد . ولی درست تو یه لحظه که حواسش به عوض کردن آهنگ پرت شده بود . بسته ی چیپس رو ازش قاپیدم و در حالیکه با دهانی باز می خندیدم گفتم : تو این دنیا اگه حواست به چیزایی که داری نباشه هیچی بهت نمی رسه .. با شیطنت خودشو به سمتم کشید و گفت : اععع ؟؟ پس بذار تا حواسم هست .. یه چیزی بهم برسه .. منم که فکر کردم می خواد چیپس و ترشک رو ازم بگیره محکم گرفتمشون تا نتونه ازم بگیرشون . اما تو همون لحظه ها که حواسم به هرچه محکم تر گرفتن چیپس و ترشک بود سهیل خیلی زیاد بهم نزدیک شد و تا به سمتش چرخیدم لباشو به لبام چسبوند و با عطش لبامو بوسید . در حال بوسیدن لبام بود که به نرمی هولش دادم و در برابر نگاه دلخور و کمی عصبانی ش غریدم : تو ماشینیم ها ... نگاهی به اطراف و کوچه ی تاریکی که توش قرار داشتیم کرد و گفت : خب باشیم .. اما هیچکس اینجا نیست .. با حالتی معذب در حالیکه پشت دستمو روی لبم می کشیدم گفتم : ممکنه یکی رد شه و ببینمون .. سهیل یه تای ابروشو بالا انداخت . همیشه هروقت ازم ناراحت می شد این کارو می کرد . زود گفتم : سهیل دیگه .. زشته .. روشو ازم برگردوند و طوری نشست که انگار می خواد ماشین رو روشن کنه منم با لبایی آویزون و ناراحت به زور قاشقی دیگه ترشک خوردم و مشغول بستن کمربند ایمنی م شدم که سهیل در حرکتی غیر منتظره بسته ی چیپس رو از روی پام برداشت با جیغ جیغ گفتم : سهیل اونو بده .. اون مال من بود .. سهییییییییییییل ... ابروهاشو بالا انداخت و گفت : حالا که مال منه .. رومو ازش برگردوندم . سهیل چیپس رو اونطرفش گذاشت که هیچ جوره دستم بهش نمی رسید . وقتی نا امید شدم تصمیم گرفتم از روش همیشگی خودم که صد در صد جواب می داد استفاده کنم . رومو برگردوندم . باهاش قهر کردم . تازه سهیل هم هیچ توجهی نکرد . اینجور وقتا با بابک که قهر می کردم یه هو مهربون می شد و با محبت اون چیزی که می خواستم رو بهم بر می گردوند یا کاری که می خواستم رو واسم انجام می داد . اما سهیل در کمال بی تفاوتی داشت رانندگی می کرد . قرار بود بعدش با هم بریم شام بخوریم . خیالم راحت بود که اونجا فرصت زیاده و می تونه از دلم در بیاره . اما همون لحظه صدای سهیل تو گوشم پیچید : می ری خونه دیگه ؟؟ اول متعجب نگاهش کردم اما تا چشمش بهم افتاد با حالتی طلبکار گفتم : بعله .. سهیل توجهی نکرد لحظاتی بعد جلوی در خونه بودیم و سهیل در سکوت رو به روشو نگاه می کرد . خیلی دلم می خواست مثه چند بار گذشته وقتی ناراحتش کرده بودم از دلش در بیارم اما نه مثه اینکه اینجوری قرار بود هر بار من پیش قدم بشم و اون سهیل خان مغرور لبخندی زورکی بزنه و بگه باشه اشکالی نداره ولی دیگه تکرار نکن . با حرص نگاهش کردم و لیوان ترشک رو کوبیدم رو پاش و گفتم : اینم خودت بخور کوچولو .. غریدم : خدافظ .. از ماشین خارج شدم و محکم درشو به هم کوبیدم . سهیل هم قبل از اینکه من به خونه برسم راه افتاد و رفت . داشتم بی تفاوت به طرف خونه می رفتم که نگاهم چرخید به طرف ماشینش که حالا ته کوچه بود . حالا داشتم متعجب نگاهش می کردم . خدای من اون همیشه صبر می کرد وقتی می رفتم تو خونه و درو می بستم راه می افتاد . من انتظار داشتم وقتی در ماشینو می بندم صدام بزنه و یه جوری از دلم در بیاره .. اما اون فقط هرچه زودتر رفت .. دلم گرفت .. تازه بعد از اون فکرا احساس کردم بغض هم دارم . با ناراحتی درو با کلید باز کردم چون مامان و بابا شام دعوت داشتن و بابک هم گفته بود که قراره شام رو با دوستاش بیرون بخوره .. خونه تاریک بود . چراغ رو روشن نکردم و همونجوری خودمو روی کاناپه انداختم . چشمهامو بستم تا اشکام از چشم هام بیرون نزنه .. جدیدا خیلی زود اشکم در میومد . نمی دونم چرا اینقدر حساس شده بودم شاید به خاطر دوستی با سهیل بود .. وگرنه قبلا که اینطوری نبودم . توی دو هفته ی گذشته بعد از اون روزی که اون اتفاق توی باغ شایان برای سهیل افتاد جمعا سه بار بین من و سهیل ناراحتی وقهر پیش اومد که دو بارش رو من پیش قدم شده بودم و یه بارش رو اون .. گرمم شده بود . با حرص مانتو و شالم رو از تنم بیرون کشیدم و روی کاناپه پرتاب کردم . بعد دوباره خودمو روی کاناپه ولو کردم . خاطره ی اولین قهر رو به خوبی یادم بود .. " گوشی رو به گوشم چسبوندم و گفتم : مگه تو نگفتی واست تربیت بدنی بردارم این ترم ؟؟ صدای سهیل خیلی جدی تو گوشم پیچید : حالا فدای سرت . برداشتی که برداشتی .. من چون تازه پام خوب شده بود نمی خواستم این ترم بردارم . شاید تو اشتباه شنیدی .. زود گفتم : نه .. من مطمئنم که تو گفتی واست بردارم .. سهیل کلافه گفت : حالا مهم نیست . فوقش تو حذف و اضافه حذفش می کنم .. با دلخوری گفتم : ولی من یادمه که ... سهیل با ملایمت گفت : عزیزم لازم نیست توضیح بدی .. می دونم . حالا درسای دیگه رو با همدیگه برداشتی ؟ با خوشحالی گفتم : آره همه رو با همیم .. فقط یکی از واحدامون با هم نیستیم .. سهیل متفکر گفت : خب چرا ؟؟ با شیطنت گفتم : چون با استاد کسرایی که غیبت ها براش مهم نیست فقط واسه یه نفر جا بود که خودم برداشتم واسه تو با استاد ناظری برداشتم .. سهیل با لحنی جدی گفت : قرار بود تو واسه هر دوتامون انتخاب واحد کنی که همه کلاسارو با هم باشیم .. فکر نمی کنی خیلی نامردی ؟؟ زود جبهه گرفتم و گفتم : یه کلاسه حالا .. بعدشم کلاس ناظری 8 صبح بود . من نمی تونم اون موقع بیدار شم .. سهیل گفت : اما اگه من جای تو بودم واسه هردومون با ناظری برمی داشتم .. با حالتی دلخور گفتم : حالا که اینجوری شده .. می خوای بگی من اشتباه کردم ؟؟؟ سهیل متعجب گفت : نه اصلا مهم نیست .. زود گفتم : اععع ؟؟؟ جدا ؟ پس اینکه با هم تو یه کلاس باشیم یا نه واست مهم نیست ؟؟ و قبل از اینکه بگم خدافظ و قطع کنم صدای سهیل رو شنیدم که گفت : فعلا که تو کلاس غیر 8 صبح رو به باهم بودن ترجیح دادی ... " نتیجه ی بحث اون روز این شد که آخر شب وقتی دیدم هیچ خبری از سهیل نمی شه بهش زنگ زدم و با هم حرف زدیم . دیگه نه اون به روی من آورد نه من به روی اون . اما توی حذف و اضافه کلاس 8 صبح رو برداشتم .. دست توی موهام بردم و موهامو تکون دادم از اینکه این ترم به سهیل قول داده بودم حسابی درس بخونم خنده م می گرفت . موهامو با کش محکم بسته بودم و شکسته شده بودن و این باعث دردی توی سرم می شد . کشم رو باز کردم و موهامو از پشت گردنم بردم یه طرف . نگاهم به سقف خونه بود و خاطره ی اون روز دیگه تو ذهنم مرور می شد .. " من و سهیل و کاوه و ویدا دور یه میز چهار نفره تو یه فست فود نشسته بودیم . من و سهیل هردومون هات داگ با پنیر سفارش داده بودیم و کاوه ی اخمو یا همون آقا گاوه ی خودمون همبرگر و ویدا همبرگر با قارچ . سهیل برای همه مون یه نوشابه ی خانواده سفارش داده بود . وقتی غذامون رو آوردن ویدا داشت درمورد یه اتفاقی که شب گذشته تو خونه براشون رخ داده بود تعریف می کرد کاوه اخم کرده بود و من و سهیل هم گوش می کردیم . کاوه با غر غر گفت : اون نوشابه رو بدین به من .. حواسم نبود . نوشابه رو باز کردم و براش توی لیوانی ریختم و به سمتش گرفتم . متوجه شدم سهیل از گوشه چشم نگاهم کرد چیزی نگفت . کمی بعد وقتی کاوه سُس خواست خیلی غیر ارادی سُس خودم رو بهش تعارف کردم و در جواب اینکه گفت : خودت چی ؟؟ با لیخندی گفتم : من دیگه سُس نمی خوام . همون یه کم برام اندازه بود .. دوباره سهیل چپ چپ نگاهم کرد و من بازم حواسم نبود . . وقتی ساندویچ من تموم شد ( البته نصف ساندویچم چون دیگه سیر شده بودم ) سهیل گفت : عزیزم بهم نوشابه می دی ؟؟ لبخندی زدم و بطری نوشابه رو جلوش گذاشتم تا خودش بریزه .. اون شب توی ماشین که بودیم و سهیل منو تا خونه می رسوند متوجه شدم که مثه همیشه حرف نمی زنه . تا پرسیدم : چرا ناراحتی ؟؟ با خشم نگاهم کرد و با صدای بلند گفت : خودت چی فکر می کنی ؟؟ به طرفش چرخیدم و گفتم : سر من داد می زنی ؟؟؟ سهیل چیزی نگفت و این بیشتر منو حرصی کرد با عصبانیت گفتم : چی شده که سر من داد می زنی ؟؟ سهیل چپ چپ نگاهم کرد و گفت : بعضی وقتا فکر می کنم دلیل اینکه با منی ، من نیستم . یه چیز دیگه س .. من که از حرفاش متعجب شده بودم گفتم : جانم ؟ چی شده ؟؟ چی باعث شده اینجوری فکر کنی ؟؟ سهیل با حرص موزیک مورد علاقه ی من که در حال پخش بود رو رد کرد و گفت : شاید اگه صبر می کردی کاوه دوباره میومد طرفت .. لازم نبود به واسطه ی من تحریکش کنی .. خونم جوش اومد .. این چه حرفی بود که می زد . جیغ کشیدم : نگه دار من پیاده می شم .. سهیل با صدای بلند گفت : می رسونمت خونه تون .. دوباره جیغ کشیدم : می گم نگه دار ... نگه دار ... و وقتی دیدم توجه نمی کنه بلند تر جیغ کشیدم : نگه دار .. سهیل بی توجه و با سرعت می روند . دستمو روی دستگیره بردم و گفتم : اگه نگه نداری خودمو می ندازم پایین .. سهیل توجه نکرد . منم دستمو بردم روی دستگیره و فشارش دادم اما از داخل قفل بود . سهیل پوزخند زد و این بیشتر عصبی م کرد . اونقدر ناراحتم کرده بود که حواسم نبود ماشین سهیل مثه پی کی من نیست که درش در حین حرکت قفل نشه .. با جیغ جیغ گفتم : تو منو اینجوری شناختی ؟؟ اگه منو اینجوری شناختی خیلی اشتباه کردی که بهم پیشنهاد دادی ... سهیل باز هم اهمیتی نداد . کفری شده بودم با حرص گفتم : محض اطلاعت قبل از اینکه باهات دوست بشم کاوه برگشت سمتم .. من گفتم نه ... بهش گفتم دیگه همه چی تموم شده .. سهیل همراه با پوزخندی شونه بالا انداخت . در حالیکه رومو برمی گردوندم گفتم : اگه باور نمی کنی ازش بپرس .. بعد سرمو پایین انداختم آروم شده بودم . دیگه عصبانیت چند لحظه پیش رو نداشتم اما بغض داشتم . بینی م تیر می کشید و آزارم می داد . سرمو به چپ و راست تکون دادم تا جلوی بغضم رو بگیرم .. و بعد زیر لب گفتم : با این حرفت هم به من توهین کردی . هم به خودت .. تو کسی رو می خواستی که اعتمادت و شناختت بهش در همین حد بود ؟؟ همین قدر ؟؟ واست متاسفم آقای سهیل صحت .. رسیدیم جلوی در خونه مون . تا به سمتم چرخید گفتم : واسه امشب ممنون . شب بخیر .. به محض اینکه درو باز کردم دستمو کشید . با حرص گفتم : دستمو ول کن . جلوی خونه مونیم ها .. سهیل با ناراحتی تو چشمهام خیره شد و آب دهنشو قورت داد و گفت : من .. من خیلی حساس شدم نیکا .. تقصیر من بود .. سرمو تکون دادم و گفتم : تو دل منو شکستی .. با پشیمونی نگاهم کرد و دستمو محکم بین دستهاش فشرد ، گفت : متاسفم .. حرفات منتطقی بود و من الان دارم اعتراف می کنم که اشتباه کردم .. سری تکون دادم و گفتم : من باید برم .. از ماشینش خارج شدم . اما دیگه به روی خودم نیاوردم . به نظرم همین که آقا سهیل مغرور به اشتباهش اعتراف کرد اونم به همون سرعت خیلی ارزش داشت . تازه فرداش هم وقتی می خواستم برم دانشگاه دیدم که اومده دنبالم رفتم تا تو ماشین بشینم دیدم یه شاخه رز قرمز پایه بلند خوشگل روی صندلی کنارشه . با ذوق بوئیدمش و گفتم : خیلی خوشحالم کردی .. من عاشق رز قرمزم ... " با به یادآوری اون خاطره لبخندی روی لبم اومد . به نظرم اومد سهیل اونقدر ها هم که به نظر میومد مغرور نیست . بیشتر منطقیه تا مغرور . البته خب اون یه وقتایی هم بی منطق می شه که به عقیده ی من هر آدمی نمی تونه همیشه و صد در صد زندگی ش منطقی رفتار کنه .. یادم اومد که یه بار دیگه هم ناراحتش کرده بودم و اونقدر بهم بی توجهی کرد که خودم بازم رفتم سمتش . . کلا از رفتارای سهیل تونستم به یه نتیجه برسم اینکه بی خودی نازمو نمی کشید . اینکه وقتی من ناراحت می شدم بی خودی و بی جهت نمیومد پا پیش بذاره . اینکه مثه همه کسایی که تا حالا دور و برم بودن نبود . مثه بابک نبود . مثه بابا نبود . مثه مامان نبود . مثه شهاب نبود . حتی مثه کاوه و مثه پریسا هم نبود .. فقط یه کم اونم تو بعضی چیزا شبیه کیانا بود . کیانا هم یه وقتایی زمانی که از هم دلخور می شدیم اصلا به روی خودش نمیاورد و من مجبور بودم خودم برم و از دلش در بیارم .. آهی عمیق کشیدم و از روی کاناپه بلند شدم . کلید برق رو زدم و نور به همه جا تابیده شد . سری تکون دادم و گفتم : یعنی بازم من اشتباه کردم ؟ یعنی بازم منم که باید غرورمو بشکنم و برم سمتش .. ؟ از اینکه همیشه من باید به سمتش می رفتم متنفر بودم . هیچ وقت جلوی هیچ کسی اینقدر کوچیک نشده بودم . هیچ وقت .. رفتم تو اتاقم و لب پنجره ایستادم . اگه با هم آشتی بودیم حتما الان مشغول سفارش دادن غذا بودیم و سهیل بازم اذیتم می کرد که شرط می بنده هرچی من سفارش بدمو می ذارن جلوی اون .. از به یاد آوری چهره ش اینجور وقتا که خیلی با مزه می شد لبخندی روی صورتم اومد که خیلی زود محو شد . گوشی م به صدا در اومد . زیر لب زمزمه کردم : چه حلال زاده س .. گوشی رو که برداشتم دیدم اسم پریسا روش نوشته شده . با یه کم بی حالی جواب دادم : بله ؟؟ صدای پریسا تو گوشم پیچید : سلام کله پوک .. بی ذوق گفتم : چطوری ؟؟ پریسا خندید و گفت : این چه قیافه ایه به خودت گرفتی ؟؟ کمی خنده م گرفت و گفتم : تو مگه منو می بینی ؟ گفت : من صداتو می شنوم می فهمم تو کجایی در چه حالی .. آهی صدا دار کشیدم و گفتم : باز با هم قهر کردیم .. پریسا زد زیر خنده و گفت : بابا نیکا آدم باشین دیگه .. با حرص گفتم : پسره اصلا احساس نداره .. یه کم نازمو نمی کشه .. اگه از یه چیزی ناراحت بشم اونم دیگه بهم محل نمی ده . . حرصمو در میاره .. یعنی من هیچ وقت نمی تونم ناراحت بشم ؟؟ پریسا خندید و گفت : خب کله پوک من .. اخلاقش اینجوریه دیگه .. جبهه گرفتم و گفتم : منم اخلاقم اینجوریه . لوسیه اصلا .. پریسا خندید و گفت : بی خیال باز با هم آشتی می کنین . زنگ زدم یه چیزی بهت بگم .. با بی حوصلگی گفتم : چی ؟؟ پریسا با شیطنت گفت : عمرا اگه بتونی حدس بزنی .. بی حوصله تر از قبل گفتم : بگو پری .. پریسا خندید و گفت : بهداد ازم خواستگاری کرد ... برای چند لحظه همونجور بی صدا موندم بعد با هیجان خیلی زیادی که اصلا قابل مقایسه با چند لحطه قبلم نبود جیغ کشیدم و گفتم : منو دست ننداز ... غش غش خندید و گفت : نیکا به خدا راست می گم . خودمم باورم نمی شه .. نیکا واسم حلقه هم خریده بود .. نمی تونستم خوب احساساتمو بروز بدم دوباره با جیغ جیغ گفتم : تو چی گفتی ؟؟ پریسا در حالیکه غش غش می خندید گفت : مثه یه احمق به تمام معنا گفتم باهات ازدواج می کنم ... خندیدم و گفتم : واییییییییییی پری بهت تبریک می گم .. نمی دونی چقدر خوشحالم کردی .. پریسا با خنده گفت : مرسی عزیزم .. نمی دونی نیکا چقدر بهداد رمانتیکه .. من حتی فکرشم نمی کردم اینجوری باشه . با هم رفتیم کافی شاپ . بعد از اینکه سفارشامونو آوردن یه دفعه گفت امروز واسم خیلی روز مهمیه . گفت عدد 18 همیشه برام شانس میاورده واسه همین امروز که هجدهمه انتخاب کردم . نیکا من حتی فکرشم نمی کردم اینو بخواد بگه .. حرصی گفتم : نظر نده .. تعریف کن ... پریسا با خنده گفت : از تو جیبش یه جعبه در آورد با اینکه دیدم جعبه انگشتره اما بازم فکرشو نمی کردم . دیدم جلوم باز کرد و گفت : پریسا تورو خدا بگو باهام ازدواج می کنی ... با خنده گفتم : درخواست ازدواج کردنشم مثه آدم نیست .. پریسا گفت : منم مثه احمقا می خندیدم و می گفتم باهات ازدواج می کنم .. خندیدم و گفتم : تو هم مثه همونی .. لنگه ی همین عزیزم . بهت تبریک می گم .. پریسا با شیطنت گفت : حالا فقط مونده راضی کردن بابام .. پرسیدم : چرا ؟؟ مگه مخالفه ؟؟ پریسا زود گفت : نه .. بهداد که سربازی شو رفته . فقط قضیه ی کارش هنوز تو شرکت یکی از آشناهاشون تضمین شده نیست .. واسه همین یه کم نگرانم .. می دونی که بابام چقدر به این چیزا اهمیت می ده .. گفتم : نگران نباش .. حالا قراره بیاد خونه تون ؟؟ با خوشحالی گفت : آره . فردا مامانش زنگ می زنه تا با مامان صحبت کنه .. با اینکه خیلی خوشحال بودم اما یه لحظه دلم گرفت . اگه پریسا ازدواج می کرد . شاید دیگه اون پریسای خودم نبود .. شاید دیگه نمی تونستیم این همه وقت با هم باشیم .. شاید .. لبخندی زدم تا فکرای بد تو ذهنم نیاد . آخه من توسط نیروی جدیدم خیلی خطرناک شده بودم . بعد از اینکه حدود یه ساعت با پریسا حرف زدیم لب پنجره ایستادم و در حالیکه کوچه ی تاریک رو نگاه می کردم حس کردم دلم می خواد با سهیل حرف بزنم . حس کردم دلم نمی خواد دیگه با هم قهر باشیم . واسه ی همین قبل از اینکه پشیمون بشم شماره شو گرفتم بعد از دو بوق جواب داد . سلام کردیم و من گفتم : امشب می تونست خیلی بهمون خوش بگذره .. سهیل زود گفت : آره .. با لحنی پشیمون گفتم : متاسفم من خرابش کردم .. سهیل با محبت گفت : ایرادی نداره عزیزم .. کلی روزا و شبای دیگه پیش رو داریم که می تونه بهمون خوش بگذره . تا اخلاقای هم دستمون بیاد این چیزا پیش میاد .. نا خود آگاه لبخند زدم و گفتم : سهیل بد نیست یه کم ناز منم بکشی ها .. مثلا من دخترما .. سهیل با شیطنت گفت : ناز کردنای خوشگلتو می کشم .. ولی اینجور ناز کردنای بی دلیلو دوست ندارم .. با خوشحالی گفتم : جدا ؟؟ پس بلدی نازمو بکشی ولی داری ازم دریغ می کنی .. خندید و گفت : آره .. تو ناز کردنای خوشگل بلدی ؟؟ با ذوق گفتم : اوففففف تا دلت بخواد .. خندید و گفت : اومدم خونه دیدم سارا داره گریه می کنه . در اتاقشم بسته بود .. نمی تونم بفهمم چی شده .. نگرانشم .. با ناراحتی گفتم : پس خوب شد بیرون نموندیم .. سهیل زود گفت : اوهوم .. می گی چیکار کنم ؟؟ زمزمه کردم : یا زنگ بزن مامان مهین بیاد اونجا . با به سارا بگو که می بری ش اونجا .. فکر می کنم با یه هم جنس خودش راحت تر باشه .. سهیل با حرص گفت : بابا امشب میاد خونه .. نمی تونم مامان مهین رو بیارم اینجا .. با ناراحتی گفتم : به نظرت چه اتفاقی براش افتاده ؟؟ سهیل با صدای خشن و عصبانیتی ناگهانی گفت : به خدا اگه بفهمم کسی دلشو شکسته دنده هاشو خورد می کنم .. من که اون همه خشونت رو از سهیل نمی تونستم درک کنم با لحنی آرامش بخش گفتم : عزیزم چرا داغ می کنی ... هنوز که نمی دونی چی شده .. سهیل با دلخوری گفت : صدای گریه هاش میاد نیکا .. خیلی برای سارا ناراحت شده بودم . من سارا رو یه بار دیده بودم اما همون یه بار به خاطر چهره ی معصوم و رفتار مظلومانه ش حسابی تو دلم نشسته بود واسه همون با ناراحتی گفتم : کاش من می تونستم باهاش حرف بزنم . بالاخره من دخترم .. یعنی همه ی این چیزا وقتی امکان پذیر می شه که من باهاش رابطه ی دوستانه داشته باشم .. سهیل با حالتی درمانده گفت : سارا با هیشکی صمیمی نمی شه نیکا . شرایطی که داره باعث می شه اون منزوی باشه .. مخصوصا چون خیلی ساده ست معمولا همیشه ضربه خورده از اطرافیانش .. حدود نیم ساعت با سهیل در مورد سارا حرف زدیم و بعد گفت که باباش اومده و قطع کردیم یه ربع بعدش هم بابک با انرژی اومد . منم بی حوصله روی صندلی میز کامپیوترم نشسته بودم و یه آهنگ ملایم گوش می کردم . بابک با ذوق اومد تو اتاقم و دیدم که تو دستش یه پلاستیکه . با خنده زد تو سرم و گفت : سلامت کو ؟ از دیدن چهره ش خنده م گرفت و گفتم : سلام خل و چل .. بابک خیلی جدی گفت : با عمه ای دیگه نه ؟؟ هولش دادم و گفتم : با خودیا که دیگه کار نداشته باش . اون چیه تو دستت ؟؟ بابک ابروهاشو بالا انداخت و گفت : شیرینیه یه چیزیه .. بیا برات انواع مختلف پاستیل گرفتم .. با ذوق پلاستیک رو ازش گرفتم و توش نگاه کردم چند مدل پاستیل خارجی برام گرفته بود . چشمهام برق زد و گفتم : وایی مرسی .. اینا واسه چیه ؟؟ بابک چشمکی زد و گفت : دادشی ت داره دوماد می شه ؟؟؟ لبخند روی لبم ماسید .. بابک متعجب گفت : خوشحال نشدی ؟؟ لبخندی زورکی زدم و گفتم : چرا تبریک می گم داداشی .. بابک گفت : ببینمت نیکا .. ناراحت شدی ؟؟ گفتم : نه فقط شوکه شدم . آخه پریسا هم همین بعد از ظهری بهم خبر داد که قراره ازدواج کنه .. بابک با بدجنسی گفت : آهان .. پس حتما حسودی ت شده ؟؟ خندیدم و گفتم : گم شو .. اصلا هم حسودی م نشد . فقط یه کم حس کردم دارم تنها می شم .. خندید و گفت : چرت و پرت نگو .. قراره بریم شیراز خواستگاری .. البته هنوز به مامان نگفتم . تو هم باید بیای .. گفته باشم بهانه نمیاری .. با ناراحتی گفتم : بابک من این ترم قول دادم که درسامو بخونم .. بودن من اونقدر هم مهم نیست .. بابک با مهربونی و خیلی جدی گفت : بیشتر از اونی که فکر کنی مهمه .. مخصوصا واسه من .. با محبت بغلش کردم و گفتم : ممنون .. اما منو ببخش .. واقعا بابک اگه بیام دوباره می زنم زیر قولم . باید معدلمو ببرم بالا .. با ناراحتی از بغلم بیرون اومد و دست برد اون موزیک ملایم رو با یه موزیک تند و شاد عوض کرد و شروع کرد به رقصیدن و منم مجبور کرد باهاش برقصم .. اون شب وقتی توی تختم دراز کشیده بودم داشتم به این فکر می کردم که چطور می تونه اینقدر اتفاقی دو نفر از نزدیک ترین کسایی که تو زندگی داشتم مسیر زندگی شون عوض بشه . بابک هم برام تعریف کرد که تو رستوران قبل ار خوردن شام به شیما پیشنهاد ازدواج داده .. لبخندی روی لبم اومد . کش و قوسی به بدنم دادم و چون یاد سهیل افتاده بودم یه اس ام اس بهش دادم : خوبی ؟ سارا چی شد ؟؟ سهیل دو دقیقه بعدش زنگ زد با صدای ارومی جواب دادم : بله .. صداش تو گوشم پیچید : سلام نیکا . خوبی ؟؟ عطسه ای کردم و گفتم : اوهوم .. تو چطوری ؟ صداش تو گوشم پیچید : خوبم . مرسی .. زود گفتم : سارا چی شد ؟ سهیل گفت : بابا که اومد از اتاقش اومد بیرون . هیچی به روی خودش نیاورد اما کاملا مشخصه یه چیزی ش هست .. می دونم به یه پسر مربوطه .. این دیوونه م می کنه .. با آرامش گفتم : سهیل سخت نگیر .. تو زندگی هر دختری ممکنه که .... با خشونت حرفمو قطع کرد و گفت : سارا خیلی ساده ست .. هنوز بچه ست نیکا .. واسش زوده .. اگه ضربه بخوره ... اگه .. تند تند نفس کشید و ادامه نداد . گفتم : حرفت منطقیه . اما اینجوری نمی تونی کمکش کنی . فقط اگه دوستش باشی می تونی بهش کمک کنی .. می تونی جلوی اتفاقات بد رو بگیری .. سهیل چیزی نگفت و من ادامه دادم : حتما سارا می دونه که تو روش حساسی واسه همون می ترسه بهت بگه .. می دونی سهیل این ترسیدنه اصلا خوب نیست .. سهیل گفت : درسته .. سعی می کنم بتونم خودمو کنترل کنم .. گفتم : کار خوبی می کنی .. وای سهیل .. فردا کلاس داریم 8 صبح .. با خنده گفت : عشقت به من مجبورت کرد با ناظری برداری .. با حرص گفتم : تو مجبورم کردی .. با شیطنت گفت : همون عشق می شه .. خنده م گرفت گفتم : من شاید کلاس اول رو نیام .. سهیل گفت : بیخود می کنی .. خودم میام دنبالت صبح .. خودمو لوس کردم و گفتم : سهیل دیگه .. نیام .. خواهش می کنم . فقط کلاس اول .. سهیل گفت : نه نمی شه بَبَعی خانوم .. باید بیای .. بیشتر خودمو لوس کردم : سهیل جونی .. باور کن سهیل خیلی سختمه زود بیدار شم .. لطفا .. سهیل گفت : نُچ نُچ .. من هفت و نیم اونجام .. زود گفتم : وای نه سهیل .. تورو خدا یه ربع به هشت بیا .. از خونه ما تا دانشگاه یه ربع بیشتر راه نیست . تورو خدا .. با خنده گفت : باشه خوابالو .. زود گفتم : آخ جون مرسی .. کاری نداری ؟؟ سهیل مِن مِنی کرد و گفت : نیکا امنی ؟؟ زود گفتم : چطور مگه ؟؟ هول شد و گفت : هیچی هیچی .. فقط می خواستم خیالم راحت شه که گردنبند تو گردنته .. دستی روی گردنبند کشیدم و گفتم : تو گردنمه .. سهیل با کمی نگرانی که سعی می کرد پنهان کنه اما من می فهمیدم گفت : آفرین .. تو خیالمو راحت کن .. من دارم راهشو پیدا می کنم .. گفتم : باشه .. شب بخیر .. و همونطور که دستم روی گردنبندم بود به خواب فرو رفتم .. اونم چه خوابی ...!! 

نیمه های شب از صدای ناله مانند خودم از خواب پریدم . نگاهم افتاد به پنجره ی اتاق که باز بود و پرده ی حریر که توسط باد تکون می خورد . هاج و واج بودم و تمام بدنم عرق کرده بود . هنوز هم ضربان بالای قلبم و نبض هامو حس می کردم . . دوباره نگاهم افتاد به پرده که تا وسط اتاق با باد همراه شده بود و زود به یاد آوردم که آخرین بار قبل از اینکه خوابم ببره دیدم که اون پنجره بسته بود . آدرنالین خونم خیلی زیاد شده بود . ناخودآگاه دستم روی گردنم لرزید و موهای خیسی که به گردنم چسبیده بود رو از گردنم جدا کردم و برای یه لحظه سر جا خشکم زد . حتی چند ثانیه نفس نکشیدم و بعد که ضربان قلبم و نفس هام تند شده بود داشتم دست روی گردنم می کشیدم و هیچ اثری از اون گردنبند حس نمی کردم ... گردنبندی که کاوه بهم داده بود نبود .. گردنبند نبود ...


تند تند نفس می کشیدم و دردی تو قفسه ی سینه م حس می کردم . آروم آروم در حالیکه به طرف اتاق بابک می رفتم به پشت سرم هم نگاه می کردم تا همه چی تحت کنترلم باشه . دم اتاق بابک که رسیدم دستمو روی دستگیره بردم و همین که خواستم درو باز کنم حس کردم کسی پشت سرمه تا پشت سرمو نگاه کردم دیدم که سایه ای از عرض راهرو رد شد . فقط صدایی خفیف مثه جیغ از بیم لب هام بیرون تپید .. دستگیره رو فشردم اما در باز نشد . در قفل بود .. دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نکشیدم . ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود . چند ضربه ی آروم به در زدم و آروم گفتم : بیدار شو بابک ... دوباره به عقب برگشتم و نگاهم افتاد به سایه ی قد بلند و بزرگی که داشت آروم آروم بهم نزدیک می شد .. محکم به در تقه زدم و بلند تر از قبل گفتم : بابک ... درو باز کن .. سایه هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد و کم کم می تونستم اون همه ریش قرمز رو تشخیص بدم .. تقریبا جیغ کشیدم : بابک .. تورو خدا درو باز کن .. در حالیکه نگاهم به اون روح ریش قرمز بود که حالا خیلی بهم نزدیک شده بود زیر لب زمزمه کردم : نمی تونی بهم آسیب بزنی احمق .. کاوه میاد .. دوباره شکست می خوری ... نزدیکم شده بود و کم کم فشاری رر روی خودم حس می کردم . مثه فشار قوی هوا .. قفسه ی سینه م درد گرفته بود .. همین که دستش رو به سمت سمت چپ قفسه ی سینه م و قلبم دراز کرد ،سرمای خاصی رو روی همون قسمت پوستم حس کردم . از ترس و وحشت نزدیک یودنش بهم برای چند ثانیه حتی نمی تونستم نفس بکشم . تو همین لحظه در باز شد و من با امیدی وصف ناپذیر چرخیدم و تا چشمم به بابک افتاد خودمو تو بغلش پرت کردم . نمی تونستم جلوی گریه و اشک هامو بگیرم . نمی تونستم آروم بگیرم . با صدای بلند گریه می کردم و بابک مثه شوک زده ها بغلم کرده بود و هیچی نمی گفت . در حین فقط گفتم : جونمو نجات دادی ... لحظاتی بعد بابک منو لب تختش نشوند و در حالیکه لیوان آبی که برام آورده بود رو به خوردم می داد گفت : خوابای ترسناکی که می بینی خیلی زیاد شده نیکا .. سرمو تکون دادم و گفتم : خواب ترسناک ندیدم .. بابک با چشمهایی خوابالو و با اون تی شرت سفید جذبی که به تن داشت خیلی جذاب به نظرم اومد . لبخندی زورکی زدم و گفتم : داشتم فیلم ترسناک می دیدم .. می خواستم اذیتت کنم .. بابک پوزخندی زد و گفت : من دو تا گوش مخملی دارم ؟؟ با بی حالی خندیدم و گفتم : جدی می گم .. بابک روشو برگردوند و گفت : نیکا تو بهم گفتی که جونتو نجات دادم .. خواب بد دیده بودی ؟؟ زود گفتم : اذیتت می کردم .. بابک جدی شد و با حرص گفت : پس چرا می خواستم برم برات آب بیارم گفتی که تنهات نذارم .. بغض کردم و سرمو پایین انداختم . بابک به نرمی گفت : نیکا ؟؟ خواهری ؟؟ بینی م از بغض تیر می کشید نگاهش کردم و موهامو که دورم ریخته بود رو پشت گوشهام زدم و گفتم : بابک اصرار نکن .. نمی تونم بهت بگم .. فقط خواهش می کنم ازم هیچی نپرس .. بابک با ناراحتی و جدیت گفت : باید به من بگی چی شده ؟؟ احساس کردم نیاز دارم بهش بگم که چه اتفاقاتی داره برام می افته . احساس کردم نیاز دارم یکی ازم محافظت کنه . بیشتر از اون نمی تونستم تنهایی از پسش بر بیام .. آب دهنمو قورت دادم و گفتم : هنوز اون روحه که تو ویلا دیدم دنبالمه .. برای چند لحظه حتی پلک نزد .. خیالم راحت شد که حرفمو باور کنه اما درست همون لحظه غش غش خندید و گفت : خیلی هنرمندی خواهر کوچولو .. تو چرا هنر پیشه نشدی ؟؟ با نا امیدی نگاهش کردم و لبندی زورکی زدم و گفتم : دیگه .. می دونی که من دنبال شهرت نیستم .. بینی مو کشید و گفت : آره فقط آزمایشاتو رو این دادش بیچاره ت انجام می دی .. به زور لبخند زدم . خیلی نا امید شده بودم . فکر می کردم هیچ راهی وجود نداره که از این روحه زشت بد ترکیب بد جنس خلاص بشم . هیچ کس هم که حرفمو باور نمی کرد . فقط گفتم : حالا می شه تو اتاق تو بخوابم ؟؟ اونقدر فیلم بازی کردم خودمم ترسیدم .. با شیطنت گفت : به شرطی که روی زمین بخوابی .. با خودم فکر کردم : من به همونم راضیم ... رو زمین خوابیدن تو اتاق تو رو به تخت خودم که الان توش امنیت ندارمو ترجیح می دم .. وقتی سرمو روی بالشت اضافه ای که بابک آورده بود گذاشتم . پتو رو با شدت روی سرم کشیدم دلم نمی خواست هیچی رو ببینم . بابک هم حرفمو باور نکرد .. فکر کرد دارم براش فیلم بازی می کنم .. حتی خودمم نمی تونم خوابی که دیدم رو باور کنم .. چند صحنه از خوابم به ذهنم هجوم آورد و من با ترس پتو رو تو دستم فشردم . خدای من .. امکان نداره خوابم واقعیت داشته باشه ... اگه واقعیت نداره .. پس گردنبندم کجاست .. پیشونی م عرق کرده بود سعی کردم تمرکز کنم و صدای نفس های بابک رو بشنوم . همین هم شد و بعد از شنیدن صدای نفس هاش آروم شدم . سعی کردم خوابم رو با جزئیاتش به یاد بیارم.. یادم اومد که : "داشتم وسط یه کوچه ی تاریک و خلوت قدم می زدم . صدای جیر جیرک ها تمام مدت توی گوشم بود . اونقدر اون کوچه و کوچه های دیگه خلوت و به هم ریخته بود که انگار به جز من هیچ کس دیگه توی شهر تاریک نبود . این فکر حسابی منو ترسونده بود هر از گاهی صدای یه جغد هم به گوشم می رسید . داشتم از کنار یه سطل آشغال بزرگ رد می شدم که تکون خورد و از پشتش یه گربه سیاه در اومد . من جیغ کشیدم و اون با چشمهای زرد براقش زل زد تو چشمهام و بعد به سرعت دور شد . همون طور که نگاهم بهش بود انتهای کوچه توی دود عظیم خاکستری محو شد متوجه شدم که یه سایه ی سیاه از دود بیرون اومد . یه قدم به عقب برداشتم و کم کم دیدم که اون سایه کسی نیست جز اون روح ریش قرمز که حالا دیگه شبیه یه روح نبود انگار زنده بود . انگار وجود داشت و جسم داشت . بهم که نزدیکتر می شد دیدم لبهاش تکون می خوره مثه قبل ازش نمی ترسیدم از بین لبهاش صدای کلفت و ترسناکی بیرون جهید : جسمتو مال من کن .. جیغ کشیدم و فرار کردم و اون دنبالم دوید آخر کوچه منو گیر انداخت و به نرمی گردنبند رو از گردنم بیرون کشید . جیغ کشیدم و اون دست روی بازوم گذاشت . بازوم داغ شد و صدام قطع شد بعد از اون هر چقدر تلاش کردم تا جیغ بکشم دیگه نتونستم . این حالت بد جوری عصبی م کرده بود . هر چقدر جیغ می کشیدم هیچ صدایی از دهانم خارج نمی شد . اون روحه که حالا مثه یه آدم زنده کنارم بود کنار گوشم گفت : هیسسس !! این یه بازیه .. صدام در نمیومد اما هر چقدر تلاش کردم تا گردنبندمو ازش بگیرم نشد . زودتر از من دوید و فقط گفت : گمشده رو پیداش کن ... بعد از اون هرجا رفت دنبالش رفتم . تو یه خونه ی بزرگ قدیمی که یه زیر زمین تاریک و شبیه سیاه چال داشت رفت و سمت راست زیر زمین تو یه قسمت کوچیک که یه صندوق بزرگ چوبی بود گردنبند رو رها کرد .. بعد از اون اومد جلو و زل زد تو چشمهام .. قهقهه زد و صدایی تو گوشم پیچید : ازش دور شو تا راحتش بذارم... " از جام پریدم .. با ترس نگاهی به بابک کردم که خواب بود و خر و پف می کرد . اونقدر ترسیده بودم که بغض کرده بودم و آروم آروم اشک می ریختم ..بازوم می سوخت . همونجایی که اون روحه تو خواب فشرده بودش . آستین لباسمو بالا دادم و دیدم که روی دستم رد یه سوختگی زیاده و قرمز شده . رد چهار تا انگشت که روی بازوم گذاشته شده بود با حرص غریدم : یعنی اون خونه ی قدیمی کجا بود ؟ سعی کردم تصویری که از خونه قدیمی توی خواب تو ذهنم مونده بود رو بررسی کنم .. خدای من !!! اونجا خونه ی قدیمی مامان بزرگم بود .. مامانِ بابا که ده سالی می شد فوت کرده بود . خونه ای فوق قدیمی که تقریبا مثه یه اثر باستانی برای خانواده ی پدری م اهمیت داشت و بدون اینکه خرابش کنن یا بفروشنش همون جوری نگهش داشته بودن . بیشتر از قبل ترسیدم .. روحه توی خوابم اونجا رو از کجا بلد بود ؟ بعد در حین اینکه می ترسیدم و اشک می ریختم از تصور خودم خنده م گرفت . خب معلومه دیگه اون روحه و خیلی چیزا می دونه ... اما چرا اونجا ؟؟؟ خلاصه اون شب رو هرجوری بود گذروندم . اصلا نتونستم بخوابم . حتی یه لحظه هم چشامو رو هم نذاشتم همین که هوا روشن شد رفتم و روی بازوم پماد ضد سوختگی مالیدم تا شاید کمی درد سوزشش آروم شه و بعد شماره ی کاوه رو گرفتم . بعد از چند بار که زنگ زدم با صدایی خواب آلود جواب داد : بله ؟؟ با صدایی که سعی می کردم اونقدر آروم باشه تا بابک رو بیدار نکنه گفتم : سلام کاوه .. نیکام .. کارت دارم .. ضروریه .. کاوه با همون خواب آلودگی گفت : هوم ؟ چی شده ؟ با نگرانی گفتم : ببین کاوه .. می تونی خیلی زود واسم یه گردنبند دیگه درست کنی ؟؟ آخه من اونو گم کردم .. کاوه که انگار خواب از سرش پریده بود معترض گفت : چی ؟؟ گم کردی ش ؟؟ زود گفتم : نه نه .. یعنی ازم دزدیدنش .. به یکی دیگه احتیاج دارم .. با ناراحتی گفت : واسه هر کسی فقط می شه یه دونه از اونا درست کرد .. چرا مواظبش نبودی ؟؟ با حرص گفتم : شاید باید می گفتی فقط همون یه دونه س ... کاوه با بی خیالی گفت : اون وقت بیشتر ازش مواظبت می کردی ؟؟ با مظلومیت و پشیمونی گفتم : اوهوم .. کاوه گفت : اون که چیز قیمتی نبود .. چرا کسی باید بدزده ش .. ؟ حالا هرچی نمی خواستم بگم جریان چی بوده نمی ذاشت . با حالتی معذب گفتم : وقتی خواب بودم .. اون روحه . خودش اونو ازم دزدید .. کاوه تقریبا داد کشید : چی ؟؟؟ مجبور شدم تند تند صدای گوشی رو کم کنم تا بابک صدای کاوه رو نشنوه . بابک تکونی خورد و با دلشوره از اتاق خارج شدم و به در بسته ی اتاق تکیه دادم و گفتم : اما فکر کنم می دونم اونو کجا گذاشته .. کاوه شاکی شد و گفت : فکرشم نکن .. حتما بهت نشون داده کجا می ذاره تا توی تله بندازت .. دنبال یه چیز دیگه می گردیم تا ازت محافظت کنه .. زود گفتم : اما من نمی تونم بیشتر از این بدون محافظ بمونم .. کاوه با ناراحتی گفت : خودت عرضه نداشتی ازش نگهداری کنی از من طلبکارم می شی .. ؟ با ناراحتی گفتم : می گم وقتی خواب بودم از گردنم درآورده .. این یعنی گردنبنده دیگه تو خواب ازم محافظت نمی کرده .. کاوه پوزخندی زد و گفت : این یعنی شما از نیروی جدیدی که داشتین زیاد استفاده کردین .. چشمهام گرد شد در حالیکه چهار چشمی سالن رو می پاییدم که نکنه روحه بیاد گفتم : یعنی چی ؟ چه ربطی داره ؟؟ کاوه توضیح داد : ربط داره . وقتی تو از نیروی بدی که داری استفاده می کنی .. اون روحه قدرت می گیره . همین که قدرتش زیاد شده تونسته این کارو بکنه .. با گریه گفتم : کاوه .. تورو خدا کمکم کن .. من خیلی می ترسم .. کاوه خیلی بی تفاوت گفت : باشه .. گفتم که فعلا آروم باش تا ببینم می تونم یه محافظ دیگه پیدا کنم یا نه ؟ بعد از اینکه تماسم با کاوه تموم شد یه اس ام اس به صدف دادم تا هروقت که بیدار شد یه زنگ بهم بزنه .. می دونستم کلید اون خونه ی قدیمی دست عمه ست .. _________ با صدای مامان از خواب بیدار شدم . به سختی چشمامو باز کردم و اطرافمو نگاه کردم . تو اتاق بابک بودم و روی تختش پتویی هم روم کشیده شده بود . تا جایی که یادم بود بعد از تلفنی که به کاوه زده بودم اومدم و روی زمین کنار تخت بابک خوابیدم . دوباره صدای مامان اومد : نیکا مگه هشت کلاس نداشتی تو ؟؟ بعد صدا نزدیک تر شد و مامان گفت : عزیزم باز که تو اینجا خوابیدی .. پتو روی خودم کشیدم و گفتم : مامان من خوابم میاد .. مامان با جیغ جیغ گفت : پاشو نیکا اینقدر اذیتم نکن .. هزار تا کار داریم .. چیزی نگفتم که مامان با جیغ صدام کرد : نیکا با توام ... گوشی تم هزار بار زنگ زده .. پتو رو از روم کشید و گفت : مثه خرس نخواب .. چشمهامو باز کردم و گفتم : مامان چی شده تو اول صبحی شروع کردی به تمیز کردن خونه ؟؟ مامان چپ چپ نگاهم کرد و بعد مشغول و جمع و جور کردن پتو و بالشت هایی که رو زمین بود شد و گفت : احتمالا امروز عصر راه بیفتیم بریم شیراز . گفتم کلاس هشتت رو بری بعدش بیای خونه لوازمتو جمع کنی .. با بی خیالی گفتم : برو بابا .. من حال ندارم بیام . کلی کلاس دارم . یه ترم من قول دادم درس بخونم شما هم اینجوری می کنین .. مامان گفت : یعنی نمی خوای تو خواستگاری داداشت باشی ؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : معلومه که می خوام . ولی واقعا مامان نمی تونم بیام .. با غر غر گفت : من نمی دونم چی بگم . زورت که نمی تونم بکنم . ولی تنها هم نمی تونم بذارمت .. زود گفتم : می رم خونه مامان جون .. مامان گفت : مامان جون هم داره با ما میاد .. بعد اومد جلوم ایستاد و گفت : بلند شو می خوام رو تختی شو درست کنم .. از رو تخت پایین اومدم و گفتم : می گم صدف بیاد پیشم .. مامان گفت : آره دو تا دخترو تنها بذارم تو خونه .. با حرص گفتم : واییی مامان مگه من بچه ام ؟؟ زود گفت : نه پس بزرگی .. با حرص از اتاق بابک خارج شدم و با غرغر گفتم : من کار دارم اینجا .. نمی تونم بیام شیراز .. باور کن نمی تونم مامان .. گفت : ببین بابات می ذاره تنها بمونی .. اگه گذاشت بمون . به من هیچ ربطی نداره .. با حرص در اتاقمو بستم و یه نگاه به گوشی م کردم ساعت هنوز هفت و نیم بود کلی تماس نا موفق از سهیل داشتم بدون توجه به اون همه تماس زود شماره ی صدف رو گرفتم . بعد از چند بوق جواب داد : الو .. گفتم : سلام صدف خوبی ؟؟ خواب بودی ؟ صدف چند سرفه کرد و گفت : نه بیدارم .. زود گفتم : کلید خونه مامان بزرگ رو برداشتی .. ؟ صدف گفت : نه .. مامان خونه نیست . کلید هم تو کیفشه که الان با خودش برده . بی طاقت گفتم : واییی صدف ... کی میاد مامانت ؟؟ سر صبحی کجا رفته ؟؟ صدف گفت : کلید اونجا رو چیکار داری ؟ زود گفتم : همین جوری .. صدف گفت : تو غلط کردی که همین جوری مطمئنم یه چیزی شده ؟؟ گنج پیدا کردی ؟؟ با حرص گفتم : سوال پیچم نکن . کلیدو گیر آوردی زودی به من خبر بده . خیلی مهمه صدف .. تورو خدا یادت نره .. صدف با شیطنت گفت : من هشت کلاس دارم . دارم از خونه میام بیرون . وقتی برگشتم خونه کلید رو بر می دارم . خوبه ؟؟ با بی حوصلگی گفتم :تا کی کلاس داری ؟ صدف کمی فکر کرد و گفت : تا دوازده . قرار بود ناهار با شایان باشم که حالا مجبورم برگردم خونه . زود گفتم : می خوای بیام دنبالت ببرمت خونه که به ناهارتم برسی .. با خوشحالی گفت : آره خوبه .. بعد از اینکه تماس رو قطع کردم . دوباره سهیل بهم زنگ زد . صدامو خوابالود کردم و جواب دادم : بله .. صدای سهیل خیلی شاد و خوشحال تو گوشم پیچید : سلام خوابالو .. صبحت بخیر .. همونطور خوابالو گفتم : صبح بخیر .. زود گفت : عزیزم تا برسم دم خونه تون یه ربع وقت داری حاضر بشی .. زود گفتم : اومم .نه .. چیزه .. من امروز ماشین میارم .. اوم .. قراره برم دنبال صدف .. پرید وسط حرفم و گفت : به هر حال یه ربع وقت داری .. من تو راهم میام دنبالت با هم می ریم . خوبه ؟؟ گفتم : باشه .. بعد خیلی زود لباسامو پوشیدم و در حالیکه می رفتم پیش مامان تا ازش خدافظی کنم گفتم : راستی من پایین تخت خوابیده بودم کی منو برد رو تخت ؟؟ مامان گفت : بابک .. دلش واست سوخت گذاشتت رو تخت .. هیچی نفهمیدی ؟؟ ابرو هامو بالا انداختم و گفتم : کی راه میوفتین سمت شیراز ؟ مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت : جدا نمی خوای بیای ؟؟ بوسیدمش و گفتم : باور کن نمی تونم . وگرنه از خدام بود بیام .. سرشو تکون داد و گونه مو بوسید و گفت : به بابات گفتم می خوای تنها بمونی مشکلی نداشت . البته فقط به شرطی که دوستات پیشت باشن .. می تونی بگی شهابم هم بیاد پیشت یا بری اونجا.. لبخندی زدم و بغلش کردم . مامان گفت : بابک و بابات رفتن تا شرکت بابا تا مرخصی رد کنن و مامان چون هم سر راه بردارن بیارن .. احتمالا ظهر راه میوفتیم .. بوسش کردم و گفتم : نگران من نباش چیزی م نمی شه .. مامان با نگرانی گفت : مگه می شه .. ما تا حالا تورو تنها نذاشتیم .. موهاشو ناز کردم و گفتم : از پس خودم برمیام .. دوباره همو بوسیدیم و من از خونه خارج شدم . تا بیرون رفتم سهیل رو دیدم که کنار ماشینم پارک کرده بود به طرفش رفتم و شیشه ی سمت خودشو پایین کشید . زود باهام دست داد و گفت : خیلی خوابالویی .. لبخندی زدم و گفتم : چطوری ؟ چشمکی زد و گفت : فوق العاده .. برو تو ماشینت که بریم .. توی ماشین نشستم و پشت سرش به سمت دانشگاه راه افتادم . توی راه یکسره از هم سبقت می گرفتیم و این باعث شد کلی بهم خوش بگذره اما از نگرانی م بابت اینکه گردنبندم همراهم نبود چیزی کم نمی کرد . سر کلاس سهیل با دو تا ردیف فاصله از من عقب تر نشسته بود . کیانا سرشو روی میز گذاشته بود و چرت می زد و پریسا تند تند و دوباره ماجرای خواستگاری بهداد رو تعریف می کرد . وقتی بهداد وارد کلاس شد اول از همه دنبال پریسا گشت پیشمون که اومد و سلام کردیم گفت : این چرا خوابیده ؟؟ کیانا سرشو بلند نکرد و همونجوری گفت : بیدارما بهداد .. می شنوم .. بهداد خندید و گفت : بذار یه چیزی بگم بعد شاکی شد .. کیانا خوابالو گفت : اصلا حق نداری چیزی بگی .. پریسا با خنده گفت : بچه ها شروع نکنین .. چپ چپ نگاهی به بهداد کردم و گفتم : از آخرش کار خودتو کردی ؟؟ بهداد متعجب گفت : چطور ؟؟ بی توجه گفتم : پری مو ازم گرفتی .. قهقهه زد و گفت : آره .. دلت بسوزه .. بذار زنم بشه اجازه نمی دم دیگه تو رو ببینه .. رابطه شو باهات قطع می کنم .. من و پریسا از اداهایی که در میاورد خندیدیم و خودشم خندید و من گفتم : خیله خب برو بشین زیاد حرف زدی .. چپ چپ نگاهم کرد و گفت : من که جدی گفتم .. حالا خودت می دونی دیگه .. در حالیکه رومو ازش بر می گردوندم گفتم : برو جوجه .. پریسا داشت رفتن بهداد به آخر کلاس رو نگاه می کرد که گفتم : باشه بابا می تونی یه عمر نگاش کنی .. با اینکه خیلی با هم راحت بودیم اما کمی خجالتزده شد و گفت : مخصوصا نگاهش نمی کردم .. فقط حواسم نبود .. گفتم : باعشه باعشه .. اون بوزینه افغونی رو بیدار کن بابا خوابمون گرفت .. کیانا بازم بدون اینکه سرشو از رو می زبلند کنه گفت : بوزینه افغونی هفت جد و آبادته .. خیلی آروم به پریسا گفتم : این چرا اینقدر سگه ؟؟ پریسا تو گوشم گفت : با بنیامین بحثش شده . . خندیدم و گفتم : یه ربع دیگه آشتی می کنن قربون صدقه ی هم می رن .. پریسا با ناراحتی گفت : بحثشون جدی بوده .. در حدی که می خواستن تموم کنن .. چشمهام گرد شد و گفتم : نگو .. صدای کیانا که می گفت : "پریسا خیلی دهن لقی "با اومدن استاد همزمان شد . بعد از استاد هم کاوه خیلی هیجان زده در حالیکه نفس نفس می زد وارد کلاس شد و رفت آخر کلاس پیش پسرا نشست . سر اون کلاس کیانای پر انرژی خوشحال همیشه تمام مدت سرش روی میز بود و هیچ حرفی نمی زد . اما پریسا با اینکه تمام مدت داشت به حرفای استاد گوش می کرد مطمئن بودم که در اصل به تنها چیزی که فکر نمی کنه حرفای استاده . اینو از لبخند خاصی که گوشه ی لبش بود می فهمیدم . منم که مشغول خط خطی کردن جزوه م بودم و به گردنبندم فکر می کردم . گردنبندی که مطمئن بودم تو زیرزمین قدیمی خونه ی مامان بزرگم بود . به کاوه فکر می کردم که شبیه رضا دوست بابا بزرگ بود . به سهیل فکر می کردم که یه دوست پسر ساده بود اما اهمیتی که من بهش می دادم اینکه فقط یه "دوست پسر ساده" بود رو نغز می کرد .. کلاس که تموم شد من و پریسا و کیانا موندیم همونجا . اونقدر کیانا رو سر اینکه چرا با بنیامین بحثش شده سوال پیچ کردم تا اینکه دیدم دونه دونه اشک ریخت رو گونه هاش و گفت : شاید باورتون نشه اما اون به من خیانت کرده .. من و پریسا متعجب شده بودیم و با دهن های باز زل زده بودیم به کیانا .. کیانا در حالیکه تند تند با دستمال کاغذی صورتی که پریسا بهش داد اشک هاشو پاک می کرد گفت : چرا باور نمی کنین ؟؟ پریسا زود گفت : چون تنها چیزی که فکر نمی کردم بگی این بود .. کیانا با حرص و تنفر خاصی گفت : منم همین فکرو می کردم .. اما کاریه که شده .. اون بهم خیانت کرده .. زود گفتم : چیکار کرده ؟؟ قشنگ تعریف کن .. کیانا بینی شو بالا کشید و گفت : ببین اون دیشب یه مهمونی دعوت بود که نمی تونست منو با خودش ببره آخه آخر شب بود . من بهش گفتم تا جایی که می تونه نره اما .. گفت که دوستش ازش ناراحت می شه و باید بره .. پریسا گفت : همین ؟؟ کیانا دو بار پشت سر هم بینی شو بالا کشید . بغض کرد و گفت : نخیر آقا وقتی مست بود بهم زنگ زد . دور و برش صدای خنده های یه دختره میومد . صدای اینکه می بوسیدش .. بعد گریه ش شدت گرفت و همونطور در حال گریه کردن گفت : من اونقدر دوستش داشتم ، اونقدر بهش اعتماد داشتم که واقعا فکر می کردم واسه ازدواج مناسبه .. پریسا کیانا رو بغل کرد و من همونجور شوکه مونده بودم . اصلا این چیزا که می گفت با شخصیت بنیامینی که تو ذهن من بود نمی خوند . پرسیدم : باهاش حرف زدی کیانا ؟؟ با گریه گفت : اره .. گفت مست بوده .. اما .. حتی اگه مست هم بوده من نمی بخشمش .. شونه ای بالا انداختم . خب راست می گفت . بنیامین که می دونست کیانا حساسه اصلا نباید می رفت . پریسا با ناراحتی گفت : تو هم زیادی سخت گرفتی . خب مست بوده واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد .. کیانا با نفرت گفت : اگه واسه منم پیش میومد همین حرفو می زدی ؟؟ یا نه .. اون موقع من یه دختر هرزه می شدم .. پریسا چیزی نگفت کیانا دوباره با ناراحتی گفت : دلم می سوزه که همه ی اون خاطره های قشنگ . همه ی اون چیزا تموم شد .. دلم می خواست بهش بگم که بنیامین ارزش اینکه بهش فرصت بده رو داره اما می دونستم اونقدر ناراحته که جبهه می گیره . پس اینو گذاشتم واسه یه وقت دیگه که هم آروم تر و هم دلتنگ تره .. فقط بهشون گفتم که شب تنهام و حدود ساعت نه بیان تا شب با هم باشیم و کلی حرف بزنیم . وقتی کیانا آروم تر شد کم کم کلاس بعدی شروع می شد . رفتیم یه طبقه بالاتر و جز اولین نفراتی بودیم که تو کلاس نشستیم کم کم همه ی بچه ها اومدن . پسرا رد شدن و رفتن ردیف آخر . کاوه کنار من ایستاد و گفت : سلام نیکا .. با حالتی معذب جوابشو دادم و کاوه پرسید : گردنبندو پیدا نکردی ؟ سرمو به علامت نفی تکون دادم . گفت : هیچ جا نبود ؟ مثلا زیر بالشت ؟ زیر پتو ؟ زیر تخت ... ؟ مصمم گفتم : اون تو خونه قدیمی مامان بزرگمه .. کاوه اخم کرد و گفت : پس فراموشش کن .. مصرانه گفتم : نه .. محاله ازش بگذرم . . تو چرا می ترسی و منم می ترسونی ؟؟ پوزخندی زد و گفت : اصلا قرار نیست من باهات بیام که بترسم . ببین سهیل میاد باهات یا نه ؟ اخم کردم و گفتم : سهیل چیزی نمی دونه .. نخواستم نگرانش کنم پس تو هم بهش چیزی نمی گی .. کاوه با بی تفاوتی نگاهم کرد و چیزی نگفت . به محض اینکه رفت برام اس ام اس اومد از سهیل بود : کاوه چی می گفت ؟؟؟ جواب دادم : چیز مهمی نبود .. سهیل دیگه جواب نداد می دونستم ناراحت شده . اما خب چاره ی دیگه ای نداشتم . بعد از کلاس زنگ زدم به صدف و باهاش هماهنگ کردم که برم دنبالش وقتی رفتیم خونه شون عمه به زور ناهار نگهم داشت . بعد از ناهار وقتی عمه و شوهر عمه رفتن تو اتاقشون تا استراحت کنن صدف آروم آروم رفت سمت کیف عمه و دسته کلیدی ازش بیرون کشید و یه کلید قدیمی رو از دسته کلید جدا کرد و در حالیکه تند تند نفس نفس می زد اومد طرفم . بعد گفت : حله .. بریم ؟؟ زود گفتم : کلید رو بده به من .. صدف گفت : زرنگی .. منم باید ببری .. با حرص پوف کشیدم و گفتم : تو کجا ؟؟ با ناراحتی گفت : بگو اونجا چه خبره ؟؟ خلاصه اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم جریان خوابی که دیده بودم رو تعریف کنم . اونقدر شجاعانه ژست گرفت که یه لحظه فکر کردم واقعا به بودنش نیاز دارم . فقط با نگرانی گفتم : صدف به خدا تو می ترسی .. چپ چپ نگاهم کرد و اشاره ای به گردنبندش کرد و گفت : پس این چیه ؟؟ با هم خندیدیم و گفت : کی بریم ؟؟ چشمکی زدم و گفتم : هرچه زود تر بهتر ... یه ساعت بعدش تو محله ی قدیمی ساز و کوچه های باریکی که از وسطش جوی آب رد می شد بودیم تا یه جایی رو با ماشین رفتیم اما به جایی رسیدیم که کوچه پس کوچه هاش اونقدر باریک شده بود که دیگه نمی شد با ماشین بریم واسه همین ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم کم کم هوا رو به تاریک شدن بود و کوچه های تنگ و تاریک حسابی خلوت بود . صدف با کفش های پاشنه بلندی که به پا داشت و تق تق کفش هاش حسابی سکوت اون کوچه ها رو می شکست . هرچه بیشتر پیش می رفتیم کوبش قلبم بیشتر می شد . گوشی م به صدا در اومد . در حالیکه از کنار سه تا پسر بچه که تو کوچه هفت سنگ بازی می کردن رد می شدیم جواب دادم : بله .. سهیل : سلام عزیزم .. چطوری ؟ با من من گفتم : خوبم مرسی .. سهیل گفت : آره منم خوبم مرسی .. خندیدم و گفتم : ببخشید حواسم نبود حالتو بپرسم .. سهیل گفت : کجایی ؟؟ کمی مکث کردم و گفتم : خونه عمه بودم .. اوم .. الان با صدف اومدیم از سر کوچه یه چیزی بخریم .. سهیل پرسید : چی می خواین بخرین ؟؟ یه چیزی روی قلبم سنگینی می کرد زود گفتم : نه سهیل .. من با صدفم اما نه سر کوچه شون .. ببین من نمی تونم بهت دروغ بگم .. یه کاری دارم باید انجام بدم .. نیم ساعت دیگه بهت زنگ می زنم می گم .. سهیل که از لحن مضطرب من کمی نگران و عصبی شده بود گفت : کجایی تو ؟؟ چیزی شده ؟؟ زود گفتم : نه به خدا .. نگران نباش .. بهت زنگ می زنم باشه ؟؟ سهیل مکثی طولانی کرد و گفت : اگه اینجوری می خوای باشه .. بعد از اینکه خدافظی کردیم صدف زد تو سرم و گفت : عنتر راستگو .. حرصی گفتم : چیکار کنم خب ؟ دروغ بگم که بعدا بفهمه ؟؟ صدف خندید و گفت : نیکا کم کم دارم می ترسم .. کوچه تاریک شده بود و ماه کامل تو آسمون نمایان شده بود . لبخندی زدم و گفتم : تو برگرد تو ماشین .. صدف با من من گفت : چرت و پرت نگو .. از این نظر می گم که خیلی وقته اونجا سر نزدیم شاید چراغ مراغ درستی هم نداشته باشه .. دست توی کیف کوله پشتی م کردم و یه چراغ قوه ی کوچیک که همیشه همراهم بود و بابا بچگی ها بهم داده بود رو درآوردم . صدف گفت : هر هر خندیدم . این مثلا چه کوفتی رو می خواد روشن کنه ؟ با حرص گفتم : گفتم که نیا .. صدف روشو برگردوند و گفت : اون وقت یه احمقو تنها می فرستادم اینجا .. ته کوچه ای که بودیم چشمم افتاد به یه در چوبی قدیمی قهوه ای رنگ . خودش بود . در خونه ی مامان بزرگ . تو بن بست کوچه پس کوچه های قدیمی .. وقتی به در رسیدیم صدف با کلید در رو باز کرد . صدای " جیز جیز " گوشمو آزار می داد برگشتم و نگاهم افتاد به نور افکنی که نزدیکی در خونه ی مامان بزرگ بود که خراب شده بود و با صدای "جیز جیز" خاموش و روشن می شد . وارد دالانی شدیم و درو بستیم . تاریکی مطلق بود و قلبم تند تند می تپید آروم گفتم : چراغو روشن کن صدف .. صدف گفت باشه .. اما همون لحظه جیغ کشید . آدرنالین خونم زیاد شده بود زود چراغ قوه رو روشن کردم و صدف دستشو روی کلید برق فشرد . با نور مضعیف مهتابی غبار گرفته ای دالان کمی روشن شد . گفتم : چی شد جیغ زدی صدف ؟؟ صدف در حالیکه نفس نفس می زد گفت : فکر کنم دستمو روی سوسکی مارمولکی چیزی گذاشتم .. خندیدم و گفتم : باشه بیا بریم زیر زمین .. صدف لبهاش لرزید . کاملا می فهمیدم می ترسه . حسی که خودمم داشتم . اما حس به دست آوردن گردنبند و اینکه ببینم واقعا اون خواب حقیقت داشته یا نه داشت دیوونه م می کرد . دستشو گرفتم و گفتم : ما با همیم . چیزی نیست .. اینجا فقط یه خونه ی قدیمیه .. همین .. صدف سرشو تند تند تکون داد . نیمه های اون دالان طولانی و باریک در سمت چپ یه در قدیمی بود که بسته بود . اون در به یه اتاق قدیمی باز می شد که فضای خونه بود و الان خالی از وسایل بود . آخر دالان حدود پونزده تا پله می خورد به پایین و صحن حیاط که سمت چپ حیاط هم دستشویی و یه اتاق که مثلا آشپزخونه بود وجود داشت . درست زیر بنای اصلی که دو تا اتاق تو در تو بود دو تا پله می خورد به سمت پایین که دو تا زیر زمین قدیمی رو شامل می شد . با صدف از پله ها ی آخر دالان رفتیم پایین و تو حیاط قرار گرفتیم همه جا تاریکی و سکوت مطلق بود و فقط حیاط توسط نور ماه روشن شده بود . دستامون تو دستای هم می لرزید و عرق کرده بود . صدف گفت : حس می کنم صد تا چشم نا مرئی دارن نگامون می کنن .. غریدم : بس کن توهم خیالاتی .. صدف که کمی بغض هم داشت گفت : تو کدوم زیر زمینه لعنتی ؟؟ کمی این پا و اون پا کردم و گفتم : فکر کنم این یکی ... صدف آروم نالید : فکر کنی ؟؟ آروم تر گفتم : ایش صدف آروم باش .. زیر لب غرید : حالا می دونم گردنبند هم ایجا نیست ها .. فقط ما رو علاف کردی.. با پاهایی لرزون به سمت زیر زمین مورد نظر رفتیم . دو تا پله می خورد پایین و بعد دو تا در قدیمی چوبی شیشه دار بود که هر دو از وسط باز می شد . صدف کلید مورد نظر رو به قفل نزدیک کرد و درو باز کرد . نفس حبس شده مو بیرون دادمو گفتم : برقش می دونی کجاست ؟ صدف حرصی گفت : نخیر با اون مغز جلبکی ت .. مثه اینکه یادت رفته زیر زمینا برق نداشت . چراغ قوه رو با نهایت احتیاط بیرون کشیدم . حالا باید سه تا پلهی دیگه رو پایین می رفتیم . اونقدر آروم و با احتیاط می رفتیم که دست و پام شل شده بود و احساس می کردم فلج شدم . البته این ضعفی رو که تو زانو ها و پشت گردنم حس می کردم رو مدیون هیجان بیش از حدی که داشتم بودم . اونقدر می ترسیدم که حتی پشت سرمو نگاه نمی کردم که اگه یه وقت موجود وحشتناکی پشت سرم بود رو نبینم .. پایین پله ها کهرسیدیم توسط نور کمی که چراغ قوه م داشت اطراف رو چک کردم و اون حالت راهرو مانند رو سمت چپ زیر زمین دیدم و گفتم : صدف همون جاست .. صدف قدمی به جلو گذاشت و صدای جسم فلزی مانندی به گوش رسید . دستشو گرفتم و گفتم : چی شد ؟ نور چراغ قوه رو به سمت صدا بردم و دیدم که بین گرد و غباری که به هوا بلند شده بود در یه قابلمه ی قدیمی روی زمین بود . با هم آروم آروم به سمت اون فرو رفتگی رفتیم . یه صندوقچه ی قدیمی چوبی بزرگ اونجا قرار داشت . گفتم : صدف کلید این صندوقه رو داری ؟؟ صدف غرید : نمی دونم .. توی دسته کلیدش دنبال کلید می گشت که صدایی از بیرون زیر زمین به گوش رسید . صدای برخورد اجسامی فلزی به زمین بود . قلبم اونقدر تند تند می تپید که در حال بیرون پریدن از قفسه ی سینه م بود .. صدف جیغ کشید و من دستم رو روی دهنش گذاشتم و تو گوشش گفتم : صدف در صندوق رو باز کن .. صدف در حالیکه قطره های درشت اشک روی گونه هاش می ریخت در صندوق رو باز کرد . چراغ قوه رو تو صندوق گرفتم و روی کلی خرت و پرت که اونجا قرار داشت گردنبندم رو دیدم . چشمای من و صدف از تعجب گرد شده بود . به سرعت گردنبند رو برداشتم و تو گردنم انداختم احساس آرامشی که از انداختنش تو گردنم داشتم رو هیچ وقت تا حالا حس نکرده بودم . دست صدف رو گرفتم و گفتم : بدو بریم .. با هم به سمت در دویدیدم و خودم تند تند درو قفل کردم . وسط حیاط یه آفتابه و دو تا در قابلمه ی قدیمی فلزی زیر نور مهتاب برق می زد . از پله های سنگی بلند و باریک بدون نرده ی کنار دیوار بالا رفتیم . مهتابی چرک کرفته ی توی دالان خاموش بود و این حسابی توی دلمو خالی کرد . با هم به سمت در خروجی دویدیم و بازش کردیم . به محض اینکه از در خارج شدیم و بستیمش هر دومون یه نفس راحت کشیدیم . درو قفل کردیم و به طرف اول کوچه دویدیم توی راه در حالیکه می دویدیم صدف گفت : نیکا گردنبنده اونجا بود .. گفتم : آره .. همه ش دعا می کردم اونجا نباشه .. صدف غرید : نیکا تو چرا اینجوری شدی ؟؟ در حالیکه بغض کرده بودم گفتم : نمی دونم صدف .. خیلی می ترسم .. خیلی .. دست همو گرفته بودیم و می دویدیم . به ماشین که رسیدیم تا نشستیم گوشی م زنگ زد . سهیل بود تا جواب دادم سرم داد کشید : کجایی تو ؟؟؟ با من من گفتم : توضیح می دم .. سهیل غرید :حس کردم تو خطر بودی .. کجا بودی ؟؟؟ اشکام روی گونه هام ریخت با هق هق گفتم : تو از کجا می دونی ؟؟ سهیل کمی نرم شد و گفت : کجایی میام اونجا .. اونقدر بغض داشتم که نمی تونستم حرف بزنم صدف گوشی رو از دستم کشید و به سهیل گفت که تو وضعیتی نیستم که بتونم واسش توضیح بدم . گفت که داریم می ریم خونه ی ما و بیاد اونجا .. بعد هم مجبورم کرد بشینم کنارش و خودش نشست پشت فرمون . چون خونه ی قدیمی مامان بزرگ خیلی از خونه مون دور بود از سهیل دیر تر رسیدیم . تا پیچید توی کوچه ماشین سهیل رو دیدم که جلوی خونه پارک بود .به محض اینکه صدف پارک کرد سهیل از ماشین خارج شد و اومد در طرف منو باز کرد . از ماشین خارج شدم سهیل دستمو گرفت و گفت : خوبی ؟؟ وقتی جواب ندادم به صدف گفت : شما دو تا احمق کجا بودین ؟؟ صدف لباشو جمع کرد و با بغض گفت : سهیل تورو خدا یه کاری کن این روحه دست از سر نیکا برداره .. سهیل با عصبانیت نگاهم کرد و گفت : چه بلایی سر خودت آوردی ؟؟ چرا یه کلمه حرف نمی زنی ؟؟ دستشو زیر چونه م برد و با حرص سرمو بالا آورد . با اون چشمای خشن و عصبانی نگاهم کرد و گفت : من که گفتم همه چیزو درست می کنم .. اشک روی گونه هام چکید . صدف به سمت در رفت و گفت : بیاین تو .. سه تایی با هم رفتیم تو خونه . هیچ وقت فکر نمی کردم شرایطی پیش بیاد که سهیل رو خونه مون دعوت کنم . تازه اونم اینجوری .. یه خونه ی به هم ریخته و نا مرتب که بابک جان قبل از رفتن زحمت به هم ریختنش رو کشیده بود . روی اولین مبل نشستم و سهیل زود نشست کنارم و گفت : برام تعریف کن چی شده .. دوباره چونه مو تو دستاش فشرد و گفت : بگو چه غلطی کردی احمق ؟ صدف زد زیر گریه و مثه یه بچه که انگار مامانشو گم کرده با صدای بلند گریه می کرد . سهیل رفت سمتش و بدون هیچ تصوری بغلش کرد و گفت : صدف آروم باش .. اما صدف آروم نمی شد . منم همون طور که نگاهش می کردم تصاویری که از اون خونه ی قدیمی تاریک تو ذهنم مونده بود رو به یاد میاوردم . سهیل گفت : می رم براتون آب قند بیارم .. باشه ؟؟ فشارتون پایین افتاده .. کمی بعد از آشپزخونه اومد و مجبورمون کرد آب قند بخوریم . کمی حالم بهتر شد . سهیل با نگرانی گفت : می تونی بهم بگی چی شده ؟؟ اروم آروم براش همه چیزو گفتم . از خوابی که دیده بودم و از اینکه رفته بودیم و همه ی اتفاقاتی که افتاده بود . . سهیل می خواست به کاوه زنگ بزنه تا بیاد اما پشیمون شد . اما درست یه لحظه ی بعدش دوباره شماره ی کاوه رو گرفت . وقتی سهیل داشت با کاوه حرف می زد ساعت نه و ربع بود و زنگ خونه هم به صدا در اومد . پریسا و کیانا بودن و وقتی جو آشفته ی خونه رو دیدن اومدن و مارو سوال پیچ کردن . تا یه ربع بعد که کاوه بیاد کیانا و پریسا هم از جریان خبردار شده بودن . کاوه وقتی رسید بی طاقت خودشو بهم رسوند بدون اینکه چیزی بگه مچ دستمو تو دستش گرفت . کوبش نبض مچم رو به خاطر فشار خفیف دستش حس می کردم . دوباره دستشو روی نبض پیشونی م هم فشرد و بعد با اخم گفت : مگه بهت نگفتم نرو ؟؟ هان ؟ آخه تو چرا اینقدر یه دنده و لجبازی دختر ؟؟ سهیل چند قدم جلوتر اومد و یه خودی نشون داد کاوه کمی نرم تر از قبل شد و فقط گفت : شانس آوردی نیکا .. تو محافظ نداشتی اگه میومد تسخیرت کنه چی ؟؟ تو چشماش زل زدم و گفتم : اون دیگه نمی خواد تسخیرم کنه .. چشمای کاوه گرد شد و گفت : یعنی چی ؟؟ نیم نگاهی به سهیل کردم و گفتم : فقط می خواد سهیل رو ازم دور کنه .. اگه می خواست تسخیرم کنه می کرد .. کاوه دست تو موهاش برد و به فکر فرو رفت . سهیل همونجا که ایستاده بود روی کاناپه نشست و پریسا با نگرانی گفت : تو از کجا می دونی نیکا ؟؟ نفسی عمیق کشیدم و با صدای لرزانی گفتم : چون سهیل رو اذیت می کنه . چون تو خوابم بهم گفت ازش دور شو تا راحتش بذارم .. چون بهم گفت این فق یه بازیه و گمشده رو پیداش کن .. من اون خوابو باور کردم چون .. آستین لباسم رو بالا کشیدم و رد سوختگی روی بازوم رو نشونشون دادم و گفتم : چون تو خواب دستشو رو بازم فشار داد و وقتی از خواب بیدار شدم این رو بازوم بود .. دخترا جیغ کشیدن و کاوه زیر لب گفت : لعنتی .. نگاهم افتاد به دست سهیل که مشت شده بود و نفس هایی که تند تند و عمیق می کشید . لبمو گاز گرفتم تا گریه م نگیره و گفتم : فقط نمی دونم اون چیکار به سهیل داره .. سهیل چیزی نگفت احساس می کنم دلش می خواست بگه من می کشم کنار تا روحه تو رو اذیت نکنه . اما هیچی نگفت .. صدف خیلی آروم گفت : یعنی اگه تو و سهیل از هم جدا بشین دیگه می ره ..؟ کاوه زیر لبی گفت : نخیر .. فقط از زندگی سهیل می ره وگرنه اون نیکا رو می خواد .. نمی دونم چرا .. اما مشابه اینو شنیدم .. روحی که عاشق یه دختر زنده می شه .. روحی که از اون جسم محافظت می کنه تا همیشه باکره بمونه . روحی که ... هر لحظه قلبم بیشتر درد می گرفت . نفس هام تند تر می شد و حس کردم کیانا اومد پیشم و به آرومی از پشت بغلم کرد و صدای آرامش بخشش تو گوشم پیچید : نیکا آروم باش دوست من .. ما نمی ذاریم اتفاقی واست بیفته .. نگاه پر امیدم به سهیل خشمگین و عصبی افتاد و گفتم : کاوه راست نمی گه .. امکان نداره .. سهیل با نگاهش فقط نا امیدم کرد و گفت : متاسفانه همین طوره نیکا .. منم در موردش خوندم .. من بهت گفتم که می خوام راهشو پیدا کنم و اون شبی که اون خوابو دیدی و او اتفاق افتاد یادته باهات که حرف زدم پرسیدم امنی یا نه ؟؟ سرمو تکون دادم و سهیل گفت : اون شب بعد از اینکه کم کم داشتم به یه نتایجی می رسیدم احساس کردم یه صداهای عجیبی از تو آشپزخونه میاد واسه همون رفتم تو آشپزخونه و دیدم که شیر آب باز شده تا شیر آب رو بستم و خواستم برگردم برم بیرون دوباره شیر آب باز شد وقتی داشتم دوباره شیر آب رو می بستم شنیدم که یکی تو گوشم گفت : امشب مواظبش باش ... نگاهش کردم و گفتم : پس چرا بهم نگفتی ؟؟ سهیل سرشو پایین انداخت و گفت : نمی خواستم نگرانت کنم ... کاوه غرید : این بی مسئولیتیه ... سهیل با خشونت جلوی کاوه ایستاد و گفت : بی مسئولیتی اینه که وقتی دیدی مصممه بره تو اون خونه قدیمی توجه نکردی .. کاوه با خشونت یقه ی سهیل رو گرفت و گفت : تو دوست پسرشی نه من ... پریسا جلو دوید و گفت : بچه ها الان وقت این کارا نیست .. سهیل از پریسا خواست دخالت نکنه و با نفرت گفت : حتی وقتی پای جونش وسط باشه هم باید به قهر و بی محلی ت ادامه می دادی ؟؟ کاوه یقه ی لباس سهیل رو محکم تر کشید و گفت : تو حتی نمی تونی مواظبش باشی .. سهیل که تا حالا همونجور صاف ایستاده بود به نرمی کاوه رو هول داد تا یقه شو ول کنه و غرید : گفتم که به روش خودم حلش می کنم ... کاوه وقتی یقه ی سهیل رو ول می کرد تقریبا هولش داد و سهیل یه قدم به عقب رفت . کاوه با نفرت تو چشمای سهیل خیره شد و گفت : روش تو فقط از بین می بره ش ... تقریبا جیغ کشیدم : بس کنین دیگه ... من خودم می دونم باید چیکار کنم .. سهیل که تو اون شلوار کتون مشکی و کاپشن سورمه ای سیر خیلی قد بلند تر به نظر میومد به طرف پنجره رفت و پرده رو کمی کنار کشید . کاوه هم روی کاناپه نشست . پریسا گفت : حالا باید چیکار کنیم ؟؟ این گردنبنده که دیگه از نیکا مواظبت نمی کنه .. باید یه راه دیگه پیدا کنیم .. کاوه گفت : من دنبال یه چیز دیگه می گردم که از نیکا مواظبت کنه .. سهیل با خشونت برگشت به سمت کاوه و گفت : من نمی خوام چهار تا تیکه آشغال که تو یه نخ کردی از دوست دخترم محافظت کنه ... کاوه پوزخندی زد و گفت : فعلا که همون چهارتا تیکه آشغال تا امروز محافظش بوده .. صدف گفت : سهیل تا حالا به نتیجه ای هم رسیدی ؟؟ کاوه چپ چپ به صدف نگاه کرد و صدف گفت : بابا شاید راه بهتری پیدا کرده باشه .. کاوه پوزخند زد و سهیل گفت : آره .. یه چیزایی هست .. یعنی یه چیزایی پیدا کردم . مطمئن نیستم جواب می ده یا نه .. اما .. تنها راهیه که هرجا گشتم تونستم پیداش کنم .. پریسا و کیانا همزمان با هم گفتن : چی ؟؟ سهیل آب دهنشو قورت داد و یه نفس عمیق کشید و گفت : نیکا باید طبق یه آیین خاص که جزئیاتشو از تو اون کتاب در میارم نبش قبر اون روحه رو بکنه .. ما دخترا تقریبا جیغ کشیدیم و من با صدای لرزونی گفتم : من این کارو نمی کنم .. سهیل ادامه داد : باید یکی از لوازمشو که خیلی دوستش داره و یه جورایی بوی خودشو می ده رو بندازه تو قبر اون روحه .. و روی قبشو بپوشونه .. اینجوری اون روحه دیگه نمی تونه بیاد و آزارش بده .. فلفسه شو هم خوندم .. کاوه غرید : اگه عمل نکرد چی ؟؟ اخم کردم و گفتم : من این کارو نمی کنم ... هرگز ... فکرشم نکنین ... همه در سکوت به طرف من برگشتن و صدف با مظلومیت خاصی گفت : اون عروسک زشته که از کیف کوله ت آویزونه واسه این کار خوبه .... و دو باره این صدای جیغ جیغو و عصبانی و لرزون من بود که تو خونه پیچید : من این کارو نمی کنم ...   


فصل دوازدهم شهاب تعارف کرد برم داخل . با لبخند وارد شدم و گفتم : مامان بزرگ نیست مهمون نواز شدی .. خندید و گفت : قرمه سبزی واست پختم که انگشتاتم باهاش می خوری .. خندیدم و گفتم : فکر کن تو بلدی قرمه سبزی بپزی اما من بلد نیستم .. لبخندی روی لباش اومد و گفت : دیگه اون از بی عرضگی خودته دایی جون .. گفتم : هر هر خندیدم .. شهاب گفت : لباساتو عوض کن تا من برم میز رو بچینم .. سرمو تکون دادم اما تا شهاب رفت تو آشپزخونه نگاهم افتاد به جا کلیدی چوبی که نزدیک در ورودی به دیوار آویزون بود . خوشبختانه آشپزخونه ی مامان بزرگ اینا اُپن نبود و شهاب نمی تونست منو ببینه با استرس و هیجان زیادی که داشتم خودمو به جا کلیدی رسوندم اما تا خواستم دستمو جلو ببرم و کلید ویلای شمال رو بردارم صدای شهاب از پشت سر به گوشم رسید و منو در جا خشک کرد : نیکا هنوز که اینجا واستادی .. با لبخندی نمایشی به سمتش چرخیدم و گفتم : الان می رم .. همون جا دم در آشپزخونه ایستاد تا به سمت اتاق رفتم و صداش تو گوشم پیچید : دیگه با دایی ت هم احساس غریبی می کنی تو ؟؟ در اتاق رو بستم و لباسامو عوض کردم همون موقع برام اس ام اس اومد از سهیل بود : چی شد نیکا ؟ کلیدو برداشتی ؟؟ در جواب گفتم : نه هنوز موقعیت پیش نیومده .. لباسامو که عوض کردم و از اتاق خارج شدم شهاب تو حال بود با هم رفتیم و دور میز ناهار خوری نشستیم تا ناهار بخوریم اونجا به شهاب گفتم که شبا خیالش از بابت من راحت باشه چون قراره برم خونه ی پریسا اینا .. شهاب کمی مشکوک نگاهم کرد و من گفتم : با مامان و بابام هماهنگ شده .. لبخندی زد و گفت : کی بر می گردن ؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمی دونم .. بابا که مرخصی یه هفته ای گرفته .. شهاب گفت : آها پس مسافرتشون فقط خواستگاری نبوده . تفریحی هم بوده .. چشمکی زدم و گفتم : چه خبر از عروس خانوم ؟؟ روی لباش لبخندی اومد و گفت : اونم خوبه .. قرار شد بعد از عید جشن بگیریم . که کارای خونه هم انجام بدیم و یه هو بریم خونه خودمون دیگه .. متعجب گفتم : وا یعنی چی ؟؟ نامزدی نمی گیرین ؟ سرشو تکون داد و در حالیکه کمی آب می خورد گفت : مامان مونا دوست نداشت تو عقد بمونیم .. یه هو هم عقد می کنیم هم می ریم خونه خودمون .. با شیطنت گفتم : واوو .. چه شود .. چه قدر برات هیجان انگیزه .. زد پشت گردنم و گفت : اینقدر شیطونی نکن .. خندیدم و بعد گفتم : مامان جون رو تنها می ذاری ؟ گفت : نه اتفاقا همین اطراف دارم دنبال خونه می گردم که نزدیک مامان باشیم .. یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم : مونا با این قضیه مشکل نداره ..؟ خندید و گفت : اتفاقا پیشنهاد خودش بود .. قاشقی تو دهنم فرو بردم و گفتم : چه خود شیرین .. شهاب خندید و گفت : هر چی مامانت و خاله ت خواهر شوهر بازی در نمیارن . تو داری جبران می کنی .. بعد از اینکه ناهار تموم شد به شهاب گفتم بره استراحت کنه و خودم ظرفارو می شورم . اونم که از خدا خواست و رفت . تند تند ظرفارو شستم و آشپزخونه رو تمیز کردم و از آشپزخونه بیرون دویدم تا شهاب تو اتاقشه کلید رو بردارم که پا خوردم . دیدم شهاب روی مبل لمیده و داره تلویزیون می بینه . کنارش نشستم و گفتم : پاشو دایی جون .. خسته ای برو تو اتاقت بخواب اینجوری کمرت درد می گیره .. خمیازه ای کشید و گفت : اینجوری راحت ترم .. دستشو گرفتم و گفتم : منم تا نیم ساعت دیگه می رم کلاس .. اگه به خاطر منه که من راضی نیستم .. پاشو قربونت بشم .. زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : چه مهربون شدی .. خودمو لوس کردم و گفتم : مگه نبودم .. ؟ با محبت خاصی که همیشه بهم داشت و منم خیلی دوست داشتم دست دور کمرم انداخت و گفت : دایی ت قربونت بشه .. دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : برو راحت بخواب .. در حالیکه از روی مبل بلند می شد گفت : مطمئنی ؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم : آره برو .. شهاب زمزمه کرد : باشه پس خواستی بری بیدارم کن .. زود گفتم : نمی خواد دایی جونم . الان خدافظی کن که دیگه مزاحم خوابت نشم .. شهاب در حالیکه خمیازه می کشید گفت : باشه پس خدافظ .. جوابشو دادم و بعد نشستم کمی تلویزیون دیدم البته با صدای کم که باعث نشه خواب شهاب رو بپرونه . در اتاق شهاب باز بود و این کمی بهم هیجان می داد . قبل از اینکه برم سمت جا کلیدی رفتم دم در اتاق شهاب و دیدم که خوابیده و صدای نفس هاش بلند شده . پاورچین پاورچین خودمو به جاکلیدی رسوندم کلید ویلای شمال رو که به خاطر طرحش می شناختم برداشتمش و بدون معطلی از خونه زدم بیرون اونقدر هیجان داشتم که تا سوار ماشین شدم زنگ زدم به سهیل بعد از دو بوق جواب داد : بله ؟ با هیجان گفتم : سلام سهیل .. ماموریت انجام شد .. نفسی عمیق کشید و گفت : پس زود بیا خونه ی ما .. دو دل بودم که بگم یا نه . اما آخرش دلمو زدم به دریا و گفتم : کاوه گفت میاد یا نه ؟ سهیل خیلی سرد گفت : اون میاد .. چقدر دیگه اینجایی ؟؟ گفتم : حدود یه ربع .. وقتی تماس رو قطع کردم ته دلم احساس کردم از اینکه کاوه میاد خیلی خوشحالم . چون کاوه خیلی بیشتر به این چیزا وارد بود واسه همین تو همچین جایی وسط همچین موضوعی تنها وجود اون بود که بهم آرامش می داد . وقتی رسیدم خونه ی سهیل بهش زنگ زدم و گفتم که دم در خونه شونم . بعد از چند دقیقه دیدم که در خونه باز شد و سهیل اشاره کرد با ماشین برم تو . منم با ماشین رفتم داخل خونه و ماشین رو کنار اون پرایدی که همیشه تو حیاط زیر سایه ی درخت بِه بود پارک کردم . تا از ماشین پیاده شدم سهیل در خونه رو بست و من معذب گفتم : سارا خونه ست ؟؟ سهیل دستمو تو دستش گرفت و گفت : نه .. بردمش پیش مامان مهین .. البته دیشب که میومدم اونجا بردمش خونه مامان مهین .. ترسیدم تنهاش بذارم .روحه بیاد سرغش .. لبخندی زدم و گفتم : بهترین کارو کردی .. سرشو تکون داد و گفت : اتفاق خاصی نیفتاد ..؟ سرمو تکون دادم و زیر لب گفتم : نه .. فقط خیلی می ترسم .. سهیل گفت : عروسکی که صدف گفت رو برداشتی ؟؟ گفتم : اوهوم .. خیلی هیجان داشتم . من تا حالا هیچ وقت بدون اطلاع خانواده م مسافرت نرفته بودم . اونم چه مسافرتی ؟ مسافرتی که قرار بود نیمه شب برم و قبر یه آدمی که چندین سال پیش مرده بود رو بکنم و یه چیزی توش بندازم و برگردم .. سهیل زمزمه وار گفت : راستی بهداد گفت که با پریسا میان .. سری تکون دادم و گفتم : آره پریسا گفت به هوای اینکه می خواد بیاد خونه ی ما داره میاد .. سهیل با محبت گفت : پس نگران نباش دیگه .. سرمو با نگرانی تکون دادم و گفتم : دیشب گفتی که مطمئن نیستی نتیجه می ده .. دستمو محکم فشرد و گفت : اگه انجامش ندیم فکر می کنم اهمیت ندادیم .. نیکا ؟ نگاهش کردم و اون گفت : می خوام قبل از اینکه بریم یه سوالی بپرسم .. با مظلومیت خاصی گفتم : بپرس .. انگشتشو نوازش گونه پشت دستم کشید و گفت : مطمئنی بودن با من ارزش اینو داره که خودتو تو خطر بندازی ؟؟ قبل از اینکه جوابشو بدم دیشب رو به یاد آوردم : "بعد از اینکه جیغ کشیدم و گفتم : من این کارو انجام نمی دم.. کاوه با بی تفاوتی گفت : پس چند تا راه بیشتر نمی مونه . یا اینکه صبر کنی من یه محافظ مطمئن دیگه گیر بیارم . یا اینکه بذاری اون روحه تسخیرت کنه .. و یا اینکه .. زیر چشمی به سهیل نگاه کرد و ادامه داد : اینکه از سهیل جدا بشی .. سهیل با ناگهانی نگاه کردنش به کاوه عکس العمل نشون داد و کاوه گفت : کدومو انتخاب می کنی ؟؟ بچه ها همه منتظر نگاهم می کردن . چشمم به سهیل افتاد که سرش پایین بود و دست مشت شده شو روی دسته ی مبل فشار می داد . ابروهاش تو هم گره خورده بود . می دونستم با راه حل های گردنبندی و محافظی کاوه موافق نیست. می دونستم برای اینکه با هم بمونیم خیلی تلاش کرده . می دونستم به همون اندازه که رابطه مون برای من مهم بود برای اونم بود . می دونستم دوستش دارم .. می دونستم .. می دونستم حاضر نبودم دیگه هیچ جوره از دست بدمش . من با سهیل عاشق بودم . من با سهیل می خندیدم . با سهیل خودمو پیدا کرده بودم . با سهیل می فهمیدم نباید یه دختر لوس بی مصرف باشم . با سهیل یه دختر کامل تر بودم . با سهیل احساس راحتی می کردم . می تونستم هرجور که بودم رفتار کنم . با سهیل مجبور نبودم تظاهر کنم که کس دیگه ای هستم تا بهم اهمیت بده . با سهیل هرچی که بودم مهم شده بودم . البته .. غیر از یه سری اخلاقای بچه گونه که وقتش بود دیگه نداشته باشمشون . یه سری از غرورای مسخره ای که همیشه داشتم رو بدون اینکه بدونم به خاطر سهیل کنار گذاشته بودم و این باعث رضایتم بود .. من سهیل رو می خواستم . چون عاشق این بودم که همیشه برای هم دیگه حرف داشتیم . چون عاشق این بودم که تو یه جمعی که بودیم همیشه با افتخار و یه جور دلنشینی نگاهم می کرد . عاشق این بودم که ازم تعریف می کرد . عاشق این بودم که می دیدم برای به دست آوردنم با اینکه خیلی مغرور بود اما غرورشو شکست .. اما موند .. تا همین الانشم که اینجاست موند و پا پس نکشید .. کاوه دوباره پرسید : این انتخاب خودته . مطمئن باش هر کدومو که انتخاب کنی ما هم هستیم باهات .. لبخندی گشاد روی لبم اومد و گفتم : فردا می ریم شمال .. می خوام اون کارو انجام بدم .. کیانا محکم بغلم کرد و منو بوسید . صدای پریسا اومد که گفت : بهترین تصمیمو گرفتی .. صدف گفت : نیکا این بهترین کار بود .. از فراز شونه ی کیانا نگاهم افتاد به سهیل که بهم لبخند می زد .. " نوازش نرم انگشتهای سهیل باعث شد تو چشمهاش زل بزنم . سهیل که می دید جوابشو ندادم با نگرانی گفت : اگه دو دل شدی هنوز هم دیر نشده .. می تونیم بگیم کاوه واست یه محافظ دیگه پیدا کنه .. یا .. یا اصلا می تونیم از هم جدا بشیم تا .. تا ... همونطور که دستم تو دستش بود روی پنجه ی پا بلند شدم و خودمو بهش رسوندم . بدون اینکه بهش مهلت فکر کردن بدم لبمو روی لباش گذاشتم و بوسیدم . به نظر خودم این بهترین جوابی بود که می تونستم به سوال احمقانه ش بدم ... حدود یه ربع بعد پریسا و بهداد و کاوه هم اومدن . قرار بود همگی با ماشین کاوه بریم . اینجوری بود که کاوه پشت فرمون نشست و سهیل کنارش قرار گرفت و من و پریسا و بهداد هم صندلی عقب نشستیم . هنوز خیلی نگذشته بود که گوشی م به صدا در اومد مامان بود . به بچه ها گفتم ساکت باشن و بعد جواب دادم : الو سلام .. مامان گفت : سلام عزیزم . چطوری ؟؟ با خوشحالی گفتم : خوبم . تو چطوری ؟؟ مامان گفت : خوبم .. خانومی شما کی با من هماهنگ کردی که قراره شبا بری خونه ی پریسا ؟؟ خندیدم و گفتم : شهاب ِمشکوک بهت زنگ زد ؟؟ مامان با کمی دلخوری گفت : بله .. اگه یه چیزی می گی واقعا قبلش با من هماهنگ کن بعد بگو .. برای اینکه قضیه رو رفع و رجوع کنم زود گفتم : مامان سر ظهر بود دیگه بهت زنگ نزدم . باور کن به خدا حوصله نداشم با شهاب بمونم . ترجیح می دم با پری باشم خب .. مامان گفت : من فقط منظورم این بود اگه می گی قبلش هماهنگ کردی خب بکن .. نه اینکه شهاب زنگ زده می پرسه من اصلا از جریان خبر ندارم .. خندیدم و گفتم : باشه ببخشید . حالا کجا هستین چه خبر ؟ مامان گفت : هتل گرفتیم شیراز امروز بعد از ظهر قراره بریم خونه ی شیما که خواستگاری کنیم از مامان و باباش .. با خوشحالی گفتم : وای چقدر خوشحالم .. بابک اونجاست ؟؟ مامان صداش کرد و با بابک و بابا و مامان جون هم کمی حرف زدم و بعد که قطع کردم بهداد نفسی صدا دار کشید و گفت : آخیش .. چقدر حرف زدی تو .. سهیل بدبخت شدی .. سهیل با خنده به عقب برگشت و گفت : چطور مگه ؟ بهداد ادایی برای من در آورد و گفت : بس که این وراج و پر حرفه .. پریسا تو پهلوی بهداد کوبید و من با خنده گفتم : بهداد جان شما حرف نزن که قبل از ازدواج داری میری ماه عسل مدیون منی .. همه خندیدیم و بهداد گفت : آخ .. همینم مونده بود تو زندگی مدیون تو یکی هم بشم .. زبون درازی کردم و بهداد دستشو جلو آورد تا موهامو بکشه که خودمو عقب کشیدم و پریسا که وسط ما دوتا بود مثه مامان بزرگا با غر غر گفت : اهه .. بس کنین .. اینقدر شلوغ نکنین .. ببینم می تونین آروم بشینین یا نه ..؟ من و بهداد خندیدیم و از پشت سر پریسا برای هم خط و نشون کشیدیم . توی راه بودیم که سهیل نیم وری نشست تا بتونه منو ببینه و گفت : بچه ها .. امشب که دیر می رسیم . عملیات رو می ذاریم واسه فردا .. فقط من الان تو ضیح می دم که جریان از چه قراره .. کاوه در سکوت رانندگی می کرد و هیچی نمی گفت فقط صدای ضبط رو کم کرد و سهیل بهش گفت : ممنون .. برام جالب بود که سهیل و کاوه هرچقدر باهم دعوا و کتک کاری هم می کردن و هرچقدر اختلاف نظر و عقیده داشتن یا هرچقدر باهم سرد می شدن اما همیشه دو تا دوست بودن باهم . واقعا رفتاراشون مثه دوتا برادر بود . هیچ وقت با اینکه حتی شاید از هم متنفر می شدن اما پشت همو خالی نمی کردن . سهیل گفت : ببینین .. آئینی که توی کتاب نوشته ایناست : اولا اینکه باید شب از نیمه گذشته باشه و اینکه نیکا باید تنهایی اون کارو بکنه . تنها چیزی که برای روشنایی استفاده می کنه باید شمع باشه نه هیچ چیز دیگه ای . شمعی رو که روشن می کنی باید قبل از اینکه شمع تموم بشه تو دوباره قبر رو مثه قبل پوشونده باشی . یعنی فقط از روشن شدن شمع تا خاموش شدن یا همون تموم شدنش وقت داری که کارتو انجام بدی . چیزی که توی قبرش می ندازی رو باید لای یه پارچه که بوی تن خودتو می ده با چندین تار موی خودت بذاری . حتما باید تا جایی که می تونی قبر رو بکنی . یه سری چیزا هم هست که باید در حین انجام کارت بگی ... وقتی حرفاش تموم شد با صدای لرزونی گفتم : نمی دونستم باید تنهایی انجام بدم .. سهیل سرشو تکون داد و گفت : اما باید تنهایی انجام بدی تا اثر کنه .. در حالیکه صدام می لرزید گفتم : من نمی تونم تنهایی .. احساس کردم نگاه کاوه از تو آینه به من افتاد . نگاهش یه جوری بود انگار بهم جدا شدن از سهیل رو یادآوری کرد . واسه همین بغضمو فرو خوردم و گفتم : سعی مو می کنم .. پریسا دستمو محکم گرفت و گفت : تو از پسش برمیای .. بالاخره از اتفاقاتی که این مدت برات افتاده که بدتر نیست .. زیر لب گفتم : اوهوم ..بعد انگار چیزی یادم اومده باشه زود گفتم : سهیل اگه شمع خاموش بشه چی ؟؟ سهیل لبخندی زد و گفت : ایرادی نداره .. خیلی هم تاثیری نداره .. اووم.. یعنی .. خب ما یه کاری می کنیم شمع خاموش نشه .. پریسا زیر لب غر زد : یعنی اگه خاموش بشه چیزی نمی شه ؟ سهیل گفت : نُچ .. بهداد گفت : فلسفه ش چیه سهیل ؟؟ سهیل گفت : ببینین ما فرض بر این می گیریم که اون روحه فقط چون عاشق نیکا شده نزدیکشه و داره منم آزار می ده که از نیکا دور شم و اون جسم نیکا رو برای خودش می خواد . اگه فرضمون این باشه این کار ممکنه جواب بده . چون اون روح یه بار برای یه مدت کوتاه جسم نیکا رو تسخیر کرده . بوی نیکا و یکی از متعلقاتش و موهای نیکا باعث می شه روح نتونه مسیر دیگه ای از نیکا به دست بیاره و همون جا پیش جسمش بمونه . نتونه از جسم خودش دورتر بشه و یه جورایی همونجا حبس بشه . به نظر من که منطقی به نظر میاد . مگر اینکه روحه به خاطر چیز دیگه ای به غیر از اینکه عاشق نیکا شده باشه بهش نزدیک شده باشه .. بهداد دستشو تو موهاش فرو برد و گفت : من که فکر می کنم عاشقش شده .. کاوه با صدای بمی گفت : منم همین فکرو می کنم .. سهیل نیم نگاهی پر محبت به من کرد و گفت : مطمئنم می تونی انجامش بدی .. لبخندی بی معنی روی لبم اومد . لبخندی که فقط سهیل رو دلگرم کرد و غیر اون هیچ ارزش دیگه ای نداشت .... وقتی رسیدیم ویلا که هوا تاریک شده بود . برای شام چند تا کنسرو ماهی و چند بسته نون و نوشابه گرفته بودیم . ساختمون خیلی سرد و تاریک بود . بهداد و کاوه شومینه رو روشن کردن و من و پریسا وسایلمون رو تو یکی از اتاقای بالا گذاشتیم . سهیل اومد بالا و پریسا با شیطنت تنهامون گذاشت . لبه ی تخت یکنفره نشستم و گفتم : اولین بار که دیدمش اینجا بود .. سهیل کنارم لبه ی تخت نشست و گفت : می دونم برات سخته .. تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم : مگه من چند سالمه سهیل ؟ چرا باید اینجوری می شد ؟ من خیلی می ترسم .. چند تار موی فرفری که تو صورتم بود رو پشت گوشم زد و گفت : تو و ترس ؟ شاید باور نکنی .. اما تو شجاع ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .. لبخندی محزون روی لبم اومد . شب بود و صدای امواج دریا به گوش می رسید . احساس غریبی بدی داشتم . خب آره اصلا من لوس بودم و بغض داشتم . هم دلم واسه خانواده م تنگ شده بود هم اینکه می ترسیدم از فردا ، از کاری که قرار بود انجام بدم . من حتی تا حالا قبرستون رو توی شب ندیده بودم چه برسه به اینکه نیمه شب برم و قبر یکی که نمی شناختم و سالها پیش خاکش کرده بودن رو بکنم . بینی م تیر می کشید . سهیل لبخندی پر محبت زد و گفت : ما یه کم اون طرف تر وا میستیم .. مطمئن باش اگه خطری تهدیدت کنه بی خیال همه چیز می شم و میام پیشت . نمی ذارم هیچ اتفاقی واست بیوفته .. سرمو پایین انداختمو با صدایی لرزون گفتم : اما سهیل من خیلی می ترسم .. چند قطره اشک روی گونه م چکید و با مظلومیت گفتم : دلم واسه مامانم تنگ شده .. با محبت بغلم کرد و گفت : شششش.. آروم باش .. اصلا نمی ریم .. خوبه ؟؟ فردا صبح بر می گردیم خونه .. گریه م شدت گرفت و بالاخره غرورمو شکستم و گفتم : سهیل من نمی خوام ازت جدا شم .. پشتمو به نرمی نوازش کرد و دم گوشم گفت : شش .. آروم آروم عزیزم .. فکر کن یه درصد که من بذارم تو ازم جدا شی . بعد با شیطنت و لحنی امیدوارانه گفت : آرزوت چیه ؟؟ با خنده گفتم : اینکه با کسی که دوستش دارم کفشای یه رنگ و یه شکل بپوشم و زیر بارون راه برم .. تو چی ؟؟ آرزوی تو چیه ؟؟ خنده ی آرومی کرد و همون طور که منو تو بغلش می فشرد گفت : اینه که کسی که تو باهاش می ری زیر بارون من باشم .. هردوتامون آروم خندیدیم و من گفتم : قبول نیست . از آرزوی من الهام گرفته بودی .. بینی مو کشید و درست همون لحظه که داشتم از بغلش بیرون میومدم صدای کاوه به گوشم رسید : گفتی کدوم اتاق مال ما پسراست پریسا ؟؟ صدای پریسا از طبقه ی پایین به گوش رسید که تقریبا داد می زد و می گفت : اون سمت چپی .. کاوه دم در نگاهش افتاد به من و سهیل که معلوم بود داشتیم از بغل همدیگه در میومدیم . سرفه ای کرد و رد شد . نگاهی خجالتزده به سهیل کردم و گفتم : خیلی بد شد نه ؟؟ سرشو تکون داد و گفت : نه .. به هیچ وجه .. دستمو محکم گرفت و گفت : بریم پایین .. وقتی رفتیم پایین پریسا مشغول گرم کردن تن ماهی ها بود و بهداد داشت کتابی رو که سهیل از توش اون اطلاعات رو در آورده بود رو می خوند . چشمش که به سهیل افتاد گفت : تو چه جوری معنی های اینارو فهمیدی ؟ اصلا از کجا گیر آوردی ش ؟ سهیل با شیطنت گفت : خیلی سخت بود اما من فهمیدم . از کتابخونه ی قدیمی مامان بزرگم گیر آوردم .. ولش کن کتابو بده به من . نمی خواد بخونی ش.. بهداد هم با خنده کتاب رو کناری گذاشت . کاوه وقتی اومد پایین اخم کرده بود و خیلی سر سنگین بود سهیل هم که می دید کاوه اونجوری قیافه گرفته تا جایی که تونست بهش بی محلی کرد . اما من دلم نمی خواست کاوه رو اون طوری ببینم چون تا حالا خیلی بهم کمک کرده بود و همین که قبول کرده بود باهامون بیاد هم کلی تواضع به خرج داده بود . اون شب همه بعد از اینکه شاممون رو خوردیم تصمیم گرفتیم بریم ساحل . همون طور که لب ساحل ایستاده بودیم . برگشتم و به ویلای متروکه ای که با فاصله از ویلای ما قرار گرفته بود نگاه کردم . می دونستم ویلایی بوده که مال روح ریش حنایی بوده . یه لحظه احساس کردم کسی رو پشت پنجره ی شکسته ش دیدم اما زود رومو برگردوندم و ناخودآگاه بازوی سهیل رو گرفتم تا شاید یادم بره چی دیدم . کاوه زیر چشمی نگاهم می کرد و هنوز اخم داشت . بهداد گفت : امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره بچه ها .. جو خیلی سنگین شده . همه تون نگرانین .. پریسا گفت : آره .. بیاین بهش فکر نکنیم .. کاوه گفت : فردا صبح باید بریم تحقیق .. ببینیم اینارو کجا خاک کردن و تو کدوم قبرستون . قبرشو پیدا کنیم و .. پریسا گفت : مثل اینکه همین الان گفتم بهش فکر نکنیم ها .. کاوه دستاشو بالا برد و گفت : تسلیم .. ببخشید .. توی ویلا که برگشتیم متوجه شدیم مهتابی توی حال روشن نمی شه . بهداد چراغ قوه شو روشن کرد و جلو رفت بعد گفت : مهتابی شکسته شده .. منو پریسا جیغ کشیدیم و سهیل دست دور کمرم انداخت و گفت : آروم .. بچه ها بهتره همه با هم باشیم بریم وسایلو بیاریم پایین . همین جا با هم می خوابیم .. سهیل گفت : شما دو تا همین جا باشین . من می رم وسایلتونو میارم .. من و پریسا نشستیم و هم دیگه رو محکم بغل کردیم پریسا زیر گوشم گفت : فردا همه ی اینا تموم می شه دیگه .. کاوه ساکشو رو زمین انداخت و گفت : نیکا ؟ زود گفتم : بله .. گفت : مشکلی نداره اگه مهتابی یکی از اتاقارو بیاریم اینجا .. فردا یکی دیگه می خریم .. گفتم : آخه این چه سوالیه که می پرسی ؟ معلومه که اشکال نداره . کمی بعد پسرا اومدن پایین در اتاقای بالارو قفل کرده بودن و اومدن مهتابی رو هم عوض کردن وقتی نور به همه جا تابیده شد بهداد زد زیر خنده و گفت : تورو خدا این دوتا رو ببین .. ما هم خندیدیم و بهداد گفت : جون ِمن این می خواد فردا بره اون کارارو بکنه .. خندیدیم . اون شب اونقدر حرف زدیم و از نقشه ی فردامون گفتیم که کم کم خوابمون برد .. من روی کاناپه خوابم برد . سهیل در حالیکه دستشو روی دسته ی کاناپه گذاشته بود و پاهاش روی میز بود همونجور نشسته خوابید . پریسا و بهداد هم جلوی شومینه روی یه پتو و یه بالش خوابیدن و یه پتوی نازک روشون کشیدن . کاوه هم روی مبل سه نفره ای که رو به روی ما بود دراز کشیده بود اما تا لحظه ای که من بیدار بودم و چند باری هم که از خواب پریدم دیدم که چشمهاش بازه .. صبح وقتی بیدار شدم احساس کردم سرم روی پای سهیله . قبل از اون سرم روی کاناپه بود .اما حالا اینجوری ... سعی کردم طوری بلند شم تا بیدارش نکنم و به محض اینکه نشستم نگاهم افتاد به چشمهای کاوه که باز بود و در سکوت به من زل زده بود . با یه اخم ِخشن .. با سر بهش سلام کردم . پریسا و بهداد هم هنوز خواب بودن . نگاهی به ساعت موبایلم کردم . ساعت هفت و نیم بود . سهیل خیلی معذب خوابیده بود . به نرمی کمکش کردم تا روی کاناپه دراز بکشه و بعد پتویی که روی خودم بود رو روش کشیدم . به طرف آشپزخونه رفتم و سماور رو پر از آب کردم . می خواستم چای دم کنم . همین که برگشتم تا قوطی چای خشک رو پیدا کنم خوردم به کاوه و دستش رو روی دهنم حس کردم که جلوی جیغ خفیفی که ناخودآگاه کشیدم رو گرفت . بعد آروم دم گوشم گفت : تمام دیشب رو بیدار بودم .. ازش گذشتم و گفتم : می بینم رفتارات جنی شدی .. یه هو پشت سرم ظاهر می شی .. کاوه با حرص گفت : اون کتابو می خوندم و تو و سهیل رو می دیدم .. با اخم نگاهش کردم و چیزی نگفتم . ادامه داد : برام آسون نیست دیدن تو و سهیل وقتی موهاتو ناز می کرد .. خیلی آروم طوری که بچه ها از صدام بیدار نشن گفتم : کاوه ما برای چیز دیگه ای اینجاییم نمی خوام بری تو حاشیه ها .. کاوه پوزخند زد و گفت : زود با هم پیش رفتین .. دو سه هفته ای لیلی و مجنون شدین .. با کنایه گفتم : عاشق شدنام اینجوریه . اونی که لیاقت داره صاحب عشق و احساسم می شه .. کاوه دندوناشو روی هم فشرد و گفت : تا وقتی ازش مطمئن نشدی حق نداری بذاری اینقدر بهت نزدیک بشه .. دیشب که از جلو اتاق رد می شدم دیدم که بغلت کرده بود .. نیکا ببین ... دستمو جلو بردم و گفتم : نه تو ببین کاوه .. این رابطه ی من و سهیله .. دقت کن . من و سهیل ..اسم تو توش نیست . پس به تو هم ربطی نداره . . کاوه پوزخند زد و گفت : سهیل بهت گفت وقتی داری اون کارو انجام می دی اگه یه هو اون شمع خاموش بشه چی می شه ؟؟ از کنارش گذشتم و بهش اهمیت ندادم . خودش ادامه داد : آره بهت نگفت . یعنی به هیچ کس نگفت . می دونی چرا ؟ چون اگه می گفت این کارو نمی کردی . چون اگه این کارو نکنی مجبوری اون راهی رو انتخاب کنی که سهیل توش نیست .. آره مجبوری سهیل رو ترک کنی .. برگشتم تو چشماش زل زدم و گفتم : تو چی می دونی ؟؟ کاوه اومد جلو .. خیلی جلو .. نزدیک ِنزدیک . دم گوشم خیلی آروم گفت : اگه اون شمع خاموش بشه . تو برای همیشه جسمتو به اون روح می دی .. و دیگه هیچ راهی هم نیست که بتونی برگردی .. دلم ریخت و فقط تونستم بگم : دروغ می گی .. کاوه گفت : حالا تصور کن دور اون شمع رو یه لیوان بذاری تا باد خاموشش نکنه .. اون وقت دیگه کارات هیچ اثری نداره .. تبریک می گم .. سهیل انتخاب خوبیه .. خالصانه و صادقانه عاشقته ... کاوه که رفت بهت زده شده بودم و نگاهم به یه نقطه ی نامعلوم دوخته شده بود . نمی تونستم باور کنم که سهیل فریبم داده . نه نمی تونستم .. صدای سوت قوری که نشون از این داشت که آب قوری جوش اومده هم نتونست نگاه منو از اون نقطه بگیره تا اینکه سهیل تو قاب نگاهم ظاهر شد و با خوشرویی گفت : صبح بخیر نیکا .. سحر خیز شدی .. و این صدای بی رحم و سرد من بود که در جواب گفت : سهیل گم شو برو .. تو به من دروغ گفتی .. گم شو دیگه نمی خوام ببینمت ... چون حق نداشتی فریبم بدی .. سهیل متعجب گفت : نیکا چی شده که اینارو می گی ؟؟ .. فریاد کشیدم : گفتم گم شو .... و سکوت عمیقی فضای خونه رو در بر گرفت ...