رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی
(رمان رمان رمان)
********

پاهام شل شد .دستشو برد زیر کتفم و سفت نگهم داشت .بعدم کشوندم که از اتاق ببرتم بیرون.دلم میخواست غش کنم …عجب وضعی بود …رومو از صحنه بر نمیگردوندم که با دستش سرمو برگردوند بدون اینکه حرفی بزنه .قفل درو باز کرد .در حالی که اخم متفکرانه ای داشت پابه پای من وارد اتاق شد.حالم اصلا خوب نبود …به نظرم این بدترین اتفاق برای یه دختره …کسری خودشو انداخت رو تخت و من روی مبل راحتی گوشه ی اتاق.هردوتو فکر بودیم.

-اینجا ….چه خبره ؟؟؟

با حالت بی تفاوتی گفت :نمیدونم …

-مگه میشه ؟؟؟

جوابی نداد.

-منو اوردین اینجا …اخرش قراره این بلاها سرم بیاد؟

-نمیدونم ؟

-نمیدونی ؟؟؟یعنی قراره بیاد؟

-جیغ جیغ نکن !

نمیتونستم خونسردی و جواب ندادناشو تحمل کنم .با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقک …اعصابم بهم ریخته بود و هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد.کلافه رفتم سر وقت کتاب جامع کنکور !اصلا ادم با دیدنش سر درد میگرفت ولی چه میشد کرد…

نمیدونم چه قدر گذشته بود که صدای پناهی رو شنیدم که از کسری میپرسید:((جنازه رو تو پیدا کردی؟؟؟))

-نه اول یه زنه جیغ زد

با خودم گفتم ای ای ای حالا نه که تو نمیدونی جنازه کجا بود و کی پیداش کرد …اصلا اون لکه ی خون گوشه ی یقه ی لباسش همه چیز رو ثابت میکرد.کار خودش نامردش بوده …ولی ممکنه …اصلا نمیخواستم به اون جریانات فکر کنم .

نگاهی به کتاب فیزیک انداختم .سرسام میگرفتم ….اوووف خدای من چجوری میخوام اینارو بدون تدریس یادبگیرم ؟؟؟الان چه وقت مسافرته اخه ؟؟؟ ٬شیمی ٬فیزیک ٬عربی لعنتی …اههه..باز میتونستم زیست و زمینو یه کاریش کنم ...

انقدر اعصابم خرد شد که ناخوداگاه خودکارو پرت کردم سمت در.همون لحظه در اتاق باز شد و خودکار درست خود وسط پیشونی کسری.

-وای !!!!

کسری :چته چرا جبهه میگیری دیوانه ؟؟؟

-به خدا حواسم نبود !

-حواست نیس خودکار پرت میکنی؟؟؟

-ببخشید !به خدا من فقط اومدم …یعنی اعصابم خرد بود اومدم.

-بیخیال بابا

یکی از ابروهامو انداختم بالا و دوباره به کتاب فیزیک خیره شدم.

-حالا چرا ماتم گرفتی عین این شوهر مرده ها ؟

-من هیچ کدوم اینا رو بلد نیستم …!

-خو یاد میگیری

-نه نمیشه که …فیزیکه ٬عربیه …شوخی که نیست

-بده ببینم کتابو …خوب اینا که چیزی ندارن

-واسه شما شاید !

خندید.

-تا کجاشو یاد گرفتی؟

-بیشتر از نصف کتابو....

-خوبه که …من بقیشو بهت یاد میدم .

یه لحظه نفهمیدم چی میگه …

-مگه بلدی؟

فاتحانه لبخند زد.کتابا رو انداخت زمین و خودشم نشست .بعدم به من اشاره کرد بشینم و گفت :((بشین ببین بلدم یا نه …!))

شروع کرد به فیزیک درس دادن .شمرده ولی با سرعت کنترل شده ای درس میداد.حواسمو متمرکز حرفاش کردم.از هر فورمول و درسی که میداد یه نمونه هم پیدا میکرد میذاشت جلوم تا حل کنم.یادگیریم قوی بود و خوب پیش میرفتیم.نزدیک به دوساعت خام و بدون وقت تلف کردن درس داد.مخم دیگه داشت ارور میداد.

-میشه برم یه چیزی بخورم ؟

-نه خیر!

-میشه یه لحظه برم بیرون ؟

-کجا ؟نه خیر بشین اینو حل کن

نگاهی انداختم به مسءله ای که روبه روم گذاشت.وجدانا سخت بود.

-اگه اینو حل کردی میتونی بری یه چیزی بخوری !اگههه

خیلی بدجنس بود…یعنی بدجنس نبود ها خیلی چند گانه سوز بود اصلا تعادل نداشت.کش و قوسی به بدنش داد و نگاهی به ساعت انداخت.

همه ی فورمول های ممکن رو تو ذهنم جمع کردم اما به هیچ جا نمیرسیدم.عصبی خودکاررو توفاصله ی بین دهن و دستم نگه داشته بودم.اما نباید کم میاوردم .نباید نشون میدادم با دوساعت درس دادن اونقدر ادم خنگی بودم که هیچی نفهمیدم و نمیتونم یه مسءله رو حل کنم.

-تموم نشد ؟

-نه !

تا یه جاهایی رو پیش رفته بودم…مسءله ی اشنایی بود.اما نباید تقلب میکردم.

بالاخره بعد از حدود بیست دقیقه بلند داد زدم :اینه!۱حل کردم !

-خسته نباشی واقعا بعد بیست دقیقه چه خوشحالم هست !

زد تو پرم مستقیم .از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون .اداشو در اوردم و نگاه کردم ببینم تا کجای کتابو درس داده که در کمال ناباوری دیدم یک فصل تموم رو درس داده …!این عالی بود .به نظرم رسید اگه الان از مدرسه جلو تر نباشم بهشون رسیدم قطعا.کتابامو جمع و جور کردم .

-ببین من دارم میرم رو سکان میخوای بیای حاضر شو

مستاصل نگاهش کردم .بد فکری نبود خوب….!من واقعا نمیتونستم بدون اینکه همراه کسی باشم از اتاق برم بیرون.خودم هم میترسیدم.سریع از تو کمد لباسامو برداشتم و حاضر شدم.

شونه به شونه ی معلم خصوصی راه رفتن هم یه تجربه ی جدید بود.اخم خیلی بهش نمیومد …باید فقط میخندید.برعکس پناهی …البته پناهی کلا زیاد نمیخندید که ادم بخواد ببینه بهش میاد یانه.مونده بودم که اون سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود رو بپرسم یا نه اما در نهایت پرسیدم :((ببخشید …شما چیکاره این ؟))

یه چند لحظه گذشت و بعد گفت :(چطور؟)

-اخه…یعنی اینکه این شرایط و این جاها و …

-دخالت نکن توش سرت به کار خودت باشه .سرتو بکن تو همون کتابات و تستات فهمیدی؟

چیزی نگفتم و دوباره همراهش راه افتادم.

-چی میخوندین؟

-عمران

-اهان

خواستم سوال بعدی رو بپرسم که یه نفر صداش زد…

-کسری ..تو هم اینجایی؟؟؟فکر نمیکردم دیگه این طرفا پیدات شه …

صداش اشنا بود…سریع جنس صدا رو شناختم …شب پیش تو راهرو ..صدای خودش بود.من زودتر از کسری رومو برگردوندم که ببینم کیه …اما نمیشناختمش.مرد میانسالی بود با چهره ای مرموز و غیر قابل اعتماد…

-هه …فکرم میکنی مگه شما ؟

-اختیار داری پسر…

انگار که تازه متوجه من شده بود نگاهم کرد…نه واقعا نمیشناختمش اما صداشو چرا …مطمءن بودم یه بار صداشو شنیدم.وقیحانه نگاهم میکرد.کسری دستمو کشید و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای ازاون مرد باشه راه افتاد .

-اسم این اقا چیه؟

وایساد و متعجب نگاهم کردم.

-چطور؟

-اشناست …خیلی

-کجا دیدیش؟؟؟

-نمیدونم

-اسمشو نمیدونم ولی کلا صداش میکنن راوی

راوی …راوی…اسمشم اشنا بود.

-میشناسیش؟؟؟؟؟؟؟!


-نه …فکر نکنم…ولی کلا ادم جالبی به نظر نمیرسید ..

-چون ادم جالبی نیست.تحت هیچ شرایطی سمتش نرو .

-نمیرم

انگار که موقع ناهار شده بود.بند و بساط نهار هم مثل صبحانه مفصل و پر و پیمون بود.حتی یک قدم هم از کسری فاصله نمیگرفتم…با چشمم دنبال یه چهره میگشتم و عکس العملش…پناهی رو پیدا نکردم پس گشتم دنبال اون زنی که برای اولین بار جنازه رو دید.بعد از یه جستجوی نه چندان اسون پیداش کردم که با محتویات بشقاب دستش ور میرفت …ولی خیلی بی تفاوت و اروم بود.اصلا نمیتونستم با خودم مقایسش کنم.از نبود کسری استفاده کردم و به سمتش قدم برداشتم.نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و باهاش حرف بزنم…اما بالاخره دلمو زدم به دریا و بدون هیچ مقدمه ای حرفمو زدم.

-ببخشید…

از فکر اومد بیرون و نگاهم کرد.شاید حدودا ۳۰ یا ۳۵ سال سن داشت.قیافه ای معمولی ولی با تیپی فاخر و گرون …

بدون اینکه چیزی بهم بگه نگاهم کرد.

خودمو نباختم و ازش پرسیدم :((ببخشید اون اتاقی که شما جنازه رو توش دیدین اتاق خودتون بود؟))

-اره …تو زید کسرایی؟

-نه !

-برای چی میخوای بدونی اونجا اتاق کی بود؟؟؟

جوابشو ندادم و پرسیدم  :((شما اون دخترو میشناختین ؟)))

-اره …دخترم بود.

دیگه واقعا داشتم از تعجب سکته میکردم .دخترش بود و انقدر ریلکس اونجا داشت غذاشو میخورد!!!!!!

-جواب منو ندادی

-همینطوری اخه منم بعد شما اون جنازه رو دیدم .

-تو کار نیستی که ؟

منظورشو نفهمیدم با این حال گفتم :((نه ))

-معلومه

خواستم باز یه سوال دیگه بپرسم که یا نفر محکم بهم تنه زد و همراه خودش کشوندم یه طرف دیگه .پناهی بود.کلا وحشیانه در صحنه حاضر میشه …

محکم لبه ی کشتی کوبوندم سرشو نزدیک اورد و گفت :((بهت نگفته بودیم مگه سرت تو کار خودت باشه ؟؟؟ول شدی راه افتادی دنبال چی میگردی ها؟؟؟؟

-دنبال چیزی نمیگشتم!

-اره جون خودت …!اصلا از صبح تا شب باید بستت به همون سردخونه بس که جنبه نداری!یک حسابی برسم ازت !وایسا حالاراه بیوفت ببینم.

-عه مگه چیکار کردم ؟؟؟

با غیظ وصف ناشدنی کشیدمو بردم تو اتاق …داشتم از ترس سکته میکردم اصلا از بعد دیدن اون لکه ی خون روی یقش بیشتر احساس نا امنی میکردم…از کسری هم خبری نبود …لعنتی!

-من …یعنی ببخشید دیگه فضولی نمیکنم

-هرگندی دلت میخواد میزنی بعد میگی ببخشید؟؟

میومد نزدیک تر و میرفتم عقب تر …

-من فقط میخواستم بدونم چرا اون دخترا …

-ببین اصلا نه دست و بال خودمو خسته میکنم نه چیز دیگه ….فقط !اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بخوای تو این قضیه دخالت کنی مطمءن باش مطمءن باش خودتم اخر و عاقبتت میشه عین اون دوتا !

-من میدونستم کار توه !

برگشت نگاهم کرد و پوزخند زد .جوابی ندادو از اتاق رفت بیرون.صدای قفل شدن درو شنیدم.

گوشه ای از اتاقک چمبره زدم و به تموم اتفاقای ریز و درشت فکر کردم …بیشتر از پناهی و کسری به اون صدای اشنا…پلکام کم کم بسته میشدن …

با شنیدن صدای تق و توق از خواب بلند شدم.هنوز اونقدر خوابم سنگین نشده بود.

به نظرم اومد کسری یا پناهی باشه …باید باهاشون حرف میزدم که یه کم این جریاناتو برام توضیح بدن …رفتم که درو باز کنم اما صدای کسری و پناهی نبود.همون جا ایستادم و به حرف دوتا غریبه ای که اونجا بودن گوش سپردم…

-هه هه …از همون اول دیدن این دوتا دلم میخواست از بین برن ..

صدای یه زن بود…زود فهمیدم صدای کیه …صدای همون زنی که دخترش کشته شده بود.چه قدر ریلکس بود.

-میمیرن عزیزم میمیرن…اگه اونا قاتل و متجاوز باشن با مرگشون با یه تیر دوتا نشون میزنیم .هم از بین میرن هم انتقام ریما رو میگیریم.

ریما باید اسم اون دختره میبود…

زن :گفتی بهم میگی چطوری میکشیشون!

مرد:ابمیوه ها رو از یخچال درار بده به من سریع باش!

زن :چیکار میخوای بکنی؟بیا

مرد: این پودر سیانوره اصله اصله …به ثانیه نکشیده بدنو میپکونه …!

و بعد با انزجار خندید.داشتم از ترس میمردم.صدای کفش های پاشنه دار زن به گوشم رسید.سریع و بی صدا رفتم تو حموم و درو قفل کردم.شاید انتخاب نامعقولی به نظر میومد اما چاره ای نبود…صدای باز شدن در اتاقکو شنیدم…

اگه پناهی درو قفل کرده بود پس اینا چجوری تونسته بودن بیان اینجا ؟؟؟

زن حالا دیگه مطمءنا تو اتاقک بود.جلوی دهنمو گرفتم که حتی صدای نفسم هم به گوشش نرسه.

-عزیزم اینجا باید اتاق اون دختره باشه !

مرد:چه تحویلش گرفتن !

-کار اونم یا خودشون میسازن یا یه نفر دیگه …

اوضاعم واقعا بد بود از فرط استرس نفسم بالا نمیومد و اسپری لازم بودم…اسپری …دست کسری بود !

صدای قدم ها به حموم نزدیک و نزدیک تر میشد …اگه میفهمید در قفله قطعا میفهمید من اینجام و دخلمو میاورد.

مرد :خیلی خوب بیا بریم دیگه عجله کن ممکنه پیداشون شه !

و صدای کفش های پاشنه بلند جای نزدیک شدن دور شد.بعد از اینکه مطمءن شدم از اتاق رفتن بیرون در حموم رو سریع باز کردم که حد اقل به یه هوای ازاد تری برسم.لعنتی حالا چیکار کنم.حرفه ای بودن بدون هیچ ردپایی از اتاق رفته بودن بیرون و دررو هم قفل کرده بودن.نفسم بالا نمیومد.خدا خدا میکردم هرچه زودتر کسری بیاد …دیگه چشمام داشت سیاهی میرفت که صدای پناهی امید بیشتری بهم داد و سعی کردم چشمامو باز نگه دارم.

-کسری این دوباره حالش  بد شده!

-ای بابا اومدم …

-اسپری دست تو چیکار میکنه ؟؟؟

-هیچی نگو فعلا ..!

اسپری رو گذاشت دم دهنم…چشمم رو تونستم باز کنم.کسری اومد دوباره اسپری روبذاره که دیدم پناهی بطری ابمیوه رو دستش گرفته.با دست سریع اسپری رو پس زدم و تا جایی که صدام یاری میکرد گفتم :((نخوووور!))

پناهی برگشت و تا تعجب نگاهم کرد.کسری هم همینطور.اسپری رو از دستش کشیدم و خودم سریع نفس گرفتم.پناهی بهم گفت :((بابا به تو ام میرسه چرا هول میزنی؟؟))در بطری رو باز کرد .

-نه نخور...هول ...نمیزنم نخور من میگم !

-چی میگی؟؟؟

کسری:((ببینم خوبی؟چرا یهو نفست گرفت؟))

به خودم مسلط شدم و گفتم :((تو ابمیوه هه ...سیانوره ))

پناهی خندید و گفت :((اره تو تک تکم الکله !))

دوباره خواست بخوره که کسری بهش گفت :((یه دقیقه صبر کن ببینم چی میگه خوب!))

-شما نبودین یه اقا و همون خانمه که دخترشو کشته بودن من امروز داشتم باهاش حرف میزدم اومدن تو اتاق!من تو اتاق خودم بودم صداشونو شنیدم.

پناهی:چرت نگو من درو قفل کردم الانم که اومدم در قفل بود!

-میدونم ولی نمیدونم درو چجوری باز کردن

کسری:دقیقا بگو چی میگفتن ؟؟؟

-زنه میگفتش که من از اول که اینا اومدن دلم میخواست بکشمشون مرده هم گفت میکشیمشون اگه بکشیمشون و اونا قاتل باشن دوتا نشون زدیم هم انتقام ...اسم دختره چی بود...اممم

پناهی:اسمو ول کن بگو !

-نه اخه اسمشو ...

پناهی اینبار عصبی داد کشید و گفت :((گفتم اسمو ول کن!))

-بعد مرده گفت که از یخچال اون ابمیوه ها رو بده بعدم توضیح داد که این پودر سیانور اصله و تو کم تر از یه ثانیه میکشه و اینا

پناهی چشماشو ریز کرد و گفت :((بعد اونوقت نفهمیدن تو اینجایی؟؟))

-قبل از اینکه زنه بیاد تو اتاق من رفتم تو حموم درو قفل کردم.هوای حموم گرفته بود منم دهنمو گرفته بودم که صدام در نیاد به خاطر همین نفسم گرفت...!

مشکوک و در عین حالی که از قیافه هاشون میبارید حرفمو باور نکردم نگاهم میکردن!اعصابم خرد شد و گفتم :((به من چه اصلا !بخور که بمیری بهتر !))

کسری از جاش بلند شد و بطری ابمیوه رو گرفت دستش.

-میتونه راست بگه ...نیگا کن از رنگ ابمیوه که چیزی معلوم نیست.یه لیوان بده !شفاف باشه

پناهی یه لیوان برداشت و داد دستش.بعدم کسری محتویات بطری رو خالی کرد.

پناهی:((سیانور که رنگو عوض نمیکنه !از کجا میخوای بفهمی ؟؟))

-به خدا راست میگم !

محلم ندادن ...با عصبانیت بیشتری گفتم :((اصلا جفتتون بخورین بمیرین برای منم بهتره !))

پناهی:خیلی خوب دیگه پررو نشو جمع کن برو تو لونه خودت !

اعصابمو بهم میریخت اصلا لیاقت نجات یافتن نداشت.باید میترکید۱اصلا چه حالی میداد دونه دونه ی رگاش از هم وا میشدن...

نگاهم افتاد به گوشه ی اتاق که بادیدن موشی که اون گوشه میلولید جیغم رفت هوا.بعدم سریع رفتم بیرون!

پناهی با پوزخند مسخره ای گفت :((چیه این دفعه اون خانمه و اقاهه اومدن بخورنت؟؟؟))

-نه خیر موش تو اتاق بود

-عه؟؟موش وسط کشتی؟؟؟

-خوب بود !

کسری:ارمان برو ببین اگه بود بگیرش

پناهی اولش گنگ نگاهش کرد و بعد رفت توی اتاق من .موشه جم نخورده بود.سریع و به صورتی که من واقعا نفهمیدم چجوری گرفتش .محکم موش بیچاره رو تو دستش گرفته بود.وقتی هم که میخواست از اتاق بره بیرون سمت من نزدیکش کرد که دوباره جیغ زدم و گفت :((هووو بخورش!))

پسره ی وحشی مسخره ...تا یه جاهایی فهمیدم که برای چی کسری خواست که موشو بگیره.کنجکاوانه رفتم ببینم دارن چیکار میکنن...

کسری:نگهش دار نذار در بره

پناهی:اروم بگیر عزیزم اروم ...انا لله و انا الیه راجعون !

-نه !خوب من دارم راست میگم چرا دارین این بدبختو میکشین؟؟؟

کسری کلافه گردنشو کج کرد و گفت :((همین الان عمه ی من جیغ زد و ترسید ازش  ؟؟؟به هر حال که میمیره))

-خوب اخه دردش میاد !

کسری :ببین موقعی که شما تشریحش میکردین هم بهش شربت شهادت نمیدادین !زنده زنده شیکمشو میشکافتین !تازه اگه این اصل باشه واقعا درد نداره!

-نه نکشی...

پناهی:مگه اینکه دروغ گفته باشی و نخوای معلوم شه!

دستمو بقل گرفتم و منتظر موندم کارشونو بکنن ...به زور ابمیوه رو به موش بیچاره خوروندن و واقعا به ثانیه نکشیده از هم پاشید...

کسری:نه مثل اینکه راست میگه!

رفتم تو اتاق و دوباره مشغول  درس شدم اما یه چیزی ازارم میداد و اون صدای اون مرد اشنا بود ...صدای اشنای اون مرد غریبه البته ...فکرمو جمع و جور کردم ...و تموم خاطراتمو...راوی ...راوی...

-شاید راوی کارشونو ساخته باشه ...

بیمارستان...بعد از تصادف ...تصادف ...

((تاچند لحظه ی دیگه خودشو دختر خوشگلش میمیرن ))خودشه !!!حالا دیگه مطمءن شده بودم.سریع از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون اتاق.کسری پشت لب تاب بود و پناهی هم بیت رو گوشش بود...چه بیت شیکی !

رفتم نشستم روبه روی کسری و نفس نفس زنان گفتم :((من راوی رو میشناسم ))

نگاهم کرد و گفت :((تو که اون موقع گفتی...))

-اخه اون موقع مطمءن نبودم !

-الان مطمءنی

-اوهوم

-خوب کیه ؟؟؟؟

از گفتنش حس خوبی بهم دست نمیداد ولی با اینحال چشمامو بستم سرمو زیر انداختم و گفتم :((قاتل پدر مادرم ..))

-از کجا مطمءنی؟

با یه بغض واضحی گفتم :((هنوز صداش تو گوشمه ...))

-مگه بابای تو هم امنیتی بوده ؟؟؟

-چی؟؟؟

انگار که بندی رو ناخوداگاه اب داده باشه گفت :((هیچی هیچی))

منم به روی خودم نیاوردم اما خوشحال بودم که یه چیزایی دستگیرم شده...

کسری:((حالا میخوای چیکار کنی؟؟))

بی معطلی گفتم :بکشمش !

-شوخیت گرفته ؟؟؟ببین اون ادم خطرناکیه فراموشش کن

-نه نمیتونم...مامان بابامو کشته میفهمی اصلا ؟؟؟

کمی نگاهم کرد و دوباره مشغول کار با لب تابش شد.پناهی انگار که رفته بود تو خلسه یا اینکه خواب بود.

-من که نمیتونم از قاتل شون بی تفاوت بگذرم ...

کسری:باید بتونی...

مطمءنا از طریق اون نمیتونستم کاری کنم.پشیمون شدم که اصلا قضیه رو بهش گفتم...اونا خودشونم قاتلن ...خودشونم...اصلا دست همشون تو یه کاست ...چیکار میتونستم بکنم ؟؟؟

***

چند روز بدون اینکه اتفاق عجیب و خاص دیگه ای بیوفته گذشت.پناهی و کسری قفل اتاقو دیجیتالی کرده بودن اما نفهمیدم چجوری.دیگه به طرز معجزه اسایی راوی رو ندیدم.بیشتر وقتا تو اتاق بودم و درس میخوندم .کسری هم بهم درس میداد و فوق العاده تر از همیشه یاد میگرفتم.نمیشد گفت ادم خوبیه ٬مهربونه٬بدجنسه ٬مرموزه ٬بد قوله یا یا یا ...نمیشد گفت چطور ادمیه ...

اون روز هم بعد از یه تست زدن جانانه از اتاقک اومدم بیرون پناهی روی مبل راحتی نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به پشتی مبل.من چرا متوجه نشده بودم این اینجاست؟؟؟چیزی روی صورتش توجهمو جلب کرد...نزدیک تر که رفتم دیدم داره از بینیش خون میاد.با ترس صداش زدم:((اقای پناهی ...اقای پناهی..اقا ارمان !))بلند نشد.یه تکون اروم دادم که سریع سرشو تکون داد ((چی شده ؟؟؟))

-دماغتون داره خون میاد!

دستشو برد سمت بینیش.توچی گفت و رفت دسشویی...من اما همونجا خشکم زده بود...از خودم بدم اومد که بهش تهمت زده بودم...خون روی یقه هم خون دماغش بود نه خونه ...!

اما برای چی خون دماغ میشد؟؟؟منتظر موندم تا از دستشویی بیاد بیرون.به محض بیرون اومدن ازش پرسیدم :((همیشه خون دماغ میشین ؟))

-چطور؟

-همینطوری

-یه چند وقتی میشه !

-ازمایش دادین ؟

-سرطان ندارم ..!

-من یه مدت اینطوری میشدم رفتم دکتر گفت که مویرگ های بینی خشک میشن و تحت هر فشار عصبی ادم خون دماغ میشه بعد گفت که باید دماغ رو همیشه مرطوب نگه داشت و برام یه قطره هم تجویز کرد.یکیش همرامه که بهش دست نزدم تاحالا فقط محض احتیاط باهامه ..خواستم ببینم اگه میخواین ...

-کمپانی درد و مرضی ها!

چیزی نگفتم .

-برو بیار حالا !

خیلی خوب میشد اگه قبول میکرد...همچین یه کم از بار گناهی که نسبت به تهمتی که بهش زده بودم کم میشد.رفتم و از تو کیفم قطره رو اوردم و دادم دستش.هنوز تو قوطی بود.

-حالا خوب هست ؟

-تو یه هفته من دیگه خون دماغم قطع شد

-اهان...!چند هست حالا بدم بهت؟

بهم برخورد.

-انقدرم محتاج نیستم !بابت چیز دیگه ای دادم بهتون

-حالا رگ غیرتتو بخوابون ...بابت چه چیز دیگه ای اونوقت ؟

-هیچ چی

-عشق و علاقه ؟؟؟

از نگاهش شیطنت میبارید.با دهن باز و جوری که یعنی چی باخودت فکر کردی من عاشق تو ؟؟؟نگاهش کردم که با لحن زنونه و بامزه ای دستشو گذاشت رو شکمش و گفت :((وای اینجوری نگام نکن بچم افتاد ))بی اختیار زدم زیر خنده !فکرشم نمیکردم یه روز تا این حد به حرف پناهی که اونقدر جدی بود بخندم .

-پس همون عشق و علاقه !

-نه !احساس گناه ؟

-نه مه نه ؟؟؟

-تهمت زده بودم بهتون.

سرشو به علامت گرفتن تکون داد و بعد هم کولشو از روی مبل برداشت و بدون حرف دیگه ای از اتاق رفت بیرون...چه قدر جذاب بود این پسر با تموم اخلاقای گندش !!!!!

هنوز با فکر به حرف پناهی خندم میگرفت که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد .رفتم سمتش و بازش کردم.بازم پرایوت ای دی بود.

من کسرام .ببین سریع بجنب بیا طبقه اخر کشتی تو همون اتاق سردخونه !

وا !!!برای چی سرد خونه ؟؟؟نمیدونستم باید چیکار کنم اما گرمترین لباسی که باهام بود رو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون.وارد طبقه ی زیری که شدم ترس همه جونمو گرفت...نمیخواستم دوباره برم به اون اتاق اما دیگه چاره ای نبود...تونستم اتاقو پیدا کنم اروم درو باز کردم.چراغ روشن بود و اینبار اما خبری از جنازه ای روی زمین نبود.فقط همون قفسه ها بودن...تو اتاق هم کسی نبود.کم کم داشتم خیلی میترسیدم.رفتم سمت یکی از قفسه ها ...مستاصل بودم که بازش کنم...اما حس کنجاویم بهم غلبه کرد.اروم کشوی قفسه ی روبه رومو کشیدم سمت خودم.کیسه ای بود که توش مرده هارو میذاشتن..قبلا هم دیده بودم...دستم میلرزید...دستمو بردم سمت زیپ کیسه ...بازش کردم...و بادیدن چشمای باز و از حدقه اومده ی یه دختر دیگه جیغم رفت هوا و خودمو انداختم عقب که با بدنی برخورد کردم و دوباره اومدم جیغ بکشم که دستی روی دهنم قرارگرفت و صدای بسته شدن درو شنیدم.همونطور که دستشو گذاشته بود روی دهنم هلم داد سمت دیوار..........



ادامه دارد.....