رمان بورسیه/قسمت22
ترسم وقتی بیشتر شد که کیارش بعد از دست و روبوسی با نرگس جون وبقیه رسید به ما...عمه اینا هم مات ومبهوت به کیارش نگاه میکردن.من به کسی نگفته بودم که کیارش و تیلاو همدیگرو میشناسن...یعنی اصلا کی فکرشو میکرد زندگی دوباره منو با کیارش روبرو کنه...بعد از گذشتن چند ماه من هم از کیارش گذشته بودم.وقتی کیارش به ما نزدیک شد با نفرت و کینه ی خاصی زل زد به من ...طاقت نگاهشو نیاوردم و سرمو انداختم پایین.تیلاو منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:کیارش خوش اومدی.چن ساعت پیش که با هم حرف میزدیم نگفتی میخوای بیای اینجا
پس دیر کردن تیلاو هم به خاطر کیارش بوده؟!کیارش لعنتی!بدون اینکه نگاهشو از من بگیره گفت:مثل ااینکه از اومدنم ناراحت شدی آره؟
تیلاو خندید وگفت:نه..چرا ناراحت بشم؟پسردایی عزیز تو همچین روز مهم و عزیزی اومدی و شریک شادی منو پارلا شدی..اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم
تیلاو این حرفا رو از ته دلش میزد یا میخواست سربه سر کیارش بزاره؟خودمو درگیر بد مخمصه ای کرده بودمااااا...
کیارش پوزخندی زد وکینه توزانه گفت:تبریک میگم پارلا
سرمو بلند کردم نگاهش کردم...تا به حال هیچ دوتا چشمی اینجوری با نفرت بهم نگاه نکرده بودن.گفتم:مچکرم
تیلاو که یخ شدن تن منو حس کرد و حالمو فهمید گفت:نگفتی شیراز خوش گذشت یا نه؟؟؟البته شیراز شهر قشنگیه.فک نکنم زیاد سخت گذشته باشه.نه؟
-چرا اتفاقا سخت ترین روزهای عمرمو گذروندم
می دونستم منظورش چیه...تیلاو هم همینطور!ولی به روی خودمون نمی آوردیم!تیلاو که باز سعی داشت هم من و هم کیارش رو آروم کنه رو به کیارش گفت:همین جاباش کیارش...از خودت پذیرائی کن من یه لحظه با پارلا کار دارم..میایم پیشت
دست یخ منو گرفت ودنبال خودش به سمت دیگه ای از سالن پذیرائی که دورترین نقطه به کیارش بود کشید...به یکی از مبلا اشاره کرد وگفت:بشین
نشستم ولی باچشم دنبال کیارش میگشتم تا ببینم چیکار میکنه..شاید اومده بود همه چیو به هم بزنه..شاید اومده بود یه حرفی به پدر ومادر تیلاو بزنه..شاید اومده بود درباره تیلاو به عمه چیزی بگه..سرم داشت میترکید!تیلاو که ترسمو از یخ بودن دستام خوب حس میکرد گفت:پارلا؟!
جوابشو ندادم و دوباره چشمم دنبال کیارش بود که داشت با پوریا حرف میزد.خم شد صورتمو بین دودست گرفت و گفت:با توام پارلا
-هان؟بله؟
-چرا از کیارش میترسی؟مگه همه چی بین شما تموم نشده بود؟
-تیلاو اون خواستگارم بود.همه چی به خورد و چن ماهی میشد ازش بیخبر بودم..تا اینکه اون روز اومدم کوه و باز دیدمش...چن روزی افتاد دنبالم و همه اش تهدید که باید باهاش ازدواج کنم و....
بغض به گلو چنگ زد ونتونستم ادامه بدم.تیلاو گفت:وقتی میگم ترسویی به خاطر همینه دیگه...به خاطر یه آدم بی سروته که حرفاشم مثه خودش سر وته نداره انقد به هم ریختی؟
-من ترسو نیستم..اون زیادی ترسناکه!اصلا تو باعث این حال خراب منی...تو چرا اون روز اونو با خودت آوردی کوه هان؟؟؟
-من کیارشو دوباره وارد زندگیت کردم ولی از این به بعد تو زندگی تو کیارش مرده...خب؟دیگه بهش فک نمیکنی...وقتی من کنارت هستم چرا باید ازش بترسی؟نه تنها کیارش هرکسی که بخواد تو رو اذیت کنه با من طرفه
-ولی من امشب تو چشمای کیارش نفرتی رو دیدم که تاحالا هیچ وقت حسش نکرده بودم
-آروم باش...من میرم برات یه لیوان آب بیارم.همین جا بشین بیام
قند تو دلم آب شد.تیلاو اعتماد به نفسی بهم داد که تاحالا هیچ کس نتونسته بود به این خوبی این کارو روانجام بده.چه خوب میشد اگه....حرفمو ادامه ندادم.حتی فکر اینکه به تیلاوجدی فک کنم هم خطرناک بود!حالا اگه اون خوابمو براش تعریف میکردم چی میشد...حتما تیکه بزرگه کیارش گوشش بود...اوللا تیلاو.خوشم اومد!این تیلاو بود؟تیلاو میتونست یه چهره ی مهربون دوست داشتنی هم داشته باشه و رو نکرده بود؟چقدر برام سوال برانگیز بود..چقدر راز ورمز تو وجودش برام تازه شده بود؟هر چقدر که بیشتر میشناختمش بیشتر پی به لایه های پنهون شخصیتش میبردم...وقتی تیلاو رفت پوریا اومد سراغمو گفت:میدونستی این مرتیکه زاغوله بیاد اینجا؟
-نه
-توپش حسابی پره ها
-غلط کرده..توپشو پنچر میکنم
-آره.از دست تو اینکارا خوب برمیاد..قضیه تیلاو چیه پارلا؟یه هویی؟!
-پوریا الان اعصاب ندارم.برو حالا بعدا اگه دلم خواست بهت میگم
-دارم میبینم شدی یه بشکه باروت
اونم میخواست کمی از حال خرابمو بهتر کنه...لبخند کمرنگی روی لبام نقش بست.تیلاو بایه لیوان آب که روی یه سینی کوچیک گذاشته بود اومد سمتون...سینی رو گرفت سمتم و منم لیوان آبو برداشتم.پوریا با دیدن تیلاو تو این حال ضربه ای به کمرش زد وگفت:به..آقا تیلاو خوشم اومد.معلوم شد دختر خونه ای هااا
بعد رو کرد به من وگفت:خوش به حال این دختر دایی من شد...معلومه خونه داریتم بیسته بیسته!و بعد هم با لحن خنده داری گفت:پارلا از این به بعد بخور و بخواب مال تو..بشورو بساب هم مال تیلاو
تیلاو آروم میخندید و من گفتم:پوریااااا
تیلاو:نگران که دیگه نیستی؟
دوباره سرمو چرخوندمو نگاهم افتاد به کیارش که با نرگس جون در حال حرف زدن بود و نگاهش به ما بود.گفتم:دروغ بگم؟؟؟نه نیستم
نرگس جون منو اومد سمتمو دستمو گرفت وبرد سمت بقیه..میترسیدم کیارش چیزی بهش گفته باشه.ولی نگاه نرگس جون مثله همیشه گرم ولطیف بود. گفت:خب عروس عزیزم...فک نمیکنی یه چیزی رو فراموش کردیم؟
لبخندی زدمو گفتم:چیو فراموش کردیم؟؟؟؟
-حلقه دیگه خوشگلم
الان میگه این چه عروس سر به هواییه نصیب من شد..دختر خل وچل!اشاره کرد به تیلاو و تیلاو بایه جعبه ی زرشکی کوچیک اومد سمتم.حلقه رو بیرون آورد و بعد دست منو گرفت و همونطور که با لبخندی متفاوتی نگاهم میکرد حلقه رو تو انگشتم انداخت....همه شاد بودن و این وسط فقط کیارش بود که کارد میزدی خونش در نمی اومد...مثه یه مار زخمی نگاهمون میکرد.ذوق زدگیم چن لحظه بیشتر طول نکشید!
خوبه عمه هم یادش بود چون اونم یه حلقه از کیفش بیرون آورد و من دست تیلاو کردم...چه عروس و داماد سرخوش و بی خیالی بودیم!کیارش امشب واقعا هیولایی نگاه میکرد.نگران بودمو این نگرانی ها اینطور که بوش میومد حالا حالاها ادامه هم داشت!اون حتما تا زخمی به ما نمی زد ول کنمون نبود!دوس داشتم هرچه زودتر این مراسم تموم بشه وبیشتر از این زیر نگاه های کیارش نباشم.اون آقای پیر مهربون که بعدشام برای من و تیلاو آروزی خوشبختی کرد ورفت.اما عمه اینا حدوا ساعت 11 بود که خواستن برن.رفتم سراغ نرگس جون و بهش گفتم:مامان پالتوی منو کجا گذاشتین؟
-میخوای چی کار؟
-با اجازتون میخوام برم
-اِوا؟؟؟میخوای بری..مگه من میزارم؟
ملتسمانه به عمه نگاه کردم و آروم زیر لب گفتم:عمه جووون
عمه از نگاهم درخواستمو فهمید و گفت:نرگس جان بزار بچه ام امشب بیاد خونه ما...بمیرم الهی خیلی خسته شده
-این چه حرفیه؟از امروز پارلا جون دختر این خونه اس..از این به بعد پارلا رو مثله تارای خودم دوس دارم
نَ مَ نَ؟تارا؟!تارا باید خواهر تیلاو باشه...همون که کاناداس!ببین من چه کودنی بودم که تاحالا اسم خواهر تیلاو رو ازش نپرسیدم.
زود به خودم توپیدم:خودزنی نکن پارلا...میزنم میکشتمها دختره ی بیشعور!
واقعا دیگه حوصله ی این مراسم مزخرف رو نداشتم.رفتم سراغ تیلاو که گرم صحبت با بقیه آقایون بود..
-ببخشید..تیلاو یه لحظه کارت داشتم
پوریا:بله دیگه..بیا کارت دارم و بیا مهمه واینا شروع شد تیلاو...قدر آزادی خودتو ندونستی
تیلاو:الان میام عزیزم
جونم؟عزیزم؟نه امشب واقعا یه پاره آجری پاره سنگی خلاصه یه چیزی خورده بود تو ملاج این پسره...کن فیکون شده بود امشب.
یه کم که فاصله گرفتیم گفت:خی چی میخواستی بگی؟
-میخوام برم مامان نمیزاره
-راس میگه دیگه بمون
-نه میخوام برم خونه ی خودم
شیطنت بار خندید و سرشو نزدیک تر کرد و گفت:هنوز بودن ما کنار هم قطعی نشده...نترس امشب کاریت ندارم
فقط خدا میدونه اون لحظه شبیه چه موجودی شده بودم...برق گرفته ها؟؟نه نه!یه چیزی ترسناک خنده آوری شده بودم قطعا!چشمام از تعجب اندازه بشقاب شده بودن وشاخ هم در آورده بودم از تعجب...امروز هم عجی روز متفاوتی بود.من عاشق هیجان بودم ولی نه در این حد که تا مرز سکته قلبی پیش برم!!!جدی گفتم:فکر این کارا رو از سرت بیرون کن...
شیطنت از چشماش میبارید..گفت:چرا؟من و تو الان محرمیم..مشکلش چیه؟من الان هرکاری بخوام میتونم با تو بکنم
مطمئن شدم اون پاره آجری که چن لحظه پیش فکرشو میکردم به سر تیلاو نخورده بود که اخلاقش عوض بشه..اون پاره آجر خورده بود به سر من که فک میکردم این بشر آدم شده.
گفتم:به همین خیال باش....یالا یالا برو به مامانت بگو میخوام برم
-و اگه نرم؟
واقعا اتفاق می افتاد؟نه!به قول تیلاو ما الان محرم بودیم...عجب غلطی کرده بودم!
-اگه نری...
نگاهم افتاد به کیارش که باز ریزبینانه مارو نگاه میکرد...تو دلم گفتم:بی شرف یه لحظه هم ازمون چشم برنمیداره!انگار مثه جنس چینی بازار ناخالصی داره
نمیخواستم متوجه بشه که منو تیلاو الان یه کوچولو بحثمون شده.یه لبخند زورکی زدمو وگفتم:اگه نداره..چون تو میری
با سر اشاره ای به کیارش کردم و خودش که منظورمو گرفت دستمو گرفت خندید وگفت:ترسو!
باهم رفتیم سراغ مامان و اینبار با پادرمیونی تیلاو راضی شد...ته دلم گفتم:واقعا میخواست امشب این پسر گشنه اشو بندازه به جون من؟!آخه یه پیش زمینه ای چیزی آخه....
نرگس جون یکی از اتاقای طبقه اولو نشون داد وگفت:تیلاو مامان پالتوی پارلا اونجاس...خودت ببر بهش بده
-چشم
با هم وارد اتاق شدیم.پالتو رو ازآویز برداشت و به سمتم گرفتو گفت:میری خونه خودت؟
-آره..حوصله هیچ کسو ندارم دیگه
-تا تو آماده میشی برم سوئیچو بیارم
بعد رفتم تیلاو ایستادم جلوی آینه..تازه یادم افتاده بود حدود 6ساعتی میشه شال سرم بوده..یهو به سرم زد شالو بردارم و یه تکونی به موهام بدم...پالتو رو گذاشتم روی تخت یه نفره ای اونجا بود و شالو انداختم روش...موهامو باز کردمو دور شونه ام ریختم.سرمو آروم تکون دادم.احساس کردم یه کم از خسته گی امروزم رفع شده...صدای تیلاو که تو چارچوب در ایستاده بود سکوت منو به هم زد..
-فک میکردم موهات بلوند باشه..خیلی شبیه غربی ها هستی
شالم روی تخت بود...به خودم گفتم:ای وای!خاک عالم....منو بی حجاب دیددددد
انگار بازم بلند بلند فک کرده بودم چون تیلاو خنده اش گرفت..در رو بست و اومدجلوترو مقابلم ایستاد..دستشو کشید روی موهام و گفت:ولی این رنگ بیشتر بهت میاد..در ضمن همین چن ساعت پیش بین ما صیغه محرمیت خونده شد خانومی...یادت رفت؟
چرا باید ازش فرار میکردم...الان اون نامزد من بود و محرمم!نگاهش متفاوت شده بود و منم نه حرفی میزدم نه به خودم اجازه میدادم که بیشتر فک کنم...انقدر امروز شوکه شده بودم که نمی دونستم دارم تو دلم با خودم اختلاط میکنم یا نه بلندگو گرفتم دستمو همه دارن بهم گوش میکنن...زل زده بود به من و انگار دفعه ی اولی بود که منو میدید.برق تحسینو تو چشماش میدیدم....منم دوس داشتم تو چشمای تیلاو که تاحالا گذرا نگاه کرده بودم غرق بشم.صدای مامان بود که باعث شد یه قدم عقب تر بره...
-تیلاو عمه پارلا میترا خانوم اینا دارن میرنا...
-الان میایم مامان
زود شالمو برداشت انداخت روی سرمو وگفت:زودباش
زود وتند آماده شدم و با هم از اتاق بیرون اومدیم...تا ما بیایم بیرون کیارش رفته بود.تیلاو خیلی راحت تونست همه رو قانع کنه که میخوام برم خونه خودم و راهی خونه شدیم...اون شب هرچی که بود تموم شد.تیلاو منو به خونه رسوند و رفت.وچه روز وشبی بود!
کم کم داشت چشمام گرم میشد وخوابم میبرد که اس ام اس اومد...فرستنده اش تیلاو بود:رسیدم پارلا نگران نباش
نه که منم داشتم اینجا از نگرانی پرپر میشدم...گندزدی به خوابم تیلاو..خدا بگم چیکارت نکنه!جوابشو ندادمو خوابیدم.
دوباره صدای چه چه پیت بل بود و آغاز یه روز دیگه...ساعت 11 کلاس داشتم.گوشیو خاموش کردمو گفتم بزار یه نیم ساعت دیگه هم بخوابم...یه کوچو دیگه بیدار میشم!به به!تازه داشتم لباس دیروز تیلاو رو تو خوابم موشکافانه بررسی میکردم که یه کت وشلوار دودی با یه پیراهن سفید و یه کراوات طوسی زده بود...که صدای تلفن بلندشد...ای بابا این مردم به من چیکا دارن آخه!همونطور که چشمامو مالش میدادم بلند شدمو رفتم سراغ تلفن...
-بله..الو؟
-سلام ...صبحت به خیر خانومی.بیدار نشدی؟
-الو تیلاو تویی؟تازه بیدار شدم.کجایی؟
-دارم میرسم به دانشگاه..ساعت دهه.کی میخوای از خونه بزنی بیرون؟دیرت شده
سریع چرخیدمو نگاه کردم به ساعت دیواری..وای بر من!واقعا ده بود!من اینقد خوابیده بودم؟!
-من رفتم
گوشی رو قطع کردم و رفتم سراغ یخجال...از اونایی نبودم که به خاطر شکم جان مبارک؛ سر شونو بدن ولی باید یه چیزی میخوردم تا ذهنم فعال بشه.یه لیوان شیر با سه تا خرما گذاشتم روی میز غذاخوری و رفتم جزوه هاو کتابامو جمع کردم.وقتی خیالم از این جهت راحت شد زود لباس پوشیدمو اصلا هم دقت نکردم ست شدن یا نه...وقت برای تلف کردن نداشتم!فقط مقنعه ام مونده بود...داشتم لیوان شیر رو سر میکشیدم که صدای زنگ آیفون اومد.همونطور که داشتم می رفتم گفتم:لعنت به شانس من!آخه اول صبحی...نه بابا لنگه ظهری کی پاشده اومده اینجا؟
-کیه؟
-تیلاوم پارلا..بیازود بریم
یه لحظه دست و پامو گم کردم...هول شدم.این مگه نگفت رفته دانشگاه؟پس اینجا چه غلطی میکرد؟
-تیلاو آماده نیستم بیا بالا
درو نیمه باز گذاشتم وبدو رفتم تو اتاق خواب و مقنعه امو سرم کردم..تو اون لحظات هم افکار شیطانی دست از مخم بر نمی داشت.یهو به سرم زد یه کم از موهامو بریزم بیرون و واکنش تیلاو رو ببینم...وقتی کارمو تموم کردم از صدای پاش فهمیدم که داره صاف میاد سمت اتاق..ولی زود از اتاق پریدم بیرونو درشو بستم...اگه داخل اتاقو میدید پا میذاشت به فرار.انقد به هم ریخته ونا منظم بود که نمیخواستم اونو ببینه.گفتم:سلام..چرا اومدی؟مگه نرفته بودی دانشگاه
-دیدم دیرت میشه گفتم بیام
-آره..باید زنگ بزنم پوریا امروز ماشینو بیاره..زود کیفمو برداشتمو گفتم:خب بریم
-وایسا ببینم
برگشتم بی تفاوت بهش نگاه کردم...گفت:متفاوت شدی..خبریه؟
پس رادارش فعال بود!سرمو با بی تفاوتی به نشونه ی منفی تکون دادم.ادامه داد:موهات؟!!
-موهام چی؟
ته دلم گفت:آفرین..خوب خودتو زدی به خریت ها پارلا..الان دیونه اش میکنی باز
-هیچی
رفتم سمت درخروجی ودوباره گفتم:بریم
همین که خواستم از خونه بیام بیرون دستمو گرفت و گفت:وایسا
بعد صورتمو بین دستاش گرفتو گفت:صب کن من کارمو انجام بدم میریم
بعد شروع کرد با حوصله موهامو به حالت همیشگی اش در آورد و حتی یه تار مو هم بیرون نموند.
لبخندی زد و گفت:اینجوری بهتره
با اینکه خودم هم فقط میخواستم اذیتش کنم و با اینکارا میونه ای نداشتم گفتم:چی کار میکنی؟دوس دارم اینجوری باشه..مده؟
-تا حالا مد نبود امروز مد شد؟از دست تو..دیرشد
ادامه ندادم.خیلی سریع ماشینو روشن کرد و راه افتادیم....کم کم با هم از دانشگاه و بچه ها حرف زدیم و رسیدیم.
کلاس اولمون تموم شد و با آیدا اومدم بیرون...تمام ماجرای دیشبو مو به مو براش تعریف کردم و اونم فقط به کارهای من وتیلاو میخندید...آیدا نمی دونستم من چه استرس عظیمی رو متحمل شدم والانم از اسم کیارش میترسم چه برسه به اینکه بخواد کاری بکنه....خدارو شکر آیدا و پرهام به کسی چیزی نگفته بودن.آیدا سرشو تکون دادو گفت:خاک برسرت پارلا
-ممنون.چرا؟
-ببین تو اگه بخوای تیلاو رو خرش کنی باید براش قر و عشوه بیای نه اینکه با زبون تلخت اوقاتشو تلخ کنی....راه و روش این کارا رو بلد نیستی؟
با شیطنت خندیدمو گفتم:راستشو بگو ببینم خودت از این روشا چن بار تا حالا استفاده کردی...هان؟بیچاره پرهام!
مشتی به بازوم زد و گفت:خفه شو....خیلی خاک برسری.زندگی من به خودم مربوطه
-نه حالا چن بار؟من و تو که این حرفا رو نداریم داریم؟
آیدا بلند شد افتاد دنبالم و داشتم می دویدم که چشمم افتاد به نازنین که داشت یا تیلاو حرف میزد...
یه لحظه خشم تمام وجودمو فراگرفت.این دختره با تیلاو چیکار داشت؟آیدا تا رسید به من به تیلاو نازنین نگاهی کرد وگفت:ببین یادبگیر....بزنم به تخته چه عشوه ای هم میاد پدر سگ!
باخشم به آیدا نگاه کردم...گفتم:چی میگه به تیلاو..می دونی؟
-من از کجا بدونم