رمان میرم جای من اینجا نیست24
مهرداد_گریه هات تموم نشد؟... به خدا دیگه نمی تونم ناراحتتو ببینم... آرام منو می بخشی؟..
گریه ام که بند اومد گفتم..
_نمی تونم ببخشمت...
مهرداد_تو وحید و بخشیدی منو نه؟...
مهرداد از کجا می دونست که من وحید و بخشیدم؟...
_کی گفته که من وحید و بخشیدم؟..
مهرداد هول شد... جوابی نداشت که بده...
_می گم از کجا می دونی من وحید بخشیدم؟... نکنه این کارات هم یه بازی جدیده؟...
مهرداد_نه.. نه.. اصلا چطوری بگم... من ... من دفتر خاطراتت خوندم...
_چی؟..
مهرداد_اون روز که امده بودم وسایلمو بردارم قاطی وسایم بود..
_تو دفتر خاطرات منو خونی؟... به چه حقی؟... به چه حقی خاطرات خصوصیمو خوندی؟... تو حق نداشتی وارد حریم خصوصیم بشی... اون دفتر جز خصوصی ترین حریمی بود که برای خودم داشتم...
سحر و هومن و دیدم که بیرون ماشینن و دارن به ما نگاه می کنند...در ماشین و باز کردم و از ماشین پیاده شدم...
مهرداد_آرام... آرام... خواهش می کنم.. یک لحظه برگرد..برات توضیح می دم...
برگشتم سمتش چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت...
_من تمام حرف هاتو شنیدم... توضیحاتتم گوش کردم... دیگه نمی خوام بیشتر وقتمو بگیری..
مهرداد بازو هامو گرفت...
مهرداد_داری میری؟...نمی خوای بهم فرصت بدی؟..
_نه نمی خوام...
مهرداد_آرام نرو... خواهش می کنم... برگرد..بمون... تو نباشی من میمیرم...
باورم نمی شد... اشک توی چشمای مهرداد جمع شده بود... صدای کلفت و مردونه اش می لرزید...هومن و سحر ساکت داشتن نگاهمون می کردن...
مهرداد_من اشتباه کردم... من غلط کردم... هرچی تو بگی... فقط بمون...
نمی دونستم چی بگم... دوباره لال شده بودم... حالت های مهرداد و درک نمی کردم... داشت می گفت غلط کردم؟... به من؟... جلوی هومن و سحر؟... قطره های اشک از چشماش دونه دونه می چکید و این من بودم که تو شوک بودم... از گریه ی مهرداد... مهرداد داشت برای من گریه می کرد؟..برای موندن یا نموندنم؟... انقدر شوکه بودم پلک هم نمی تونستم بزنم...چه برسه به عکس و العمل برای گریه ی مهرداد...
یکم به خودم اومدم نمی تونستم اشک ریختنشو ببینم...بازو هامو از میون دست هاش در آوردم... رومو ازش برگردوندم و به سمت سحر رفتم... صدای مهرداد و می شنیدم که با صدایی که بر اثر گریه گرفته شده بود گفت...
مهرداد_ آرام اینکارو با من نکن...آرامم نرو...
جوابشو ندادم...نمی تونستم که جواب بدم... می ترسیم این بغض نو سر باز کنه...
مهرداد_ می مونی؟...
_نه...
خودم هم از جواب سرد خودم سردم شد...سحر اومد سمتم و دستمو گرفت و باهم رفتیم سمت ویلا... چند قدم که رفتیم صدای هق هق مردونه ی مهرداد و شنیدم... قلبم فشرده شد...احساس کردم پاهام توان نگه داشتن وزنو نداره... یکم از سنگینی تنمو انداختم رو سحر... وقتی وارد ویلا شدیم سحر از مستخدم خواست برام آب قند بیاره... خدارو شکر به خاطر شلوغی توی سالن کسی مارو ندید... سحر کمکم کرد از پله ها رفتیم بالا و رفیم توی یکی از اتاق ها....نشوندتم رو تخت تک نفره ای که گوشه ی اتاق بود...
سحر_خوبی؟..
_آره...
مستخدم آب قند آورد... چند قلوپ از آب قند خوردم... یکم حالم جا اومد...صدای هق هق مهرداد هنوز تو گوشم بود... یک دفعه منفجر شدم... بغضم ترکید... بلند بلند گریه می کردم...سحر بغلم کرده بود و کمرمو با دست می مالید...
سحر_گریه کن خالی کن خودتو.....
مهرداد:
هومن_بسه مهرداد... گلوت پاره شد...
هرچی هومن می گفت من دست بر دار نبود فقط داد می کشیدم...
_خداااااا.... بسه....ااااااااااا...
روی زانو هام نشسته بودم و داد می کشیدم.... احساس می کردم حنجره ام داره پاره میشه...ولی هنوز داد می کشیدم... هنوز خالی نشده بودم... هرچی به هومن گفتم که تنهام بزار تنهام نزاشت... آخر من آورد اینجا تا داد بکشم و خودمو خالی کنم... دیگه صدام در نمیومد... نیم ساعتی بود که فقط داد می کشیدم... هومن اومد زیر بغلمو گرفت...
هومن_دیگه بسه... پاشو...
از روی زمین بلند شدم... سوار ماشین شدیم... هومن تا دم خونه ام هیچ حرفی نزد... وقتی می خواستم پیاده بشم گفت:
هومن_بهش زمان بده...
_بر نمی گرده...
دستمو گرفتم به دستگیر درو باز کردم... میخواستم پیاده بشم که هومن بازومو گرفت...
هومن_بر می گرده... هنوز بهت یه حسی داره... محکم باش.. نا امید نشو...
_ممنون رفیق...
از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه... رفتم تو آشپزخونه دوتا قرص آرام بخش انداختم بالا رفتم تو اتاق... همه ی لباسمو در آوردم... هر کدومو یک طرف پرت کردم... خودمو پرت کردم روی تخت... به اتفاقات امشب فکر کردم...
رفتم به سحر گفتم که به آرام بگه می خوام باهاش حرف بزنم... سحر گفت بیاین بیرون... قبول نکرد باهات حرف بزنه خودت باید اقدام کنی....وقتی تو باغ ازم فرار می کرد دلم ریش می شد... وقتی به گریه افتاد.... فهمیدم که ذره ذره ی وجودم داره آب میشه... من قبلا هم گریه کردن آرام و دیده بودم... درسته همیشه ناراحت می شدم... ولی اندفعه انگار می خواستن جونمو ازم بگیرند...اشک هاش دیوونه ام می کرد...قلبم فشرده میشد...
من اشتباه می کردم... آرام بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم ضخم خورده بود... اون سیلی هایی که خوردم حقم بود... با هر سیلیش عمق ناراحتیشو درک کردم....
وقتی رفت... وقتی گفت بر نمی گرده... کمرم خم شد... فهمیدم که آرام دیگه بر نمی گرده...فهمیدم واقعا ازم متنفر شده... خیلی باهاش حرف داشتم... بیشتر از اونی که فکرشو بکنه... ولی نشد که بشه...
کم کم قرص ها اثر کرد و به خواب رفتم...
***
گوشی برای بار دهم زنگ می خرد... از صبح نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار رو به روم... نمی دونستم ساعت چنده... چه موقع از روزه... فقط به یک نقطه زل زده بودم...
نمی دونم چقدر گذشت که گوشیم دوباره زنگ زد...بعد هم صدای کوبیده شدن چیزی به در... اول محل ندادم ولی بعد صدا بلند تر شد... انگار می خواستن درو بشکنند... به زور از جام بلند شدم...
_اومدم...
از چشمی در به بیرون نگاه انداختم... هومن بود با یه دختره که پشتش به در بود و نمی تونستم صورتشو ببینم...درو باز کردم..
هومن صداشو بر بالا..دختر هم برگشت... این که سحر بود...
هومن_کدوم گوری بودی؟... مردیم از نگرانی...از صبح تا حالا دارم بهت زنگ می زنیم...
جواب ندادم... فقط از جلوی در رفتم کنار تا سحر و هومن بیان تو خونه...رفتم نشستم رو مبل...سحر و هومن هم اومدن تو خونه و نشستن رو به روم..
هومن_چرا جوابمونو نمی دادی؟..
_حوصله ی کسی و نداشتم...
سحر_ما خیلی نگرانتون شدیم...
به سحر نگاه کردم... انگار خیلی نگرانم شده بودن...
_معذرت میخوام... نمی خواستم نگرانتون کنم...حالا چی کارم داشتین؟..
هومن دس دس می کرد... نگار می خواست حرفی بزنه...
هومن_آنا...
از جام پریدم..من خیلی دنبال آنا گشتم ولی پیداش نکردم...
_آنا چی؟...آنا کجاست؟...
هومن_آنا مرده...
چی؟... چطور مرده اون بیشرف؟...
هومن_کشتنش...
چشمام گرد شد... کشتنش؟... کی همچین کاری کرده؟... برای چی؟..
_تو از کجا فهمیدی؟..
هومن_پرستو گفت...چند ماه پیش بهش زنگ میزنه... سراغ تورو از پرستو میگیره... پرستو میگه خبری ازت نداره... تا اینکه هفته ی پیش به پرستو زنگ می زنند می گن جنازه ی آنا رو پیدا کردن و بره برای شناسایش...
_کی کشتتش؟..
هومن_هنوز نفهمیدن... جنازشو انداخته بودن تو رود خونه...
دستی بله صورتم کشیدم.. واقعا متسف شده بودم... آنا برای مردن خیلی جوون بود..
_با اینکه خیلی به من بدی کرده بود ولی از مردنش خیلی ناراحت شدم...
هومن_یه چیز دیگه هست که سحر خانم بهت میگه..
منتظر به سحر چشم دوختم... اولش یکم این پا و اون پا کرد بعد گفت:
سحر_آرام دیگه شرکت نمیداد...
_برای چی؟..
سحر_امروز زنگ زد به کیارش و استعفتع داد.. طلبی هم که شرکت بهش داره و بخشید..
_یعنی دیگه نمیاد شرکت؟... بخاطر من؟...
سحر_دیشب خیلی ناراحت بود.. به من گفت که دیگه نمی خواد شما رو ببینه..
_کیارش چی قبول کرد؟...
سر_اون که نه قبول نکرد... گفت باید به سرکارش ولی آرام گفت دیگه نمی خواد پاشو تو اون شرکت بزاره...
از رو مبل بلند شدم...تلفن برداشتم...
_شماره خونه آرام و بده...
سحر_من نمی تونم..
_چرا نمی تونی؟.. من که نمی خوام براش مزاحمت ایجاد کنم و دم به دقیقه زنگ بزنم به خونه اش...اگه می خواستم اینکارو بکنم که شماره موبایلشو دارم...
سحر شماره ی خونه رو داد... 1بوق... 2بوق... 3بوق...4بوق...جواب داد... صداش گرفته بود...الهی بگردم حتما بازم گریه کرده...
آرام_بله...
_سلام..
آرام_سلام... بفرمایید... شما؟..
_مهردادم...زنگ زدم که بگم برای اینکه منو نبینی لازم نیست خودتو از نون خوردن بندازی و خودتو بیکار کنی.... من که تا الان زندگیمو با مسافر کشی و معلم خصوصی شدن برای بچه های پولدار گذروندم از این به بعد هم می گذرونم... اگه اومدم تو اون شرکت به عشق تو بود نه چیز دیگه...حالا که دیدن من انقدر عذابت میده لازم نیست تو بری... من میرم... من از اون شرکت میرم تا تو راحت باشی...
آرام_کی گفته انقدر مهمی که به خاطرت بخوام عقلمو از دست بدم...اشتباه به عرضتون رسوندن...
_یعنی از فردا تو شرکت می بینمت دیگه؟...
کمی مکث کرد...
آرام_من فردا کلی کار دارم تو شرکت قصد مرخصی گرفتن هم نداشتم و ندارم... اونی که بهت راپورتمو میده اشتباه به عرضتون رسونده
معلوم بود که داره برای لج بازی با من این حرف می زنه.. می دونستم که دوست نداره در ظاهر به من کوچک ترین اهیتی بده... خنده ام گرفته بود از این همه غد بازی...با خنده گفتم...
_باشه پس فردا می بینمت خانم حسابدار...
زیر لب گفت:صد سال سیاه می خوام نبینیم...
_چیزی گفتی؟..
آرام_آره گفتم خداحافظ...
بچه پرو...
سحر_چی شد؟..
_برای اینکه با من لج کنه و بگه براش مهم نیستم ا فردا میاد سرکار... مگه بودو نبودم براش مهم نیست...
روحیم یکم تغییر کرده بود.. همین که صداشو شنیدم آروم شدم...چیزی برای پذیرایی کردن نداشتم برای همین فقط چایی براشون آوردم..سحر و هومن می گفتن باید به ارام زمان بدم تا بتونه ببخشتم.... سحر می گفت دیشب بعد از رفتن ما از مهمونی اونا هم میرن خونه... بمیرم.. آرامم خیلی ناراحت شده بود و گریه می کرد...به اعتقاد هومن آرام نیاز به زمان داشت... می گفت باید باورم کنه... باور کنه که دوستش دارم و این ها برای عذاب وجدان نیست... دروغ چرا عذاب وجدان داشتم ولی علاقه ام به آرام ربطی به عذاب وجدانم نداشت.. من آرام دوست داشتم...
سحر_خب من دیگه برم.. ارام هم خونه تنهاست...
هومن_من میرسونمتون..
سحر_مزاحم شما نمیشم خودم می رم...
هومن_نه خانم این چه حرفیه.. وظیفه است..
سحر و هومن از خونه رفتنن بیرون... تا در واحدو بستم سریع به هومن اس ام اس دادم..."مبارک باشه... کی شیرینی میدی؟"... چند دقیقه بعد اس ام اس داد..
"خفه شو... فعلا می خوام بیشتر بشناسمش"...
آرام:
گوشی کوبوندم روی دستگاه... لعنتی... نمی خواستم دیگه ببینمش... امروز زنگ زدم به کیارش که خودمو از دست نگاه های گا و بی گاه مهرداد خلاص کنم... گفتم که دیگه نمی خوام پامو بزارم تو شرکت... چقدر کیارش التماس کرد... ولی من یک کلام گفتم نه که نه.. حالا به چه روی به کیارش بگم می خوام دوباره برگردم شرکت... کاش امشب که میاد بریم بیرون بتونم یه جوری بگم...
اه همش تقصیرمهردادِ اگه زنگ نمی زد من هم از دست خودش راحت می شدم هم از دست کیارش...با یه تیر دو نشون می زدم...
نمیخواستم بفهمه برای اونه که نمی خوام برم سرکار... اگه دستم به سحر برسه می کشمش... من که می دونم سحر بهش گفته...
***
داشتم آماده می شدم... نیم ساعت دیگه با کیارش قرار داشتم... همیشه می خوات بیاد دم خونه دنبالم ولی من دوست نداشتم در و همسایه راجبم فکر غلط بکنند چون تنها زندگی می کردم... حتی سهند هم نمیومد خونه ام... مگر اینکه با سحر میومدن...
جلوی میز توالتم وایساده بودم و داشتم برای خودم رژ گونه میزدم که در با کیلید باز شد... سحر بود...
سحر_سلام کجا به سلامتی داری خوشگل می کنی؟...
_بگم که بری گزارش بدی؟..
سحر_حرف مفت نزن... خودتم میدونی که هنوز مهرداد و دوست داری...
_من از مهرداد متنفرم... حالم ازش بهم می خور... از قیافه اش چندشم میشه...می فهمی یعنی چی؟...
سحر شالشو از سردر آورد و انداخت روی تخت... بعدم خودش هم نشست رو تخت...
سحر_دِ داری دروغ می گی دیگه... من بودم که دیشب گریه می کردم؟... نگو که دلت برای مهرداد نسوخت...
هیچی نگفتم و به کارم رسیدم...انگار سحر هم نمی خواست بیشتر باهام بحث کنه...
سحر_امروز با هومن دوست مهرداد بیرون بودم...
_پس به اون گفتی..
سحر_نه به خودش گفتم...رفتیم خونه اش بهش گفتم می خوای چه غلطی کنی...
خیلی پرویی به خدا... دیگه چیکار کردی؟...
سحر خندید_شماره ی خونه ات رو هم بهش دادم...
_مارو نگاه چه دوستی داریم... رفتی طرف دشمن؟..
سحر_مهرداد دشمنت نیست... هومن خیلی باهام حرف زد از مهرداد می گفت...
_چی می گفت؟..
سحر_برات مهمه؟..
شونه هامو انداختم بالا...
_نه...
سحر_پس نمی گم..
بی تفاوت شلوارمو عوض کردم... مانتومو پوشیدم...
سحر_کجا داری می ری؟..
_با کیارش قرار دارم...
سحر_من از پسره چلغوز خوشم نمیاد مثل جغد میمونه...برا چی باهاش قرار گذاشتی..
_می خوام جواب خواستگاریشو بدم...
سحر_مگه بازم ازت خواستگاری کرد؟...
_آره... اون روزی که به مناسبت تولدم شام دعوتم کرد..
شالمو سرم کردم و کیفمو بر داشتم قبل از اینکه از خونه برم بیرون سحر گفت:
سحر_خوبه برو بگو نمی خوام زنت بشم... دیگه انقدر پا پیچت نشه...
_کی گفته می خوام جواب منفی بدم؟...
از خونه اومدم بیرون... یاد قیافه ی متعجب سحر که میوفتادم خنده ام می گرفت... از دستش ناراحت بودم... رفته بود به مهرداد گفته بود.. بیشعور.. ایشش...
ماشین کیارش و دیدم که سر خیابون پارک شده بود... امروز بار دومم بود که می خواستم با کیارش برم بیرون... دفعه ی پیش هم برای اینکه مهرداد و یکم بسوزونم بهش گفتم میام ولی بعد از اینکه رفتم خونه قرار باهاش کنسل کردم...سوار ماشین شدم سلام کردم کیارش هم به راه افتاد...
کیارش-خب کجا بریم خانم خانما..
_جای خاصی مدنظرم نیست...من فقط چند کلمه باهاتون حرف دارم همین...
کیارش_چقدر رسمی حرف میزنی... آرام من از الان تورو زن خودم می دونم...با من راحت باش..
_آقای رستمی خواهش می کنم... من هنوز جواب شما رو ندادم.. شما داریم تند پیش میرین...
کیارش_باشه باهم حرف میزینیم بزار بریم یه جا بشینیم...
جلوی یه کافی شاپ پار کرد... دقایقی بعد رو به روش نشسته بودم... کیارش پسری نبود که گذشته خوبی داشته باشه... اوایل خودم هم دیده بودم که چه کار های انجام میده... فقط دنبال مخ زدن دختر ها ....بعد از دو ماه هم همون دختر اخراج می شد... روزای اول خیلی با من لج بود چون بهش محل نمی دادم و اخم می کردم ولی بعد از چند وقت معلوم شد آقا از من خوشش اومده...
کیارش_من خیلی منتظر جوابت بودم...نمی خوای جوابمو بدی؟
_دفعه قبل هم بهتون گفتم ما اصلا بهم نمی خورم ولی شما اسرار داشتید که من روش فکر کنم... منم فکر هامو کردم و بیشتر به این نتیجه رسیدم که به درد هم نمی خوریم...
کیارش اخم غلیظی کرد...سرشو انداخته بود پایین داشت با لیوانش ور میرفت...
کیارش_تو می دونی من دوستت دارم... درسته؟...
_بله میدونم..
کیارش_می دونی وضع مالیم خوبه و همه چی که برای شروع یه زندگی لازم باشه رو دارم....نمی دونم یه دختر جز مردی که دوستش داشته باشه و وضع مالی خوبی داشته باشه و از نظر تیپ و قیافه هم متوسط باشه چی می خواد؟... چرا قبول نمی کنی؟... من چه ایرادی دارم که ردم می کنی؟...
_صادقانه بگم؟...ناراحت نمی شین؟
کیارش_نه ناراحت نمی شم خیلی هم خوشحال می شم که باهام صادق باشی...
_من از گذشته ی شما با خبرم... من نمی تونم با گذشته تون کنار بیام... در ضمن شما درباره ی من هیچی نمی دونید...
کیارش_خب بگو تا بدونم..
_من قبلا ازدواج کردم... من یه زن مطلقه ام...
کیارش_چی؟؟... ازدواج کردی یا نامزد داشتی؟..چرا بهم نگفتی؟...
_ازدواج کردم....من وقتی به شما جواب منفی دادم فکر نمی کردم ازم دلیلم و بپرسید.
کیفمو اندختم رو دوشمو از کافی شاپ زدم بیرون....اینم از کیارش...پوفی کشیدمو برای اولین تاکسی دست تکون دادم....
تو راه به عکس العمل کیارش فکر کردم... دلم براش می سوخت اون بیچاره خیلی وقت بود که دست از پا خطا نمی کرد... ولی خب چی کار کنم از مردایی که با هزار جور زن و دختر رابطه داشتن بدم میداد... شاید یکی دیگه قبولشون کنه... ولی من نمی تونم.. وقتی بهش گفتم مطلقه ام چشماش داشت میوفتاد رو میز....چطور اشکال نداره خودشو با هزار نفر باشن... حالا که من یه مرد تو زندگیم بوده... اونم شوهرم...غیرتی میشه؟...
در و باز کردم و رفتم تو خونه...سحر تا منو دید دست به سینه شد و اخماشو کرد تو هم...
سحر_مبارک باشه...
_علیک سلام... مرسی...
سحر_بلاخره کارِ خودتو کردی؟..
_آره راحت شدم به جان سحر....
سحر_حالا کی قرار بیان؟..
_نمی دونم والا...
سحر_یه دفعه قرار عقد و عروسی و می زاشتین..
_من گفتم بزاریم... ولی میگفت این دیگه با خانواده ها...
سحر_خیلی خری.... مهرداد چی؟...
اخمام رفت تو هم...
_مهرداد بره به جهنم... انقدر اسم اونو جلوی من نیار...چقدر بگم من از این پسر بدم میاد...
سحر از دست من ناراحت شد خیلی زود خوابید... منم اعصابم خیلی خورد بود می دونم که لحنم با سحر زیاد خوب نیود ولی دست خودم نبود....
در ضمن بدم نمیومد سحر و یکم تنبیه کنم...
مهرداد:
اندفعه همراه با گل یادداشتی هم تو کشو گذاشتم..."دوستت دارم زیبای من"... آرام مثل هر روز راس ساعت اومد سرکار... مثل هر روز شروع کرد به کار کردن.. منم زیاد باهاش حرف نزدم... سرم پایین بود داشتم کارامو می کردم که علی با خنده یه جعبه شیرینی گرفت جلوم.. با خنده شیرینی برداشتم وگفتم:
_دستت درد نکنه به چه مناسبتی؟...
آرام هم شیرینی بر داشت و منتظرم به علی چشم دوخت...
علی_دارم میرم قاطی مرغا...دارم ازدواج می کنم...
من آرام بهش تبریک گفتیم و علی خیلی اروم جوری که فقط منو خودش بشنویم گفت:
علی_قبول کرد..
منظورشو گرفتم... منظورش خانوم سابقش بود... علی گفته بود که چند وقتی که می خواد راضیش کنه که دوباره باهم ازدواج کنند.. خیلی خوشحال شدم... علی مرد خوبی بود..به امید اینکه آرم یه روز منم قبول کنه...
***
دو ماه گذشت تو این دو ماه اتفاق خاصی نیوفتاد... مثل هر روز براش گل می گرفتم گاهی هم یادداشت براش میزاشتم ولی رفتار آرام همونطور بود... سخت و نفوذ ناپذیر... بعضی وقت ها انقدر نا امید می شدم که دلم می خواست عقب بکشم.. ولی باز به خودم امید می دادم که آرام بر می گرده... بهش زمان بده بزار بفهمه واقعا می خوایش و پا پس نمی کشی...
داشتم متن فرانسه ای که جلوم بودو ترجمه می کردم که موبایلم زنگ خورد... تعجب کردم خیلی کم پیش میومد گوشیم زنگ بخوره... شماره ناشناس بود..
_بله...
مرد_آقای مهرداد صالحی؟..
_خودم هستم بفرمایید....
مرد_از کلانتری(....) تماس می گیرم...باید تشریف بیارین به کلانتری...
_می تونم بپرسم برای چی باید بیام؟...
مرد_شما بیاین براتون توضیح می دیم.
کی باید بیام؟...
مرد_فردا ساعت 10صبح...سرهنگ احمدی...
گوشی و قطع کردم به کارم ادامه دادم.. نمی دونستم چه دلیل داره که از کلانتری بهم زنگ زدن گفتن که باید برم...فردای اون روز سر ساعت ده رفتم تو کلانتری.. بعد از اینکه گوشیمو تحویل دادم رفتم تو کلانتری... تو عمرم پام به همچین جای باز نشده بود... یکی دستبند به دست نشسته بود تو راه ... چند نفر که زده بودن هم دیگه رو حسابی آش لاش کرده بودن... زنی که اومده بود از شوهرش شکایت کنه... اوففف...
پرسون پرسون دفتر سرهنگ احمدی پیدا کردم... باید کمی منتظر میشدم تا صدام کنه... بعد از چند دقیقه صدام کردند تا برم تو دفتر سرهنگ... سرهنگ مرد 45 ساله ای بود که خیلی جدی و خشک به نظرمی رسید... نشستم رو صندلی کنار میزش...
_من در خدمتتونم...
سرهنگ احمدی از لای پوشه های رو میزش برگه ای گرفت سمتم...
سرهنگ احمدی_این خانوم و می شناسی؟....
عکس آنا بود و در کنار عکس یکی دیگه انگار خیلی کتکش زده باشن... اول نشناختمش... ولی بعد دیدم اون یکی عکس هم آناست که با صورت کبود و خونین و مالی....
_بله می شناسمش.... اسمش آنا پیرسِ....
سرهنگ_این خانوم از کجا می شناسین؟...
_این خانوم شریک سابق من بودن...
سرهنگ_چی شد که شراکتت باهاش بهم خورد؟...
تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود برای سرهنگ گفتم... حتی اسم کاوه رو هم بردم.. گفتم که چطور تمام ثروتمو بالا کشیدن...سرهنگ پرسید که چرا شکایت نکردم... منم دلایلمو بدون بردن اسم آرام توضیح دادم...
سرهنگ_شما روز 25 آبان ماه از 10صبح تا 2 بعد از ظهر کجا بودین؟...
یکم فکر کردم.... حدودا برای سه ما پیش بود...معلومِ که یادم نمی یومد....تقویم جیبیمو در آوردم 25آبان جمعه بود...چون همیشه برنامه ی کلاس هامو می نوشتم خدارو شکر کلاس پویا رو هم نوشته بودم... 8تا 11براش کلاس گذاشته بودم بعد از اونم از 1تا 3بازهم با من کلاس داشت... تقویم به سرهنگ نشون دادم....
_کلاس خصوصی داشتم...
سرهنگ نگاهی انداخت...
سرهنگ_شاهدی داری؟...
_بله... شاگردم و خانواده اش... چون من از 8صبح تا 3بعد از ظهر کاملا خونه شون بودم...
بعد هم برگه ای جلوم گذاشت تا گفته هامو بنویسم... از آدرس خودم... آدرس خونه پویا و هرچی تلفن های تماس بود براش نوشتم در آخر هم سرهنگ گفت که باید در دسترس باشم...
****
قبل از اینکه برسم به شرکت هومن زنگ زد...
_جانم...
هومن_آب دستتِ بزار زمین و بیا خونه ات...
_چی شده؟...
هومن_تو بیا.. منو سحر هم داریم میایم اونجا...
گوشی و قطع کردمو مسیرمو عوض کردم و به سمت خونه رفتم... سحر و هومن و دیدم که جلوی در وایستادن بودن... سلام کردم و در خونه رو باز کردم و رفتیم تو....
_چی شده ؟...
سحر_آرام می خواد فردا بره مشهد..
مطمئن بودم که بیشتر از این حف برای گفتن داره... منتظر ادامه ی حرفش بودم..
سحر_مامان باباش می خوان که بره پیش خودشون..باید یه کاری کنی تا دیر نشده...می ترسم آرام قبول کنه و بره مشهد...
هومن_سحر درست می گه تو الان چند ماه که تو اون شرکت کار می کنی...باید دوباره باهاش حرف بزنی...
سحر_ولی آرام نمی زاره...
مجبورش می کنم که حرف هامو گوش بده...
***
کشوی پاتختیمو کشیدم بیرون.. هر چی گشتم پیداش نکردم... یادم نمی یومد کجا گذاشته بودمش.... اهان... تو جعبه ی زیر تختِ... برش داشتمو از خونه زدم بیرون... امروز از صبح سرم شلوغ بود مرخصی گرفته بودم تا به کارام برسم...
سوار ماشین شدم ... گوشیمو بر داشتمو شماره هومن گرفتم...
_سلام... همه چی مرتبه؟..
.
هومن_آره همه چی ردیفه... کی میرسین اینجا؟...
_دارم میرم دنبالش... توم از اونجا بیا بیرون خودم کیلید دارم...
هومن_ما میریم پشت باغ سمت استبل اسب ها...
_ما؟..
هومن_منو سحر خانوم...
-اوکی...
گوشی قطع کردم... هومن از سحر خیلی خوش اومده بود...از نگاه های سحر هم می شد فهمید سحر هم یه حسی به هومن داره...
جلوی در شرکت وایستاده بود.. گوشیمو در آوردم و شماره آرام گرفتم....بعد از چند تا بوق جواب داد...
آرام_بله...
_سلام خوبی؟...
آرام_شما؟...
_مهردادم...
آرام_چیکار داری؟...شماره ی منو از کجا آوردی؟..
_کارت دارم... من پایین تو ماشین نشسته ام منتظرتم...بیا برات می گم....
گوشی قطع کرد بعد از 15دقیقه از در شرکت اومد بیرون.... ماشینمو دید و سوار شد... بدون اینکه سلام کنه پرخاشگرانه گفت...
آرام_تو نمی خوای دست از سرم برداری؟...
با لبخند گفتم_نه...
بی تفاوت به صورت اخموش ماشین و روشن کردم و به راه افتادم....
آرام_کجا کجا؟...من نیومدم تو ماشینت که جایی بریم نگه دار کارتو بگو می خوام برم....
با لحن آرومی گفتم...
_انقدر عصبانی نباش دیگه...
آرام_من عصبانی نیستم فقط نمی خوام باهات جایی بیام...
_بهم اعتماد نداری؟...
آرام_نه بهت اعتماد ندارم...
با یه حرکت آنی ماشینو گوشه ی خیابون پارک کردم....بر گشتم سمتش...
_به کیارش اعتماد داری به من نداری؟.... انقدر پست شدم که... عصتغفرالله... بعد از این همه وقت که می شناسیم بهم اعتماد نداری که سوار ماشینم بشی؟... اولین بارته که سوار ماشینم شدی؟... مگه دفعه ها قبل اذیتت کردم؟...
دست به سینه نشسته بود و تکیه داده بود به صندلی... اصلا منو نگاه نمی کرد با اخم زل زه بو به جلوی ماشین...
_آرام با توام... من انقدر پستم که نمی تونی دو ساعت وقتتو بهم بدی؟..
باز هم جواب نداد...دیگه داشت کفرم در میومد با این حال سعی کردم یکم آروم تر حرف بزنم...
_دو ساعت وقتتو بهم بده به خداوندی خدا اگه نخوای دیگه شرکت هم نمیام... جون هر کی که دوست داری لج نکن...
باز هم سکوت کرد ولی به نظر آروم تر می رسید...
_باشه؟...
آرام_باشه ولی باید قول بدی که دیگه دورو ورم نیای...
_قول می دم...
تا باغ هومن چهل دقیقه ای راه بود... آرام خیلی تعجب کرده بود جاده جاده ی خارج شهر بودبا این حال حرفی نمیزد تا اینکه پیچیدم جلوی در باغ و درشو با ریموت باز کردم...آرام وحشت زده شده بود...
آرام_اینجا چرا اومدی؟... من نمیام...
_هی آرام آروم... به خدا کاریت ندارم درضمن سحر هم تو باغِ نترس...
معلوم بود که حرفمو باور نکرده چون ذره ای از وحشتش کم نشده بود... گوشیمو برداشتم و شماره هومن گرفتم و گذاشتم رو اسپیکر...
هومن_بله؟..
_هومن گوشی و بده دست سحر...
سحر_سلام چیزی شده؟
_سلام سحر خانوم نه چیز مهمی نیست؟... سحر خانوم میشه با آرام حرف بزنید و بگید کجاین؟... از من میترسه...
آرام بعد از اینکه با سحر حرف زد و خیالش راحت شد ترسش خوابید... از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه باغ نقلی که وسط باغ بود...
آرام_کجا داری میری؟...
_تو ساختمون.. هوا سرده ها..
آرام با اکراه باهام اومد تو... داخل ساختمون گرم بود...آرام نشست روی یکی از مبدل ها منم رفتم تو آشپزخونه و دوتا چای ریختم آوردم تو سالن و خودم نشستم رو به روش...بعد از اینکه چایی هامونو خوردیم.. گفتم..
_امروز می خوام برای آخرین بار ازت بخوام که باهام بمونی... بمونی و بهم یه فرصت بدی تا تموم کارای بدمو جبران کنم...
آرام_من نمی فهمم تو چرا همش حرف خودتو می زنی...
_منم نمی فهممت آرام... تو که قلبت انقدر مهربون و انقدر زود همه رو می بخشی.. چرا نمی تونی یه فرصت بهم بدی؟...برام یه دلیل قانع کننده بیار..
آرام سکوت کرد... هیچ حرفی نزد می دونستم اگه بخواد دلیل بیاره میتونه هزار و یک دلیل برای رد کردنم بیار از سکوتش استفاده کردم...
_از اون روزی که پیغام وحید و شنیدم آب خوش از گلوم پایین نرفته... منم تقاص پس دادم... شاید باورت نشه... بد ضربه ای خوردم... شب ها انقدر می خوردم تا مست کنم.. بد هم سیگار پشت سیگار... اوضاع بعد از طلاق دادنت هم همون بود... فکر می کردم مهره طلاق که بخوره تو شناسنامه ام آروم تر میشم ولی نشد.... تو اون روزها آنا خیلی بهم زنگ میزد.. هر دفعه به بهونه های مختلف می پیچوندمش... تا اینکه یه روز اومد دم خونه ام ازم خواست تا بریم تو پارک و یه قدمی بزنیم... منم تو رو در وایسی موندم و باهاش رفتم...بعد از اینکه دفتر خاطراتت و خوندم فهمیدم که چرا بهم گیر داده بود...آنا اون روز بهم پیشنهاد شراکت داد... پیشنهاد وسوسه بر انگیزی بود... بعد از اون روز کاوه همش می گفت که پیشنهاد آنارو قبول کنم و اگه خودش پول داشت به جای من باهاش شریک می شدو اینا...چند ماه از شراکتمون نگذشته بود که آنا همه چی و کشید بالا و غیبش زد... من موندم طلبکارهام... هرچی داشتمو فروختم و طلبشونو دادم.... نمی خواستم به کسی بگم ولی تو اون دورانی که از لحاظ مالی شدیدن تو فشار بودم هر کاری می کردم... کارگری کردم...فروشندگی کردم...خیلی کارهای دیگه ای که تو عمرم انجامشون ندادم و انجام دادم... چند ماهی تو خونه هومن بودم فقط یک سهمی که از کارگاه داشتم برام مونده بود که فروختمش تا بتونم یه جای رو برای خودم اجاره کنم...
_وقتی دفترت و خوندم رفتم سر وقتش کاوه... فهمیدم که همش زیر سر کاوه بوده و داشته برام نقشه می کشیده... اون موقع نمی دونستم کجایی هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم... کاوه گفت می دونه کجا کاری می کنی... در ازای اینکه بیخیال پولم بشم برام تو اون شرکت کار پیدا کرد دقیقا تو اتاق تو... منم بیخیال پولم شدم...
آرام باور کن من با آنا هیچ رابطه ای نداشتم... کاوه از وقتی که رفتیم روستا با آنا در ارتباط بود می خواست از طریق اون پولمو بالا بکشه...
آرام_من خودم دیدم که تو پارک دستشو گرفته بودی داشتین باهم می خندیدین...
_درسته... آنا گفت دستم یخ کرده به هوای سردی دستاش دستمو گرفت..مگر نه من دستشو نگرفته بودم...
از روی مبل بلند شدم... اشک تو چشماش حلقه زده بود... شاید با یاد آوری اون روز گریه اش گرفته بود...دستمو گرفتم جلوی صورتش... سوالی نگام کرد... وقتی دیدم دستمو نمی گیره دستشو گرفتم و از رو مبدل بلندش کرد...
_ببین درست مثل الان که تو دستمو نگرفتی و من دستتو گرفتم....
آرام هیچی نگفت حتی اعتراض هم نکرد...دستش هنوز تو دستم بود.... محکم گرفته بودمش... باخودم بردمش سمت اتاقک پشت ساختمون...
چشماتو ببند...
آرام_برای چی باید چشمامو ببندم....
_حالا ببند...
چند دقیقه با من کلنجار رفت آخر که دید بی فایده است قبول کرد و چشماشو بست... در اتاقک و باز کردم... آرام چشماشو بسته بود راهنمایش کردم تو اتاق... اول خودم یه نگاه درو اطراف اتاق انداختم... الحق که خوب تزیین شده بود... همه ی اتاق پر بود از عکس های روز عروسیمون که هیچ وقت چاپ نشده بود... هفته ی پیش به آتلیه رفتم و چند تا از عکس های خوشگلشو انتخاب کردم... گل های رز قرمز و شمع های قلبی که پراکنده رو زمین چیده شده بود... همه چی عالی بود...
آرام روی صندلیگوشه ی اتاق نشوندم...
_چشماتو باز نکنیا...
جعبه رو از جیبم در آوردم و جلوی پاش زانو زدم...
آرام:
یه بوی خاصی به مشامم می رسید... مثل بوی گل... نمی دونم چه گلی فقط مطمئن بودم که گلِ... مهرداد نمیزاشت چشمامو باز کنم... خیلی هیجان داشتم...دوست داشتم هر چه زود تر بدونم دورو ورم چه خبرِ...
مهرداد_خب حالا باز کن...
آروم چشمامو باز کردم... اولین چیزی که دیدم مهرداد بود که جلوم زانو زده بود...چشمم به جعبه ی انگشتری که توی دستش بود خورد... حلقه ی ازدواجم بود...همونی که دو هفته دستم بود و چند ماه به گردنم... ولی روزی که جدا شدیم بهش پسش دادم...
مهرداد_آرام با من ازدواج می کنی؟...قول می دم تمام سعیمو کنم تا خوشبختت کنم...
شوکه شده بودم نمی دونستم باید چی بگم... التماس و خواهش و می شد از چشمای مهرداد خوند... ساکت و صامت داشتم نگاهش می کردم...
مهرداد_اگه بله رو بگی تا آخر عمرم نکرتم... اگه هم بگی نه... می رم دیگه با بودنم آزارت نمی دم...میرم پیش مامان و مهرشاد... من یک بار با طلاق دادنت بزرگ ترین حماقت زندگیمو کردم... امروز می خوام با پیشنهاد ازدواج با تو اون حماقتو جبران کنم... اگه تو بخوای... همه چی به تو بستگی داره... بگی بمیر می میرم... بگی برو میرم... بگی بمون می مونم...
سکوتم طولانی شد... مهرداد جعبه ی انگشتر و گذاشت رو پام...
مهرداد_من می رم بیرون... خب فکراتو بکن... اگه قبولم کردی حلقه رو دستت کن.. اگر هم که نه...
مهرداد از اتاق رفت بیرون...من شوکه زل زده بودم به در بسته ی اتاق... بعد از چند دقیقه که از گنگی در اومدم...به دور و اطرافم نگاه کردم... از چیزی که می دیدم داشتم شاخ در میوردم... عکس منو مهرداد... عکس عروسیمو....عکس که نه... عکس ها... هر طرف اتاق و نگاه می کردی عکس دو نفره ی منو مهرداد بود... عکس هایی که برای اولین بار بود که می دیدمشون... کف اتاق پر بود از گل های رز قرمز و شمع های کوتاه و کوچیک که لا به لای گل ها بود...واقعا فضا فضای شاعرانه ای بود...از جام بلند شدم حلقه رو گذاشتم روی میز...
به تک تک عکس ها نگاه کردم.. تمام خاطراتمو مرور کردم.... از زور اول تا همین الان... شاید یک ساعتی بود که تو اتاق بودم و داشتم با خودم فکر می کردم... من خیلی وقت بود که بخشید بودم.. حتی روزی که از هم جدا شدیم... ولی وقتی آنا و مهرداد تو پارک دیدم دیوونه شدم... وقتی دیدم دست های مهرداد تو دست آنا است... وقتی دیدم می خندیدن... شکستم.... من هیچ وقت نه دست های مهرداد و داشتم نه خنده هاشو... اون روز چقدر کاوه باهام حرف زد تا متقادم کنه تا باهاش باشم... ولی من اصلا به حرف هاش گوش نمی دادم فقط تو ذهنم یه چیزی بود... اینکه خیلی زود یکی جامو گرفت... جایگاهی که خودم هیچ وقت نداشتم ولی حقم بود که داشته باشم و آنا گرفت بدون اینکه حقشو داشته باشه...
آره من مهرداد بخشیدم ولی این دلیل نمی شد که بخوام دوباره کنارش باشم... اگه واقعا مهرداد تغییر کرده باشه چی؟... چطور می تونم به کسی اعتماد کنم که انقدر باهام بد کرده بود...درسته بخشیمش ولی نمی تونم فراموش کنم که باهام چی کار کرد... الان... تو این لحظه نمی دونم چه تصمیمی درسته...
حلقه رو از روی میز چنگ زدم... در باز کردم...مهرداد پشت به من جلوی ساختمون وایستاده بود... بارون نم نم می بارید... مهرداد سرشو گرفته بود بالا و داشت آسمون نگاه می کرد... بهش نزدیک شدم... صدای پامو شنید و به سمتم برگشت...
جعبه رو گرفتم سمتش...
_بگیرش....
انگار آب سرد ریخته باشن روش...نگاهش بین صورتم و جعبه می چرخید... آروم از دستم گرفتتش... سرشو انداخته بود پایین... بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد... بغض کرده بود...
مهرداد_متاسفم که اذیتت کردم... دیگه با بودنم بیشتر از این آزارت نمی دم...
پشتش و کرد بهم و رفت سمت باغ....
_نمی خوای جوابمو بشنوی؟...
سریع برگشت سمتم... متعجب نگاهم می کرد...خودشو رسوند بهم و زل زد توی چشمام...منتظر بود منتظر جوابم...
_من می خوام فکر کنم...
مهرداد لبخندی زد.. انگار خیالش راحت شده باشه...تا اومد حرف بزنه دستمو آوردم بالا...
_ولی به معنای این نیست که جوابم مثبت باشه... من امشب پرواز دارم..بعد از اینکه از مشهد اومدم جوابتو میدم...
مهرداد_اذیت نکن دیگه آرم بله رو بده... تا از مشهد بر گردی من دق کردم...
-چقدر رو داری تو... تازه اگه من راضی بشم بابام و چطوری می خوای راضی کنی؟...
..