قسمت چهارم رمان فرار از عشق
4
- خاله تو هپروت بودی ها؟ یه ساعته داشتم صدات می کردم.گوش کن هنوز مونده، ببین خاله این یه ازدواج معمولی نیست.
- منظورتون چیه خاله؟
-خب راستش...راستش این حالت یه نامزدی داره.نگاه کن خاله جان شرایطش اینطوریه که شما 2 سال با هم صیغه می شید و در هفته تو شب چهارشنبه ها تا شب جمعه میری خونه ی رامیار و 6 ماه آخر سال هم میری خونش.ام...خب در مورد مسائل دیگه هم باید بگم توی این 2 سال شما بهم نزدیکی ندارید.و هر کس اون یکی رو نخواد بعد اتمام 2 سال از هم کامل جدا می شید ولی اگه هم بخواید یه صیغه ی محرمیت مدام العمر بینتون می خونن.ولی اگه قبول کنی باید تا آخرش پاش وایستی!
خاله که یه ریز داشت حرف میزد و نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد. من که باورم نمی شد،گفتم:
- اصلا شوخی جالبی نبود خاله!
من که فکر می کردم الان همه می خندن و این بازی مسخره تمام می شه.در نهایت ناباوری خاله خشک و جدی گفت:
- ولی من شوخی نکردم!
دهنم باز موند.باورم نمی شد.با عصبانیت گفتم:
- خاله اصلا معلوم هست چی می گید؟من به چه قیمتی خودم رو بدبخت کنم؟حالا این همه دختر چرا آقای اسلانی دست گذاشته رو من؟اگه...اگه بلایی سرم بیاره چی؟
خاله با خونسردی که لجم رو در می آورد، گفت:
- تو چی فکر کردی خاله جان؟فکر کردی فکر اینجاش رو نکردیم؟ببین خاله مطمئن باش توی این 2 سال برات اتفاقی نمی افته.آقای اسلانی گفته اگه اینکار رو بکنی و حتی آخرش هم همدیگرو نخواید، یه سوم ارثیه اش رو به تو میده تازه فهمیده مهندسی ساختمان می خونی، گفته اگه مدرکت رو بگیری برات یه شرکت می زنه و خودش هم کمکت می کنه و در ضمن گفته میشا هر شرطی رو که مناسب می دونه که جلوگیری از هر نزدیکی بکنه بزاره و اشکالی نداره.البته نظر خودش این بود که اگه اتفاقی افتاد حداقل 3 سال بیفته زندان و کارخونه هم به تو میده!می بینی حاج آقا اونقدر از پسرش مطمئن هست که همچین شرطی رو گذاشته!در ضمن خاله جان تو هم خیلی خوشگلی ماشاالله امکان نداره توی این 2 سال رامیار نسبت بهت حسی پیدا نکنه!اگه هم رامیار کاری هم بخواد بکنه اولا 3 سال زندان می افته.دوما کارخونه اش رو از دست میده. سوما وجه اش خراب می شه چون توی تهران خیلی معروفه!کارخونه ی ... دست اونه!
- اما چطوری 3 سال توی زندان میفته؟
- خب ببین وقتی صیغه ای رو می خونی، می تونی شرط و شروطی رو هم بذاری.مثل بعضی ها که می گن حق طلاق با من باشه و اینو توی برگه شرایط ازدواج قیدش می کنن و اون زن هر وقت خواست می تونه طلاق بگیره!حالا تو همچین چیزی رو قید می کنی!
- اما...
- ببین خاله جان قول دادی اول خوب فکر کنی و بعد تصمیم بگیری.حالا هم پاشید استراحت کنید.یک ساعت دیگه ناهار حاضره.
بعد خودش پاشد و به سمت آشپزخونه رفت.منم به سمت اتاق رفتم که توسی هم دنبالم اومد.رفتیم تو اتاق و توسی در رو بست.بعد هم به سمت بالشت روی تخت رفت و برش داشت و سرش توش فرو کرد جیغی فرا بفشی کشید ولی چون توی بالشت اینکار رو کرد صداش خیلی زیلد نبود.از کارش خنده ام گرفت و گفتم:
-چته دیوونه؟
- واااای باورم نمی شه.تو رو جون ننه ات بیا یه نیشگون از من بگیر!
- دیوونه تو باید از من نیشگون بگیری.وای توسی نمی دونم چه حالی دارم ولی...خیلی گیج شدم.اصلا مگه می شه؟!
- چی بگم؟فعلا که شده.
- اما خیلی مسخره هست عمرا قبول کنم!!!
توسی سکوت کرد، چی داشت بگه؟اصلا خیلی مسخره بود.مثل اینکه این آقای اسلانی زیادی فیلم می بینه،جو گرفتتش!
از افکار خودم خنده ام گرفت.بی خیال فکر کردن شدم چون نیازی نمی دیدم جواب من از همین الان هم نه هست!
چند روز از اون روز می گذشت.خاله بارها باهام صحبت کرد ولی جواب من همون نه بودش.امروز برمی گشتم تهران، دیگه صدای بابام دراومده بود!البته باز با خانواده برمی گشتیم مشهد...
ادامه دارد....
نظر فراموش نشه!