بر جانم آتشی افتاده ویرانگر!..سوزنده تر از تب نگاهش!..گرم تر از خورشید!..
من می اندیشم....به یک فریاد!..به یک احساس ِ پر کینه!..به آن طوفان!..به آن سیلاب ِ ویرانگر!..من..به آن سوزنده ی سوزان..می اندیشم!..
قلبی پر ز نفرت درون سینه..پر از کینه!..می تپد به نام عشق و به رسم انتقام!..به فکر انتقام از گذشته ای سیاه!..به فکر انتقام از زمانه ای تباه!..
به تاوان دلم که شکست، دل ها را می شکنم!..گناهش هر چه که باشد..پای دلی که دلم را شکست!....
آهـــــای..قاتل ِ بی احساس!..منم صحرا!..
همان صحرای ویرانگر!..
حواست باشد!..
صحرا، با آن همه سحر و افسون..آتش می زند!..
ذوب می کند!..او خشک است و سوزان!..
حواست باشد!..
این صحرا..
کشنده است!


دو آینه، دو افسانه، دو افسون
دو ویرانگر، دو صیدافکن، دو خون ریز
دو شهر آشوب، سرکش، طوفان برانگیز

دو ساغر، از شراب فتنه لبریز



http://gigpars.com/upload/lpws_vir.jpg